(بخش هفدهم)
8 ـ لویه جرگه های حزب دموکراتیک خلق زیر نفوذ شوروی:
از آنجائیکه دراثر کودتای ثور1357 فضای سیاسی افغانستان با یک تغییر کلی مواجه گردید و در قبال آن پدیده های جدید درکشور بروز نمود که درگذشته نظیر نداشت، لذا بررسی موضوع مورد بحث ایجاب میکند تا نخست نگاهی مختصر به تطور و چگونگی نشیب و فراز این رژیم طی دوره چهارده ساله آن انداخته شود. دراین ارتباط باید خاطر نشان کرد که بنابر ماهیت ایئولوژیک این رژیم در یک سال هشت ماه اول در دورۀ "تره کی ـ امین" هیچ مجمع بزرگ که شکل لویه جرگه را داشته باشد، دائر نگردید و تمام تصامیم رژیم در مجمع حزبی بنام "شورای انقلابی"، "کمیته مرکزی حزب" و بعضاً در"شورای وزیران" و "بیروی سیاسی حزب..." گرفته می شد، چنانکه در آن دوره با صدور فرمانهای هشتگانه این تصامیم اعلام و در اجرای آن تلاش بعمل آمد. اما بعد از سقوط امین و رویکار شدن ببرک کارمل زیر نفوذ مستقیم قوای نظامی شوروی تدویر بعضی محافل و تجمعات که از نظر شکلی ماهیت لویه جرگه را دارا بودند، زیر نامهای دیگر از جمله "تشکیل جبهه ملی پدر وطن"، "جرگه بزرگ اقوام" و غیره عنوان شدند. در دوره داکتر نجیب با درک لزوم برگشت تاکتیکی به عقب و آوردن بعضی تغییرات برطبق دستورهای مسکو، بار دیگر همچو مجالس زیر نام لویه جرگه دائر گردیدند که شرح مزید هریک آن، البته تا جائیکه مآخذ در دست نویسنده قرار دارد، در این مبحث تقدیم میگردد و اگر کمبودهایی درآن دیده شود، امید است خوانندگان عزیز در اکمال آن بطور مستند همکاری نمایند.
نگاه مختصر بر پس منظر کودتای ثور:
یک روز بعد از موفقیت کودتای منحوس 7 ثور 1357، اعلام شد که نظامیان قدرت را به حزب دموکراتیک خلق و شورای انقلابی انتقال دادند و حکومت ائتلافی خلق وپرچم به زعامت نورمحمد تره کی (خلقی ) و معاونیت ببرک کارمل (پرچمی ) زمام امور را بدست گرفت. حفیظ الله امین ـ چهرۀ دیگر خلقی که گفته میشد قیادت کودتا را بعهده داشت، به حیث معاون دوم و وزیر امورخارجه مقرر شد. کشورهای جهان نیز یکی پی دیگر رژیم را به رسمیت شناختند و گیر وگرفت مخالفان ازهمان روزاول آغاز گردید.
دوماه از کودتا نگذشته بود که عناد خلق و پرچم بار دیگر از زیر روپوش سربدر کرد و در قدم اول ببرک و پنج تن پرچمی عضو کابینه را بنام سفیر از کشور بیرون کردند و پس از آن سه عضو فعال رژیم (قادر، کشتمند و رفیع ) را به اتهام کودتا علیه رژیم زندانی ساختند؛ گویا با اینکار میدان برای خلقی ها خالی شد و تره کی به حیث استاد بزرگ و امین شاگرد وفادارش قدرت را در دست گرفتند.
تره کی با صدور فرمان ها ازشماره 1 تا 5 دیکتاتوری حزبی را درکشور اعلام نمود و ازفرمان 6 تا 8 تغییرات به اصطلاح بنیادی درزمینه رفع دیون دهقانان ازملاکان، حقوق مساوی زنان و اصلاحات ارضی را به منصۀ اجرا گذاشت و نیز بیرق سرخ را جانشین بیرق سیاه سرخ و سبز ساخت که همۀ این اقدامات در واقع موجب انزجار مردم گردیدند وتوأم با آن سلسله مقاومت ها و قیام مردم نیز از گوشه و کنار کشور علیه رژیم آغاز یافت. بزودی زندان ها از مخالفان پرشدند و دیری نگذشت که اصل "بگیر و ببند" به اصل "بگیر و بکُش" مبدل شد وریاست "اگسا" این وظیفۀ خونبار را بدوش گرفت.
بتاریخ 31 سنبله 1357 (22 سپتمبر1978) تره کی شش تن سفرای پرچمی (سابق اعضای کابینه ) را از سفارت های منسوبه برطرف کرد و تصفیه پرچمی ها را در رده های پایان و وسط ادامه داد. درهمین حال تره کی بتاریخ 15 قوس آن سال (5 دسمبر) به مسکو سفرنمود و قرار داد ننگین دوستی وهمکاری را با شوروی امضا کرد. در14 فبروری 1979 ادولف دابس- سفیر امریکا درکابل به قتل رسید و این یک اخطاری بود به حکومت امریکا مبنی براین ادعا که گویا امریکا مخالفان رژیم را درپاکستان کمک میکند. بروز 24 حوت 1357 (16 مارچ 1979) قیام مشهور هرات به وقوع پیوست و پایه های رژیم را لرزان ساخت و زنگهای خطر سقوط رژیم را به صدا درآورد. همان بود که بتاریخ اول اپریل 1979 امین به حیث صدراعظم مقرر و به تشکیل کابینه مؤظف گردید تا با شدت عمل خطر را مرفوع سازد. اما حادثۀ خونبار "چنداول" در23 جوزا (13 جون) و متعاقبا حادثه بالاحصار در 13 اسد 1358 (5 اگست 1979) شهر کابل را تکان داد .
دراین موقع شوروی تعداد بیش از 16000 تن به اصطلاح مشاور درافغانستان داشت که با وقوع این حوادث تعداد آنها به سرعت افزایش یافت ومیدان هوائی بگرام زیرنظر این مشاورین قرار گرفت. درهمین احوال تره کی به کیوبا سفر کرد و در راه برگشت درمسکو توقف نمود. طی این توقف با سران شوروی از خطر سقوط رژیم صحبت خصوصی داشت و موافقه شد تا امین از کار معزول و بجایش ببرک گماشته شود. امین از جریان توسط داکتر شاه ولی (وزیر خارجه امین) خبرشد و تصمیم گرفت تا تره کی را قبل از اجرای پلانش از بین ببرد. دراثر یک بخورد باحضور سفیر شوروی امین موفق شد قدرت را در ارگ در دست گیرد و بروز 16 سپتمبر خبر مریضی تره کی و متعاقبا خبر مرگ او رسما اعلام گردید. درعین زمان امین لست 12000 کشته را به دیوار وزارت داخله نصب کرد و مسئولیت آنرا بدوش تره کی انداخت، درحالیکه مسئولیت این قتل ها را هردو بدوش داشتند.
مدت زمامداری امین بیش از سه ماه و ده روز دوام نکرد ، زیرا او با دومشکل عمده روبرو بود: یکی بی اعتبار شدن روزافزون رژیم و شهرت بد او به حیث یک شخص سفاک وهمچنان شعار بی محتوای"مصئونیت، قانونیت و عدالت" مثل گذشته درسمت معکوس آن اجراء گردید و مؤسسه استخباراتی "کام" مثل "اگسا" به مرکز دهشت و مرگ مشهور گشت؛ و دیگر خدشه دار شدن مناسبات او با شوروی درازای نافرمانی و سرکشی از ارادۀ آنها مبنی بر قتل تره کی. ازهمه مهمتر قیام هرات و قیام های بعدی خطر سقوط رژیم دست نشانده را با گذشت هر روز بیشتر و بیشتر قرین به واقعیت ساخته بود. لذا شوروی دست به اقدام نظامی درافغانستان زد و درقدم اول با اعزام قواء درمیدان هوائی شیندند و بگرام، کنترول کامل آنجا را دردست گرفت. پس از آن بروز 12 دسمبر1979 به انتقال قوای تهاجمی پرداخت و درظرف سه روز توسط طیاره های غول پیکر بیش ازچندین هزارعسکر مسلح را درکابل پیاده نمود. درنتیجه بتاریخ 6 جدی 1358 (27 دسمبر 1979) جنگ بین قوای شوروی وقوای طرفدار امین درگرفت و امین ـ این عامل سرسپرده ای شوروی توسط قوای مهاجم به قتل رسید و با اینطریق افغانستان زیر اشغال مستقیم قوای سرخ درآمد.
با ورود قوای سرخ به افغانستان ببرک کارمل ـ چهرۀ شناخته شده ای پرچم و معتمد خاص بریژنف با جمعی دیگر از اراکین پرچم از شوروی به کابل آمدند. بریژنف برای نجات رژیم دست نشانده از خطر سقوط و تهاجم برافغانستان بزرگترین اشتباه تاریخی را مرتکب شد. او فکر میکرد که دراثر تعویض یک گماشته بجای دیگر، میتواند رژیم دست نشانده را با اعزام قوای نظامی سرپا نگهدارد و زیر چتر این قوا کارمل خواهد توانست ازعهدۀ اینکار بدر آید. بریژنف عکس العمل این تهاجم را درافغانستان اندک ارزیابی کرده بود، درحالیکه با اینکار پایه های قدرت شوروی درجهان برای اولین بارمرتعش گردید و دیری نگذشت که شوروی باخشم مردم افغانستان وعکس العمل جدی جهان مواجه شد و عاقبت آن برای آنکشور خیلی گران و حتی به قیمت وجود آن تمام شد.
کارمل درنخستین روزها به رهائی جم غفیری از زندانیان سیاسی اقدام کرد. اینکار نتوانست مردم راخشنود سازد. برعکس ورود قوای مهاجم موج عمیق وگسترده ای نا رضایتی را دربرابر کارمل و رفقایش برانگیخت که به زودی منجر به تشدید قیام ها و مقاومت های جدی مردم در سرتاسر کشورگردید. به هراندازۀ که قیام ها کسب شدت کرد، رژیم و قوای مهاجم نیز به شدت عملیات سرکوبگرانۀ خود افزودند . دیری نگذشت که باز زندان ها پرشدند و سلسلۀ کشتارها مثل دورۀ تره کی و امین از سرگرفته شد وآتش جنگ درهمه جا شعله ور گردید.
روسی شدن تمام دستگاه اداری دولت ونقش مشاوران روسی آنچنان بالا گرفت که حتی اداره ارگ و حیات روزمره کارمل در دست روسها بود. آنها بخصوص تمام قدرت را در امور حزبی قوای مسلح، استخبارات و معارف کشور دراختیار داشتند. شعار "برادر بزرگ" به معیار وطندوستی مبدل شد. مؤسسه خاد(خدمات اطلاعات دولتی) زیر نظر داکتر نجیب ازلحاظ سلاح، تجهیزات، پول و صلاحیت چنان پرقدرت شد که بیک حکومت درداخل حکومت تغییر شکل داد. کارمل به منظور مشروع جلوه دادن رژیم، بتاریخ 25 جوزای 1360 (15 جون 1981) دست به تشکیل یک مجمع بنام "جبهه ملی پدر وطن" زد که بعداً درباره به تفصیل صحبت میشود.
درساحۀ بین المللی تهاجم قوای سرخ به افغانستان تدریجاً عکس العمل های روبه تزاید را موجب گردید، بخصوص با انتخاب "رونالد ریگن" به حیث رئیس جمهور امریکا درسال 1980 توجه آنکشور به مسائل افغانستان بسیار جدی شد و به تنظیم های جهادی ششگانه افغان مقیم پاکستان که دراوایل 1981 به رسمیت شناخته شدند، امداد اقتصادی و نظامی امریکا به شکل مستقیم و غیرمستقیم روبه افزایش گذاشت. شورای امنیت ملل متحد نیز چندین بار این تهاجم را محکوم کرد و خواهان خروج فوری و بدون شرط قوای خارجی ازافغانستان شد، مگر شوروی ازامتیاز حق ویتو استفاده نمود و چنان استدلال کرد که گویا قوای آنها بنابر درخواست حکومت افغانستان و برطبق موافقتنامه دوستی بین مملکتین محض برای یک مدت کوتاه به آنجا رفته است.
پاکستان به تدریج به مرکز فعالیتهای جنگی علیه روسها و رژیم کابل تبدیل شد و امریکا به تقویه و حمایت جهاد و مجاهدین پرداخت که دست تعاون عربستان سعودی، مصر و دیگر کشورها نیز در جهاد دراز شد. با تشدید جنگها و استفاده از سلاحهای مدرن توسط روسها، مجاهدین نیز تدریجاً با انواع اسلحۀ جدید بالترتیب تا استفاده از ستنگر از طرف امریکائی ها مجهز شدند.
با مرگ بریژنف (حامی کارمل) و رویکارآمدن "اندروپف" درنوامبر 1982 جهان بینی زعامت شوروی درقبال حوادث افغانستان تغییر کرد. او با آنکه برشدت جنگ افزود، اما اشغال افغانستان را یک اشتباه بزرگ میدانست و درصدد آن بود که قوای شوروی را از افغانستان بیرون کند، به شرطیکه پاکستان از طریق ملل متحد تعهد نماید که از حمایت مجاهدین دست بکشد. ولی امریکا و پاکستان تصمیم داشتند تا با حمایت از جهاد، شوروی را در افغانستان مصروف نگهدارند. هدف ضیاالحق در ادامه جهاد دسترسی بیشتر به کمکهای اقتصادی و نظامی امریکا به پاکستان بود. اندروپوف میخواست ببرک کارمل را که مطیع نظر بریژنف بود، ازقدرت درکابل برکنار کند و بجای او داکتر نجیب رئیس "خاد" را بگمارد. او دراینکار مجال نیافت و با مرگ او درماه فبروری 1984 "چرننکو" که پیرو خط بریژنف بود، درشوروی به قدرت رسید.
چرننکو طرفدار شدت عمل درافغانستان بود، لذا از کارمل حمایت کرد و به منظور تشدید عملیات نظامی به قوای شوروی درافغانستان افزود، چنانکه درآن وقت تعداد مجموعی قوا بالغ بر120 هزار نفرگردید. اما وقتی "گرباچف" به حیث پیرو خط "اندروپوف" در1985 رویکارآمد، با آنکه جنگ هنوزهم شدت داشت، ولی اوضاع سیاسی روبه تغییر گذاشت، زیرا شوروی دیگر توان پیش بردن جنگ سرد و رقابت تسلیحاتی با امریکا را نداشت وبحران عمیق اقتصادی آن کشور را به خطر سقوط تهدید میکرد. تنها مصارف جنگ در افغانستان بیش از یک ملیارد دالر درسال بود ونیز تلفات روزافزون قوای شوروی درجنگهای افغانستان، موجب تحریک مردم آن کشور علیه حکومت شان گردید بود.
گرباچف برای نجات کشورش ازاین بحران خطیر راهی نداشت جز کنار آمدن با امریکا و ختم جنگ سرد، مگر مانع عمده دراین راه موضوع افغانستان بود. تطبیق سیاست بازسازی (پروستاریکا ) و روش آشکار ساختن حقایق (گلاسنوست ) ایجاب میکرد تا درقدم اول شوروی قوای خود را از افغانستان بیرون کند، ولی آنها ترس داشتند ازاینکه مبادا بعد از خروج شان یک رژیم ضد شوروی درافغانستان حاکم گردد و بدانوسیله جهاد به جمهوریت های آسیای مرکزی شوروی سرایت کند.
روی این دلیل گرباچف در نوامبر 1985 کارمل را با هیئت معیتی او که نجیب رئیس خاد و عضو بیروی سیاسی برای اولین بار جزء همچو هیئت بلند پایه بود، به مسکو فراخواند و به او مشکلات کشورش رامبنی برپس کشیدن قوای شوروی ازافغانستان مطرح کرد که کارمل با آن چندان توافق نشان نداد. گرباچف دراین رابطه به راه دراز مفاهمه که از طریق ملل متحد در"ژینوا" از ماه جون 1982 آغاز شده و نتیجه نداده بود، چشم امید داشت تا از آنطریق به نحوی آبرومندانه پای کشورش را ازاین گرداب مهیب و خونبار بیرون کشد. اما امریکائی ها درآن وقت میخواستند تا انتقام جنگ ویتنام را از شوروی درافغانستان بگیرند و بناءً طرفدار خاموش کردن این شعله به زودی نبودند. (دیده شود: هریسن، سیلیگ ـ کوردوویز، دیاگو: "حقایق پشت پرده تهاجم اتحاد شوروی برافغانستان"، مترجم: عبدالجبار ثابت، چاپ دوم، پشاور 1377 ، صفحه 148- 186)
گرباچف افغانستان را یک "زخم خونبار" برای شوروی خواند و زعامت آن کشور بعداز هفت سال جنگ و کشتار بیرحمانه، معترف به این حقیقت شد که افغانستان را نمیتوان با فشار نظامی تسخیر کرد و زیر سلطۀ خویش قرار داد. گورباچف با طرح پالیسی جدید، خواست تا سلطه و نفوذ شوروی را درافغانستان به شکل دیگر ادامه دهد که این پالیسی بطور کل شامل نکات ذیل بود:
1 ـ خروج رسمی قوای شوروی ازافغانستان تافشار بین المللی برشوروی تقلیل یابد و راه تفاهم با امریکا وغرب بازگردد،
2- انتقال جنگ ازدوش قوای شوروی بدوش مردم افغانستان یعنی جنگ افغان با افغان،
3- تعویض جنگ حزبی به جنگ قومی ازطریق دامن زدن به اختلافات قومی، زبانی و مذهبی یعنی پیش گرفتن روش "تفرقه بینداز و حکومت کن"،
4- نفوذ بین اقوام تحت نام ملیت ها و تشکیل قطعات نظامی قومی بنام ملیشه درخدمت رژیم و برعلیه مخالفان،
5- تربیه کدر حزبی ازطریق اعزام تعداد بیشتر اطفال و نوجوانان افغان به منظور مغزشوئی و تربیه نظامی و سیاسی برطبق ارزشها و اصول حزبی شوروی،
6- نفوذ درتنظیم های جهادی واغوای آنها به منظور تضعیف جبهه مقاومت و بی اعتبار ساختن جهاد،
7- پیش کشیدن سیاست توطئه، خدعه و تفتین و جلوه گرساختن اراکین حزبی درلباس اسلام،
8- ارائه پیشنهاد های فریبنده و ظاهری به منظور جلب وجذب قوه های جهادی و فراهم آوری زمینه های همکاری و ائتلاف با آنها،
9- پیشنهاد تشکیل یک حکومت ائتلافی با عده ای ازمخالفان بنام حکومت "وحدت ملی" که درمرکز آن باز هم گماشتگان شوروی قرار داشته باشند،
10- هرگاه این اقدامات نتیجۀ مطلوب بار نیاورند، آن وقت افغانستان مثل ویتنام و کوریا به د وقسمت شمالی و جنوبی تقسیم گردد که درشمال گماشتگان شوروی و درجنوب مخالفان حکومت کنند.
گرباچف به منظور عملی کردن پالیسی فوق، قبل ازآنکه خروج قوای شوروی را از افغانستان رسماً مطرح سازد، اقدامات مقدماتی ذیل را رویدست گرفت:
-- وارد کردن تغییر ظاهری درادارۀ رژیم کابل و نصیب نجیب بجای کارمل؛
-- اتخاذ روش مسالمت آمیز با امریکا و ایجاد فضای تفاهم جهت امضای موافقتنامه "ژینوا" و به تأسی ازآن خروج بی درد سر قوای شوروی از افغانستان؛
-- ارسال مقادیر بزرگ اسلحه و مهمات حربی مدرن به رژیم کابل تا آتش "جنگ افغان با افغان" را درافغانستان مشتعل نگهدارد؛
-- اعزام یک تعداد عساکر ازجمهوریتهای آسیای میانه به لباس ملکی بنام تبعۀ افغان درداخل کشور؛
-- توظیف تعداد زیاد نظامی ها بنام"مشاورین ملکی" تا رژیم کابل را ازخطرسقوط آنی نجات دهند؛
-- فراهم آوری کمک های مالی و جنسی برای ثبات و استقرار رژیم از جمله تیل، مواد خوراکه و لوازم لوژستیکی؛
-- اکمال کمربند دفاعی کابل و ماین گذاری ساحات ستراتژیک.
گرباچف بعداز آنکه نجیب را درماه می 1986 بجای کارمل گماشت، کارمل را به بهانۀ مریضی به مسکو فراخواند و درآنجا زیرنظارت گرفت. اوبه مقصد ابلاغ پالیسی جدید، نجیب را در اواسط ماه دسمبر آن سال به مسکو دعوت کرد و او را از تصمیم خود مبنی برخروج قوای شوروی از افغانستان آگاه ساخت و برایش توصیه کرد تا ملایمت و سازش را با مخالفان زیر نام "آشتی ملی" درپیش گیرد و آمادگی رژیم را برای قبول بعضی تغیرات اعلام دارد. نجیب با شنیدن این تصمیم بقای رژیم کابل را درآینده ای نه چندان دور، درخطر دید. هنگامیکه او در لویه جرگه مورخ 3 جنوری 1987 به حیث رئیس جمهور انتخاب شد، برای حفظ ماتقدم آخرین دستورالعمل مسکو را به حیث اولین اقدام عملی کرد به این معنی که: طرح افغانستان شمالی و جنوبی را با دستیاری سلطانعلی کشتند (صدراعظم) به منصۀ اجرا گذاشت و9 ولایت (میمنه ، شبرغان، بلخ ، بغلان ، کندز، تخار، بدخشان، سرپل و بامیان) را بنام حکومت شمال با تشکیل صدارت در مزارشریف به گفته حسن شرق (درکتاب: کرباس پوش های برهنه پا): «از پیکر حکومت واحد و مرکزی افغانستان درکابل جدا نمود وآقای نجیب الله مسیر عضو کمیـته ج د خ را درحوت 1366 (مارچ 1988) به حیث کفیل صدراعظم شمال افغانستان با 16 نفرمعاونین وزارت های کابینه اومقرر و آنها درمزارشریف بکاراغاز کردند». این اقدام ازیکطرف با عکس العمل جدی مردم درشمال مواجه شد واز طرف دیگر مسکو آنرا یک اقدام پیش از وقت و نشانۀ ضعف رژیم دانسته و خواهان تغییر فوری آن گردید. لذا رژیم به زودی ازاین اقدام منصرف شد واعضای کابینۀ شمال را به کابل فراخواند.
بعد ازآن نجیب برطبق دستور مسکو پیشنهاد تشکیل یک حکومت بنام "وحدت ملی" را به مخالفان یعنی تنظیم های جهادی ارائه کرد که ازطرف آنها رد شد. اما کوردوویزـ نماینده سرمنشی ملل متحد درامورافغانستان به تلاش خود دراین راه ادامه داد. درماه جنوری 1988"شوردنازی"ـ وزیر خارجه شوروی طی سفر خود به کابل برای اولین بار ازخروج قوای کشورش ازافغانستان یاد نمود و متعاقباً گرباچف تاریخ آغاز آنرا در صورت امضای توافقات "ژنیوا" به 15 می همان سال پیشبینی کرد.
درهمین وقت تنظیم های جهادی درپشاور تشکیل "حکومت مؤقت" را اعلام داشتند. همان بود که بعد از انتظار طولانی توافقتنامه ژینوا در25 حمل 1367 (14 اپریل 1988) از طرف رژیم کابل و پاکستان بدون اشتراک نمایندگان مجاهدین با ضمانت شوروی و امریکا درژینوا ـ سویس به امضا رسید که برطبق آن بتاریخ25 جوزای 1367 (15 می 1988) شوروی به خروج عساکر خود از افغانستان بعد از 9 سال پرماجرا مبادرت ورزید و بتاریخ 26 دلو1367 (15 فبروری 1989) با خروج آخرین عسکر آن کشور ازخاک افغانستان دورۀ خونبار اشغال ظاهراً پایان یافت.
با خروج عساکر شوروی، نفوذ آن کشور درافغانستان پایان نیافت، زیرا آنها مقادیر عظیم اسلحه و مهمات را دراختیار رژیم کابل قرار دادند و تعداد کثیر نظامیان شوروی بنام مشاورین باقی ماندند. با وجود آن هم قوای نظامی رژیم با خروج عساکر تاحدی معنویات جنگی خود را باخت و اما حملۀ ناکام مجاهدین برجلال آباد که بسیار ناعاقبت اندیشانه ازطرف پاکستان به توصیه امریکا بتاریخ 14 حوت 1367 (5 مارچ 1989) براه انداخته شد و به کمک همین مشاوران روسی ناکام گردید، روحیۀ نظامی رژیم کابل را مجدداً تقویه کرد. ازآن به بعد نجیب بازهم به توصیه مسکو راه مفاهمه را با مخالفان ادامه داد، نه تنها با تنظیم ها ی جهادی، بلکه با پادشاه سابق افغانستان نیز تماس برقرار کرد و خواهان تشکیل یک حکومت ائتلافی گردید که هیچگاه مورد قبول طرفین واقع نشد. نجیب به تأسی از پالیسی جدید مسکو نخست حسن شرق را به مقام صدارت گماشت، ولی بزودی گمان کرد که با اینکار احتمال جاگزینی او را بجای خودش افزوده است، لذا بعد از 8 ماه دوباره این مقام را به سلطانعلی کشتمند سپرد. درهمین احوال حکومت مؤقت تحت ریاست صبغت الله مجددی و صدارت سیاف درپشاور تشکیل گردید و تنظیمهای جهادی بجای مساعی مشترک، به تلاشهای منفردانه جهت رسیدن بقدرت پرداختند وهر یک با جناحهای مختلف حکومت کابل روابط خصوصی را برقرار نمودند.
بعداز خروج عساکر شوروی نجیب کوشید تا پالیسی جدید گرباچف را قدم بقدم به مرحله اجراء گذارد. او بالترتیب به اقدامات ذیل متوسل شد:
-- انکشاف جبهه نام نهاد "پدر وطن" که درزمان ببرک کارمل تأسیس شده بود، با تغییر نام: "جبهه ملی کمسیون مصالحه وجبهه صلح"؛ او میخواست بدینوسیله یک عده اشخاص را به عنوان نمایندگان با اعتبار مردم دورهم جمع و از وجود آنها درمشروعیت بخشیدن رژیم استفاده کند؛
-- تدویر شوراهای بنام علما و روحانیون و تأسیس وزارت شئون اسلامی، تا ازآن طریق برای اجرأت رژیم مشروعیت اسلامی کسب نماید؛
-- تأسیس وزارت امور ملیت ها و اشاعه حقوق اقلیت های قومی از قبیل تشکیلات رسمی بنام ملیت هزاره و سازا در بدخشان وغیره، تا بدانوسیله اقوام افغانستان را بجان هم اندازد ویکی را درمقابل دیگر تحریک کند؛
-- تقسیم افغانستان به 9 زون اداری به حیث یک مقدمۀ خطیر تجزیه زیر نام "خودگردانی ملی" و "حرکت بسوی خود مختاری ها"؛
-- تشکیل تجهیز و تمویل قطعات نظامی قومی زیر قومانده رژیم بنام "ملیشه ها" به مقصد دفع حملات مخالفان؛ این قطعات که از صلاحیت عام و تام درعملیات خود در محل مربوطه برخوردار بودند، درحقیقت حکمروای محل خود حساب می شدند.
رژیم کابل دراینوقت مواجه با انشعابات مختلف گردیده بود گروپ طرفدار کارمل، گروپ طرفدار نجیب، خلقی های ناراض از نجیب و خلقی های ناراض مبنی برحمایت شوروی از نجیب. این تشتت وانشعاب دردرون حزب از یکطرف تخریبات ذ ات البینی را درداخل رژیم دامن زد وازطرف دیگر تمایلات سازش کارانه آنها را با تنظیم ها و مخالفان تقویه نمود؛ چنانکه شهنواز تنی وزیر دفاع رژیم دراثر تفاهم قبلی با حزب اسلامی حکمتیار بتاریخ 6 مارچ 1990 دست به کودتای خونین علیه نجیب زد و اما ناکام گردید. این حادثه موج شدید تصفیه ها را درداخل رژیم به وجود آورد و پایه های رژیم را بیش از پیش متزلزل ساخت.
نجیب باردیگر یک شخصیت گویا غیرحزبی ـ فضل الحق خالقیار را به صدارت و چند وزیر غیرحزبی را به کابینه او گماشت، نام حزب دموکراتیک خلق را به "حزب وطن" تعویض کرد و درقبال آن همه سمبولهای مربوط به "انقلاب ثور!" را از دوائر برداشت و به احزاب دیگر (ظاهراً) اجازه فعالیت داد. اما این تغییرات سطحی درحل مشکل کمک نکرد، حتی موجب بروز اختلافات مزید در داخل حزب شد. تا آنکه سقوط خوست به دست مجاهدین درمارچ 1991 ضربه مدهش به رژیم نجیب وارد کرد و بعداً عملیات وهابی ها درکنر به سرکردگی جمیل الرحمن روحیه رژیم را با وجود موفقیت خونین دراین جنگ بیش از پیش تضعیف نمود.
ازهم پاشیدن اتحاد شوروی، ازبین رفتن گرباچف و رویکار آمدن "یالستین" درراس قدرت فدراتیف روسیه درسال 1989 عمده ترین عامل دیگر بود که بنیاد اصلی رژیم کابل را درهم ریخت و خطر سقوط آنرا بیشتر محسوس ساخت. دراین هنگام حرکت هواداران برگشت نظام کمونیستی مسما به "گاردهای قدیمی" به رهبری "گنادی انایف" در روسیه، گروه طرفدار کارمل را نیز امیدوار برای برگشت قدرت درافغانستان ساخته بود. به این منظور ببرک کارمل از مسکو به کابل آمد تا درصورت وقوع تحول در روسیه، آنها نیز برای اعاده قدرت درکابل دست بکار شوند.
رژیم کابل با تمام تلاش ها وحمایت های شوروی و با وجود اقدامات تفتین آمیز، نتوانست اعتماد مردم را جلب کند. درآخر نجیب درمانده از هر طرف به این حقیقت پی برده بود که شمع عمر رژیم اوبه پایان رسیده و زنگهای خطر سقوط به دلایل ذیل از هر طرف بصدا درآمده بود:
-- فشار اقتصادی توأم با قحطی و انفلاسیون؛
-- از هم پاشیدگی داخلی و متلاشی شدن حزب به فراکسیونهای متعدد؛
-- فرار بعضی ازاراکین حزبی به خارج؛
-- ضعف لوژستیکی قطعات نظامی ازطریق کمبود مواد سوخت و اکمالات آذوقوی؛
-- محصور بودن شهر ها و قطع خطوط مواصلاتی؛
-- فشار بین المللی توأم با تجرید سیاسی رژیم؛
ـ ـ احتمال روزافزون سبوتاژها و قیامها درداخل قطعات نظامی رژیم؛
-- فشارهای داخلی ازطریق سازمانهای رسمی تحت کنترول رژیم از قبیل احزاب وابسته وغیره.
درهمین احوال دوکویارـ سرمنشی ملل متحد بتاریخ 31 ثور 1380 (21 می 1991) پلان پنج فقره ای خود را جهت حل معضله افغانستان ارائه کرد که بسیار شباهت با پلان پادشاه سابق داشت. در 5 دسمبرهمان سال ملل متحد برطبق پلان فوق موضوع انتقال قدرت را بیک "حکومت بیطرف" در افغانستان مورد تائید قرار داد و "بینان سیوان" نماینده سرمنشی یک تعداد افغان های سرشناس را درپشاور گردهم آورد تا درمورد تشکیل یک حکومت بیطرف اقدام نمایند. نجیب که سقوط خود را حتمی می دید، از موقع استفاده کرد و با تفاهم بینان سیوان حاضر شد از مقام ریاست جمهوری استعفی دهد و با ترک وطن قدرت را به حکومت بیطرف برطبق پلان ملل متحد بسپارد. دراینوقت رقابت بین جناحهای مختلف تنظیمی به منظور رسیدن به قدرت یکه تاز از هرجانب اوج گرفت. درعین زمان دوستم که سقوط رژیم را حتمی میدانست، به تحریک جناح طرفدارکارمل در مزارشریف علیه نجیب قیام کرد. این حرکت بسرعت گسترده شد وبا شورای نظار احمد شاه مسعود، حزب وحدت خلیلی و گروپ کیانی متحد گردید که درنتیجه ولایات شمال کشور یکی پی دیگر تا شمال کابل بدست آنها افتاد. بعد از سقوط خوست بدست مجاهدین، سقوط رژیم کابل حتمی شد. نجیب بتاریخ 26 حمل 1381 (16 اپریل 1992) استعفی خود را رسماً ابلاغ کرد وبا اینکار کابل از پنج طرف بشمول فضا مورد هجوم دسته های مختلف مجاهدین و ائتلاف شمال قرار گرفت. نجیب از مقام استعفی داد و میخواست بر طبق وعده با بینان سیوان نماینده سرمنشی ملل متحد و به ذریعۀ طیاره ملل متحد افغانستان را ترک و به هند فرار کند، چون میدان هوائی کابل قبلاً با قوای تازه وارد دوستم از صفحات شمال اشغال شده بود، نجیب از ترس اینکه مبادا بدست قوای دوستم اسیر و یا کشته شود، دوباره به ارگ برگشت. او با استفاده از دروازۀ عقبی باغ ارگ که به دفترملل متحد راه داشت، به آنجا رفت و تا آخر زندگی در دفتر مذکور پناهنده شد، تا آنکه موصوف با برادرش در اولین روز سقوط کابل بدست طالبان به قتل رسید و جسد شانرا طالبان بطور فجیع درملاء عام شهر حلق آویز کردند. با این ترتیب طومار حکومت کمونیستی درافغانستان درهم پیچید و حکومت تنظیمی جای آنرا گرفت و افغانستان رها ناشده از یک مصیبت، به کام مصیبت دیگر فرو رفت که تا امروز گستره ای آن در کشور پهن است.
(ادامه دارد)