بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 19 اکتوبر2022

محمد نادرشاه از پادشاهی تا شهادت

(بخش نود و دوم)

واقعۀ شهادت محمد نادرشاه و جانشینی محمدظاهر شاه بجای پدر:

"سالنامه کابل" منتشره سال 1312ش، تحت عنوان "واقعۀ شهادت اعلیحضرت شاه شهید محمدنادر شاه غازی ـ پادشاه فقید افغانستان" مطالبی را پیرامون رویداد شهادت محمدنادرشاه به نشر سپرده که در یک قسمت آن چنین آمده است: «پادشاه نجات بخشا، شهریار ترقیخواه، محصل یگانۀ استقلال وطن، احیا کنندۀ شئون و مفاخر تاریخی افغانستان، تاجدارعلم و ادب پرور، مربی و مروج تمدن صحیح عصر، خادم و دوستدار شریعت اسلام، فرزند فوق العادۀ افغانستان "اعلیحضرت محمدنادرشاه غازی" و آن وجود شریف و گرامیکه تمام آرزوها و آمال مقدس ملی ما را گنجینۀ بی پایان و بحر بیکران بود، شهید راه محبت و خدمت وطن گردید. انالله و انالیه راجعون.»

(محمدنادرشاه حین صحبت با یکی ازمتعلمین ولحظۀ قبل از فیر تفنگچه بوسیلۀ عبدالخالق)

سالنامه پس از مقدمه فوق دررابطه با خدمات محمدنادر شاه طی مدت چهار سال سلطنت او مطالبی درحد اغراق می نویسد: «اعلیحضرت محمدنادر شاه غازی را دست غدار و خیانت یکنفرغداری شهید کرده، دوازده ملیون نفوس بیچارۀ این کشور را تعزیه دار گردانید! همان شهریاری که وطن پرور، ملت نواز، ترقیخواه، دوستدارعلم و ادب بوده تمام مدت حیات شریف و راحت و آسایش خود و خانوادۀ نجیب خود را فدای خدمت و آسایش این ملت کرده بود.....همان شهریار بزرگ و نیرومندی که بپاداش خدمات برجسته و بزرگ، بتقدیر و حق شناسی این ملت به اریکۀ شاهی جلوس فرموده، خزاین خالی مملکت را مملو از سیم و زر، سامان و اسباب تارج شدۀ دولت را چند مراتبه زایدتر تکمیل و امنیت سرتاسر کشور را قایم و اشرار را بکلی قمع کرده و تشکیلات عسکری، پولیس، معارف، مطبوعات، انجمن های علمی، ادبی، دارالفنون، عمرانات، عمارات عالیه، شوسه ها[سرکها]، مخابرات، نقلیات، شفاخانه های حربی، دارالایتام، دارالمجانین وبالاخره تمام لوازم مملکت و حوایج مهمه و ضروریۀ که یک ملت بآن محتاج است، همه را بعملیات خارقه نمائی درظرف چهارسال وچندماه مدت زمامداری خود تکمیل و مورد استفاده قرار داده بود، همان شهریار لایق ما را بالاخره درمحفلی که بروزچهارشنبه16عقرب[سال1312ش] ساعت سه بعداز ظهربه تقریب تقسیم انعامات برای طلاب افغانی درچمن مقابل قصردلکشا ترتیب داده شده بود...درچنین محفل شریف درچنین مجمع متبرک، درجائیکه ملایک آسمان بعلم دوستی وشفقت پدرانه این شهریارنسبت به اولادافغانستان احسنت و رحمت میفرستاد، دفعتاً یک شخص ناپاک موسوم به عبدالخالق تفنگچه ازآستین غداروخیانت برآورده وسه زخم التیام ناپذیری بقلب وسینۀ آن وجود مقدس که کعبۀ آمال تمام ملت افغانستان بود، وارد نمود.»("سالنامه کابل"، سال 1312، صفحه 12ـ 13)

راجع به چگونگی این واقعه تاریخی بهتر است جریان رویداد را از قول یک شاهد عینی ـ سید مسعود پوهنیار (پسر میرسیدقاسم خان معین وزارت معارف) که درآنوقت متعلم مکتب حبیبیه بود، بیان دارم. او درکتاب خود که سالها بعد تحت عنوان "ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد درافغانستان" نوشت، شرحی دارد که نکات عمده آن ازاینقراراست: «بعد ازظهر روزموعود[16عقرب 1312ش] متعلمین صنوف اعدادیه و رشدیه معارف بشمول دارالعلوم عربیه و بعضی از استادانی که دعوت شده بودند، درچمن جنوب غربی قصردلکشا مقابل کلکلین [دروازۀ] شمالی ارگ شاهی حاضرآمدند. متعلمین به انتظار ورود اعلیحضرت دریک صف طولانی دوقطاره به ترتیب ذیل ایستاده بودند: دارالعلوم عربیه، فاکولته طب، مکتب حبیبیه، استقلال، نجات، دارالمعلمین ویک تعداد محصلین و استادان مکتب صنایع نفیسه. موتر سیاه رنگ از کلکین شمالی ارگ خارج شده در جادۀ که بطرف دلکشا امتداد دارد، روان شد. چون به مقابل موضع محصلین رسید، موتر از جاده چندقدمی داخل چمن گردید. اعلیحضرت نادرشاه از موتر پیاده شد. درین موقع محمدیعقوب ماسترسکاوت باصدای رسا و بلند تیارسی گفته به ادای لوی سلامی قومانده داد. همینکه مارش اول موزیک (باجه خانه) پایان یافت، اعلیحضرت دست بالا کرد که بس است، اما موزیک مارش دوم را شروع کرده بود، لذا شاه باشارۀ دست تأکید کرد که بس کنند، موزیک مارش سوم را اجراء نکرد. چون هوا صاف و آفتابی بود، اعلیحضرت بالاپوش نازکی دربرداشت، بطرف متعلمین آمد. از دارالعلوم عربیه و فاکولته طب که گذشت، نزدیک مکتب ما آمده پرسید که مکتب حبیبیه است؟ گفتیم: بلی!»

(لحظۀ پس از فیر تفنگچه و بیحال شدن شاه، هنگامیکه یاورش او را درآغوش میگیرد و شاه در همانجا، جان به حق می سپارد)

پوهنیار در ادامه می نویسد: «شاه دریشی فولادی بسیار شیک و مقبول پوشیده بود، چهره صحتمند و بشاش داشت. بعد از مکتب استقلال گذشته به نزدیک طلاب مکتب نجات رسید، فیرهای تفنگچه بلند شد. همه متوحش شده و بعضی ها پا بفرار نهادند. نادرشاه که مرمی های تفنگچه به سینه و رویش اصابت کرده بود، دیدم که اول به زانو خم شد و بعد به زمین افتاد. عبدالله خان یاور(پسرببرک خان جدرانی) علی الفوربرعبدالخالق(متعلم صنف دهم مکتب نجات) حمله کرده با وجود اینکه یک فیر بربازوی چپ او اصابت نمود، اما عبدالخالق را به کمک دونفر دیگر گرفتار کرده بطرف ارگ برد. سپهسالارشاه محمودخان که وزیر حربیه بود، نیزبطرف ارگ عجله داشت، اما احمدشاه خان وزیردربار مانع شده گفت که برادرت برزمین افتاده است، توچرا فرار میکنی! لذا آنها پس گشتند. درین وقت محمدفاروق سراج (معروف به سردار آغا) و عبدالقیوم عطائی محصلین صنف 11 مکتب استقلال با یک نفر دیگر جسد شاه را از زمین بلند کرده در موتر گذاشتند.»

پوهنیار می نویسد: «آهسته روان بودم که یکی از رفقا دستم را محکم گرفت و گفت که وقت آهسته رفتن نیست، بیا که بسرعت فرار کنیم. بعد از چند قدم دست خود را رها کرده به او گفتم که من باید پس برگردم! گفت :چرا؟ گفتم : پدرم با اعلیحضرت متصل همراهی میکرد، مبادا کدام مرمی تفنگچه به او اصابت کرده باشد. چون مجدداً آمدم، دیدم میرصاحب [سید قسام خان معین وزارت معارف] دستهایش زیربغل به حالت تفکر بطرف کلکین شمالی ارگ روان است. درنزدیک پل خندق ارگ رسیده بودیم که نائب سالار سربلندخان جاجی به سپاهیان امر کرد که متعلمین را نگذارند که به ارگ داخل شوند و یا بگریزند. دراینوقت پا به فرار نهادیم. اما هنوز به صفه هشت رخ وزارت خارجه مقابل کلکین غربی نرسیده بودیم که سپاهیان دویده ما را پس گشتاندند...از متعلم تا استاد هرکس که پس گشتانده شده بود، در بساط چمن دلکشا پهلوی همدیگر نشانده شدند. چند دقیقه بعد کارطوس آورده شد و به سپاهیان توزیع شد و آنها جاغر تفنگ ها را پر کردند. دراینوقت برای همه یک سراسیمگی پیدا شد...وقتی سپهسالار شاه محمودخان از قضیه واقف شد، به سپاهیان امر نمود که مزاحم متعلمین نشوند و بگذارند که بروند.» پوهنیار در ادامه می افزاید: «درنظر بود که بعد از توزیع انعامات یک مسابقۀ فوتبال بین تیم های کتب استقلال و مکتب نجات صورت گیرد. عبدالخالق درجملۀ فوتبال بازان مکتب نجات با لباس سپورت آمده بود. قراریکه بعداً شنیده شد، نامبرده اول درآنجا معلومات حاصل کرد که اعلیحضرت محققاً به محفل توزیع انعامات می آید، بنابرآن بایسکل را گرفته به منزلش که در گذر شهنشاه چنداول بود، رفته تفنگچه را با خود آورد و در قطار دوم قرار گرفت. همینکه نادرشاه نزدیک رسید، از قطارعقبی جلو آمده بر شاه موصوف فیرکرد.» (پوهنیار، سیدمسعود: "ظهور مشروطیت و قربانیان استبداد درافغانستان"،چاپ سوم، 1379، پشاور، جلد اول، صفحه 153ـ158)

صبور سیاه سنگ از قول عبدالله خان جدران (پسرغازی ببرک خان جدران) یاورشاه که درآنوقت درمحل حادثه درجوار شاه قرارداشت، می نویسد: «شنیده بودم که یک گلوله تفنگچۀ عبدالخالق به بازوی [چپ] او هم خورده است. هنگام دیدار، او آن رویداد را تایید کرد. داغ گلوله را نیز نشانم داد و گفت وقتی ناگهان فیرهایی بر اعلیحضرت از سوی متعلمی صورت گرفت، او هم در ارگ بود. شلیک گلوله‌ها جنرالان ایستاده درآنجا و سایرکارمندان دولتی را ترساند، چنانی که وقتی شاه به زمین می‌افتاد، ازجنرال‌ها و مامورین یک تن هم نمانده بود. همه گریختند. حتی جنرال شاه محمود خان برادر سکۀ نادرخان پیشتر از دیگران ازمیدان ناپدید شد. من جسد نادرشاه را درآغوش گرفتم.» (صبور سیاه سنگ: "عبدالخالق؛ اشک بزرگ تر از چشم تاریخ، یادی از جوان شاه کش افغانستان 27 قوس 1398،(https://af.shafaqna.com/FA/356324

حضرت محمدصادق المجددی که در روز شهادت محمدنادرشاه به حیث سفیرافغانستان در قاهره بود، از زبان برادر خود حضرت نورالمشایخ که در کابل حضور داشت، رویداد را چنین نقل قول میکند: «حدود ساعت پنج عصر از ارگ موتر فرستادند و مرا [حضرت نورالمشایخ] خواستند و گفتند که اعلیحضرت محمدنادرشاه زخم خفیف برداشته اند. وقتی به ارگ رسیدم، شاه محمود خان با حالت پریشان بسویم دوید و گفت که اعلیحضرت زخمی شده اند. گفتم: "خودم باید اعلیحضرت را ببینم"، شاه محمود خان مجبور شده گفت: "اعلیحضرت درهمان موقعی که زخم برداشتند، شربت شهادت نوشیدند". به معیت وی بالای جسد محمدنادرخان آمدم و بعد از شاه محمودخان پرسیدم: "تاحال چه تدبیر کرده اید؟" شاه محمود خان که کاملاً خود را باخته بود، گفت: "والاحضرت سردار محمدهاشم خان صدراعظم برادر بزرگ ما فعلاً درمزارشریف تشریف دارند و من فکر میکنم که تا آمدن او از مرگ اعلیحضرت به کسی چیزی نگوئیم و همین حالا برایش تیلفون میکنم که فوری بکابل بیاید تا بعد از مشورۀ او و دیگر اشخاص خیرخواه عمل کنیم"، من حرفهای شاه محمودخان را نشانۀ از پریشانی و بزدلی او دانسته و به اطاق دیگر که صاحب منصبان عسکری، افراد خاندان شاهی و دیگر رجال برجسته جمع شده بودند، رفتم و گفتم: "امروز که خادم صادق افغانستان اعلیحضرت محمدنادرشاه بدست یکی از خائنین وطن بشهادت رسید، برمن و شما لازم است که خدمات او را فراموش نکرده و در مقابل محمدظاهر خان پسر او را به پادشاهی قبول کنیم و اینک من به او بیعت میکنم." بعد دوباره به اطاقی که محمدظاهرخان بالای جسد پدرش نشسته و اشک میریخت، رفتم و دستش را گرفته با اطاقی آوردم که همه درآنجا جمع شده بودند و باز گفتم: "من به محمدظاهرخان بیعت میکنم." بعد ازآن صاحبمنصبان، روحانیون و دیگران همه به محمدظاهرخان بیعت کردند، اما اینطور معلوم میشد که عساکر متردد هستند و میترسند. بهمین سبب من به قلعه جنگی که محل اقامت عساکر کابل بود، رفتم و خطاب به عساکر گفتم: "نادرشاه پادشاه ترقیخواه ماه بدست یکی از خائنین وطن شهید شد. من یگانه پسر او اعلیحضرت محمدظاهرشاه را به پادشاهی برداشتم و به او بیعت کردم. آیا شما عساکری که فرزندان من هستید، دراین بیعت بامن موافقت دارید؟ عساکر همه با من موافقت کردند و به محمدظاهرخان بیعت کردند. بعد اسلحۀ خود را برداشته به دروازۀ ارگ آمدند و برای ادای سلام پادشاهی حاضر شدند. من هم با محمدظاهرخان از داخل ارگ بیرون آمدم. عساکر همینکه ما را دیدند، گفتند: "زنده باد پادشاه جوان ما". بعد با فیر صدتوپ، پادشاهی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه اعلان گردید.»

محمدصادق المجددی از قول برادر خود حضرت نورالمشایخ می افزاید: «برای انتظام شهر چنین رأی داده شد که جنازۀ محمدنادرخان تا آمدن محمدهاشم خان معطل گردد، چون برای بعضی از وزرا احوال رسیده بود که معاونین قتل تصمیم دارند تا در وقت تشییع جنازه حمله کنند و اشخاصی را که با جنازه میروند، هدف گلوله قرار دهند. این موضوع همه را به تشویش انداخته بود و نمیدانستند چه کنند. در اینجا بازهم حضرت نورالمشایخ با شجاعت پیشقدم شد و به شاه محمودخان گفت: "اعلیحضرت محمدنادرشاه بغیر ازحق پادشاهی، برمن حق دوستی و رفاقت دارد. من فردا خودم با جنازه بیرون میشوم. ببینم که کی جرأت دارد حمله کند و یا فیرکند." بعد به صاحبمنصبان گفت که فردا از دروازۀ ارگ تا مقبرۀ خاندانی نادرشاه در تپۀ مرنجان عساکر با اسلحه بصف ایستاده شوند و اگر دیدند که کسی خیال حمله را دارد، بدون معطلی او را ازبین ببرند. فردای آنروز[پنجشنبه17 عقرب 1312ش] جنازه را همانطوریکه حضرت نورالمشایخ دستور داده بود، دربین صف طویل عسکری از ارگ بیرون کردند و خود حضرت صاحب پای پیاده بمعیت جنازه روان شدند. از خاندان شاهی و وزرا حتی یکنفر هم در مراسم اشتراک نکردند. جنازه به مسجد عیدگاه که جمع کثیری از اهالی کابل در آنجا جمع شده بودند، آورده شد. بعد از ادای نماز حضرت نورالمشایخ برمنبر رفته واز صفات نیک محمدنادرشاه یاد نموده گفت: "آنهائی که میخواهند در افغانستان انقلاب برپا کنند، باید بدانند که من و خاندان من تا آخرین رمق حیات برای آرامی و رفاه کشور خواهیم جنگید" بعد درهمانجا لقب "المتوکل علی الله" را به اعلیحضرت محمدظاهر شاه داد. متعاقب آن جنازه با احترام تمام در تپۀ مرنجان که مقبرۀ جدمحمدنادرخان ، سردار سلطان محمدخان است، دفن گردید. بعد از آن همه دانستند که پادشاهی به پسر محمدنادرخان رسیده و متعاقب آن سیل تهنیت نامه ها ازهمه جا به ارگ سرازیر شد. محمدهاشم خان بعد از یک هفته از مزار شریف بکابل آمد و دوبار وظیفۀ صدارت را بدوش گرفت.»

حضرت محمدصادق المجددی در پایان می افزاید: «باید گفت که خاندان محمدنادرخان اینهمه زحمات نورالمشایخ را مثل همیشه نادیده گرفت و هرگز درهیچ یک ازجراید کشور نه تنها نامی از وی برده نشد، بلکه همه خدمات وی بنام شاه محمودخان درج گردید، درحالیکه شاه محمودخان از ترس با جنازۀ برادر خود تاقبرستان نرفت. اینهم یکی دیگر از قدرنشناسی های این خاندان بود که تازمانی که محتاج هستند، خادم و غلام اند و اما وقتی ضرورت ندارند، حتی اظهار آشنائی هم نمیکنند.» (دیده شود: "یادداشتها، خاطرات سیاسی حضرت محمدصادق المجددی"، برگزیده: عبدالله المجددی، مهتمم: ثریا سدید، چاپ امریکا، 1399 ، صفحه 405 ـ 409)

دراعلامیه پس از ابلاغ شهادت محمد نادرشاه چنین آمده است: «برحسب امر شریعت غرا این خادم اسلام و تمامی مشایخ کرام و علمای اعلام و وزراء و مأمورین و عساکر و رعایای مرکز کابل به ذات عالی شهزاده محمد ظاهر فرزند ارشد اعلیحضرت غازی و شهید رحمت الله علیه بیعت نموده و به دل و جان ربقۀ اطاعت این پادشاه جوان بخت را که خدای عالم یار و مددگار شان باد، بدوش قبول گرفتند. این بیعت ازطرف اعلیحضرت ممدوح قبول و بروزمذکور اعلیحضرت شان به پادشاهی افغانستان شناخته شدند. امضاء: وکیل صدراعظم و وزیر حرب شاه محمود»

دگرجنرال عبدالرزاق خان درفصل دوم کتاب خاطراتش چشم دید خود را ازچگونگی اخذ بیعت عسکری به شهزاده محمدظاهر پس ازشهادت پدرش بروز16عقرب1312 (مطابق8 نوامبر 1933) چنین بیان میکند: «دراین وقت ما یکعده افسران قوای هوائی، در حالیکه محمد احسان خان قوماندان هوائی هم موجود بود، والیبال میکردیم [درمیدان هوائی قدیمی درشیرپور]. یکنفر صاحب منصب به سواری بایسکل آمد با احسان خان قوماندان هوائی سرگوشی کرد. قوماندان هوائی رو بطرف ما کرد و گفت: "امروز والبیال را معطل کنید، زیرا سپهسالار صاحب ما و شما را به کلوپ عسکری [ساحه مقابل میدان هوائی سابقه] خواسته و به سرعت باید بطرف کلوپ عسکری برویم". بعضی به سواری بایسکل و بعضی که بایسکل نداشت، احسان خان به موتر خود آنها را برداشت تا که به کلوپ عسکری رسیدیم. پیش از رسیدن ما یک تعداد صاحب منصبان از وزارت حربیه و هم یک تعداد از قلعه جنگی رسیده بودند، اما چون رخصتی بود، بسیار صاحب منصبان از وزارت به خانه های خود رفته بودند و تعداد موجود که بیشتر از دو تا سه صد نفر بود، بمقابل سمت شمال کلوپ عسکری همگی صف گرفته، ایستاده شدیم.» او درادامه می نگارد:«درین وقت یک موترجیپ سربازها که دربین آن شاه محمود خان سپهسالار و محمد ظاهرشاه موجود بودند، در مقابل قطعات صاحب منصب ها رسیدند. دراینجا یکی از جنرال ها تیارسی و ولنگو گفتند. شاه محمود خان صاحب منصبان را خطاب کرده گفت که : "باکمال تأسف به شما می گویم که اعلیحضرت نادرشاه امروز ازطرف یکی از طلاب به شهادت رسانیده شد. ما جمیع وزراء که در آنجا بودیم با کل مدعوین ظاهر شاه را به پادشاهی افغانستان قبول کردیم. حالا از شما صاحب منصب ها خواهش میکنیم شما هم ظاهرشاه را به حیث پادشاه افغانستان قبول کنید". به مجردی ختم این گفتار همگی با یک آواز گفتیم که ما اعلیحضرت ظاهر شاه را به پادشاهی قبول داریم. پس ازین قبولی ازما، موتر ها دور شده از کلوپ خارج شد و ماهم رخصت شده به خانه رفتیم.» (عبدالرزاق، دگرجنرال: "افغانستان در جریان زندگی من"، کابل، 1384، صفحه 37 ـ 40)

در این ارتباط باید یادآور شد که جانشینی شهزاده محمد ظاهر بجای پدر شهیدش در مقام سلطنت افغانستان تا حدی درنقاضت با قانون اساسی نافذه آنوقت قرارداشت، طوریکه قانون اساسی سال 1310 ماده 5، فقره اخیر آن حکم میکرد که : «ملت نجیب افغانستان متعهد میشوند که سلطنت افغانستان به خاندان این پادشاه ترقی خواه مملکت با انتخاب اعلیحضرت پادشاهی [محمد نادر شاه افغان] و اهالی ملت افغانستان انتقال میکند» و در تبصرۀ ذیل این ماده آمده است: «خاندان عبارت است از اولاد ذکورکبیر و برادر».

از آنجائیکه اعلیحضرت محمد نادرشاه بعد از اصابت فیر به سینۀ شان آناً چشم از جهان پوشید و شهید شد، فرصت ابراز نظر را در مورد جانشینی خود پیدا نکرد و بناءً نظر قبلی پادشاه دراین مورد (برطبق ماده 5 قانون اساسی) موجود نبود، لذا یگانه راه قانونی برای تعیین جانشین پادشاه مراجعه به نظر «اهالی مردم افغانستان» بود که به آن وقعی گذاشته نشد و صِرف به نظر چند نفر آنهم «وزراء و دو تا سه صد نفر صاحب منصبان» اینکار صورت گرفت. شاید بعضی ها این کا ر را ناشی از حالت خاص"اضطرار" بدانند، اما باید گفت که همچو حالت خاص قطعاً در قانون اساسی پیشبینی نشده بود که برای این اقدام مجوز قانونی محسوب شود. بهرحال سلطنت محمد ظاهرشاه بعداً با حصول بیعت سرتاسری و نیز عدم ادعای متقابل ازطرف برادران شاه شهید مشروعیت خود را کسب کرد.

اقدام فوری شاه محمود خان در واقع سد راه آرزومندی سردارمحمد هاشم خان گردید که میخواست به دلیل جوانی و بی تجربه گی شهزاده محمد ظاهر، برای مدتی خودش به مقام سلطنت نایل آید و چون از خود فرزندی نداشت، بعد از مدتی سلطنت را به شهزاده محمدظاهر انتقال دهد، اما شاه محمود خان پیشدستی کرد و کار را درغیاب صدراعظم و به حیث وکیل صدارت تا برگشت محمدهاشم خان از سفر به پایان رسانید و دست بیعت به شهزاده دراز کرد و بر برادر زاده عینی خود منت گذاشت.

محمدهاشم خان پس از کسب اطلاع از شهادت برادر خود بازهم تا یک هفته به کابل برنگشت و دلیل آن بود که موصوف فکر میکرد خطر بزرگتری نظام را تهدید میکند و توطئه ای خطرناکتر در جریان خواهد بود. لذا او منتظر ماند تا اوضاع به حالت عادی برگردد و آنوقت به کابل برگشت، درغیرآن اگر اوضاع متشنج میگردید، او احتمالاً درنظرداشت برای حفظ جان خود دریای آمو را عبور و به آنطرف دریا پناه ببرد.

(ادامه دارد)