بازگشت به مقاله

نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 6 اکتوبر2022

محمد نادرشاه از پادشاهی تا شهادت

(بخش نود و یکم)

شدت عمل حکومت و ادامه اعدامها و زندانی ساختن ها:

درحاشیه ذکر موضوع قتل سردارمحمدعزیزخان، دراین روزها یک تبصرۀ کوتاه نظرم را جلب کرد که نوشته بود: دست محمدعزیز خان در قتل و کشتار سهیم نبود، چرا این مرد بیگناه را سیدکمال به قتل رسانید؟ دراین مورد باید گفت که موصوف شامل حلقۀ برادارن خود بود، اما عمرش کوتاه و زود جهان را پدرود گفت و اگر زنده می ماند، معلوم نبود که آیا او مثل مارشال شاه ولی خان خود را ازامور داخلی دور میگرفت و درمقام سفارت اکتفا میکرد و یا برعکس. مسلم است که محمدعزیزخان تاوقت شهادت، دراستبداد داخل نظام مستقیماً نقش نداشت و مرد دارای قلب مهربان و رحمدل بود، اما انگیزه شهادت او درنتیجه انتقام و نیزعکس العمل دربرابرسیاست کلی نظام بود که نظام خود درهمین راستا فعالیت وعمل میکرد، چنانچه غلام نبی خان بدون محاکمه و به امر شخصی شاه در ارگ کشته شد، ولی خانواده او اعم از پیر وجوان و زن ومرد به شمول خدمه های خانوادگی شان چه تقصیر داشتند که سالها درکنج زندان فرسوده شدند؟ و یا ده ها و حتی صدها مثال دیگرازاین قبیل که همه درج تاریخ شده اند. نظام در واقع برمبنای انتقام عمل میکرد و دراین حال انتقام فرا تر از شخص متهم شکل گرفته و شامل حال اشخاص حاشیوی و نامربوط به اتهام گردیده بود. واضح است که دراین وضع همانطور که خانواده های بیگناه شریک در جرم یا اتهام شناخته شدند، در داخل نظام هم عین عکس العمل ترویج یافت و به هراندازه که نظام برشدت عمل درانتقام پیش رفت، عکس العمل ها نیزبالطبع کسب شدت کرد که عاقبت درمدت کوتاه این انتقام گیریها منجربه شهادت شخص محمدنادر شاه نیز گردید. دریک جامعه عنعنوی وآنهم با فرهنگ انتقام جویانه، وقوع این حوادث یک رویداد قابل درک و قابل پیشبینی میباشد.

ترس ازحامیان شاه امان الله واحتمال برگشت او، یکی ازمهمترین انگیزه ای تصفیه ها، زندانی ساختن ها و تبعید کردن ها بود. محکومیت محمد ولی خان و محمود سامی در یک محکمه نام نهاد، موضوع تبعید خانواده بزرگ شاغاسی خیل (برادران و پسران کاکای علیا حضرت سراج الخواتین مادر شاه امان الله غازی)، قتل غلام نبی خان چرخی و زندانی ساختن تعدادی از اعضای خانواده او، انگیزه قتل محمدعزیزخان دربرلین که گویا سیدکمال ازهواداران غازی امان الله بود و نیزاقدام محمدعظیم درسفارت انگلیس، همه یکی پی دیگر نشانه های از ترس برگشت شاه امان الله بود که گفته می شد، آلمانها او را دراین راه تقویه وحمایت خواهند کرد. البته این اندیشه بطورعمیق درذهن برادران بخصوص شخص محمد نادرشاه و محمد هاشم خان جا گرفته بود که با عناد گذشته نیز ربط داشت.

حکومت افغانستان به سرعت جریان محاکمه محمدعظیم منشی زاده را طی کرد و او را با چند نفر دیگر اعدام نمود. اعدام او پایان کار نبود، بلکه با این رویداد یک دورۀ جدید استبداد آغاز شد که بی گناه و با گناه را دربرگرفت و منجر به ادامۀ اعدام های بدون محاکمه و زندانی ساختن ها و شدت عمل بیشتر حکومت گردید. به تعقیب آن یک عده شخصیت های افغان را که مظنون به حامیان شاه امان الله بودند، ازجمله میرغلام محمدغبار، محمد ابراهیم صفا، سرور جویا، عبدالعزیز قندهاری، عبدالغفار سرحددار، رضا خان و تعداد دیگر را زندانی ساخت. نادرشاه به این هم بسنده نکرد و درهمین وقت امر اعدام پنج تن از زندانیان را که قبلاً در ارگ محبوس بودند، هریک: محمد ولیخان دروازی، غلام جیلانی خان چرخی، محمد مهدی خان سرمنشی امانی، خواجه هدایت الله خان رئیس تنظیمه هزاره جات و فقیرمحمدخان رئیس جنگلات نیز صادرنمود. فرهنگ می نویسد: «این اعدامها نه تنها مانند سایراعدامهای نادرشاه به امرخودش و بدون راجع ساختن قضیه به محکمه صورت گرفت، بلکه علاوه برآن دارای این قباحت نیز بود که یک نفر از اعدام شدگان اعنی محمدولی خان قبلاً دراثر محاکمه در دیوان عالی [و تائید شاه] به هشت سال حبس محکوم گردیده و از جمله سه سال را در زندان سپری کرده بود، گویا برخلاف شیوۀ معمول شاهان که گاه گاه مدت حبس زندانیان را کوتاه می سازند، نادرشاه آنرا به اعدام تبدیل کرد.» (فرهنگ: "افغانستان درپنج قرن اخیر"، جلد سوم، صفحه 618 ـ 619)

چون سخن از اعدام شخصیت های فوق درمیان آمد، بهتر است برای مستندسازی این واقعات به اصطلاح "مشت، نمونۀ خروار" به کتاب خاطرات یکی از زندانیهای همان وقت ـ عبدالصبورغفوری مراجعه کنم که در زندان ارگ شخصاً شاهد وناظرلحظاتی انتقال پنج نفر فوق الذکر از زندان بسوی قتگاه بود. او درکتاب خود تحت عنوان "سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعۀ ارگ" می نویسد: «امروز که روز پنجشنبه است، همه رفقا تشناب را گرم کرده اند که حمام بگیرند. خواجه صاحب [خواجه هدایت الله خان رئیس تنظیمۀ هزاره جات] درتشناب نوبت اول را گرفت...من مصروف آماده کردن چای در دهلیز بودم که خیال محمد حواله دار آمد. وقتیکه به من نزدیک شد، پرسید که خواجه کجاست؟ گفتم: دراتاق ما چای میخورد. گفت اگر او را صدا کنید، گفتم خیریت است؟ گفت قلعه بیگی صاحب او را خواسته است. گفتم به کجا؟ گفت دردایره قلعه. قدری پریشان شدم و خواجه را صدا کردم. از جا برخاست و بعد ازسلام وعلیکی از خیال محمد پرسید که خیریت است؟ خیال محمد گفت: شما را قلعه بیگی صاحب خواسته است و شخصی به دیدن تان آمده است. خواجه پرسید که آن شخص کسیت؟ گفت یک آدم لاغر اندام... خواجه لنگوته را بسته و چپن را پوشید با خیال محمد از دروازۀ زندان خارج شدند... اکنون ساعت یک و نیم بجه بعد ازچاشت است، دروازۀ زندان باز شد، خیال محمد حواله دار، درحالیکه زولانه های خواجه را بدست داشت، داخل شد. پیش او رفتم و پرسیدم خواجه صاحب خلاص شد؟ حواله دار با آنهمه قساوت قلبی که داشت، برقت آمد و اشک از چشمش ریخت و زولانه ها را به زمین گذاشت و گفت: خواجه صاحب کشته شد، او را غرغره کردند. از شنیدن این خبر درحویلی زندان یک شیون رقت بار برپا گردید... چون خواجه صاحب هم اتاقی من بود، همه برای تسلی خاطر به اتاق من آمدند.. محمدعمرخان تاتا و برادرش محمد امین جان غندمشر، قلعه بیگی سابق غلام دستگیرخان، علی اکبرخان غندمشر، فیض محمدخان[سکندر]غندمشر، سیدغلام حیدرخان، جناب بسمل صاحب و برادرشان ابراهیم صفا و جناب میرزا عبدالله خان و صفدرجان اعتمادی و عبدالقیوم مدیر بودجه وتمامی دوستان آمدند ونسبت خواجه مرحوم که با ما دوست مهربان بود، اظهار تسلیت کردند.»(برای شرح مزید دیده شودـ کتاب "سرنشینان کشتی مرگ و..."، صفحه 234 ـ 239؛

«پوره ساعت شش بجه صبح روز بعد بود که خیال محمد حواله دار دروازۀ اتاق را باز کرد و سلام داد. ازدیدن او خیلی پریشان شدم، پرسیدم که چه خبر است؟ گفت: مهدی جان [میرزا محمد مهدی خان] را به دائرۀ [دفتر] قلعه خواسته اند. از شنیدن این خبر دلم بهم خورد. از مذاکره ما مهدی جان که خواب بود، بیدار شد. خیال محمد گفت: پسر شما به دایره قلعه آمده و شما را خواسته اند. رنگ مهدی جان پرید و بسیارتکان شدید خورد...مهدی جان درحالیکه لنگوته خود را بسته کرده و چپن خود را می پوشید، گفت : نی! عزیزم چنین که فکر میکنی، ممکن نیست. البته که مثل خواجه[هدایت الله] روزآخر زندگی من میباشد، با تو وداع میکنم مرا ازدعا فراموش مکن واگر از زندان نجات یافتی، از یونس و آصف پسران یتیم من خبر گیرا باش!.... دراینوقت خیال محمد به مهدی جان گفت: پریشان نباشید، خیریت است، بفرمائید. با او تا دهلیز برآمدم ...مهدی جان در دهلیز بر چارپائی محافظ نشست. درهمین لحظه اسمعیل جان ترجمان پسر ناظرصفر خان هم آمد، مرا گفت که ترا هم خواسته اند؟ گفتم: خیر! مهدی جان را خواسته اند. اسمعیل جان گفت که قرار معلوم سفیر صاحب [غلام جیلانی خان چرخی] و فقیرجان و شیراحمدخان فرقه مشر[چرخی] را هم خواسته اند. درهمین لحظه فقیرجان [فقیراحمد خان رئیس جنگلات عصرامانی]، درحالیکه لنگوته پاچ سفید و چپن فولادی پوشیده بود و لبانش پر ازخنده بود، در دهلیز رسید و مرا دید، گفت: صبورجان خواجه انتظار ماست و پرسید که ترا هم خواسته اند؟ گفتم: نه مهدی جان را خواسته اند. دراینوقت صدای شیون و گریان ربانی جان و مصطفی جان پسران سفیرصاحب غلام جیلانی خان در دهلیز بلند شد. جان بازخان نائب سالار و لطیف جان پسرعبدالعزیزخان نیز به آواز بلند گریه میکردند... سفیرصاحب درحالیکه لنگوته ململ سفید و چپن شتری رنگ پوشیده بود، در دهلیز آمد و پرسید که دیگر کدام از رفیقان با ما میروند؟ مهدی جان و فقیرجان گفتند: ما هم با شما می رویم و سفیرصاحب گفت که شیراحمدخان هم رفیق راه ما و شما است و ضمناً به من گفت: به بچه ها بگو عمر نُه، دَه نمیشود، من یک افسر هستم و از گریه و ناله خوشم نمی آید، صبر بهتر است. شیراحمد خان فرقه مشر هم درحالیکه یک قدیفه سفید را به شانه داشت، رسید ...باهم خداحافظی کردیم.... درهمین وقت یک دست عسکر با تفنگ ها و سرنیزه ها داخل شدند و محکومین را از زندان خارج ساختند...صدای گریه و شیون محبوسین از ازدیدن این صحنه بلند شد و اما غوث الدین بلوک مشر یکی از محافظان ظالم زندان، همه را به اتاقها داخل و دروازه ها را قفل نمود.»

«بعد از ساعاتی که برهمه به مشکل گذشت، به اتاق مامورسراج الدین که تازه از اعدام محکومین مرگ فراغت یافته و زولانه های آنها دراتاق خود گذاشته بود، رفتم تا ازاحوال آن بیچارگان آگاه شوم. مامور برخاست وگفت: بادار تقدیرهرچه باشد، میشود، ازهمان روز اول قسمت بیچاره ها همین بود که غرغره شوند وگفت: بادار، مه رفتم محمدولی خان وکیل را نیز از برج کمیونیر[اتاق مخصوص انفرادی] بردم، بیچاره وکیل از مرگ خود بسیار خوشحال شد و گفت که پایم کوتاه شده و مریضی دایمی دارم، مرگ مرا ازین همه غم و تکلیف نجات میدهد. پرسیدم که محمد ولی خان نیز درجمله این نفرها کشته شد؟ گفت: بلی بلی!، همراه وکیل پنج نفر غرغره شدند. گفتم: مامورصاحب درکجا غرغره شدند؟ گفت: درحویلی محبس[دهمزنگ]غرغره کردند، مگر این پنج نفر را درداخل محبس درحالیکه دروازه داخل محبس را بسته بودند و محبوسین دراتاق های شان بودند و اطراف محبس عمومی را یک تعداد عسکر احاطه کرده بودند، آنها را به دار آویختند. گفتم جسد شان چه شد؟ گفت: جسد وکیل را یک نفر از نوکرهای شان و جسد فقیراحمدخان را پدر ریش سفیدش و جسد مهدی جان را یک تعداد از خویشاوندان او بردند. جسد غلام جیلانی خان و شیراحمد خان را در پهلوی قبر غلام نبی خان در یک گوشه خانه شان در اندرابی دفن کردند» (مأخذ بالا...، صفحه241 ـ 245؛ همچنان برای معرفی مزید ودلیل زندانی شدن همه اشخاصیکه دربالا نام برده شدند، به کتاب "ظهورمشروطیت و قربانیان استبداد درافغانستان"، تألیف سید مسعود پوهنیار، جلد اول و دوم، چاپ سوم، پشاور، 1379، صفحات متعدد برطبق فهرست مندرجات کتاب مراجعه شود.)

عبدالصبورغفوری نویسنده کتاب "سرنشینان کشتی مرگ..." درمورد زندانی شدن خود می نویسد که: به جرم نوشتن و توزیع شبنامه "حقیقت"، در شب 10 ثور 1310 بوسیلۀ طره بازخان قوماندان کوتوالی و تعدادی از پولیس ها از منزلش واقع انداربی بازداشت گردید و شب را دریکی از اتاقهای قوماندانی سپری کرد؛ فردای آن روز او را به توقیف خانه بردند و مدت کوتاه را درتوقیف خانه بسر برد، تا آنکه یک روز صبح زود او را زنجیر پیچ کردند با دوجوان دیگر و سه نفر از زندانی های سقاوی پای پیاده همه را بطرف بالاحصار بردند، جائیکه مقتلگاه بود و چوبه های دار انتظار قربانیان خود را می کشیدند. اما آنها هنوز به آنجا نرسیده بودند که ناگهان سرمامور پولیس سوار بر موترسایکل فرا رسید و به مامور مؤظف پیام داد که اعلیحضرت سه نفراهل معارف را از اعدام معاف کرده و آنها باید دوباره به زندان برگردانده شوند. ازاین به بعد داستان زندگی غفوری و دو رفیقش عبدالاحد وعبدالغنی به درازا کشید و آنها را از توقیف خانه و نیمه راه مقتلگاه به زندان ارگ بردند. غفوری هشت سال تمام را در زندانهای مختلف از جمله زندان دهمزنگ و بعد از رهائی از زندان در1319، مدت هفت سال را درتبعیدگاه اجباری درقندهار بسر برد. کتاب فوق الذکر او داستان واقعی زندانیان آنوقت را در زندانهای مختلف به تصویر می کشد که اکنون به حیث یک سند تاریخی کسب اعتبار نموده است.

غفوری حینیکه بعد از سپری کردن چندسال در زندان ارگ، با چند نفردیگر به زندان دهمزنگ انتقال داده می شد،، از اشخاصی نام می بَرَد که سالهای دراز را در زندان ارگ سپری کرده بودند. او می نویسد: «دردهلیزعبدالهادی خان داوی، میرصاحب سیدقاسم خان، بسمل صاحب، حکیم اسلم خان بلوچ، قاضی غلام حضرت خان، قلعه بیگی غلام دستگیرخان، حبیب الله خان سرمامور خواهر زاده آقای داوی و شکورجان برادر وی ایستاده بودند. امرانتقال آنها داده نشده بود و درارگ ماندند. من با همه وداع کردم ...آنها دعا نمودند وخواهش کردند تا درحق شان دعا کنیم».(مأخذ بالا...صفحه 332)

او خاطرات خود را از روزهای دشوار در زندان "قلعه جدید" دهمزنگ با شرح و بسط نوشته است که یکی ازاین خاطرات درناک او را طور نمونه دراینجا با اختصار ذکر میدارم. او می نویسد: «دیروز به قدم زدن درصحن حویلی بزرگ زندان مشغول بودم.....وقتیکه میخواستم داخل عمارت شوم، با یک نوجوان لاغر اندام که رنگ به چهره نداشت و نهایت ضعیف و نحیف بود، مقابل شدم...او آهسته آهسته با زولانه هایش راه میرفت، به مقابل من ایستاد و سلام داد و گفت صبورجان خودت هستی؟ گفتم بلی! آغا خودت را نشناختم؟ گفت من یکی از کوچه گیهای شما هستم درانداربی و قاسم نام دارم...وقتی شما بندی شدید من هفت هشت ساله بودم؛ من برادرعبدالخالق [قاتل محمد نادرشاه] استم و خانه ما پهلوی خانه نعیم جان و عظیم جان بود. گفتم حالا شناختم. در اینوقت طفل مریض و معیوب گریه را سر داد و آنقدر گریست که من بی طاقت شدم...در گوشۀ اتاق که تاریکتر بود، نشستیم. وقتی ازهق هق گریه خاموش شد و اشک های خود را با دستار کهنه که در سرداشت، پاک کرد، به او تسلی دادم....بیچاره اظهار داشت که قسمت و نصیب همین بود و گفت : مادر و خواهر ریزه ام در بندی خانه زنانه فوت کردند، من در بندی خانه زنانه بودم، مگر تقریباً یک سال میشود که مرا به نسبت اینکه گفتند جوان شده به این زندان آوردند، مگر بسیار مریض هستم همیشه تب میکنم علاوه برآن بندی ها و لچک ها هم شب مرا آزار میدهند و باعث لت و کوب و اذیتم میشوند... گفتم نان برایت میدهند؟ ، گفت: دونان پاوی برایم میدهند و بعضی بندیها طور خیرات چای و بوره و کدام زره شوربا و گاهی یک روپیه نقد می دهند. خیر اگر به ملاصاحب مسجد که درهمین دهلیز است، بگوئید مرا درآنجا جا دهد تا مردم لچک را نگذارد مرا اذیت کنند. بیانات قاسم بیچاره طفلک مریض و مأیوس مثل آتش سراپای وجودم را سوخت، یک نوت ده افغانیگی در جیبم بود برایش دادم و گفتم من از هیچ گونه کمک محضاً لله با تو دریغ نمیکنم». غفوری با همکاری دیگر زندانیان موفق شد داکتر را قانع سازد تا یک بستر برای قاسم درشفاخانه اختصاص دهد و نیزکوشش کرد تا زولانه را از پاهای او دور کنند.»(مأخذ بالا...صفحه 347)

با همه گیر و گرفتها، چون تا آنوقت زندان مرکزی درکابل وجود نداشت، لذا حکومت سرای های تجارتی متروک و بعضاً جایداد های ضبط شده را در اطراف و اکناف شهر به زندان تبدیل کرد. قبلاً از زندان "سرای بادام" و " سرای علی خان" دربخش های دیگر یاد کردیم که درآن زنان واطفال خانواده چرخی را بعد از اعدام غلام نبی خان جاداده و آنها سالهای سال درآنجا زندانی بودند و نیز از زندان توقیف خانه و همچنان زندان قلعه ارگ و زندان جدید ارگ فوقاً با اختصاریاد شد.

اکنون توجه را به یک زندان دیگر جلب میدارم، بنام "سرای موتی" که موقعیت ومشخصات آنرا بهتر است از قول میرغلام محمد غبار بیان کرد، او می نویسد: «بعد از واقعه حملۀ محمد عظیم خان منشی زاده در سفارت انگلیس روز پنجشنبه 22 سنبله 1312(1933) بعد ازظهر بود که دروازۀ دفتر انجمن ادبی بازشد و دونفرپولیس تفنگچه دار وارد انجمن گردیده مرا بازداشت کردند. اینها رقعۀ بنام من بامضای طره باز قوماندان کوتوالی کابل داشتند که درآن نوشته بود: "یکبار به قوماندانی حاضر شوید، چیزی پرسیده میشود جواب گفته واپس میروید"؛ پولیسها مرا به جانب دروازۀ لاهوری کشانیدند. اما وقتیکه نزدیک کوتوالی رسیدم، پولیس اخطارداد که بخط دروازۀ لاهوری حرکت کنم، زیرا قوماندان کوتوالی آنجا منتظر من و دیگر اشخاص است. تصور کردم که من طبق مرسوم و معمول حکومت، از دروازه لاهوری مستقیماً به مقتل بالاحصار برده میشوم. این تصور صاعقه مانند، برای چند دقیقه دوام نمود. وقتیکه دست پولیس بشانه ام مانده شد وگفت: "اینجا داخل شوید!"، دیدم این حد وسط بازار سراجی و سرایی است بنام "موتی" که صحنی داشت مستطیل و دراضلاع اربعه آن در دو طبقه چهل اتاق کوچک و یک بیت الخلاء و هریک دارای یک دروازۀ درآمد بود و برندۀ سرتاسری بمنزلۀ دهلیزاتاقها بشمارمیرفت. این سرای کهنه وقدیمی[که اصلاًسرای تجارتی و زمانی به حیث مسافرخانه بود] با گذشت زمان شکل لانه حیوانات را بخود گرفته بود.»

او درادامه می افزاید که هنوزساعاتی نگذشته بود گروپ دیگر را نیزبه آنجا آوردند: «این گروپ نخستین مشتمل بر سی و چند نفر منورین از هر دستی بود، نویسندگان، صاحبمنصبان نظامی، کاتبان، کارکنان تلگراف، ترجمان ها، مامورین وزارت خارجه، متعلمین، هوتلداران، مهاجرین هندی و غیره. در کمتر از دو ماه گروپ دوم رسید که تقریباً سی نفر مرکب از متعلمین مدارس، مامورین و کاتب های وزارت خارجه و کارکنان شعب مختلف بودند.»

غبار ازهمین جا داستان غم انگیز دوران زندان خود را آغاز میکند و از هریک کسانی نام می برد که با او درآنجا زندانی بودند. او می نگارد: «روزیکه داخل زندان سرای موتی شدم، دو نفر برادرم میرغلام حامد خان بهار تولیمشر تحصیلکرده ماسکو و میرعبدالرشید بیغم تحصیلکرده جرمنی و دو نفر کاکا زاده های خودم سید اکرم خان سکرتر سابق سفارت افغانی در لندن و میرزا سید داؤد خان برادرش را هم زنجیر خود یافتم. آنها ده سال زحمت زندان و زنجیر و تبعید را کشیدند....»[اغلب این اشخاص به اتهام "امانیست" یعنی از "طرفداران شاه امان الله غازی" بودن به این سرنوشت گرفتار شده بودند]. (برای شرح مزید و اسمای بعضی دیگر از زندانیان سرای موتی و شرایط رقتبار آن زندان دیده شود: غبار: "افغانستان درمسیر تاریخ"، جلد دوم، صفحه 139تا 153)

با افزایش تعداد زندانیان ازیکطرف و به منظوراداره منظم امور زندان دولت در همان آغاز سلطنت محمدنادرشاه تصمیم گرفت تا به اعمار یک زندان مرکزی درشهرکابل در حاشیه دهمزنگ به مقابل آغاز سرک دارالامان بپردازد. کار اعمار بسرعت پیشرفت و درظرف تقریباً دوسال به پایان رسید. این زندان که با کلیه ملحقات آن آساساً گنجایش در حدود یک هزار زندانی را داشت، اما در آن بیش از3700 زندانی را ازهمان آغاز جا دادند که تعداد زیاد زندانیان جنائی وتعدادی از زندانیان سیاسی را نیز به آنجا انتقال دادند. اعمار زندان "دهمزنگ" درآنوقت یکی از ساختمان هایی بود که از بیرون شکل یک قلعه نظامی را با دیوارهای بلند وبرج های کنترول درچهار طرف داشت و اما درداخل از حجره های کثیف و دخمه های تاریک و متعفن در سه عمارت بنامهای زندان عمومی، قلعه جدید و تعمیر جدید یاد می شدند، تشکیل یافته بود.(نمایی از عمارات داخل زندان و موقعیت آن در ساحه دهمزنگ ـ کابل)

وقتی چند دهه بعد شهر توسعه یافت، زندان دهمزنگ نیز شامل محوطۀ شهری گردید و این وضع با خطرات محافظوی زندانیان و حفظ امنیت زندان توأم بود، لذا درسالهای دهه دموکراسی تصمیم به اعمار یک زندان بزرگ مرکزی مدرن بیرون ازساحه شهری درحواشی "پلچرخی" گرفته شد و پلان ساختمانی آن طرح گردید، اما آغازکار ساختمان آن در دورۀ جمهوری شهید محمد داؤد رویدست گرفته شد و حین کودتای منحوس 7 ثور1357 هنوزتحت ساختمان قرارداشت که رژیم خلقی و پرچمی یک تعداد زندانیان جدید را به آنجا انتقال داد، از جمله سه ماه بعد از کودتا، سرنوشت یک گروپ استادان پوهنتون (به شمول اینجانب) به دلیل ضدیت با رژیم به آنجا کشید و مدت 19 ماه را تا تا ورود قوای شوروی و اعلام گویا عفوعمومی ازطرف ببرک کارمل، همه زندانیان به استثنای چند نفرانگشت شمار، رها شدند. وقتی این سطور را دربارۀ زنداینان عصرنادرشاهی دراینجا می نویسم، یادم از خاطرات خودم می آید که این دو دورۀ یکی بدتر از دیگرش، بیانگر یک دورۀ تاریک و عقده مندانۀ دوران خود بود که در هردو اصل "بگیر و ببند، بگیر و بکُش" باهم با کمی تفاوت وجه مشترک داشته است.

(ادامه دارد)