ایشان یکی از شخصیت ها سرشناس خانواده شاغاسی خیل و فرزند دوم مرحوم سکندر خان فراش باشی (مامای اعلیحضرت غازی امان الله خان) و نواسه لویناب شاغاسی شیردل خان (یکی از نامداران عصر امیرشیرعلی خان) است که در سال 1274 شمسی در کابل به دنیا آمد و در جوانی شامل خدمت نظامی شد. در عصر سلطنت شاه امان الله غازی تا رتبه غند مشری ارتقا نمود و به حیث قوماندان قطعه سواره نظام گارد شاهی ایفای وظیفه کرد. موصوف شخص جسور، جدی و درعین زمان با دسپلین بود و به نسبت قرابت نزدیک با شاه ، تاحدی در رقابت با بعضی ازهمقطاران خود از جمله سربر آوردگان خانواده مصاحبان قرار داشت.
با سقوط رژیم امانی دوره ادبار خانواده بزرگ شاغاسی خیل آغاز شد و در شروع سلطنت محمد نادر شاه عده زیاد این خانواده که تعداد شان بیش از 200 نفر خورد و بزرگ ، زن و مرد میرسید، تحت الحفظ به جلال آباد اعزام شدند و اکثر جایدادهای شان ضبط گردید. حکومت آنوقت میخواست این خانواده را به هند برتانوی تبعید نماید، ولی آن حکومت از قبول آنها ابا ورزید. آنها مدت چهار ماه را در هوای گرم آنجا در باغ سراج العماره که در اثر جنگ به مخروبه تبدیل شده بود، بسر بردند و عده ای از اطفال و پیران شان در آنجا در اثر گرما تلف شدند، تا آنکه حکومت مجبور شد آنها را دوباره به کابل خواست و زیر نظارت قرار داد.
این جریان را جریده انیس سال 1309 (صفحه 9 – 11) درگزارش ذیل با این عبارت به نشر سپرد:
«اشخاصیکه محکوم به نفی البلد شدند، باید فوری از افغانستان اخراج و جایداد شان ضبط است:
1 ـ عبدالحبیب خان، 2 ـ عبدالغفور خان، 3 ـ احمد شاه خان، 4 ـ زبیر خان، 5 ـ امیر محمد خان، 6 ـ محمد یعقوب خان وزیر دربار سابقه، 7 ـ محمد سمیع خان قوماندان سابقه، 8 ـ محمد طاهر خان پیش خدمت، 9 ـ محمد عمر خان، 10 ـ محمد امین خان با برادارانش و اعمامش، 11 ـ عبدالعزیر وزیر حربیه سابقه، 12 ـ عبدالحکیم حاکم اعلای سابق سمت جنوبی، 13 ـ سکندرخان فراش باشی سابقه با پسرانش نیک محمد و فیض محمد و صالح محمد، 14 ـ محمود خان یاور سابقه، 15 ـ محمد اسلم ولد جرنیل محمد اکرم، 16 ـ حفیظ الله جنرال قنسول تاشکند، 17 ـ میرزا عبدالله پسر امیر محمد کلاه دوز، 18 میرزا محمد هاشم کور». (برگرفته از کتاب: ازعیاری تا امارت ـ امیر حبیب الله کلکانی، نوشته عبدالشکور حکم، چاپ پشاور ، سال 2002، صفحه 560)
کاندید اکادیمسین اعظم سیستانی در کتاب «سه مقاله در باره سه خاندان قندهاری» شرح مفصل بیش از یک صد صفحه در باره خانواده شاغاسی خیل قندهاری دارد و در ارتباط به موضوع فوق از قول غلام جیلانی خان شاغاسی که خود جز گروپ بود، چنین مینگارد: «نادر خان تمام خاندان شاغاسی را از قبیل وزیر صاحب عبدالعزیز خان و برادر شان عبدالحکیم خان و سکندرخان با پسران شان نیک محمد خان فرقه مشر و صالح جان و غند مشر فیض محمد خان و دیگر براداران سکندر خان از قبیل نائب محمد عمر خان و محمد علم خان، سلطان علیخان و برادرزاده شان نورعلیخان، همچنان یاور محمود خان و برادرش عبدالغفور خان پدر جیلانی خان، احمد شاه خان، محمدزبیر خان، امیر محمد خان زخمی، سرجن محمد خان و محمد امین خان را از کابل به جلال آباد در باغ سراج العماره و دیگر تعمیرات تبعید و تقسیم کرد. چون انگلیس ها از پذیرفتن خاندان شاغاسی خیل در هند انکار کردند، بیست و هفت نفر خورد و بزرگ خانواده شاغاسی خیل هنگام تبعید در گذشتند. چندی بعد دولت آنها را واپس به کابل خواست و تمام طبقه ذکور آنها را به زندان فرستاد». موصوف می افزاید: «پس از واقعه مرگ عبدالحبیب خان در زندان، تمام محبوسین شاغاسی خیل از بند رها شدند... و اما یاور محمود خان و برادرش محمد زبیر خان دوباره زندانی گردیدند. چندی بعد نادرشاه از طرف عبدالخالق به قتل رسید و با قتل نادرشاه غند مشر فیض محمد خان سکندر برادر کلان داکتر نظر محمد خان سکندر زندانی شد و همچنان اسحاق جان شیردل و امان جان شیردل متعلمین مکتب نجات به اتهام قتل نادر شاه به زندان سپرده شدند. در سال 1946 بعد از 13 سال حبس در وقت صدارت شاه محمود خان آنها با یاور محمود خان و محمد زبیر خان از زندان و بندیخانه رها شدند». (اعظم سیستانی، سه مقاله در باره سه خاندان قندهاری ، منتشره افغان جرمن آنلاین، صفحه 200 و 202)
در متن فوق یک اشتباه صورت گرفته است، آنهم به ارتباط موضوع و وقت زندانی شدن غند مشر فیض محمد خان به این شرح که ایشان چند ماه بعد از برگشت تبعیدی از جلال آباد به اتهام همکاری با طرفداران برگشت شاه امان الله، بخصوص همکاری با گروپ غلام نبی خان چرخی در اواخر سال 1309 شمسی گرفتار و در زندان ارگ زندانی شد، نه بعد از شهادت نادرشاه. چنانکه عبدالصبور غفوری در کتاب خاطرات زندان خود هنگامیکه از توقیف به زندان ارگ در ماه ثور 1310 انتقال یافت و مدتی را در آنجا سپری کرد، در جمله زندانیان ارگ یکی را بنام «فیض محمد غند مشر» نام می برد و از قول یکی از مستخدمین که متصدی امور غذا برای زندانی ها بود، چنین می نویسد: «برای بندی های شمالی (مقصد مردم کوهدامن است ـ نویسنده) نان خشک داده میشود و برای چند نفر منصبدار ها مثل فیض محمد خان غند مشر و غلام دستگیر خان قلعه بیگی و امین جان غند مشر و تاتا برادر امین جان و چند نفر دیگر کشمش پلو داده میشود...» (عبدالصبور غفوری، سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعه ارگ، چاپ پشاور، سال 1380، صفحه 81 و 98)
غند مشر فیض محمد خان در سن 35 سالگی (1309) به زندان رفت و بعد از 17 سال زجر و مشقت زیاد بالاخره در سال 1326 در دوره صدارت شاه محمود خان با سائر زندانیان آن دوره از حبس رها شد. موصوف دارای سه پسر هریک به نامهای جان محمد (بعداً پوهاند داکتر جان محمد فیضی سکندر)، فیض احمد فیضی سکندر و ضیأ احمد فیضی سکندر بود. قابل ذکر است که جان محمد را که در صنف ابتدائیه مکتب استقلال درس میخواند، پس از زندانی شدن پدرش از مکتب اخراج کردند و طفل بیچاره چند روزی به خانه در حال گریه بود، تا آنکه مادر کلانش (خانم سردار گل محمد خان) که با ملکه ماهپرور خانم نادرشاه دوستی و قرابت داشت، عارض شد و گفت که :«اگر پدرش را گنهکار میدانید، طفل معصوم چه گناه کرده که او را از مکتب اخراج کرده اند». این دیدار نتیجه داد و به وساطت ملکه برای جان محمد دوباره اجازه شمول به مکتب داده شد.
داکتر سیدعبدالله کاظم خواهرزاده موصوف خاطره خود را در اولین دیدار با مامای خود در زندان چنین بیان میکند: « مادرم از برادر زندانی خود هر روز یاد میکرد و پدرم تقریباً هر یکی دو هفته به دیدار مامایم به زندان میرفت. هنوز پنج سال داشتم که یکی از روز ها به اثر اصرار زیاد، پدرم مرا نیز با خود به زندان ارگ برد و برای اولین بار مامای خود را از نزدیک دیدم. او با من بسیار ملاطفت کرد و مرا به اطاق خود برد، اطاق تاریکتر با سقف بلند که در دیوار اطاق تابلو های نقاشی آویزان بود. برگد ماما یکی از آنها را از دیوار گرفت و به من داد و فراموش نمیکنم که این تحفه را باچنان شوق بخانه آوردم و به مادر دادم که مادرم آنرا بارها بوسید و به یاد برادر خود اشک ریخت. در طول آن سال تا رهائی شان از زندان دوبار دیگر به معیت پدرم به دیدن مامای مهربان و شرین کلام خود رفتم و هربار برایم یکی از رسم های خود را تحفه داد. آن سه تابلوی یادگاری را تا آخرین روزهای اقامت در وطن نگهداشته بودم که متأسفانه ماجرای مهاجرت مرا از آن همه یادگارهای با ارزش خانوادگی محروم ساخت و همه را از دستم ربود».
داکتر کاظم می افزاید: «چند بار در باره چگونگی و انگیزه زندانی شدن از ایشان پرسیدم، ولی هربار با سخنان کلی و مختصر اکتفا میکرد و نمی خواست درباره گذشته هایش زیاد صحبت کند. هفده سال زندان پر مشقت او را تا آخر عمر شخص ظریف ، خوش صحبت و مهربان بار آورده بود، اما گوشه نشین و عزلت پسند؛ شب و روز را در یکی از اطاق های نسبتاً تاریک خانه خود در باغ علیمردان می گذشتاند و با رسامی و تربیه پرندگان بخصوص قناری مصروف بود و کمتر از خانه بیرون می شد. تا آنکه در اواخر عمر به ضعف حافظه مبتلا گردید و درسال 1355 به سن 81 سالگی به رحمت حق پیوست. روحش شاد و جنت فرودس جایش بادا».
قابل یاد آوریست که خانواده شاغاسی خیل یک خانواده بزرگ و با نفوذ بود و نقش تاریخی آن بخصوص با منزلت یافتن شاغاسی شیردل خان لویناب در دربار امیر دوست محمد خان و بعداً امیر شیرعلیخان آغاز و با ختم سلطنت غازی امان الله خان به پایان رسید. از آن به بعد بزرگان و حتی جوانان آن خانواده از کار حکومت بیرون رانده شدند و دارائی های پدری شان ضبط گردیدند و همه آنها در جمله «مغضوبان» حکومت قرار گرفتند. یک تعداد این خانواده که از احفاد امیر محمد خان ـ برادر شیردل خان میباشند، اکنون تخلص خانوادگی خود را «شاغاسی» انتخاب کرده اند، درحالیکه احفاد شاغاسی شیر دل خان هریک با تخلص های خانوادگی جداگانه مسما میباشند؛ طور مثال خانواده فراش باشی سکندر خان ، تخلص سکندر را به خود اختیار کرده اند و عده دیگر تخلص شیردل و اولاده لویناب خوشدل خان تخلص لویناب را و دیگران نیز به همین ترتیب دیگر تخلص ها را انتخاب کردند که به این اساس از لحاظ تعداد اکنون آنها به شاخه های متعدد تقسیم شده اند.
ناگفته نباید گذاشت که چند تن ازپسران شاغاسی شیر دل خان لویناب در جنگ میوند تحت قیادت سردار محمد ایوب خان فاتح میوند در مقابل انگلیس ها اشتراک داشتند، چنانکه قوماندانی یک قسمت قوای مجاهدین را دراین معرکه لویناب خوشدل خان به عهده داشت. درهمین حال سکندر خان نیز به حیث فراش باشی سردار موصوف ایفای وظیفه میکرد و شخصاً با سردار در تمام جنگ ها همراه بود. پس از هزیمت، همه آنها با سردار به ایران و بعداً به هند رفتند و تا فوت سردار به آنجا بودند. پس از گذشت چند سال امیرعبدالرحمن خان با این خانواده سرشناش و با قدرت از راه آشتی پیش آمد و دختر شاغاسی شیر دل خان (سرور سلطان ملقب به علیا حضرت ـ والده غازی امان الله خان) را به نکاح سردار حبیب الله خان پسر خود (بعداً امیر حبیب الله خان سراج الملت و الدین ) در آورد و این خانواده بار دیگر به مقام و منزلت راه یافت.