بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 3 سپتمبر2022

محمد نادرشاه از پادشاهی تا شهادت

(بخش هفتاد وهشتم)

(به ادامه مبحث قبلی)

قتل فجیع غلام نبی خان چرخی و سرنوشت خانواده بزرگ او:

ازجریان قتل وانگیزه های آن که جز از بین بردن رقبای سیاسی و خالی کردن کامل میدان برای حکمرانی شخصی وخانوادگی، دیگرهدفی درقبال نداشت و دعوت کردن یک شخص نامدار مثل غلام نبی خان با هزار نیرنگ به کابل و ادامۀ چند دیدار گویا دوستانه با او، عاقبت کاری صورت گرفت که لکۀ سیاه را بنام محمدنادرشاه باردیگرازخود درتاریخ بجا گذاشت. بعدازآنکه غلام نبی خان چرخی با کوبیدن میله های تفنگ به امر و درحضور محمدنادرشاه ارگ پایان یافت، جسد بیجان او را به منزلش انتقال دادند و همراهانش را که در آن لحظات شاهد قتل فجیع بزرگمرد خانواده خود بودند، به زندان ارگ فرستادند.

خالد صدیق ـ پسرتازه جوان غلام صدیق خان چرخی که درآن روز16عقرب1311 شاهد آوردن جسد درهم کوفتۀ کاکای خود بود، می نویسد: «بعد ازظهر آن روزخلاف روزهای دیگر وخارج انتظاراهل خانه و دوستان، جنازه کاکایم توسط جنرال صفرخان نورستانی و سیدشریف خان و یک تعداد سپاهیان مسلح به خانه ما آورده شد و به روی یک چارپائی بداخل یک شال پیچانده و به داخل حویلی ما گذاشته شد. دقایق چند جنازه به همین ترتیب به صحن حویلی گذاشته میشود تا همه ایشان را ببینند. جسد کاکایم و سر رویش همه خاک آلود بوده و از پشت سر ایشان خون روان بود.... دیدن این صحنه که هیچ تصورنمیرفت، برای همه اهل خانه اعم ازخانم ها، دختران و پسران بزرگ و کوچک خیلی طاقت فرسا بود و به هیچ زبان نمیتوان از آن ذکر نمود. بعد از دقیقه ای چند به امر صاحب منصبان متذکره، جنازه کاکایم توسط ملازمین مردانه شستشو و تکفین گردید و بعد از ادای نماز جنازه توسط ملاعمرا صاحب که شخص عالم و فاضلی بود و بیرون حرمسرا بیک اطاق بودوباش داشت، درکنج باغ خود ما، در جوار زیارت شاه دوشمشیره ولی دفن گردید.» (خالد صدیق: "کتاب "ازخاطراتم"...، صفحه 29)

خالد صدیق می افزاید: «فردای آن روز منحوس، باردیگروالی [کابل] محمدعمرخان و طره بازخان قوماندان کوتوالی با جمعی از سپاهیان به منزل ما آمدند و به قابچی دروازۀ ما امر کردند که تمام پسرهای خانواده را از داخل حویلی جهت معاینه جمع و به حضور جنابان معرفی کند. ما همه اطفال صغیر قرار امریۀ فوق در پیش روی مهمان خانۀ خارج حویلی که آنرا گلخانه می گفتیم، جمع شده و یکی پهلوی دیگرهم صف بستیم. محمدعمرخان والی و طره بازخان قوماندان کوتوالی از پیش روی هرکدام ما گذشته و بدقت طرف ما نگاه میکردند. دراین جمله دونفر ازبچه ها، یکی عبدالصمد برادرم و دیگری عبدالحمید پسرکاکایم عبدالعزیزخان، هرکدام 12 سال داشتند. راجع به آن دونفر محمدعمر خان و طره بازخان خیلی باهم صحبت و سرگوشی میکردند. بالاخره محمدعمرخان نزدیک این دونفر گردیده ظاهراً با نوازش به روی های شان دست کشید و درحقیقت میخواست برای خود معلوم کند که آیا این دو نفر جوان شده اند یانه؟ نشود که ریش شانرا تراشیده باشند، چون برهنه صورت به نظر میخوردند. بعد از انجام این کار، هردو نفر مذکور، به این نظر رسیدند که چون پسران باقیمانده همه صغیراند، ازاین رو از بردن شان به محبس ارگ صرف نظر گردد و بهتر است فعلاً با مادران خود باشند، تاجوان گردند. باقی همه ملازمین مردانه را....که تعداد شان به هفت یا هشت نفر میرسید، با خود به محبس بردند. فقط دونفر ملازم ما را...جهت محافظت و دیده بانی ما گذاشتند. کوته و اطاق های ملازمین ما ازطرف یک دلگی سپاهیان محافظ اشغال و رابطۀ ما با خویشاوندان و اقارب و عالم بیرون قطع گردید. این حالت ما یک سال طول کشید و ما اطفال صغیرهمراه مادران، خواهران، خانم های کاکاها و دختران کاکا درخانۀ خودما واقع اندرابی متصل زیارت شاه دوشمشیره ولی اسیر ماندیم.» (مأخذ بالا... صفحه 34 ـ 35)

تا اینجا پایان این رویداد تراژید نیست، بلکه آغازآنست، آغازی که چند ماه بعد یعنی درماه سبنله 1312 به امر محمدنادرشاه چند نفر از بزرگان را از زندان ارگ بردند و بدون دلیل به دارآویختند ازجمله: غلام جیلانی خان چرخی(برادرغلام نبی خان)، فرقه مشرشیرمحمد خان چرخی، فقیرمحمد خان رئیس جنگلات در دورۀ امانی، میرزامحمدمهدی خان، خواجه هدایت الله خان وازهمه عجیب تر آنکه محمدولی خان دروازی وکیل سلطنت شاه امان الله که قبلا با تدویر یک محکمۀ نام نهاد به هشت سال حبس محکوم و مدت سه سال حبس را در زندان ارگ گذرانیده بود، نیز در آنروزاعدام شدند. (جریان این موضوع بعداً به تفصیل بیان میشود)

خالد صدیق درکتاب "خاطراتم" می نویسد: «هنوز صدای فغان و گریۀ خانواده از ماتم مرگ کاکایم نائب سالارغلام نبی خان خاموش نشده بود که جنازۀ کاکایم غلام جیلانی خان و فرقه مشر شیرمحمد خان، توسط چند نفرسپاهی به داخل یک شال که سپاهیان داشتند، پیچانیده به خانۀ ما آورده شد که منظرۀ این صحنه آنقدر دلخراش و ناهنجار بود که قلم من از شرح آن ناتوانی میکند.» او در ادامه می افزاید که: «با این ترتیب شب و روز خانواده با آه و فغان و گریه و زاری می گذشت. خانمها و دختران جوان همه درماتم این ضایعات بزرگ و بدبختی و تیره روزی که اتفاق افتاد، سیاه پوش گردیده، همه افسرده و مأیوس گشته، حتی اطفال کوچک هم نشاط طفلی خود را ازدست داده بودند.» (مأخذ بالا.. صفحه40)

بازهم این پایان مصیبت نبود، بلکه آغازمصیبت های بزرگتربعدی بود که پس ازشهادت محمدنادرشاه بروز16 عقرب 1312 بوقوع پیوست که بوسیلۀ فیرتفنگچۀ عبدالخالق پسرنوجوان خدادادخان ناظر شخصی غلام نبی خان، حین اعطای جوایز به شاگردان معارف درباغ ارگ صورت گرفت.(شرح مزید آن به تفصیل در مباحث بعدی بیان میشود.)

خالد صدیق می نویسد: «دو سه روز بعد ازاین حادثه، یک شب یک تعداد سپاهیان و یک جمعیت زنان تلاشی کننده، تحت نظر والی محمدعمرخان و طره بازخان قوماندان به خانۀ ما آمدند. زنها و ما اطفال کوچک را یک یک تلاشی کرده جواهرات و پول نقد و اشیای قیمتی، قالین، ظروف چینی همه را با خود بردند. از زنهای کلان سال گرفته تا دختران جوان، ما اطفال صغیر و خدمه ها همه را به داخل یک لباسی که درتن داشتند و یک یک کمپل (لحاف پشمی) به داخل یک موترلاری سرباز انداخته و به یک حویلی که درکوچه تنورسازی واقع بود و به نام سرای بادام یاد می شد، نقل دادند.»

خالد صدیق در مورد ساختمان این سرای می نگارد: «در دوقسمت حویلی این سرای خانه های دو منزله از خشت خام وجود داشت که کلکین های آن به طرز قدیم سه پته ای از چوب ساخته شده بود و فقط پتۀ آخرین آن یکی دو تا شیشه داشت و همرای دست بالا و پائین می شد. دریک قسمت حویلی دیگر دوپیاده خانۀ کوچک از خشت خام و دریک سمت دیگر آن یک دیوار بزرگ وجود داشت. خانه ها همه تاریک و نمناک و خیلی سرد و از روشنی برق درآنها اثری نبود. یکی دو ساعت بعد، از هراتاق خانۀ خود ما، یک یک دانه فرش شطرنجی و یا گلیم با یک دو قلمدان شمع برای ما آوردند و به اتاقهای سرای بادام تقسیم کردند... فردای آنروز برای هراتاق یک لحاف صندلی و چند دانه دوشک از دارائی خود ما آوردند، ولی وسایل تسخین و صندلی وجود نداشت.... شش روزدیگر دروازۀ حویلی را بروی ما بستند و احدی ازما خبرنگرفت. شش روز تمام همه گرسنه و تشنه به سربردیم...شش روز بعد دروازۀ حویلی که ازعقب قفل انداخته شده بود، به روی ما باز گردید، دیدیم دو نفر مرد معمر با دونفرسپاهی که درسرآنها دو تبنگ نان خشک بود، داخل حویلی شدند...روز دیگربازهم به همین ترتیب یک مقدارچای، بوره وچراغ های اریکین با تیل خاک برای ما آوردند... یک روز ماموراسحاق ـ مامور امنیتی ما دو پسر کاکایم را که دوازده و سیزده ساله بودند، به دفتر خواست وگفت: برای شما ازطرف مقامات بالا معاش ویا جیرۀ ماهانه مقرر شده ـ برای بزرگسالان روزانه یک افغانی و برای خورد سالان روزانه یک قِران (50 پول). شما لیست تعداد بزرگسالان و خورد سالان را با ذکر نام شان ترتیب و برای من بسپارید. تعداد عمومی ما به 53 نفر میرسید که ازجمله 12 نفر خورد سال و 5 نفر خدمه ها بودند و متباقی بزرگسال به حساب می آمدند..... مادرها از همین پول روزانه یک افغانی مجبور بودند اسباب ابتدائی خانه، آذوقه و لباس خود و اطفال خود را تهیه نمایند. روزها شام می شد و شام ها روز، ترس از رویدادهای بدتر منتظره ازیک طرف، سردی زمستان، کثافت حویلی سرای بادام و اتاق های دودآلود و تاریک ازجانب دیگراعصاب همه را خورد ساخته بود. مادرها هرکدام با دلهای آغشته به خون، کوشش میکردند روحیات اولادهای شانرا قوی نگهدارند. با صحبت های سودمند سبب تسلی خوردسالان می شدند و همیشه ما را به صبر و حوصله و مراجعه به خداوند و از دربار او تعالی گشایش خواستن، توصیه میکردند».(برای شرح مزید دیده شود: مأخذ بالا ...، صفحه 43 تا 48)

خالد صدیق درادامه می افزاید: «وقتی که خانواده ماما غلام انور به سرای بادام سه سال بعد آمدند، در ضمن مصافحه با فغان و گریان اسمای هریک از شهیدان را یاد میکردند و به اصطلاح آواز می انداختند. این صحنه خیلی جان گداز بود.... از سخنان آنها معلوم شد که غلام ربانی، غلام مصطفی و عبدالطیف پسران کاکایم، همراه [با اقارب نزدیک عبدالخالق] که جمعاً 18 نفرمی شدند و از جریان توطئۀ قتل نادرشاه اصلاً آگاه نبودند، درجریان همان سال اول زندانی شدن ما درسرای بادام به دارآویخته وبه شهادت رسیده اند».(مأخذ بالا.. صفحه55 ـ 56)

پسران این خانواده که در زندان سرای بادام سن شان به بلوغ میرسید، از دامن فامیل جدا ساخته و به زندانهای دیگر انتقال می یافتند. خالد صدیق می نویسد: «یک روز باردیگر قوماندان طره بازخان با یکی دو نفردیگراز صاحب منصبان عسکری ظاهر شد و همه پسران را نزد خود احضار و بدقت طرف معاینه قرار داد. بعد از دقت و ملاحظۀ تمام، یک تعداد پسران را که به سنین 14 و 15 سال رسیده بودند، ازبین جدا و امر کرد که چون اینها حالا جوان شده اند و بودن شان همراه اناث خانواده مناسب نیست، باید به محابس مردانه برده شوند. این پسران جوان را که عبدالصمد، عبدالغفار و غلام دستگیر برادرانم و عبیدالله پسرماما انورخان بودند، به محبس قلعۀ جدید دهمزنگ ومحمد یحیی پسرنائب سالارجانباز خان را نزد پدرش به محبس ارگ انتقال دادند.» (مأخذ بالا.... صفحه61)

این خانواده مدت سه و نیم سال را با مشقت زیاد درسرای بادام بسر بردند واما به گفته خالد صدیق: «یک روز که هوا تاریک بود، دو عراده موتر لاری از ولایت کابل با یکی دو نفر صاحب منصب و سه نفر قابچی مؤظف و سپاهیانی که از ما حراست میکردند، ما را با اثاثیه مختصری که داشتیم از زندان سرای بادام به یک زندان دیگر که به نام "سرای علی خان" یاد می شد و درمنطقه باغ علی مردان قرارداشت، نقل دادند. این زندان امتیاز بیشتری نسبت به زندان سرای بادام نداشت. یگانه امتیازآن داشتن چراغ برق بود که واقعاً برای ما مایۀ دل خوشی گردید، زیرا مدت سه ونیم سال روشنی برق را ندیده بودیم. این زندان به سه سمت حویلی، اتاق های یک طبقه داشت، دیوارهای محوطه آن به شکل دیوارقلعه های قدیمی خیلی ضخیم و بلند بود که از درون آن هیچ گونه امکانی برای تماس با مردم و محیط بیرون زندان وجود نداشت».(شرح مزید: مأخذ بالا..صفحه 63 ـ 70)

زجر ومصیبت ها برای زنان واطفال این خانواده در زندان"سرای علی خان" آنقدر رنج آور وطولانی است که شرح جزئیات آن دراینجا نمی گنجد، و اضافه برآن خبر وفات عبدالصمد پسر محمدصدیق خان که در زندان دهمزنگ به دلیل مصاب بودن به مرض توبرکلوز به وقوع پیوست، بر دردهای این خانواده افزود.

روزها ، ماه ها و نیز چند سالی به همین منوال گذشت تا آنکه چند پسربچه این خانواده در زندان سرای علی خان به سن نسبی بلوغ رسیدند و طبق معمول نوبت انتقال آنها از جوار مادران به زندان مردانه در دهمزنگ رسید. خالد صدیق می نویسد: «روزگاربدین منوال با انواع محرومیت ها سپری شد، تا اینکه نوبت انتقال به زندان دهمزنگ به من وعبدالعظیم پسرکاکایم و عبدالرحمن جان پسرنائب سالار جانبازخان ازعموزادگان پدرم رسید.» او می افزاید: «یکی از روزهای شروع زمستان سال 1318 شخصی بنام برگدعبدالکریم خان که از مردم نورستان بود، از ولایت و قوماندانی امنیه کابل مؤظف گردیده بود به زندان سرای علی خان آمده و ما سه نفر را نزد خود احضار و فرمود که: حالا شما سه نفرجوان شده اید، حکومت بودن شما را در بین طبقه اناث لازم نمی بیند. لهذا من وظیفه دارم شما را به محبس دهمزنگ تحویل بدهم و شما یک هفته وقت دارید با مادران و خواهران خود باشید و با آنها به آرامی خداحافظی کنید... یک هفته گذشت ما سه نفر که سیزده تا چهارده ساله بودیم، باید از دامان مادران جدا می شدیم و به سوی بی سرنوشتی میرفتیم... عبدالکریم خان با عساکر معیتی، ما را با بستره های ما تسلیم مدیر محبس دهمزنگ کرد و گفت : وظیفۀ من به پایان رسید و رفت.» (شرح مزید: مأخذ بالا ...صفحه 71 ـ 74)

از آن به بعد فصل دیگری از زندگی این تازه جوانان درمحبس دهمزنگ آغاز گردید که شرح و بسط آن دلچسپ و اما طولانی است که ذکر آن دراین مختصر نمی گنجد. علاقمندان میتوانند شرح حال و روزگار مصیبت بار این خانواده را با لست 53 نفر زندانی های ایشان ـ اعم از پیر وجوان، زن و مرد، دختر و پسر که درمدت 14 سال زندان با عقوبت و بیچارگی همراه بود، بدون آنکه جرم و گناهی را مرتکب شده باشند، درکتاب "خاطراتم"، نوشته خالد صدیق که مشتمل بر 405 صفحه است، مطالعه نمایند. نا گفته نماند که این یگانه مورد ظلم واستبداد آن دوره نیست، بلکه مثالهای وافر و دردآور دیگر نیز دردست است که درمباحث بعدی به شرح آن پرداخته میشود.

(ادامه دارد)