دانشمند گرامی جناب داکتر صاحب هاشمیان دیروز در ستون نظر سنجی گزارشی مفصل از جریان خاکسپاری میراکبر خیبر ـ یکی از پیش کسوتان مشهور پرچم را که جناب شان آنرا از میکروریان تا شهدای صالحین بعد از طی راه های دراز همراه به تعداد کثیر مردم قدم بقدم پیموده اند، با یک تعدداد سؤالها به نشر سپردند که دراین ارتباط خواستم چند سطری خدمت شان بعرض برسانم و بر بعضی مطالب آن مختصر تبصره نمایم. البته برای سهولت درک مطالب، بهتر دانستم تا قسمت های ازمتن نوشته جناب شان را از صفحه نظر سنجی کاپی نموده و عیناً با رنگ آبی در بین ناخنک ها مشخص سازم و تبصره های خود را با رنگ سیاه معمول در ذیل هر قسمت علاوه دارم. هدفم از این نوشته فقط روشن ساختن بعضی نکات مندرج سؤالها است که جناب استاد هاشمیان در پایان یادداشتها مطرح نموده اند:
| آغاز نوشته استاد هاشمیان: «پیرامون مراسم تشیع جنارۀ میراکبرخیبر:
من بعدازهفت سال تحصیل درامریکا، درحدود سه ماه قبل از قتل میراکبرخیبر بکابل رسیدم ودراپارتمان خودم درمنزل اول بلاک 28 الف زندکی میکردم....میراکبرخیبررا قبلا میشناختم، زیرا دوست وهمفکر نزدیک برادرم داکتر سیدمحمدحیدرمسعود(وزیراطلاعات وفرهنگ دورۀ پرچمی)بود. دربلاک پهلوی ما بارق شفیعی نوراحمدنور(دامادبارق شفیعی) هردودریک اپارتمان بودند ودربین ما فقط یک کوچه حایل بود، ورنه هردواپارتمان درمنزل اول همسایه بودیم. خیبرکه همیشه بدیدن دوستان خوددراپارتمان بارق شفیعی می آمد، وخودش نیزدریکی از بلاکهای عقب بلاک ما زندگی میکرد، دوبار بدیدن من آمد- من میدانستم که اوپرچمی بود و او میدانست که من مخالف ایدیالوجی آنها میباشم و سالها قبل درین باره بحثها ومناقشاتی داشته بودیم - بهمین ترتیب شناخت ومراودات ما دوام داشت.» قابل ذکر است که هفت سال غیابت شما از وطن و برگشت سه ماه قبل از کودتای ثور از نظر تعقیب جریانات سیاسی آن دوره مهم خلایی را بار می آورد که پر کردن آن دشوار است، زیرا طی این مدت حوادثی در کشور رخ داده که برای یک محقق موضوعات تاریخی بسیار مهم میباشد و در آنوقت برای کسانیکه بیرون کشور بودند، زمینه آگاهی از جریانات کشور مثل امروز میسر نبود. «درنوشته های داکتر صاحب کاظم دریکجا خواندم که میراکبرخیبر طرفدار کودتا مودتا نبود، حتی بعقیدۀ او حزب پرچم قدرت وتوان حکومتداری را نداشت- شناخت داکترکاظم ازخیبر واقعبینانه است - خیبرعقیدۀ خودرا عریان بمن میگفت وجریانات افغانستان را که منِ تازه وارد مشتاق شنیدن آن بودم، به تفصیل بمن بیان کرد: اوازجمهوریت داودخان راضی بود وازببرک و روش او سرتکانی داشت ومیگفت حزب پرچم قدرت ادارۀ افغانستان راندارد ویک نسل باید انتظار کشید تاسواد خوان وهم طبقۀ کارگربسیارییشتر شود.» عرض میکنم که من شخصاً خیبر را از نزدیک نمی شناختم، ولی در اواخر قوس 1356 حینیکه امتحان های سمستر در جریان بود، به من (به حیث رئیس پوهنحی اقتصاد) اطلاع رسید که چهار نفر از فارغان پوهنحی که از فعالان شناخته شده پرچم بودند (خلیل زمر، یاسین، نفیسه و باصره) در دهلیز با دیگر محصلان صحبت دارند و تعدادی از محصلان بدور شان جمع شده اند. خلاصه یکی از آنها را به دفتر خواستم و جویای موضوع شدم. گفت که اخیراً پرچم انشعاب کرده، ببرک و دیگران میخواهند با خلقی ها یکجا شوند، ولی میر اکبر خیبر مخالف این اتحاد است و ما نیز از موقف خیبر حمایت میکنیم. در آنوقت شایعات زیاد مبنی بر نقش سفارت شوروی در کابل در ایجاد این کار (گویا وحدت دو شاخه حزب دموکراتیک خلق) موجود بود. برای روشن شدن مزید موضوع که هدف از این وحدت چه بود، لازم است تا بار دیگر مختصر به جریانات آنوقت توجه را جلب کنم که در نوشته های قبلی خود نیز به آن اشاره کرده ام، ازاینقرار: رئیس جمهور محمد داؤد دیگر آن داؤد خان صدراعظم درامور خارجی نبود. پس از کودتای 26 سرطان 1352 بین او وشورویها این بار یکبازی مغلق و نهایت خطیر برای هردو جانب جریان داشت. آنچه ظاهراً طی دوسال اول گذشت، نشانه ای از خواسته های واقعی هردوطرف نبود. محمد داؤد در اول میخواست از نیروی چپگراها در اردو به نفع خود در راه اندازی کودتا استفاده نماید و پس از موفقیت کودتا و استحکام نسبی نظام جدید تدریجی آنها را برکنارکند و خودش با تأسیس یک حزب ملی در بین "چپ و راست" و حفظ توازن بین "شرق و غرب" مبتنی بر اصل عدم انسلاک پایه های نظام جدید را مستحکم سازد. اما گروپ چپگرا ها که خود شان و یا رهبران شان روابط نزدیک با سفارت شوروی در کابل داشتند وحتی بعضی شان با مقامهای دیگر شوروی به تماس بودند و از آنطرف رهنمائی می شدند، برعکس درنظر داشتند تا از شهرت و نام محمد داؤد استفاده کرده به سهولت و بدون مقاومت، رژیم شاهی را بوسیله کودتا سرنگون کنند و بعد قدم بقدم در نظام جدید نقش خود را در قدرت بیشتر ساخته و با استفاده از آن خود را به تدریج آماده برای کسب کامل قدرت سازند. این بازی خطرناکی بود که بین دو جناح کودتا در پیش گرفته شد و اگر اوضاع به نحوی که در پنج سال جمهوری پیش میرفت، ادامه می یافت، چانس نجات وطن از مصیبت بعدی بیشتر می شد و دست گماشتگان مسکو از دامن وطن کوتاه میگردید. مگر مقامات شوروی وقتی متوجه شدند که چرخش محمد داؤد بسوی غرب و کشورهای اسلامی و ایجاد روابط نزدیک با دو کشور همسایه درحال گسترش میباشد ودرعین زمان محمد داؤد تصفیه هواداران شوروی را از حکومت آغاز کرده است، به این نظر آمدند که اگر وضع با این منوال پیش برود، بزودی ممکن است سرمایه گذاری طویل المدت شوروی در افغانستان از هم بپاشد واین کشور از وابستگی شوروی بیرون شود. با آنکه شورویها میدانستند که حزب دموکراتیک خلق هنوزبه مرحلۀ نرسیده است که زمام امور را مستقل در دست گیرد، با آنهم برای رفع خطر فوق لازم دیدند تا در قدم اول هر دو جناح حزب دموکراتیک خلق را مجبور به وحدت عمل سازند و در قبال آن با راه اندازی یک کودتا به جمهوری محمد داؤد پایان دهند. درحالیکه شورویها در اول به این فکر نبودند و میخواستند محمد داؤد را به حیث یک شخصیت مؤثرفقط برای یک دورۀ انتقالی نامعلوم و آماده شدن تدریجی شرایط برای گماشتگان خود، برسراقتدار نگهدارند واین دوره به نظر آنها باید تا زمانی ادامه می یافت که محمد داؤد برای تطبیق اهداف شوروی درافغانستان و منطقه مفید واقع می شد. واضح بود که این دو هدف متضاد و این بازی خطیر، روزی دریک نقطه تصادم میکرد و یک انفجار خونین را با ر می آورد. تصفیه پرچمیها از کابینه سرآغاز این برخورد بود وادامه آن درتغییر سیاست خارجی محمد داؤد روزبروز فاصله گرفتن از توقعات مسکو را آشکارتر میساخت. عمال کی.جی.بی و سفارت شوروی درکابل به همین منظور دراواخر سال 1355 (1976) کوشیدند تا درقدم اول بین دوجناح رقیب پیرو خط مسکو یعنی خلق و پرچم وحدت عمل ایجاد کنند. آنها میدانستند که اینکا ساده نیست و اختلاف بین این دوجناح عمیقتر ازآنچه است که بزودی ترمیم شود. احساس ضرورت مبرم برای تغییر فوری رژیم، سفارت شوروی را در کابل ناگزیر ساخت، برهردو طرف خلق و پرچم شدیداً فشار وارد کند تا به منظور آمادگی برای کودتا به اسرع وقت دست بدست هم دهند و همکاری و تفاهم نمایند. به صد مشکل سران خلقی و پرچمی به تفاهم رسیدند، البته به استثنای میراکبر خیبر از جناح پرچم که معتقد بود: حزب هنوز آماده گرفتن قدرت نیست و اختلافات درون حزبی کاملاً حل نشده، بجای کودتا باید از طرق مبارزات سیاسی برای یک مدت استفاده کرد.(برای شرح مزید، دیده شودمقاله: "مسألۀ وحدت خلق و پرچم ـ آغازگر کودتای ثور و تشدید اختلافات درون حزبی"، از این قلم، منتشرۀ افغان جرمن آنلاین، مورخ 13 می 2015) سلطانعلی کشتمند ازاراکین پرچم درکتاب خاطرات خود نظر خیبر را وجه عمومی داده دراین ارتباط می نویسد: «هدف پرچمیها از کارمیان آرتش [اردو] و آرتشیان[منسوبین اردو] هرگز توسل به زور و از اینطریق رسیدن به قدرت نبود، بلکه هدف سیاسی ایشان را ارتقای آگاهی سیاسی و اجتماعی منسوبین اردو در ردیف بخشها و گروه های دیگر مردم تشکیل میکرد.» موصوف در جای دیگر با وضاحت تصریح میکند که : «تأمین وحدت دوباره حزب دموکراتیک خلق افغانستان (ح د خ ا) در جولای 1977 ازنگاه رهبری خلقیها، اتخاذ آمادگی برا ی کسب قدرت بوسیله ( ح د خ ا) تلقی میگردید. ولی وحدت حزب درنظر پرچمیها برپایه نگرش اصولی استوار بود که هدف آنرا همبستگی نیروهای چپ و دموکراتیک دریک مبارزه دوامدار وبه مثابه سنگپایه تشکیل جبهه متحد ملی مشتمل برکلیه نیروهای ملی دموکراتیک کشور تشکیل میکرد.»(کشتمند، سلطانعلی: "یادداشتهای سیاسی و رویدادهای تاریخی با برهه های از تاریخ سیاسی معاصر افغانستان، چاپ دوم، کابل 2003، صفحه 319 و321) این نوع ابراز نظر کشتمند، سؤالی را ایجاد میکند که چرا سران پرچم از این اصل حزبی تخطی کردند و بخصوص شخص کشتمند که معترف به موجودیت همچو اصل در حزب بود، چرا از وحدت حزب زیر دستور سفارت شوروی و به منظور کسب قدرت از طریق کودتا حمایت کرد و در رهبری کودتا اشتراک نمود که بعد از سالها حین اقامت در لندن به حیث مهاجر میخواهد آن موضوع را به حیث یک اصل حزب برای پرچم عمومیت بخشد؟ خلیل زمرـ یکی از شگردان وفادارخیبرضمن یک مصاحبه با خبرنگار بی بی سی از قول خبیر چنین گفت که: «ح.د.خ.ا ، حزب انقلاب اجتماعی است، نه حزب کودتا». او افزود که خیبر از کارل مارکس نقل قول میکرد که: «کودتا یک توطئه است که ازطرف یک تعدادی از افراد جوان پیش برده میشود، ما حزب کودتا نیستیم، ما حزب انقلاب اجتماعی هستیم و باید در بین مردم کار کنیم. وقتیکه قوت ما در بین مردم بیشتر شد، این مسلم است که تعداد بیشتری از مردم، از ما حمایت میکنند. لهذا چیزی که در برنامه گفته شده ، آنرا باید اجرا کنیم. برنامه حزب دموکراتیک خلق افغانستان تعریف میکند که این حزب، حزب انقلاب اجتماعی است. ما نباید از این برنامه عدول کنیم. کودتاکردن عدول از برنامه های حزب است و عواقب بسیار بدی دارد». خلیل زمر که خودش نیز به حیث یکی از نخبگان شاخه پرچم به حمایت از خیبر تبارز کرده بود، در باره وحدت حزب در مصاحبۀ خود چنین تصریح کرد که: «اساساً کسی تمایل چندانی برای وحدت بین دو جناح یا دو شاخه و فراکسیون حزب نداشت و آمادگی لازم برای این کار هم فراهم نبود و بحث اتحاد تنها با دیکته و فشار اتحاد شوروی صورت میگرفت که خودش مقدمه ای بود برای فراهم کردن زمینه برای تصرف قدرت. آمادگی ابتدائی بود، دست های اتحاد شوروی بخصوص از طریق ماموران سفارت اتحاد شوروی در کابل که عملاً بر رهبران حزب فشار می آوردند که باید وحدت را بپذیرند، کاملاً مشهود بود»؛ او در ادامه افزود که: «حتی یکی از اهداف سفر داؤد خان به اتحاد شوروی همین بود که با بریژنف حرف بزند که مأموران اتحاد شوروی در کابل ازطریق تأمین اتحاد دو شاخه ح.د.خ.ا عملاً در امور داخلی افغانستان مداخله میکنند و شما باید تعداد کارمندان خود را در سفارت کاهش دهید و همین مسئله به بد شدن مناسبات بریژنف و داؤد منجر شد».(مصاحبه خلیل زمر با عنایت فانی، بی بی سی، مورخ 29 دسمبر 2009 مطابق 8 جدی 1388) با این گفته واضح میشود که بعضی عناصر جناح پرچم از جمله میراکبر خیبر در شرایط آنوقت طرفدار فوری کودتا نظامی نبودند و میخواستند تا مساعد شدن فرصت، به مبارزه سیاسی ادامه دهند. دراینجا آشکار میگردد که بین پلان سفارت شوروی و نظر خیبر تفاوت و شگاف عمیق وجود داشت. گروه طرفدار خیبر به شمول خلیل زمر ویک عده دیگر دراواخر سال 1356 از حزب انشعاب کرده وبه تبلیغ علیه اتحاد حزب خلق وپرچم پرداختند. با این حالت سفارت شوروی در یک موقف خطیر قرارگرفت: ازیکطرف لزوم هرچه زودتر کودتا و ازطرف دیگر خطر افشای آن توسط گروه انشعابی خیبر. شام 28 حمل 1357 جسد میراکبر خیبر د رجاده بین صحت عامه و چارراهی میکروریان پیداشد که به ضرب گلوله بطور مرموز به قتل رسیده بود و قاتل او هرگز پیدا نشد. بعضی ها این قتل را توطئه حکومت دانستند، برخی آنرا مربوط به اختلاف درون حزبی و رقابتهای ذات البینی اراکین حزبی خواندند و مسئولیت را بردوش حفیظ الله امین و همکارانش برادران عالمیار انداختند وعده دیگر انگیزه قتل را انشعاب از پرچم و مخالفت خیبر با ببرک کارمل وانمود کردند. ولی در هرحال این شایعه که خیبر به هدایت سفارت شوروی و توسط عمال کی.جی.بی روی انگیزۀ که فوقاً ذکر شد، به قتل رسیده است، بیشتر مدار اعتبار میباشد . زیرا سفارت شوروی می بایست خیبر را نه تنها به حیث عنصر مخالف کودتا از بین بردارد، بلکه مرگ او را وسیلۀ اتحاد بالقوه حزبی وسرزنش کسانی قرار دهد که از هدایت آنها سرپیچی کند و علاوتاً با قتل خیبر سفارت شوروی خواست زمینۀ هرج ومرج و نیز تحرک و نا آرامی را درشهر ایجاد نماید تا بدانوسیله پلان کودتا را در جوار این نا آرامی و بی نظمی عمدی به پیش ببرد. روز تشیع جنازه خیبر اوضاع درکابل دگرگون شد و وابستگان حزبی و ازهمه بیشتر تماشاچیان، دریک صف طویل به راه پیمائی و شعاردادن پرداختند و جنازه را با عبور از نقاط مزدحم شهر بردوش کشیده درحوالی بالاحصار به خاک سپردند و سران حزبی به ایراد بیانیه های انقلابی پرداختند که شدت کلام آنها علیه حکومت قبلاً سابقه نداشت. حکومت با مشاهده اوضاع درصدد بازداشت یک عده از سران حزبی (خلق وپرچم ) برآمد و در شب 5 ثور اسمای بازداشت شدگان از طریق رادیو اعلان شد. پس فردای آن هنگامیکه محمد داؤد خان مجلس وزرا را در ارگ دائر کرده بود تا برسر نوشت حزبیها و اوضاع جاری تصمیم بگیرد، ناگهان درحوالی ساعات ده بجه قبل از ظهر تانکها از قوای 4 به شهر ریختند و بین قوای گارد ارگ و کودتا چیان جنگ شدید آغاز شد. حوالی ظهر طیاره ها برفضای کابل به پرواز درآمدند و شروع به بمباردمان ارگ کردند. جنگ دربیشتر ساحات کابل گسترش پیدا کرد وقطعات نظامی یکی پی دیگر بدست شورشیان افتادند. شب حملات شدیدتر شد و درحوالی صبح ارگ جمهوری سقوط کرد. تا اینجا شرحی بود از ریشه های عمیق قتل خیبراز این قلم و حالا بر میگردم به فرموده های محترم هاشمیان صاحب که می نویسند: «وقتی خیبربقتل رسید، در یک روز سه بار دخترها وبچه ها جوان بهمه اپارتمای بلاکهای مکروریان ریختند وخبرفاتحه وتابوت اورا دربیرون اپارتمانش درچمن پهلوی بلاک بمردم رساندند- ....رفتم به فاتحه ودیدم که زعمای خلقی وپرچمی درکنار تابوت ایستاده وجم غفیری ازمردان دوردوروبرایشان حلقه زده -ازکنار تابوت تیرشدم و به حاضرین به اشارۀ دست فاتحه دادم و میخواستم که ازقطار بیرون شوم که مرحوم دگرمن سعیدخان، همسایۀ ما درعین بلاک، بالباس ملکی ایستاده، دستم را کرفت وگفت کجا میروری، باش که درینجابسیارسَیل است- بااویکجا ایستادم. ملتفت شدم که ازچهارطرف مردم میریزند، بنحویکه درظرف نیم ساعت چمن وسیع ازمردم پرشده بود- زنها،بصدها زن، در یک گوشۀ دیگراین چمن درقطارایستاده بودند- یکنفرپولیس یا نفرموظف دولت درین چمن دیده نمیشد، اما چندنفر صاحب منصب جوان وخورد رتبه، دربین حاضرین دیده میشدند- باخود تعجب کردم که چطور حکومت ازین جریان خبرندارد، زیرا درحدود دوهزارنفر چمن وسیع بین بلاکها وسرکها را پُرساخته بود. داکتر صاحب محترم! خوب بخاطر دارم که جناب شما یکبار این جریان را با اضافه یک نکته دیگر به همین شرح و بسط برایم بیان کرده بودید و گمان میکنم بار اول است که آنرا روی کاغذ می آورید. با آنکه میدانم که شخص شما با هیچیک از جناح های حزبی تعلق نداشتید، اما بازهم ممکن است این سؤال نزد همه پیدا شود که آیا شما محض به قسم تماشاچی یا به اصطلاح "سیل بین" دراین رویداد قدم رنجه فرموده بودید و این فاصله طولانی را با قدمهای شمرده در عقب کاروان جنازه طی کردید، تا حدیکه در برگشت پاهای تان از بس فشار آماسیده و درد آلود شده بود یا اینکه مثل آقای بینوا و پوهاند فضل ربی پژواک روی خوشبینی این همه زحمت را بر خود هموار کردید؟ نوشته اید: «معلومات محترم جمیلی صاحب برای من هم تازه وجالب بود، تاکنون نمی فهمیدم که امنیت ملی همه جریان را تحت تعقیب قرارداده است» درحالیکه شما از موجودیت مؤظفین استخبارات حکومت در همان وقت آگاه شده بودید، ولی مثل دوست تان دگرمن سعیدی برنگشتید و تا ختم مراسم و سخنرانی ها پس از تدفین حضور داشتید، طوریکه نوشته اید: «وقتی ما شروع کردیم بعقب جنازه روان شویم، جنازه از جادۀ میوند بسرک عمومی چمن دورمیخورد ودرعقب ما نیزسرک پُر ازمردم بود- رفیق من دگرمن سعیدی درهمین جادۀ میوند بمن گفت که کسانی از استخبارات وزارت دفاع را بلباس ملکی دیده است - البته تعداد صاحب منصبان جوان با لباس نظامی درین موقع بیشتر شده ودربین مردم روان بودند. دگرمن سعیدی درقسمت سرک چمن ازما جداشد وگفت بخانه مهمان دارد وازراه سرک چمن به مکروریان رفت...» بهرحال اگر از شرح چشمدید شما از مراسم فوق که به یقین برای کسانیکه خود شاهد آن رویداد ها نبوده اند، دلچسپ است، بگذریم، چند سؤال مطروحه شما در اخیر نوشته نیزقابل توجه بوده و لازم است کمی در زمینه روشنی انداخته شود، چنانکه جناب شما می نویسید: «اما اکنون محض بحیث یک افغان که بعدازتحصیل بوطن برگشته ومیخواست بحیث یک مامور درین جمهوریت خدمت کند، ونمیخواست که این رژیم چپه ونابودگردد، این سولات را مطرح میکنم: تصور کنید هرگاه حکومت در چمن میکروریان و یا در شهدای صالحین حین مراسم تدفین قوای امنیتی را می فرستاد وبا مردم برخورد میکرد و برخورد فزیکی به برخورد گرم تبدیل می شد و تعدادی زخمی و یا کشته می شدند، نتیجه اینکار چه می شد؟ به یقین که اوضاع برهم میخورد و این خودش موجب میگردید تا قوای نظامی نخست کوماندو و بعد قطعات قوای 4 و غیره که برای کودتا آمادگی داشتند، به بهانه ای حفظ نظم و امنیت قطعات خود را ترک کرده روبه شهر می شدند وعین عملی را انجام میدادند که چند روز بعد به آن توسل جستند و بدون کدام دلیل مشخص کودتا را به راه انداختند. حکومت میدانست که موضوع قتل خیبر بهانه ای است برای آغاز آشوبگری و بی نظمی که باید برای برقراری نظم، قطعات نظامی به شهر فرا خوانده شوند. لذا حکومت نخواست در جریان مراسم تدفین خیبر به اقدامی دست یازد که مسئو لیت عواقب بعدی بدوش حکومت می افتاد و حربه ای آشوبگران و طراحان دسیسه یعنی سفارت شوروی را دسته میداد. برعکس حکومت خواست تا در آن لحظه از مدارا و تحمل کار گیرد و درقبال آن اسناد کافی را جهت محاکمه اشخاص مورد نظر به دست آورد و ازطریق قانونی با آنها معامله نماید. « 2)وقتی جنازه از روبروی سفارت امریکا میگذشت ، چراحکومت جلوگیری نکرد وگذاشت که امریکا ودنیا ببینند که کمونستها اینقدر درافغانستان محبوبیت وطرفدار دارند؟؟» شما میدانید که مردم ما در مجموع بسیار کنجکاو استند و مردم عوام اگر حرکتی را می بینند، بدون آنکه بدانند قضیه از چه قرار است به دنبال جمعیت براه می افتند. درمظاهرات چه در وقت شاهی و حتی چه دراین روزها که مظاهرات به اصطلاح ملیونی را بنام "روشنی" و امثالهم به راه انداخته اند، یقین باید داشت که جم غفیری ازمردم بیکار در جمع پیوسته اند، بدون آنکه به اصل موضوع علاقه داشته باشند و در صف ها روان شده اند تا ببینند که چه میشود. اما کسانیکه از مردم عوام و صرف تماشاچی فرق دارند، اشتراک شان در همچو تجمعات باید هدفی را در قبال داشته باشد!!. تعداد اشخاص حتماً حمایت ازیک موضوع و یا محبوبیت از یک شخص و یا یک جریان را معنی نمیدهد. جناب شما نوشته اید: «امریکا هم همین وضع را دید وشاید از وعدۀ سابق کیسنجرمنصرف شده باشند، چونکه هیچ کمک نکردند وگذاشتند که کمونستها کودتا کنند! آیا سفارت امریکا ازحمایت وترتیبات ومداخلۀ سفارت شوروی که یک عضو سفارت وعکاس شان حتی درمنارۀ مسجد پل خشتی بالا شده بود، خبرنداشت ؟ پس چرا اقدامی نکرد که مانع کودتا شود؟؟؟ آقای وحید عبدالله عوض اینکه تصاویر وعکاسی انبوه مردم ومداخلۀ اعضای سفارت شوروی را بمامورین عالیرتبۀ وزارت خارجه نشان میداد، بهتر بودکه او همین اسناد رابسفارات امریکا وانکلیس وفرانسه وجرمنی هم نشان میداد ودرهمان موقع تنگ وباریک کمک وهمکاری تقاضا میکرد تا دولت سقوط نمیکرد ؟؟؟» در چنین حالت غیر مترقب و غیرقابل پیشبینی که قتل خیبر صورت گرفت، امریکا و یا سائر کشورها برای جلوگیری از این حادثه بصورت فوری چه اقدامی کرده میتوانست؟ امریکا در آنوقت فاقد هرنوع قدرت عملی و فوری در افغانستان بود و به جز چند نفر گارد محافظ سفارت قوۀ دیگر در اختیار نداشت و اگر همچو قوتی بنام حفاظت سفارت خود میداشت، مثلیکه سفارت شوروی در کابل داشت، بازهم از نظر سیاسی و باریکی های دیگر دپلماتیک حق مداخله را نداشت و حکومت افغانستان نیز نباید از آنها طلب استمداد فوری میکرد. سفارت های خارجی مقیم کابل از جریان روز باخبر بودند و شاید هم موظفین اطلاعاتی شان در بین مردم به نحوی حضور داشتند، اما کاری کرده نمی توانستند.
محمد داؤد در کودتای 26 سرطان ارگ را از یک خانم که مقصد شما ملکه حمیرا است، نگرفت، بلکه ارگ را از نزد سردارعبدالولی گرفت که می گفت "کلاهش امور را اداره میکند" ، ولی در بستر خواب خود و سلطنت را تسلیم کودتاچیان کرد. شما در میان جمعیت حاضر بودید که انتقال جسد تا قبرستان به شکل آرام پیش میرفت و به جز شعار دادن هیچ عملی توأم با اخلال امنیت و یا برخورد فزیکی باشد، صورت نگرفت. سردمداران پرچم و خلق میدانستند که در صورت تخلف، قوای امنیتی در چهار طرف شان ناظر اوضاع بود، لذا نخواستند بدست حکومت بهانه بدهند و حکومت نیز مراقب اوضاع بود. پس به نظر شما حکومت به کدام دلیل دست به اقدام میزد؟ «ازعکس گرفتن ها وتعقیبات استخباراتی و اینکه ازاشتراک کننده گان آن جنازه در آینده انتقام بگیرد، چه سودی متصوربود، زیرا "زورمردم زورخداست" وسردارداودخان درتمام حیات خود چنین انبوه مردم را، آنهم بطوریکه بقصد مظاهره از روبروی ارگ ومقام جمهوریت او بگذرند، ندیده بود !» جناب شما حتماً بخاطر دارید که در روز مظاهره مسمی به "بیرق" در سال 1334 تعداد مظاهره چیان به مراتب بیشتر از این تجمع بودند و داؤد خان شاهد آن بود. اینکه شما کودتای ثور را زیر نام «زور مردم ، زور خداست» عنوان میکنید، کمونیست ها و طرفداران شان نیز با آنکه از "زورخدا" منکر بودند و اما موفقیت خود را بزور مردم وانمود میکردند، درحالیکه رویداد ها ثابت ساختند که مردم افغانستان هیچگاه از آنها حمایت نکرده اند و باشدت در برابر آنها قیام نموده اند. محمد داؤد یکبار گفته بود که نمیخواهد با اعدام رهبران چپگرا، ازآنها قهرمان درست کند و منتظر فرصت بود تا دلائلی برای بازداشت و محاکمه شخصیت های کلیدی خلقی و پرچمی بدست آورد. لجام دادن دولت به مراسم تدفین میر اکبر خیبر و متعاقباً باز داشت عده ای ازاراکین خلقی و پرچمی میتوانست یک موقع مناسب برای اینکار باشد، که متأسفانه با شعله ور شدن فوری کودتای ثور این فرصت از دست رفت. نوشته اید: «اقداماتیکه بعدا داودخان انجام داد، برابربا "فیللی فیس" بود، بی کفایتی وبی درایتی دردستگاه جمهوریت طغیان میکرد، گویا قسمت و تقدیرچنین بود که چنین فاجعه ای رخ دهد- اینکه یک خانواده شهید شد، یک فاجعه، واینکه افغانستان شهید شد، یک ماتم ملی است که ملت غمدیدۀ افغان تا امروز درآن نشسته است.» اینکه قسمت و تقدیر چنین بود و یا دلایل و انگیزه های دیگر موجب سقوط نظام جمهوری در کشور گردید، نمیتوان فقط آنرا با ذکر "بی کفایتی و بیدرایتی در دستگاه جمهوری" خلاصه ساخت، بلکه موجبات سقوط بسیار وسیع تر از بی کفایت وبی درایتی است. چرخش های بزرگ در بسا مواقع در جهان مواجه با مشکلات بوده و اینکه با تمام سعی و تلاش به ناکامی می گراید، جزء حوادث روزگار است (لیس الانسان الا ماسعی). این را نباید فراموش کرد که محمد داؤد دربرابر یک ابرقدرت مواجه بود که یا باید تسلیمش می شد و یا در برابرش می ایستاد. او کوشید تا به نحوی تغییر مسیردهد و اگر فرصت می یافت تا چرخش بزرگ خود را درجهت منافع ملی، حاکمیت ملی و رفاه و ثبات کشورتوأم با صلح به موفقیت برساند، آنوقت شوروی هم مجبور می شد با او به نحوی کنار آید و اما شوروی نگذاشت که چرخش محمد داؤد ریشه گیرد و بسرعت در صدد سرنگونی نظام جمهوری افتاد، بی خبر ازعاقبت آن که عمل شان موجب سرافگندگی و بالاخره سرنگونی خود شان گردید. نوشته اید: «نقص وکمبود کلی درین بود که قدرت بدست یک شخص بود، وآن شخص هم یک عمر خدمت کرده وبه کهولت رسیده بود.» در ارتباط با کهولت سن باید خاطر نشان ساخت که محمد داؤد در سال 1287 (1909) به دنیا آمد و حین کودتا 64 سال داشت و در وقت شهادت 69 ساله بود که این سن از نظر پختگی سیاسی سن و سال مطلوب میباشد. اگر اطلاق کهولت در چنین سن درست باشد، نمیدانم برمنِ 75 ساله و شما 90 ساله چه باید گفت!! |
در پایان میخواهم توجه را به بعضی نکاتی جلب کنم که مطالعۀ آن برای علاقمندان این موضوع خالی از دلچسپی نخواهد بود تا بتوانند در پرتو آن به واقعیت های آنوقت پی ببرند: محمد داؤد متأسفانه نقصی بزرگی داشت که وقتی برشخصی اعتماد میکرد، دیگر مراقب احوالش نمی بود به عبارت دیگر در این مورد دچار اشتباهاتی در انتخاب دوستان خود شده بود. ازجمله فکر نمیکرد که حسن شرق شامل گتگوری "نقاب پوشان" طرفدار شوروی و از وابستگان مخفی پرچم باشد. به او در جلب و جذب اشخاص برای هدف کودتا بسیار اعتماد داشت و حسن شرق نیز نقش یک "ایجنت دوطرفه" را در اینکار بسیار به مهارت و دقت بازی کرد. او کسانی را از رده های پایان پرچم و خلق یعنی کتگوری دوم در اردو برای انجام کودتا معرفی نمود.
بعضی معتقد اند که داؤد خان نا آگاه در دام حسن شرق افتاد، به نظر من او از این بازی کاملاً آگاه بود و میدانست که بدون حمایت جناح چپ نمیتواند کودتا را عملی سازد. محمد داؤد در آغاز با اینها موقع داد ولی در دل پلان خود را داشت که با استحکام نسبی نظام جمهوری باید به تدریج وابستگان چپگرا را از قدرت دور کند و بجای شان اشخاص دیگر را بگمارد و درعین زمان بکوشد با تشئید روابط باغرب و کشورهای اسلامی از وابستگی شوروی در کشور بکاهد. این روش عین سیاستی بود که محمد موسی شفیق در پیش گرفته بود و درنتیجه منجر به سقوط سلطنت گردید. اینبار عین خطر محسوس بود، ولی اشتباه داؤد خان دراین بود که نتوانست نفوذ چپگراها را در اردو متوقف سازد. وزیر دفاع او حیدر رسولی که شخص ناعاقبت اندیش، کوتاه نظر و احساساتی بود، برای اینکه بعد از محمد داؤد خودش در قدرت مطرح باشد، به نحوی به دلداری و خاطر خواهی کسانی می پرداخت که فکر میکرد روزی از او در رسیدن بقدرت حمایت خواهند کرد. بناءً نخواست جلو نفوذ این اشخاص را در اردو بگیرد. او فکر میکرد که اردو کاملاً زیر امرش است. همچنان سهو دیگر داؤد خان در انتخاب همکاران مسلکی بود، زیرا او صداقت و وفاداری آنها را به خود، بالاتر از کفایت مسلکی آنها در امور میدانست و به این اساس بیشترکسانی را به مقام رسانید که از نظر مسلکی ضعیف بودند.
این تنها محمد داؤد نبود که برای رسیدن به قدرت نخست با جناح های فکری مخالف خود همکار شد، بلکه مثالهای دیگر نیز در جهان وجود دارند که البته با نتایج متفاوت منتهی شده اند. ازجمله یکی هم راه اندازی انقلاب اسلامی توسط امام خمینی در سال 1979 برای سقوط سلطنت رضا شاه پهلوی در ایران بود.
امام خمینی در ایران تقریباً شش سال بعد از کودتای 26 سرطان عین شیوه ای محمد داؤد خان را در پیش گرفت و برای سقوط سلطنت نخست با مخالفان رژیم بخصوص حزب توده ایران همکار شد و پس از استحکام نظام به سرعت کوشید جناح همبسته ولی مخالف با مفکوره خود را سر به نیست کند و نظام مطلوب خود را یکه تاز میدان سازد. دلیل عمده موفقیت خمینی در اینکار دو عامل عمده بود: یکی خمینی به یک قشر روحانی ارتباط داشت که در جامعه ایران ازنفوذ مذهبی فوق العاده برخوردار بود و مردم کشتارمخالفان نظام آخوندی را به استبداد آن رژیم توجیه نمیکردند و دیگر اینکه چون متعاقب انقلاب اسلامی روابط رژیم جدید ایران با امریکا برهم خورد، شوروی ها نخواستند با حمایت از جناح های چپ، بخصوص حزب توده که حامی شان بود، بپردازند تا بتوانند رضایت و دوستی رژیم آخوندی را با خود داشته باشند و از مخالفت ایران در برابر امریکا بیشتر استفاده نمایند.
اما متأسفانه محمد داؤد نظر به شرایط کاملاً متفاوت در این هدف موفق نشد و تنها به تصفیه یک تعداد چپگرا ها از مقامات بالا در ساحه ملکی اکتفا کرد و در ساحه نظامی نه تنها توجه جدی نکرد، بلکه بوسیلۀ روابط شخصی که بعضی چپگراها توانستند خود را در مقامات حساس اردو نگهدارند، که این یک اشتباه بزرگ بود. محمد داؤد در موقفی نبود که مثل خمینی مخالفان خود را بطور گروهی و جمعی سر به نیست کند و از میان بردارد. شهادت معصومانۀ میوند وال که بطور مرموز صورت گرفت، او را دراینکار محتاط ساخته بود و پس ازامضای حکم اعدام پنج نفر مربوط آن گروپ، دیگر هیچ مخالف سیاسی او محکوم به اعدام نشد و به زندانی ساختن آنها اکتفا کرد. در ارتباط با مثال خمینی که شوروی ترجیح داد از رژیم آخوندی حمایت کند و نه از حزب چپگرای توده، باید گفت که دربرابر محمد داؤد مقامات شوروی، بخصوص سفارت آن کشور در کابل از هردو شاخۀ حزب دموکراتیک خلق بسیار جدی حمایت کردند و طوریکه فوقاً از قول خلیل زمرـ یکی از هواداران میراکبر خیبر نقل گردید، آن سفارت در اتحاد هر دو شاخه با جدیت داخل اقدام شد تا آنها را متحد وبوسیلۀ مشاوران نظامی خود و عناصرافغانی تربیه شده در دستگاه های عملیاتی و استخباراتی شوروی آماده کودتا سازند. بار دیگر خاطر نشان می سازم که هدف این نوشته فقط و فقط جنبه ای توضیحی داشته ، نه کدام مقصد خاص. (پایان)