بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 25 جنوری 2022

(بخش پانزدهم)

محاذ جنوبی به سرکرده گی سپهسالار محمدنادرخان:

سالهای متوالی درطول چهل سال سلطنت راجع به فتح "تل" و "وانه" و شهکاری های سپهسالارمحمد نادرخان گزارشهای پرآب و تاب واغلب مبالغه آمیز درمطبوعات کشوربه نشر رسیده و حتی استرداد استقلال کشور را مرهون قهرمانی های آن سپهسالار میدانستند. متأسفانه شرایط در آنوقت طوری بود که هیچکس از ترس جرأت نمیکرد درباره واقعیت های آن زبان به کلام بگشاید. اما تحولات بعدی با نشر آثار و اسناد مختلف قدم بقدم پرده از روی حقایق برداشته و این طلسم را شکسته که گویا استرداد استقلال کشور تنها "با یک فیر توپ، آنهم ازپشت تپه های بلند بسوی قلعه تل و آتش گرفتن کاهدان آن قلعه" بدست آمده باشد، بلکه برعکس برای نیل به این هدف بزرگ ملی لازم بود تا راه دراز و پرجنجال سیاسی را طی کرد که شرح مکمل آن در بسا کتب و آثار محققان تاریخ معاصر کشور اعم از داخلی و خارجی دراین چند دهه اخیر به نشر رسیده است.

دراین مبحث برعلاوه گزارش جریان جنگ درمحاذ جنوبی کوشش میشود که به جواب بعضی سؤالهای ضمنی نیز پرداخته شود، از جمله اینکه چرا نشریه رسمی دولت امانی "امان افغان" پیهم اخبار مبالغه آمیز جریان جنگ را درمحاذ جنوبی به نشر می رسانید و گزارشگراصلی این اخبار کی بود؟ چرا شاه امان الله مناراستقلال را به افتخارسپهسالارمحمد نادرخان بنیاد گذاشت؟ چرا سپهسالارازاعلام متارکه با انگلیس ناخشنود بود؟ چرا شاه امان الله به درخواست محمدنادرخان جهت اشتراک در کنفرانس صلح جواب منفی داد وبعضی سؤالهای دیگر؟

درارتباط با موضوعات فوق البته کتب و مآخذ متعدد با نگاه های متفاوت به نشر رسیده که بعضی زیرتأثیرحکومت های بعدی پس ازسقوط سلطنت امانی نوشته شده ازجمله کتاب "نادرافغان"، "یادداشتهای من" و تعدادی دیگر، وبعضی ها هم با ملاحظه شرایط حاکم بحث را بیشتر برمسایل حاشیوی موضوع متمرکز ساخته اند که ذکر همه برطول کلام می افزاید. اما در جواراین همه آثار، یکی هم کتابی است که نویسنده آن شخصاً درمحاذ جنوبی حضورداشته وهمیشه درمعیت سپهسالارو نیزبه حیث یک شخص بسیار معتمد و نزدیک او بوده و سالها بعد خاطرات خود را نوشته است که با مطالعه آن میتوان به واقعیت های عینی جریان رویداد ها دراین محاذ پی برد و درقبال آن به سؤال های جواب نایافته دردیگرآثاربطور قناعت بخش دست یافت. این شخص همانا ظفرحسن ایبک نام دارد که یکی ازاعضای فعال حکومت مؤقت هند و جزء کسانی بوده که درکابل برای آزادی هند ازاستعمار انگلیس تحت نظر مولانا عبیدالله سندی فعالیت میکردند. ظفرحسن ایبک خاطرات خود را تحت عنوان "افغانستان ازسلطنت امیرحبیب الله خان تا صدارت سردارمحمدهاشم خان" به احتمال قوی در اواخر عمر به زبان اردو نوشته و آنرا محقق محترم فضل الرحمن فاضل، جوان دانشمند و پرکارافغان به دری ترجمه نموده که تاحال پنج بار با اضافات جدید تحشیه و چاپ شده است. یک نسخه چاپ سوم (سال 2009م) این کتاب را حین سفر خود درکابل بدست آوردم و به دقت مطالعه کردم و با مطالب مهمی برخوردم که اینک بعضی قسمت های آنرا درارتباط با رویدادهای جنگ استقلال درمحاذ جنوبی به حیث یک سند معتبر و آنهم بوسیلۀ شخصی که درهمه صحنه های آن جنگ حضور داشته و نیز از معتمدان و دوستان سپهسالار محمدنادرخان بوده است، ذیلاً با ذکر صفحات آن مربوط به فصل "جنگ استقلال" تقدیم میدارم و با سایر مباحث کتاب و نیز تحشیه های مترجم محترم کاری ندارم. امیدوارم که خوانندگان گرامی به عبارات و نکات مهم ذیل در زمینه به دقت عطف توجه نمایند، بخصوص برپراگرافهای اخیر آن:

ظفرحسن ایبک می نویسد: «سردارمحمدنادرخان وقتی که بطرف محاذ جنوبی حرکت میکرد، از من خواست تا او را همراهی کنم، اما من درجواب کفتم: این کارتنها بعد ازاجازت مولانا صاحب [مولانا عبیدالله سندی که به حیث وزیرحکومت مؤقت هند به کابل پناهنده شده بود و ظفرحسن ایبک نویسنده کتاب فوق الذکر بحیث سکرتر حکومت مؤقت هند در کابل به صفت پناه گزین اقامت داشت ـ کاظم] ممکن است. من وقتی که این خواهش سپهسالارنادرخان را به مولانا صاحب یادآور شدم، برایم گفت: "توعوض جواب دادن بایست فوراً خواستۀ اورا انجام میدادی."»(صفحه 160)

«سردارمحمدنادرخان همراه با سه غند پیاده، چهارعراده توپ کوچک که بربالای قاطربارمی گردید، دوتوپ هویتزر Howitzerجرمنی و یک دسته از نیروهای ارگ شاهی کابل را ترک گفت و به شهرگردیز که مرکز ولایت جنوبی است، رهسپار گردید. روز بعد من برای اخذ تفنگ و مرمی درخواستی تقدیم داشتم و سه روز بعد سوار براسپ حکومتی عازم گردیز گردیدم و در آنجا با سردار محمدنادرخان ملاقی شدم. او از دیدن ناگهانی من زیاد خرسند گردید.» (صفحه 160)

«چند روز بعداز رسیدن غندهای کابلی به گردیز، تقسیمات شروع شد: اعزام یک غند به وزیرستان و اعزام دوغند به پیوار فیصله گردید، اما آنها بخاطر تحریک بعضی از افسران شریر[؟] در برابر سپهسالار نادرخان و برادرانش علم مخالفت برافراشتند و سپهسالار را قاتل امیر حبیب الله خواندند و بغاوت در برابر آنان، باردیگر چنگ و دندان نمود. اما سپهسالار با بسیارهوشیاری و دوراندیشی فتنه را خاموش ساخت زیرا اگر او چنین نمیکرد، بار دیگر آن سپاهیان او را دراسارت می آوردند و شاید هم او را به قتل می رساندند. (صفحه 160)

«دراین وقت سران قبایل افغان به گردیز آمدند و به خدمت سپهسالار مشرف شدند و آمادگی خود را برای جنگ ابراز داشتند. به این ترتیب در پهلوی نیروهای منظم حکومتی، رضاکاران افغان و عده ای از مهاجران گردآمدند. ازطرف حکومت افغان اسلحه، مرمی، باروت، مواد خوراکی و پول نقد تهیه و جهت ارسال به گردیز آماده گردید. افراد یادشده به قبایل جنگجو منسوب و تعداد ایشان از سپاهیان نیروهای حکومتی بیشتر بود، اما طوریکه بعداً در میدان عمل ثابت شد، این مردم به دسپلین عسکری باور نداشتند و از همین رو در میدان جنگ از ایشان سودی عاید نگردید....قبایل منگل و جدران از جمله قبایل مشهور افغان بودند، سرکرده قبیله جدران ببرک خان نام داشت که همراه با فدائیان خود به گردیز آمد و در قلعه گردیز مهمان سپهسالار بودند.» (160 ـ 161)

«سردارمحمدنادرخان تقریباً 20 روز در گردیز اقامت کرد، هدف ازین قیام آمادگی رزمی و گفتگو با سران مختلف قبایل بود تا معلوم کند که به چه تعداد افراد رضاکار را میتواند فراهم کند و به چه تعداد را میتواند به میدان جنگ اعزام دارد و بایست چقدر کمک مالی با ایشان کرد. برعلاوه باید او این مدت را درگردیز سپری می نمود تا سردارعبدالقدوس خان به قندهار مواصلت می ورزید و آمادگی نظامی می گرفت. صالح محمد خان قبل ازهمه به محاذ خود رسیده بود. آمادگی های او به آسانی سروصورت یافته بود، زیرا فاصله میان کابل و جلال آباد کوتاه بود و وسایل جنگی هم به آسانی و بزودی به او می رسید.»(162)

«درآغازماه می 1919 سپهسالارمحمدنادرخان قبل از ترک گردیز، برادرش شاه ولی خان را به فرماندهی شهر"ارگون" منصوب و او را بدانصوب اعزام داشت، همزمان با آن برای انگیزه آفرینی جهت اشتراک درجهاد بردارکوچک حضرت صاحب شوربازار[؟] ازطرف امیرامان الله خان فرستاده شد تا مردم را به جهاد فراخواند، اما بعدهای معلوم شد که او جز به شکم پروری خودش، کار دیگری در میان مردم و مریدانش انجام نداد[؟].... سپهسالار برادرش شاه محمود خان را به فرماندهی محاذ "پیوار" مقرر داشت و عبداللطیف مهاجر را به معیت او فرستاد.... روز دیگر سپهسالار همراه با نیروهای رزمی اش گردیز را ترک گفت و بسوی سرحد رهسپار گردید، بقیه اردوی شاهی و اندکی پیش از سپاهیان یک غند، دوتوپ هویتزر جرمنی را که افغانها آنرا توپ های "هژده پنی" می خوانند و چهار پایه توپ قدیمی که برقاطر حمل میگردید، این لشکر را همراهی میکرد.» (164)

«لشکر پس ازطی گردیز جهت سپری کردن شب، خیمه های خویش را نصب کردند، خیمه سپهسالار بسیار بزرگ و از سه حصه تشکیل یافته بود. او خود درحصه ای که بطرف راست ورودگاه خیمه قرار داشت، استراحت میکرد. از حصه میانی آن محافظش پهره داری میکرد و حصه طرف چپ آن برای استراحت من تعیین گردیده بود. تاقبل از رسیدن به نبردگاه "تل" در طول راه همین رسم معمول بود.....سپهسالاربرمن اعتماد کرد و مرا درخیمه خویش جای داد و من ممنون اوهستم وبه اساس مهربانی او بود که افسران افغانی برمن اعتمادشان حاصل گردید و من اعتبار بیشتر کسب نمودم. بعدها اگر از جمله آن افسران می خواست تقاضایی از سپهسالار نماید، از طریق من عریضه شان را به سپهسالار تقدیم میداشتند.... دراین مرحله من جهت گزارش از حالات جنگ در هرهفته دوسه مقاله می نگاشتم و جهت چاپ به "سراج الاخبار" [آنوقت سراج الاخبار دیگر چاپ نمی شد، بلکه جای آنرا "امان افغان" گرفته بود] می فرستادم و به این وسیله مردم درکابل از حالات سنگرگاه ها اطلاع می یافتند و در حقیقت من به حیث خبرنگار افتخاری نیز وظیفه انجام میدادم. اما نوشته های من از زیر نظر سپهسالار می گذشت.»(165)

«لشکرهمه روزه به سیر خود ادامه میداد تا اینکه شش روز بعد به "متون" که مرکز ولسوالی خوست است رسید. پس ازسپری کردن یک شب در آنجا به ما خبر رسید که جنرال صالح محمد خان بدون استشاره با مولانا صاحب که ازطرف حکومت افغانی به آن حکم داده شده بود، درتورخم بالای چشمه متنازع فیه که در مرز افغانی درابتدای درۀ خیبرقرار دارد ، حمله کرده است و مجاهدین همراه او بر "لندی کوتل" تسلط یافته، پشاور را محاصره کرده اند. اگرچه شنیدن این خبر از یک طرف موجب مسرت ما گردید اما ازطرف دیگر به ما این اندیشه پیدا شد که جنگ در محاذ جلال آباد وقتی آغاز شده که هنوز لشکرمحاذ جنوبی درفاصلۀ سه چهار روز قرار دارد و درعین حال فرمانده محاذ سمت غربی تا اکنون به قندهارنرسیده است. این عمل پلان رزمی طرح شده را سراسربرهم میزند و انگلیس بصورت جدا جدا برهمه محاذ ها حمله برده لشکرافغانی را شکست میدهد. همراه با این اندیشه این حرف نیز موجب قلق[نگرانی واضطراب] محمدنادرخان شد که قبل ازحملۀ او به هندوستان، صالح محمد خان که زمانی معاون او بود، بر اوسبقت جسته است.» (166)

«روز دیگر به "متون" رسیدیم، سپهسالار تصمیم گرفت تا ده روز درآنجا سپری کند و درآن ده روز به تهیه حیوانات بارکش که جهت رسیدن به محاذ ضروری بود، پرداخت و وقتی ما در متون بودیم خریطه ای [نقشه و پلان محاربوی] که مبین موقعیت لشکر انگلیسی بود، بدست سپهسالار رسیده بود، خریطه مربوط تل بزرگتر بود، بخش این خریطه نظامی که به تل ارتباط داشت، انلارج [بزرگ] شده بود که تفصیلات مواقع کوچک آنهم به خوبی به نظرمیرسید و درآینده جنگ این خریطه به لشکرهای افغانی بسیار کارآمد ثابت شد.» (167) [اینکه این نقشه مهم استراتژیک "تل" را با جزئیات آن کی وچگونه به سپهسالار رسانیده بود، خود یک سؤال مهم است، مگرآنکه انگلیسها خود شان این کار را کرده و سپهسالار را از جزئیات موضوع آگاه ساخته باشند ـ کاظم]

«درمتون روزدیگربه ما اطلاع رسید که قبایل وزیری ومسعود بر"وانه" و سایرحصارهای انگریزی حمله کرده است، ملیشیای سرحدی مقیم در وانه قلعه را خالی کرده، برخی به خانه های خود برگشته اند و تعدادی هم به نزد سردارشاه ولی خان رفته و برای اواسلحه خویش را تسلیم داده اند. قبایل وزیری و مسعود همچنان لین های تیلفون و پایه های آنرا ویران نموده سبب هراس و بیم آنان شده اند، سپاهیان ملیشیا و مجاهدین سرحدی پس ازاین درهمی و برهمی جهت اخذ انعام به [طرف] افغانستان آمدند.»

«درمتون از آمدن ما سه روز سپری می شد که ازطریق کابل از اوضاع دگرگون محاذ جلال آباد بصورت رسمی اطلاع آمده برای ما آشکار گردید که صالح محمدخان قبل از اینکه ازطرف کابل اعلان جنگ صورت گیرد، در تورخم بریک چشمه متنازع فیه به تاریخ 2 می 1919م با انگریز ها به جنگ آغاز کرده است. انگریزها طیاره ای را فرستاده برلشکر او دو بم ریخته اند که به این ترتیب پاهای او زخمی گردیده است و صالح محمدخان "پای ما شهید شد" گفته سنگر را ترک و به قسمت "دکه" عقب نشینی کرده است و لشکرخود را بدون سر و سردار یافته میدان را ترک گفتند. نیروهای پیشقراول انگلیسی آنها را تعقیب کرده و دکه را متصرف شدند. مردم جلال آباد ازاین شکست گمان کردند که حکومت سرنگون خواهد شد. ازهمین رو آنها به شهرجلال آباد آمده به چور و چپاول پرداختند.... همراه با این خبر رسمی، امیرصاحب سپهسالار محمدنادرخان را نیز فرمان داده بود که فوراً حرکت کرده به هندوستان حمله نماید تا نیروهای انگلیسی از دکه پیشروی نکرده به جلال آباد تسلط نیابند.»(168)

«با اطلاع ازاین خبر سپهسالار و همه افراد همراز او که من نیز درجمله بودم، نهایت متأثر گردیدند، زیرا ازین قضیه برمی آمد که همه برنامه های جنگی با خاک یکسان شده است. اما این خبر از سایر لشکریان، افسران و کارمندان ملکی بصورت کامل پنهان نگهداشته شد و روز دیگر به لشکر فرمان داد تا به سوی مرز حرکت نمایند.»

«قراین میرساند که انگلیسها درآن روزگار، کاملاً حواس باخته بودند، آنها نه اطلاعات مقدماتی از نقل و حرکت لشکر افغانی داشتند و نه بوسیلۀ جاسوسان خود از حالات اصلی افغانستان می توانستند معلومات بدست آورند و بخاطر شورش در پنجاب دست و پای خود را گم کرده بودند، ورنه اگر اندک از جرآت کار میگرفتند، می توانستند بعد از تسلط دکه، جلال آباد را به آسانی متصرف گردند و در وقتی که سپهسالار سوی محاذ سمت جنوبی به حرکت شروع کرد، می توانستند براو نیز حمله کنند و لشکر او را شکست دهند، زیرا لشکر افغانی نه کدام تجربه جنگی داشت و نه از دسپلین و نظم و نسق نظامی درمیان شان نام و نشانی بود. قرارگاه های ملیشیای سرحدی که با افغان ها همکاری خود را اعلان کردند، باعث هراس بیشتر انگریزها گردید.» (169) [انگلیس ها ازهمه جریانها آگاه بودند، ولی حمله به جلال آباد را لندن اجازه نداد، زیرا این حمله جنگ عیار را با افغانستان معنی میداد و وزیر دولت انگلیس درامور هند برجدیت پیشنهاد ویسرای هند شرح و تفسیر داده گفت: این اقدام سبب جنگ میگردد و چنان اقدام برتانیه را در افغانستان برای مدت طولانی مصروف می سازد وعساکر برتانیه درمیان آتش حملات خصومت آمیز قبایل خواهد سوخت.....، دیده شود آدامک 141]

(ادامه دارد)