بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 12 جون 2022

(بخش پنجاه و ششم)

فعالیت خانواده حضرات شوربازار در دورۀ سقوی:

قبل ازاینکه به بررسی این موضوع پرداخته شود، بیمورد نخواهد بود که راجع به چند شخصیت مهم این خانواده که درجوارمسایل دینی-مذهبی به مسایل سیاسی کشور نیز دست داشتند، بطور بسیار فشرده چند کلمه به عرض برسد: حضرت فضل عمرمجددی ملقب به "شیرآقا" پسر دوم حضرت صاحب قیوم جهان مجددی معروف به حضرت صاحب "شوربازار" کابل بوده و به دلیل اشتراک در جنگ استقلال در جبهه جنوبی، شاه امان الله برادر بزرگش حضرت صاحب فضل محمد مجددی را به لقب"شمس المشایخ" وفضل عمرمجددی را به لقب "نورالمشایخ" مفتخرساخت. بعداز آنکه حضرت شمس المشایخ(پدرحضرت میا معصوم مجددی وپدرکلان حضرت صبغت الله مجددی) که مرد بزرگواری بود، درسال1925 وفات کرد، نورالمشایخ ریاست خانواده مجددی و زعامت طریقۀ نقشبندی مجددیه رابعهده گرفت. او برعلاوه پیشبرد امورطریقت درمسایل سیاسی بخصوص در ضدیت با شاه امان الله به فعالیت های دوامدار پرداخت ودر دورۀ سقوی نیزگاهی به یک سو وگاهی بسوی دیگرنقش بازی میکرد. او درکابینه اول محمدنادرشاه به حیث وزیرعدلیه مقررشد واما بعد ازمدت کوتا ازآن مقام کناره گرفت و بجایش داماد او فضل احمد مجددی از حضرات هرات که معین آن وزارت بود، به حیث وزیر عدلیه برای مدت چندسال ایفای وظیفه کرد. نورالمشایخ از آنوقت تا زمان وفات بیشتر به امور طریقت مصروف بود و درسال 1956 وفات کرد و در قلعه جواد کابل به خاک سپرده شد. برادرجوانترنورالمشایخ حضرت محمد صادق مجددی مشهور به "گل اقا" که همرزم اوعلیه شاه امان الله بود، درآغاز دورۀ سقوی یکی ازحامیان ومعتمدان فعال حبیب الله کلکانی محسوب می شد که دردربارنفوذ فوق العاده داشت. اما وقتی انگلیسها از حمایت حبیب الله دست کشیدند و تمام توجه را به طرف محمدنادرخان معطوف ساختند، تدریجاً موقف حضرت محمدصادق مجددی نیز در دربارسقو ضعیف شد و او ازکابل به سمت جنوبی رفت. دردورۀ سلطنت محمدنادرشاه حضرت محمدصادق مجددی به حیث اولین سفیرافغانستان درمصرمقررشد و برای مدت طولانی درآن مقام باقی ماند و پس ازآن به اقامت دائمی درمصر پرداخت و تا دم مرگ در آنجا مقیم بود.

با این مقدمه کوتاه برمیگردم به اصل موضوع یعنی نقش این خانواده در دورۀ سقوی و دراین ارتباط نخست نظری می اندازم به آنچه حضرت فضل غنی مجددی(نواسه حضرت محمدصادق مجددی) که درکتاب اخیر خود تحت عنوان "صفحۀ ازتاریخ معاصرافغانستان" درزمینه بیان داشته است. او می نویسد: «مؤرخین خارجی وافغانی روایت میکنند که حبیب الله کلکانی حضرت صاحب محمد صادق المجددی که ازجمله مشاورین حبیب الله بشمارمیرفت، برای مذاکره نزد نادرخان فرستاد، اما المجددی با برادرش حضرت نورالمشایخ برعلیه رژیم سقوی به فعالیت آغازنمودند. این روایت به استناد تاریخی حقیقت ندارد. حضرت محمد صادق المجددی ممنوع الخروج بود و توسط قوای امنیتی حبیب الله در محاصره و اقامت اجباری در منزلش بود.» (مجددی، فضل غنی: "صفحۀ ازتاریخ معاصر افغانستان 1900-1930"، چاپ امریکا، 2020، صفحه513)

حضرت فضل غنی مجددی می افزاید: «حقیقت تاریخی این است که حبیب الله خان نامۀ توسط محمد معصوم مجددی[پدرحضرت صبغت الله مجددی] پسرشمس المشایخ صاحب عنوانی نورالمشایخ ارسال داشت و از حضرت نورالمشایخ دعوت بعمل آورد تا به افغانستان تشریف آورده تا ملت ازبرکات شان مستفید شوند. هدف حبیب الله کسب تائید حضرت صاحب بود تا بتواند در حمایت او با امان الله خان مقابله کند....حبیب الله میدانست که بدون تائید حضرت صاحب نورالمشایخ ممکن نیست حمایت قبایل پشتون را داشته باشد. ازجانب دیگرحبیب الله ازمخالفت بین شاه امان الله خان و حضرت صاحب نورالمشایخ اطلاع داشت، لذا کوشید تا تائید حضرت صاحب نورالمشایخ را در مقابله علیه امان الله خان بدست آورد.» (مأخذ بالا صفحه 512 و 513)

فضل غنی مجددی در ادامه می نگارد: «حبیب الله برای تقویت نفوذش فرمان دومی عنوانی حضرت صاحب محمد صادق المجددی نوشت و از ایشان دعوت کرد تا صدراعظم و ورزاء را رهبری و رهنمائی کند، اما حضرت المجددی ازاین وظیفه معذرت خواست و بجواب حبیب الله خان نوشت که تا تشریف آوری حضرت صاحب نورالمشایخ باید انتظار کشید.» همان بود که (به قول فضل غنی مجددی) حبیب الله به نورالمشایخ نامه نوشت و از او طلب همکاری کرد. نورالمشایخ درجواب نوشت که: او در ارگون توقف دارد و تعدادی ازمجاهدین را برای مقابله دربرابرامان الله خان به قندهار فرستاده وتعدادی را بسمت جنوبی فرستاده است، لیکن ازفرستادن مجاهدین به جنوبی توضیحات نداد وهمچنان برای آمدن خود به کابل وقت تعیین نکرد و بیعت خود را برای حبیب الله نفرستاد.(مأخذ بالا، صفحه 514 به استناد جریده "حبیب الاسلام")

فضل غنی مجددی(ازقول داکترسنزل نوید)علاوه میکند که: «نورالمشایخ که اکنون[آنوقت] به افغانستان عودت کرده بود، موقعیت کلیدی حساسی را دراختیار داشت. او به صفت پیرقبایل غلزائی- یکی از دو قبیله بزرگ[پشتونهای] افغانستان وهمچنین رهبر روحانی بسیارمتنفذی که درسراسر کشوراحترام میشد، درموقعیتی بود که میتوانست زعامت سیاسی آینده افغانستان را تعیین کند. ولی نورالمشایخ فقط یک هدف داشت و آن برانداختن امان الله خان از قدرت بود. حضرت نورالمشایخ علناً ازهیچیک ازمدعیان سلطنت طرفداری نمیکرد. اما روابط نزدیک با سپهسالارمحمدنادرخان داشت.» (مأخذ بالا صفحه 515)

(عکس مقابل: حضرت فضل عمر مجددی "نورالمشایخ")

فضل غنی مجددی در ادامه می نویسد: «همکاری بین حضرت نورالمشایخ و محمدنادرخان متین و استوار بود و هردوطرف را هدف واحد باهم متحد می ساخت. اما واقعیت تاریخی که نادیده گرفته شده این است که حضرت صاحب نورالمشایخ به هدف رسیدن محمدنادرخان به سلطنت کارنمیکرد و از نادرخان عهد و پیمان در قرآن کریم گرفته بود. عهد و پیمان ازاین قرار بود که بعد از فتح کابل، نمایندگان مردم زعامت سیاسی کشور را انتخاب میکنند و محمدنادرخان این عهد را با حضرت صاحب بسته بود، اما متأسفانه به آن وفا نکرد.»(مأخذ بالا صفحه 515)

اکنون شرح واقعی موضوع را که استاد عزیزالدین وکیلی پوپلزائی درآخرین صفحات کتاب "سلطنت امان الله شاه واستقلال مجدد افغانستان"(بخش دوم) بطورمستند نوشته است، به منظور روشن شدن حقایق تاریخی متن مکمل آنرا تحت عنوان "اساس کدورت بچۀ سقو و محمدصادق خان مجددی و تصمیم خاندان حضرات در موضوع سلطنت" خدمت تقدیم میدارم:

(عکس مقابل: حضرت محمدصادق المجددی)

وکیلی پوپلزائی می نویسد: «دربرج دلوسال1307ش که سردار محمدنادرخان غازی بهمراه سردار محمدهاشم خان و سردارشاه ولیخان از نیس فرانسه وارد بمبئی ولاهور و پشاور و از آنجا بتاریخ روزسه شنبه8 حوت1307 مطابق16 رمضان1347ق و26 فبروری1928م وارد قلعۀ خوست گردید. محمدصادق خان حضرت پیش ازوصول سردارمحمدنادرخان تمهیدی سنجید تا سردارشاه محمودخان را ازقید نظربچه سقو رهانیده با یک لک روپیه نزد برادر بزرگش سردارمحمد نادرخان بفرستد و بحکومت بچۀ سقو تسلیم بسازد و به سردارشاه محمودخان گفت اگر سردارمحمدنادرخان عزم ورود به کابل داشت، برایشان بگوئید که این مبلغ را صرف لوازم مخارج سفرخود نمایند و اگر قصد مقابله با بچۀ سقو درمشرقی و جنوبی میداشت، صرف لوازم حرب نمایند و هم خود را بهمین ذریعه از قید نظر بچه سقو برهاند واگر مصلحت سردار محمدنادرخان براین قرار گرفت که بکابل بیایند، هم خوب و اگر نیامد من هم باین حیله که آیا چه مانع در پیش آمد که آنها نتوانستند بکابل بیایند، ازبچه سقو رخصت گرفته نزد شما می آیم. و این مبلغ و آنچه قبلاً سردارعبدالعزیزخان و سرداراحمدشاه خان برایشان فرستاده شده است، کمک بسیار بهم میرساند. و بروفق همین تمهید به حبیبب الله بچه سقو گفت که به شاه محمودخان یک لک روپیه اعطا کرده به استقبال برادرش بفرستید تا بدینوسیله برادران خود را بحکومت شما تسلیم بسازد و هم در سمت جنوبی مردمان سلیمان خیل و دری خیل را براه قندهار برضد قشون امان الله خان تحریک کند و خود ضامن او میباشم.»

وکیلی پوپلزائی در ادامه می نویسد: «بچه سقو گفت همان قدر روپیه که قبلاً برای محمدنادرخان فرستاده ام کفایت میکند و شاه محمود خان را نمی فرستم، زیرا که تاوقت ورود برادرانش در حق او اعتماد ندارم. و اگرخودشما بروید، موافقت دارم. حضرت محمدصادق خان گفت: اگر خودم بروم سردارمحمدنادرخان اعتماد نمیکند و طوری احساس مینماید که یعنی من او را بدست حکومت شما می سپارم. بچه سقو باور کرد و سردارشاه محمودخان را با یک لک روپیه نقد از کابل به سمت جنوبی فرستاد و درهمان شب و روز سردارمحمدنادرخان از پشاوربطرف سمت جنوبی درحرکت بود، خود را به استقبال رسانید. بچه سقو به سردارشاه محمودخان هرچند وعده های بسیارداده بود، همینکه ازعودت وتصمیم برادربزرگ خود خبریافت، بکابل عودت نکرد و بچه سقو دانست که محمدصادق خان حضرت او را بهمان حکمت رها کرد و برای کمک برادرش فرستاد. زنان و اطفال سردارشاه محمودخان و سائر افراد آن خاندان را در سرای علی خان واقع باغلیمردان محبوس نمود و حضرت محمدصادق خان را نهایت مقهور و معاتب گردانید و گفت: "ترا به سیاست و سلطنت چکار، اگر فقیرهستی، برو درگوشه مسجد بنشین وتسبیح بینداز!". حضرت را درمحبس نفرستاد و درمنزل شخصی خودشان درشوربازار کابل مقید نمود، بالای بام خانۀ او خیمه برپا کرد و پهره مقرر نمود و به اطراف خانه وکوچۀ حضرت های شوربازارتفنگ داران درظرف یک هفته مقررساخت و سپاهیان تا مسجد او را برای ادای نماز محافظت کرده می بردند و می آوردند.»

وکیلی پوپلزائی می افزاید: «بعد از یک هفته حضرت محمدصادق خان به بچه سقو گفت: حتماً برای سردارشاه محمودخان مانعی در پیش آمده و الا درحالی که عیال و اطفال خاندانش درکابل اند، چطور میتواند که به سمت جنوبی اقامت کند و به یقین که مردم سمت جنوبی مبلغ یک لک روپیه او را گرفته اند و خودش را قید کرده اند. بچه سقو باز سخنان او را باور کرده اجازه داد که او به سمت جنوبی برود و صورت احوال را بخود معلوم کرده بفوریت واپس آید. محمدصادق خان حضرت محمد معصوم خان(میاجان) پسرحضرت فضل محمد شمس المشایخ را که برادرزاده اش بود با خود همراه ساخته ازکابل به سمت جنوبی رفت و هردو تن نیزعودت نکردند. بچه سقو به مهرخود و به امضای شیرجان وزیردربار فرمانی ازکابل به سمت جنوبی برایشان فرستاد تا خلاف عهد نکرده بکابل عودت کنند، اما آنها قبول نکردند و آن فرمان تاحال نزد میاجان حضرت موجود است. بعد ازآن بچه سقو به خشم خود نهایت افزود.»

وکیلی پوپلزائی می افزاید: «قراریکه حضرت میا معصوم مجددی ملقب به "میا جان" با نگارنده این تاریخ حکایت نمود، قبل ازنجات کابل سردارمحمدنادرخان غازی درسمت جنوبی با محمدصادق خان حضرت فرمود که: ازسه نفر[یعنی] خود سردارمحمدنادرخان وحضرت فضل عمر نورالمشایخ و حضرت محمدصادق خان هریک را که ملت افغانستان به پادشاهی قبول کند، ما قبول داریم. در روزی که [محمدنادرخان]عازم چهلستون کابل شدند، برای ما فرمودند که: شما تاوقت فتح کابل لزوماً درسمت جنوبی باشید و حینیکه ما درارگ وارد شدیم، به شما خبرمیفرستیم و بعد از ورود شما در مسئلۀ سلطنت حرف می زنیم و ما به اتظار بودیم که خط شان باین مضمون رسید که: بزرگان ملت مرا به پادشاهی افغانستان قبول کردند و شما مهربانی کرده بکابل تشریف بیاورید. از شنیدن این پیام متحیر شده عزم شهر کابل نمودیم و مطلب را برعکس دیدیم.»

وکیلی پوپلزائی درپایان این گزارش نظر خود را چنین بیان میدارد و می نویسد: «ازین اشارت معلوم گردید که حضرات مجددی تصمیم شخصی نیز داشتند و اما از بیم رقبا نمی توانستند بصراحت اظهار این مطلب نمایند و ازحق نباید گذشت که مستحق درجه اول امرسلطنت شخص شخیص سردارمحمد نادرخان غازی بود و اگرحضرات اعلام این حقیقت می نمودند، سخت مغلوب می شدند، زیرا مردمی که به اعتبار شریعت و مشیخت از اقوال آنها پیروی میکردند، بمحض این اظهار از اطراف آنها بیک سو می شدند.»(وکیلی پوپلزائی، عزیزالدین: "سلطنت امان الله شاه واستقلال مجدد افغانستان"، بخش دوم، قندهار، 1396، صفحه 574 – 576)

اینکه خانواده حضرات مجددی شوربازار درآنوقت چشم برای رسیدن به سلطنت داشتند، اگر از دیگر رویدادهای قبلی بگذریم، میتوان آنرا از تذکر مارشال شاه ولیخان در کتاب "یادداشت های من" نیز استنباط کرد، چنانکه او می نویسد: «هنگامیکه سپهسالار[محمدنادرخان] جانب لهوگرد [لوگر] حرکت میکرد، حبیب الله خبرشد و پینه بیگ جرنیل امانی را که اکنون جرنیل عساکر خودش بود، با جهیزات مکمل و عساکر زیاد شباشب به شتاب فرستاد. پینه بیگ بطورناگهانی به همراهان مختصر سپهسالار حمله کرد، اگر فضل خدای متعالی و تدبیرحربی سپهسالار و شجاعت واستقامت او نمی بود، بلا شبهه با آن افراد قلیل ملکی و تجهیزات نامنظم وآن همه بی سروسامانی دستگیر و یا کشته میشد. سپهسالار درحالیکه همه مناطق حاکمه دردست عساکر کابل بود، بیک تدبیر حربی معجزه آسا خود و همراهان خود را ازخطر نجات داده و ازمیان باران گله[گلوله] بسلامت به سجنک رفت.»

شاه ولیخان می افزاید: «دراین اثنا خبررسید که حضرت نورالمشایخ درکتواز آمده متصل آن مکتوب حضرت صاحب بمن رسید و خواهش نموده بود که با وی ملاقات کنم و اختیار را بمن گذاشته بود که به گردیزاین ملاقات دست دهد یا من نزد ایشان بروم. بالاخره خود حضرت صاحب دریکی از دهات نزدیک گردیز آمد وچند نفرازسواران سلیمان خیل نیز با ایشان بود و من با محدسرورخان و محمدشاه خان غندمشربملاقات ایشان رفتم. حضرت صاحب در یک اطاق بزرگ نشسته بود، چندنفر ملای سلیمان خیل و پهلوان خان، و کریم خان سرکی و کریم خان شرن و عصمت الله خان سهاک و عدۀ دیگرحاضربودند، پس ازمصافحه حضرت صاحب خواست باهم تنها صحبت کنیم. لهذا دراطاق دیگر رفتیم. جناب ایشان اول از کارامان الله خان و تندرویی های وی درمورد دیانت ومخالفت آن با عنعنات مردم شکایت کرد وآنگاه گفت: مرکز دردست حبیب الله میباشد، اگرشما بیشترمخالفت کنید، عایله و خویشاوندان شما را یکسره قتل خواهد کرد. چون من خاندان شما را دوست دارم، بهتر است سپهسالار و شما ازجنگ دست بردارید و به هندوستان بروید و من کوشش میکنم که عایله شما با پول فراوان نزد شما بیایند. وقتیکه دلایل و نصایح جناب حضرت صاحب به پایان رسید، گفتم که: ما برای کدام غرض مادی نیامده ایم، ما خود خبراریم که عایله و فرزندان ما درکمال بدبختی محبوس میباشند، ما برای خیر و سعادت وطن و حفظ آبروی مملکت برای هرگونه قربانی حاضر میباشیم. سپهسالار به هیچ صورت ازین عزم خود بازنمیگردد. چون حضرت صاحب دید دیگراصرارسودی ندارد؛ مجلس را ختم نمود، آنها به مرجع خود ومن به اقامتگاه خود آمدم. معلوم شد دو سه روز بعد ازین حضرت نورالمشایخ در سجنک بحضور سپهسالار رفته و درآنجا نیزهمین پیشنهاد را نموده و سپهسالار به پیشنهاد وی موافقت نکرده است. پس ازآن حضرت صاحب از سجنک به سهاک آمد و درآنجا اقامت گزید و دیگرخبری ازایشان بازنیامد.» (شاه ولی خان: "یادداشت های من"، چاپ دوم، پشاور، صفحه 66 – 68)

بازهم به گفته قدما "این حکایت بما تعلیم میدهد" که: زیرکاسه ای حضرات شوربازار نیم کاسه ای هایی وجود داشت که یکی آن رسیدن به قدرت و سلطنت بود، اما چون این موضوع به موقف دینی- مذهبی شان برخورد میکرد، آنها کوشش داشتند تا حداقل بتوانند به حیث شریک السلطنه در هر دوره صاحب نفوذ و عامل کنترول کننده در دولت باشند تا هم نقش شیخیت و هم اشتراک درقدرت سیاسی را درعین زمان حفظ نمایند. یکی ازدلایل مهم مخالفت و مخاصمت شان با شاه امان الله نیز همین موضوع بود که شاه نمیخواست آنها را به حیث شریک السلطنه تحمل وقبول نماید واما در دورۀ سلطنت محمدنادرشاه نورالمشایخ چون دید که دولت مثل دورۀ امانی مخالف خارجی ندارد و انگلیس ها درتحکیم سلطنت اوساعی هستند، لذا تنها با قبول مقام وزارت آنهم برای مدت کوتاه قناعت کرد و اما بعداً خاموشی اختیار نمود، چون میدانست که محمدنادرشاه بیشترازهمه علاقمند استحکام سلطنت خانوادگی میباشد و موجودیت هیچ شریک السلطنه را قبول وتحمل ندارد و حتی هریک را که برای نیل به چنین موقف سربلند کند، سرش را قطع میکند. این بود شمۀ از موقف گیریهای دوبرادر در دورۀ سقوی که گاهی به این طرف و گاهی به آن طرف در چرخش بود؛ البته نکات مهم دیگر دراین ارتباط ضمن گزارشات بعدی تقدیم خواهم کرد. (ادامه دارد)