بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 17 دسمبر 2021

(بخش هفتم)

شهادت امیر حبیب الله خان سراج الملة والدین ـ یک توطئه بزرگ و چند جانبه:

بدون شک شهادت مرموزامیرحبیب الله خان سراج الملة (9حوت1297ش ـ21فبروری1919م) یکی از رویدادهای اسرارآمیز تاریخ معاصر کشوراست که جریان واقعی و بسا نکات آن به دلایل مختلف تاهنوز زیر پرده ای ابهام قرار دارد. مؤرخین نیز به دودلیل نخواستند و یا نتوانستند سرنخ این حادثه را طور مستند دریابند: یکی اینکه ازهمان بدو رویداد سعی نشد پیرامون قضیه تحقیقات جدی صورت گیرد و درزمینه عمداً خاموشی اختیار شد و دیگراینکه برای مدت دراز این رویداد زیرتأثیر تبلیغات حکومتهای بعدی قرار گرفت وبه این شایعه اکتفاء شد که گویا این رویداد به تحریک شهزاده امان الله خان وعلیا حضرت سراج الخواتین مادرش آنهم بوسیلۀ شجاع الدوله خان فراشباشی صورت گرفته است، درحالیکه مدارک و شواهدی وجود دارد که این قتل بوسیلۀ یک ایجنت انگلیسی و به حمایت خانواده مصاحبان صورت گرفته، چنانچه بعضی محققان تاریخ به گوشه های این موضوع اشاره کرده و اما بنابر ترس ازحکومات بعدی نخواستند حقایق را به صراحت بیان نمایند.

دراین مورد کسیکه بیشترین شرح از حدوث این واقعه را تقریباً 50 سال بعد از وقوع آن با احتیاط و به مقتضای شرایط سیاسی سالهای 1345ش به نشر سپرد، همانا شادروان میرغلام محمد غبار بود که در جلد اول "افغانستان درمسیر تاریخ" زیرعنوان فرعی "کشته شدن امیرحبیب الله خان" به قید قلم آورد. اما محققان دیگر موضوع را با بسیار اختصاردرحدود چند پراگراف و یا یکی دو صفحه بیشتر توضیح نکرده و هریک در زمینه به نظریه پردازی های خود برمبنای شایعات پرداخته اند.

یگانه نگارنده ای که شرح مبسوط با ذکرجزئیات این حادثه را که شخصاً به چشم دیده و به گوش شنیده و در بسا موارد شاهد عینی بوده و فقط پنج سال بعد از وقوع آن ثبت اوراق تاریخ کرده است، هماناعلامه فیض محمد کاتب میباشد که درجلد چهارم، بخش سوم کتاب "سراج التواریخ" در حدود یک صد صفحه را به گزارش رویداد های یومیه آن اختصاص داده است. از آنجائیکه به دلائلی نامعلوم دست نویس این جلد قطور مشتمل بر سه بخش تا یک وقت در ریاست دارالتألیف وزارت معارف وقت موجود بود، دفعتاً مفقود و از دسترس بیرون گردید، لذا با فقدان این سند مهم کتبی یک برهه ای مهم تاریخ آن عصردرتاریکی قرارگرفت وهیچ محقق دیگرنتوانست درزمینه با ذکرجزئیات آنرا اشاعه نماید.

خوشبختانه درسال 1386ش روی تصادف این نسخه کمیاب و مهم دست نویس علامه کاتب بوسیلۀ آقای محمد وسیم امیری پیدا شد و به ویراستاری دانشمند هموطن آقای داکتر محمد سرورمولایی با ایزاد یک مقدمه مبسوط و تصحیح و فهارس در ظرف سه سال آماده چاپ گردید و درسال 1390ش توسط مؤسسه انتشارات امیری در کابل به زیور طبع آراسته شد و با نشر این اثر مهم تاریخی شواهد و قراینی تازه بدست آمد که از روی بسا نکاتی تاریک پرده برداشت که تا آنوقت با حدس و گمان توأم بود.

پس ازمطالعۀ این کتاب مهم تصمیم گرفتم تا موضوع شهادت امیر را در پرتو محتویات این مأخذ به حیث یگانه سند معتبر که تاسال 1390 از دسترسی محققان و مؤرخان تاریخ معاصر کشور بدور بوده است، مورد بررسی و موشگافی قرار دهم واینکار را درسال1397ش (2016م) به پایان رسانیده و آنرا تحت عنوان "اسرارنهفته شهادت امیرحبیب الله خان سراج الملة به استناد سراج التواریخ و مآخذ دیگر» در22 قسمت در وبسایت وزین"افغان جرمن آنلاین" سرازتاریخ 11 دسمبر 2016 الی 8 جنوری سال بعد به سلسله به نشر سپردم. دراین مبحث کوشش درآنست تا برچگونگی حادثه قتل وانگیزه های آن، همچنان وقایع بعدی درجلال آباد و امارت شش روزه سردارنصرالله خان و اعلام پادشاهی شهزاده امان الله خان عین الدوله درکابل بیشتر با استناد این مأخذ جدید معلومات مختصرتقدیم داشته و ازهمه مهمتر به این سوال روشنی اندازم که قاتل کی بود و چه اهدافی درقبال این رویداد نهفته بود؟

نکات مهم رویداد قتل امیر و وقایع بعدی برگرفته از "سراج التواریخ":

با مرورمقدماتی فوق اکنون می پردازم به اصل موضوع که به استناد گزارشات و چشم دیدهای مستند علامه ملاء فیض محمد کاتب در جلد چهارم ـ بخش سوم کتاب "سراج التواریخ" که از صفحه 620 تا 714 به نشر رسیده است. در این مبحث فیض محمد کاتب گزارش تفصیلی و روز به روز و لحظه به لحظۀ جریان قتل امیر حبیب الله خان و تصویر سردرگمی ها، فرصت جوئیها و توطئه ها و عکس العمل های همراهان امیر و خانواده او از جمله نائب السلطنه نصرالله خان و معین السلطنه عنایت الله خان تا به امارت شش روزه نصرالله خان و بی توجهی او به پیکر امیر شهید و حرمت نداشتن او برای جستجوی قاتل یا قاتلان احتمالی از سوی افسران و افراد اردو و دستگیری همه افراد خانواده مصاحبان به اتهام دست داشتن در حادثه، سخنان تهمت آلود نصرالله خان در مورد امیر شهید، قیام عساکر علیه نصرالله خان و حامیان او، نوشتن نامه ، پیشنهادات مستوفی الممالک برای مقابله با امان الله خان، بیعت کابلیان به امان الله خان و اعلام سلطنت او در کابل، بسته شدن راههای جلال آباد، دفن امیر شهید در میدان گلف جلال آباد، پایان کار سردار نصرالله خان و زندانی شدنش در کابل تا هنگام مرگ و دیگر موضوعات، همه و همه از جمله مباحث مهمی اند که با طرز شیوا و دقیق و با ذکر تاریخ و محل به مهارت و سلاست بقلم علامه کاتب نوشته شده است که خواننده را زیر تأثیر میگیرد که گوئی صحنه را به چشم و سر مشاهده میکند، اما دراین نوشته فقط با اختصاربه نکاتی مهمی اشاره میگردد که در ارتباط با مسایل فوق در آن مأخذ ذکر شده است.

علامه فیض محمد کاتب درارتباط با وقایع سال1337 هجری درباره سفرامیربه جلال آباد می نگارد: «ذات شاهانه با خدمۀ خاص و اهالی حرم عفت توأم در روز بیست و هشتم ربیع الاول[اوایل ماه جدی1297ش]، به سواری موتر از ارگ شاهی و قصراستور حرکت فرمود و درحین سواری اعیان بار [دربار] رؤسای اهل کار در قصر استور برای وداع حاضر حضور گردید....در روز ششم جمادی الاولی [19 ماه دلو 1297ش] با اردوی کیهان پوی و سپهسالارمحمد نادرخان و اعیان و غلام بچگان خاص و خدمۀ سیر و گردش اختصاصی، به عزم شکار آهوی دشتی راه بیابان غنی خیل، متصل جبال سرحد شرقی برگرفت و قریۀ باساول را فرو کش گاه سپاه قرار داده، دو روز به شکار نخجیر[بز کوهی] به سر برد.»

«مقارن این حال محمدابراهیم خان پیشخدمت باشی را [امیر] مأمور پشاور نمود که یک کرور و شصت لک کله دار[1.6 ملیون کلدار] را که از چند سال نزد دولت انگلیس از عطیۀ سالانه خود آن دولت مانده و ویسرای کشورهند نوشته بود که کسی را فرستاده آن را اخذ و قبض نموده درجلال آباد حمل و نقل دهد، گرفته با خود حاضر حضور آورد..... و محمد ابراهیم خان آماده رفتن شده، ناگاه از مقدرات حضرت الهی که نخواست این مبلغ هنگفت واصل خزانه دولت شود، حضرت والا فسخ عزم و امر کرد که محمد ابراهیم خان تا مراجعت همایونی از لمقان[لغمان] متوقف بوده، این صد عراده نهال گل از پشاور جهت غرس نمودن درباغ سراج العمارت آورده، بعد که موکب سعادت کوکب باز گردید، با محمد ابراهیم خان همراه رفته، مبلغ مذکور را بیاورند.» (صفحه 621 و 622)

«حضرت والا در روز دوشنبه پانزدهم جمادی الاولی[28 دلو 1297ش]، شهزاده حیات الله خان عضدالدوله را که در سال گذشته بدین لقب سعادت منتسب مفتخر آمده بود، قرار معمول مأمور کابل فرمود که او به دارالسلطنه شده، شهزاده امان الله خان عین الدوله که در روز حرکت موکب همایونی از کابل جانب جلال آباد، به نیابت ذات شاهانه در کابل اقامت ورزیده بود، در جلال آباد بیاید که از تفریح و تفرج باز نماند.» (صفحه 622)

«در روزشانزدهم جمادی الاولی[سه شنبه29دلو1297ش]حضرت والا به سواری موتر از قفای اردوی کوه و بیابان بوی، که در روز چهاردهم ماه جمادی الاولی راه برگرفته بود، [ازجلال آباد] نهضت فرمای لمقان گشت و در موضع کله گوش که اردوی معلی فروکش کرده خیمه افراز گردیده بود، به سراپردۀ شاهی نزول اجلال فرمود و در روز چهارشنبه هفدهم جمادی الاولی از هلوع شوق در شکار به صید ماهی پرداخته تا قرب عصر روز به بریان کردن ماهی به سر برد و پس از فراغ به کرسی راحت جلوس نموده...... و نماز مغرب را به جماعت ادا فرموده، به عادت دایمه تا ساعت یک پس از نصف شب با اهالی خدمۀ خاص به حکایت و صحبت رفیقانه به سر برد و به ساعت دو، در اندرون خیمه کوچکی که در اندرون خیمۀ بزرگ برای خواب معین و افراخته بود، به تخت راحت غنوده پهلو بسود.» (صفحه 622 و 623)

«به ساعت سه پس از نصف شب پنج شنبه هجدهم جمادی الاولی، مطابق اول حوت سنه 1297 شمسی هجری، درحالتی که ماهتاب از پرتو نور خویش کوه و دشت را روشن ساخته و پرده در بین خیمه خواب انداخته، در بین ذات همایونی و دو تن از غلام بچگان که نوبت کشیک و خدمت داشتند حایل بود، و در هفده موضع از اندرون و بیرون سراپرده بزرگ که محیط خیمۀ خواب بود و ابواب اطراف آن کشیک چیان و منصب داران نوبتی به امر کشیک و پاسداری قیام و به بیداری در وظیفه خود اقدام داشتند، خائنی غافل ازخدا و بازپرس روز جزاء تفنگچه حواله بناگوش دادنیوش والا کرده، گلوله کارگرافتاده در پیشانی و قرب رستن گاه موی سرهمایونی به قدر هستۀ بادامی پوست رخسارش را آماسیده و متورم گون نمود که گویا ضارب درحالت نشستن از زیر رو به بالا تفنگچه خویش را حواله کرده، حضرت والا را هم چنان که برپشت خوابیده دست راست بر روی سینۀ بی کینه و روی به خدا داشت، هلاک کرد. آواز تفنگچه به ساعت دو و چهل و دو دقیقه به گوش بعضی از اعیان اردو و خدمۀ خاص که در خواب بودند، رسیده از خواب بیدار شدند و خیال کردند که البته کدام دزدی به سراپردۀ شاهی نزدیک آمده و پاسبانان و کشیک چیان آگاه گشته، تفنگ جانب او کشاد داده اند.» (صفحه 623)

«دراین حال سپهسالار محمد نادر خان و عبدالاحد خان [مایار] و سردارنصرالله خان نائب السلطنه و شهزاده عنایت الله خان معین السلطنه و نیک محمد خان ایشک آقاسی حضور و محمد عزیزخان ایشک آقاسی خارجه [برادر سپهسالارمحمد نادرخان] و محمد ولی خان سرجماعه غلام بچه گان خاص و شاه ولی خان رکاب باشی [برادرنادرخان] و احمد شاه خان میراسپور [پسرکاکای نادرخان] و سردارمحمد یوسف خان مصاحب خاص [پدرنادر خان] و غیره خدمه حضور از غلام بچه گان خاص و حضوری و پیشخدمتان و منصب داران نظامی ایشک آقاسی شیراحمد خان [شوهر خواهر نادرخان] از آواز تفنگچه و ولوله و آشوب و گفتار بگیر و نمان کشیک چیان، از خواب بیدار و جانب خیمۀ شاهی رهسپار شدند و از کشف حال و فرو رفتن اخترحیات حضرت والا درحضیض وبال آگاه گشته، همه در ورطۀ حیرت رفتند و یکی ازمیان از قاتل پرسیده، چون قاتل از خدا غافل معلوم نبود، سردار نصرالله خان در پاسخ او فرمود که کشنده معدوم و نامعلوم است، نمیتوان کسی را به تصور و گمان مأخوذ کرد و دیگری ازین اظهار سردار معزی الیه گفت: قاتل از ممالک خارجه نبوده و بجز اهل اردوی معلی و خدمۀ خاص حضرات والا مرتکب این فعل ننگین و نا زیبا نشده است، زیرا که دزد از خارج فرودگاه اردو با کثرت کشیک چیان که به فاصلۀ چند گام از هم دور به پا ایستاده باشند رسانیده، اقدام در چنین کار دشوار خجلت آثار نماید. پس بایست که خدمه را که در شب اذن دخول و خروج در سراپرده دارند و کشیک چیان ایشان مأذون دانسته منع نشده و نمی شوند، با منصب داران کشیک چیان و پاسداران نوبتی که در حین کشاد دادن تفنگچه مواظب پاسداری و بیدار بوده اند، مأخوذ شوند، تا پس از تحقیق و تدقیق کشف راز گردیده و قاتل به دست آمده و کیفر دیده، دیگرانی که از آلایش این کار ناهنجار برکنارند و به خود خجل و شرمسار می باشند، از اتهام و زبان طعن و لعن خواص و عوام مأمون آیند.»(صفحه 623 و 624)

«سردار نصرالله خان در پاسخ این اظهار و گفتار او فرمود که: درین وقت نازک فرصت اقدام کردن در امر مُوَهم و نامعلوم نیست و نبایست که جمعی را به خیال و گمان گرفتار ساخته، از خود بری بیزار نمود و هرکار آسان و دشوار را ازخود وقت اجرائی دارد....» (صفحه 624 و 625)

«پس از قیل و قال زیاد [و ارائه نظریات که امیر شهید در کجا دفن شود]امر را برآن قرار داده متفق الرأی شدند که تمامت اعیان و منصب داران حاضر، نعش پادشاه شهید را به ذریعۀ موتر درجلال آباد با خود حمل و نقل داده، اردو از قفا به راه افتاده، منزل به منزل در جلال آباد بیاید... «این وقت سپهسالار محمد نادر خان و ایشک آقاسی نیک محمد خان که مأمور احضار عمله و خدمۀ نظامی و فعلۀ حضوری به درب خیمه بار شده بودند، داخل خیمه شده از حاضر گردیدن و رده برکشیدن فوج نظامی و عمله رکاب شاهی آگهی دادند و سردار نصرالله خان و شهزاده عنایت الله خان با خدمۀ خاص شاه شهید که در محفل بودند، بیرون شده، سردار معزی الیه به سرصف عملۀ شاهی در مقابل ردۀ نظامی به پا ایستاده، زبان به نطق اسفناک حسرت آمیز کشود و به حضار گفت که درشب به ساعت دو و بیست و پنج دقیقه شخصی نامعلوم با تفنگچه در گوش امیر زده مقتولش کرده است و حاضرین که هنوز خبر نداشتند، از شنیدن این کلام سردار نصرالله خان آوای شیون و ناله و ندای وای پادشاه قدردان و پدر مهربان برآورده، به جوش و خروش در گریه و زاری و ندبه و بی قراری افتادند.» (صفحه 628)

«سردارنصر الله خان زبان تسلیت کشوده فرمود: "این امر غریب و عجیبی نیست که نو به روی روز افتاده باشد، بلکه عالم پر از این گونه واقعات بوده و هست و شده و میشود و به روی کار آمده و می آید، اما اصل مقصد اسلام است که از دست نرود و خوار و ذلیل نشود. بودن و نبودن امیر حرفی نیست، خداوند اسلام را نیست و نابود نکند و کوشش و جانفشانی ما و شما برای حفظ و صیانت اسلام است و اینک وقوع این امر لوحۀ عبرتست که برای ما حاصل آمد که چنین پادشاه بزرگی شب و روز خود را صرف شکار و کوه گردی و صحرا نوردی و عیش و عشرت و بی خبری کند، بایست نتیجه و ثمرۀ یله گردی خویش را ببیند، چنانچه دید و این نیست مگر نتیجۀ نفس پرستی و رعونت و خود پسندی خودش که به روی روز آمد و دید."»

«ازین گفتار او سپهسالار محمد نادر خان بر آشفته گفت: "بلی! برای پادشاه آینده افغانستان تجربت و عبرتی گذاشته شد که هر کس که خود پسندی و نفس پرستی و یله گردی کند، حالش همین خواهد بود."»

«ازین اظهار سپهسالار، شهزاده عنایت الله خان معین السلطنه که با او رقابت داشت گفت: "بلی پادشاه آتیه افغانستان اگر شخص با لیاقت و بی لیاقت باشد، از اولاد امیرعبدالرحمن خان خواهد بود، دیگری را نخواهد رسید که در افغانستان جالس سریر امارت گردیده پادشاهی و فرمانروائی کند."» (صفحه 628 و 629)

«سردار نصر الله خان گفتار هردو را کینه ور و فتنه بار فهمیده، به عزم آنکه نگذارد هر دوتن به سخنانی که دل را آزار نماید، بیفزایند و تکرار کنند، سخن هردو را بریده فرمود: "سررشته داده و امر کرده ام که نعش امیر را تا جائی که موتر است، بردوش برداشته و از آنجا به بعد در موتر گذاشته، باهم در جلال آباد حمل و نقل دهیم و عمله با اعداد سپاه نظام، به سرکردگی شاه علی رضا خان منزل به منزل از عقب وارد جلال آباد خواهند شد." (صفحه 629 و 630)

«چون در خلال این حال محمد نادر خان سپهسالار را در اقامتگاه سپاه نظام جلال آباد به سواری موتر فرستاده و امر کرده بود که به اعداد لشکر نظام ازین قضیت آگهی دهد......و نیز باید علماء و ملاء بابا مراد قاضی لشکر و قاضی شهر و مفتی ها احضار شوند که تجهیز و تغسیل و تکفین را انجام نمایند. این را به میرزا محمد حسین خان گفته، بعد نیک محمد خان ایشک آقاسی حضور را امر نمود که نزد والدۀ ماجدۀ والا شده، او را در باغ کوکب نزد اهالی حرم آورده به علیا حضرت سراج الخواتین آگهی دهد که در باغ مذکور برود و عبدالاحد خان را مامور فرمود که تیلفون جلال آباد و کابل را قید کند که کسی از وقوع این واقعه به دارالسلطنه خبر ندهد و هم امر کرد که شهزاده حیات الله خان عضدالدوله که در روز چهارشنبه هفدهم جمادی الاولی از امر حضرت والای مرحوم که در وقت تشریف فرمای لمقان شدن خود، او را مامور رفتن به کابل نموده، شهزاده امان الله خان عین الدوله را طلب جلال آباد فرموده، او [حیات الله خان] راه کابل به سواری موتر برگرفته، از قضا و قدر الهی در باغ نمله تب عارض حال او شده از رفتن کابل باز مانده بود، اگر نه امروز بایست در کابل می رسید و عین الدوله در روز جمعه نوزدهم جمادی الاولی راه جلال آباد برداشته، از امارت محروم می آمد، [سردار نصرالله خان حیات الله خان را] از نمله در جلال آبادش پس خواست.» (صفحه633)

[دراین حال اگر سردارحیات الله خان عضدالدوله در نمله مریض نمی شد و به موقع به کابل میرسید و شهزاده امان الله خان عین الدوله از کابل به همان روز طبق دستور پدر به جلال آباد میرسید، آنوقت حوادث شکل دیگر به خود میگرفت و شهزاده امان الله خان در موقف حساسی قرار میگرفت که یا مثل سردار عنایت الله خان مجبور به بیعت به نصرالله خان می شد و یا اینکه از بیعت خود داری میکرد. در هر دوحال چون قوای نظامی همه در دست سپهسالار محمد نادرخان و برادرانش بود و آنها از سردارنصرالله خان حمایت میکردند، لذا این موقعیت و موقف برای شهزاده امان الله خان بسیار خطرناک بود و به حیث یک اسیر مجبور به بیعت بود و یا جان خود را درخطر می انداخت. والله اعلم ـ کاظم]

«دراین وقت که سردار نصرالله خان سرگرم این فرمایشات و انتظامات بود، ناگهان علی احمد خان ایشک آقاسی ملکی [پسرخوشدل خان لویناب] پس ازشنیدن قضیۀ جانکاه و اظهار تأسف و ابراز اندوه و ملال به عرض رسانید که کار شدنی و امر پیش آمدنی بود، شد و پیش آمد، اکنون عزم چه جزم دارید و چه میخواهید بکنید و چرا جنازه را دفن نمی فرمائید؟ و سردار نصرالله خان در پاسخ این گفتار او گفت: معطل به حاضر آمدن علماء و قاضی جلال آباد و قاضی عسکر و حاجی ملاء عبدالرزاق و مفتیان محکمۀ شرعیه هستیم و ایشان حاضر نیامده اند که قرار فتوای آنها مطابق امر شریعت اقدام در تغسیل وتکفین و تدفین شود. علی احمد خان بلادرنگ و تأمل عرض کرد که این مسئله را خدمتگار نیز می داند که شرعاً تا تعین پادشاه نشود، اقدام در دفن پادشاه متوفی نمیتوان نمود و چون مسئلۀ شرعیه است، اینک پسر بزرگ ایشان حاضر است و ازین سخن او سردار نصرالله خان مهموم و شهزاده عنایت الله خان مسرور گردید ولیکن علی احمد خان از قفای این که گفت پسر کلان ایشان حاضر است، بالاقطع و فصل گفت و شما که نائب السلطنه افغانستان و برادر عینی اعلیحضرت سعید شهید و عم بزرگ و مهتر معین السلطنه و عضدالدوله و عین الدوله می باشید، کسی از شما بهتر و سزاوارتر در خاندان شاهی در خور و شایسته نیست که لیاقت امارت و خلافت را باشد و من دراین امر از بقیۀ خدمۀ دولت اسبقم، زیرا اولین شخص میباشم و دست بیعت به شما میدهم و این را گفته از کرسی برخاست و بسوی کرسی سردار نصرالله خان روی گام زدن نهاد و ازین گفتار و حرکت و رفتار علی احمد خان، شهزاده عنایت الله خان معین السلطنه که در شروع تکلم او خود را امیر تصور کرده خرسند شده بود، قرین یأس و هراس گردیده اعضایش به لرزه درآمده، متحیرانه و وحشتزده برخاسته به آواز مؤثرانه و حسرتناک علی احمد خان را مخاطب قرار داده فرمود که شما نخستین شخص نیستید که به عم محترم نائب السلطنه بیعت نمائید، من چیزی گفتنی دارم و بشنوید که بگویم و از ین سخن او سردار نصرالله خان نیز برخاسته حضار مجلس برای احترام هر دو تن همه بر پا ایستادند.»

«بعد معین السلطنه زبان به کلمات گفتنی خویش که در دل داشت کشوده و روی نیاز به سوی عم محترم خود نموده گفت: "من از کردار و رفتار ناهنجاری که در حیات پدر خویش نسبت به شما کرده طریق خلاف می سپردم، عفو میخواهم و امیدوارم که کینه و کدورتی در مقابل آن جسارت هایم در دل خود راه نخواهید داد و سوگند به خدا یاد میکنم که آن حرکات مخالف آیات از خودم نبوده، لکن مجبور بودم و به اشاره پدر و مولای خود مرتکب امر خلاف و رقابت می شدم و چون هرشخص از اختلاف طبایع به خود مشرب و مسلکی دارد، شرب و مسلک من توحید و یک رنگیست و همواره به یک مرکز به خط مستقیم میگردم و مدام مقصد و مطلبم به دست آوردن یک دل و یک میل خاطر بوده و هست. بنابراین تا که پدرم حیات داشت بیرون از رضاجوئی و طریق حصول خوشنودی پویی راهی نمی سپردم و به کاری خلاف رأی او اقدام نمی نمودم و اکنون که خدای تبارک و تعالی پدرم را از من گرفته، ظل مرحمتش از سرم برداشت، شما را که به منزلۀ پدر منید از من نگیرد و شما را برمن سایه گستر و مهربان دارد و به من توفیق نیک رفیق کند که تا جان در تن و رمق در بدن داشته باشم، راه اطاعت در تحصیل رضای شما بپویم." این را برزبان رانده گفت: "من از دل و جان به شما بیعت و متابعت نمودم و امارت و خلافت شما را به جای پدر خود قبول دارم و خدای تبارک و تعالی مبارک کند و باز تکرار عرض می نمایم و خدا را گواه قرار میدهم که آن بی اعتنائی ها و تحقیر ها نسبت به شما ازطرف من نبود و به میل خاطر خویش گاهی مرتکب آنها نشده ام و مجبور بودم، اینک امید عفو دارم." او سخن را به زبان استکانت بدین جا رسانیده بعد سرضراعت به خاک پای خود فرود آورد و سردار نصرالله خان به دست ملاطفت سر او را از پای خود برداشته جبین اندوه گین او را بوسه داده فرمود: "من از دل و جان شما را عفو کردم و از شما هیچ کدورت و کینه ندارم." و سردار عنایت الله خان دست بیعت به سردار نصرالله خان داده گفت: "امارت برشما مبارک و میمون باد." و سردار معزی الیه او را در برکشیده به سر و رویش از لب مهر وحفاوت بوسه زد.»( صفحه634 و 635)

[از فحوای بیانات سردار عنایت الله خان معین السلطنه واضح میشود که رابطه بین او سردارنصرالله خان قبلاً خراب بوده و یکی علیه دیگرسخنانی غیردوستانه گفته بودند و بنابر اعتراف معین السلطنه که بی اعتنائی ها و تحقیرها همه زاده فکر خودش نبوده، بلکه به اشاره پدر و مولای خود مرتکب امر خلاف و رقابت میشده است. اگرچه تفاوت نظر بین امیر حبیب الله خان و سردار نصر الله خان در بعضی موارد قبلاً مشهود بود، اما نه به این شدت که امیر پسر ارشد خود را در جبهه گیری علیه برادرعینی خود وادارد. از این روابط میتوان حدس زد که چه عوامل و کدام دست ها ی مرئی و نامرئی در شهادت امیر حبیب الله سراج الملة دخیل بوده است. همچنان سخنان سپهسالار محمد نادر خان که پس از بیانات نصرالله خان به این عبارت گفته بود: "بلی! برای پادشاه آینده افغانستان تجربت و عبرتی گذاشته شد که هر کس که خود پسندی و نفس پرستی و یله گردی کند، حالش همین خواهد بود." و نیز جواب صریح و شدید شهزاده عنایت الله خان معین السلطنه که با سپهسالار رقابت داشت با این متن: "بلی پادشاه آتیه افغانستان اگر شخص با لیاقت و بی لیاقت باشد، از اولاد امیرعبدالرحمن خان خواهد بود، دیگری را نخواهد رسید که در افغانستان جالس سریر امارت گردیده پادشاهی و فرمانروائی کند"، نیز دال برهمنوائی و همفکری سپهسالار محمد نادر خان با سردار نصرالله خان میباشد که هردو در برابر امیر شهید و سردارعنایت الله خان فی المجلس موقف گرفته بودند. ـ کاظم] (عکس: سردارنصرالله خان نائب السلطنه، شهزاده امان الله خان عین الدوله و شهزاده عنایت الله خان معین السلطنه)

«پس از بیعت معین السلطنه و ایشک آقاسی، جمعیت حاضرۀ بار، از شهزادگان و اعیان و منصب داران و غلام بچه گان و رؤسای اهل کار و غیره علمای که حاضر آمده بودند، چون شهزاده امین الله خان سردار مدافع و شهزاده محمدعمر خان سردار صنایع و شهزاده غلام علی خان و سردار محمد آصف خان وسردارمحمدیوسف خان مصاحبان خاص و سردارمحمد یونس خان سابق امین الوجوهات و سردار فتح محمد خان امین العسس و ایشک آقاسی شیراحمد خان و ایشک آقاسی محمد عزیز خان و ایشک آقاسی نیک محمد خان و میراحمد شاه خان و محمد ولی خان و شجاع الدوله خان و سکندر خان و یعقوب خان و حاجی ملک خان و شاه ولی خان رکاب باشی و محمود خان سرسراوس و میرمحمد حسین خان حاکم جلال آباد و قاضی بابا مراد، قاضی و مفتیان محکمۀ شرعیه جلال آباد و حاجی ملاء عبدالرزاق خان و میرزا عبداللطیف خان منشی حضور و میرزا عبدالرشید خان و غیره جمع کثیر و جم غفیر، از نقیر و قطمیر در بیعت اقدام کرده پیهم هجوم آور دست بیعت دادن شدند و سردار نصرالله خان گرفتار این امر مهم و بزرگ گردیده، از رفتن در اقامتگاه سپاه که سپهسالار محمد نادرخان را چنانچه گذشت از راه آگهی دادن به اعداد لشکر فرستاده و خود نیز عزم کرده بود که نزد عسکر برود و ایشان را مایل به اطاعت و امارت خود کند باز مانده نتوانست برود.» (صفحه 636 و 637)

امیر جدید به معیت شهزادگان و سردارمحمد یوسف خان مصاحب خاص وقتی به اقامتگاه عساکر رسید و از طرف سپهسالار نادر خان بدرقه شد، به سخنرانی پرداخت و پس از نطق او: «شهزاده عنایت الله خان پای نطق پیش نهاده گفت: "منکه فرزند بزرگ امیر شهید و معین السلطنه و سردار عموم سپاه نظام افغانستانم، به رضا و رغبت به عم محترم که نائب السلطنه بود، بیعت کردم و خود را به منزلۀ فرزندش شمرده به پادشاهی و پدری خویش قبولش نمودم، شما نیز تأسی به من نموده به هرسرعت و تعجیل که بتوانید بیعت کنید و اگر چنانچه عم محترم که به منزلۀ پدر حقیقی من و اکنون امیر افغانستان است، امر نماید فوراً کلاه و کمر[کمربند] سرداری لشکر را از سر و کمر برداشته و می کشایم و نظر به صدور حکمش دارم که هرچه بفرماید به جان و دل بپذیرم."» (صفحه 640)

«ازین گفتاراو سپهسالار و اعداد سپاه که از بیعت اعیان و بزرگان بار و جمهور عمله و خدمۀ شاهی و شهزادگان و غیره به نصرالله خان و به امارت برداشتن او آگاه نبودند، درحیرت افتاده نخست سپهسالار و از قفای آن افراد و منصب داران به ترتیب دست بیعت داده، بعد همه لشکر رهسپار بیعت و اطاعت شده، گردن متابعت به امارت نصرالله خان نهادند، و نصرالله خان از بیعت و اطاعت سپهسالار و عموم لشکر که هیچ یک از خونخواهی ولینعم و پادشاه معظم خود یادی نکرده، ربقۀ انقیاد به رقبۀ خدمت نهادند.»

پس از تغسیل و تکفین «جسد امیر شهید را در گوشۀ غربی ضلع غرب و جنوب میدان گلف که امیر مرحوم مزارع چندی از اعراب را به سی هزار روپیه خریده و آن را میدان گلف ساخته و پرداخته، در اضلاع چارگانه اش دیوارآسا غرس اشجار فرموده بود، دفن کردند.»

در وقت برگشت به قصرامیرنصرالله خان به میرزا محمدعمرخان کشمیری منشی حضور خود امر کرد که: «نامه ای مشعر برقتل امیر مرحوم و برحال و برقرار بودن معاهدۀ او که در بین دولتین افغانستان و انگلیس مرتبط و منعقد است، به نام وایسرای کشور هند مبنی بر بیعت خاندان شاهی و معین السلطنه و عامۀ رجال دولت و علماء و اعیان ملت برامارت او رقم کند.» [قابل توجه اینست که نصرالله خان با تمام ضدیت که با انگلیسها داشت، به مجرد رسیدن به امارت معاهده ای را که امیر قبلی با انگلیسها امضا کرده بود، تائید نمود. ـ کاظم]

(شرح جریانات بعدی در ادامه تقدیم میشود)