بازگشت به مقاله

افکار طرزی ـ تهداب اصلی تحول در دورۀ امانی

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 18 سپتمبر2014

(به تقریب نود و چهارمین سالگرد استرداد استقلال افغانستان)

محمود طرزی کی بود؟

شناخت محمود طرزی و پی بردن به عمق افکار این بزرگمرد افغان بدون پرداختن و شرح احوال زندگی پرماجرای او به آسانی میسر نمیشود، زیرا او با گرم و سرد حوادث در روزگارجوانی و دوران مهاجرت و بعد از برگشت به وطن مواجه شده و هر دورۀ آن برایش پراز تجربه و کسب دانش بود که بعدها او را به یک شخصیت ممتاز و والامقام در ابعاد مختلف دینی، اجتماعی، فلسفی، ادبی و سیاسی عصر خود مبدل کرد.

محمود طرزی درسال 1166 ، حینیکه مادرش از کابل جانب قندهار در سفر بود، در وسط راه در حواشی غزنی چشم به جهان گشود. هنوز هژده ساله نشده بود که پدرش غلام محمد خان طرزی )شاعر و شخصیت سرشناس عهد امیر دوست محمد خان و امیر شیرعلیخان( با اهل و عیال به حکم امیرعبدالرحمن خان به هند برتانوی تبعید گردید. پس از اقامت دوساله درهند آنها عزم سفر به ترکیه عثمانی کردند. در سال 1111 پدرش در دربار سلطان عثمانی شام یعنی دمشق « باریاب شد و به حیث مهمان دولت اجازه اقامت در آن سرزمین یافت و در ولایت سوریه در شهرامروزی اقامت گزید. محمود طرزی درآنجا با بزرگان و دانشمندان نخست در حلقۀ دوستان پدر و بعد در حلقۀ دوستان جوان خود آشنا شد وبه فعالیت های تحقیقاتی و شناخت پدیده های عصری پرداخت. او با استعداد سرشاری که در کسب علم و دانش داشت، به زودی بیک چهره سرشناس تبدیل گردید. در سال 1181 با دختر جوان بنام ازدواج کرد که ثمرۀ آن جمعا سه دختر و چهار پسر بود. طرزی در » اموی « دختر خطیب مسجد » اسما رسمیه «سال 1186 از دمشق به استانبول آمد و بنابرتوصیۀ پدربا علامۀ بزرگوارسیدجمال الدین افغان معرفت پیدا کرد و مدت هفت ماه را در پای صحبت با سید گذشتاند. طرزی در فضیلت این دیدار با سید میگوید: «علامه یک معدن عرفان بود، ازاین هفت ماه مصاحبت بقدر هفتاد سال سیاحت دانش اندوختم.»

طرزی پس از وفات پدر و همچنان وفات امیر عبدالرحمن خان هوای دیدار وطن بر سرش زد ودر آغاز سلطنت امیر حبیب الله خان درسال 1881 به افغانستان آمد و ضمن باریابی به حضور امیر از هدف سفرش مبنی بر تشئید مناسبات افغانستان و ترکیه یاد کرد، ولی امیر از او خواست تا به وطن برگردد. درسال 1881 محمود طرزی پس از 12 سال مهاجرت و اندوختۀ بسیار پربها از دانش و افکار جدید با خانواده و فرزندان خود به کشور برگشت. اوبه سرعت در بین جوانان و اهل دربار کسب رسوخ و شهرت کرد و با اندیشۀ ملی گرایان افغان که از سیاست استعماری انگلیس در کشور ومنطقه رنج می بردند، همگام و همنوا گردید. طرزی در سال 1811 به حیث محرر جریدۀ "سراج الاخبار" شروع به کار کرد و دیری نگذشت که محتوای پرفیض نوشته های او، مورد استفاده اهل دانش جدید در داخل و خارج کشور قرار گرفت. درهمین دوره است که افکار شهزاده امان الله خان زیر نظرطرزی و یک عده شخصیت ها مبارز هندی مقیم کابل رشد کرد که در دوره سلطنت شاه امان الله همین نظریات و افکار مبنای فکری و عملی شاه جوان را تشکیل داد.

طرزی در دوره امانی دوبار به حیث وزیر خارجه و دوبار ریاست هیئت مذاکرات با جانب انگلیسی معاهده مسیوری 20 اپریل 1920 و معاهده کابل فبروری 1921 را به عهده داشت و مدتی نیز به حیث وزیر مختار درفرانسه مقرر شد و پس از سقوط رژیم امانی از راه هرات به ایران و از آنجا به استانبول مقیم گردید و درسال 1933در آنجا وفات کرد.

علامه طرزی صاحب آثار و نوشته های فراوان است که بعضی در سراج الاخبار و برخی به حیث کتب و رسائل مستقل به چاپ رسیده است و تعداد آن به چهل اثر میرسد. بیشترآثار او که به شکل کتاب اقبال نشر یافته آثاریست که از زبان ترکی به دری ترجمه کرده است و دراکثراین آثار مطالب ارزنده و مثالهای عملی در مورد پدیده های عصری ازجمله موضوعات ملتگرائی، اسلام و تجدد و نیز انکشاف علم و تکنالوژی منعکس گردیده که مطالعۀ آن در بین قشرجوان کشورتأثیرعمیق و گسترده بجا گذاشته است.

درباره معرفی افکار طرزی در ابعاد مختلف آثار متعدد طی چند دهۀ اخیر به چاپ رسیده است، ازجمله کتاب "افغانستان در آغاز قرن بیست" که توسط خانم فرانسوی "می اسکنازی" نخست به زبان فرانسوی و بعد به انگلیسی ترجمه و درسال 1979 به چاپ رسیده که متأسفانه این کتاب مهم تا هنوزبه دری یا پشتو ترجمه نشده است دیگرمجموعۀ قطور از مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار افغانستان است که توسط داکتر عبدالغفور روان فرهادی گردآوری شده و درسال 1355 (1976) در کابل چاپ شده و نیز کتاب پرمحتوای خانم داکتر سنزل نوید تحت عنوان "واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی در افغانستان 1919 ـ 1920 ، شاه امان الله و علمای افغان" به زبان انگلیسی است که خوشبختانه این اثر مهم چهار سال قبل توسط دوست گرامی محمد نعیم مجددی به دری ترجمه و در هرات به طبع رسیده است. کتاب دیگری که مطالب بسیار مهم و عمیق دارد، کتاب "اسلام و سیاست درافغانستان" است که توسط "اوستا اولسن" به زبان انگلیسی نوشته شده و توسط خلیل الله زمر به دری ترجمه گردیده است. اثری دیگر که بیشتر با اشعار و جنبه های های ادبی آثار طرزی پرداخته تحت عنوان "طرزی و سراج الاخبار" توسط بشیر سخاورز نوشته شده و درتهران در سال 1386 انتشار یافته است. علاوتاً مقالات و رسائل متعدد دیگر از طرف محققان افغان در زمینه به نشر رسیده که ذکر همه در این مختصر نمی گنجد.

اهم نظریات "دوکتورین "علامه طرزی:

محمود طرزی با ورود خود به افغانستان افکار جدید را باخود آورد که بیشتر در سراج الاخبار منعکس گردید. او نه تنها خسر (پدر زن) امان الله خان و برادرش عنایت الله خان بود، بلکه استاد و رهبر فکری هر دو و یک عده جوانان دیگر "مشروطه خواه" نیز محسوب میشد. بطورعموم میتوان گفت که نظریات و افکار طرزی مبنای ایدئولوژیک دورۀ امانی را تشکیل میداد که بررسی همه جانبۀ این موضوع ایجاب نوشتن یک کتاب را میکند، ولی در این نوشته سعی برانست تا فشرده و خلاصۀ نظریات یا "دوکتورین" طرزی را یادآور شوم.

1 ـ درک روحیۀ واقعی اسلام:

طرزی مثل سیدجمال الدین افغان عقیده داشت که : بقای اسلام و ملل مسلمان مربوط به درک روحیۀ واقعی اسلام است که عاری از نفوذ حکمرانهای مستبد و علمای جاهل میباشد، زیرا همین ها اند که به هدف برآوردن منافع خود، اسلام را از واقعیت های آن دور و ملل اسلامی را ضعیف می سازند. طرزی طی مقالۀ درسراج الاخبار می نویسد: «علما و مشایخ حقیقی که رهنمای شهراه حقیقت بودند و ازحق گوئی و محبت به دین ازهیچ چیز چشم شان خم نمی خورد، ازمیان محو و نابود شده بجای آنها از بسیار وقت هاست که علمای سوء قایم گردیدند و درلباس آن علما و مشایخ عظام، برای منافع ذاتی و نفس پرستی خود شان زمامداران امور جمهور عالم اسلام را از عصرهاست که به عظمت و جبروت و از درجۀ بشریت به ملکوت ارتقا دادند. (سراج الاخبار، جلد 6، مورخ 16 جوزا 1296 ـ مطابق 6 جون 1917)

2 ـ تجدد گرائی و وطن دوستی:

طرزی معتقد بود که عشق به وطن و تجددگرائی دو روی یک سکه اند. او وطن دوستی را وظیفۀ دینی هر مسلمان میدانست و می گفت: چون تجدد طلبی و ترقی بادفاع وطن انفکاک ناپذیر است، لذا آموزش و کسب علم وظیفۀ ایمانی هر وطن دوست محسوب میشود. او با پندار بسیاری از مؤسسات و علمای دینی که تجدد گرائی را بدعت تلقی میکردند، موافق نبود. همین طرز تفکر طرزی بود که حدفاصل را بین تجدد گراها و عنعنه گراهای افراطی که اغلب در لباس دین درآمده بودند، به وجود آورد و اصطکاک آن آتش اغتشاش را در افغانستان شعله ور ساخت.

3 ـ اسلام و علوم جدیده:

طرزی تلاش کرد به مردم واضح سازد که علوم جدیده مخالف اسلام نیست. او مثالهای زیاد ارائه کرد که چگونه علوم معاصر از انکشاف علوم توسط مسلمانها در قرون وسطی بهره مند شده است و اکنون زمان آن رسیده که کشورهای اسلامی از علوم و اختراعات اروپائی استفاده نمایند. او می گفت: غفلت در اشاعه و تطبیق تعقل، زیان بزرگ به خود انسان، به جامعه و به اسلام دارد. به نظر اوعلت عقب ماندگی مسلمانان در نقص ذاتی اسلام نیست، بلکه سبب آن انحراف مسلمانان از ارشادات واقعی اسلام است. طرزی اسلام را برمبانی عقل استوار میدانست و به حدیث مبارکه استناد میکرد که: « دین مسلمان عقل اوست، آنرا که عقل نیست دین هم نیست، زیرا عقل است که مستوجب تکلیف احکام دینی میشود.»

4 ـ شناخت جامعه، استفاده از ساینس و تکنالوژی و انکشاف صنایع:

برتری اروپائی ها در عصر حاضر ناشی از پیشرفت آنها در زمینه های اقتصادی، علمی ، تکنالوژیکی و فرهنگی است. افغانستان و سائر کشورهای اسلامی وقتی با آنها برابری میتوانند که جامعه را بشناسند، ساینس و تکنالوجی جدید را درآن بکار بگمارند و به انکشاف صنایع بپردازند. طرزی تقلید کورکورانۀ اروپائی را نمی خواست و مثال جاپان را میداد که چگونه با حفظ ارزشهای ملی خود توانست از مزایای تکنالوژی اروپائی بهره مند شود.

5 ـ «زنان نیم پیکرۀ مردان درجامعه هستند»:

طرزی با تأکید برنقش برجستۀ زنان در دوران خلافت عباسی می گفت: زمانیکه تمام زنان و مردان اروپا بیسواد بودند، زنان مسلمان به حیث شاعر و هنرمند و حتی درمقامهای اداری کار میکردند. او در مورد اهمیت تعلیم و تحصیل زنان استدلال میکرد که: فقط زنان تعلیم یافته و منور میتوانند همسران و مادران خوب باشند و همین زنان استند که اطفال را که آینده متعلق به آنها است، بار می آورند. طرزی به استناد حدیث مبارک که «زنان نیمی از پیکرۀ مردان اند» و استدلال میکرد که بدون پیشرفت این نیمۀ اجتماع نمیتوان نیمۀ دیگر آنرا بطور کامل و سالم انکشاف داد. او می گفت که اسلام برمبنای مساوات بین همه اعم از زن و مرد استوار است و میخواست بدینوسیله احساس خودآگاهی و اعتماد به نفس را به منظور تقویۀ تفکر معقول و "دفاع از خود" بین زنان کشور ایجاد نماید. به نظر او: این هدف وقتی برآورده می شود که زنان تعلیم یافته و آگاه شوند تا بتوانند برای فامیل، فرزندان ودرنهایت برای جامعه عناصر مفید و فعال بار آیند. اوحتی اصرار میکرد که نقش تعلیم و تربیۀ زنان اگر بالاتر ازمردان نیست، به هیچ وجه کمتر از آنان نمی باشد. اینجاست که طرزی اولین مرد متفکر درنهضت زنان کشور بود و نظریات او سرلوحۀ اساسی اقدامات رژیم امانی در مورد زنان محسوب میشود که اینهم انگیزه و بهانۀ بزرگتر قیامها در برابر دولت گردید.

6 ـ مبارزه با خرافات و نقش تعلیم و تربیه:

کوتاهی علمای دینی در رهنمائی درست مؤمنین، نه تنها به بی خبری و نا آگاهی همه جانبه از دینا انجامید، بلکه به پذیرش افکار و اعمال غیر اسلامی نیز منجر شد که دراثر آن عقاید عامیانه و خرافات جاگزین دین عقلی گردید و مسلمانها تدریجاً اعتماد به نفس، اتحاد و نیرومندی رابا قوۀ تحرک و بالاخره نقش رهبریت در علوم و فرهنگ را از دست دادند. (کتاب: "رویداد لویه جرگه 1303)، صفحه 68 ـ 69)

دراین ارتباط لازم به تذکر است که افکار طرزی در مورد فرهنگ و تعلیم و تربیه در افغانستان شباهت با افکار سیداحمد خان بریلوی درهند دارد که موصوف تمام زندگی خود را وقف کرد تا تعصبات وخرافات اسلامی را که مدنیت غرب آنرا بدعت می پنداشت، از اذهان علما و مردم برطرف کند. این همان اندیشۀ بود که "ترکان جوان" دربارۀ "اسلام مدرن" درپیش گرفته بودند، با این تفاوت که سیداحمدخان میخواست رابطۀ مسلمانان هند را با انگلیس ها دوستانه سازد، درحالیکه طرزی تجددگرائی را یگانه وسیلۀ میدانست که مسلمانان توسط آن در برابر قوتهای استعماری انگلیس مقاومت نمایند. بنابرآن جهان بینی سیاسی طرزی به تأسی از پان اسلامیزم سیدجمال الدین افغان و "جنبش ترکهای جوان" در افغانستان بیشتر ازنفوذ افکار واردشده از هند بود و به همین دلیل ترکها در دورۀ امانی در افغانستان نقش فعالتر بازی کردند.

8 ـ پان اسلامیزم و ناسیونالیزم:

طرزی در برابر نفوذ قدرتهای استعماری در کشورهای اسلامی جداً از وحدت مسلمانها (پان اسلامیزم) دفاع میکرد و معتقد بود که : مسلمانها متعلق به یک امت هستند و امت تمام واحد های سیاسی را در "وطن" که مردم آن ملت را تشکیل میدهد، دربر میگیرد. بناً پان اسلامیزم و ناسیونالیزم (ملتگرائی یا ملیگرائی) نقیض همدیگر نیستند. به نظر او: « ملت بدون وطن، وطن بدون ملت و هردو بدون حکومت و حکومت بدون پادشاه مثل موتریست بدون انجن.»

مشکلات درتطبیق بعضی از نظریات طرزی:

جای شک نیست که اشاعۀ نظریات محمود طرزی معقول و خیراندیشانه برای آیندۀ افغانستان بود، اما متأسفانه دربعضی موارد از واقعیت های عینی جامعه و روحیۀ عنعنه گرای مردم و همچنان ایجابات سیاسی آنوقت دورترمیرفت. بخصوص که شاه امان الله درتطبیق نظریات او در چند مورد دچار ابهام و مشکل گردید و دربعضی موارد پا فراتر گذاشت و از جدیت و سرعت عمل در شناخت جامعه دیگر شاه از آنچه محمود طرزی تأکید بر بیش از حد کار گرفت که مقتضی با شرایط عینی و ذهنی جامعه نبود، آنهم در سالهای اخیرکه شاه تاحد زیاد زیرتأثیر تحولات ترکیه و ریفورم های کمال اتا ترک قرار گرفت و بخصوص بعد از برگشت از سفر اروپا فریفتۀ ظواهر تجدد اروپائی گردید. دراین ارتباط فقط به یکی دو موضوع مهم اشاره میکنم که موجب مخالفت شدیدعناصرمحافظه کار مذهبی با اقدامات و اصلاحات شاه امان الله شد:

یکی ازاین موضوعات همانا مسئلۀ همسوئی پان اسلامیزم و ناسیونالیزم و به تأسی از آن طرح موضوع انتقال خلافت اسلامی به افغانستان بود. ریشۀ اصلی این موضوع بازهم برمیگردد به نظرطرزی که مدعی بود: "پان اسلامیزم و ناسیونالیزم باهم در تناقض نیستند ". واضح است که این نظر طرزی از شرایط آنوقت ترکیه عثمانی که زیر فشار رقابت های استعماری انگلیس و روسیه قرار داشت و سیدجمال الدین افغان با عدۀ از"جنبش ترکان جوان" بروحدت مسلمانها در برابر قوای استعمارتأکید میکردند و این وحدت اسلامی "پان اسلامیزم" را نوعی از ناسیونالیزم می پنداشتند، نشأت میکند.

باید گفت که این نظر اصولاً توأم با یک اشتباه "مفهوم یا احساسی" بود، زیرا مفکورۀ پان اسلامیزم برمبنای اصل "امت مُسلِمه" استوار است که ساحۀ آن همه بلاد اسلامی را بدون تفریق احتوا میکند، درحالیکه ناسیونالیزم (ملتگرائی یا ملیگرائی) برمبنای مفهوم "ملت" مطرح میشود که شامل محدودۀ خاص یعنی حدود سیاسی یک کشور میگردد. همین محدودیت ساحه است که علایق ملی را برای مردمی که درآن ساحه زندگی مشترک، منافع و آرزوهای مشترک و مسؤلیتهای مشترک دارند، به وجود می آورد. بنابرآن همانطوریکه منافع ملی و بین المللی حتماً دریکدیگر مدغم نمی باشند، منافع پان اسلامیزم که در حقیقت یکنوع "بین المللیت اسلامی" را معنی میدهد، با ناسیونالیزم نیز حتماً همنوا نخواهد بود. لذا مسئلۀ "خلافت اسلامی" بطور عموم و انتقال آن در افغانستان بخصوص همگام با مشکلاتی بود که شاه امان الله از قبول آن منصرف شد و اینکار باعث ایجاد اختلاف جدی بین شاه و علمای محافظه کار مذهبی و بعضی هواداران خلافت گردید. برای روشن شدن موضوع لازم به تذکر است که:

باحصول استقلال افغانستان و موفقیت جنگ سوم افغان انگلیس ازیکطرف و سقوط خلافت عثمانی ازطرف دیگر و همچنان پیشرفت روسها بطرف جنوب و موجودیت قوای استعماری انگلیس درهند همه یک حالت تهیج و تحرک مسلمانها را بخصوص در آسیای میانه و هندوستان و همچنان قبایل سرحدی مبنی برایجاد یک خلافت اسلامی که مرکز آن کابل باشد، بار آورده بود. همه توقع داشتند که شاه امان الله به حیث خلیفۀ مسلمانها باید درراه آزاد ساختن و رهائی این سرزمین ها از یوغ استعمار همدست و همکار شود. شاه امان الله به تأسی از نظر محمود طرزی نخست دراین راه قدم گذاشت و از جنبش خلافت به حیث یک سمبول وحدت مسلمانها عملاً حمایت کرد، ولی وقتی متوجه موقف، موقعیت و توان اقتصادی ونظامی خود شد، از آن دست کشید و پیشنهاد خلافت را زیر سؤال برد.

این موضوع هنگامیکه در لویه جرگه 1303 مطرح گردید، بحث های جدی و همه جانبه "معاهده افغان ترکیه" را به وجود آورد. عده ای به طرفداری از انتقال خلافت به افغانستان ابراز نظر کردند و عده ای دیگر آنرا بی لزوم و مشکل دانستند. شاه امان الله با ارائۀ دلائل مقنع باین بحث طولانی پایان داد و خطاب به وکلای لویه جرگه گفت :

«اولاً باید که جمعیة العلمای اسلامیه بیشتر از دیگر مذاکرات این مسئله را بسنجند که آیا نفس خلافت دراین عصر حاضره مفید است، یا نه؟ و آیا خلیفه که معین شود، میتواند تمام مسلمانان روی جهان را اداره کند، یانه؟ و آیا این مسئله قابل یقیین است که به اوامر یک خلیفۀ ترکی، مسلمانان هند که زیر فشار حکومت انگریزی و مردم مصر که طبعاً طرفدار حکومت محلی و مردم عرب که ذاتاً میلان بسوی شریفۀ مکه و اهالی مراکش که ظاهراً بسوی امیر شان تمایل دارند، اجراآت و رفتار خواهند کرد، یانه؟ بعد از فیصله شدن این مسئله و حتمی بودن خلافت باز متفقاً تعیین موضع خلافت را نموده و فیصله نمائید که چقدر قوای مادی و معنوی در خلافت ضروریست... خلاصه اینکار بجای منافع، یک گونه نفاق و تفرقه را بین اهالی تولید خواهد نمود.... من بقول شما و دیگران این بارگران را که ظاهراً در راه آن اشکالات بی پایان را مینگرم، قبولدار شده نمیتوانم و به نفاق عالم اسلام رضامند نیستم.» (کتاب: "لویه جرگه 1303"، صفحه 69)

شاه امان الله در ادامه بحث گفت: «من به آواز بلند میگویم که خلافت بطرز و صورتی که بود و سوا از مفاد رقبۀ حکمرانی خویش نقطۀ نظری نداشت و بدرد و مصائب عالم اسلام نمی پرداخت.... و نیز لازم است که خلیفه درامورات دنیوی مسلمانانیکه درتحت حکومتش نباشد، طبعاً و عقلاً مداخله نورزد و اگر بنماید آیا ایران، هند، مصر، مراکش، تونس، الجزایر، افغانستان، چین و غیره مسلمانان عالم بلا عذر و ضرر و تکلیف به امتثال اوامرش پرداخته میتوانند؟ نی ابداً! بخیال عاجزانه ام دورۀ خلافت بدرد نمیخورد و خلیفه بجز از اینکه خودش و مملکتش را دوچار مصائب کبری و هدف اسهام اعدأ بگرداند، دیگر فائده را به اسلام عاید نخواهد کرد، چنانچه اگر فعلاً ازترکیه موجب الغای خلافت استفسار شود، علی الفور بجواب همین کلمه را خواهد گفت...» (کتاب : "رویداد لویه جرگه 1303" ، صفحه82 )

شاه امان الله میدانست که قدم گذاشتن دراین راه منافع ملی افغانستان را شدیداً به مخاطره می اندازد و کشور را مجدداً زیرفشار دو قدرت بزرگ روس و انگلیس قرار میدهد، چنانچه فشارهای وارده ازطرف روسها (باوجود معاهده دوستی) شاهد این خطر بود. اصرار برموضوع آزادی خیوه و بخارا و همکاری با آزادیخواهان آنجا خطرجنگ روس و افغان را بار می آورد و درآن حالت زمینۀ پیشرفت مجدد انگلیسها را درافغانستان نیز فراهم میکرد که البته تجزیۀ افغانستان در قبال آن بسیار محتمل بود. به همین دلیل شاه با اینکه به فراخوانی کنفرانس اسلامی درکابل موافقت کرد، ولی موقف کلی او نسبت به موضوع خلافت و تعقیب یک سیاست " پان اسلامیستی" و همچنان حمایت عملی از جنبش آزادیخواهان آسیای مرکزی و هند، محض برای حفظ منافع علیای افغانستان تدریجاً تغییر کرد. اینکار بدون شک علمای دینی، مخصوصاً علمای دیوبندی و حضرات مجددی را که از حامیان جدی خلافت بودند، ناراحت ساخت و همین اختلاف درجلسات بعدی لویه جرگه 1303 (1924) پغمان انگیزۀ مخالفت آنها با اصلاحات پیشنهادی شاه گردید و حتی شاه را متهم به همسوئی با روسیه ساختند. قابل تذکر میدانم به همان اندازه که گروپ محافظه کار مذهبی در راس آن دو شخصیت محترم و روحانی خانواده مجددی به حمایت از برنامه های اصلاحات و مخصوصاً موضوع استقلال پرداختند و اما بعد از وفات مرد بزرگوار شمس المشایخ در 1923 ، بساط تفاهم و حمایت ازهم پاشید و در پایان این مخالفت ها منجر به برخورد ها با رژیم و شخص شاه گردید که البته دست انگلیس ها درایجاد این وضع شریک بود.

موضوع دومی که شاه امان الله درتطبیق نظرمحمود طرزی قدم فراتر ازاصل "شناخت جامعه" گذاشت و موجب بروز مخالفت ها با شاه گردید ، همانا موضوع نقش زنان و مسئلۀ تعلیم و تربیه آنها بود که ازطرف علمای محافظه مذهبی بالاتر از "بدعت" یعنی یک "عمل کفری" تلقی شد.

درپایان باید گفت که علامه محمود طرزی درتأریخ معاصر کشور شخصیتی بود که تهداب تجددگرائی را با همسوئی اسلام واقعی در افغانستان بنیاد گذاشت وافکار عالی او تا هنوز که هنوز است از ارزش خاص برخواردار بوده و در راه تحول جامعه بسوی تجدد باید سرمشق نسل های آینده باشد. کاش حکومت های بعدی جسد او را مثل علامه سیدجمال الدین افغان بعداً به کابل می آوردند و در جوار استاد بزرگوارش مدفون میکردند، زیرا کسیکه سزاوار این افتخار را داشت، فقط علامه طرزی بود که متأسفانه تا اکنون به این موضوع هیچ توجه صورت نگرفته و مقبرۀ این شخصیت والامقام هنوز در بیرون کشور در استانبول ـ ترکیه قرار دارد.

مکتب "حبیبیه" ـ اولین مکتب رسمی:

از قدیم الایام معمول برآن بود که خانواده ها فرزندان ذکور شانرا از سنسن خورد سالی برای فراگرفتن مسائل دینی به مساجد محل می فرستادند تا نزد ملا و یا مولوی مسجد نخست سوره های کوتاه کلام مجید و ادای نماز را یاد بگیرند و بعد بالترتیب به قرائت عمومی قرآ ن کریم تا ختم آن می پرداختند و اگز میل به دادامه تعلیم میداشتند به پنجاب و سائر متون مروجه در مسائل دینی و نیز با خواندن گلستان و بوستان سعدی در ساحه مقدماتی ادبیات اشتغال می ورزیدند. این شیوه تعلیمات خصوصی بود که نسل بالنسل درهمه جا و در کابل قدیم رایج بود. بعضی ها که خواهان تعلیمات اختصاصی دینی بودند، در صورت امکان رهسپار هندوستان شده و در مراکز اسلامی آنجا به تحصیل ادامه میدادند و پس از اکمال آن با داشتن القاب مولوی و امثالهم در علم دین، علم حدیث وشرعیت اسلامی بیشتر با شیوه های مذهب حنفی برمی گشتند و به حیث امام و استاد علوم دینی به تدریس می پرداختند. اینکار در شهر ها رایج بود، ولی در دهات با یاد گرفتن نماز و سوره های کوتاه اکتفا میکردند.

امیرحبیب الله خان سراج که شخص صاحب معلومات و با دانش بود، ضرورت تعلیمات رسمی را که در آن برعلاوه علوم دینی، علوم جدیده نیز تدریس گردد، از همان اول احساس میکرد تا مکتبی را در کابل تأسیس کند که به شیوه های عصری به تدریس علوم جدیده پرداخته شود. لذا در سال 1281 شمسی( 1902م) مرکزی را بنام "بیت العلوم مبارکه حبیبیه" تأسیس کرد که بعد ها نام آن به "مکتب حبیبیه" تغییریافت، زیرا مفکورۀ "بیت العلوم" مثل "مدرسه" نزد همه بیشتر با تعلیم علوم دینی توجیه گردیده بود.

در سال1283 شمسی(1904م) سردارعنایت الله خان معین السلطنه پسر ارشد امیر به دعوت حکومت هند برتانوی به آنجا سفر کرد و در برگشت لزوم انکشاف مکتب حبیبیه را برای امیر شرح داد. امیر موافقه کرد تا پنج نفر از فارغان کالج اسلامیه لاهور را که همه مسلمان بودند، برای تنظیم امورتعلیمی مکتب حبیبیه استخدام کند. آنها برطبق پروگرام تعلیمی درمکاتب هند دوره های تحصیلی را به ابتدائیه (پنج سال)، رشدیه (چهارسال) و اعدایه (سه سال) تجویز نمودند و یک سال اخیر را هم بنام تهیه به آن ضمیمه ساختند که فراغت از مکتب جمعاً 12 سال را در بر میگرفت. بعدتر با تشکیل مکتب حربیه استادان ترکی نیز به افغانستان آمدند.

قابل ذکر است که تا سال1293 شمسی (1914م) تعداد شاگردان مکتب بسیار کم و از 19 نفر تجاوز نکرد، چون در اواسط پادشاهی امیر زمزمه های مشروطیت درمحیط بالا شد که در آن روشنفکران خارج مکتب حبیبیه و هم از داخل آن شمولیت داشتند، گویا مکتب مذکور به مرکز مشروطه خواهی مبدل شده بود. با این استدلال که"معارف مشروطه می زاید"، نزدیکان امیر او را به کم توجهی به معارف تشویق میکردند، با آنهم امیر حبیب الله خان سراج از عزم خود برنگشت و در راه تعمیم معارف البته با توجه کمتر ادامه داد و به تأسیس چند مکتب ابتدائیه در کابل اقدام نمود. اشخاص آتی از جمله اولین فارغان این مکتب میباشند: علی محمد خان بدخشی (بعدها در مقامات علیه کشور تا معاونیت صدارت ارتقا کرد)، عزیرالرحمن خان فتحی (بعداً از اراکین وزارت معارف)، حافظ انورعلی خان، سلطان احمد خان (بعداً سفیر)، فیض محمد خان، حبیب الرحمن خان و محمد نبی خان. (برای شرح مزید درباره تاریخچه مکتب حبیبیه دیده شود: فوفل صفحه 747 تا 753)

انکشاف معارف یکی از مهمترین نصب العین شهزاده امان الله خان بود که در وقت سلطنت پدر با روشنفکران آن عصر، بخصوص زیر نظر محمود طرزی روابط نزدیک داشت و به مجرد رسیدن به سلطنت دامنه انکشاف معارف را به سرعت وسیع ساخت. درماه جوزای 1299 ش به سردار سیلمان خان "ناظرمعارف" وظیفه سپرد تا انجمنی از بزرگان و معاریف وقت را دائر کند و در مورد تدوین پروگرام های درسی مکتب غور نمایند. بتاریخ 29 ثور 1303 (15 می 1924) دومین مکتب به همکاری یک تعداد استادان آلمانی بنام "مکتب امانی" در کابل تأسیس شد که عمارت آن در مقابل عمارت "ماشینخانه" در لب دریای کابل به شکل عصری بنا یافت و مکتب دیگر با همکاری استادان فرانسوی بنام "مکتب امانیه" سومین مکتب مهم در کشور میباشد که ازهر سه مکتب شخصیت های بزرگ و رجال مهم کشور فارغ شده اند. (دو مکتب اخیر الذکر در زمان سلطنت اعلیحضرت محمد نادرشاه به مکتب "نجات" و مکتب "استقلال" تغییر نام یافت که مکتب نجات اکنون بعد سالها دوباره به نام اولی آن "امانی" مسما شده است. درعهد امانی اولین مکتب نسوان بکار آغاز کرد که به دلیل بروز مشکلات در خوست و غائله مشهور به "ملای لنگ" به عقب کشیده شد. علاوتاً در این دوره دو مکتب مسلکی برای اداره امور دولتی بنامهای "مکتب حکام" و "مکتب اصول دفتری" به وجود آمدند که فارغان آن به حیث حکام و نیز منسوبین ادارات مالی کشور به خدمت گماشته شدند.

یک سال قبل از شهادت امیرحبیب الله خان سراج مکتب حبیبیه در"سراچه علیا" قریب باغ مهمانخانه جابجا گردید ولی در شروع 1298 (عصر امانی) مکتب مذکور به قصر شهر آراء که دارای اتاقها بزرگ و متعدد و چمن وسیع بود، انتقال کرد. در سالهای اخیر دوره سراجیه تصمیم گرفته شد تا برای مکتب حبیبیه در جوار مقبره تیمورشاه عمارت بزرگ و عصری بسازند، کار آن اغاز و اما عمارت در عصر امانی تکمیل گردید که "لیسه حبیبیه" تا سال 1341 ش در آنجا قرار داشت و بعداً به عمارت جدید در جوار سرک دارالامان انتقال یافت.

قابل ذکر است که از جمله شاگردان آن مکتب در آغاز عصر امانی (سال 1301ش) اولین گروپ نوجوانان افغان جهت تحصیل به آلمان و فرانسه اعزام گردیدند که سال بعد گروپ دوم آنها به آن دو کشورفرستاده شدند. همچنان درسال 1307 برای اولین بارگروپ 12 نفری شاگردان نسوان برای تحصیل در رشته طبابت زنانه، نرسنگ و معلمی به کشور ترکیه اعزام شدند که متأسفانه حوادث ناگوار بعدی آنها را به برگشت فوری مجبور ساخت.

در زمان غائله سقوی دروازه های مکاتب و معارف به روی همه بسته شدند و اما در زمان سلطنت اعلیحضرت محمد ظاهر شاه، خاصتاً در دوره پربار صدارت شهید محمد داؤد خان با ایجاد لیسه ها برای ذکور و اناث نه تنها در کابل ، بلکه در ولایات کشور و نیز با ایجاد مکاتب مسلکی و تأسیس پوهنتون کابل در ساحه تعلیمات مسلکی وعالی مرحلۀ جدید انکشاف و تعمیم معارف آغاز گردید که متأسفانه حاصل پنجاه سال زحمت دراین راستا با کودتای منحوس ثور 1357 از هم پاشید و شخصیت های مسلکی و دانشمند افغان یا کشته شدند و یا به اقصی نقاط جهان مهاجر گردیدند و در ادامه طی ده سال جنگ های داخلی از 1992 تا 2001 همه دار و ندار کشوربرباد رفت.

مکتب مستورات- گام نخست:

اعتلای معارف عصری یکی از ارزوهای قبلی شاه امان الله بود. موصوف در محفل جشن استقلال (1307) درپغمان در برابر این سوال که چگونه می توان ازاستقلال کشور دفاع کرد، چنین جواب داد: باید به قلوب اولاد خود حس وطن دوستی وفداکاری را تولید کنیم زیراوقتیکه فداکارباشیم، هیچ وقت استقلال از دست ما نخواهد رفت. درصورت که اولاد صالح شما صاحب تعلیم وتربیه شود، حاجت به ریختاندن خون ندارد، محافظ استقلال معارف خواهد بود، پس در معارف وتعلیم بکوشید واولاد خود را به غرض تعلیم وتحصیل درممالک متمدن وبزرگ دنیا فرستاده از خود دورکنید..." (ماخذ55- صفحه 269)

شاه وملکه هردو برتعلیم تربیه نسوان جدا تاکید داشتند وآنرا در صدرپروگرام های اصلاحی خویش قرار دادند. برای اولین بار درسال 1920 یک اداره زیرنام نظارت معارف تشکیل گردید وسپس پروگرام درسی نسوآن توسط انجمن علمیه روی دست گرفته شد که در ختم همان سال باتاسیس اولین مکتب نسوان درافغانستان بنام مکتب مستورات دروازه تحصیل برای زن افغان بازگردید مکتب توسط زنان خانواده شاهی اداره میشد. ملکه ثریاباحمایت معنوی شوهرووالدین خود بعنوان مفتشه ازامورمکتب وارسی میکرد مادرش "اسمارسمیه- خانم محمودطرزی" که زن با فرهنگ ودانشمند بود مدیره مکتب وخواهرملکه (خیریه خانم معین السلطنه) به حیث معاوینه ایفای وظیفه میکرد. مکتب مستوران بیرون قصرشاهی درناحیه "شهرارا" درخانه علی احمدخان "بعدا والی" واقع بود که بیشترشاگردان آنرا درسال اول ( درحدود 50 نفر) دختران خاندان شاهی تشکیل می دادند. معلمه های اولی این مکتب آنعده خانم های بودند که درخانه سواد خواندن ونوشتن را اموخته وقدری از علم دینی وادبی اگاهی داشتند.

درمدت کوتاه شاگردان مکتب چنان افزایش کرد که درپنج صنف ابتدائی تقسیم شدند ومکتب نیزبه یک عمارت بزرگتردرقلب شهرمسما به "ده افغانان" درنزدیک محل مشهور به (حوض مرغابی ها) ودریک عمارت بزرگ بنام (گلستان سرای) که ازطرف (بوبوجان) ملکه امیرعبدالرحمن خان به مکتب اهداشده بود، انتقال یافت. درهمین وقت هیت اداری مکتب مشتمل بردوخانم ازعموزاده های ملکه بنامهای بلقیس وروح افزا یکی به حیث مدیره ودیگری به حیث کاتبه (منشیه) وهمچنان یکی از زوجهای امیرشهید فیروزه ملقب به "بدرالسراری" به حیث مبصره جدیدا مقررگردیدند.

در وسط اين فوتو نشسته مرحوم جنرال محمد احسان خان پوپلزايي اولين قوماندان قواي هواهي ميباشد وي و مرحوم محمدهاشم خان پوپل در رشته پيلوتي و مرحوم غلام دستگير خان منصوري در رشته انجنيرينگ طياره در سال ١٩٢٣به ايطاليا. اعزام در سال ١٩٢٦ بوطن برگشتن و سه سه بال طياره هاي دوباله جنگي نيز خريداري به وطن اورده شد ، مرحوم احسان خان بحيث قوماندان و مرحوم غلام دستگير خان رييس تخنيكي قومانداني تا اخرين رمق حيات. وظيفه انجام دادند ، مرحوم محمد عمرخان در روز هاي اخيرغازي امان الله خان و مخصوصا"در حين ترك وطن بلوي وظيفه پيلوتي انجام داد كه بعدا" مدت مديدي در جمله طرفداران شاه مخلوع محبوس و در سال ١٩٤٥ حين صدارت مرحوم شاه محمودخان غازي در جمله ساير محبوسين سياسي ازاد شد و وي در فصل زمستان سال ١٩٨٣ در شهر همبورك در خواست بناهندگي داده بود كه به اثرافتيده و صدمه شديد در سراش جان بحق داده در هديره مسلمانان دفن گرديد ،روح اش شاد باد

پسران مکتب 1927

تعدادی از متعلمین افغانی در فرانسه در سال 1923م. دراین عکس محمود طرزی شماره 1 (وزیر مختار در پاریس) و محمد عزیز خان (پدر داؤد خان) شماره 2 که در آن وقت متصدی امور متلعمین افغان در آنجا بود، نیز دیده میشودشماره های 3 تا 6 نیز فرندان محمود طرزی و ابستگان او میباشند

تعدادی از متعلمین افغانی در فرانسه در سال 1923م. دراین عکس محمود طرزی شماره 1 (وزیر مختار در پاریس) و محمد عزیز خان (پدر داؤد خان) شماره 2 که در آن وقت متصدی امور متلعمین افغان در آنجا بود، نیز دیده میشودشماره های 3 تا 6 نیز فرندان محمود طرزی و ابستگان او میباشند

تعدادی از متعلمین افغانی در فرانسه در سال 1923م. دراین عکس محمود طرزی شماره 1 (وزیر مختار در پاریس) و محمد عزیز خان (پدر داؤد خان) شماره 2 که در آن وقت متصدی امور متلعمین افغان در آنجا بود، نیز دیده میشودشماره های 3 تا 6 نیز فرندان محمود طرزی و ابستگان او میباشند