به جنوب و شمال کالیفورنیا
(قسمت اول)
با آنکه هیچیک ازفرزندان شاه امان الله غازی را قبلاً ندیده وشناخت حضوری با ایشان نداشته ام، ولی از طریق مطالعه تجسس با نامهای شان آشنا بودم. هنگامیکه در ماه اپریل 2008 در کنفرانس فارو منعقده هالند من و خانمم دعوت شدیم، پس از آن برای دیدار فامیل چند روزی را در جرمنی گذشتانده وسپس رهسپار ژینوا شدیم، ازطریق یکی از اقارب نزدیک که با شهزاده احسان الله دافغانستان ارتباط نزدیک داشت، زمینه مساعد گردید تا به دیدار شهزاده به منزل شان در آن شهر برویم و از حضور شان فیض بریم. دراین دیدار پرخاطره شهزاده و محترمه لیلا جان خانم شان (دختر دوم محترم عبدالوهاب طرزی) با لطف فراوان ازما پذیرائی کردند و مدت دوساعت باهم از هرطرف سخن گفتیم و کتابم را که تحت عنوان "زنان افغان زیر فشار عنعنه و تجدد" در سال 2005 در کابل چاپ شده و در آن مطالب بسیار در باره نهضت اول زنان در عصر امانی درج بود، خدمت شهزاده تقدیم داشتم. ایشان بالمقابل لطف کردند، کتاب خود را که راجع به سفرشاه امان الله غازی و ملکه ثریا دراروپا و کشورهای دیگر درسال 1927 ـ 1928 بود و به زبان فرانسوی نوشته و درسال 2005 درپاریس به چاپ رسیده بود، به امضای خود برایم اهداء کردند.
(از چپ به راست: سردار خیرالله عنایت سراج، شهزاده احسان الله دافغانستان، محترمه لیلا جان دافغانستان، راضیه کاظم و اینجانب عبدالله کاظم ـ اپریل 2008، ژینوا ـ سویس)
در دیوارخانه عکس شاه غازی با لباس افغانی و دستار دیده میشود.
شهزاده احسان الله دافغانستان (متولد3 اکتوبر1926 درکابل ـ وفات در27 جولای2017 در سویس) برعلاوه که به سه زبان ایتالوی، فرانسوی و انگلیسی تسلط داشتند، بزبان دری نیز به سهولت صحبت میکردند و اما در نوشتن و خواندن به دری مشکلات داشتند. باهم پس از صحبت های معموله و ذکرقرابتی که مادرم با اعلیحضرت غازی داشت، صحبت های ما بیشتر شکل خودمانی به خود گرفت و موقع را مساعد یافتم تا ازایشان طالب معلومات در بارۀ کتاب خاطرات اعلیحضرت شوم و پرسیدم که گفته میشود اعلیحضرت خاطرات شانرا بطوریاداشتهای دست نویس نوشته اند، آیا این یاداشتها نزد شما است؟ ایشان فرمودند که تاحال چندبار دوستان این سؤال را از من کرده اند، ولی کاش این گفته حقیقت میداشت و اولین کسیکه آنرا با افتخار نشر میکرد، خودم بودم و افزودند که اعلیحضرت بعد از مهاجرت و اقامت در ایتالیا با بعضی شخصیت ها و دوستان خود مکاتبه داشتند که اصل و کاپی آنرا همیشه با خود نگهمیداشتند. بعد از وفات شان نمیدانم این کاغذ ها بدست کی رسید؟ ازآنوقت تاحال در جستجوی آن بوده که متأسفانه به آن دست نیافته ام. چون صحبت با ایشان کمی طولانی شد، با تشکر فراوان از اینکه ما را پذیرفتند، اجازه خواستیم و از حضور شان مرخص شدیم.
با این مقدمه حالا برمیگردم به ذکر مختصر خاطرات از محترمه شاهدخت هندیه جان که خدای متعال همه رفتگان را بیامرزد و جنات نعیم را جای شان داشته باشد. با آنکه شاهدخت هندیه جان را که از این به بعد دراینجا با اختصار "بی بی جان" نامیده میشوند، شخصاٌ ندیده بودم، ولی از اینکه در سالهای دشوار افغانستان (ازاوسط دهه 80 قرن بیست تا سالهای بعداز تحول 2001) همیشه راجع به خدمات بشری و فرهنگی ایشان بخصوص فراهم آوری زمینه های تداوی اطفال مریض افغان در کشور ایتالیا و رسیدگی همیشگی از حال و احوال آنها و نیز تهیه لباس و دوا و انتقال آن به کشور و توزیع به مستحقان بارها از طریق رسانه ها و صحبت دوستان آگاهی داشتم و سخت علاقمند دیدار و معرفت با ایشان بودم.
اواسط ماه آگست 2011 اطلاع یافتم که بی بی جان به دعوت انجمن زنان افغان در جنوب کالیفورنیا برای بار اول به امریکا سفر میکنند. فوری با محترمه کوکی جان انور رئیسه آن انجمن و نیز محترمه زهره جان یوسف داؤد عضو آن انجمن به تماس شدم و شماره تیلفون منزل بی بی جان را گرفتم. بار اول با یکی از همکاران شان صحبت کردم و بار دوم وقتی زنگ زدم، بخت یاری کرد و بی بی جان گوشی را برداشتند، پس از عرض سلام خود را معرفی کردم که عهده دار ریاست انجمن سالمندان افغان در بی ایریا ـ شمال کالیفورنیا هستم و شنیده ام که شما عنقریب به جنوب کالیفورنیا تشریف می آورید و میخواستم بدانم که آیا با حضور خود در شمال کالیفورنیا انجمن ما و دیگر علاقمندان رامفتخر خواهید ساخت؟ در پاسخ با زبان ساده و اما پر از عطوفت جواب دادند که: «اگر خدا بخواهد و صحتم خوب باشد، چرا نی؟» با تشکر عرض کردم که با این لطف خود مرا ممنون ساختید و انشاءالله چشم ما به دیدار شما بزودی روشن خواهدشد. در صحبت خود از خدمات بی شائبه شان یاد کردم که دراثر آن شیوه صحبت ما از شکل تعارفی به شکل بسیار دوستانه تبدیل شد که گوئی یکدیگر را ازمدتها قبل می شناختیم.
بعد از آن با محترمه کوکی جان انور و زهره جان یوسف به تماس شدم و موافقه بی بی جان را که متعاقب تشریف آوری شان به جنوب کالیفورنیا دعوت ما را نیز قبول کرده اند، به اطلاع شان رساندم. سپس موضوع را در مجلس انجمن سالمندان درشمال کالیفورنیا مطرح کردم که همه با افتخار از آن استقبال نمودند و علاوه داشتند که بهتر است در اینکار دیگرانجمن های این منطقه را نیز شریک سازیم. لذا موضوع را به اطلاع دیگر انجمن ها رسانیدم که با خوشی زیاد اشتراک خویش را ابراز داشتند و خواهش کردم تا یک یک نماینده خویش را برای تدارک مقدمات اینکار معرفی دارند. در اولین نشست این کمیته فیصله شد که چون همه ساله از سالگرد استرداد استقلال کشور در اینجا تجلیل بعمل می آید، بهتر است بی بی جان را به حیث مهمان خاص به افتخار نود و دومین سالگرد استقلال کشور دعوت نمائیم.
مراحل مقدماتی برای تدویراین محفل بصورت مشترک بسرعت طی شد وترتیبات لازم در یک محل بزرگ که گنجایش تقریباً 400 نفر را داشته باشد، درنظر گرفته شد و تاریخ آن موکول به ختم برنامه بی بی جان در جنوب کالیفورنیا گردید که قرار بود از 4 تا 8 سپتمبر 2011 در آنجا ادامه یابد. به این اساس موافقه شد که ایشان بتاریخ 9 سپتمبر به شمال کالیفورنیا سفر نمایند. ضمناً محترمه کوکی جان انوربه نمیاندگی از انجمن شان از من و خانمم دعوت کردند تا در شب محفل پذیرائی که به افتخارتشریف آوری شاهدخت درسالون بزرگ یکی از هوتل های مشهور آنجا با حضور تعداد کثیر هموطنان بتاریخ 6 سپتمبر دائر میگردد، اشتراک نمائیم و از من خواسته شد تا در مورد نقش ملکه ثریا دربارۀ نهضت اول زنان در تاریخ کشور سخن چند بیان دارم.
در روز و ساعت موعود به آنجا رسیدیم، درحالیکه سالون پر از دوستان و هموطنان گرامی بود، ما را نیز در جمعی از دوستان جا دادند که نزدیک به پودیم سخنرانی بود و درجوار آن یک میز با چهار چوکی خالی برای بی بی جان ریزرف شده بود. چند لحظه بعد بصورت خصوصی برایم گفته شد که چون بی بی جان به دلیل مسافرت طولانی و مشکلات صحی خوش ندارند با یکایک احوال پرسی نمایند و نیز برای جلوگیری از هجوم دوستان درنظر گرفته شده است که سه نفر از کسانیکه با ایشان شناخت قبلی دارند، در میز اختصاصی مهمان جا گیرند که البته ازآقای کبیرالله سراج (پسر عم بی بی جان)، آقای خالدصدیق (یکی از منسوبین خانواده بزرگ چرخی و وفادار با شاه امان الله غازی) و هم از اینجانب نام بردند و خواهش کردند که تا آخر محفل در جوار بی بی جان بنشینیم.
(از چپ به راست هریک محترمات: راضیه مستمندی کاظم، زهره یوسف داؤد، شاهدخت هندیه (بی بی جان)، فضیله سراج و کوکی افضل انور)
چند دقیقه بعد تشریف آوری شاهدخت به سالون اعلام شد و همه به پا برخاستند و از ورود بی بی جان با کف زدنهای ممتد استقبال شایان کردند و بی بی جان نیز با بلند کردن هردو دست از این استقبال گرم حضار ابراز امتنان کرده و بعد از توقف چند دقیقه به همراهی تعدادی ازخانمهای مهماندار به سوی میز اختصاصی روان شدند. در این موقع که ما سه نفر نیز به پا ایستاده و از ورود مهمان عالیقدر در حال پذیرائی بودیم، شاهدخت به میز خود رسید و کوکی جان انور هر یک را به ایشان معرفی کرد. او نخست با پسرعم خود آقای سراج روبوسی کرد و بعد نوبت آقای خالد صدیق و من رسید. چوکی اختصاصی برای بی بی جان به سمتی بود که رویش بطرف پودیم قرارداشت. حینیکه ایشان در چوکی خود نشستند و به اطراف خود نظاره کردند، آهسته با من که در جوار شان نشسته بودم و رویم بیشتر بطرف محفل بود، با سرگوشی فرمودند که: «آیا ممکن است چوکی تانرا به من بدهید؟» گفتم: «هرطوری میل شما باشد!»، فرمودند: «من میتوانم همه گفته های سخنرانها به دقت می شنوم و اما نمیخواهم در جایی بنشینم که پشت من بطرف دوستان و هموطنان عزیزم باشد.»
لحظۀ بعد از تبدیل جا، سخن بی بی جان برمن بسیار اثر کرد و به عمق نظر ایشان پی بردم که در چنان لحظه حساس شاهدخت به چه نکته ای مهم می اندیشید و از آنجا به بزرگواری او پی بردم که واقعاً این احساس باریک ناشی ازتربیت عالی است که آن شاه و ملکه بزرگ کشور در عالم مهاجرت و سالها دوری ازوطن به فرزندان خود داده اند. با این احساس مقام و منزلت شاهدخت نزدم بسیاربالا رفت و از اینکه در جوار همچو شخصیتی قرار داشتم، افتخار کردم.
متعاقباً محفل با سخنرانی کوتاه محترمه کوکی جان انور آغاز شد و بالترتیب نوبت به من و یک دو نفر دیگر رسید و در پایان بی بی جان نیز چند دقیقه از روی کاغذ درباره خاطرات تلخ و شرین خود بخصوص با یادی از وجاهت پدر و مادر تاریخ ساز خود مطالب بسیار دلچسپ بیان کرد. با ختم بیانیه ها اعلام شد که غذا آماده است و از همه مهمان ها خواهش شد تا برای صرف غذا به سمت دیگرسالون تشریف ببرند، و اما بی بی جان همچنان در چوکی خود قرار داشت و یک چوکی در پهلوی شان نیز خالی شد و بی بی جان رویش را بسوی من گشتاند و گفت: «میتوانم شما را با نام اول عبدالله جان خطاب کنم؟»، گفتم: «عین لطف شما است و مرا افتخار می بخشید».دراین اثنا خانمم نزد بی بی جان آمد و خوش آمدید گفت. من او را به ایشان معرفی کردم که مورد لطف صمیمانه قرار گرفت. خانمم پس از معرفی گفت: «خوشحال هستم که حین اقامت شما در شمال کالیفورنیا به حیث مهماندار در خدمت قرار دارم و امید میکنم چند روزی در منزل فقیرانه ما احساس آرامش کنید». بی بی جان فوری در جواب گفتند که: «هیچگاه اقامت درهوتل، ولو بسیار با سویه باشد، برایم آرامش خانه را ندارد و همیشه میخواهم حین سفرهای خود با دوستان مهربان در منزل شان اقامت کنم تا خود را در ردیف فامیل احساس نمایم. در اینجا نیز به منزل یکی از نزدیکان خود فضیله جان سراج اقامت دارم. ازاین ناحیه تشویش نداشته باشید».
(بی بی جان در حال مصافحه با یکی از خانم های افغان)
دراین حال برای بی بی جان غذای چند رنگ آوردند و روی میز گذاشتند. با استفاده از فرصت خانمم از بی بی جان پرسید که: «چه نوع غذا را بیشترخوش دارید؟»، ایشان در جواب گفتند: «دراین سالها که زیادتر به کابل میروم، بعضی ضرب المثل های وطنی را یاد گرفته ام که میگویند "نام کلان، ده ویران"، درست است که من دختر یک پادشاه بوده ام، ولی من و خواهران وبرادرانم بعد از ترک وطن با فقر و تنگدستی بزرگ شده و با این ترتیب با خوردن غذای کم و هرچه ساده تر و ارزانترعادت کرده ایم، اما از مردم کابل نیز شنیده ام که میگویند "نان و پیاز، پیشانی باز"، برایم پیشانی باز بسیار اهمیت دارد، ولی ازخوردن سه چیز تازه خوشم نمی آید: پیاز، سیر و گشنیز، درغیرآن همه غذاها برایم لذت بخش است، بخصوص آنچه در خانه پزیده میشود»، اینرا گفته از من و خانمم خواستند تا به میز غذا برویم، ولی من نخواستم ایشانرا تنها بگذارم تا آنکه خانمم برای خود و من غذا آورد و یکجا با بی بی جان صرف کردیم. دراین موقع با استفاده از فرصت برای بی بی جان دربارۀ برنامه سفرایشان به شمال کالیفورنیا مختصرتوضیحات دادم که مورد خوشنودی شان قرارگرفت و ضمناً فرمودند که: «چون باراول است به امریکا سفر میکنم و ازمدتها آرزوی دیدن شهرسانفرانسسکو را داشته ام، اگرممکن باشد دیدار ازاین شهر مشهور برایم میسر شود»، عرض کردم: «مشکل نیست و اینکار را شامل برنامه شما خواهیم ساخت».
پس ازصرف غذا برنامه هنری آغازشد و با این ترتیب فرصت برای بعضی دوستان میسر گردید تا از نزدیک با بی بی جان دیدار و مختصر مصافحه نمایند. حوالی ساعت 11 شب بی بی جان به دلیل تغییر وقت و خستگی سفر طولانی از اروپا تا کالیفورنیا و نیازبه استراحت با ابراز امتنان از مهمانداران خود اجازه خواست تا محفل را با چند همراه خود ترک کند. اینکار خاموشانه صورت گرفت، بدون آنکه کسی متوجه شود و اما برنامه هنری با همان گرمی ادامه داشت که پس ازیک ساعت آهسته آهسته محفل نیزبه پایان رسید.
درختم محفل ازمحترمه کوکی جان انور، محترمه زهره جان یوسف و دیگر اعضای انجمن شان از اینکه ما را دراین محفل دعوت کردند، تشکر نموده و ضمناً ازایشان وچند عضو دیگر انجمن خواهش نمودم تا به معیت بی بی جان به شمال کالیفورنیا تشریف بیاورند که مورد قبول شان واقع شد.
(ادامه دارد)