(بخش بیست و چهارم)
انگیزه ها و علل برهم خوردن فضای اعتماد بین شاه و سپهسالار:
اینکه چرا و چگونه حسن نیت شاه امان الله در حق سپهسالارو خانواده او به کدورت بین آنها مبدل گردید و موجب برکناری ویا استعفی سپهسالاراز مقام وزارت حربیه شد و به حیث وزیرمختار افغانی به پاریس اعزام گردید و نیز پس از مدتی او از آن مقام نیز کناره گرفت و به جنوب فرانسه بطور شخصی اقامت گزین شد و اینکه چرا چند تن از برادرانش نیز با او پیوستند و تا سقوط سلطنت امانی دور از وطن ماندند و ضمناً به فعالیت های خصوصی درآنجا اقدام کردند و چرا با آغازغایلۀ سقوی که هنور شاه درقندهار بود، آنها از طریق هند به وطن برگشتند و درساحات جنوبی کشور به مبارزه علیه سقوی پرداختند تا بالاخره به کابل تسلط یافتند و سپهسالار محمد نادرخان اعلام سلطنت کرد، همه مباحثی را تشکیل میدهند که شرح آن طی چندین بخش بعدی تقدیم خواهد شد.
دراین بخش کوشیده میشود بطور مختصر برانگیزه ها و عللی برهم خوردن مناسبات بین شاه امان الله و سپهسالار و خانواده او روشنی انداخته شود و این سؤال که آیا فقط روابط جاری موجب تکدر فضای اعتماد بین آنها گردید و یا اینکه ریشه های این وضع به سالهای قبل برگشته و اساساً برمحور پلانهای بزرگترعلایق انگلیس ها درجانشین ساختن خانواده سلطان محمد خان طلائی بجای خانواده امیردوست محمد خان از مدتها قبل می چرخیده است، بخصوص آنکه انگلیس ها ازهمان دوران شهزادگی با امان الله خان عین الدوله و افکار اوموافق نبودند و نمیخواستند او بجای پدرش بقدرت برسد و بازهم بعد از رسیدن به سلطنت استقلال خواهی او و استفاده از شیوه های نظامی و سیاسی برمنافع انگلیس در منطقه سخت لطمه وارد کرد و از شاه امان الله غازی یک قهرمان درجهان ساخت وتحمل این وضع برای انگلیسها بخصوص در حفظ منافع شان درهند دشوار بود. لذا انگلیس ها برتلاشهای خود به اشکال مختلف مستقیم و غیرمستقیم افزودند تا دورۀ امانی را هرچه زودتر سقوط دهند وبا رویکار آوردن شخص مطلوب خود از همان روزهای اول جدی تر وبطور بسیارماهرانه دست بکارشوند. به این اساس میتوان گفت که ایجاد اختلاف بین شاه امان الله و سپهسالار محمدنادر خان نیز ازهمین پلان ریشه میگیرد.
چنانچه در مباحث قبلی به تفصیل بیان گردید، انگلیسها که درعصر سراجیه اوضاع افغانستان را به وسیلۀ گماشتگان خود به دقت زیرنظر داشتند و ازاختلافات فکری بین رقبای قدرت درداخل خانواده سلطنتی و اعیان و بزرگان دربار آگاه بودند، وقتی متوجه شدند که موقف امیرحبیب الله خان دربین مردم روبه ضعف است و حتی مخالفان دوبار تصمیم به کشتن او گرفته بودند، نگران اوضاع شدند. انگلیس ها میدانستند که از جمله کسانیکه پس ازامیر احتمال بقدرت رسیدن شان از همه بیشتر است همانا سردارنصرالله خان نائب السلطنه و شهزاده امان الله خان عین الدوله میباشند که هردو از جملۀ مخالفان سیطره انگلیس درافغانستان محسوب می شدند. انگلیسها دربین دو جانشین قوی امیر راهی دیگرنداشتند، جزاینکه ازبین آنها یکی را برای آینده انتخاب نمایند. آنها میدانستند که شهزاده امان الله خان جوان جدی و صاحب اندیشه ملی است که درصورت رسیدن بقدرت نه تنها در برابرانگلیسها جهت استرداد استقلال قدعلم خواهد کرد، بلکه افغانستان را به سمت یک تحول نوین سوق خواهد داد و دست دوستی به نظام جدید سوسیالیستی در روسیه درازخواهد کرد و درتضعیف موقف انگلیسها و در راه آزادی هند خواهد کوشید.
با این نگرانی و اندیشه انگلیس ها دراین فکر بودند که بقدرت رساندن سردارنصرالله خان نائب السلطنه را با وجود ضدیتش دربرابر خود مرجح دانند، بخصوص اینکه چون او مرد بامعرفت و اما نسبتاً ضعیف الاراده و فاقد شهامت وشجاعت بود، چنانکه بعداً دیده شد اودرظرف شش روز امارت خود با احساس کوچکترین فشارسه بار خواست خود را ازسلطنت خلع کند و نیز نظر به تعصب دینی هیچگاه بسوی روسها تقرب نخواهد جست وبه همین دلیل خواستند قبل از آنکه شهزاده امان الله خان به این مقام دست یابد، سردارنصرالله خان نائب السلطنه را به امارت افغانستان برسانند و اما در کنارش سپهسالارمحمد نادرخان، برادران و بنی اعمامش را جا دهند و قدرت نظامی را کلاً در حیطه نفوذ آنها درآورند که دراینصورت برای مدتی نام از نصرالله خان و کام از خانواده مصاحبان و در راس شان سپهسالارمحمد نادرخان باشد.
اما چرخ روزگاربه گونه دیگربه حرکت افتاد و شهزاده امان الله درکابل به سلطنت رسید، امیر نصرالله خان بعد شش روزامارت از سلطنت به نفع امان الله خان استعفی داد و عساکر در جلال آباد به خونخواهی امیر شهید شوریدند و نادرخان و تعدادی ازخانواده او را اسیرگرفتند و در صدد قتل آنها برآمدند، ولی شاه امان الله به یاور محمود خان هدایت داد که سپهسالار را با خانواده اش به بهانه محاکمه ازچنگ عساکر رهانیده و تحت الحفظ روانه کابل سازد و از کشتن نجات دهد. آنها وقتی به کابل رسیدند برای مدتی زیرنظارت دولت قرار گرفتند، ولی بزودی از زندان رها و در همان روز که سوقیات قوا در سه محاذ جنگ اعلام گردید، شاه امان الله سپهسالار را به قوماندانی قوای محاذ جنوبی با دو برادرش توظیف و مقرر نمود که اینکار را بعضی ها یکی از اشتباهات شاه امان الله میدانند، اما بعضی ها آنرا نمونه آشکار از رأفت ذاتی و حسن نیت شاه امان الله درمقابل این خانواده رقیب و بخصوص شخص محمدنادرخان می پندارند.
به هرحال اینکه در محاذات سه گانه جنگ چه روی داد و در محاذ جنوبی چگونه پیشرفت صورت گرفت، در مباحث گذشته به تفصیل بیان شد، اما بعد ازآنکه بین طرفین متارکه اعلام شد و استقلال کامل افغانستان در مذاکرات راولپندی شناخته شد، به سپهسالار و قوایش امر مراجعت از محاذ جنوبی به کابل داده شد. با آنکه شاه امان الله از جریان رویدادهای عینی در پیشرفت قوا به آنطرف سرحد و واقعیت فتح "تل" آگاهی داشت، ولی وقتی سپهسالار به کابل برگشت او را با مکافات واعزار زیاد بدرقه کرد و برعلاوه ای تقرربه حیث ناظر(وزیر) حربیه، مینار استقلال را نیز به نام او بناء نهاد و برشهرت او افزود، تا بدانوسیله یک قدم سمبولیک را برای اثبات پیروزی نظامی افغانها برانگلیسها درآن جنگ به نمایش بگذارد. سپهسالار که خود از حقایق جنگ میدانست، دربرابر این همه نوازش شاه دروثیقۀ امتنانیه خود نوشت: «فدای پادشاه معظم اعلیحضرت والای غازی شوم. نمیدانم بکدام زبان شکریه آن پادشاه معظم و مهربان را اداء کنم و آن ادای این مرحمت و نوازش بادارمعظم و تاجدار محترم گردد...» و اینکه او سالها بعد به سلطنت رسید، به پاس این مرحمت "بادار معظم و تاجدار محترم" خود چه کرد، سؤالیست که به جواب آن در بخش های بعدی خواهیم پرداخت، ولی دراینجا به ذکر مسایلی پرداخته میشود که دوستی بین شاه و سپهسالار را قدم بقدم جریحه دارساخت و روابط حسنه شان را برهم زد، با این شرح:
1 ـ هنوز جنگ در محاذ جنوبی در جریان بود که انگلیس ها پیشنهاد متارکه و مذاکره را ارائه کردند و شاه امان الله نیز آنرا پذیرفت. سپهسالار براین تصمیم شاه امان الله اعتراض داشت و در نامه خود نوشت که برای این تصمیم باید «وکلای مردم داخلی و سرحدی افغانستان شمولیت داشته باشند و باید ازهرطایفه یک نفر وکیل بحضور طلب گردیده همراه شان حرف زده شود.» (نقل از فرمان مورخ 18 جوزای 1298ش، مندرج کتاب "نگاهی به تاریخ استرداد استقلال افغانستان، وکلیل پوپلزائی، صفحه 82 ـ 83)
نظرخواهی ازوکلای مردم داخل و نیز سرحدی درآن موقع بسیار حساس که باید فوری تصمیم گرفته می شد، کار ساده نبود، درحالیکه قبایل سرحدی درحال پیشرفت بودند و نیز بعضی از پیشوایان مذهبی با متارکه مخالفت میکردند، اما شاه ناگزیر بود هرچه زودتر به درخواست انگلیسها مبنی بر متارکه جواب فوری دهد. دراین حال چون نظر سپهسالار مبنی به نظرخواهی از مردم داخل و قبایل سرحدی در واقع مغشوش ساختن اوضاع و به تعویق انداختن تصمیم شاه امان الله را معنی میداد، لذا شاه نظر سپهسالار را نادیده گرفت و برطبق شرایط متارکه امر به عقب نشینی قوا در 10 تا 20 میلی سرحد افغانی داد.
2 ـ سپهسالارطی این نامه ازشاه امان الله خواسته بود تا او را بریاست هیئت صلح بگمارد و نوشته بود: «حال درباب مجلس صلح عرض میدارم که اگر این قسم شد که آدم بی فکر مقرر شد، سخت نقص میکند، اگرجنگ تعطیل وصورت مکالمه[مذاکره] بازشود، اینقدرعرض میدارم که فدوی دولت را مقررفرمائید که درمسایل صلح نقص کلی نرسد، والا نه بهرقسم که حضورمبارک والا لازم شمرند، عین صواب است.» (متن مکمل فرمان دیده شود ـ مأخذ بالا... صفحه 82 ـ 83)
درادامه این فرمان آمده است: «درباب اینکه معروض داشته اید که اگر همراه نفری صلح خود من [یعنی سپهسالار] مقررشوم، سرکاروالا هم درین فقره از شما بهترهیچکدام را ندانسته و نمیدانند، لاکن به چند دلیل در این وقت شما را مقرر کرده نمی توانیم: اول ـ اینکه شما درسمت جنوی مصروف کار میباشید...؛ دوم ـ همینکه شما از آنولا خواسته شوید، انگریز واقف شده یقین او حاصل میشود که آنها ازلاعلاجی صلح را قبول کرده اند؛ سوم ـ پریشانی که انگریز دارد ازطرف شما است که یک قلم خاطرجمع شده هرچه دل او بخواهد میکند؛ چهارم ـ تمامی ملکی و نظامی شما پراگنده شده ازین جوش و خروش بازمانده متفرق میشوند و باز جمع شدن آنها امرمحال است؛ پنجم ـ شرایط صلح را که انشاءالله بشرف افغانستان میخواهم، یکی آزادی وزیرستان و مسعود خواهد بود؛ ششم ـ اگردرین وقت مؤقتی متارکه جنگ نشود، در وعدۀ ما خلاف واقع میشود؛ هفتم ـ باید وضعی شود که نفری شما ازجوش و خروش نمانند و جاهائیکه بتصرف شان آمده محکم نگذارند و آینده حمله را معطل بدارند تا معلوم شود که شرایط آنها بکجا قرارخواهد گرفت...» (متن مکمل فرمان دیده شود ـ مأخذ بالاـ صفحه 81 ـ 85)
با آنکه شاه امان الله به دلایل فوق از اشتراک سپهسالاربه حیث رئیس هیئت صلح معذرت خواست، ولی این عقده نزد سپهسالار باقی ماند و در روابط بعدی با شاه اثر منفی گذاشت.
3 ـ با آنکه طبق فرمان مرکز سپهسالارقوای خود را به بیست مایل از خط سرحدی بیرون کشید، ولی به دلیلی اهمیت استراتژیک پیوار که حمله به کابل ازآنطریق به سهولت ممکن بود، ازاجرای امر مرکز خودداری کرد، درحالیکه میدانست که انگلیسها عزم حمله برکابل را ازطریق پیوار در نظر نداشتند و قوای خود را بیشتردرمحاذ مشرقی متمرکزساخته بودند. ظفزحسن ایبک می نویسد: «سپهسالار به امیرصاحب نامه ای فرستاد که درآن نوشته بود: به استثنای پیوار نیروهای افغانی از همه محاذ ها به فاصلۀ بیست مایل از مرز عقب نشینی کردند، اما از پیوار یک قدم هم عقب نخواهند رفت. اگر با وجود آن امیرصاحب و کابینه وی به عقب نشینی نیروهای رزمی از پیوار اصرار دارند، او این حکم را نمی پذیرد و نتیجۀ ننگین این عقب نشینی را نمی تواند برذمت خود گیرد. بناءً ترجیح میدهد ازعهده اش استعفا دهد تا فرمانده دیگری بیاید وجای او را بگیرد واین حکم را عملی سازد.» (خاطرات ظفرحسن ایبک، صفحه186)
اینکار در واقع یک سرپیچی از امر شاه بود و تهدید به استعفی بی اعتنائی سپهسالار را دربرابر هدایت مرکز و شخص شاه امان الله وانمود میکرد و اما شاه این مخالفت سپهسالار را بروی خود نیاورد و تنها به ذکراین مطلب اکتفاء کرد که نباید برای انگلیس ها بهانه سرپیچی افغانها را از شرایط متارکه داد.
4 ـ وقتی شورش مسلمانان هند به حمایت ازترکیه آغاز گردید، نهضت خلافت در ترکیه تصمیم گرفت جمال پاشا (سابق وزیرنیروهای دریایی ترکیه) ـ یکی ازبنیانگذاران "جمعیت اتحاد و ترقی" را به معیت بدری بیگ (سابق افسر پولی استانبول)به کابل اعزام دارد تا در تقویه نهضت مسلمانان هند علیه انگلیسها فعالیت نماید. جمال پاشا درسال 1301 (1920م) به کابل آمد و شاه امان الله از او استقبال کرد و او را در وزارت حربیه به حیث مشاور مقررنمود و او بخصوص درامور تعلیم و تربیه اردو و تشکیل قطعه مشهور"نمونه" نقش عمده بازی کرد. روابط نزدیک او با شاه امان الله این ذهنیت را نزد سپهسالار محمدنادرخان وزیرحربیه تقویه کرد که گویا جمال پاشا جانشین او در آن وزارت خواهد شد. دراین موقع که هیئت انگلیسی بریاست دابس به کابل آمده بود و دورسوم مذاکرات دوستی بین افغانستان و برتانیه جریان داشت و هیئت برتانوی می کوشید تا افغانستان را از عقد معاهده دوستی با روسیه برحذر سازد، جمال پاشا مخالف این خواسته انگلیس ها بود و سعی میکرد تا روابط بین افغانستان و روسیه همچنان حفظ گردد، درحالیکه سپهسالار از امضای معاهده دوستی با برتانیه حمایت میکرد. روابط نزدیک شاه امان الله با جمال پاشا برسوء ظن سپهسالار افزود و فکر میکرد که او دیگر مرد شماره یک اردوی افغانستان نمیباشد و کوشید تا درامور نظامی شیوه نسبتاً خود مختار را درپیش گیرد و به نظریات شاه کمترعطف توجه میکرد. (شرح مزید: مأخذ بالا، صفحه216 ـ 222)
5ـ شاه امان الله متعاقب مقرری سپهسالار به حیث وزیر حربیه از او خواست تا ضمناً به حیث رئیس تنظیمیه به مشرقی رفته با تشکیل جرگه "اتحاد مشرقی" در برج دلو 1298ش بزرگان اقوام سرحدی را به این جرگه بزرگ فرا خواند تا در صورتیکه برتانیه به وعده های خود وفا نکند، اقوام سرحدی مثل سابق کمر دفاع و مقاومت را بسته دارند و ابراز مجاهدت نمایند. اقوام مشمول جرگه به اینکار تعهد سپردند و درپای مصوبه جرگه امضاء و مهر کردند.
در همین احوال شاه امان الله حاضر شد برای مهاجران مسلمان هندی که از ظلم انگلیس ها بستوه آمده و آواره شده بودند، به افغانستان پناه دهد وآنها از راه مشرقی عازم افغانستان شدند و سپهسالار و برادرش هاشم خان با ورود مهاجران هندی مخالفت کردند و نارضایتی خود را ذریعه تلفون به شاه ابراز داشتند، شاه امان الله در جواب شان گفت: «میرود سال قحط و میماند نام نیک افغانستان!» درست بود که ورود تعداد زیاد مسلمانان مهاجرهندی یکدم به افغانستان با بینظمی و مشکلات اقتصادی زیاد توأم بود، ولی شاه میخواست با اینکار بر برتانیه فشار وارد کند تا پلۀ افغانستان را درمذاکرات بعدی با انگلیسها سنگین تر سازد. مخالفت این دو برادربا معضلۀ مهاجران درواقع مخالفت با نظر شاه را بیان میکرد و یک نوع بی اعتنائی دوبرادر را در برابر سیاست شاه نشان میداد که این مخالفت بیشتر به نفع انگلیس های پنداشته می شد. (شرح مزید: وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه...، بخش اول، صفحه 203 ـ 206)
6 ـ شاه امان الله پس ازآنکه روابط سیاسی افغانستان با ممالک خارجی برقرار گردید، خواست توجه را به امور داخلی در ولایات کشور معطوف دارد و برای اینکاردر اواخر برج قوس سال 1300ش از بین وزرای کابینه چند نفر را به حیث رئیس تنظیمیه ولایات توظیف نمود: سپهسالار محمدنادرخان وزیر حربیه را به سمت قطغن و بدخشان، عبدالعزیز خان بارکزائی وزیر داخله را به سمت قندهار، محمدابراهیم خان وزیرعدلیه را به مزارشریف، شجاع الدوله خان وزیرامنیه را به هرات فرستاد؛ همچنان شاه محمودخان را به حیث معاون برادرش محمدنادر خان و محمدهاشم خان برادر دیگر او را قایم مقام وزارت حربیه تعیین کرد.
همزمان با رفتن محمد نادرخان وزیرحربیه به قطغن و بدخشان حرکت باندهای مخالف روسیه در ماورای دریای آمو زیرنام "باسماچی ها" کسب شدت کرده بود، بخصوص بعد از سقوط بخارا و فرار امیر بخارا به افغانستان بسیاری از مالداران و صاحبان نفوذ و سرمایه آنجا از ترس حکومت شوروی فرار کردند و به افغانستان آمدند. محمد رحیم ضیائی در کتاب خاطرات خود می نویسد: «باسماچها از طریق چترال، بدخشان افغانستان و پامیر ازانگلیسها کمک فراوان سلاح و مهمات میگرفتند و پشتبانی می شدند باسماچها با دگروال "بیلی" انگلیس که در آسیای میانه فعالیت میکرد، رابطه داشتند. پس ازانکه انور پاشا درمیان باسماچها درآسیای میانه سربلند کرد، این جنبش به مرحلۀ نوینی گام گذاشت. انور پاشا با تأمین ارتباط با سرکردگان باسماچها به زودی یکی از برجسته ترین سازمان دهندگان و رهبر مبارزه مسلمانان در برابرحکومت شوروی گردید و اعلام داشت که امپراتوری تمام ملیت های ترکی را ایجاد مینماید.»
ضیائی درادامه می افزاید: «زمانی که نادرخان وزیرحربیه بود و همزمان امیرامان الله خان او را رئیس تنظیمیه ولایات قطغن و بدخشان تعیین کرد، دراین مقام نادرخان با انورپاشا رابطه قایم ساخت، هیئتی را در راس محمد انوربسمل با سکه های طلا، البسه و نیز یک دسته افراد مسلح قبایل جنوبی نزد وی فرستاد. انور بسمل که دوست زندان نگارنده [ضیائی] درافغانستان بود، اظهارداشت که البسه و سلاح انگلیسی ازطریق چترال و از جانب انگلیسها مواصلت کرده بود، نادرخان بدون آنکه امان الله خان را آگاه سازد، به ابتکار خودش بدین عمل دست یازید. بعداً نادرخان امان الله خان را در جریان قرار داد. هیئت افغانی از آنجا باز گشت و دسته افراد مسلح به حیث محافظان شخصی با انور پاشا باقی ماندند. قوماندان بلوک، شخصی بود بنام نوراحمد ملقب به "بچه اندر" که مادرش بعد از فوت شوهر به عقد سردارنصرالله خان درآمده بود. پسانترامان الله خان هدایت داد این دسته به افغانستان احضار شود...بعد از کشته شدن انورپاشا و همکارانش باسماچها مجدداً پراگنده شدند، قوای شوروی برعملیات خود افزودند. باسماچها مجبور گردیدند به افغانستان بگریزند.» ( سردارمحمدرحیم ضیائی: "برگهایی از تاریخ معاصر وطن ما"، مترجم از زبان روسی: غلام سخی غیرت، چاپ دوم، پشاور، 2001، صفحه 80 ـ 83)
دراین ارتباط سیدال یوسفزی می نویسد: «[محمدنادرخان] راه ولایات شمالی را در پیش گرفت و در قطغن از سرحدات شوروی بازدید نمود و با مخالفین آن دولت روابطی قایم کرد که نزدیک بود مناسبات دوستانه افغانستان و شوروی را برهم زند. امان الله خان به مشاهده عواقب این اقدامات خودسرانه و ماجراجویانه او مجبور شد شخصاً از راه پنجشیر بسواری اسپ تا کوتل خاواک رفته و نادرخان را که به آنجا احضار نموده بود، نسبت به حرکات غیرمجازش توبیخ و سپس او را به مرکز جلب نماید.» (سیدال یوسفزی: "نادرچگونه به پادشاهی رسید؟"،...صفحه 7 ـ 8)
سیدال یوسفزی در همین ارتباط به یک موضوع دیگر نیز اشاره میکند و می نویسد: «به همین قسم نادرخان در جریان مذاکرات معاهده صلح با دولت برتانیه درکابل مداخلات مغرضانه ضد منافع و شئون ملی افغانها می نمود که مقصد از آن کنار امدن با انگلیس ها و قبول کمک مالی آن دولت در مقابل عدم تصدیق معاهده دوستی و همکاری با اتحاد شوروی بود که این موضوع بطور مفصل در اسناد محرمانه انگلیس ها درج و در کتاب "آتش درافغانستان" اثر خانم ستیوارت امریکائی به آن اشاره شده است و دراثر همین پافشاری نادرخان بود که عبدالهادی خان داوی در مجلس نادر خان را "غدار" خطاب کرد و سروصدا بلند شد تا به وساطت محمود طرزی مشاجره پایان یافت و معاهده صلح مطابق طرح اولی با دولت برتانیه به امضاء رسید. اینوقت بود که امان الله خان نسبت به عزایم نادرخان مشکوک شد.» (مأخذ بالا... صفحه 8)
7 ـ علیا حضرت سراج الخواتین مادرامان الله خان از همان اول سعی داشت تا جهت تقویه موقف پسر خود برای رسیدن به سلطنت، پیوندهای خویشی را با خانواده های سرشناس و صاحب قدرت برقرار نماید و به همین منظور دو دختر خود را درعقد دو برادرمحمدنادرخان، هریک صفیه "ثمرالسراج" را با شاه ولیخان و صفورا "قمرالبنات" را (هرچند دختر اصلی اش نبود و اما او را مثل دختران خود میدانست) با شاه محمود خان در آورد و دختر سومی خود را ملقب به "نورالسراج" با محمدهاشم خان برادر دیگر محمدنادرخان نامزد کرد. اما این نامزدی بعد از مدتی به دلیل گویا معذرت عدم اقتدارجنسی برهم خورد و نورالسراج بعداً با پسرعم خود سردارمحمد حسن خان ازدواج نمود. خانواده مصاحبان از برهم خوردن این نامزدی رنجیده خاطر شدند و مسئولیت اینکار را به بیشتر بدوش شاه امان الله انداختند. محمدنادرخان و بخصوص شخص محمدهاشم خان از این اقدام ناراض و آنرا موجب کسر شأن خانوادگی خود دانستند و همین موضوع موجب بروز خصومت بخصوص بین محمدهاشم خان و شاه امان الله گردید که برعلاوه عوامل و انگیزه های فوق الذکر در روابط باهمی آنها با شاه امان الله اثر منفی بجا گذاشت. (برای شرح دلیل فسخ نامزدی دیده شود ـ وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه..."، بخش اول، صفحه 238 ـ 239)
(ادامه دارد)