بازگشت به مقاله

بیان یک خاطرۀ تلخ از روز تهاجم قوای سرخ به افغانستان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 26 دسمبر 2020

روزششم جدی 1358 مصادف با 27 دسمبر 1979 یکی از سیاه ترین روزهای تاریخ میهن ما است که در ادامۀ کودتای ننگین ثور دامن مصیبت را درکشورپهن کرد. دراین روز که معلول کودتای مصیبت بار 7 ثور 1357 بود و کشور را به غرقنای تاریخ سوق داد، کبوتر آزادی بدست صیادان بی مروت سرخ و اجیران شان در قفس آهنین ستم کمونیزم علناً زندانی گردید.

جای شک نیست که ازاین روز سیاه هرهموطن خاطرات تلخ و گفتنی های بسیار دارد، خاطره از حوادثی که در دفتر، درخانه، درمکتب و یا درمحضر عام اتفاق افتاده است. اگرچه همۀ این خاطره ها بدور یک محور می چرخد و آغاز سرنوشت غم انگیز یک کشور و یک ملت درخون خفته را بیان میکند، اما هرصحنۀ آن به نوبۀ خود داستان جدا دارد که شنیدنش خالی از دلچسپی نیست.

دراین رابطه من هم گزارشی دارم که شرح حال یک جمعیت خاص را در یک محل بسیار استثنائی بازگو میدارد. این گزارش مربوط زندان پلچرخی و زندانیان بلاک اول سیاسی است که جریان آنرا درهمین روز نکبت بار شخصاً به حیث یک زندانی شاهد و ناظر بوده و خاطرۀ فراموش ناشدنی و تلخ آنرا بعد از سالها بار دیگردراین مختصر بیان میکنم:

جهان زندانی درهمه جا کوچک و دلتنگ است، ولی گاهی ازاین فضای دلتنگ، چشم انداز ها بسوی آسمان فراخ بیرون می جهند که درآن پرواز پرندگان آزاد، انسان اسیر را بیاد آزادی از دست رفته می اندازد.

آری! ما زندانیان نیز درآنروزها با دیدن آسمان فراخ، بیاد آزادی خود فرو می رفتیم و آرزو میکردیم بجای آن پرنده ها باشیم، مثل آنها پر و بال بگشائیم، به هربامی بنشینیم و ازهر دیواری بگذریم، در دل صخره ها آشیانه گزینیم و در بلندی و پستی کوه ها و دشت ها آزاد بپریم و از نعمت بزرگ الهی یعنی آزادی لذت بریم.

روزها و شب های دلگیر به همین آرزو پیهم می گذشت، اما روز های سوم، چهارم و پنجم جدی سال 1358 رنگ و بوی دیگر داشت، زیرا آسمان زندان پلچرخی را بجای پرواز همیشگی پرندگان آزاد، پرواز طیاره های غول پیکر «انتونوف» استیلا کرده بود که در هر سه دقیقه یکی آن با غرش سرسام آور از فراز زندان عبور میکرد و دود غلیظ آن خط سیاه رنگی را در سینۀ نیلگون آسمان بجا میگذاشت. این پروازهای پیهم و غیرعادی برای زندانی ها که ارتباط شان با بیرون کاملاً قطع بود، ده ها سؤال را مطرح می ساخت. همه حدس میزدیم که شاید دریکی از نقاط حساس کشور میان قوای حکومت خلقی و مجاهدین جنگ شدید درجریان باشد و می گفتیم که چون قوای حکومتی درمحاصره است، قوای کمکی توسط همین پروازها از مرکز بدانجا ارسال میشوند. تداوم پروازها این حدس را که گویا قیام در برابر قوای حکومت درعین زمان ازچند محل آغاز شده باشد، قرین به واقعیت جلوه میداد.

درحالیکه آرامش از همه سلب شده بود، برای کسب معلومات از بیرون زندان بی صبرانه انتظار می کشیدیم. دراین آوان یک پولیس مؤظف بیک زندانی بطور محرم و خصوصی اطلاع داد که جنگ با مجاهدین به شدت درجریان است و حکومت کابل از شوروی تقاضای ارسال اسلحه کرده و این پرندگان بیجان و غول پیکر وظیفۀ انتقال را انجام میدهند. این اطلاع برق آسا درزندان پخش شد و تاحدی مورد قبول اکثریت قرار گرفت و همه بی صبرانه منتظر عاقبت اوضاع بودیم.

بروز پنجم جدی حوالی ساعت ده قبل از ظهر از بلندگوی زندان که به روی یک پایۀ چوبی چندی قبل در محوطه نصب شده بود و از آن گاهی اخبار را پخش میکردند، اطلاعیۀ مختصر از طرف قوماندان پولیس محبس برای زندانیها به این عبارت نشر شد: «به ساعت 11:30 رئیس شورای انقلابی (مقصد از حفیظ الله امین بود) بیانیۀ مهم خویش را عنوانی قوای پولیس ایراد میکند. به همه زندانیها بدینوسیله هدایت داده میشود تا به وقت معین درصحن محبس غرض استماع این بیانیه حاضر شوند».

پخش این اطلاعیه ما را بیشتر کنجکاو ساخت تا بدانیم چه رخ داده و موضوع از چه قرار است؟ اغلب گمان میکردند شاید جنگ در جلال آباد به وقوع پیوسته و مجاهدین درحال پیشرفت بسوی کابل استند و چون زندان در مسیر شاهراه بسوی آن شهر قرار دارد، شاید برای حفظ ما تقدم وضع ایجاب تدارکات احتیاطی را میکند. بهرصورت تا ساعت 1:30 بعد از ظهرهمه درصحن زندان انتظار بیانیه را کشیدیم ، ولی از حفیظ الله امین و بیانیه اش خبری نشد. بعد ازظهر همان روز قرار بود برای اولین بار یک تعداد کتابها را غرض مطالعه دراختیار زندانی ها قرار دهند. وقتی در حوالی ساعت 2:00 بعد ازظهر به استراحتگاه افراد پولیس در داخل عمارت رفتیم، دیدیم چند جلد کتاب همه دارای وقایه های سرخ رنگ به روی یک میز گذاشته شده و بادیدن رنگ سرخ وقایه ها دانستیم که محتوای آن کتابها چیست، زیرا قوماندان زندان چندبار گفته بود که میخواهند در زندان به ما تعلیم و تربیۀ سیاسی سالم بدهند.

هنوز به کتابها دست نزده بودیم که ناگهان پولیس ها به هرطرف درحرکت افتادند و با صدای همیشگی که به گوش ما آشنا بود، فریاد زنان می گفتند به اطاقها بروید که «بندیز» است. «بندیز» همان اصطلاح معمول بود که درب اطاقها و دهلیز ها همه قفل می شدند و اجازه بیرون رفتن نبود. پولیس ها همه زندانیها را مثل رمۀ گوسفندان درظرف چند دقیقه به داخل دهلیز های مربوطه بردند و برق آسا درهای آهنین بزرگ هر دهلیز را قفل کردند.

ما که با این حالت آشنائی داشتیم، بخوبی دریافتیم که حالت وخیم واضطراری درپیش است و درهر قدم حدس ما به یقین نزدیک می شد که گویا مجاهدین از جلال آباد بسوی کابل درحرکت اند. درآن روز زندانی ها در داخل دهلیز مربوطه آزاد بودند و مثل همیش «کوته قفلی» نگردیدیم. همه خاموش و متحیر از اوضاع بودیم. با آنکه سخن ها دردهان خشکیده بود، ولی درسیمای هریک آثار یأس و درعین زمان امید تجلی میکرد. دقایق به کندی می گذشت و هرساعت مثل روزطولانی شده بود. تا آنکه آفتاب زمستان به غروب رفت و جهان کوچک زندان مثل همیش تاریک گشت. فقط نور ضعیف چراغ از داخل اطاقها از میان روزنه های کوچک زندان بردل تاریکی های گسترده ای شب نفوذ میکرد.

اطاق ما در منزل دوم بود و دریچۀ کوچک اطاقهای مقابل ما بسوی سرک عمومی کابل ـ جلال آباد نظرگاه داشت. حوالی ساعت 7:00 شام ناگهان یکی از صاحب منصبان زندانی در دهلیز به آهستگی گفت: بشنوید! آواز حرکت تانکها بگوش میرسد. چند صاحبمنصب دیگر با دقت گوش فرا دادند و گفتند بلی آواز تانکها است. همه بسوی کلکین ها شتافتیم، کلکین های کوچک که فقط آدمهای قد بلند می توانستند از آن بیرون را نظاره کنند و با کنجکاوی تمام منتظر اطلاعات بعدی بودیم. صدای حرکت تانکها نزدیکتر و بلندتر می شد. ناگهان یکی فریاد زد و گفت : چراغها را ببینید که در امتداد شاهراه از دوجانب مقابل درحرکت اند. بادیدن این منظره صاحبمنصبان با قاطعیت گفتند که این چراغ تانکها است که یک تعداد از جانب قوای چهار و تعدادی دیگر از جانب شهر یکی مقابل دیگر در حرکت می باشند.

دراین لحظه من هم چیزی را زیر پا گذاشتم و از دریچۀ اطاق بیرون را نگاه کردم، همه جا را تاریکی فرا گرفته بود، جز صدای غرش تانکها و چراغ هائیکه درحال حرکت بودند، چیزی دیگر به نظر نمی رسید. دفعتاً متوجه شدم که موقعیت چراغها درحال تغییر است و به سرعت همه دریک صف و یکی مقابل دیگر قرار گرفتند. صدای چند فیر مدهش تانک شنیده شد که درتاریکی شب آتش مرمی آن مثل ستارۀ دنباله دار نظر هر بیننده را بخود جلب میکرد. فیرها بیکبارگی خاموش شدند و تقریباً پانزده دقیقه سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت. منتظر تماشای تانکها از دریچۀ کوچک اطاق بودم که شاید تانکها یکی بردیگر آتش بگشایند، ولی خاموشی دوام کرد و صدای فیر شنیده نشد، گوئی بین آنها مذاکره و مفاهمه در میان باشد. بلی! دیدم تانکها به سرعت به استقامت قوای چهار و زندان پلچرخی براه افتادند.

واقعاً این یک معما بود که هیچیک از ما در آن لحظه قادر به حل آن نبودیم. درسه راهی شاهراه و سرک زندان بار دیگردو فیر تانک بگوش رسید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آواز مهیب زنجیر تانکهای ثقیل درحوالی زندان شنیده شد و سکوت زندان را به یکبارگی درهم شکست. همه درحیرت فرو رفته بودیم که ناگهان چند عراده تانک دربیرون محوطه، دربرابر دروازه بزرگ زندان اخذ موقع کردند و با فیر چند مرمی مقاومت ناچیز قوای امنیتی زندان را درهم شکستند. دروازۀ بزرگ فرو ریخت و آواز مهیب آن همه جا را تکان داد. ازبرج های ترصد داخل زندان آواز فیر کلاشنکوف ها بلند شد و اطاقهای ما زندانیها میان آتش تانک و رگبار مسلسل ها قرار گرفتند و هر یک از ترس جان از کنار دریچه ها دور شدیم و همه در دهلیز پناه بردیم.

تبادله آتش دیر دوام نکرد. فیرها خاموش شدند و اما صدای حرکت تانکها نزدیکتر شد. بازهمه بسوی دریچه ها هجوم بردیم و دیدیم که چند تانک غول پیکر با صدای مهیب داخل محوطۀ بلاک اول مسما به «زندان سیاسی» گردیدند که ما در آنجا بودیم و مقابل دروازۀ عمارت ایستادند. از میان آنها عساکر مسلح بیرون جهیدند و به سوی دهلیز عمومی زندان درحرکت افتادند. زندانیها به عجله بطرف دروازه های آهنین دهلیز ها هجوم بردند به فکر آنکه از مجاهدین استقبال نمایند. ناگهان آواز سخن گفتن به زبان روسی توجه همه را به خود جلب کرد و همه یک دم درجا خشکیدیم، ولی غریو شادباش و خوشی از دهلیز منزل اول، جائیکه پرچمی ها در آن بودند، بلند شد. این شور و شعف همه را مات و مبهوت کرد. دراین موقع در منزل سوم سمت مقابل آواز سه چهار خانم پرچمی آشنا با زبان روسی شنیده شد که به دهلیز منزل اول پیام خوش آمدید می فرستادند. ما که در دهلیز دوم بودیم از خانمهای منزل سوم که بار اول با ایشان هم کلام می شدیم، پرسیدیم اینها کی ها اند؟ باغرور فاتحانه یکی از آنها جواب داد: «برادران بزرگ ما، کسانیکه به کمک ما آمده اند تا انقلاب را به پیروزی برسانند».

این جواب مثل بمب در افکار ما منفجر شد، گوئی همه به یکبارگی قبض روح شدیم و درجای خود میخکوب و بیحرکت ماندیم. چند لحظه نگذشته بود که دهلیز منزل اول باز گردید و پرچمی ها عساکر شوروی، برادران بزرگ خود را در آغوش گرفتند و بوسیدند. عده ای از پرچمی ها درهمان لحظه به حیث آمر و حاکم زندان دست بکار گردیدند.

درحالیکه پرچمی ها جشن گرفته، خود را فاتح میدان میدانستند و از رهائی و آزادی سرمست و سرشار بودند، گروه عظیم زندانیهای دیگر مغموم و حیرت زده مثل کسانیکه میدان جنگ را باخته و بدست دشمن اسیر شده باشند، درکنج اطاقهای خود خزیدند. سکوت مرگبار دهلیز ما را فرا گرفت، اشک در درون چشمها حلقه بست و ماتم از سینه ها بیرون جست، رنگها پرید و چهره ها مغموم گشت، گوئی هریک را به اعدام گاه می برند.

با این حادثه رهائی از زندان که روزی یگانه آرزوی هر زندانی بود، دیگر مفهوم خود را از دست داد. هجوم قوای بیگانه شهر و دیار را به یک زندان وسیع مبدل کرد. دیگر فرق میان پلچرخی و شهر کابل و دیگر شهر ها وجود نداشت. همه کشور به یکبارگی بشکل یک زندان بزرگ و بدون در و دیوار درآمد.

دیری نگذشت که آواز موزیک از بلندگوی صحن زندان شنیده شد. موزیک نظامی که انسان را بیاد کودتا ها می انداخت و خاطرات آن روزها را زنده میکرد. هنوز ساعتی نگذشته بود که ناگهان موزیک قطع شد و بعد از لحظۀ کوتاه نطاق رادیو اعلان کرد که ببرک کارمل بیانیه اش را ایراد میکند و متعاقباً چند جمله به زبان روسی شنیده شد. همان بود که آواز آشنایی یک وطن فروش دیگر از فاصله های دور ازیکی از جمهوریت های شوروی بگوش رسید که انداختن طوق اسارت روس را برگردن ملت آزادمنش افغان اعلام میکرد.

همه زندانیها نزدیک کلکین های کوچک اطاقها بهم چسپیده بودند و باخاموشی مرگبار مثل کسانیکه به شنیدن حکم اعدام خود گوش فرا دهند، آواز این خیانت پیشه را می شنیدند. هم کیشان و رفقای حزبی ببرک بیانیۀ او را با هورا های پیهم در محوطۀ زندان بدرقه میکردند و کف میزدند، درحالیکه وطنداران با ناموس مثل مار زخمی از فرط بیچارگی در خود می پیچیدند و برببرک و همقطاران خاینش خاموشانه نفرین می فرستادند. آنشب وطن فروشان از خوشی به خواب نرفتند واما وطن دوستان با آنکه خبر آزادی زندان سیاسی را از ورای بیانیۀ ببرک کارمل شنیده بودند، با هجوم قوای بیگانه از منتهای محنت و حقارت شب را زنده صبح کردند. این بود خاطره روز سیاه که هرگز فراموش خاطرم نمیشود.

اینکه درهمان روز وشب و همان ساعات در بیرون زندان چه حوادث درحال وقوع بود، ما زندانی ها نمیدانستیم که به یقین یکی هم حادثه کشته شدن اسرار آمیز حفیظ الله امین بود که چگونگی آن درمنابع و مآخذ متعدد بعداً به تفصیل به نشر رسیده و شرح آن دراین بحث نمی گنجد.

اینکه بیانیه ببرک کارمل در آنوقت شب از کجا و چگونه از امواج رادیو به نشر رسید، سؤالیست که به یک روایت چنین گزارش یافته است: حسب نقشه های قبلی رادیو افغانستان نیز همزمان با حادثه در زندان پلچرخی محاصره شد و با اصابت یک گلوله تانک بر عمارت رادیو همه کارکنان آن در منزل تحتانی رفتند تا از خطرمصئون باشند. هیچکس نمیدانست که چه حادثه در پیش است. ساعت 7 شام اسلم وطنجار درحالیکه لباس افسران روسی به تن داشت، همراه با یک جنرال پیر روسی ملبس به لباس ملکی مسلح وارد محوطه رادیو شد و فریاد زد که: «رفقا! از مخفی گاه ها بیرون شوید و به کار خود برگردید و منتظر بیانیۀ رهبر قیام باشید که همۀ شما او را می شناسید!»

ساعت 9 شب به وقت کابل (ساعت 11 بجه به وقت تاجکستان) رادیو افغانستان خبری را پخش کرد که ببرک کارمل معاون اسبق شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان به کشور باز گشته است. پس از نشر این خبر پیام ببرک کارمل در حالیکه خودش هنوز به کشور نرسیده بود، با استفاده از یک کاست صوتی که در تاشکند ثبت شده و در اختیار اسلم وطنجار قرار داشت، از امواج رادیو افغانستان پخش گردید.

نویسنده : رفیق دستگیر « صادقی »

« مردم را نمی توان برای همیش فریب داد»

ششم جدي ـ روز سقوط رژيم امين (بازنشر در فیسبوک 27 دسمبر 2020)

در جريان دو هفته اخير سال روز ورود قوتهاي اتحاد شوروي به افغانستان در مطبوعات داخل کشور و برخي از رسانه هاي بين المللي که بصورت اختصاصي براي افغانها نشرات دارند ظاهرا زير نام تحليل و کاوش اين رويدادي بسيار بزرگ که بالاي وضعيت و روند انکشافات بعدي تاريخي در مقياس جهاني تاًثير عميق بجا گذاشت، کارزار هم آهنگ تبليغاتي وعمدتا برخورد يک جانبه و سطحي سازماندهي گرديد. بايد اذعان نمود که تعدادي از شخصيتهاي اگاه با سهمگيري در توضيح مسايل و بازگوي خاطرات شان به معلومات شنوندگان افزودند؛ ولي متاسفانه سهم و نقش اين کته گوري بسيار محدود بود.

بجا بود تا پس از سپري شدن ربع قرن، اين رويداد با ديد عميق تاريخي و با دماغ سرد ريشه يابي ميگرديد و به بررسي گرفته ميشد؛ زواياي تاريک و گره هاي کور آن که تا حال باز نشده، باز ميگرديد و روشن ميشد؛ شخصيت هاي کليدي افغاني که شاهد مستقيم تصميم گيري ها در جريان حوادث هولناک کشور بودند، همه يي آنچه را که ميدانستند و به درد تاريخ مي خورد، صادقانه براي آگاهي مردم و نسلهاي آينده مي گفتند، تا بدين وسيله درسهاي با اهميتي که از اين رويداد بزرگ تاريخي که افغانستان در معراق آن قرار داشت به دست مي آمد و با مسووليت به نسلهاي امروز و فرداي کشورانتقال داده ميشد. متاسفانه چنين نشد و عجالتا اين فرصت مساعد نيز از دست رفت.

در ارتباط به اين رويداد بزرگ ، ده ها کتاب و اثر ارجمند و صدها مقاله يي با محتوا و گفت و شنود هاي اختصاصي در رسانه هاي چاپي، صوتي و تصويري جهان به نشر رسيده است؛ و حتا موسسا ت تحقيقاتي بين المللي در کشورهاي مختلف اين مساله را به بررسي گرفته و بازيافته هاي شان را بدسترس علاقمندان گذاشته اند. سازمانهاي بزرگ امنيتي و گردانندگان مسوول ارگانهاي سياست ساز و مجري سياستها ، هرکدام به نحوي تلاش نموده اند تا در اين به اصطلاح فتح بزرگ ( سقوط نظام شوروي ) نشان انگشت خود را به نمايش گذارند و هر چه بيشتر خود را برجسته سازند و نقش نيروهاي افغاني را به سطح مجريان بي خاصيت برنامه هاي شان تنزل دهند . نبايد فراموش کرد که حتا تمام اسناد حزب کمونست اتحاد شوروي که يک بخشي بسيار با اهميت از تاريخ آن کشور را ميساخت حراج گرديد و اکنون به زبانهاي مختلف نيز ترجمه شده ومورد استفاده قرار دارد.

حالا اين پرسش مطرح ميگردد که چرا پس از سپري شدن ربع قرن و با به دست داشتن اين همه آثار و اسناد با اعتبار، يکبار ديگر با ارائه برنامه هاي فرمايشي ، گريز از مسايل اساسي ، طرح سوالهاي بي پايه و جوابهاي تکراري و کاملا نادرست و بالاخر تکرار سناريوهاي تبليغاتي دوران جنگ سرد و بخصوص دهه هشتاد افغانستان، آنهم نه در سطح جهاني که اصولا نميتواند با چنين افتضاح مطرح باشد ، بل صرف بمنظور بازي با افکار عامه داخل کشور و در نهايت تحريف آن اقدام بعمل مي آيد ؟

احتمالا سطح بلند آگاهي سياسي مردم و مطالبات عادلانه و انساني آنها ، ناشي از کار و مبارزه پيگير و دقيق نيروهاي ترقي خواه در جهت تاًمين آزادي و عدالت اجتماعي ـ بخصوص در دهه هشتاد ـ هنوز هم موجب آزار است و حتا رژيمهاي ارتجاعي جهادي ـ طالبي نيز نتوانستند با خشنترين شيوه ها آن را از بين ببرند. حالا " روشنفکران " و قلم بدستاني که هنوز هم بر اساس عقده هاي چرکين ناشي از تبليغات جنگ سرد و ده ها عامل ديگر پيوند شان را با نيرو هاي ارتجاعي نبريده اند و در اين راستا همچنان به خدمت ادامه ميدهند، خواستند با استفاده از اين فرصت يک کارزار جديد تبليغاتي و کاملا يکجانبه، بمنظور ضعيف و خنثي ساختن آنچه در طي اين سالهاي طولاني با قبول قرباني هاي بزرگ بدست آمده را ، سازمان دهند.

اشتراک بسيار گسترده مردم در انتخابات رياست جمهوري نشان داد که مردم افغانستان تا چه حد از آشي دهن سوزي که براي مردم پخته شده بود نفرت دارند و کسب کمتر از يک در صد آرا براي آن رهبري که با بلند داشتنن آرمانهاي " جهاد " به صحنه آمده بود و براي توجيه اين آرمانها در جريان سالهاي طولاني جنگ تحميلي هزار ها مليون دالر مصرف شده بود، خود دليلي براي اثبات اين ادعا است. مردم در کوره سوزان زنده گي با گوشت و پوست و استخوان خود ، چندي و چوني نيات گوناگون و همچنان چگونگي اين حوادث را با بازيگران اصلي آن به خوبي تجربه کرده و چيزهاي آموخته اند که نميشود آن را به ساده گي از آنها گرفت و يکبار ديگر و اينبار از طريق " نرم افزار ها " بالاي مردم تحميل کرد.

پس از سپري شدن اين همه سالها و غمهاي بيکران مردم، از دست رفتن هستي مادي و معنوي کشو، آتش سوزي ها و دربدري ها، که فعلا فرصت مساعد براي وفاق و اتحادي پارچه هاي ازهم جدا شده مردم تا حدودي ميسر گرديده و سياست آشتي ملي در سرخط کار جامعه بين المللي در افغانستان، بمنطور پروسه توسعه سياسي و تقويت حاکميت دولت مرکزي در مناطق مختلف کشور و به صورت فشرده، روند دولت سازي در افغانستان قرار دارد، دامن زدن به همچو تبليغات زهر آگين را مغاير منافع و مصالح ملي افغانستان ميدانم. به اين باورم که دامن زدن به چنين تبليغات موجب تاًثر يک کتله عظيمي که صادقانه در خدمت مردم خويش و بازسازي و نوسازي آن مشغول اند ميگردد و به روند مصالحه صدمه ميرساند. البته اين بدان معني نيست که مسايل جانسوز اين دوران به بررسي گرفته نشود و درسهاي بزرگ تاريخي از آن استنتاج نگردد، و مردم به يکباره همه يي اين تراژيدي را فراموش نمايند.

جالبتر اين که از " تهاجم " اتحاد شوروي با اين همه شور و هيجان و تکرار همان تبليغات زهرآگين دهه هشتاد، در زمان و فرصتي يادبود به عمل مي آيد که عملا نيروهاي ايالات متحده امريکا و ناتو در کشور حضور دارند. اين نيروها با استفاده از فن آوري بسيار پيشرفته نطامي و تکتيک هاي اختصاصي در سراسر افغانستان عمليات گسترده يي را به پيش مي برند و در هرعمليات تعداد بزرگي از مردم به شمول زنان و اطفال جان خود را از دست ميدهند و سخت متضرر ميگردند. آنها در تمام نقاط ستراتيژيک افغانستان پايگاه هاي بسيار مجهز نظامي ايجاد نموده اند.

براي مردمي که متضرر ميگردند و خانه و کاشانه شان را از دست ميدهند و کشته هاي شانرا با غم و اندوه فراوان به خاک مي سپارند و فرزندان شان را در زندانهاي مخوف اسير مي بينند ، عمليات نظامي شوروي و امريکا نميتواند کدام تفاوتي باهم داشته باشند. براي هر انسان ساده ، تجاوز، تجاوز است و سياه و سفيد و يا سرخ و آبي نمي شناسد.

در بسياري موارد اين دو " تهاجم " شباهت هاي کامل دارند. خصوصيات مشترک هر دو را ميتوان به گونه بسيار فشرده چنين جمع بندي کرد:

1ـ شوروي بخاطر تامين امنيت سرحدات جنوبي خود که از جانب نيروهاي ارتجاعي و امپرياليستي به مخاطره افتاده بود، دست به عمليات نظامي زد. ايالات متحده امريکا نيز بخاطر تامين امنيت کشور خود که از جانب نيروهاي تيرورستي تهديد شده بود اقدام به عمليات نظامي کرد.

2ـ هر دو کشور بخاطر سقوط رژيمهاي منفور" امين و طالب " که هر دو را خود به وجود آورده بودند دست به کار شدند.

3ـ شوروي ادعا ميکرد و امريکا نيز ادعا مي نمايد تا زماني که امنيت در افغانستان تامين نگردد، اين کشور را ترک نمي کند.

4ـ بخاطر موجوديت قوتهاي نظامي شان و به دوش کشيدن بارجنگ و کشته شدن فرزندان شان در اين راه ، هر دو خود را مستحق ميدانستند و ميدانند که در تصاميم سياسي مربوط به افغانستان حرف آخر را بزنند.

5ـ هر دو کشور بخاطر تامين اهداف ستراتيژيک خويش در افغانستان پول بسيار فراوان و هنگفتي را مصرف کرده و يا مي نمايند.

6ـ خون فرزندان هر دو کشور خاک افغانستان را رنگين ساخته است.

آنچه که اين دو " تهاجم " را از هم متبارز ميسازد عبارت اند از :

1ـ شوروي سرحدات مشترک و طولاني با افغانستان داشت و نا امني در خانه همسايه را به ضرر خويش مي ديد و امريکا در آنسوي ابحار و هزاران کيلومتر دور از اين کشور قرار دارد.

2ـ شوروي حتا بدون مشوره با دوستان بسيار نزديک دست به عمل زد در حالي که امريکا توافق جامعه جهاني را براي اين اقدام به دست آورد.

3ـ در مقابل هجوم شوروي يک جبهه بسيار بزرگ و عظيمي با همه امکانات و توانايي ها، عملا فعال گرديد؛ ولي در مقابل امريکايي ها کدام مقاومت و مخالفت سازمان يافته دولتي وجود ندارد.

4ـ شوروي ها هيچگاه پايگاه مستقر و منظم نظامي صرفا براي قوتهاي خويش در افغانستان اعمار نکردند و عمدتا اين قطعات در خيمه ها و ساختمانهاي موقت و صحرايي اقامت داشتند. در حالي که قوتهاي امريکا همه در پايگاه هاي مستحکم نظامي به سر مي برند.

5ـ شوروي ها در افغانستان زندانهاي اختصاصي نداشتند، در حالي که امريکايي ها بنابر گزارش رسانه ها بيش از بيست زندان اختصاصي دارند. چگونگي وضعيت و رفتار ناهنجار در اين زندانها توسط سازمانهاي نظارت بر حقوق بشر بازتاب گسترده داشته است.

6ـ شوروي ها يکجا با قوتهاي افغاني در عمليات سهم ميگرفتند و نيروهاي افغاني عمدتا در خط مقدم جبهه ميبودند و در تلاشي ها و جستجوها، کارمندان سياسي به شمول زنان افغان نيز سهم ميگرفتند. امريکايي ها عمدتا عمليات نظامي را بنابر نبود اردوي ملي مسقلانه به پيش ميبرند و ناديده گرفتن رسوم و عنعنات مردم نيز موجب شکايت زياد گرديده است.

شايد ده ها مورد ديگر هم وجود داشته باشد که مورد بحث نيست. براي ادامه بحث ميخواهم چند مساله را برجسته سازم و ديدگاه هاي خود را متکي بر اسناد و تحليلها به گونه بسيار فشرده پيش کش نمايم.

1ـ انگيزه ورود نيروهاي شوروي :

در ارتباط به علل و انگيزه هاي ورود نيروهاي شوروي به افغانستان ، وريانت هاي متعددي ارائه و به بررسي گرفته شده است. از انتقام جويي شخصي بريژنف در برابر قتل نور محمد تره کي و آنهم به خاطري که چندي قبل موصوف مهمان وي بود، چرخش يکصدوهشتاد درجه يي امين در برابر شوروي ها و سادات شدن وي، اشغال افغانستان عملا توسط امريکايي ها و جبران مواضع از دست رفته در ايران، تا همان رويا هاي دوران استعمار يعني رسيدن روسها به آبهاي گرم و غيره و غيره. اگر هرکدام از اين وريانتها با دقت و وسواس به بررسي گرفته شود ، بي پايه بودن آنها به سرعت برملا ميگردد. چسپيدن به همچو تحليل ها بيشتر خصوصيت ژورنالستيک دارد و مورد علاقه ذهن هاي آسانگير است و به درد سوژه هاي سرگرم کننده اخباري ميخورد تا يک بررسي علمي. معمولا تحليلگران افغاني، اين مساله خيلي ها با اهميت را صرفا در محدوده افغانستان به محاسبه ميگيرند. فراموش ميگردد که اين مساله عمدتا به دو ابرقدرت جهاني همان روز يعني اتحاد شوروي و ايالات متحده امريکا با متحدان شان ارتباط مي گرفت و در شطرنج بازي هاي بزرگ سياسي، افغانستان صرفا يک مهره بود.

در آن دوران سياست ديتانت و تشنج زدايي ميان شرق و غرب بنابر يک سلسله تغييرات دروني و فشار حلقات معيين در غرب و بخصوص امريکا که به اين روند باور نداشتند و آن را به نفع اتحاد شوروي ميدانستند و طرفدار اقدامات تهاجمي عليه شوروي بودند، در حالت ضعف و کاهش قرار گرفته بود. طيف وسيعي از عوامل منطقه يي و جهاني بر تصميم مداخله تاًثير گذاشتند. از آنجمله، کنگره امريکا توافق سالت 2 را تصويب نکرد. طرح هاي امريکا براي بکارگيري موشکهاي ميان برد در اروپا و موافقت صدراعظم آلمان براي گسترش موشکها و کسب حمايت حزب سوسيال دموکرات در اين مورد، اعلاميه شوراي ناتو در12 دسمبر که ايالات متحده امريکا به تعداد 464 موشک کروز " تام هاواک " و 108 موشک انداز " پرشنک 2 " را براي استقرار آماده ميکند ، شوروي را در وضعيت خيلي بد قرار داد. با اين اعلام، پوليت بيروي حزب کمونيست اتحاد شوروي در همان روز تشکيل جلسه داد و مساله افغانستان در همين جلسه به حل و فصل رسيد و تمام بحث هاي سابق در باره اثرات منفي مداخله شوروي در غرب ناگهان به فراموشي سپرده شد.

امريکا قوي ترين هم پيمان در منطقه يعني ايران را نيز از دست داده بود و آنهم به نحوي که با اين تغيير موافق بود و در آن به گونه يي سهم داشت؛ ولي عواقب اين چرخش عظيم را درست محاسبه نکرده بود. فکر ميشد که جاي رژيم بي اعتبار شاه در ايران را يک رژيم بالنسبه ملي و مذهبي مي گيرد و با برخي از گردانندگان اصلي انقلاب روابط معييني نيز وجود داشت. برعکس، رژيم بعد از انقلات از کنترول خارج گرديد و عملا به يک موضيع کاملا ضد امريکايي مبدل گرديد که در آن نيروهاي چپ و بخصوص حزب توده ايران نقش عمده را بخصوص در عرصه هاي نشراتي و نظامي بدست گرفته بودند. ايران به يک کانون عمده نگراني هاي امريکا که تا امروز همچنان ادامه دارد، مبدل گرديد. در آن دوران ديپلوماتهاي امريکايي در ايران به اسارت گرفته شده بودند و رسانه هاي ايران به بدترين شکل از اين واقعه سوء استفاده ميکردند و در تهيج مردم عليه امريکا وسيعا اثر ميگذاشتند. محافل خاصي درامريکا بخصوص در قواي مسلح در صدد جبران موقعيتي بودند که پس از سقوط رژيم شاه از دست داده بودند. به بهانه آزاد سازي گروگانها ، مساله حمله بالاي ايران در دستور روز قرار گرفته بود. نيروهاي واکنش سريع امريکا با امکانات بسيار بلند در خليج فارس جابجا گرديده بودند.

نگارنده به اين باور است که برعلاوهً تحولاتي که در اروپا رخ داده بود، شوروي ها از امکان مداخله مستقيم و نظامي امريکا بالاي ايران سخت در تشويش بودند. زماني که از طريق چينل هاي مربوط اطمينان حاصل کردند که امريکا در صدد حمله بالاي ايران است، آنها موضوع هجوم بالاي افغانستان را سرعت بخشيدند و به عنوان پيشگيري و مقابله با اقدام امريکا، مساله اقدام نظامي در افغانستان را که قبلا در تمام سطوح با آن مخالفت داشتند و آن را رد ميکردند ، بمثابه وظيفه تاًخير ناپذير روي دست گرفتند. عمليات نظامي امريکا براي نجات گروگان گيرها محدود و نا تمام گذاشته شد و از عمليات بزرگ هم خبري نشد و شوروي فريب اين مانور را خورد و عملا داخل افغانستان گرديده بود.

اگر امريکا براي بدست آوردن مجدد امتياز هاي از دست رفته و خيلي بزرگ ستراتيژک در ايران، يک حمله وسيع و همه جانبه را عليه آنکشور انجام ميداد، انگاه احتمال اين که شوروي داخل خاک پاکستان گردد و از آن طريق به بحر هند برسد، خيلي افزايش مي يافت. بايد در نظر داشت که در آن زمان کدام تحرکات بزرگ نطامي در آن طرف سرحد در خاک پاکستان به کمک امريکا که بايد در مقابله با آن اقدام صورت ميگرفت و امنيت افغانستان را تهديد ميکرد، اصلا وجود نداشت.

بنابر همين دلايل است که اردوي چهل در افغانستان ـ در مرحله اول ـ وظيفه مشخص محاربوي نداشت و چنين تصور ميشد که آنها صرف در پادگانهاي نظامي براي اجراي وظايف بعدي و بزرگتر آماده ميگردند و در جنگهاي داخلي افغانستان سهم نمي گيرند. تشکيل و ساختار اردوي چهلم با سلاح هاي بسيار سنگين و راکتهاي دور برد و ميان برد نيز احتمالا به همين منظور بوده باشد.

براي قدرتهاي بزرگ يا بهتر است بگويم " امپراتوري ها " همواره اهداف و سياستهاي بزرگ مطرح است و هيچگاه سرنوشت يک شخص و يا گروه و ساير مسايل کوچک آنها را به حرکت نمي آورد و وادار نمي سازد تا به عمليات بزرگ نظامي دست زنند، و آنهم در شرايطي که توازن قوا به نحوي در سطح بين المللي بوجود آمده باشد. براي قدرت هاي بزرگ در طول دورانها ي تاريخي همواره حفظ امپراتوري، تقويه و تحکيم آن مطرح بوده است و هر از گاهي که اين مولفه به خطر مواجه گرديده، آنها بي رحمانه از موجوديت و حاکميت خود دفاع کرده اند و در اين راه ملتهاي زيادي را به قربانگاه برده اند.

اسناد و آثار فراواني که به نشر رسيده، گواه بر اين است که اين امريکايي ها بودند که با تطبيق سياستها و مانورهاي خيلي ماهرانه و دقيق، پاي اتحاد شوروي را به افغانستان کشانيدند و دريک جنگ فرسايشي و طولاني افغانستان را به باتلاق اين کشور مبدل گردانيدند. افغانستان براي شوروي " پاشنه آشيل " نبود؛ ولي به اين پاشنه مبدل گرديد و در نهايت اتحاد شوروي در اين بازي هاي بسيار پيچيده و ظريف بازنده شد. در نتيجه اين بازي، افغانستان و مردم ستمديده اين کشور، گوشت دهن توپ منافع قدرتهاي بزرگ گرديد و در ختم اين بازي فراموش شد و به دست اربابان کوچک منطقه يي و وابستگان داخلي شان به خاک سياه نشست. در نهايت از خاکستر اين حوادث، هيولايي سربلند کرد که دقيقا صلح و امنيت بين المللي را تهديد ميکند.

قابل ياد آوري است که تعدادي از جنرلان شوروي که نتوانستند در " فتوحات " افتخاراتي بدست آورند ، مذبوحانه تلاش نموده اند تا در آثاري که از خود به جا گذاشته اند به گونه يي يک " بلاگردان " پيدا کنند و همه ملامتي ها را به گردن آن اندازند. از نظر آنها اين بلا گردان، حزب دموکراتيک خلق افغانستان و بخصوص جناح پرچم و رهبري سياسي جمهوري دموکراتيک افغانستان بوده که همواره با نفرت و انزجار از آنها ياد شده است. اين جنرالان که در دنباله رو ي از سياستمداران فاسد و بدنام حتا نتوانستند وظايف ميهني و قانوني شان را در حفظ حاکميت و تماميت اتحاد شوروي انجام دهند، هنوز هم برده وار در دفاع و توجيه همان خط سياسي قرار دارند و براي خود اجازه نميدهند تا مغاير آن شرافتمندانه حقايق را ابراز بدارند.

2ـ ورود قطعات شوروي به افغانستان :

اسناد و مدارکي که زمان ورود قطعات شوروي به افغانستان را تثبيت ميکند ، وجود دارد و اکثر تحليل گراني مسايل افغانستان از آن استفاده کرده اند. مبتني بر اين مدارک، آمادگي هاي نظامي درماه اگست 1979 آغاز گرديد. در آغاز ماه اکتوبر ده ها هزار نفر قواي احتياط عمدتا از آسياي مرکزي در فرقه هاي موتردار پياده بسيج شدند. به تاريخ 29 نومبر قوتهاي هوابرد شماره 105 به خاطر تقويت نيروهاي که قبلا در ماه جولاي به پايگاه هوايي بگرام رفته بودند به آن پايگاه اعزام گرديدند. اين قطعات شامل 2500 نفر ميشدند و تا تاريخ ششم دسمبر تکميل گرديدند. در همين روز از جانب شوروي تصميم گرفته شد تا قوتهاي مخصوص جي آر يو به کابل فرستاده شوند. در روزهاي هشتم تا دهم دسمبر قطعات اضافي شامل شش صد نفرسرباز با قطعات جابجا شده در بگرام يکجا شدند و ده روز بعد به شمال سوق داده شدند تا امنيت شاهراه و تونل سالنگ را تامين نمايند. در 12 دسمبر سربازان قطعه 105 در ميدان هوايي کابل ديده شدند. در بين 11 تا 15 دسمبر به تعداد 280 هواپيماي ترانسپورتي در مسکو و جمهوري هاي آسياي ميانه براي انتقال سربازها آماده گرديد. و به تاريخ 24 دسمبراولين گروه هاي منظم از نيروهاي شوروي از طريق هوا در ميدان هوايي کابل فرود آمدند.

مردم کابل در آن روزها و شبهاي حساس شاهد ايجاد پل هوايي از ميدان هاي هوايي جمهوري هاي شوروي به کابل بودند و بدين وسيله صدها پرواز منظم طياره هاي با توناژ بزرگ که سرباز و وسايل نظامي به شهر کابل انتقال ميدادند را مي ديدند. برخي اهالي شهر به گونه مزاح ميگفتند : " چه حال است ، کفترهاي ماما، هيچ ما را به خواب نمي ماند " و تمام شهر به نحوي آگاه شده بودند و تعدادي که در مسير ميدان هوايي رفت و آمد داشتند ، حتا نطامي هاي شوروي را که امنيت ميدان هوايي کابل را گرفته بودند نيز ديده بودند.

بنابران در چنين وضعيت چگونه امکان دارد که اعضاي محترم دفتر سياسي رژيم امين متوجه اين ورود نشده باشند. زماني که اعضاي محترم براي تشکيل جلسه دفتر سياسي به قصر تپه تاج بيگ تشريف ميبرند بازهم متوجه سربازان شوروي که امنيت اطراف قصر را تامين کرده بودند نمي شوند ! به احتمال قوي، امين در اين جلسه، مساله ورود قطعات شوروي به افغانستان و پشتي باني دولت شورا ها را از حاکميت انقلابي، با افتخار و غرور به اطلاع شاملين جلسه رسانيده باشد، تا بدين وسيله از دشمنان درون حزبي زهر چشم گرفته و آنها را از حمايت قاطع شوروي از حاکميت خود مطمئين سازد؛ و حتي ميخواست اين افتخار را از طريق راديو و تلويزيون به اطلاع مردم و بخصوص دشمنان بيرون حزبي خود نيز برساند که مجال نيافت. حقيقت اين است که امين و شرکا نميدانستند که اين قوتها وظايف ديگري در پيشرو دارند و خلع آنها از قدرت يکي از اين وظايف است. ششم جدي روز سقوط رژيم امين است ، نه آنطوري که معمولا گفته ميشود، تاريخ ورود نيروهاي شوروي به افغانسان.

آقاي پينجشيري در ارتباط به آخرين جلسه بيروي سياسي به روز ششم جدي ميگويد که " سرانجام امين به ساعت يازده قبل از ظهر وارد اتاق جلسه گرديد. او با عرض پوزش و احوال پرسي جلسه دفتر سياسي را داير کرد. در زمينه موضوع ملاقات خويش با سفير شوروي مقيم کابل چنين گزارش داد که سفير کبير شوروي به قدر ويتنام به افغانستان مساعدت تخنيکي (فني)، نظامي و مالي ميرساند و کشور ما را در مقابل دخالت و مداخله پاکستان و ديگر نيروهاي ارتجاعي منطقه تنها نمي گذارد. هنوز نتايج عبور مهمانان ناخوانده از مرز مشترک افغانستان و شوروي سابق ارزيابي نگرديده بود که به اتاق طعام دعوت شديم. همگي شروع به خوردن سوپ آميخته با مواد زهردار کردند. " جمله اخير شان که هنوز نتايج مهمانان ناخوانده از مرز مشترک ... ارزيابي نگرديده بود خود بيانگر آن است که اين ورود بايد مطرح شده باشد. اين يکي از گره هايي است که بايد باز ميگرديد وعلاقمندان مسايل افغانستان سخت مايل به شنيدن حقايق در اين باره بودند.

3ـ قتل امين :

بار ديگر اسناد گواهي ميدهند که شوروي ها مايل به قتل امين نبودند. در مرحله اول حين بازگشت تره کي از هاوانا مقامات بلند نظامي در رژيم امين به شمول سروري توطئه قتل امين را چيده بودند ولي با مطلع شدن روسها از اين توطئه، موضوع از طريق سازمان امنيتي شوروي به امين اطلاع داده مي شود و امين مسير راه را تغيير مي دهد و از مرگ حتمي نجات مي يابد. روي همين اعتماد در جلسه يي که قرار است تا با اشتراک امين، انکشافات بعدي بررسي گردد، وي حاضر ميشود تا صرف با تضمين و اشتراک سفير شوروي در افغانستان، در آن جلسه اشتراک کند. در هر دو مرحله اين رقباي سياسي امين در رژيم بودند که قصد کشتن وي را داشتند. شوروي ها درصدد بودند مانع زورآزمايي خونين بين امين و رقباي وي گردند. با وجود آن که تمام مساعي شوروي براي ايجاد رهبري دموکراتيک ملي با پايه هاي وسيع، توسعه پايه هاي حاکميت، متوقف ساختن سياستهاي افراطي رژيم و تامين مجدد وحدت حزب دموکراتيک خلق افغانستان ( جناح خلق و پرچم ) که به طرح " سافرونچوک " شهرت دارد ناکام ماند، آنها تا اخير به اين تلاشها ادامه دادند. بر اساس طرح واسلي سافرونچوک ، بمنظور تقويت سياسي رژيم در برابر مخالفان، قرار بود رهبري دولت به يک شخص غير حزبي " نور احمد اعتمادي " و نصف پستهاي کابينه هم به غير حزبي ها سپرده شود. سفارت امريکا نيز در جريان اين تلاشها قرار داشت.

جالب است که چرا امين با وجود مخالفتهاي خودخواهانه و لجوجانه عليه طرح هاي سياسي محافل ديپلوماتيک شوروي و بالاخر حتا قتل نور محمد تره کي و همچنان قتل نور احمد اعتمادي که با بسيار عجله سازماندهي گرديد، هنوز هم به شوروي ها اعتماد و اطمينان کامل داشت ؟ وي نه تنها امنيت اقامتگاه خود را به عهده آنها گذاشت بل حتا پزشک وعمله قصر و امور پخت و پز قصر را نيز به اختيار آنها گذاشت. بسياري ها به اين عقيده اند که اگر امين از همان سوپ لذيذ (!) کمي بيشتر صرف ميکرد شايد تا به حال زنده ميبود ! ريشه هاي اين اعتماد را بايد در سياستهاي دوگانه ارگانهاي متفاوت شوروي جستجو کرد، نه در استقلال طلبي امين. برخي از ارگانهاي شوروي ( مشاورين نظامي و امنيتي ) سخت در دفاع از امين قرار داشتند و وي را سمبول کمونيستهاي افغانستان و از تبار بلشويکها ميدانستند و از شنيدن سخنان پُر شور و اعمال خشن انقلابي وي لذت ميبردند و وي را تشويق ميکردند. بنابران اين مساله که امين چگونه کشته شد و توسط کي ها کشته شد، هنوز حل نگرديده است. بايد به ياد آوريم که معاون وزارت داخله شوروي که در همان زمان در کابل بود وظيفه داشت تا امين را به سلامت به شوروي انتقال دهد که با ناکام شدن اين وظيفه دست به خودکشي زد. از افسر شوروي که در اين عمليات شامل بود در مورد چگونگي قتل امين هم پرسشي به عمل نمي آيد. ميگويند که نظاميان افغان از جمله رقباي سياسي امين که در عمليات سهم داشتند، وي را نحوي وحشيانه به قتل رسانيدند.

4ـ قتل دابس سفير امريکا در کابل :

" ادولف دابس " در ماه ژوييه به عنوان سفير امريکا در کابل تعيين گرديد. وي کارشناس مسايل شوروي و به زبان روسي آشنا بود. موصوف با پيچيده گي هاي روابط حزب کمونيست شوروي با ديگر احزاب کمونيست و ويژه گي هايي سياست داخلي افغانستان آشنايي داشت. به نظر او امريکا بايد کمک هاي خود را محتاطانه به افغانستان افزايش ميداد و به توسعه روابط خود ميکوشيد، بدون اين که روسها را تحريک کرده و احتمال مداخله نظامي آنها را بيشتر کند. برژينسکي و دابس هر کدام روي اهدافي که مخالف يک ديگري بودند، کار ميکردند.

دابس توسط يک گروه ربوده شد و در 14 فوريه به قتل رسيد. گروگانگيرها درازاي آزاد کردن سفير از دولت درخواست کرده بودند که رهبر زنداني شان را آزاد کنند. حکومت حاضر نشد اين شرط را بپذيرد و علي رغم تقاضا هاي سفارت امريکا، از مذاکره با ربايندگان خودداري کرد. نيروهاي امنيتي افغاني بنا بر دستور مقامات مافوق، تصميم داشتند اتاقي را که در هوتل کابل دابس درآن گروگان گرفته شده بود با انجام يک عمليات تسخير کنند. آنها شليک کنان وارد اتاق شدند و به اين ترتيب دابس و دو رباينده اش را به قتل رسانيدند. از نظر امريکايي ها اين تير اندازي غير قابل توجيه بود و بدون موافقت مقامات بالا نمي توانست اتفاق افتد. قتل دابس تا هنوز هم در هاله يي از ابهام قرار دارد و بالاي روابط دوکشور و انکشافات بعدي تاًثير خيلي ها عميق بجا گذاشته است. تعجب برانگيز است که چرا در اين عمليات براي سفارت امريکا در کابل اجازه همکاري داده نشد؟ بر علاوه با قتل سفير يک کشور معظم جهان و بر خلاف تمام نورمها و معيار هاي ديپلوماتيک، حکومت کابل مسووليت آن را نپذيرفت و حتا دراين مورد عذرخواهي هم نکرد. چنين وانمود ميگرديد که قتل سفير از قبل برنامه ريزي شده بود. بر اساس تحليلها پس از مرگ دابس بدگماني ها در برخي محافل مسکو نسبت به امين رو به افزايش گذاشت و وي را فرد فرصت طلب و ماجراجو مي دانستند. من فکر ميکنم که در مباحثات مربوط به آن سالها اين مساله بايد به بررسي گرفته مي شد و مسوول ارگان ديپلوماسي رژيم امين و ساير مسوولين امنيتي که هنوز زنده اند، در اين زمينه بايد پاسخ ميدادند.

5ـ امتياز طلبي گام به گام پاکستان :

نقش جنرالان پاکستاني و بخصوص استخبارات نظامي آن در داغ ساختن منطقه و کشاندن پاي ابر قدرتها در آن و همچنان سازماندهي و رهبري " جهاد " يک حقيقت آفتابي است که نميشود آن را تحت هيچ عنوان و بهانه يي پوشاند و ناديده گرفت. پاکستان از وضعيت به وجود آمده ، گام به گام ، امتيازات بزرگي بدست آورده است. آنچه را ضيا الحق در خواب مي ديد و حاضر بود بخاطر آن امتيازات بزرگي به افغانستان بدهد پرويز مشرف بدون دادن کوچکترين امتياز بدست آورده است. منظورم تعيين و تحکيم سرحدات ميان دو کشور است که اردوي پاکستان حالا در تمام مناطق آن جابجا شده و صرف براي تحکيم هر چه بيشتر حاکميت خود از آن بهره مي برد و از سرکوب فعاليتهاي ترورستي القاعده و طالبان در آن مناطق کدام نشانه يي در دست نيست. اين کشور به اين هم قانع نيست و عملا ديده ميشود که هنوز هم سياست فشار را از طريق " طالبان " و براي کسب امتياز هاي بيشتربصورت منظم ادامه ميدهد. به قرار گفته وزير خارجه رژيم امين، ضيا الحق حاضر بود با قبول اين امتياز رهبران هفتگانه را دست بسته تسليم کابل نمايد.

پرسش اساسي اين است که چرا شوروي در برابر ماجراجوي هاي پاکستان با تمام امکاناتي که در آن برهه وجود داشت از جمله موقعيت بسيار حساس پاکستان در ميان دو کشور متخاصم ـ هند و افغانستان ـ بحران هاي عميق اجتماعي و سياسي و تمايلات عميق تجزيه طلبانه در داخل آنکشور، عمدتا سياست غير فعال را به پيش برد؟ چرا بحران را از افغانستان به پاکستان انتقال نداد؟ و بالاخر رژيم امين در آخرين تلاشها بخاطر تنظيم سفر وزير خارجه پاکستان به افغانستان اصولا چه ميخواست؟

گره هاي کور زياد اند و پرسش ها هم فراوان. برعلاوه مواردي که بايد در باره آنها نوشت نيز خيلي زياد است و در هر مورد اسناد فراوان وجود دارد؛ به شمول درخواستهاي مصرانه و مکرر رژيم وقت از اتحاد شوروي براي اعزام ارتش شوروي به افغانستان و مخالفت قاطع آن کشور در اين زمينه، سقوط رژيم امين بدون مداخله نظامي شوروي صرف با اتکا به نيروهاي داخلي و بدنه اساسي حزب که مخصوصا بعد از قتل تره کي به وجود آمده بود و رژيم در آن فرصت تمام پايگاه هاي سياسي و اجتماعي خويش را نيز از دست داده بود، و برعلاوه براي ساقط ساختن رژيم، آماده گي هاي لازم نيز اتخاذ گرديده بود و مطمئنا بدون مداخله نظامي شوروي به سهولت ميتوانست عملي گردد ، وامثالهم.

حالا، که با درد و دريغ فراوان به اين گذشته تاريک مي نگريم، بايد آموخته باشيم که قدرتهاي بزرگ ، اهداف بزرگ و روانشناختي معيين خود را دارند. اين تنها مردم کشور و نخبه گان آن اند که ميتوانند با اتحاد و اتفاق ، اتخاذ يک ستراتيژي ملي با در نظرداشت ظرفيتهاي داخلي و استفاده از فرصتها، تجارب، کمکها و مساعدتهاي کشورهاي دوست و جامعه بين المللي، آگاهانه در راه آزادي، ترقي وعدالت، با اطمينان گام گذارند و به اين وسيله مردم و جامعه را به مدارج عالي رشد و انکشاف برسانند. بايد به اراده مردم احترام گذاشت. سياستهاي که صرف با منافع قدرتهاي بزرگ گره بخورد و منافع ملي در آن در نظر گرفته نشود، بسيار شکنند و ضربه پذير اند. در صورت تغيير در اهداف و سياستهاي اين قدرتها ، کشورها متروک و بي ثبات ميگردند. هيچ کشوري را بيگانگان به تنهايي آباد نکرده است. به المان و جاپان بعد از جنگ دوم جهاني بنگريم که در کنار کمکهاي وسيع جامعه بين المللي، نقش زعامت ملي و دولتمردان وطن دوست و مردم زحمتکش اين کشورها در اين عرصه ها تا چه حد بزرگ بوده است. آنها توانستند از ملتي به خاکستر نشستهً بعد از جنگ، چنين کشورهاي متمدن و پُر قدرتي بسازند.

باري صدها سال قبل در سرزمين پُر بار ما ، پير مردي خردمند و شاعر توانايي بنام رودکي چنين سروده بود :

هرکه نامخت از گذشت روزگار نيز ناموزد زهيچ آموزگار

1 Share

Share

نویسنده : رفیق میر عصمت الله سادات

بـبـرک کـارمـل و شـشـم جــدی

[][][]

در تاریخ معاصر افغانستان روزهای زیادی است که تأثیرات مهمی بر روند سیاسی کشور به‌جا گذاشته است. شش جدی یکی از این‌ها می‌باشد. این روز، از یکسو پایان رژیم خودکامه و سفاک حفیظ الله امین، رهایی ده‌ها هزار زندانی سیاسی و ختم فضای اختناق را همراه داشت، از جانبی دیگر وسعت جنگ و رویارویی قدرت‌های بزرگ و اوج جنگ سرد را رقم زد.

البته قبل از این روز، حوادثی زیادی اتفاق افتاد که سرانجام منجر به شش جدی گردید.

به‌طور فشرده، اختلافات درون سلطنت، نقش سردار ولی داماد شاه، در دامن زدن تضادها و حرکات و تحریک‌آمیزش باعث نارضایتی داود خان شد و شاه نتوانست مسایل را در شورای سلطنت حل نماید. سرانجام داود خان علیه پسرعمویش ظاهر خان دست به کودتا زد. اعلام جمهوریت اقتدارگرا (authoritarian)، در واقع راه را برای بی‌ثباتی آینده کشور هموار نمود. در این میان اخوانی‌ها که قبلاً هم با داود خان میانه خوبی نداشتند، خود را در معرض خطر احساس کردند و به چندین اقدام کودتایی دست زدند که به ناکامی انجامید. در نتیجه، رهبران شان در سال 1974 به پاکستان فرار نمودند. آن‌ها با حمایه حکومت پاکستان عملیاتی را در لغمان و پنجشیر انجام دادند. این در واقع اولین مداخله آشکار پاکستان در امور داخلی افغانستان به‌حساب می‌رود.

داود خان اگر چه انسان وطن پرست و باتقوا بود، اما سیاست‌های زیگزاگ اش، دوستان اش را از وی دور کرد، دوستان جدیدش با وی صادق نبودند. کدر رهبری نظامی‌اش، متشکل از افراد بی‌کفایت بود. جمهوریت داود باعث تقویه عناصر افراطی در راست و چپ گردید. یکی از این عناصر افراطی، حفیظ الله امین بود که با استفاده از فرصت، در مغایرت با فیصله‌های حزبی و پس از زندانی شدن رهبری حزب، دستور قیام را صادر کرد. اختلافات نظر بین اکثریت سالم و اقلیت ماجراجو به رهبری امین از همان روز هفت ثور هویدا بود. ببرک کارمل شدیداً با قیام مخالفت نمود و خطاب به افسران قیام کننده که برای رهایی‌شان به زندان آمده بودند، گفتند که حتی اگر من و رفیق ترکی را اعدام می‌کردند، شما حق نداشتید تانک‌ها را به‌ جاده‌ها بیاورید. موضوع دوم در همان روز نوع برخورد با سرنوشت داود خان بود که ببرک کارمل با قتل داود خان مخالفت شدید کرد. آخرین خواست داود خان، حاضر شدن رهبر کودتا و تسلیمی‌اش بود، کارمل این را فرصتی برای حل مسالمت آمیز دانست. بعد از موافقت ترکی به قادر خان هدایت دادند تا به‌طرف ارگ حرکت کند. امین که وضع را چنین دید به افسران در ارگ امر حمله بالای ‌داود خان را داد. به همین ترتیب اختلافات روی مسائل اساسی ادامه یافت تا این که رفقا مجبور گشتند به حیث سفیر به خارج بروند.

و اما شش جدی: این حادثه را باید در همان اوضاع و احوال حاکم در کشور، منطقه و جهان ارزیابی و تحلیل نمود. قابل یادآوری میدانم، هدف این نوشته انتقال حقایق، همان طوری که از زبان فقید ببرک کارمل در جریان اقامت ناخواسته چار ساله‌شان در مسکو، شنیده‌ام، می‌باشد تا باشد، گوشه‌های تاریک روشن گردد و نسل جوان و پژوهش گران واقع‌بین از آن استفاده نمایند. هیچ‌گاه در صدد سبک و سنگین کردن افراد و حوادث نمی‌باشم. این‌جانب، در آن سال‌ها، چندین بار از کارمل صاحب خواهش نمودم تا خاطرات آن روزها را تحریر نمایند. ایشان استدلال می‌کردند که چون این فصل تاریخ هنوز ورق نخورده و حوادث خونین در کشور ادامه دارد، نوشته‌های از این قبیل پیش از وقت می‌باشد. با دریغ و الم که زمان برایشان یاری نکرد. در آن روزگار، بارها برای من یادآوری می‌کردند، من‌حیث ژورنالیست (اشاره‌شان به دوره کارام در روزنامه کابل نیو تایمز بود) یادداشت‌های داشته باشم. این‌جانب مسؤولیت خود میدانم تا همان یادداشت‌ها و خاطرات را در قید قلم بیاورم. البته باید خاطرنشان کرد، برای درک موقعیت استراتژیک کشور ما و به‌کارگیری در سیاست‌های آینده، این همه تجارب، بسیار ارزنده است. بر علاوه، شناخت بهتر از جنبش مترقی کشور، نقش رهبران آن، بخصوص شخص ببرک کارمل می‌باشد که در چه شرایط دشوار و سرنوشت ساز مهین عمل می‌کردند و مسؤولیت را قبول کردند. مسأله بر سر تبرئه نیست بلکه ابراز حقایق، دادن قربانی و مسؤولیت پذیری می‌باشد. آینده را به آیندگان می‌گذارم، با قضاوت همه جانبه و بی‌طرفانه‌شان. بقول حضرت بیدل: بیدل ز آبرو طلبی دست شسته‌ایم، این آرزو بنای دو عالم به آب داد.

برمی‌گردم به اصل موضوع:

چند ماه بعد از هفت ثور، عده از رهبری جناح پرچم به حیث سفرا تعین گردیدند. ولی به‌زودی، از وظایف سبکدوش و به کابل فراخوانده شدند. این همزمان با زندانی شدن تعداد کثیری از کدرهای ملکی و نظامی حزب در داخل کشور بود. در این زمان، رفیق کارمل به رفقای سفیر توصیه نمود تا همه در محوریت شادروان داکتر آناهیتا راتب زاد، در بلگراد جمع گردند و خود از دولت چکسلواکی تقاضای پناهندگی سیاسی نمودند. در بلگراد، به رفقا دو وظیفه سپرده شد. اول، ایجاد تماس با احزاب مترقی و سازمان‌های جهانی و جلب توجه آن‌ها به وضع داخل وطن، مخصوصاً سرکوب و زندانی شدن حزبی‌ها، روشنفکران و هموطنان بی‌گناه ما و تعقیب سیاست‌های نادرست و افراطی. دوم، تأمین روابط با سازمان مخفی حزب در داخل کشور. قابل یادآوری میدانم که تقریباً هم زمان، زنده یاد مجید سربلند، پس از برکناری از پست جنرال قنسولگری در بمبی، هسته‌ای را در هند ایجاد وظایف مشابه را به‌پیش می‌برد. کارمل صاحب خود هم یادداشت‌ها و تحلیل‌های آماده می‌ساختند و به رهبری چکوسلواکی و عنوانی رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی ارسال می‌کردند. در این یادداشت‌ها ایشان اوضاع کشور، اشتباهات دولت، مداخلات خارجی، مخصوصاً پاکستان و عواقب اوضاع، هشدار می‌دادند. بنا بر ملاحظات دیپلوماتیک به نامه‌ها جواب داده نمی‌شد. مناسبات پراگ و کابل در سطح پایین قرار داشت، زیرا امین خواهان برگردانیدن رفیق کارمل به کابل بود. در این مورد رهبری شوروی وقت ملاحظات سیاسی‌شان را با پراگ در میان می‌گذاشتند؛ اما رهبری پراگ مخصوصاً شخص گوستاف اوساک با این موضوع موافق نبود. شاید علت، مخالفت اش، این بود که موصوف خود یکی از مبارزان ضد فاشیزم و استالینیزم بود. وی بین سال‌های 1954-60 به همین علت زندانی بود و موقعیت رفقا را به‌خوبی، درک می‌کرد.

در چکسلواکیا، نخست برایشان در محل دور افتاده در شکارگاهی یکی از شاهزادگان سابق که به دولت تعلق داشت، جا داده شد؛ اما بعد از آنکه امین دو نفر تروریست را جهت ترور ببرک کارمل گماشت، محل زندگی‌شان تغییر یافت. در همه این مدت ضروریات زندگی از جانب مقام‌های محلی آن کشور تأمین می‌گردید و عصرگاهی یک مربی (وی همان شخصی است که بعد از شش جدی به درخواست کارمل صاحب، به حیث سفیر آن کشور در کابل تعین گردید) حزب کمونیست چکوسلواکیا، جهت احوال گیری می‌آمد که کمتر روی مسائل سیاسی تماس می‌گرفت.

تماس با پراگ عمدتاً توسط شادروان عبدالله بهار، دستیار و همراه رفیق کارمل از طریق پست و تیلفون صورت می‌گرفت. در این مدت، یک بار داکتر صاحب آناهیتا به ملاقات شان آمده بود. یکبار هم زمانی که رفیق کارمل شدیداً مریض بود، شهید دوکتور نجیب الله بدون اطلاع قبلی نزدشان رفته بود. به گفته کارمل صاحب، بعد از چند روز مریضی و تب شدید، احساس کردم کسی پاهای مرا مساژ می‌دهد. چشمم را باز نمودم، رفیق نجیب را، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دیدم. بی‌درنگ ازاش پرسیدم که چطور بدون اجازه قبلی به اینجا آمده است (منظور دسپلین شرایط مخفی حزبی)، در جوابم گفت وقتی که اطلاع حاصل نمایم که خودت مریض هستی دیگر اجازه‌یی در کار نبود. هردوی ما در حالی که اشک از چشمان ما جاری بود همدیگر را در آغوش گرفتیم.

روزها و شب‌ها همین‌طور می‌گذشت. از داخل کشور خبرهای ناخوشایندی مبنی بر زندانی شدن‌ها، کشتار و جنگ می‌رسید. دولت ساحات بیشتری را از دست می‌داد و بر بنیاد قرارداد دسامبر 1978 تقاضای کمک نظامی، از اتحاد شوروی، می‌نمود. تا این دم، جانب شوروی آماده نبود پرسونل نظامی بفرستد. حوادث به‌سرعت به‌پیش می‌رفت تا اینکه حادثه هرات و قیام بالاحصار صورت گرفت. شوروی‌ها به تشویش افتادن که مبادا رژیم دوست شان در کابل به دست شورشیانی که از حمایه پاکستان، ایران، دولت‌های محافظه‌کار عرب و آمریکا برخوردار بودند سقوط نماید. سرانجام، در جون 1979، رهبری شوروی، با بی‌میلی، موافقه نمودند، قطعات نظامی را برای بار نخست در میدان‌های نظامی بگرام، شیندند، دهدادی و کابل جابجا نمایند. آمریکا، تلاش می‌ورزید پای شوروی را در افغانستان بکشاند و بعداً همین جا زمین گیرشان نماید. قابل تذکر است که برژنسکی مشاور امنیت ملی کارتر درست همین مورد را در خاطرات خود تحریر کرده است، یعنی زمانی که وی از جابجایی اولین قطعه نظامی شوروی اطلاع حاصل می‌نماید، ناوقت شب می‌باشد، با آن هم برای کارتر زنگ می‌زند و برایش تبریکی می‌دهد که پلان به‌خوبی پیش می‌رود.

بعد از مدتی، نور محمد ترکی متوجه اعمال امین می‌گردد و اختلافات میان هواداران ترکی و امین گسترش می‌یابد. شوروی‌ها هم به ترکی از نقش امین هشدار می‌دهند و خواستار بازنگری در سیاست‌ها می‌شوند. در این مبارزه قدرت، سرانجام، امین پیروز می‌گردد و به‌طور بی‌رحمانه ترکی را به قتل می‌رساند و هواداران اش به زندان می‌اندازد. در این میان چار نفر از وزرای وفادار به ترکی هر یک سید محمد گلاب زوی، محمد اسلم وطنجار، اسد الله سروری و شیر جان مزدور یار، به کمک شوروی‌ها به مسکو انتقال یافتند.

محترم کارمل فرمودند: چند روزی از قتل بی‌رحمانه نور محمد تره کی (سپتامبر 1979) گذشته بود، وضع کاملاً نامعلوم و نگران کننده بود. از وطن اخبار مختلف می‌رسید، تیلفون زنگ زد و همان مربی کمیته‌ای مرکزی حزب کمونیست چکوسلواکی با لحن صمیمانه خواهان ملاقات شد. همان روز بعد از ظهر وعده ملاقات گذاشتیم.

برای من غیرمترقبه بود، ملاقات صورت گرفت، برخلاف گذشته، دیدار، مستقیماً با مسائل سیاسی آغاز شد. از من در مورد انکشافات سیاسی، معلومات خواست و پرسید که حاضر هستید، در صورتی که امین به شما مراجعه کند، با وی همکاری نمایید. من در جواب گفتم با ترکی بلی، همكارى می‌نمودم، اما با امین به هیچ وجه نی، زیرا در واقعیت وی، مسؤول همه فجایع و کشتارها، می‌باشد و با کشتن تره كى، سر نوشت خود را هم رقم زد. رفتارش بیشتر دوستانه شد، برایم گفت، رهبری شوروی از قتل تره كى، به دست امین، شوکه شده است. یک تعداد از هواداران تره کی زندانی شده‌اند و چند نفر مهم به مسکو، آورده شده‌اند. راستش، رفقای ما و شوروی‌ها به من وظیفه سپردند، تا نظر شما را در مورد وقایع اخیر و شخص امین معلوم نمایم. افرادی مهم خلقی در مسکو گفته‌اند که بعد از وحدت حزب دموکراتیک خلق افغانستان در 1977، تره کی فرد اول و کارمل فرد شماره دوم حزب پذيرفته شده‌اند. در عدم موجودیت تره کی، کارمل از مشروعیت کامل برخوردار است تا رهبری حزب را به عهده گیرد. شما، حالا، رهبر بلامنازع حزب هستید. مکثی نمودم، در جواب گفتم که این موضوع عادی نیست باید با رفقایم در بلگراد مشوره نمایم. دو روز بعد، چند نفر مسؤولین بلند پایه دیگر چک به ملاقات آمدند. نخست، از آن‌ها، به خاطر اقامت ام، در آنجا، ابراز امتنان نمودم. صحبت دوستانه بود. آن‌ها اطلاع دادند که یک هیئت شوروی خواهان ملاقات با شما است، گفتم چطور شد، که علاقه‌مند ملاقات با من هستند، آن‌ها حتی نامه‌های مرا جواب ندادند. با میانجیگری چک‌ها، ملاقات با هیأت مذکور در پراگ صورت گرفت. بعداً موافقه گردید، برای مذاکرات بیشتر به مسکو برویم. از رفقا، داکتر آناهیتا راتب زاد، دوکتور نجیب الله، نوراحمد نور، محمود بریالی و عبدالوکیل نیز دعوت کردم، تا به مسکو جهت مشوره و تصمیم گیری بیایند. در آنجا دیدارهای جداگانه و دسته‌جمعی با رفقا صورت گرفت. همه برای کنار زدن امین و احیأ حزب واحد و عمل مشترک جهت باز گرداندن روال عادی اجتماعی، رهایی همه زندانیان سیاسی، سهیم ساختن سایر نیروهای ملی و وطن دوست در ساختار قدرت سیاسی، موافقه کردند.

با جانب شوروی هم ملاقات‌های متعددی صورت گرفت. از طرف کارمل صاحب، برای جانب شوروی گفته شد، مردم ما دوست ندارند، عساکر خارجی را در خاک خود داشته باشند. بر علاوه از عواقب بین‌المللی آن هم هشدار داده شد. به گفته فقید کارمل، در ارتباط عساکر، در این مقطع زمانی، ما در مقابل امر انجام شده Fait accompli قرار داشتیم، چون از ماه جون 1979 جابجایی آن‌ها آغاز شده بود. جانب شوروی توضیح دادند که برای اعزام قطعات حالت ناگزیری به میان آمد. ما، بر اساس در خواست مکرر افغانستان این کار را انجام دادیم، و در صورت تغیر مثبت، خروج قطعات در ظرف حتی ماه‌ها امکان پذیر است.

ببرك كارمل به مبارزه و شجاعت بی‌نظیر رفقا كه در سازمان مخفى عليه رژيم ترور و اختناق امين مبارزه می‌نمودند، باور كامل داشت و همچنان به رفقاى طرفداران تره كى و مخالفان امين در داخل حزب و دولت حساب می‌کرد و اطمينان داشت كه به اتكأى آنان بايد مردم و وطن را نجات داد.

البته در پرنسيپ ببرك كارمل طرفدار و طراح آن بود تا زعامت دولتى به شخصيت با اعتبار ملى همانند نور محمد اعتمادى منتقل گردد، كه متأسفانه بعد از نشر خبر بى بى سى مبنى بر نقش گيرى اعتمادى در دولت آينده، امين به قتل او و تعداد شخصیت‌های ديگر اقدام نمود.

ببرك كارمل همچنان طرفدار آن بود تا يكى از نظاميان برجسته و متعهد می‌تواند در رأس قرار گيرد. كارمل ميل و رغبت شخصى به رفتن در قدرت نداشت و البته در قبال سرنوشت وطن، مردم و من‌جمله زندانيان بود كه تعداد زياد رفقاى حزبى نيز شامل آن بود، احساس مسؤوليت بزرگ می‌نمود.

بخصوص كه همزمان اطلاعات ناآرام کننده می‌رسید که امین قصد دارد همه زندانیان را از بین ببرد و مسؤولیت را بالای ترکی بیاندازد، امین دیدارهای با ژازدافیر سفارت آمریکا در کابل و نمایندگان حزب اسلامی گلبدین انجام داده و قرار بر این شده بود که تا حکومت مشترکی را ایجاد نمایند. در همان هفته، آغا شاهی، وزیر خارجه پاکستان به کابل پرواز کرد، ولی به خاطر برف باری شدید، طیاره‌اش نتوانست در کابل فرود آید.

[كه چگونگى اين پلان بعد از شش جدى در اعلاميه تلویزیونی محترم سيد محمد گلابزوى افشا گرديد]

رفقای حاضر، استدلال داشتند، که مردم، قوای مسلح و حزب، به صدای شناخته شده، ضرورت دارند و در چنین شرایطی دشوار و پر از مسؤولیت، باید تصمیم می‌گرفتیم.

در اولین اقدام حکومت تحت رهبری ببرک کارمل، همه زندانیان رها شدند و صفحه جدید به روی مردم ما باز شد. به استثنای گارد شخصی امین در هیچ جای دیگر مقاومتی صورت نگرفت. برعکس، از همه قطعات قوای مسلح پیام‌های تبریکی سرازیر گردید. در این رابطه، نقش سازمان مخفی پرچم و هواداران ترکی مهم و ارزنده بود.

اکنون، که سه دهه از این روز می‌گذرد، با توجه به اوضاع و احوال آن زمان، سرکوب امین با آن همه جنایات، اجتناب ناپذیر بود.

دولت جدید به بسیار وعده‌ها اش عمل کرد. پیشنهادات برای خروج قطعات شوروی بلافاصله بعد از شش جدی انجام شد، طرف مقابل در رأس، آمریکا نپذیرفت. آمریکا خواست تا انتقام شکست‌های خود، در نقاط دیگر جهان را، از شوروی بگیرد. آن‌ها به همه طرح‌های صلح و آشتی ملی، حتی بعد از عودت قطعات جواب رد دادند. با در نظر داشت کرونولوژی حوادث، نه دخول عساکر شوروی باعث آغاز جنگ بود، و نه خروج شان منتج به ختم جنگ گردید.

موقعیت جیواستراتیژیک کشور، پرابلم های ناشی از استعمار، فقر، عقب‌ماندگی اجتماعی و استفاده نا جایز از دین منحیث حربه سیاسی و جنگی، در آغاز و ادامه جنگ طولانی در کشور نقش اساسی را دارا می‌باشد.

با وجود همه دشواری‌های ناشی از جنگ تحمیلی، دهه شصت خورشیدی شاید پیشرفت‌های در همه عرصه‌ها، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی می‌باشد. اردوی نیرومند با قوای هوایی مجهز، که در آن زمان در زمره بیست اردوی قوی جهان بود، ایجاد گردید. وحدت ملی، تساوی حقوق همه ملیت‌ها و اقوام با هم برادر و برابر و تساوی حقوق زن و مرد، از دستاورد مهمی آن زمان بشمار می‌رود. هر ملیت افغانستان، ببرک کارمل را مربوط به خود می‌دانست و می‌داند.

این دوره، طولانی‌ترین دوره‌یی بود که وحدت حزب (حزب دموکراتیک خلق افغانستان بعدها حزب وطن) حفظ شد، و حزبی‌ها مشترکاً برای اهداف شان که همانا خوشبختی مردم و دفاع از وطن بود، مبارزه کردند.

در سفر از المان به مسکو به‌منظور عيادت ببرك كارمل، و در صحبت كه با هم داشتیم، با تأکید خاطر نشان می‌نمود كه:

«بزرگ‌ترین درسی از این همه جنگ‌ها باید آموخت، این است که افغان‌ها باید خود به پا ایستاد شوند و منافع ملی و وحدت ملی‌شان را، بر سایر منفعت‌ها، رجحان دهند. هیچ نیروی خارجی آورنده خوشبختی و سعادت نمی‌باشد.»

بلند است آن‌قدرها آشیان عجز ما، بیدل

که بی سعی، شکست بال و پر نتوان رسید آنجا

پایان

با عرض حرمت

میر عصمت الله سادات دسامبر 2020، جرمنی

ناشر تارنمای وزین حقیقت