بازگشت به مقاله

دست های مرموز در شهادت میوندوال

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 9 اکتوبر2020

(بخش هفتم)

آیا میوندوال به قتل رسید یا انتحار کرد؟

اینکه تا کدام حد این موضوع حقیقت دارد که او دست به خود کشی زده و یا بوسلۀ شخصی عمداً و یا زیر فشار و شکنجه جان سپرده باشد، تا اکنون یک موضوع متنازع فیه بوده و دراین باره روایات بسیار متفاوت وجود دارد و هنوز معلوم نیست و شاید هم هیچگاه این راز برملاء نگردد که واقعیت رویداد چگونه بوده است. اما شواهد منطقی میتواند تا حدی در حل این معما کمک کند، با این شرح که:

1 ـ میوندوال از نظر اعتقادی مسلمانی بود آگاه، بسیار پابند به اصول دینی. او میدانست که انتحار و قتل نفس در دین اسلام مورد نکوهش قرار دارد و حتی جزء گناهان کبیره حساب میشود، لذا او هرگز به چنین عملی از نظر دینی مبادرت نمی ورزید.

2 ـ میوندوال مرد سست اراده نبود که تحت تأثیراحساسات به چنان عمل غیرعاقلانه دست بزند و خود را قبل از آنکه در مورد اتهمات وارده تصمیمی اتخاذ شود و فکر کند که عواقب بسیار بدتر از مرگ در انتظار اوست، به عملی دست یازد که به مثابه عذر بدتر از گناه باشد.

3 ـ قرار معلوم وی در سلول زندان نکتائی دراختیار نداشت، و اگر احیاناً با نکتائی و دریشی رسمی بازداشت شده بود، بازهم مقررات زندان داشتن موجودیت وسائلی را که موجب انتحار شود، برای همچو اشخاص مهم به هیچ وجه اجازه نمیدهد و یقین است که اینکار در مورد او و دیگر زندانی هایئکه در سلول تجریدی جا داده میشوند، صورت گرفته خواهد بود.

4 ـ زندان دهمزنگ و دیگر زندان ها کلکین های بلند دارند که دسترسی به میله های آهنی آن بطور عادی بخصوص برای اشخاص کوتاه و میان قد ممکن نیست (تجربۀ نویسنده با قامت متوسط در زندان پلچرخی مؤید آنست)، مگر آنکه از وسیلۀ مثل چوکی و یا چیز دیگر استفاده شود. چوکی یا چنین وسیلۀ در زندان میسر نبود، تنها استفاده از تشک و بالش امکان رسیدن به کلکین ها و دسترسی به میله ها را طوری فراهم نمیکرد که موجب حلق آویزکردن شده می توانست، زیرا در آنصورت باید شخص توانائی دورکردن شی زیرپا ومعلق گذاشتن وجود خود را داشته باشد. البته شهامت جسارت شخص در همچو اقدام در انتخاب بین"مرگ و زندگی" نیز دراینکار مهم است که گمان نمیرود میوندوال دارای چنین خصلت بوده باشد.

بهرحال احتمال حلق آویز کردن بدست خودش بسیارکم و حتی دور ازتصور منطقی میباشد، مگر آنکه دستی دیگر دراینکار طوری عمل کرده باشد که گویا نشانه های حلق آویز شدن در جسد به مشاهده برسد. پس موضوع انتحار خودی خارج ازامکان بوده واما احتمال دست دیگر دراینکار بیشتر و قرین به واقعیت پنداشته میشود. با قبول این احتمال، اکنون چندین سؤال در ذهن خطور میکنند که آن دست کی بوده میتواند، چرا ، چگونه و برای کدام هدف به اینکاراقدام کرده است؟ این احتمال را میتوان در سه نکته خلاصه کرد

یک ـ عداوت شخصی و یا اختلافات بین زندانی ها که به دلایل مختلف معمولاً در زندانهای جنائی ایجاد و بعضاً به جرح و هم قتل حریف منتج میگردد، اما در مورد یک متهم سیاسی که در زندان و از میان دیگر زندانی ها مخالفانی نداشته باشد، بخصوص در برابر شخصی مثل میوندوال این احتمال بسیار ضعیف و حتی غیر قابل بحث تلقی میشود؛

دوـ اینکه شخصی از داخل زندان چه یک مامور مؤظف و یا شخصی از میان زندانی های خطرناک در زندان بوسیله وعده رهائی و دادن پول و غیره به اینکار واداشته شده باشد، احتمال دیگر در اینکار بوده میتواند که در این حال همچو عمل بدون همکاری ادارۀ زندان و یا اشخاص صاحب نفوذ از بیرون زندان ممکن نمیباشد. دراین صورت اگر دست حکومت و اراکین دولت در اینکار شریک دانسته شود، بازهم سؤال میشود که چرا دولت به این عمل دست بزند، درحالیکه دولت میتوانست از طریق محاکمه مثل دیگران او را محکوم به اعدام کند و نه آنکه مرتکب یک عمل غیرقانونی شود و یک جنایت را زمینه سازی کند.

سه ـ احتمال دیگر آنست که شخص مورد نظر بطور سازمان یافته توسط رقبای سیاسی بیشتر به این هدف به قتل رسیده باشد که با مرگ اوهم رقیب آینده از میدان برداشته شود و هم بدنامی آن در پای نظام خاتمه یابد یعنی با یک تیر درعین زمان دو هدف را برآورده سازند. این احتمال در مورد قتل میوندوال بیشتر صدق میکند و بنا برآن قتل شکل مرموز وسؤال برانگیز را به خود میگیرد که این دست مرموز با چنین هدفی مهم کی خواهد بود و چرا به چنین عملی مبادرت ورزیده است و ازچه امکاناتی استفاده شده که ظاهراً دال برانتحار بوسیلۀ نکتائی یا وسیلۀ شبهه آن پنداشته شود؟

اینجاست که این قتل ازیک عمل عادی جنائی بیک عمل سازمان یافته با ابعاد وانگیزه های قابل بحث و توانائی های بیش ازحد معمول مبدل میشود. تا اکنون درظرف این چهاردهه هرکس به نحوی درزمینه ابرازنظرکرده و مخالفان نظام جمهوری مسئولیت این قتل را بدوش دولت انداخته و بعضی ازعقده مندان آنرا نتیجۀ "بی کفایتی" شخص محمد داؤد پنداشته و نیزبعضی دیگرازیک شخص مشخص یعنی عبدالصمد "ازهر" مستنطق مؤظف میوندوال (به حیث یک پرچمی شناخته شده) به عنوان قاتل نام می برند و مدعی اند که میوندوال درزیر مشت و لگد و شکنجه های او جان باخته است. متأسفانه تا حال کمتر کسی به احتمالات دیگرفکر کرده و همه تقریباً در محورهمان افکار معمول به بحث و مناظره پرداخته اند. نویسنده به حیث یک محقق رویدادهای تاریخی معاصر کشوربا تحلیل و مطالعه شخصی خود و با ملاحظه قراین و شواهد عقلی و منطقی ازمدتها قبل به این نظر بوده که دراین قتل دست های مرموز و پرقدرت بیرونی بیشتر ذیدخل بوده است و آنهم برمبنای اهداف مهم و صاف کردن راه برای پلانهای آینده و بقدرت رساندن شخص یا اشخاص مورد نظرقبلاً طراحی گردیده که نه تنها شامل حال میوندوال بوده، بلکه در مورد از بین بردن رقبای احتمالی قدرت ازجمله جنرال عبدالولی، محمد موسی شفیق و عده دیگر نیز در مواقع لازم باید به منصۀ اجراء گذاشته شوند.

اینجانب از سالها بدینسو اکثراً میوندوال را در نوشته ها و بیانات خود "شهید" خطاب کرده ام، چون ادعای "خودکشی" از همان اول نزدم بسیار موجه نبوده است، بلکه باورم به آن بوده که میوندوال عمداً به قتل رسیده است. دلیل قتل او بنظرم بر میگردد به همان پلان مطروحه "کودتای ناصرعلیه نجیب درمصر" که در آن کشور زیرکانه بوسیله گماشتگان روسی در معرض اجراء قرار گرفت. برای وضاحت موضوع لازم است کمی در باره روشنی اندخته شود، از اینقرار:

پس از گذشت چند ماه از کودتای 26 سرطان و تغییر نظام شاهی به جمهوری این نظر شایع گردید که گماشتگان خلقی و پرچمی بر طبق طراحی مدل مصر میخواهند در افغانستان نیز قدمهای بعدی را طبق پلان عملی سازند.داکتر فضل احمد عبدیانی که در دوره تره کی ـ امین در بلاک دوم زندان پلچرخی زندانی و با جگرن خلیل ـ مشهور به "سگباز" (قوماندان قوای مهتاب قلعه، پرچمی) هم اتاقی بود، درخاطرات خود می نویسد که: «روزی در بارۀ کودتای داؤد خان به مقابل شاه سؤالاتی از جگرن خلیل نمودم که به جواب من چنین قصه کرد: "ما یکتعداد پرچمیها بسرکردگی ببرک کارمل به دشت پلچرخی می آمدیم و جلسات محرمانه خود را در زیرسایه یکی از درختان همین دشت دائر میکردیم.... دراین جلسات فیصله شد که برای گرفتن قدرت و ازبین بردن رژیم و خاندان سلطنتی باید آنرا از داخل و به وسیلۀ خود آن خاندان از بین ببریم. بنابرین شخص داؤدخان بهترین کسی بود که این مأمول را به وسیلۀ وی برآورده میتوانستیم. داؤدخان خودش هم میخواست قدرت را بدست آورد. او همیشه تحت مراقبت و کنترول سردارعبدالولی که دشمن و رقیب وی بود، قرار داشت، ازطرفی داؤد خان میخواست درنظام دولتی و سلطنتی تغییر بیاورد و رژیم شاهی را ساقط سازد. از آنجائیکه وی یک شخص بسیار وطندوست وترقی خواه بود و همیشه در راه ازبین بردن رژیم فعالیت داشت، ماهم زیرکانه و با احتیاط کامل با وی یکجا شده وپلان کودتا را متفقاً با داؤد خان طرح نمودیم و موفق شدیم. ما میخواستیم درآینده پلان جمال عبدالناصر را درافغانستان پیاده کنیم."»

داکترعبدیانی می نویسد: «پرسیدم پلان جمال عبدالناصر یعنی چطور؟ و توضیحاتی از جگرن خلیل خواستم که چنین گفت: "جمال عبدالناصر وقتی با رفقای خود مشوره کرد تا رژیم سلطنتی ملک فاروق [پادشاه مصر] را ازبین ببرد وخودشان قدرت رابدست بگیرند، بین خود فیصله کردند که چون خودشان مورد تائید ملت نبوده از شناسائی لازمه دربین مردم بهره مند نیستند، باید جنرال نجیب را که یک شخصیت شناخته شدۀ مصر وهم مورد تائید ملت مصر بود، به منظور کودتای خود انتخاب کنند؛ طوریکه او رهبری کودتا را به ظاهر بدست گیرد، ولی در خفا و یا در پشت پرده تمام امور دولتی را تیم جمال ناصر خود به عهده داشته باشد. چنانچه وقتی کودتای ناصر موفق شد، افراد این تیم در تمام نقاط حساس و کلیدی کشور مصر مقرر و جابجا شدند و یکسال بعد زمانی که فهمیدند مملکت را خود اداره میتوانند و مردم نیز از ایشان پشتیبانی خواهند کرد، جنرال نجیب را برکنار و خود مستقیماً زمام امور را بدست گرفتند."» (برای شرح مزید دیده شود ـ عبدیانی، داکتر فضل احمد: مقاله "خاطره ای از زندان"، منتشره سالنامه انجمن سالمندان افغان در بی ایریا ـ کالیفونیای شمالی، سال 2008، صفحه 16 تا 28)

درافغانستان نیز ازهمان آغاز، تطبیق همچو پلان بوسیلۀ گماشتگان نهان و عیان شوروی در نظر بود، با این تفاوت که شوروی میخواست از زعامت محمد داؤد تا وقتی که او حیات دارد، حمایت کند، بشرطیکه او در بهبود مناسبات با شوروی همچنان متعهد و وفادار بماند. مقصد از گماشتگان عیان همانا اعضای ارشد و شناخته شده و علناً فعال سازمانی درجناح خلق و پرچم حزب دموکراتیک خلق بودند، و اما اعضای پنهان عده دیگری بودند که علناً درداخل سازمان به فعالیت نمی پرداختند و اما به نحوی غیرمستقم با مراجع شوروی ارتباط داشتند و درعین زمان زیرکانه خود را در داخل نظام جا زده و به مقامهای عالی ملکی و نظامی دست یافته بودند و نظام را چه در زمان شاهی و چه در زمان جمهوری از داخل تخریب میکردند.

گماشتگان عیان و نهان شوروی در تبانی با مشاوران و اعضای سفارت آن کشور میخواستند تدریجی در نظام نفوذ کرده و بعد از مدتی محمد داؤد را با یک شخصی تعویض نمایند و به همین ترتیب یکی از گماشتگان نهان خود را در لباس یک "نیشنالیست" مثل جمال ناصر به قدرت برسانند وافغانستان را زیر نفوذ مستقیم خود قرار دهند.

در راس این گماشتگان نهان از مدتها قبل داکتر محمد حسن شرق قرار داشت که در کودتای 26 سرطان نقش مهم بازی کرد و بعد ازکودتا در موقعیت شخص دوم نظام قرارگرفت و درتشکیل اولین کابینه جمهوری بیشترین تعداد گروپ خود را به مقامات عالیه کشور نصب کرد تا برای تحول بعدی زمینه سازی ها صورت گیرد. اما این تیر به خطا رفت و محمد داؤد قدم بقدم در تصفیه جناح چپ کودتا پرداخت که در نهایت منجر به برکناری دستیار اولش یعنی داکتر شرق از قدرت گردید. به همین دلیل با چرخش بزرگ سیاسی محمد داؤد شوروی راه دیگر نداشت، جز آنکه پلان تدریجی خود را به یکبارگی از طریق یک کودتا بتاریخ 7 ثور 1357عملی سازد و گماشتگان عیان و نهان خود را بقدرت برساند و متعاقباً بوسیله تهاجم خود در افغانستان بکوشد آن گروپ نا متجانس را تا حد امکان بقدرت نگهدارد. (برای شرح مزید دراین مورد مراجعه شود به: کتاب "زندگی سیاسی شهید محمد داؤد از آغاز تا انجام" از این قلم که در سه جلد جمعاً 1320 صفحه در سال 1398 در کابل به چاپ رسید و نیز به مقاله دیگر از این قلم تحت عنوان "چرا محمد داؤد دوست دیرینه خود را از حلقه قدرت دور کرد؟"، منتشره افغان جرمن آنلاین، در چهار قسمت، مورخ 15 جولای 2020)

صاف کردن میدان برای بقدرت رساندن شخص مورد نظر!

شوروی برای تطبیق این برنامه بعد از کودتای 26 سرطان 1352 در صدد آن بود تا میدان را برای یکی از معتمدان خود یعنی داکتر حسن شرق بعد از محمد داؤد هموار سازد و در گام نخست شهرت و قدرت او را در بین مردم پخش کند تا مردم با نام و نشان او عادی شده بر او اعتماد نمایند. به این اساس این گماشتگان از همان روز های اول کودتا درنظر داشتند تا اشخاص رقیب را دراین عرصه به نحوی ازبین بردارند و یا بدنام و از کشور فراری سازند تا محمد داؤد را در حالت تجرید و در مشت خود محصور نگهدارند و نگذارند که همچو اشخاص بدورمحمد داؤد حلقه زنند. حتی همین گماشتگان نمیخواستند خانواده سلطنتی به خارج بروند و هم تلاش داشتند تا عبدالولی را محاکمه و به موافقه و تائید محمد داؤد اعدام نمایند و آنها میکوشیدند تا موسی شفیق را نیز به نحوی از بین ببرند. اما محمد داؤد چون از پلان مطروحه قبلاً آگاه بود، به آنها موقع چنین اقدامات را نمیداد و از همان روزهای اول نقش کمیته مرکزی را با مقرری اعضای آن در قوه اجرائیه به حیث زیر دست نظام تبدیل کرد و به صلاحیت تصمیماتی آنها وجه شکل بخشید که امور مهمه را بیشتربدست خود گرفت. لذا این گماشتگان در پشت پرده اعضای کمیته مرکزی را برعلیه محمد داؤد که بدون توجه به نظر آنها اقدام میکرد، تحریک می نمودند. این جدال از همان روز های اول بعد از کودتا محسوس و حتی علنی گردید، چنانچه در دور کردن خان محمد مرستیال درهمان روز اول کودتا از وزارت دفاع همین فشار اثر گذاشت و محمد داؤد در روز اول قدرت زیر فشار جناح چپ کودتا مجبور شد تا خان محمد مرستیال از آن وزارت فرا خواند.

همین گماشتگان شوروی وقتی دیدند که محمد داؤد دو بار با دگرجنرال متقاعد عبدالرزاق خان ملاقات کرد، آنها بار سوم به نحوی مانع ملاقات او شدند و نیز وقتی آنها متوجه شدند که میوندوال نیز وعده همکاری با نظام را داده و با رئیس دولت و برادرش ملاقات کرده است، به هراس افتادند که مبادا میوندوال که در بین مردم از شهرت نیک برخوردار بود، روزی بتواند با شمول درقدرت و همکاری با نظام به حیث جانشین احتمالی محمد داؤد از طریق انتخابات تبارز نماید.

وقتی موضوع کودتای مسمی به "میوندوال" مطرح شد، گماشتگان شوروی و دست های پشت پرده بهانه خوبی برای از بین بردن میوندوال بدست آوردند تا این خطر آینده را به همین طریق در نطفه خنثی و از بین ببرند. ولی وقتی متوجه شدند که مسئولیت میوندوال به شدتی نیست که او را از طریق محکمه محکوم به اعدام سازند و نیز این احتمال موجود خواهد بود که اگر محکمه او را محکوم به اعدام کند، بازهم شاید محمد داؤد به سایقۀ دوستی جزای اعدام او را به حبس ابد تخفیف دهد و پس از یکی دوسال مورد عفو قرارگیرد و از زندان آزاد شود و حتی نیز در یک مقام دپلوماتیک مقرر گردد، پس ساده ترین راه برای از بین بردن او همانا در آن موقع حساس بود که بدانوسیله از یکطرف محمد داؤد را در برابر یک عمل انجام شده قرار دهند و رقیب آینده را نیز از بین برده مسئولیت حادثه را به پای نظام ختم کنند، زیرا آنها میدانستند که محمد داؤد با اعدام میوندوال موافقه نخواهد کرد، طوریکه دگرجنرال عبدالرزاق خان را با وجود سوابق نظامی او نگذاشت اعدام شود.

در این مورد دگر جنرال نذیرکبیر سراج از قول رئیس دیوان حرب دگر جنرال غلام فاروق می نویسد که: « متهمین [محکوم به اعدام] در اول 18 نفر بودند، رفقای انقلابی داؤد خان که دراین دیوان حرب عضو بودند، اصرار داشتند که همه اینها اعدام شوند، اما رهبر [مقصد از محمد داؤد است] چندین بار امر غور و تجدید نظر داده و هدایت میداد که تا حد ممکن جزای اعدام تخفیف شود. در نتیجه برای بار دوم 12 نفر و با تصمیم آخرین 6 نفر به اعدام محکوم شدند و رهبر حکم اعدام را امضاء کرد.» کبیر سراج در ادامه می نویسد: «بعد ازاین گیر و گرفت ها و اعدام ها شایعاتی در بین مردم پخش شد دائر براینکه: حبس و اعدام اشخاص بیگناه یک مقدمه چینی از جانب همکاران پرچمی محمد داؤد خان بوده است، تا اشخاصی را که دربرابر تطبیق مرام های خود مانع و خطرناک می دیدند، از بین ببرند.» (کبیرسراج، دگرجنرال محمد نذیر: "رویداد های نیمه اخیر سده بیست در افغانستان"،... صفحه 87)

با این احتمال دست های پشت پرده و گماشتگان شوروی خواستند تا میوندوال را قبل از آنکه موضوع به محکمه برود، بطور مرموز ظاهراً زیر نام "خودکشی" از بین ببرند و آنهم بوسیلۀ نکتائی یا طناب و یا یک ریشمه نظیر آن.

اینکه طب عدلی دلیل مرگ میوندوال را بوسیلۀ حلق آویز شدن تائید کرده است، واقعیت دارد، زیرا قتل و اعدام اشخاص بوسیله حلقه کردن یک ریسمان و یا رشته بدست یک نفرعین حالت را مثل حلق آویز کردن خودی بار می آورد. این شیوه ازقرنها بدانسو بخصوص در دربارعثمانی معمول و رایج بود که اشخاص سرشناس را وقتی سلطان محکوم به اعدام میکرد، این عمل در حضور چندی از درباریان زیرنظر شخص سلطان صورت میگرفت و آنهم با پوشاندن لباس مخصوص سیاه برتن محکوم علیه ونشاندن او در یک چوکی و آنوقت جلاد یک تسمه باریک اما قوی چرمی را دور گردن اعدامی حلقه میکرد و آنرا محکم فشار میداد تا رمق از تن محکوم بدر میشد. با اینوسیله نه نشانه ای از خون و زخم در وجود متهم بار می آمد و صرف دورگردن محکوم کبودی می آورد که ازنظر ظاهر تفاوتی با حلق آویز شدن نداشت.

به احتمال قوی چنین روشی برای از بین بردن میوندوال بکار گرفته شده باشد و طب عدلی هم با مشاهده این آثار مهر تائید بر حلق آویز کردن او گذاشته است. این روش قبلاً در افغانستان شیوه معمول نبود، بلکه روشی جدیدی بود که احتمالا بوسیله دستگاه ها مجرب قتلهای مرموز بکار گرفته میشد. اینکه این دست مرموز کی بوده که با چنین طرح زیرکانه خواسته هم رقیب آینده را از بین ببرد و هم بدنامی آنرا به دامن نظام جدید بیندازد،از عهده اشخاص عادی بدر شاه نمیتواند، مگر آنکه دست قوی و با تجربه درطرح و تطبیق این پلان شریک بوده باشد تا قبل از فیصله محکمه هدف را برآورده ساخته و رئیس دولت را در برابر یک عمل انجام شده قرار دهد.

(ادامه دارد)