بازگشت به مقاله

تلاش امیرعبدالرحمن خان برای ایجاد و استحکام دولت قوی مرکزی:

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 19 نوامبر2022

دراین روزها یکی از زنان مبارز افغان در یک مصاحبه خود گفت که: «امیرعبدالرحمن خان ملوک الطوایفی را از بین برد.» این گفته یک سلسله مباحثات را در بعضی رسانه های افغانی و نیز در فیسبوک موجب شد و زمینه انتقادها را در مورد ظلم و استبداد امیر موصوف در حق بعضی اقوام کشور براه اندخت. راجع به این دوره البته کتب وآثار متعدد نوشته شده و هر نویسنده کوشیده تا بر زوایای مختلف آن روشنی اندازد که متأسفانه درمحراق اکثرنوشته ها همانا موضوع شدت عمل، ظلم و استبداد امیر موصوف سایه افگنده وجوانب مثبت اقدامات بسیار مهم او را تحت الشعاع قرارداده و ازامیر یک چهره عبوس وظالم و نیزیک تصویر"نوکرمنشانه" با انگلیسها را به نمایش گذاشته است. درحالیکه درپرتو این قضاوت به گفته عوام "خدمت او برباد رفته و گناه بر او لازم" افتاده است. دراین مختصر کوشش میشود یک نگاه کلی به آن دوره انداخت تا حقایق روشن شود که امیرچرا و به کدام هدف دست به ظلم و استبداد دراز کرد؟

نگاهی به گذشته میرساند، درنظام قبائلی که درنیمه قرن 18 توسط احمد شاه بابا بنیان گذاری گردید، دولت بطورغیرمستقیم توسط سران و بزرگان قومی و محلی تمثیل می شد که درآن هرقوم و محل با عناوین "خان، میر، سلطان، بیگ و امثالهم" به اجرای وظیفه می پرداختند. بین اینها و دولت مرکزی یک نوع قرارداد نامکتوب وجود داشت که به اساس آن رئیس دولت یکعده صلاحیت های خود را به بزرگان محلی واگذار شده بود و درعوض ازآنها خدمات معینی را برای دولت مطالبه میکرد. (اولسن، آستا: اسلام و سیاست در افغانستان، مترجم خلیل الله زمر، دنمارک 2001،صفحه 66)

بعد از وفات احمد شاه بابا درانی و پسرش تیمورشاه، ایفای این تعهدات بین دولت مرکزی و بزرگان محلی سرآغاز بعضی برخوردها و کشمکش ها گردید که تاریخ قرن 19 افغانستان شاهد آنست. در این میان "بازی بزرگ" بین دو رقیب قدرتمند درمنطقه یعنی روس و انگلیس به آتش برخوردها و کشمکش های داخلی جهت احراز قدرت هیزم بیشتر پاشیدند. روسها به تدریج بطرف جنوب رو به پیشرفت گذاشتند وانگلیس ها برای حفظ منافع خود دوبار به افغانستان لشکرکشی کردند وشکست خوردند. تاآنکه سرانجام این دوقدرت رقیب منافع خود را درایجاد و استحکام یک دولت مرکزی در افغانستان دیدند که بصورت "حائل" بین آنها قرارگیرد. انگلیس ها برای اینکاراز بین دیگر رقبا، چشم به سردارعبدالرحمن خان دوختند وبا تفاهم ومساعدت آنها، سردارموصوف توانست درسال1880 بر امارت کابل تکیه زند و خود را امیردولت عالیه افغانستان بخواند.

اوضاع کشورمقارن سلطنت امیرعبدالرحمن خان درحالتی قرارداشت که هرخان، میر و ملک خود را رئیس مستقل دانسته و دراثرآن تشتت اداره و خود سری اربابان قدرت به اوج خود رسیده بود، امن و امنیت وجود نداشت، خانه جنگی های متواتر درطول قرن 18 بین امراء و سران محمد زائی و رقابت بین آنها و خاندان درانی کشور را به میدان جنگ های دوامدار مبدل کرده و مردم را بیچاره و ناتوان ساخته بود و درعین زمان رقابت درمیدان "بازی بزرگ" واحتمال پیشرفت روسیه به سرزمین های جنوب خطرتهاجم را درساحات افغانی افزایش داده بود.

امیر درکتاب "تاج التواریخ" مشکلات خود را چنین بیان میکند: «من که پادشاه مملکت هستم، در موقع جلوس به تخت سلطنت دچار این مشکل شدم که خانه به جهت سکونت نداشتم، چرا که عمارات بالاحصار را که خانه اجدادی من بود، لشکر انگلیس خراب کرده بودند و دیگر خانه موجود نبود. خانه کرایه هم پیدا نمی شد که مؤقتاً آنجا بمانم.... به خیالم در تواریخ کمتر و حتی هیچ دیده نشده است که پادشاه برای خوابیدن خود اتاقی نداشته باشد و تازمانیکه عمارت تازه به جهت خود بنا نمودم، درچادرها و خانه های گلی مال رعایا عاریه می نشستم....در خزانۀ سلطنتی دیناری موجود نبود که مواجب قشون و یا نوکرهای دولتی داده شود، نه فقط همین علت بود ، بلکه خزانه ابداً وجود نداشت....هرات از مملکت من مجزا شده تحت حکمرانی محمدایوب خان بود که مردم را به مخالفت من تحریک می نمود و به جهت جنگ تهیه می دید. انگلیس ها قندهار را به سردار شیرعلی خان تفویض نموده بودند که درآنوقت والی قندهار بود. درمیمنه حاکم آنجا موسوم به دلاور خان به مخالفت من مشغول فساد بود. در خود مملکت به سبب کم حالی پادشاهان سابق یعنی شاه شجاع و شیرعلی خان و محمدیعقوب خان هر سرکرده و سید و یا ملائی خود را حاکم بالاستقلال می گفتند و از رعایا اخذ پول می نمودند.....حامیان خانوادۀ [امیر] شیرعلی خان درکابل و ملاهای بیعلم و غازی هایی که فقط اسم شان غازی بود...مردم را به مخالفت من برمی انگیختند و می گفتند که من کافر هستم، زیرا که دوست انگلیسها میباشم و آنها کافر هستند و لهذا هرمسلمانی باید با من جهاد نماید..»(امیرعبدالرحمن خان: "تاریخ افغانستان ـ تاج التواریخ"، جلد اول و دوم، چاپ جدید، پشاور 1375، صفحه 221 ، 222 و 223)

میرغلام محمدغبار وضع عمومی کشور را درسال 1880 چنین شرح میدهد: «امیرعبدالرحمن خان وقتی به سلطنت رسید که در نتیجه دو هجوم انگلیس کشور صدمه و خساره برداشته بود. به این معنی که دستگاه منظم اداری فروریخته و تشکیلات نظامی از بین رفته بود، مرکز و پایتخت مملکت یعنی شهربالاحصارکابل منهدم وصنعت گران و پیشه وران اغلب دردفاع از وطن معدوم شده بودند..... مزارع کابلستان و زابلستان و پروان و کاپیسا و ننگرهار و قندهار، دهقانان جوان خود را در میدانهای جنگ اعزام کرده بودند. لهذا پیشه وری شهرها و رزاعت و آبیاری قسمتی از روستاها تقریباً از بین برده شده بود. درعوض، طوفانی ازهیجان مردم بر ضد تجاوز دشمن خارجی برپا و هر قهرمان جنگ، شکل یک مرکزیت مستقل به خود گرفته بود. خزاین و جبه خانه های افغانستان خالی و هنوز دشمن قوی درسرحدات بلا فصل کشور درکمین فرصت قرار داشت...» (غبار، میرغلام محمد: افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول ، چاپ چهارم، ایران 1378، صفحه346)

بااین وضع امیر هدف اصلی سلطنت خود را چنین بیان میکند: «زیر نظم درآوردن صدها رئیس و سالار خورد و بزرگ، چپاولگران، دزدان و قطاع الطریقان..... همه ایجاب میکرد تا سیستم قبائلی نابود شود و جامعه آبرومند که در آن یک قانون و یک حکمروا باشد، تعویض گردد.»(اولسن، آستا: اسلام و سیاست در افغانستان، صفحه 66)

امیرعبدالرحمن خان یکی ازاولین پادشاهان افغانستان است که برای هدف مشخص خود، دقیقاً یک استراتژی مشخص را طرح کرد و هرکاریکه انجام داد، برای رسیدن به همین هدف بود. استراتژی امیر جهت نیل به هدف فوق چنین خلاصه میشود:

1 ـ تلاش برای تعیین سرحدات افغانستان تا بدانوسیله حدود اربعه کشور و ساحه حکمروائی دولت طوری مشخص شود که همسایه های شمال وجنوب یعنی روسیه و انگلیس آن حدود را به رسمیت شناخته و از تجاوز بر آن خودداری نمایند. با این ترتیب او توانست با واگذاری یک قسمت از خاک افغانستان به انگلیسها، دو ساحه بسیار مهم استراتژیک کشور یعنی قندهار و هرات را از تعرضات بعدی آنها محفوظ و برای همشیه ضم حدود رسمی خاک کشور کند و با اطمینان خاطر به اصلاحات داخلی بپردازد.

2 ـ تضعیف و امحای سران سرکش قبائل و سائر گروپهای قدرتمند؛

3 ـ جذب علمای دین در خدمت دولت و بیرون کردن آنها از زیر نفوذ سران قبائل؛

4 ـ دادن مشروعیت دینی به سلطان به حیث "سایه خدا در روی زمین" و وجوب اطاعت مطلق از اوامر او؛

5 ـ سازش با قدرتهای بزرگ منطقه، بخصوص انگلیس، با رعایت این اصل که: «در امورخارجی بی مصلحت شما کار نمی کنیم، ولی در امور داخلی مصلحت شما را کار نداریم».

امیر برای تطبیق ستراتژی فوق، اقدامات سیستماتیک ذیل را با جدیت و شدت رویدست گرفت:

1 ـ تقویه بنیۀ نظامی، جلب و جذب عسکر و تدارک وسایل جنگی؛

2 ـ تقویه بنیۀ مالی دولت از طریق افزایش انواع مالیات و اخذ مستمری و کمک از انگلیسها؛

3 ـ استفاده از قوای نظامی، لشکر کشی ها و سرکوب کردن قدرتمندان، مخالفان و شخصیت های مظنون با شدت و قساوت بینظیر که از این ناحیه مورخین دورۀ سلطنت او را به دورۀ "خون و آتش" مسمی ساخته اند؛

4 ـ استفاده از نام جهاد علیه مخالفان با شعار اینکه: «کسیکه از من اطاعت میکند، از خدا اطاعت مینماید و کسیکه بمن مطیع نیست، به خدا اطاعت ندارد.. سرزمین بغاوت، حیثیت دارالحرب را دارد». امیر همچو فتاوی را از طریق علمای دین شایع و پخش میکرد و برای اقدام خود مشروعیت دینی کسب مینمود؛

5 ـ از بین بردن مخالفان صاحب نفوذ و مقام به انواع و ذرایع مختلف از جمله قتل، حبس، تبعید و غیره و همچنان جهت تضعیف قدرت مالی مخالفان به ضبط و غصب جایداد آنها می پرداخت؛

6 ـ توسل به دستگاه جاسوسی بسیار قوی و وسیع، حتی در بین حرم و خانواده خود؛

7 ـ استفاده از سیاست های "تفرقه بینداز و حکومت کن"؛

8 ـ ازدواجهای سیاسی به منظور پیوند دادن سلطنت با خانواده های متنفذ و جلوگیری از نقش تخریبی آنها در برابر دولت؛

9 ـ تضعیف رواجها وعنعنات محلی زیر نام "پشتونوالی" که اجرای آن در حیطۀ قدرت سران قبائلی قرار داشت؛

10 ـ آوردن نظم اداری و توظیف مأمورین و قضات حکومتی در سراسر افغانستان، تا بدانوسیله نقش مستقل متنفذین دینی را تقلیل دهد؛

11 ـ وضع قوانین، دستورنامه ها و فتاوی شرعی به منظور تنظیم بهتر امور؛

12 ـ توجه به ورود تکنالوژی و تأسیس بعضی صنایع مهمه و استخدام یک تعداد اشخاص فنی و مسلکی خارجی جهت بکار انداختن تأسیسات صنعتی؛

13 ـ توجه بر تشکیلات اساسی دولت، توظیف مأمورین توأم با اداره جدی و با انظباط امور.

امیربعداز21 سال تلاش شباروزی با اقدامات فوق الذکرموفق شد سرحدات کشور را درشمال وجنوب تعیین نماید وبه وسیله جمعاً چهل بارلشکرکشی های خورد وبزرگ به هرسمت ومنطقه درکشور توانست ادارۀ مرکزی را زیرسلطه خود درتمام افغانستان حاکم سازد، اقتدار ازدست رفته ای دولت را اعاده کند و سلطۀ دولت را درمناطق "کافرستان" که بعداً نورستان نامیده شد و درهزاره جات که زیر ادارۀ "میران" مقتدرمحلی قرارداشت، گسترش دهد وبه نظام فئودالی(ملوک الطوایفی) پایان بخشد، امنیت را درکشور برقرارسازد و را ه را برای تجدد وتحولات بعدی درساحات مختلف مساعد گرداند.

البته انتقاد فراوان برشیوه های کاری امیر بخصوص دراستبداد و نظام مطلقۀ او وجود دارد و بعضی از اقوام افغانستان از شدت عمل امیرناراض اند که حتی با شنیدن نام امیر شدیداً انزجار خود را نشان میدهند. باید گفت که شدت عمل امیر،عام بوده و هرکی دربرابرش بیشتر مقاومت میکرد، با شدت عمل بیشتر او مواجه می شد. این اقدامات تنها متوجه یک قوم نبود، بلکه شامل بیشترین اقوام کشور بود که برای حفظ قدرت خود در برابر امیر به قیام و برخورد مبادرت می ورزیدند. حتی این قدرت نمائی شامل حال بعضی از سران مجاهدین بود که امیر ناگزیر آنها را به نحوی از سر راه خود دور کرد. محمود طرزی در کتاب خاطرات خود از ملا مشک عالم و محمدجان خان دو زعیم جهاد علیه انگلیسها نام می برد و می نویسد: «ملا مشک عالم و مامد [محمد]جان خان غازی، اینها از دبدبه و دارات خود شان فرو نمانده بودند. وقتیکه ملا مشک عالم آخند صاحب، ازخانه خودش که درطرف های "سنگتراشی" بود، می برآمد وتا به شیرپر[شیرپور] به دربارحضرت امیر[عبدالرحمن خان] می آمد، هنوز خودش ازخانه نه برآمده می بود که نفری مریدان و تفنگ چیان صداقت کیش او دو لینه تا به شیرپر می رسیدند که تقریباً چهل پنجاه دقیقه مسافه دارد. ازمامد جان خان نیز به همین طور».

ازاین گفته واضح میشود که هردو شخصیت حتی درکابل ازنفوذ مردمی و نیزحامیان مسلح برخوردار بودند، لذا این وضعیت برای امیرعبدالرحمن خان که قوای رقیب در زیر ریش او به نمایش قدرت می پرداخت و خطر شورش را علیه او در کابل محتمل می ساخت، به هیچ وجه قابل تحمل نبود. لذا امیر برطبق استراتژی و نصب العین خود چنانکه فوقاً ذکرشد، یعنی زیرنظم درآوردن صدها رئیس و سالارخورد و بزرگ، چپاولگران، دزدان و قطاع الطریقان..... همه ایجاب میکرد تا سیستم قبائلی نابود شود و جامعه آبرومند که درآن یک قانون و یک حکمروا باشد، تعویض گردد. بناءً او تضعیف و امحای سران سرکش قبائل و سائر گروپهای قدرتمند و مخالف را با استفاده از قوای نظامی، لشکر کشی ها و سرکوب و زیر قید و نظارت قرارداد تا فضا را برای برنامه های بعدی خود یعنی مقابله با مدعیان سلطنت،ازجمله: سردارمحمدایوب خان درهرات، سردارمحمداسحق خان درترکستان و سردار شیرعلی خان درقندهار و نیز برخی ازسران هزاره را که ادعای خود مختاری داشتند، مساعد سازد.

لزوم بازنگری تاریخی بر دورۀ سلطنت امیرعبدالرحمن خان:

در طول تاریخ بارها دیده شده است که ریفورمیست های بزرگ، دشمنان بزرگ نیز داشته اند. یکی از آنها درتاریخ کشورامیرعبدالرحمن خان است. با شرایطی که افغانستان درآغازسلطنت او قرار داشت، چنانکه درشروع این مبحث با اختصار به آن اشاره شد، فقط آدمی با عزم راسخ، پشتکار جدی، برطبق یک پلان منظم میتوانست ازعهده تغییر اوضاع برآید. اما اینکار سهل و ساده نبود که از یک کشور متلاشی و صدپارچه، ویران و ناتوان که دوبارجنگ باانگلیسها بنیاد آنرا از هم پاشیده بود و در هرکنج آن حکمروای خود مختاری سربلند کرده و خود را حاکم و آمر و امیر میخواند، کشوری بسازد که در آن یک ادارۀ مرکزی قوی سرتاسری حکمفرما باشد، اقتدار از دست رفته ای دولت را اعاده کند، امنیت را در کشور کاملاً برقرار سازد که دیگر کسی را یارای تجاوز برحق دیگری نباشد و را ه را برای تجدد و تحولات بعدی در ساحات مختلف مساعد گرداند.

هرگاه به اهداف، ستراتژی و اقدامات امیرعبدالرحمن خان که در بالا جزوار به آن اشاره گردید، نظر انداخته شود، واضح میشود که درهرقدمی که او میگذاشت، گروهی در برابر او به مخالفت بر میخاست، زیرا آنها قدرت و منافع فردی و گروپی خود را در قبال اقدامات او درخطر نابودی میدیدند. دراین حال امیر دو راه داشت: یکی اینکه تسلیم خواست مخالفان خود شود و با آنها سرسازش و مصلحت را در پیش گیرد و دیگر اینکه در برابر آنها مقاومت کند و از شدت عمل کار گیرد. امیر امکان دوم را برگزید و بیست و یک سال عمر خود را در راه این مبارزه طولانی گذرانید و با مخالفان خود دست و پنجه نرم کرد تا آنکه به هدف رسید، یعنی توانست: صدها رئیس و سالار خورد و بزرگ را زیر نظم درآورد، چپاولگران، دزدان و قطاع الطریقان را از میان بردارد، قبایل سرکش را مطیع سازد و همه را زیر دستور حکومت مرکزی قرار دهد و جامعه آبرومند را که در آن یک قانون و یک حکمروا باشد، ایجاد نماید و شالودۀ افغانستان امروز را بنیاد گذارد. هرجا را که امیر فتح کرد و هرقدرتمندی را که زیر فشار قرارداد و ازبین برد، یقییناً داغی را بر دل آنها باقی گذاشت که تا امروز شدت عمل امیر در دلها باقی مانده است و از او به حیث یک شخص سفاک، ظالم و خونریز یاد میشود. بسیاری ها سازش او را با انگلیسها وامضای معاهده دیورند را از خطاهای بزرگ او می شمارند و همین موضوعات درطول زمان با تبلیغات منفی وسیعی که درمورد او متواتر براه انداخته شده، بزعم ضرب المثل معروف "خدمت او را برباد و گناه را براو لازم" دانسته اند.

یقیین دارم همین حالا تعدادی از کسانیکه این سطور را میخوانند، برنظر من انتقاد میکنند و حتی در دل دشنام خواهند داد، ولی باید آنها بدانند که این نظر و این قضاوت تنها از من نیست، بلکه قضاوت زمان و تاریخ است. اشتباهاتی که در20سال اخیر درکشورصورت گرفته است، به ما ثابت می سازد که امیر موصوف راه درست، اما دشوار و پرمسئولیت را در قبال وطن و مردم در پیش گرفته بود. افغانستان وقتی مورد تهاجم قوای شوروی قرارگرفت وجهاد به راه انداخته شد و مجاهدان واقعی و مبارزان ملی همانطورکه دربرابرانگلیس قیام کردند، اینها در برابر روسیه جنگیدند، اما وقتی روسها از کشور بیرون رفتند و حکومت کمونیستی سقوط کرد، سران قدرت طلب مجاهدین بجان هم افتادند و وطن را ویران کردند. تا آنکه طالبان افغانستان را به قهقرا بردند. پس از سقوط طالبان وضع افغانستان تاحدی زیاد شباهت به آغاز سلطنت امیرعبدالرحمن خان داشت و حتی کمی بهتر از آنوقت، زیرا قدرت های عظیم جهانی به کمک افغانها شتافتند، اما ادارۀ افغانستان در دست کسی و یا کسانی قرار داده شد که راه سازش و مصلحت های بی لزوم را با قدرتهای محلی و حاکم بر کشور در پیش گرفتند، قوم و قوم بازی جای اهداف ملی را گرفت و حکومت مرکزی تحت الشعاع آنها عمل کرد. این اداره و همکاران بین المللی شان بجای آنکه مارهای تازه بدوران رسیده را در قطی کنند، گذاشتند تا آنها به اژدرها تبدیل شوند و زیر نام قوم به معامله گریها پرداختند که ثمره آنرا اکنون به چشم و سر ملاحظه میکنیم که کشور زیر سلطه طالبان بیک جهنم سوزان تبدیل شده است. حالا برماست که درچنین شرایط ناگوار بجای طرح مسایل قومی، به وحدت ملی فکر کنیم و متحدانه دست بدست هم داده تا این کشتی شکسته را از طوفان مرگبار موجود نجات دهیم.