بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 26 جنوری 2022

(بخش شانزدهم)

تا چه حد فتح "تل" بوسیلۀ سپهسالار محمدنادرخان یک واقعیت عینی بود؟

نگاهی به چگونگی حمله بر"تل"، طوریکه ظفرحسن ایبک آنرا شرح میدارد، میتواند ما را به واقعیت موضوع بیشتر آشنا سازد و بربسا ادعاهای قبلی خط بطلان بکشد. او درادامه می نویسد: «سپهسالار محمدنادرخان در متون خریطه ای جنگی را که من آماده کرده بودم، مطالعه و بررسی کرد و براساس آن برنامه رزمی خویش را بنا نهاد، ولی موضوع را به کسی نگفت.... روز بعد لشکر افغانی به روستای کوچک مرزی رسید که فاصلۀ آن با پایگاه انگریزهای مستقر در تل و میرام شاه فقط یک روز پیاده راه بود...شامگاهان سپهسالار مرا و حضرت شوربازار را فراخواند و درمورد برنامه رزمی که آماده نموده بود، رأی ما را خواست... سپهسالار درعوض اینکه با افسران نظامی خود مشوره و برنامه جنگی خویش را آماده کند، خودش به تنهائی برنامه جنگی را ریخت و در مورد خوبی و خرابی آن از من که با هنر رزمی هرگز آشنا نبودم، خواهان مشوره و رأی شد وافسران خویش را به صورت کل بی خبر نگهداشت. هدف او این بود تا برانگلیس ها حمله غافلگیرانه نماید و کسی برنامه هایش را به اطلاع دشمن ندهد ...بر رازداری من و حضرت صاحب اعتماد بیشتر کرد. سپهسالار در توضیح برنامۀ جنگی اش گفت [پرسید]: حملۀ بنیادی را بر تل باید انجام داد و یا بر میرام شاه؟ تصمیم برآن شد که باید با تمام نیرو بر"تل" حمله صورت گیرد و دراینصورت میان لشکریان انگریزی مستقر در کوهات و پیوار شق [دوپارچگی] پدیدار میگردد و امکان حمله انگریز برکابل کاملاً مرفوع میشود.(شرح مزید در صفحه170 ـ 171)

«روزدیگر(27 می) سپهسالارصبحگاهان همراه با تعداد زیاد لشکربه طرف تل حرکت کرد.... هنوز فاصله ای را طی نکرده بودیم که با یک سپاهی برخوردیم که حامل پیام عبداللطیف خان برای سپهسالاربود [موصوف قبلاً طرف تل با یک دسته سپاه رفته بود تا برای ورود قوای اصلی به حفر مواضع دو عراده توپ بپردازد]. سپاهی برای ما گفت: مجاهدین منگل بدون اجازت به شهر تل حمله کردند و شهروندان تل ازآنان به گرمجوشی استقبال نمودند. با جود آن درشهربه خاطر چور و چپاول، انگریزها بالای مجاهدین آتش گشودند، بناءً عبداللطیف خان به خاطر حفاظت مجاهدین دستور داد تا گلوله باری توپ ها برمواضع توپ های انگریزی آغازگردد. چون توپها از نوع قدیمی بودند و نمی شد ازموضع مستور به دور از دید دشمن آن را فیر کرد، گلوله توپهای انگریزی بریک پایه توپ ما اصابت کرد، توپ ازکار ماند و توپچی افغان نیز زخمی گردید. چون مرهم و بنداژ در دست نبود، سپاهی زخمی درحالت زار قرار دارد. لشکر نیز شکست خورده و به عقب نشینی از سنگرهای خود آمادگی میگیرد.» (172 ـ 173)

سپهسالارباشنیدن این پیام به دو سوار محافظ خودهدایت داد تا پیام او را به لشکر رسانیده و لشکر به راه پیمائی ادامه دهند وبه عجله خود را درمحاذ جنگ برسانند؛ محافظان امرسپهسالار را قبول نکردند و گفتند که وظیفه آنها فقط حفظ جان سپهسالاراست وبس. وسپهسالار شخصی دیگری را فرستاد و لشکر پس ازسه ساعت یعنی بعد ازظهر به محاذ رسید. سپهسالار دستورداد که سپاهیان اردوی شاهی به کوه ها بالا شده هرگاه نیروی انگلیسی را دیدند، برآنها آتش بکشایند. این بارسواران اردوی شاهی همان بهانه را پیش کشیدند که قبلاً آورده بودند و از فرمان سپهسالار انکار ورزیدند. ظفرحسن، پادشاه میرخان و محمد یوسف خان حاضر شدند این وظیفه را بدوش بگیرند و رهسپار کوه شدند. ظفرحسن می نویسد:«فضل خدا بود که نیروهای انگلیسی درکناره دریای کُرم توقف کرد و بطرف ماها پیشروی ننمود و اگربه پیشروی ادامه می دادند، حتماً سپهسالار را با جمله سپاهیان به اسارت میگرفتند.» (شرح مزید 174)

«درهنگامی که اطمینان بردل های ما حاکم شده بود، از کوههای دور دست، جم غفیری را دیدیم که از دریای کُرم بطرف سرحد افغانی می آیند. بسوی شان سوار فرستاده شد تا احوال آنها را بیاورد. سوار برگشت و خبر آورد که مجاهدان قبیله های منگل و جدران اند که همراه با مقادیری از رخت سوی منزل خود رهسپاراند.» سپهسالار تعدادی از آنها را دوباره به طرف سنگر سوق داد و اما «پس ازتحقیق واضح شد که وقتی قبیله های جدران و منگل بطرف شهر پیشقدمی میکردند، افسران انگلیسی ازاطراف پایگاه های شان برآمده به قلعۀ تل پناه بردند و بدین ترتیب راه شهر به روی مجاهدین باز گردید. وقتی مجاهدین به شهر وارد شدند، اهالی تل با گرمجوشی از آنها استقبال کردند و برای شان شربت و ماست دادند.» (صفحه 175)

مجاهدین گمان کردند که جهاد پایان یافته و به دکانها حمله کردند و تکه را برداشته بصوب خانه های خود براه افتادند. شهروندان تل از این رویه مجاهدین متأثر شدند و همه دکانهای خود را بستند و بدین ترتیب نان و غذا برای مجاهدین دشوار گردید. دراین روز نزدیک عصر بخش اعظم لشکر افغانی به میدان جنگ رسید و تا شامگاهان خیمه های خود را نصب کردند و به پختن غذا مبادرت ورزیدند. (شرح مزید، صفحه 175 ـ 176)

«روزدیگر توپ های "هویتزر" جرمنی بربالای پیل ها بارشده به سنگر رسانیده شد، سپهسالار برای من گفت به اساس همان خریطه ای که در متون آماده شده است، فاصله میان این سنگر و قلعۀ تل را محاسبه نمایم [درحالیکه ظفرحسن صریحاً اعتارف کرد که هیچ آگاهی از امور نظامی نداشته است]. من با رجوع به خریطه، فاصلۀ آنرا به مایل و گز گفتم، سپهسالار گفت آنرا به متر تبدیل نمایم، زیرا که فاصلۀ انداخت این توپ به اساس متر محاسبه شده است و توپچی ها از عملیه تحویل [ازگزبه متر] بصورت کل بی خبر بودند و نمیتوانسند به اساس خریطه فاصلۀ میان دو محل را تعیین نمایند. توپ درعقب کوه و دور از دید دشمن درموضعی جای داده شده بود و از همینرو قلعه تل که هدف گلوله باری بود، به نظر نمی آمد و بایست میل توپ از موضع مستور به سوی قلعه گشتانده می شد. توپچی این مسأله را هم نمیدانست. ازاین نافهمی افسران من دریافتم که سپاهیان افغان در وقت آرامی تعلیم رزمی ندیده اند... از همینرو سپهسالار شخصاً توپ را به قعه تل نشانه گرفت و آتش کرد. مرمی توپ [تصادفاً] درست برقلعۀ اصابت کرد و چون فاصله دقیقاً اندازه گیری شده بود، اولین گلوله برگدام قلعه اصابت کرد، باروت و توده های کاه ذخیره شده همه آتش گرفت و از قلعه ستونی از دود سیاه به آسمان بلند شد. مجاهدین با دیدن این وضع به قرارگاه های گرد و نواحی شهر که هنوزهم در تصرف انگریزها بود، حمله کردند، لشکر از دیدن این منظره از خوشی در جامه نمی گنجید. چند گلوله دیگر نیزبه سوی قلعه آتش شد. چون باروت و گلوله آن اندک بود و امید آمدن مهمات نیز ازکابل نبود، از همینرو فیرآن توقف داده شد.» (صفحه177)

«فرمانده انگریز پس ازاین گلوله باری، هواپیمایش را دستور داد تا سنگر توپ را دریابد، هواپیما به سوی محاذ ما حرکت کرد و از بالای ما گذشت، اما نه موضع توپ را یافت و نه سنگرهای لشکر ما را سراغ کرد بناءً برما بم فرو نریخت و بطرف سرحد افغانی پیش رفت و چند دقیقه بعد ما صدای افتادن بم ها را شنیدیم. وقتی شامگاهان به اردوگاه آمدیم، برای ما معلوم شد که آن هواپیما با دیدن خیمه ها چند بم برآن افگنده است که دراثرآن چند مهتر و چند آشپز اردوگاه زخمی گردیدند.... روز دیگرچند گلوله به استقامت ازتوپ های جرمنی هویتزرآتش شد و لشکر به محاصره قلعه دست یازید، اما اینکار ها قرین موفقیت نگشت و امیدی هم به تسلیم شدن افرادی که در داخل قلعه بودند، محسوس نبود و بمباری درآن روز ادامه یافت و وقتی هوا پیما بر سرآنها پرواز میکرد، همه کار و بار خویش را رها میکردند و می گفتند: "جهاز راغی.. جهاز راغی".»(شرح بیشتر 178)

«روز سوم جنگ سپهسالار مرا جهت راضی ساختن لشکریان انگلیسی به تسلیم شدن جانب تل اعزام داشت. من با خود پرچم سفیدی را حمل کرده بطرف قلعه بردم تا با فرمانده انگلیسی مذاکره و او را درامرحوالت[تسلیمی] قلعه "تل" به لشکرافغانی راضی سازم. من داخل شهر شدم؛ همه دکانها مسدود بودند، درشهرنه تنها لشکریان، بلکه اهالی نیزبه خاطرنبودن مواد اولیه زندگی درمضیقه قرار داشتند. من بوسیلۀ رهنمای خود تاجران و صاحب رسوخان شهر را فراخوانده به آنها اطمینان دادم که به جان و مال شان هیچ زیانی نخواهد رسید....به این ترتیب نخست دکان های خوراکه فروشی و سپس همه دکانهای بازار باز گردیدند و زندگی روال عادی اش را گرفت..... اما سپاهیان داخل قلعه به مقابله ادامه میدادند وبرعابرین آتش می گشودند. ازهمینرو آمد و رفت میان محاذ ما و شهر با امن واطمینان صورت نمیگرفت و من به سپاهیان پاسگاه اطلاع فرستادم که اگرآنها خویشتن را تسلیم ما نمایند، مورد عفو قرارخواهند گرفت واسلحه شان به خود شان واگذار خواهد شد و مورد توبیخ قرار نخواهند گرفت. سپاهیان برخی از پاسگاه با اسلحه خویش نزد ما آمدند و من آنها را به خدمت سپهسالار اعزام داشتم. اما سپاهیان سایر پاسگاه ها که به قلعۀ تل نزدیکتر بودند، پاسگاه شانرا ترک گفتند و به داخل قلعه پناه بردند. من شب هنگام درشهراعلان منع رفت و آمد نمودم و مردم را بدون اجازت از بیرون شدن خانه های شان منع کردم تا در تاریکی شب فتنه و فساد رونما نگردد...درحصص مختلف شهر پهره مقرر داشتم تا شب گزمه نمایند... و به این ترتیب من در نخستین شهر آزاد هندوستان نخستین اداره چی ملکی آن مقرر گردیدم و به خاطر همین نظم و انضباط در آن شب کدام حادثه ای رخ نداد.»(179 ـ 180)

«روز دیگرسپهسالار ازهمه سنگرها بازدید به عمل آورد و دستور داد که با مشاهده اشاره مخصوص همه یکدم به قلعه گلوله باری نمایند و بعد ازظهرگلوله باری انجام یافت و پس از یک وقفه بار دیگر شروع شد، اما نتیجه ای مطلوب ازآن بدست نیامد و مجاهدین نتوانستند داخل قلعه گردند. بعد از ظهر سرک میان کوهات و تل بوسیلۀ هواپیماهای انگلیسی بمباردمان گردید. درآغاز هدف آنرا ندانستیم، اما بعد ها ما ازکوه های اطراف توسط دوربین های دریافتیم که از این سرک یک تعداد سواران بسوی قلعه روان هستند. برای ما معلوم شد که برای لشکرانگریزمستقر درقلعه همان کمکی رسید که انتظار آنرا می کشیدند و به امید آن به پرچم سفید صلح ما کدام اهمیتی ندادند و از تسلیمی اسلحه خود امتناع ورزیدند....قبل ازشام همان روز من مشاهده کردم ماشیندارهایی که به خاطر گلوله باری برپاسگاه های قلعه بسوی دریای کُرم فرستاده شده بود، برقاطرها بار شده، از راه دره های کوهستانی باردیگر می آیند. من آن سپاهیان را توقف دادم و کوشیدم ایشان را به حرکت دوباره بصوب محاذ اعزام دارم، اما وضع آن سپاهیان به اندازه ای تغییر یافته بود که اگر من اندکی بیشتر اصرار می کردم، شاید آنها برمن شلیک میکردند. من مشاهده کردم که عقب نشینی سپاهیان ازسنگر پایان یافت. به خاطر رساندن این خبر در جستجوی سپهسالار شدم، سرانجام در نماز شام نزد او رسیدم و از ایشان دریافتم که همه سپاهیان پیاده انتهای دریای کُرم و سپاهیان مسلح ماشیندارها و توپها را در سنگرهای خود گذاشته و از دستور افسران خویش سرکشی نموده به طرف اردوگاه حرکت کرده اند. باقی لشکر با دیدن این وضع مورال خود را ازدست داده و هرکس خودسرانه جهت عقب نشینی بطرف مرز افغانستان آمادگی گرفته است. حتی عده ای از سپاهیان بالای قاطران که برای حمل و نقل اسلحه تخصیص یافته بودند سوار شده راه افغانستان را در پیش گرفتند و وسایل جنگی را با سایر ابزار که بایست قاطرها حمل میکردند، درعقب خود به جا گذاشتند.» (181 ـ 182)

«رضای الهی همین بود که شام 27 می ازکابل فرمان امیرصاحب(امیرامان الله خان) مبنی برمتارکه جنگ با انگریزها برسد. درفرمان آمده بود که انگریزها آزادی افغانستان را پذیرفته اند. اما درعوض روی عقب نشینی لشکرافغانی تا فاصله دورتر ازبیست مایل ازمرز به توافق رسیده اند، بناءً نیروهای رزمی افغانی که زیرفرمان شما قرار دارند، فوراً سرزمین هندوستان را ترک بگویند و به طرف مرز حرکت کنند و بیست مایل دورتر از سرحد بیایند.»(183)

«با آمدن این فرمان برفرار وعقب نشینی و شکست سربازان ما که خودسرانه به آن دست یازیده بودند، پرده افتاد. سپهسالار به اساس حکم امیرصاحب ازیک طرف به لشکر دستور داد تا به طرف مرزحرکت کند و ازطرف دیگر مرا دستور داد تا به فرمانده انگریزها درتل نامه ای به زبان انگلیسی بنویسم و آنرا بدست معتمد خویش که تصادفی [؟] به تل آمده بود، گسیل داشت. در نامه عنوانی فرمانده انگریزها آمده بود که میان حکومت های افغانی و انگلیس متارکه صورت گرفته است و امروز (اول جون) نیز از دوازده بجه شب درین محاذ آتش بس نافذ میگردد.....»

«مردم خوست ازین وضع درهم و برهم [لشکر که روبه فرار گذاشته بودند ـ کاظم] آگاهی نیافتند و نه موضوع در حلقات رسمی کابل نفوذ کرد. همه گمان میکردند که لشکر درتل به پیروزی دست یافته و صرف به اساس فرمان امیرصاحب عقب نشینی صورت گرفته است. ازخوش قسمتی سپهسالار صاحب و کَرَم و عنایت خداوندی که شامل حال او گردید، این شکست درانظار مردم رنگ فتح و پیروزی را به خود گرفت و برعزت او افزود.»(صفحه 184) [آنچه با حروف درشت نوشته شده از این قلم است]

سپهسالارطبق فرمان مرکز قوای خود را به بیست مایل از خط سرحدی بیرون کشید، ولی به دلیلی اهمیت استراتژیک پیوار که حمله به کابل ازآنطریق به سهولت ممکن بود، ازاجرای امر مرکز خودداری کرد، چنانچه ظفزحسن ایبک می نویسد: «سپهسالار به امیرصاحب نامه ای فرستاد که درآن نوشته بود: به استثنای پیوار نیروهای افغانی از همه محاذ ها به فاصلۀ بیست مایل از مرز عقب نشینی کردند، اما از پیوار یک قدم هم عقب نخواهند رفت. اگر با وجود آن امیر صاحب و کابینه وی به عقب نشینی نیروهای رزمی از پیوار اصرار دارند، او این حکم را نمی پذیرد و نتیجۀ ننگین این عقب نشینی را نمی تواند برذمت خود گیرد. بناءً ترجیح میدهد از عهده اش استعفا دهد تا فرمانده دیگری بیاید و جای او ربگیرد و این حکم را عملی سازد.» (صفحه186)

سپهسالار برای قناعت دادن امیر یک هیئت سه نفری را به شمول ظفرحسن ایبک وظیفه داد تا به کابل برود و موضوع را به امیر تشریح نماید. ظفرحسن ایبک می نویسد: «روز سوم ما به کابل رسیدیم و درهمان روز به حضور امیرصاحب باریاب شدیم....استحکام سنگر های پیوار را برای امیر صاحب بیان کردیم و به کمک خریطه و میز ریگی اهمیت منطقه را واضح نمودیم و عرض کردیم تا وقتی کوتل پیوار دردست ما باشد، انگریزهیچگاه ازطریق خشکه نمی تواند برکابل حمله کند و ازحملات هوائی نباید بیم داشت. اما اگر ازپایگاه پیوار نیروهای ما عقب نشینی کنند، اینکار یک اشتباه بزرگ نظامی خواهد بود. بنابرآن باید پیشنهاد انگریزها دراین ارتباط بایست رد گردد....» (صفحه 188)

این نگرانی سپهسالار بیمورد بود، زیرا انگلیس ها درنظر نداشتند ازطریق محاذ جنوبی و کوتل پیوار به کابل حمله کنند، برعکس آنها با تمرکز جدی قوا درمحاذ خیبر میخواستند نخست به جلال آباد و سپس کابل را زیرفشار قراردهند، اما دولت انگلیس به دلایل مختلف با این نظر حکومت هند برتانوی موافق نبود و اجازه نداد تا قوای انگلیسی ازمحل اشغالی "دکه" در خاک افغانستان فراتر قدم گذارد.

(ادامه دارد)