بازگشت به مقاله

به یاد نویسنده و شاعر آوارۀ افغان ـ "شیون کابلی"

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 22 فبروری2016

«ز قفس، مرغ به هر جا که رود بوستان است»

درست سی سال از مرگ سردار محمد رحیم ضیائی متخلص به "شیون کابلی" می گذرد. او سالها قبل به حیث یک "شهزادۀ افغان" دریک سرزمین بیگانه یعنی "اتحاد شوروی ـ روسیه" که بعدها به اشغال وطنش پرداخت، از منتهای مجبوریت مهاجرشد و درعالم حرمان با فقر و رنج دوری از وطن زیست و از بخت بد در زمان قدرت ستالین و در اثنای جنگ جهانی دوم بنام یک خارجی به زندان رفت و مدتی را در در سرمای سوزان تبعید گاه "گولاک ها" در"سایبریا" گذشتاند. داستان زندگی این شهزادۀ افغان بس دراز است و ناله های او در فراق وطن که در قالب اشعار گیرا و پر از شکایت روزگارسروده شده، همه داغ نامه هایی اند که خواننده را سخت زیر تأثیر میگیرند و گاهی هم حالت حرمان زدگی و اشک را به چشم جاری می سازند.

نویسنده و دانشمند محترم جناب ولی احمد نوری با نشریک کتاب زیر نام "سردار محمد رحیم ضیائی ـ شیون کابلی" شرحی مبسوطی در بارۀ زندگینامه و نمونۀ اشعاراین شاعر شوریدۀ وطن، یک خدمت با ارزش و ستودنی انجام داده که قابل یاد آوری و قدردانی میباشد. این کتاب که درسال 2003 در 232 صفحه بوسیلۀ "انجمن فرهنگ افغانستان ـ انتشارات بامیان در شهر لیموژ ـ فرانسه به چاپ رسیده ویک نسخه آنرا مؤلف گرامی حین سفر خود به کالیفورنیا برایم اهداء فرموده اند، اینک حین نوشتن همین چند سطرجلو چشمانم قرار دارد.

سردار رحیم ضیائی نه تنها یک شاعر، بلکه به حیث یک شهزاده افغان شاهد گرم و سرد حوادث روزگار در کشور خود نیز بود که کتاب خاطرات خود را دربارۀ رویداد های تاریخی افغانستان به قید قلم آورده وبه حیث یک سند مهم تاریخ معاصر کشور به یادگار مانده است. این کتاب زیر عنوان "برگهای از تاریخ معاصر وطن ـ خاطرات سردار محمد رحیم ضیائی" اساساً به زبان روسی نوشته شده وبعداً توسط محترم غلام سخی غیرت به دری ترجمه گردیده و بار اول در سال 1987 بوسیلۀ مرکز نشراتی "فضل" در پشاور در 121 صفحه به چاپ رسیده است، جمعاً دارای یازده بخش میباشد که بخش اول از دوره امیرعبدالرحمن آغاز وبخش اخیربا شهادت اعلیحضرت محمد نادرشاه پایان می یابد.

محترم غ.س. غیرت ـ مترجم کتاب در مقدمۀ خود مطالبی نوشته که اقتباس آن میتواند در شرح حال ونشیب و فراز زندگی این شهزادۀ افغان که تا پایان عمر ناگزیر در روسیه اقامت گزید، روشنی مختصراندازد:

غیرت می نویسد:«تقریباً بیست و پنج سال پیش [از تاریخ نشر ترجمه کتاب ـ کاظم] یکی از کارمندان انستیتیوت شرق شناسی شوروی اسنادی را دربارۀ تاریخ معاصر افغانستان جهت مطالعه مؤقتاً بدسترس ما گذاشت. این اسناد به زبان روسی نوشته شده بود، ولی در آن زمان چون جوان بودیم، علاقمندی جدی به مسائل تاریخی و تحلیلی نداشتیم، همین که به مطلبی آشنا می شدیم، برای ما بسنده بود. آن مرد شرق شناس اوراق خود را از ما پس گرفت، لاکن خاطرۀ آن همیشه در ذهن ما زنده بود. در آن وقت او در مسکو زندگی میکرد و می شد با او ملاقات نمود و حتی به جزئیات بیشتری آگاهی یافت که چنین نشد. امسال دریکی از شماره های مجله "یونوست" (جوانی) چاپ شوروی داستان های کوتاه نویسنده شوروی "لف رازگون" چاپ گردید، در آن جمله داستانی بود زیر عنوان "شاهزاده". لف رازگون که در سال 1937 زندانی شده بود، دریکی از اردوگاه های سایبریا با "شهزادۀ افغان" به گفته خودش آشنا میشود و داستان این آشنائی را می نویسد... نویسنده نام و هویت شاهزاده را به دست نمیدهد و همچنان از سرنوشت بعدی او آگاهی ندارد.»

مترجم کتاب در ادامه مقدمه می افزاید: «چندی پیش دریک محفل عروسی در "تبلیسی" پیرامون حوادث سالهای پایان 1930 در شوروی صحبت به میان آمد.... زنی سر سفیدی که روبروی من نشسته بود، اظهار داشت: "من این شاهزاده را می شناختم، او کاکا رحیم بود. اکنون پسر و دخترش درتبلیسی زندگی میکنند". همان بود که با دخترش که از زن سوم سرداررحیم بود بنام "مانانا" ـ شرق شناس و پسرش مجید ـ محصل فاکولتۀ طب دیداری حاصل شد. مانانا اشعار سردار رحیم را که با تخلص "شیون" می نوشت، به من نشان داد و دربارۀ احساسات عمیق وطن پرستانه اش به درازا سخن گفت و چون در بارۀ یاداشت های تاریخی سردار رحیم یاد آوری نمودم، مانانا اظهار داشت: "آخرین نسخۀ آن نزد من است و اگر تعهد کنی که چاپ میشود، به تو میدهم."»

غیرت راجع به معرفی مختصر سردار رحیم در مقدمه کتاب می نویسد: «سردار محمد رحیم خان فرزند محمد عمر خان فرزند امیرعبدالرحمن خان به قول خودش در سال 1902 م در شهر کابل به دنیا آمد. از مکتب حبیبیه فارغ التحصیل شده و نزد استادان هندی و ترکی زبانهای انگلیسی، هندی و ترکی را فرا گرفت. همچنان زبان و ادبیات عربی را آموخت و در ادبیات و علوم متداول وارد بود. از سال 1923 تا 1927 در "امام صاحب" [ولسوالی] حاکم بود. سپس به تجارت پرداخت. به گفته همسرش که اکنون در مسکو زندگی میکند، سردار رحیم در وقت سقوط حکومت امانی و بقدرت رسیدن امیر حبیب الله کلکانی به اتحاد شوروی رفت و چون نادر خان پادشاه شد، به کابل آمد و گویا مناسبات شان [با نادر شاه ـ کاظم] تیره گشت، سردار رحیم در سال 1339 برای همیشه به شوروی رفت. تا سال 1937 در مؤسسات علمی و تولیدی آسیای میانه کار میکرد. درهمین سال زندانی گردید و تا سال 1943 در اردوگاه ها و زندان های مختلف بسر برد. درسال 1953 به مسکو آمد و در انستیتیوت شرق شناسی به کار پرداخت. در همان جا در سال 1954 با خانم زیبای روسی ـ گرجی به نام "الکساندرا" عروسی کرد.»

در ادامه مقدمه آمده است که: «سردار رحیم بتاریخ 15 فبروری 1987 در مسکو درگذشت و بنا بر وصیت خودش او را در حضیرۀ مسلمانان در تبلیسی دفن کردند. آخرین آرزویش این بود که در زیر صخره یی در کوهستان وطن بخاک سپرده شود. سردار رحیم خان پدر میرمن پروین ـ هنرمند پیش کسوت میهن ما و مردی وطن پرست بود. او شعر می گفت، آواز می خواند، انواع آلات موسیقی به خصوص رباب را به نیکوئی می نواخت. برعلاوۀ زبانهای ملی دری و پشتو، به زبانهای انگلیسی، هندی، ترکی، عربی و روسی وارد بود و با رجال و شخصیت های ادبی و فرهنگی کشور ارتباط داشت».

مترجم در پایان مقدمه خود می نویسد: «دراین مجلد زیر عنوان "برگ هایی از تاریخ معاصر میهن ما" نوشته های تاریخی او را که از روسی ترجمه شده است، درمعرض قضاوت هموطنان می گذارم. بگذار این نمونۀ سزاوار ستایش، خامه بدستان کشور را الهام بخشد تا رویداد های خونین و بزرگ دوران خود را بنویسند و به نسلهای آینده به یادگار گذارند. غلام سخی عبرت».

دربارۀ محتوای کتاب باید گفت که این کتاب در هربخش مطالب دلچسپ و قرین به واقعیت های تاریخ معاصر کشور را بطور مختصر طوری ارائه کرده است که شاید در کمتر کتاب دیگر به آن صراحت بیان شده باشد. طور نمونه یکی دو متن را از آن کتاب اقتباس و خدمت تقدیم میدارم:

در بخش اول (صفحه 5) مؤلف کتاب راجع به اوضاع کشور حین ورود امیرعبدالرحمن خان به کابل می نگارد: «امیر عبدالرحمن خان که ده سال در تاشکند، سمرقند و بخارا در مهاجرت بسر می برد، از تاشکند به عزم تصرف تاج و تخت عازم افغانستان گردید. هنگامی که عبدالرحمن خان قدرت را بدست گرفت، ناگزیر گردید در برابر فئودال هایی که از حکمرانان گذشته و فعلی اطاعت نمیکردند، مبارزه بی امان را به راه اندازد. در مناطقی که حکمرانان فئودالی تسلط داشتند وحشت، خود سری اخلاقی و بربریت حکمفرما بود. به گونۀ مثال یکی از فئودالهای محلی به حدی ظالم بود که دستور میداد سر رعیتی را در حضورش از تن جدا نموده و در آتش بریان کنند. افزون برآن بسیاری از فئودالها از انگلیس رشوت میگرفتند و علیه ایجاد یک حکومت قوی مرکزی در افغانستان مقاومت میکردند.»

نماینده انگلیس که آماده ترک افغانستان بود، در دومین ملاقات خود درباغ "شهرآرا" درکابل غیرمستقیم از امیر خواست تا: «به دوستان انگلیس در افغانستان مساعدت نماید». رحیم ضیائی می نویسد: «امیر میدانست که اگر تمام این دوستان جاسوس نباشند، اکثریت آنها یا ایجنت یا دست نشانده انگلیس اند. عبدالرحمن خان که مرد زیرک بود، اظهار داشت که چون مدت درازی از افغانستان دور بوده است و مبادا نسبت به "دوستان" جفایی برود، لذا بهتر است که انگلیس ها لست آنها را به وی بسپارد. بدین ترتیب امیر لست (دوستان) انگلیس را به دست آورد و در سالهای نخست سلطنت خود تقریباً همۀ آنها را از بین برد».(صفحه 6 کتاب)

رحیم ضیائی در صفحه 101 کتاب خود در بارۀ رژیم سقاوی در یک جملۀ کوتاه، مطلب بسیار مهمی را بیان میکند و می نویسد: «زمانی که حبیب الله [کلکانی] در کابل به تخت نشست، بسیاری ها می فهمیدند که این یک چهرۀ تصادفی در تاریخ کشور است که به کمک انگلیس ها مؤقتاً به قدرت رسیده است و به زودی تعویض میشود.»

در بخش ششم ، صفحه 56 کتاب به ارتباط جنگ سوم افغان و انگلیس درمحاذ جنوبی به سرکردگی سپه سالار محمد نادرخان چنین آمده است: «انگلیس ها در جبهه جنوبی به هیچ گونه فعالیت جدید نظامی نپرداختند، در مقابل عسکر افغانی کمترین مقاومت از خود نشان دادند. این امر یکی از عوامل موفقیت افغان ها در جبهه جنوبی بود. این "جنگ عجیب" انگلیسها، بی گمان خواننده را در حیرت فرو می برد. بدین سبب نویسنده این یاد داشتها [رحیم ضیائی] بیهوده نمیداند که به منظور اثبات ادعای خود از مقالۀ "متوند" که در مجلۀ (د جمهوریت غژ) چاپ شده، استمداد بخواهد. در این مقالۀ متوند، نامۀ نادرخان به شاه ولیخان مورخ 30 می 1919 (26 شعبان 1337 قمری) در صفحه 18 تا 20، شماره 31 مجله، سال دوم ، مورخ 22 آگست 1952 چاپ شده است». رحیم ضیائی متن متوند را اقتباس میکند و می نویسد: «پیروزی نادرخان از برکت یاری و مساعدت انگلیس ها (منظور تعاون مالی و روانی است) و برپایۀ پلان قبلاً طرح شده، بدست آمد" وسپس متوند ادامه میدهد: "اگر خوانندگان ما بدین سخن باور ندارند، در آن صورت نامۀ نادرخان را بخوانند و متن نامه را به شرح آتی می آورد" [قسمتی از متن نامه] :

"من به موفقیت کامل دست یافته ام و شمایان با آرامش خاطر کار خود را بکنید. طبق اطلاعات که در دست است، عساکر انگلیس به جنگ نمی پردازند و داوطلبانه از مواضع خود عقب نشینی مینمایند. وقت را از دست ندهید، از موقع استفاده کنید و بسوی وانه به پیشروی بپردازید، هیچگونه مقاومتی علیه شما نخواهد بود، به من اطمینان قطعی داده شده است. به هوشیاری و زیرکی شما باور دارم. هیچکس نباید از موضوع اطلاع یابد و بفهمد که شما بر آنجا و من درین جا کامیاب می شویم."» [ متن مکمل این نامه با استفاده از کتاب "نادرخان و خاندان او" در مقالۀ از این قلم تحت عنوان "نقش انگلیس ها در عروج و سقوط رژیم سقوی و پایه گذاری سلطنت محمد نادر شاه شهید"، قسمت سوم، صفحه 4، مورخ 10 جنوری 2016، منتشرۀ افغان جرمن آنلاین درج گردیده است ـ کاظم]

رحیم ضیائی در کتاب خاطرات خود در صفحه 89 و 90 در بارۀ علل برکناری سپه سالار محمد نادر خان از کار در داخل کشور و اعزام او به سفارت فرانسه می نویسد: «علت سبکدوشی نادرخان چنین بود: امیر امان الله اسنادی به دست آورد که ارتباط مستقیم نادرخان و برادرانش را با سرکردگان شورش منگل با اشخاص مانند ملاعبدالله لنگ [مشهور به ملای لنگ ـ کاظم]، برادرش عبدالرشید ونیز یکی ازاقوام نادر خان یعنی عبدالکریم نواسه شیرعلی خان فرزند مدعی تخت و تاج افغانستان یعقوب خان که در راولپندی هند می زیست، ثابت می ساخت. در حقیقت این عبدالکریم بود که انگلیسها او را نزد قبایل منگل فرستادند، برای اینکه در جنوب کشور پایگاه مخالف با امیر امان الله را ایجاد کنند. در زمینه تعیین سرنوشت نادرخان، امیر امان الله نارضایتی سفارت شوروی را مبنی بر ارتباط نادر خان با بسماچی ها نیز در نظر گرفت. امان الله خان نادر خان را به کابل احضارنمود [از قطغن و بدخشان ـ کاظم] و برای این که وی را دور ساخته باشد، درعوض محمود طرزی که [از سفارت فرانسه ـ کاظم] به افغانستان آمده بود، در فرانسه سفیر ساخت.»

این بود گوشه ای از کتاب خاطرات سیاسی و تاریخی سردار محد رحیم ضیائی ـ شاعر دردمند "شیون کابلی" که سی سال قبل درعالم هجران و به آرزوی دیدار وطن درمسکو جان به حق سپرد. روحش شاد و یادش گرامی بادا.

درپایان مقاله غزلی را که این مرد وطن دوست در پایان عمر راجع به حال زار شهر مألوف خود ـ کابل ناشی از تهاجم قوای شوروی سروده است، به حیث نمونه کلام و حسن ختام این نوشته که به استقبال از قصیدۀ معروف صائب تبریزی "خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش ..." تقدیم میدارم:

نبینم حالِ زار کابل و پژمرده گلزارش +++ بجای لاله و گل، می خلد در دیده ها خارش

زشهر آرا نشانی نیست، غیر از تودۀ خاکی +++ خدایا دوستان، هرگز نبیند حالت زارش

سرشکِ خلق جاری گشته در زیر پل مستان +++ جهان آرا لگد مال است زیر پای اغیارش

زباغ و نغمه و بستانِ کوهدامن نشانی نیست +++ الهی پی شود دستی که بشکسته اشجارش

فداکاران و مردان رخت ازین شهر بربستند +++ از آن همخانه و همراه گردیده است ادبارش

پریشانی و فقر و فاقه گشته توأم کابل +++ به سلطان زادگان افتاده تا فکرِ سرو کارش

الهی ! کور گردد چشم بدبینان شهر ما +++ خوشی هر گز نبیند هر که دارد فکر آزارش

مکن "شیون" ز وضع زارِ امروزش، بود روزی

نویسد همچو صائب شاعری، در وصف گلزارش

(غزل فوق برگرفته از کتاب: "سردار محمد رحیم ضیائی ـ شیون کابلی"، تألیف: ولی احمد نوری، صفحه 61)