محمد نادرشاه از پادشاهی تا شهادت
(بخش نودم)
محمدعظیم و پلان قتل سفیر انگلیس درکابل:
هنوز ماجرای قتل محمدعزیزخان بدست سید کمال درجرمنی سرزبانها بود که حادثه دومی به وقوع پیوست. بروز 6 سپتمبر1933 (15 سنبله 1312ش) یکی دیگر از تحصیل یافتگان آلمان بنام محمد عظیم(منشی زاده) که معلم مکتب نجات بود، به عزم قتل سفیر(وزیرمختار) انگلیس ریچارد مکوناچی به سفارت آن کشور رفت و خواست سفیر را ملاقات کند، چون به سفیر دسترسی نیافت، سه نفر از وابستگان سفارت را به فیر تفنگچه به قتل رسانید که یکی انگلیس، دومی هندی و سومی افغان بود.
غبار دراین قضیه شرح مبسوط دارد، با این عبارات: «یک خانواده متوسط درکابل بنام "منشی زاده" ازعهد امیرعبدالرحمن خان میزیست. پدرخانواده منشی محمدنذیرخان بود که زبان انگلیسی میدانست و ماموریت رسمی داشت. پسران این شخص عموماً تحصیل کرده بودند، ازآنجمله محمدعظیم خان بود که درلیسه حبیبه و بعدها درعهد شاه امان الله خان درجرمنی تحصیل می نمود. وقتیکه بکابل برگشت، زنی از جرمنی بنام "ارورا" با خود آورد. ولی این زن بعداً به جرمنی بازگشت و کتابی بنام "ارورا عظیم" نوشت. محمد عظیم جوان تقریباً سی ساله، با جردۀ سپید، سیمای خوش و اما ضعیف الجثه بود. او یک وطنپرست حساس و فکور و درعین حال نویسنده و ترجمان از السنۀ انگلیسی و جرمنی بشمار میرفت. این شخص از مشاهدۀ اوضاع داخلی و سیاست خارجی کشور سخت متحسس بود و شک نیست که مصدر اینهمه اوضاع محزن و خوفناک داخلی، سیاست خصمانۀ دولت انگلیس را میدانست که در زیرنقاب، یک دولت آلۀ دست را بوجود آورده است. پس او مصمم شد که با کشتن سفیر مختار انگلیس درکابل، بدنیا اعلام نماید که مردم افغانستان ازین پالیسی مخفی دولت انگلیس و ماهیت رژیم سراقتدار افغانستان مشعر است و مخالف آن میباشد.»
غبار جریان رویداد را چنین شرح میدهد: «روزپنجشنبه بود وپانزدهم سنبله1312 (6سپتمبر1933) که محمدعظیم خان بکسی دردست دردهن دروازۀ سفارت انگلیس بایستاد. البته سپاهی محافظ دروازه، او را اجازۀ دخول به محوطۀ سفارت نداد. محمدعظیم خان به ماموری از سفارتخانه گفت که بغرض صحبت با شخص وزیرمختار برتانیه دریک موضوع مهم و محرمانه آمده است. آقای ستینجر ازطرف سفیر جواب آورد که آنچه میخواهد به او بگوید تا به سفیر برساند، زیرا شخص سفیر وقت ملاقات ندارد. چون عظیم خان دانست که سفیربا شخص ناشناس ملاقات نخواهد کرد، به آقای ستینجر گفت: خوب چون سفیر نمیخواهد، من شما را درعوض شان میگیرم. این بگفت و بکس دستی را بگشاد. مستر ستینجر همینکه دید تفنگچه ازبکس برآمد، به عجله فرارنمود. البته محمدعظیم خان تعقیب نمود و او را با گلولۀ تفنگچه ازپا درآورد. این تنها نبود، محمدعظیم خان دو نفرهندی و افغان را که وظیفۀ منشی گری و باغبانی در سفارت انگلیس داشتند، نیز با آتش تفنگچه خود بکشد، به گناه آنکه هندی با استیلا کننده کشورش وافغان به سفارت دشمنش خدمت مینماید وآنگاه تفنگچه را بیانداخت و خودش را به سپاهیان محافظ سفارت تسلیم نمود. این وقت بود که آقای سفیر خود بیامد و سراپای دشمن را بدید و گفت : "من قبول کردم که این گلوله ها به سینۀ من خورده است"، عظیم خان جواب داد: "این برای آن بود تا وزارت خارجه لندن بداند که افغانها آنها را می شناسند، به هر جامۀ که در افغانستان داخل شوند!". بعد ازین صحبت مختصر، وزیرمختار بعمارت خود برگشت و آقای محمدعظیم خان سر راست داخل محبس مخصوص قوماندانی کوتوالی کابل گردید.»
غبار درادامه می نویسد: «دولت دریک هفته تحقیقات کتبی خود را ازمحمدعظیم خان تکمیل، ولی پنهان نمود، زیرا ازافشای آن ترس داشت. البته ازمحکمه شرعی فیصله اعدام او را گرفت، چونکه محمدعظیم خان اعتراف علنی نموده و آنرا افتخار خود میدانست.... یک هفته بعد ، روز پنجشنبه 22 سنبله 1312ش(13سپتمبر1933) محمدعظیم خان ازمحبس کوتوالی درمحوطۀ محبس دهمزنگ برده شد، درحالیکه نماینده سفارت برتانیه روی چوکی جلوس کرده بود، محمدعظیم خان ...با متانت و خونسردی در پایۀ چوبۀ دار قرار گرفت و بعد از دقایق چند او دیگر درین جهان نبود، اما درتاریخ مبارزات سیاسی کشور زنده باقی ماند.»(غبار، میرغلام محمد: "افغانستان درمسیرتاریخ"، جلد دوم، ویرجنیا، 1999، صفحه 154 ـ 156)
لودویک آدامک در زمینه می نویسد: «عامل این حادثه هم سیاسی بود. محمد عظیم ادعا کرد که او میخواست به نفوذ برتانیا درافغانستان اعتراض کند وامیدداشت که این عمل او باعث جنگ زمامداران افغان با هندبرتانوی گردد. برحسب گفته ماکوناچی: محمد عظیم خود را رفیق و پیرو سیدکمال معرفی کرد و گفت که او میخواست: "تا بین برتانیا و جوانان افغان فیصله بعمل آید، زیرا که افواه عام و خاص است که برتانیا افغانستان را بصورت پنهانی و محرمانه تسخیر کرده است."»
آدامک می افزاید: «محمد عظیم معلم زبان در لیسه امانی بود و چنان معلوم می شد که او با اعضای "دسته آلمانی" جوانان افغان وملیگرای های هندی نزدیکی داشته باشد و برایش درآلمان فرصتی دست داده باشد که با یک نفرهندی انقلابی درکافه رستورانت ملاقات کند، نارضایتی وخاطرات تلخ خود را ازاوضاع ناگوارکابل باهم درمیان گذارند وتبادل افکارنمایند.» (آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان...."، ترجمه محمدفاضل صاحبزاده،... صفحه 282)
میرمحمدصدیق فرهنگ ضمن شرح موضوع به این نکته اشاره میکند که: «درمحیظ شایع گردید که محمدعظیم هنگام تحقیق گفته بود: خودداری حکومت از کمک به مومندهای سرحد در مقابلۀ ایشان با تجاوز اردوی برتانیا او را وادار ساخت تا با این حرکت، احتجاج جوانان را علیه هردو در تاریخ ثبت نماید.» (فرهنگ: "افغانستان در پنج قرن اخیر، جلد سوم، صفحه 618)
درمتن بالا مرحوم غبار ازخانم آلمانی محمدعظیم بنام "ارورا"(Orora Nelson) و کتابیکه آن خانم نوشته بود، یاد کرده است؛ برای تصحیح مطلب و نیزارائه معلومات مزید، لازم است به آن کتاب که باراول به زبان آلمانی تحت عنوان "فرار ازافغانستان" (Flucht aus Afghanistan) بوسیلۀ ماشین تایپ نوشته و بعد درسال 1928 ازآلمانی به سویدنی ترجمه وبه چاپ رسیده است، نگاهی مختصر انداخت. این کتاب بعداً توجه دو نفرمحققین آلمانی را به خود جلب کرد که دراطراف آن مطالعات انجام دادند. بالاخره این کتاب بوسیلۀ یک خانم افغان ـ داکتر رحیمه نور به دری ترجمه ودرسال 1379 تحت عنوان "فرار ازحرم" درایران در127 صفحه به چاپ رسید. اینکه چرا مترجم عنوان کتاب را تغییرداده است، دلیل آن خواهد بود که نویسنده کتاب، افغانستان را برای زنان بطورکل به یک "حرم" تشبیه کرده که زنان درقید چهاردیوار بسرمی برند. اندرس فورسبرگ Anders Forsberg درمقدمه خود دراین کتاب می نویسد: «روزی درساعات صبح سپتمبر1933عظیم خان باتفنگچه وارد محوطه سفارت انگلستان [درکابل] شد و سه نفراز کارکنان سفارت را بقتل رساند. عمل وی یک سلسله تحولات منفی را بندبال داشت. عظیم را بیدرنگ دستگیر کردند. وی اعتراف نمود که هدفش ازین کارخرابی روابط دولتین افغانستان و انگلستان بوده است. عظیم بدین عقیده بود که نادرشاه مملکت را برای انگلیسها فروخته است. دراثرفشاردولت انگلیس، چندین نفر ازمخالفین دولت را زندانی ساختند، درحالیکه هیچ گونه سندی از آنها نداشتند. چندین نفردیگر باعظیم یکجا اعدام شدند. یکی ازدوستان عظیم بنام غلام محمد پاپا [انجنیرغلام محمد فرهاد، مشهوربه "پاپا"]، جسدعظیم را به فامیلش تسلیم کرد.» (کتاب "فراراز حرم"، ترجمه: رحیمه نور، صفحه 12)
داستان این کتاب اصلاً روایت یک خانم اروپائی است که با یک جوان افغان ازدواج میکند و با شوهر خود به افغانستان میرود و اما دراین کشور به چیزهای مواجه میگردد که از تحمل او برای همیشه بدوراست وناگزیر از شوهرش رسماً جدا میشود و دوباره به جرمنی و ازآنجا به سویدن اقامت میکند. مشکل وقتی شروع شد که خانم ارورا تصور میکرد که عظیم پسر یک وزیر بوده و درکابل در قصری زندگی خواهد کرد، اما واقعیت طور دیگر بود و منزل عظیم فقط یک خانه معمولی و گِلی بود که درآن همه خانواده بصورت مشترک زندگی میکردند. ارورا نیز باید درآن خانه بامحدودیت عرف و عنعنه و پوشیدن چادری وغیره بسرمی برد. ارورا که اصلاً زن زیبا و اهل کاباره و عشرت رقص و شادی بود، توقعات زیاد داشت و میخواست با شخصیت های بزرگ کشور و حتی در داخل خانواده سلطنتی راه پیدا کند، در کابل با مشکلات اقتصادی مواجه شد و عظیم به دلیل همین ازدواج که برای شاگردان افغان درآنوقت ممنوع بود، بورس و مدد معاشش تحصیلی او قطع و باید فوری به وطن عودت میکرد، لذا وقتی به وطن آمد نتوانست در ماموریت دولت کار خوب پیداکند. برعلاوه او متکفل مخارج همه خانواده خود بود که بار زندگی را برشانه های او سنگین تر می ساخت.
این داستان به همین لحاظ مورد علاقمندی زیاد دراروپا قرارگرفت تا زندگی یک خانم اروپائی را در یک جامعه عنعنوی و کم انکشاف شرقی به نمایش بگذارد، اما اگر به عمق نوشته دقت شود، سؤالهای زیادی پیدا میشود که اصل هدف این ازدواج و آمدن خانم ارورا ممکن است انگیزۀ دیگری داشته باشد و اینکه چرا کتابش با سویه عالی ادبی به زبان آلمانی نوشته شد، میرساند که شاید علایق مرموز درعمق این ازدواج نهفته بوده باشد که عظیم ازآن آگاهی نداشته است. حدس زده میشود که ارورا روی هدف استخباراتی به افغانستان آمده باشد وبه همین دلیل بسیارسعی میکرد تا با شخصیت های رسمی در مقامات بالای دولت و در بین خانواده سلطنتی نفوذ کند. اما او نتوانست به این هدف موفق شود، احتمالاً اراکین دولت بر او مظنون شده بودند. مناسبات اوبا شوهرش هم به دلیل شرایط سخت زندگی و هم بنابرعدم موفقیت درراه یافتن رازهای حساس دولتی، برهم خورد وبه کمک سفارت آلمان درکابل توانست، بتاریخ 25 نوامبر1927 (3 قوس 1306ش) رسماً طلاق بگیرد و بتاریخ 14 مارچ 1928 کابل را بصوب هندبرتانوی ترک کند و عازم آلمان شود.
نکته جالب خلاصه داستان ارورا نیلسون است که بقلم داکترکارپنتیرDr.J. Charpentier نوشته شده و درختم کتاب به نشر رسیده است. او درسال1977 برای تحقیق مزید دربارۀ همین موضوع به کابل سفرکرد و خلاصه نظرخود را درپایان کتاب "فرار ازحرم" نوشت که: «ارورا نیلسون بعد از شکست ازدواج با زنانی که از دوستان وی بودند، چندین بار به برلین مسافرت کرده بود تا تحصیل موسیقی کند و خوش بگذراند، ولی چنین اتفاق افتاد که این زن آزاداندیش سویدنی و علاقمند به زندگی و پول فراوان، غرق محیط فاسد قبل ازجنگ دربرلین گردید. او گاهگاهی به رستورانت هندی "میتا سنگهـ" میرفت که محل دید وبازدید محصلین افغان دربرلین بود و درهمانجا بود که با عظیم جوان خوش سیمای افغان که ازخانواده های خوب بود، آشنا گردید و داستان "حرم" آغاز شد.»
کارپنتیر می افزاید: «من درکابل با کسانی که عظیم و ارورا را می شناختند، ملاقات کردم. یکی از آن جمله پاپا غلام [انجنیرغلام محمد فرهاد] مامورعالیتربۀ متقاعد و شخصیت نسبتاً قوی افسانوی بود که رفیق صمیمی عظیم بشمار میرفت. من چندی با پاپا گذراندم، هرچند اختلاف نظر داشتیم، ولی او تأثیرعمیقی برمن گذاشت.... معلومات او دربارۀ عظیم فوق العاده سودمند بود و برداشت من از صحبت با او چنین خلاصه میشود: فقط تعدادی اندک از دوستان عظیم میدانستند که زنش از سویدن است، بسیاری ازافغانها او را "خانم جرمنی" تصور میکردند و نظرعمومی در مورد او مساعد نبود، احتمالاً به دلایل مذهبی. پس ازآنکه عظیم او را طلاق داد، عظیم بحیث معلم در لیسه نجات کابل مقرر شد و در آنجا زبان جرمنی درس میداد. او بر زبان جرمنی تسلط کامل داشت. او نه بعد ازآن ازدواج کرد و نه هم در میان زنان جرمنی درکابل اعتباری کسب نمود. در سپتمبر 1933 درحالیکه عظیم عینک های دودی به چشم کرده و بکسی دردست داشت، وارد سفارت انگلستان در کابل گردید. پاپا غلام درهمین اثنا از آن طرف سرک سوار بربایسکل خود روان بود و تعجب کرد که عظیم چنین عینک هایی پوشیده است. پاپا کوشیده بود که او را صدا کند، ولی یکی از رفقایش درآن لحظه رسید و مزاحمش گردید. شام همان روز غلغله درشهرافتاد که کسی سه نفر را درسفارت انگلستان به قتل رسانده است و نام عظیم بحیث قاتل برسر زبانها افتاد. پاپا غلام برای معلومات کردن قضیه، بایسکل خود را سوارشد و بسوی "ده افغانان" براه افتاد، وقتی وارد خانۀ عظیم شد، صدای چیغ و داد و گریۀ زنان را شنید. او با احتیاط ازخانه برآمد. شب هنگام برادران عظیم و بسیاری از رفقای او بخاطر این توطئه احتمالی دستگیر شدند. این توطئه نامهناد هرگز مورد بررسی درست قرارنگرفت و بسیاری از دستگیرشدگان در زندان مردند. پس ازچند روزعظیم به دارآویخته شد. این موضوع که عمل عظیم جزء یک پلان قبلاً طرح شده سیاسی بود و یا عمل انفرادی و یا بخشی از یک توطئه سیاسی، تاکنون در افغانستان روشن نشده است.»( دیده شود تبصره داکتر کارپینتر: "خلاصه داستان ارورا نیلسون"، درختم کتاب "فرار از حرم"، صفحه 124 ـ127)
(ادامه دارد)