بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: اول آگست 2022

(بخش هفتاد و سوم)

سرنوشت حبیب الله کلکانی و یارانش:

اینکه چگونه حبیب الله کلکانی در دام محمدنادرشاه افتاد، اولتر ازهمه میخواهم توجه را به یک قسمت از نوشته سرداراسدالله خان سراج جلب کنم که با این شرح کوشیده است واقعیت را تحریف و حقایق را کتمان نماید وبعد ازآن به شرح واقعی قضیه بطور مستند می پردازم. سرداراسدالله خان می نویسد: «اعلیحضرت [محمدنادرشاه]هنوز به منزل سردارفتح محمد خان اقامت داشتند که روزی سپهسالار شاه محمودخان به عرض رسانید: "بچه سقاء، سیدحسین و حمیدالله برادرش را آورده ام به اتاق انتظار میباشند. اعلیحضرت جریان را پرسید، سردارشاه محمودخان چنین توضیح داد: "بمن اطلاع رسید که در قره باغ بین عساکر ما و طرف مقابل جنگ است، شخصاً رفتم تا وضع را از نزدیک مشاهده کنم، بعضی ازلشکری ها اموال مردم را گرفته طرف کابل درحرکت بودند و مردم محلی برای استرداد آن زد و خورد داشتند. چند نفر را گماشتم تا موضوع را حل و فصل نمایند. درحین بازگشت دیدم موتر سربازی [موتر لاری] نزدیک شد، درآن بچه سقاء، برادرش، سیدحسین و خواجه بابو وزیرداخله بچۀ سقاء بودند. (ناگفته نماند که خواجه بابو قبلاً نزدم آمده گفت میروم تا با بچۀ سقاء حرف زده او را اطمینان داده با خود بیاورم.) برای اینکه کسی مزاحم شان نشود، کیشی بالای شان انداخته وخودم [خواجه بابو] پهلوی موتروان نشستم وحالا آمده اند تا به خدمت مشرف شوند". سردار فیض محمدخان وزیر خارجه که برای گرفتن هدایت در بعضی موارد آمده بود، نیز حاضر بودند.»

سرداراسدالله خان در ادامه می افزاید: «سردارشاه محمودخان بچۀ سقاء و همراهانش را بحضور پیش کردند. بچه سقاء گفت: "حالا که خدا به تو داده مبارک باشد. من با عایله شما رفتار اسلامی و برادرانه کرده ام، امید که شما نیز با عایله ما همینطور رفتار کنید". اینرا گفته از جیب خود مُهر و کلید را کشیده بالای میزگذاشت و گفت: "این مُهر من است که به شما تقدیم میکنم، نشود که کدام صاحب غرض ازآن استفاده کند" و روی خود را طرف سردارفیض محمد خان گردانید و علاوه کرد: "ایشان می دانند که ما چقدرحرمت عایله شما را داشتیم."» (اسدالله سراج: "رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمد نادرشاه شهید"، صفحه 105 - 106)

در شرح فوق بسیار تعجب آوراست که چطورحبیب الله کلکانی فقط به تشویق خواجه بابو نه تنها خودش، بلکه برادرش و سیدحسین در یک موتربکابل آمده و خود را تسلیم شاه محمود خان کرده و او حبیب الله را نزد محمدنادرشاه برده است. سرداراسدالله خان فکر کرده است که مردم از اصل جریان آگاه نیستند و چنین صحنه را در کتاب خود به نمایش گذاشته است. اکنون توجه را به جریان اصلی که چگونه حبیب الله ویارانش حاضر شدند خویشتن را به حکومت تسلیم کنند، معطوف میدارم، ازاینقرار:

حبیب الله هنگامیکه ارگ را باعایله خود ترک میکرد و بسوی شمالی میرفت، برای رزمندگان خود گفته بود که بزودی با قوای تازه دم برمیگردد. همان بود که او و یارانش درشمالی درصدد جمع آوری قوا بودند و خطر حمله به کابل متصور بود. محمدنادرشاه که درآن وقت عسکر منظم نداشت، سخت نگران برگشت حبیب الله بود. لذا او تصمیم گرفت با حبیب الله از راه مفاهمه پیش آید و وفدی را تعین کرد تا با او و یارانش به تماس شده و مذاکره را آغاز نمایند. دراین وفد که ریاست آنرا شاه محمودخان به همراهی شاه ولی خان بعهده داشتند، اشخاص ذیل شامل بودند: حضرت فضل عمر مجددی نورالمشایخ و برادرش حضرت محمد صادق مجددی، شیراحمد خان و فیض محمدخان زکریا که قبلاً ازجمله مشاوران حبیب الله بودند، احمدعلی خان لودین، بزرگ جان خان مجددی، محمد رفیق جمال آغه یی، زلمی خان منگل وعده ای دیگر از سادات و بزرگان شمالی. آنها با قرآن های مُهر و امضاء شده و تعهدنامه های کتبی و زبانی و تضمین غرض ختم جنگ و صلح دایمی و توافق درمرکز آماده حرکت بوسیلۀ موترها رهسپار شمالی شدند. (عبدالشکور حَکَم: "ازعیاری تا امارت.... امیرحبیب الله کلکانی"، پشاور، 2001، صفحه 480 - 481)

نامه محمدنادرشاه که بوسیلۀ این وفد به حبیب الله کلکانی ارسال گردید، با این مضمون ارقام یافته بود: «تهورنشان امیرحبیب الله خان و ارکان محترم شان با عافیت باشند. بقرار آیۀ کریمه (انما المؤمنون اخوة) که مسلمانان برادر هم بوده و درحقوق بالمساوات اند. بنابر مکاتیب گذشتۀ من تذکار داده بودم که باید انتخاب شاه آینده کشور ازطریق لویه جرگه صورت گیرد، لیکن سران اقوام و قبایل و روحانیون و دیگران مرا وادار نمودند که این وظیفۀ خطیر را متقبل شوم. نظر به شرایط حساس، ناگزیراین درخواست را اجابت نمودم. بنابرآن مرا منحیث برادر بزرگ قبول نموده با هم همکار شویم تا با اتحاد کامل به تشکیل یک حکومت دارای قاعده وسیع را اساس گذاریم. من نظر به وعده قبلی هرمقامی را که برای خود و دوستان تان انتخاب می نمائید، قبول من است. نظر به شرایط حساس کابل نمیتوانم درین جلسه اشتراک نمایم، لذا برادرم را با این هیئت محترم نزد شما فرستادم تا تضمین گفتارمن باشند. بنابرآن من نادرشاه به این قرآن های مجید قسم یاد میکنم اینکه شما واعضای حکومت تانرا با کمال مصئونیت بکابل دعوت نموده و درحکومت اشتراک داده و در پیمان خود صادق میباشم. و اینک در شش جلد قران پاک درحاشیۀ آن امضاء و مُهر نمودم و برای تضمین گفتار خود این هیئت را که به عنوان شاهد برگفتار و قول من است، نزد شما فرستادم. فقط امضاء نادرشاه»

دراین وفد حضرات در مورد انتخاب امیر در شرایط موجود به نفع حکومت محمدنادرشاه سخن گفتند و شاه محمود خان نیزگفت که برای جلوگیری از برادرکشی به این قران های متبرک، من و این هیئت محترم سوگند یاد میکنم که ما برادران و اعضای حکومت در قول و فعل خودصادق بوده و حل و فصل قضایا را با مذاکره و حسن نیت انجام میدهیم و هیئت نیز گفتار او را تائید کرد. بعد از چندین نشست، هیئت توانست به کمک سیدجعفر که رئیس دفترو شخص معتمد حبیب الله بود، سیدحسن را راضی سازد تا به محمدنادرخان بیعت کند و بیعت نامه خود را بدست پسر خود به محمدنادرشاه ارسال کرد. بعداً او حبیب الله را نیز قناعت داد تا با یاران دیگرش همراه با هیئت به کابل بروند. هیئت این موفقیت را ذریعه تیلفون به محمدنادرشاه اطلاع داد. به این ترتیب حبیب الله و یارانش همراه با هیئت به کابل آمده و محترمانه به ارگ برده شدند و همان شب از همه آنها پذیرائی خوب بعمل آمد. (مأخذ بالا...، صفحه 481 - 482)

بعد ازآنکه محمدنادرشاه مطمئن گردید که دیگر خطری از ناحیه حبیب الله متوجه حکومت نیست، آنگاه امر کرد تا او را نزدش بیاورند. به قول میرغلام محمد غبار: «شاه نگاهی به حبیب الله انداخت و گفت: "خوب! حبیب الله خان شما از این همه خونریزی و ویرانی که درافغانستان نموده اید، چه مطلبی داشتید؟" حبیب الله درجواب گفت: "تا وقتیکه من اختیار داشتم، هر چیزی را که خیر افغانستان دانستم، اجراء کردم. حالا که شما اختیار دار افغانستان شده اید، هرچه را که خیر افغانستان میدانید، همانطور اجراء کنید!" محمد نادر شاه پس از شنیدن این جواب گفت: "خوب! حالا شما چند روزی استراحت کنید، باز هم خواهیم دید!"»

غبار می افزاید: «مکالمه قطع شد و حبیب الله برخاست و ازاتاق خارج شد. محافظین او را با رفقایش توسط موترها به زندان داخل ارگ رهنمونی کردند و آنها ده روز دیگر دراین "مهمانخانه" بسر بردند، البته در نهایت بی اعتنائی به مرگ. در روز 11 عقرب 1308 [اول نوامبر 1929] به وقت دیگر[عصر] به امر شاه محبوسین را از زندان کشیده و از دورازۀ شمالی ارگ خارج و در زیر برج شمالی ارگ مشرف به خندق حصار ایستاده نمودند. درحالیکه تفنگداران دولتی قبلاً درآنجا بحال تیارسی صف کشیده بودند، بعد ازچند ثانیه صدای آتش تفنگ برخاست واجساد خونین حبیب الله بچه سقأ، برادرش حمیدالله سرداراعلی، سید حسین وزیرجنگ، شیرجان خان وزیردربار، محمد صدیق خان قوماندان جبهه پاکتیا، ملک محسن والی کابل، عبدالغنی کوهدامنی قلعه بیگی بچه سقأ و محمد محفوظ هندی معاون وزارت جنگ به روی زمین افتاد.(غبار،میرغلام محمد: "افغانستان درمسیر تاریخ"، جلد دوم، صفحه 19 - 20)

بدار کشیدن اجساد بعد از اعدام به هدف تماشای مردم

همان بود که درتاریکی شب نعش آنها را به چمن حضوری انتقال دادند و اجساد را در حالیکه نام هریک درگردن شان آویزان بود، به دار آویختند و فردا هزارها نفر به تماشای اجساد آمدند. سه روز بعد اجساد را از دار پایان کردند وطوریکه درعکس های تاریخی مشاهده میشود، مردم دور از کرامت انسانی و رعایت اصول دینی، اجساد را سنگ باران کردند و بعضاً بی سیرت ساختند. روز بعد اجساد را در یک گور دسته جمعی در پای تپه مرنجان دفن نمودند.

برعلاوۀ حبیب الله کلکانی وبرادرش حمیدالله، اشخاص آتی مشمول گروپ اعدامی ها بود: سید حسین وزیرحربیه، شیرجان خان وزیر دربار وبرادرش نائب سالارغلام صدیق خان، محفوظ خان معین وزرات حربیه، غلام قادرخان منشی، نائب سالارعبدالغیاث، ملک محسن والی کابل و برادرش سید محمد یاور، نائب سالارعبدالوکیل خروتی، محمدخان گوگا مندئی، جنرال سمندر و جنرال سکندر خواهرزاده های حبیب الله و دونفر دیگر.

پایان آوردن اجساد از دار و افتضاح پرتاب سنگ و بی سیرت ساختن اجساد

این عهد شکنی آشکار از تعهدی که مبنی بر مصئونیت جان آنها در صورت تسلیم شدن در قرآن کریم به امضای محمدنادرشاه صورت گرفته بود، ولی مغایربه آن عمل گردید، بعداً در روزنامه های افغان عادلانه جلوه داده شد. در یک شماره مخصوص روزنامه انیس آمده است که: «نادرشاه آنچه را بچه سقو و همکارانش مرتکب شده بودند، عفو نمود، مگر بعد از اعلان عفو، مردم عرایض و تقاضا نامه های امضاء شده توسط نمایندگان قبایل مختلف به این عبارات ارسال کردند که: "نادرخان اگر خواسته باشد، میتواند آنها را در برابر رویۀ ناگواری که به خانواده او کرده اند، عفو کند، مگر نمیتواند درعوض دیگران آنها را ببخشد."»

با وصول این درخواست نادرشاه فرمان ذیل را صادر کرد: «ملت عزیز و وفادار من! من به احساسات ملی، وطن دوستی و دینی و حمیت و غیرت شما تماس کرده ام. شما میخواهید از کسانیکه تباهی ملت شما را بارآورده اند، انتقام بگیرید. بنابرآن من اکنون این 12 نفر خاین را که نزد حکومت من محبوس اند، به شما می سپارم. من جمیع پیشرفتها و عظمت و جلال را برای ملت شجاع و دلاور خود تمنا میکنم.» (آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان در نیمه اول قرن بیست"، مترجم: پوهاند محمدفاضل صاحبزاده، پشاور، 1377، صفحه262؛ متن انگلیسی کتاب: صفحه 182-183؛ به استناد اوراق آرشیف وزارت خارجه آلمان)

جای شک نیست که حبیب الله کلکانی وهمقطارنش درظرف 9 ماه پادشاهی، بسا اعمال شرارت انگیز را انجام دادند که منجربه کشت و خونها، ویرانی ها، ظلم و بیعدالتی و فساد و از هم پاشیدن نظم عامه گردید و دارائی کشور را برباد کردند. آنها باید مورد بازپرسی منصفانه و عادلانه قرار میگرفتند، اما دراین ارتباط ، طوریکه در بالا بیان شد، اقداماتی بعمل آمد که از چند لحاظ مغایر به ارزشها واصول اخلاقی، مدنی، دینی و افغانی بود که ذیلاً با اختصار به آن اشاره میشود:

با اعزام یک هیئت صلحیه مشتمل برشخصیت های با اعتبار و رسمی و با امضاء و مُهر در چند نسخه کلام الله مجید توسط پادشاه کشور یعنی محمدنادرشاه و اطمینان از اینکه نه تنها حبیب الله و یارانش مورد مأخذه قرار نمیگیرند، بلکه عفو میشوند و درامور دولت سهیم میگردند، حبیب الله و چندی از یارانش با این اعتماد به قول پادشاه و تضمین هیئت، حاضر شدند با دولت صلح و همکار شوند و از کوهدامن به کابل آیند. در روز اول به حیث مهمان به ارگ برده شدند و به نیکوئی مورد پذیرائی قرار گرفتند. حبیب الله روز بعد به نزد محمدنادرشاه احضارمیگردد و اما با رویه سرد او مواجه میشود و بعد ازسؤال و جواب مختصر و منطقی، محمدنادرشاه امر میکند که آنها را دوباره به ارگ ببرند، اما نه به حیث مهمان، بلکه به حیث زندانی. آنها مدت ده روز را بدون سؤال و جواب در زندان ارگ می گذرانند. روز بعد 12 نفرآنها را به شمول حبیب الله کلکانی به پای دیوار ارگ می برند وبا فیرهای تفنگ، همه را به قتل میرسانند و آنهم به وسیلۀ کسانی از اقوام جنوبی وقبایل ماورای سرحد که برطبق فرمان پادشاه سرنوشت آنها بدست همین اقوام و قبایل سپرده شده بود.

مسلم است که ازنظراخلاقی هرنوع عهدشکنی باعث تضعیف وقار وحیثیت عهد شکن میگردد، بخصوص عهدی که یک پادشاه و آنهم با امضاء و مُهرخود درکلام الله مجید کرده باشد، صدمۀ بزرگ به شخصیت پادشاه وارد میکند و او را به اسم "عهد شکن" برای همیشه مسمی می سازد که از آن به بعد به قول و قرار او نمیتوان اعتماد کرد. این سومین بار بود که محمد نادرشاه عهد خود را شکسته بود: باراول درتعهد با حضرت نورالمشایخ وغوث الدین خان احمدزائی و بار دوم با قبایل وزیر و میسود درمورد اعاده سلطنت بعد از فتح کابل به شاه امان الله غازی برطبق پیمان"علی خیل"، چنانچه در هردو مورد قبلاً به تفصیل بیان گردید. این بارهمچوعهد شکنی وقتی صورت میگیرد که محمدنادرشاه درمقام پادشاهی قرار دارد و اینکار به حیثیت مقام سلطنت لطمه بزرگ وارد میکند.

ازنظر قوانین مدنی وبین المللی قتل اسرای جنگی مجاز نیست، مگرآنکه به حکم یک محکمه ذیصلاح صورت گیرد. موقف حبیب الله و یارانش بسیار متفاوت از اسیرجنگی بود، زیرا آنها روی یک توافق رسمی مبنی برعفو اعمال گذشته شان و نیز به مقصد صلح و همکاری با دولت خود را تسلیم دولت کرده بودند و اعدام آنها بذات خود یک عمل مغایر به قوانین مدنی و بین المللی محسوب میشود.

اگرموضوع ازنظرشرعی و اسلامی دیده شود، بازهم قتل اسرای جنگی جواز ندارد، چه رسد به قتل کسانیکه ازطرف اولی الامر و آنهم با مهر و امضاء در قرآن مجید تضمین برای مصئونیت جان آنها تعهد شده باشد. این سؤال درعین زمان متوجه علمای دینی ازجمله حضرات مجددی که مشمول هیئت صلحیه بودند، نیز میگردد که آنها چطور در برابر اینکار خاموشی اختیار کردند و به حیث عالم دینی و نیز تضمین کنندۀ مصئونیت جانی طرف مقابل وظیفه ایمانی و دینی خود را اغماض کردند.

ازلحاظ عنعنه افغانی بازهم اینکار شیوه ای مردانگی حساب نمیشود. درعنعنه افغانی وفا به عهد جزء شخصیت هرانسان است، بخصوص که وعده کننده ازجمله سران قوم و بزرگان باشد، چه رسد به آنکه او پادشاه کشور باشد.

مهمترین نکته آنست که سرنوشت این اشخاص، توسط یک فرمان بدست مخالفان سپرده شود، حتی معلوم نباشد که کی ها ازجمله سران اقوام جنوبی و قبایل وزیر و میسود در نامه عنوانی محمدنادرشاه از او تقاضا کرده اند که زندانی ها را بدست آنها بسپارد و پادشاه هم بدون توجه به مکلفیت های اخلاقی، دینی و مدنی خود فوری آنها را تسلیم دشمن نماید. آیا پادشاه نمیدانست که اینکارعواقب بسیار جدی را قبال خواهد داشت و موجب مخاصمت و دشمنی بین اقوام کشور میگردد و به وحدت ملی که استحکام آن یکی از مهمترین وظایف پادشاه محسوب میشود، شدیداً صدمه میرساند، چنانچه بعداً برخوردهای شدید بین اقوام تاجیک طرفدارحبیب الله و اقوام پشتون جنوبی حامیان محمدنادرشاه گردید که مخاصمت تاریخی را حتی تا امروز به میراث گذاشته است.

دراینجا پادشاه کشوروظیفه داشت تا سران اقوام و قبایل جنوبی را نزد خود میخواست و آنها را متوجه عواقب ناگوار تقاضای شان میکرد و به آنها می فهماند که رسیدگی به اینکار از وظایف دولت است که باید برطبق صوابدید و وعده های رسمی در زمینه اقدام شود. دولت میتوانست با طرح ادعای "حق العبدی" موضوع را به یک محکمه خاص رویت دهد، نه آنکه سرنوشت آنها را بدست دشمنان شان بسپارد. یقین است که محمدنادرشاه از همه نکات انتقادی فوق الذکرآگاه بود وجای شک نیست که او موجودیت حبیب الله ویارانش را یک خطر دربرابر نظام جدید میدانست، اما رفع این خطر را میتوانست با شیوه های ملایم تر و با کمی مدارا به شکل دوام نظارت آنها در زندان و محاکمه حق العبدی انجام دهد که موجب تحریک هواداران حبیب الله و مقاومت مسلحانه آنها در برابر نظام جدید نمیگردید. متأسفانه چون موضوع تصفیه رقبا و از بین بردن آنها به اسرع وقت، درصدر برنامه ها و درضمیرمحمدنادرشاه قرار داشت و او اساساً به این فکر بود که با تصفیه هریک از رقبای قدرت و عناصر مخالف، میدان را برای خودش و خانواده اش خالی بسازد، به همچو تصفیه ها اقدام کرد، بدون اندیشه از اینکه بعداً تاریخ در مورد او چه قضاوت خواهد کرد. اکنون که 94 سال ازاین حادثه می گذرد، با وجود سکوت و پرده اندازیها درطول چندین دهه، این موضوع مطرح بحث است. با شرحی که فوقاً بطور مستند ارائه گردید، قضاوت را می گذارم به اهل نظر و انصاف.

(ادامه دارد)