بازگشت به مقاله

پیشینه ای تاریخی روابط اسماعیل خان با طالبان و پاکستان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: 22 مارچ 2018

اسماعیل خان ـ یکی از رهبران اسبق جهادی هفته گذشته در مراسم بزرگداشت قیام بزرگ 24 حوت هرات ضمن یک سخنرانی گفت: «من از مخالفین دولت می‌خواهم اگر شما با حکومت نمی توانید کنار بیائید، بیائید با خانواده بزرگ جهاد بطرف معامله بنشینیم و راه حل سراغ کنیم که واقعأ یک نظام اسلامی بیاوریم.»

رجوع اسماعیل خان زیر نام "خانواده بزرگ جهاد" برای مذاکره با طالبان آنهم سراغ یک راه حل ازطریق یک "معامله" به مقصد رویکار آوردن یک "نظام اسلامی" درواقع سه بُعد مجهول این نظر را مطرح بحث می سازد: یکی اینکه مقصد او از خانواده بزرگ جهادی چیست؟ آیا همه رهبران اسبق جهاد با نظر اسماعیل خان همنوا استند؟، دوم اینکه دراین معامله چه را باید داد و در مقابل چه چیزی را باید بدست آورد؟، سوم اینکه مقصد از نظام اسلامی چیست، آیا نظام موجود کشور نظام اسلامی نیست؟

دراین نوشته نمیخواهم پیرامون موضوعات فوق بحث کنم، ولی میخواهم به گذشته ای روابط اسماعیل خان با طالبان و همچنان نقش پاکستان در زمینه بر بعضی رویداد های تاریخی بین سالهای 1995 تا 1998 کمی روشنی اندازم.

دراینجا قابل ذکر میدانم که به مقصد بزرگداشت ازقیام بزرگ 24 حوت 1357هرات کتابی تحت عنوان "هرات ـ از قیام حوت تا امروز" نوشتم که مشتمل برپانزده فصل و دوازده ضمیمه بود و در اکتوبر 2011 در 500 صفحه در کالیفورنیا به چاپ رسید. در فصل چهاردهم کتاب در ارتباط با زندانی شدن و چگونگی فرار دراماتیک اسماعیل خان از زندان طالبان مطالبی در خور دقت گزارش یافته که با مراجعه به آن میتوان به نکات مهم و تاریک و درعین زمان سؤال برانگیز روابط او با طالبان و غیر مستقیم با پاکستان در آنوقت پی برد.

سقوط هرات بدست طالبان:

طالبان پس از تسخیر هلمند (جنوری 1995) بطرف کابل که شدیداً زیر فشار نظامی قوتهای مخالف قرار داشت، تغییر مسیر دادند. قاری بابا والی غزنی به هدایت ربانی آن ولایت را به طالبان تسلیم کرد و وردک در 2 فبروری و متعاقباً میدان شهر در 10 فبروری بعد از برخورد جدی بدست طالبان افتاد و فردای آن به محمد آغه درلوگر رسیدند. روز 14 فبروری طالبان پایگاه حکمتیار را درچهار آسیاب تسخیر کردند و حکمتیار بطرف سروبی فرار کرد. دراین وقت قوای مسعود با حزب وحدت مزاری درگیر شد و مزاری برای آنکه مسعود را در برابر طالبان قرار دهد، با طالبان پیوست و سلاح خود را تسلیم آنها کرد. طالبان مزاری را اسیر گرفتند ومیخواستند او را به وسیله هلیکوپتر به قندهارببرند، ولی در وسط راه بطور مرموز او را با عده همراهانش کشتند. درکابل طالبان از مسعود خواستند تا اسلحه خود را تسلیم کند، مسعود نپذیرفت. جنگی سخت بین طالبان و مسعود درگرفت. قوای طالبان شکست خوردند وپس ازعقب نشینی از کابل، آنها بار دیگر متوجه غرب کشور شدند ودرصدد اشغال هرات برآمدند. طالبان دراواخر فبروری برولایت نیمروز و فراه تسلط یافتند وقوای اسماعیل خان را ازآنجا بیرون کردند و بسوی میدان هوائی شیندند روان شدند.

رژیم کابل از پیشرفت طالبان بطرف غرب و سقوط هرات به هراس بود، لذا با اعزام یک قوت 2000 نفری به آنجا و نیز با آغاز بمباردمان خطوط مقدم طالبان، به استحکام مواضع اسماعیل خان در میدان هوائی شیندند پرداخت. طالبان بنا برضعف لوژستیکی و فقدان نظم در آخر ماه مارچ دچارپراگندگی و شکست شدند، با تلفات بیش از 3000 نفر مجبور به ترک ساحات اشغالی گردیدند و رو به برگشت بسوی قندهار کردند. فکر می شد که با این دو شکست ـ یکی در کابل و دیگر در ساحات شیندند، کار طالبان پایان یافته و جنگها فروکش خواهد کرد. درآنوقت اسماعیل خان سه ولایت غربی را کنترول میکرد، طالبان با از دست دادن چهار ولایت فقط بر هشت ولایت حاکم بودند، درحالیکه قوای حکومتی در کابل و اطراف آن بر شش ولایت تسلط داشت. اشغال هرات نه تنها برای طالبان مهم و حیاتی بود، بلکه مافیای مواد مخدر وترانسپورت نیز شدیداً به تسلط هرات علاقمند بودند تا از آنطریق به ایران و آسیای میانه معاملات خود را گسترش دهند.

اسماعیل خان با وجود مشکلات فراوان فکر کرد که طالبان در لبه سقوط قرار دارند، لذا به یک حمله بیمورد و اشتباه آمیزدست زد که درنتیجه قوایش توانست در 25 آگست تا دلارام پیش برود و حتی به یک قسمت هلمند دست یافت. دراینوقت طالبان به کمک مالی عربستان و پاکستان و حمایت مستقیم مشاوران نظامی ISI قوای خود را بازسازی کردند و درعین زمان پاکستان همکاری دوستم را به غرض حمایت ازطالبان جلب کرد و میخانیک های دوستم به ترمیم طیاره های طالبان درقندهار پرداختند. طالبان دراین موقع با تدارک یک قوای 25000 نفری که تعداد زیاد پاکستانی های تازه دم درجمع شان بودند، سوار بر موتر های «داتسن» بتاریخ 3 سپتمبر بر قوای اسماعیل خان بطرف شیندند یورش بردند. او به ناچار دستور ترک شیندند و توقف جنگ را صادر کرد. انتونی دیویز می نویسد: «این اقدام به عنوان یکی از شگفت انگیزترین و متناقض ترین تصمیمات جنگی با طالبان تلقی گردید و سیل ملامتی و اتهامات را علیه اسماعیل خان که نماینده دولت در غرب بود، بار آورد ... حقیقت مسلم آنست که اسماعیل خان ازفرط بیخوابی و ضعف روحیه و نیز به سبب حملات ناگهانی طالبان زیر فشار شدید قرار داشت و امیدوار بود که ازطرف مرکز (کابل) تقویت شود و فرصتی بدست آورد تا یک خط دفاعی در حواشی هرات ایجاد کند. در سپیده دم 3 سپتمبردرحالیکه نیرو های اسماعیل خان پیاده و سوار بر وسایط به شکل پراگنده بطرف شهر هرات درحال عقب نشینی بودند، دوستم تحت نفوذ پاکستان با قوای هوائی خود از طالبان حمایت نمود و در روز بعد فرقه 17 و میدان هوائی هرات را بمبارد کرد. حکومت کابل هیچ تلاشی برای دفاع از هرات نکرد و بالاخره روز سه شنبه 5 سپتمبر 1995 اسماعیل خان با بعضی از قوماندان هایش به سمت اسلام قلعه و سرحد ایران فرار کردند». (انتونی، دیویز:"نحوه شکل گیری گروه طالبان به عنوان یک نیروی نظامی"، منتشرۀ کتاب: "افغانستان، طالبان و سیاستهای جهانی"، تدوین: ویلیام میلی، ترجمه عبدالغفار محقق، مشهد، 1377، صفحه 94 و 95)

مسلم است که اسماعیل خان درطول سالهای جهاد و نیز درطی مدت سه سال و چند ماه که به حیث والی و بعداً امیر حوزه جنوب غرب ایفای وظیفه کرد، از صداقت، عاملیت وجدیت درکار شهرت داشت و درعمران مجدد هرات نقش برجسته ایفا نمود. ولی چطور شد که این مرد میدان دیده و قوماندان باتجربه با یک حمله برق آسای طالبان نو به دوران رسیده، به یکبارگی به زانو درآمد و در ظرف یکی دو روز از اوج قدرت سقوط کرد و در ایران به گوشه هجرت پناه گزین شد؟؟ جواب این سؤال را نمیتوان دریک جمله، یا یک پراگراف بیان کرد، بلکه پاسخ به این مسئله جوانب مختلف با ابعاد متفاوت دارد. (برای شرح مزید دیده شود:کاظم، سیدعبدالله: "هرات از قیام حوت تا امروز"،.... صفحه 343 تا 362)

لازم به تذکر است که پس از سقوط هرات و فراراسماعیل خان و یک عده دیگرازقوماندانهای جمعیت به ایران، مقامات آن کشوربعد از تفاهم اسماعیل خان با نصیرالله بابر و مذاکره او با بینظیر بوتو و بازکردن راه ها به روی لاریهای پاکستانی در سپتمبر 1994، از او چندان دل خوش نداشتند و او را درحاشیه قرار دادند. برعکس ایران از قوماندانهای مورد اعتماد جمعیت به منظور ایجاد مقاومت دربرابر طالبان درهرات و حواشی آن حمایت و آنها را تجهیز و تسلیح کرد، از جمله یکی هم علاؤالدین خان بود که قوایش یکباردرعملیات ازطریق اسلام قلعه به شکست مواجه شد و بار دوم که قوایش ازطریق کابل به غورات و از آنجا بطرف هرات درحرکت بود، بازهم دربین راه متلاشی گردید و خودش نیز درحواشی سرحد به شهادت رسید.

جنگ در بادغیس و اسیر شدن اسماعیل خان در دست طالبان:

پس ازآنکه طالبان هرات را تسخیر کردند، تلاشهای پاکستان شدت پیدا کرد. مقدار کمک های نظامی پاکستان دوچند افزایش یافت و راه ترانزیت از چمن در بلوچستان و سپین بولدک در قندهار تا تورغندی درهرات و کشکی در ترکمنستان و نیز تا اسلام قلعه سرحد ایران همه بروی ترافیک «تجارت غیرقانونی» باز گردید که درآن شبکه وسیع به شمول طالبان، قاچاقبران بزرگ پاکستانی، مافیای ترانسپورت و مواد مخدر، عمال دولتی و سیاسیون، قوای پلیس و افسران اردوی پاکستان اشتراک داشتند.

طالبان پس از استقرار و تقویه قوا به شمول نیروی های تازه نفس از پاکستان پیشرفت را بسوی شمال آغاز و در اکتوبر 1996 به بادغیس حمله کردند. بعد از جنگ های شدید، بادغیس را از دست قوای دوستم گرفتند. سقوط بادغیس و شکست دوستم ایران را نگران ساخت و آخرین کارت را بازی کرد، آنهم اعزام اسماعیل خان به بادغیس بود تا جلو پیشرفت طالبان را بسوی شمال بگیرد.

دراواخر اکتوبر اسماعیل خان با دوهزار قوای خود از ایران توسط طیاره های دوستم به میمنه انتقال داده شد و قرار براین بود که او درخط مقدم جبهه از بادغیس دفاع کند. جنگ شدید به اشتراک قوای هوائی هردو طرف درماه نوامبر و دسمبر دربادغیس درگرفت که دراثر آن تعداد بیش از پنجاه هزار نفرمردم محل مجبور به ترک خانه و قریه خود شدند و به حیث مهاجر به هرات رو آوردند که درسرمای زمستان وضع به یک فاجعه بشری تبدیل شد. باید تصریح کرد که موضوع اعزام قوای اسماعیل خان به میمنه نیز به تعقیب تشکیل «شورای عالی دفاع از افغانستان» (به گفته مردم «اتحاد شمال») و همزمان با سفر ربانی (11 نوامبر) به ایران مطرح شد که طی این سفرموافقه گردید تا عملیات اسماعیل خان باید تحت نظر مسعود صورت گیرد.

اسماعیل خان دراین ارتباط می گوید: «من مجاهدین را جمع کردم و از ایران بیرون شدم و به مزار رفتم و ازطریق مزار به فاریاب رفتم و ازفاریاب به بادغیس و جنگ را دربادغیس شروع کردم. هشت ماه در بادغیس دوامدار جنگ کردم، طالبان کاملاً شکست خورده بودند و ولسوالی های غورماچ و مرغاب را تا سی کیلومتری قلعه نو فتح نموده بودیم. لحظاتی بود که بادغیس باید سقوط میکرد. طالبان کاملاً فهمیدند که این جبهه یک جبهه قوی و نیرومند است و به زودی میتواند که به هرات برسد... طالبان تمام کوشش خود را دراین رابطه به خرچ دادند و به هراندازه که درجنگ سعی کردند، نتوانستند این جبهه را شکست دهند. سرانجام به یک توطئه دست بردند. دربرابر 12 ملیون دالری که آنها به ملک خائن پیشکش کردند، آنها کار خود را به نتیجه رسانیدند.»(تفصیل بیشتر دیده شود: قوام احراری، محمد یوسف: کتاب "سردار آریا"، چاپ اول، 1383 ، صفحه 385 تا 391)

اینکه جنرال ملک کی بود، باید گفت که: درترکیب "جنبش ملی" دوستم بیشتر ازبکها و ترکمن های افغان اشتراک داشتند که دوستم درراس آن و رسول پهلوان (ترکمن) ازمردم فاریاب معاون او بود. رسول پهلوان که یکی از قوماندانهای مشهورجهادی بود و درآنوقت او نیزبه رتبه سترجنرالی دست یافته بود، درماه جون 1996 طی یک کمین که گفته میشود ازطرف دوستم ترتیب شده بود، با پانزده نفر ازمحافظین خود به قتل رسید. ازآن به بعد بین دوستم و برادران رسول پهلوان بخصوص جنرال ملک دشمنی عمیق ایجاد شد و آنها درصدد انتقام از دوستم برآمدند. دراین وقت که قوای طالبان از کابل و هرات بطرف مزارشریف درحال پیشرفت بودند، ملک با دوبرادر خود هریک غفار پهلوان و گل محمد پهلوان ونیز مجید روزی که همه رتبه جنرالی درجنبش داشتند، خواستند برعلیه دوستم با طالبان همکار شوند.

هنوز جنگ دربادغیس بین طالبان و قوای اسماعیل خان دوام داشت، که جنرال ملک راه عقب جبهه را بروی طالبان باز کرد و آنها از دوطرف قوای اسماعیل خان را به محاصره گرفتند. سخن به مذاکره کشید و ملک از اسماعیل خان خواست جهت مذاکره به خانه او بیاید. دراینوقت طالبان خانه ملک را محاصره کردند و اسماعیل خان را باهمراهانش به اسارت گرفتند و او را بدون درنگ به وسیله طیاره به زندان بزرگ قندهار انتقال دادند. طالبان به کمک ملک بعد ازتصرف بادغیس روبه سوی سائر ولایات شمال کردند و برق آسا ازدوطرف یعنی ازجانب کابل و بادغیس به مزار شریف دست یافتند. دوستم با یک عده افرادش به ازبکستان فرار کرد. طالبان باهمان شدت عمل به خلع سلاح همگانی، بخصوص افراد حزب وحدت و هزاره ها پرداختند که درنتیجه یک قیام عمومی درمزار علیه طالبان به وقوع پیوست و جنگ های شدید درگرفت.

بین طالبان و ملک قبلاً توافق شده بود که درصورت فتح مزار، طالبان خودمختاری ملک را درشمال می پذیرند. وقتی طالبان به هدف رسیدند، از اشتراک قدرت با ملک انکار کردند و حاضر شدند او را دریک مقام غیرمؤثر به حیث معین وزارت خارجه بگمارند. ملک که فریب طالبان را خورده بود، از قیام مردم استفاده کرد و قوایش درطی چند روزتوانست ولایات تخار، فاریاب، جوزجان و سرپل را از اشغال طالبان بیرون کند. طالبان در این نبرد تلفات بسیار سنگین دادند، 3000 کشته و بیش از 3500 اسیر که درآنجمله عده زیاد پاکستانی ها نیز شامل بودند. درکابل نیز قوای مسعود ساحات جبل السراج و دهنه جنوبی سالنگ را اشغال کرد و قوای طالبان در شمال محاصره گردید.

با شکست طالبان درشمال ازیکطرف پاکستان وعربستان به حمایت مالی و نظامی خود به طالبان شدیداً افزودند و ازطرف دیگرایران و روسیه و نیز کشورهای آسیای میانه به تحکیم و تقویه قوای مخالف طالبان پرداختند که در نتیجه آن قوای مخالف بتاریخ13 جون 1997 اساس تشکیل یک جبهه مشترک را بنام «جبهه متحد اسلامی ملی برای نجات افغانستان» گذاشتند. این جبهه به اشتراک مسعود، خلیلی و ملک دیر دوام نکرد، زیرا ملک برای دیگران قابل اعتماد نبود. دراین موقع قوای طالبان به کمک پشتون های قندز دوباره احیا شد و در 7 سپتمبر1997 موفق به اشغال تاشقرغان شدند و ازآنجا بسوی مزار پیشرفت کردند. جنگ سه جانبه بین قوای ملک و طرفداران دوستم و حزب وحدت درمزار درگرفت وملک به فاریاب فرار کرد و از آنجا به ترکمنستان رفت. دراین گیر ودار دوستم از ترکیه برگشت و درشبرغان به تجهیز قوا پرداخت.

درماه جولای 1998 طالبان مجدداً حملات خود را ازهرات به طرف شمال شروع کردند و قوای دوستم را درمیمنه شکست دادند و با غنیمت گرفتن مقادیر زیاد سلاح خفیفه و ثقیله، شبرغان را درماه آگست تصرف نمودند. دوستم باردیگر به ترکیه فرار کرد. با شکستاندن آخرین مقاومت قوای حزب وحدت، بالاخره مزار شریف بدست طالبان بتاریخ 8 آگست 1998بطور بسیار خشن و با تلفات سنگین سقوط کرد. درهردو مرحله ورود طالبان به مزار جنایات بیشمار ازطرف گروه های طالب و مخالفین آنها صورت گرفت که بیک سخن میتوان آنرا برای هردوطرف «شرم تاریخ» نام گذاشت که شرح آن دراین مختصرنمی گنجد. به این ترتیب بعد از فتح بامیان در ماه می 1999 سیطره طالبان بر بیش از 90 فیصد خاک افغانستان پخش گردید و اما به استثنای پاکستان، عربستان وامارات متحده عربی دیگرهیچ کشورجهان رژیم طالبان را به رسمیت نشناخت.

داستان فرار دراماتیک اسماعیل خان از زندان طالبان:

اسماعیل خان طی یک مصاحبه بسیار مفصل با محمدیوسف قوام"احراری" شرح حال ایام زندان و چگونگی«فرار» خود را از آنجا با جزئیات بیان کرده است که ذکر بعضی مطالب آن خالی از دلچسپی نخواهد بود. او میگوید: «درمدت سه سال (زندان) بانهایت تشویش زندگی میکردم، چنانچه در زندانی که ما بودیم در اولین روزها زندان دیوارهای کوتاه داشت. بعد آنها به بلندکردن دیوارها شروع کردند. حتی به اندازه تشویش داشتند که روی دیوارها را با تخته های بیش از سه چهار مترآهن میخ کردند که اگرما خواسته باشیم دیوار را سوراخ کنیم، سر و صدای آهن آنها را بیدار کند. با رفتن ما دیوارسنگی دیگری با ضخامت 50 سانتی مترساختند. باوجودیکه دیوارها را شش متر ارتفاع دادند، بازهم سردیوار دو متر خاده های آهنی دیگر با سیم خاردار و برق 24ساعته به وجود آوردند. با این همه قیودات بیش ازحد، بازهم طالبان تشویش داشتند که ما از زندان بیرون می شویم». او درباره اتاق زندان و دروازه های خروجی و پهره دار دم دروازه خود چنین میگوید: «این زندان سه دروازه داشت که دو دروازه بزرگ و یک دروازه آهنی خوردتر برای رفت و آمد انفرادی، دو دروازه بزرگ دوپهره دار داشت و یک پهره دار هم در دروازه اتاق من به فاصله چهارمتر که همیشه روی یک چپرکت خوابیده بود .. تا اگر وقتی من بیرون شوم، سر و صدای دروازه او را بیدار کند.»

با این شرح میتوان پی برد که فرار تحت این شرایط برای هرزندانی مشکل و حتی ناممکن بود، ولی اگر به داستان فرار اسماعیل خان توجه شود، آنوقت این سوال درذهن خطورمیکند که آیا اسماعیل خان واقعاً به کمک یک زندانبان عادی توانسته بود از زندان فرار کند و یا اینکه طالبان خود زمینه ساز این فرار بوده اند و گذاشته اند که او و دونفر دیگربه شکل بسیار دراماتیک از زندان فرارکنند و سلامت از راه سیستان به مشهد بروند؟؟

اسماعیل خان میگوید: «روزی رفتم که وضو بگیرم، پهره دارم که بچه جوانی بود، برایش گفتم که برای مولوی حمید گل مدیر محبس و رئیس استخبارات طالبان بگوید که آیا او مسلمان است؟ اگر ما را اجازه بیرون شدن از اتاق نمیدهد، لااقل اجازه دهد دروازه اتاقم را که فاقد کلکین و تاریک است، دراین هوای گرم سوزان باز بگذارد زیرا در فاصله کوتاه از دروازه اتاقم دیواری دیگری است که من صحن زندان را دیده نمیتوانستم. پهره دار جوان به جواب درخواستم گفت که: "اگر خدا خواسته بود، من یک روزی برای تو کمک میکنم"».

روزی پهره دار از اسماعیل خان که خانواده اش درحواشی مشهد اقامت داشت، خواست که او را به خانواده اش معرفی نماید و نامه ای بنویسد و او حاضر است نامه او را به آنها برساند و جواب آنرا بیاورد. اسماعیل خان نامه را عنوانی پسرش نوشت و پهره دار آنرا به خانواده او رسانید. دراین میان پهره دار از خانواده اسماعیل خواست اگرموتری برایش بخرند تا به وسیله آن اسماعیل خان را از زندان فرار بدهد. بقیه جریان را از زبان خود اسماعیل خان بشنوید که میگوید: «موتر را در سپین بولدک خریدند و برایشان تحویل دادند. آن شخص نزد من آمد و گفت که ما موتر را آماده کردیم و تو آماده باش که ما ترا بیرون میکنیم و من به او گفتم چطور بیرون میکنی؟ او گفت من برای تو لباس طالبی می آورم، قفل های زولانه خود را بشکن و من برایت قفل دیگر می آورم، تو زولانه ها را قفل کن و کلید ها را به جیب خود کن و وقتی که شب می آمدم تو همان لحظه قفل را باز کن واما درطول روز بسته باشند. چون دونفر دیگرهم درمحبس با من همکاری کرده بودند و مجاهدین خوب بودند، من از او خواستم که آنها را هم بیرون کند. او قبول نکرد، چند روز بحث ما روی این موضوع دوام کرد تا او را قانع ساختم. یکی آنها پسر حاجی عبدالقدیر شهید[حاجی ظاهرقدیرـ حالا وکیل ولسی جرگه و یکی از مافیای قدرتمند ننگرهار که هنوزهم با پاکستان مراوادت چند جانبه دارد ـ کاظم] بود و یکی هم جنرالی از مشرقی. او سه جوره لباس آورد و این لباس ها را ساعت سه شب برای ما داد. یک روز پیش البته برای هر کدام ما سه دانه قفل هم آورد، البته درساعتی که پهره داری خود همین شخص بود. یک شب قبل ما قفل ها ی اصلی را شکستاندیم و قفل های همرنگ همان قفل را به پای خود بستیم و کلیدها به پیش خود ما بود و شب که اوساعت سه بجه آمد و لباس ها را داد، ما لباس های طالبی را پوشیدیم و بعد قفل ها را باز کردیم.»

اسماعیل خان در ادامه می افزاید: «این پلان طوری بود که باید موتر را به ساعت سه شب به فاصله 150 متری محبس می آورد و به پشت محبس ایستاد میکرد و برق عمومی محبس را خاموش میکرد و ما آهسته بیرون می شدیم و چون پیش روی اتاق من یک طالب استراحت کرده بود، او برایم گفت اگر بیرون می شوی و این طالب بیدار شد، من به سرتوصدا میکنم که شب هنوز صبح نشده و تو دوباره به اتاق خود برگرد و اگر طالب از تو پرسان کرد، بگو که من وضو کردن میروم.... اگر بیدار نشد، رد می شویم و ما واقعاً بوتهای خود را برون کردیم و با پای لوچ هر سه نفر ما بسیار آهسته از پهلوی چپرکت همین طالب گذشتیم و اتفاقاً با عنایت پروردگار دو پهره دار دیگر هم که سربام بودند، درتاریکی ما را ندیدند و گذشتیم. آن شخص برای ما نشان داده بود که از کنار دیوار به بسیار آهستگی با پای برهنه بیرون شویم و هرسه دروازه را که او باز مانده بود، ما ازسه دروازه بیرون شدیم... این آدم گفت که شما بروید موتر به فاصله صد وپنجاه متری ایستاده است. پدر من در نزدیک آنجا است، سرفه میکند و شما در موتر بنشینید و من صبر میکنم که صبح طالبها به نماز بروند.... آنگاه که آفتاب بلند شد و مردم به فاصله چند متری ما گشت و گذار میکردند، این شخص بعد از آنکه پهره داری را تحویل داد، آمد و موتر حرکت کرد. وقتی ما از قندهار بیرون می شدیم، آفتاب برآمده بود، طالب ها کاملاً مطمئن بودند که ما درداخل اتاق هستیم...» (قوام احراری : "سردار آریا"... صفحه 393 تا 399)

قصه کوتاه که آنها توانستند به تاریخ 7 حمل 1379 (مطابق 28 مارچ 2000) به این ترتیب از زندان پرهیبت طالبان به همین سهولت مثل بعضی صحنه های یک فلم هندی فرار کنند و به اصطلاح "هی میدان و طی میدان" خود را به محل امن نزدیک سرحد ایران برسانند که البته فاصله راه، آنهم راه خرابه بسیار طولانی بود و با تعجب که طالبان با تمام قوت در قندهار نتوانستند رد پای فراری های زندان را دریابند.

با شرح فوق من نمیگویم که گفته های اسماعیل خان نادرست و مبالغه آمیز است، بلکه از جریان به وضاحت معلوم میشود که مقامات طالبان عمداً به چنین صحنه سازی ها پرداخته بودند و به احتمال قریب به یقیین که این کار از طرف مقامات پاکستانی برای زمینه سازی رهائی اسماعیل خان هدایت داده شده بود. (و الله اعلم)

چرا پاکستان زمینه فرار اسماعیل خان را از زندان مساعد ساخت؟

دراین ارتباط باید تصریح کرد که پرداخت 12 ملیون دالر به جنرال ملک برای به اسارت کشیدن اسماعیل خان کار پاکستانی ها بود و اگر آنها میخواستند اسماعیل خان را از بین ببرند، ساده بود به همان شیوه ای که عبدالعلی مزاری را با ادعای مقاومت در بین راه کشتند، او را نیز میتوانستند به عین سرنوشت گرفتار کنند. اینکه چرا پاکستانی ها او را اسیر گرفتند و از صحنه بیرون ساختند و بعد به سهولت گذاشتند تا او و دوتن دیگر از زندان طالبان فرار کنند و به محل امن برسند، دلایل منطقی دردست است، از اینقرار:

1 ـ پاکستانیها میدانستند که ایرانیها با اسماعیل خان از اول میانه خوب نداشتند و همیشه رقبای او را تقویه میکردند؛

2 ـ روابط اسماعیل خان با پاکستان بعد از دیدار نصیرالله بابر در سپتمبر 1994 تا سقوط هرات دوستانه بود؛

3 ـ پاکستانی ها از رقابت های درون حزبی بین ربانی ـ مسعود با اسماعیل خان اطلاع کافی داشتند و میخواستند او را در برابر رقبای جمعیتی اش به نفع خود مورد حمایت قرار دهند؛

4 ـ اسماعیل خان در سپتمبر 1995 وقتی ازطرف رقبای حزبی در جنگ شیندند متأثر گردید، به سرعت قوای خود را به هرات عقب کشید و بدون مقاومت جدی به ایران فرار کرد. لذا طالبان و پاکستانیها توانستند به سهولت به هرات دست یابند که به این اساس طالبان در مقابل اسماعیل خان عقده بخصوص نداشتند و حتی گفته میشود که اسماعیل خان عمداً با فرار سریع خود به ایران خواست هیئت اعزامی کابل را در برابر هجوم طالبان قرار دهد، زیرا او شکست خود را بیشتر ناشی از توطئه ورود این هیئت به هرات میدانست؛

5 ـ پاکستانیها از وضع اسماعیل خان که در ایران غیرمستقیم تحت نظارت قرار داشت و برایش اجازه فعالیت داده نمی شد، کاملاً واقف بودند؛

6 ـ طالبان رسماً اعلام کردند که «اسماعیل خان فعلاً از حیثیت بندی گری برآمده و تقریباً بخاطر سوابق جهادی خود با ما همکاراست، بندی نیست»(قوام احراری: "سردار آریا"... صفحه 42 و 43)

بنابر دلایل فوق دیده میشود که روابط اسمعیل خان با طالبان و در راس آنها با مراجع پاکستانی حسنه بود و این روابط از آنوقت تا اکنون بسیار خدشه دار نشده است. پاکستانی میدانند که راندن اسماعیل خان از قدرت بوسیلۀ خلیلزاد و کشانیدن جبری او از هرات به کابل ـ ولو به حیث وزیر آب و برق، او را در برابر امریکائی های عقده مند ساخته است، درحالیکه سائر شخصیت های وابسته به جمعیت اسلامی متواتر در قدرت روز افزون قرار داشته اند. همین دلیل موجب گردیده تا طالبان به تأسی از هدایت پاکستان به درخواست جدید اسماعیل خان جواب مثبت دهند و حاضر شوند با او مفاهمه یا "معامله" نمایند. اینکه اسماعیل خان در بیانیه خود از خانواده بزرگ جهادی صحبت کرده است، گمان نمیرود که سائر رهبران اسبق جهادی دراین موضوع با اسماعیل خان هم نظر باشند و طالبان نیز حاضر به مذاکره با همۀ آنها باشند. والله اعلم بالصواب (پایان)

محمد اکرام اندیشمند

فیسبوک 2 اپریل 2021

موافقت نامۀ نافرجام طالبان و جنرال ملک:

روزنوزدهم ميزان 1375(11 اکتوبر 1996) پس از سقوط کابل بدست طالبان، احمدشاه مسعود با جنرال عبدالرشيد دوستم و محمدکریم خليلي در مرکز ولسوالي خنجان ولايت بغلان در شمال سالنگ به بحث و مذاکره پرداخت. اين نشست که محمداسماعيل خان فرمانده جمعيت اسلامي جبهات حوزه جنوب غرب در دوره جهاد و والي اسبق هرات نيز در آن شرکت داشت به ايجاد ائتلاف جديد نظامي تحت عنوان "شوراي عالي دفاع از وطن" منجر شد.

بعد از اجلاس خنجان و مشارکت نيروهاي دوستم در جنگهاي شمال کابل، طالبان از بادغيس بسوي ولايت فارياب دست به پيشروي زدند. اما جلو پيشروي آنها از سوي نيروهاي دوستم با ايجاد خط دفاعي در مرزهاي ولايات فارياب و بادغيس گرفته شد. جبهۀ بادغيس بعداً با استقرار محمداسماعيل خان که بعد از سقوط هرات در14 سنبله 1374 به ايران پناه برده بود تقويت يافت. وي با هشتصد تن از نيروهايش توسط هوا پيماهاي انتونوف که در اختيار احمدشاه مسعود بود از مشهد به ميمنه منتقل گرديد و در بخشي از جبهه بادغيس مستقر شد. هر چند اسماعيل خان تلاش کرد تا جبهۀ جديدي را از استقامت ايران در يکي از ولسواليهاي هرات بگشايد اما جمهوري اسلامي ايران حاضر نشد تا در کشودن چنين جبهه توافق کند. با آنکه دولت ايران امکانات محدود تسليحاتي و نظامي در اختيار اسماعيل خان و ساير مخالفين طالبان ميگذاشت، ترجيح داد که والي اسبق هرات جنگ را با طالبان نه در مرز ايران بل از داخل خاک افغانستان در فارياب و بادغيس آغاز کند. با جابجایی اسماعيل خان در جبهه بادغيس توازن در خطوط جبهه به ضرر طالبان تغيیر يافت و نيروهاي مخالفين طالبان ولسوالي هاي غورماچ و بالامرغاب را در ولايت بادغيس دوباره متصرف شدند. آنها در جنگ هاي پراگنده اي که تا اواخر ثور 1376 ادامه يافت مؤفق به عقب راندن طالبان تا نزديکي قلعه نو مرکز بادغيس گرديدند.

نيروهاي دوستم یا جنبش ملی برهبری وی در جبهه بادغيس عمدتاً افراد فاريابي مربوط به رسول پهلوان از فرماندهان مشهور فرقۀ 53 پیادۀ دوران حکومت دکتر نجیب الله بود که قوماندانی این فرقه را تا سقوط حکومت مذکور جنرال دوستم به دوش داشت. هرچند رسول پهلوان از قوماندانان جنرال دوستم میان نيروهاي حامی حکومت نجيب الله در ولايات جوزجان و فارياب بود، اما از همان آغاز نوعي از رقابت بر سرکسب قدرت در رهبري این نیروها ميان آنها وجود داشت. دامنه اين رقابت بعداً با سقوط حکومت نجيب الله که به قدرت بيشتر آنها در ولايات شمال انجاميد و به تشکیل جنبش ملی اسلامی پرداختند، گسترش يافت.

جنرال عبدالرشيد دوستم با آنکه در قومانداني عمومی نیروهای نظامی و رهبري حزب جديدالتأسيس جنبش ملي بعد از سقوط حکومت نجيب الله قرار گرفت، رسول پهلوان را رقيب اصلی خود در ميان این نيروها و جنبش ملي مي شمرد که قومانداني و رهبري او را از داخل مورد تهديد قرار ميدهد. از اين رو دوستم پيوسته مي کوشيد تا رسول پهلوان قوماندان نيرومند فارياب را مهار و تضعيف کند. اما رسول پهلوان با سرکشي و بي اعتنايي بيشتر در برابر جنرال دوستم واکنش نشان ميداد. سرانجام دامنه رقابت ميان آنها به مخاصمت و دشمني کشانيده شد و رسول پهلوان در جوزاي 1375 از سوي محافظ خود به قتل رسيد. برادران رسول، جنرال ملک و گل محمد که دست دوستم را در قتل برادر خود مي ديدند، کينۀ انتقام از دوستم را بدل گرفتند و در صدد فرصت مساعد برآمدند. يکسال بعد که طالبان به مرز فارياب رسيدند جنرال ملک اين فرصت را آماده يافت. او در استفاده از اين فرصت از يکطرف آرزوي انتقام از دوستم را تحقق يافته مي ديد و از طرف ديگر به آساني رهبري جنبش ملي و حاکميت شمال را بدست مي آورد.

اما براي پاکستان و به خصوص آي اس آي و طالبان اين فرصتِ مساعد در تصرف شمال و درهم کوبيدن مقاومت عليه طالبان بود. نمايندۀ آي اس آي و طالبان بصورت مشترک ارتباط و مذاکره را در طول زمستان 1375 با ملک که ریاست امورخارجۀ جنبش ملی اسلامی را بدوش داشت، تأمين کردند و ادامه دادند. جنرال ملک در همان زمان ادعا کرد که این مذاکرات به وساطت نمایندگان امریکا و پاکستان صورت گرفت.

آخرين مذاکره در بيست و چهارم ثور 1376 در خط اول جبهه واقع بالا مرغاب بوقوع پيوست که منجر به امضای این موافقت نامه میان طرفین گردید:

توافق جلسه لیل 29/28 – 2 – 1376 شورای تحریک طالبان

1 - عملیات مشترک علیه مخالفین

2 - شورای نظامی مشترک با طالبان یکجا در صفحات شمال

3 - عدم مداخله در ساحۀ کنترول جنبش در تشکیل و سلاح وسایط، سیستم اداری الی آمدن یک حکومت مرکزی به انتخاب همه ملت افغانستان. اجراآت کاری مطابق حکم شرعی

4 - ایجاد کمیسیون سیاسی بخاطر تشکیل حکومت مرکزی و تقسیم کابینه مطابق حقوق مردم شمال و تمام ملت های ساکن افغانستان

5 - شروع عملیات مشترک محاربوی 29/2/ 1376 به یاری خداوند

اعضای شورای جنبش ملی:

غفار پهلوان

جنرال مجید روزی

عبدالملک

قاری محمد علم

اعضای شورای تحریک طالبان:

حاجی ملاغوث آخند

مولوی عبدالرزاق والی هرات

جنرال ملک اسماعيل خان را با قوماندانانش در 28 ثور 1376 دستگير و با هشتصد تن از نيروهايش به طالبان تسليم کرد. در فرداي آن روز نيروهاي ملک و طالبان مشترکاً ولايت فارياب را پشت سرگذاشته بسوي جوزجان پيش آمدند. تلاش هاي دوستم براي تأمين ارتباط با ملک و مذاکره با او به ثمر نرسيد. ملک در مصاحبه با راديو بي بي سي دوستم را کمونيست و اجير کي جي بي خواند و از جهاد عليه او صحبت کرد. دوستم به ايجاد خط دفاعي در ولسوالي اندخوي دست زد و از احمدشاه مسعود خواستار کمک فوري گرديد. مسعود به اعزام صدها نفر مسلح از طريق پروازهاي مسلسل اَن 12 و ان 32 از تالقان به مزارشريف پرداخت تا يکجا با نيروهاي دوستم از شبرغان و مزار دفاع کنند، اما هنوز اين پروازها قطع نشده بود که شبرغان و مزارشريف در معرض سقوط قرار گرفت.

محمود فارانی و علیزی خاطرات و مشاهدات خود را از آن روز اینگونه بیان کردند:

صبحگاه ششم جوزاي 1376 جنرال عبدالرشيد دوستم با جمعي از قوماندانان و برخي از مسؤلين حزب جنبش ملی برهبری وی در عقب دروازه پل مرز با ازبیکستان منتظر اجازه ورود به آنسوي دريا بود. او سيدکامل رئيس امنيت و عبدالقادر برادر خود را به آنطرف پل فرستاده بود تا اجازۀ عبور او وهمراهانش را از مقامات مرزي ازبیکستان بگيرند. بازگشت آنها بدرازا کشيد و دوستم با روشن کردن مخابرۀ خود به احمدشاه مسعود تماس گرفت. صداي فرمانده مسعود که به خوبي شنيده مي شد از دوستم جوياي وضعيت جنگ و موقعيت نيروهاي او وطالبان گرديد. دوستم بدون آنکه از موقعيت خود در حيرتان و انتظارش در ورود به ازبیکستان حرفي بزند با گپ هاي گنگ و مبهم از تغيیر وضعيت جبهه سخن گفت. احمدشاه مسعود که از طرز صحبت او فهميده بود که خطوط جنگ را طالبان شکسته اند و او صحنه را ترک گفته است، برايش دلداري داد. به او گفت که جنگ چنين حالت ها را دارد و هنوز فرصت زيادي براي مقاومت است. از او خواست که موقعيتش را تثبيت کند تا برايش هليکوپتر بفريستد و آنگاه از نزديک در مورد تصمیمات و برنامه هاي بعدي مقاومت صحبت صورت بگيرد. جنرال دوستم با ابراز موافقت، تعیين موقعيت خود را به تماس بعدي موکول کرد و مخابره را خاموش ساخت. دقايق بعد که فرستادگان دوستم با يک افسر امنيت ازبیکستان از آنسوي پل به اين طرف آمدند و تنها جنرال دوستم را با سه نفر ديگربا خود بردند ديگر اين تماس صورت نگرفت. ده ها نفر از همراهان دوستم که در عقب دروازه پل حيرتان باقي مانده بودند به هرطرف پراگنده شدند.

تاپايان روز ششم جوزاي 1376 شهر مزار شريف بدست طالبان افتيد. در فرداي آنروز صدها نيروي تازه دم طالب که بسياري از آنها پاکستانيها و افراد اسامه بن لادن بودند با پروازهاي هوايي از قندهار، کابل و جلا ل آباد به مزارشريف انتقال داده شدند. پاکستان در اين روز حکومت طالبان را به رسميت شناخت و يک روز بعد عربستان سعودي و امارات متحده عربي در تبعيت از پاکستان به شناسايي حکومت طالبان پرداختند. عزيزاحمد سفير پاکستان با جمعي از مامورين آي اس آي و وزارت خارجه به مزار شريف آمدند تا از نزديک شاهد پيروزي و تسلط طالبان به شهر مزارشريف و شمال افغانستان باشند. ملاعمر رهبر طالبان در فرمان خود جنرال ملک را به حيث معين وزارت خارجه تعيین کرد و از اقدام او در پيوستن با طالبان تمجيد بعمل آورد.

مزارشريف سومين روز خود را در زيرسلطۀ طالبان آغاز کرده بود. رهبران و اراکين دولت، تالقان و عبدالرشيد دوستم مزار شريف را قبلاً ترک گفته به بيرون از کشور رفته بودند. بسياري از قوماندانان در ولايات شمال و اطراف وادي پنجشير به خصوص در سالنگ و جبل السراج به طالبان پيوسته بودند و با قوماندانان طالبان پيوسته از طريق مخابره به احمدشاه مسعود پيام ميدادند تا تسليم شود. حتي در مناطق دور دست که اثري از سپاه طالب و جنگجوبان پاکستاني و عرب نبود، طالبان و ملاهاي محلي سرشورش و بغاوت برداشتند و بيرق سفيد طالبان را برافراشتند. لشکر طالب با عبور از سالنگ راه شمال را در پيش گرفته بود و به نظر مي رسيد که حکومت طالبي به سرعت در سراسر کشور گسترش ميابد.

احمدشاه مسعود به تنهايي در پنجشير باقي مانده بود و به راه هاي تداوم مقاومت مي انديشيد. وی با ارسال نامه و پيام به قوماندانان، روشنفکران و متنفذين ولسوالي هاي مختلف بغلان، تخار، قندوز و بدخشان خواستار مقاومت و پايداري عليه طالبان و تجاوز پاکستان شد. به خبرگزاريهاي بين المللي از تداوم مقاومت و مبارزه خود سخن گفت. چگونگي مقاومت را در جلسه اي با قوماندانان مجاهدين و مردم پنجشير به بحث و مشوره گذاشت. تصميم خود را به مقاومت تا آخرين نفس اعلان کرد و تمام مردم از اين تصميم او به حمايت پرداختند. بسياري از قوماندانان و مجاهدين ولايات شمال شرق کشور در دره هاي شمال و شمال شرق هندوکش نيز به فراخوان احمدشاه مسعود در ادامه مقاومت لبيک گفتند.

احمدشاه مسعود در آن روزهاي دشوار بيشترين ساعات شب و روز را در پاي مخابره و تيلفون ستلايت سپري ميکرد تا به قوماندانان و جبهات مناطق مختلف در تماس و ارتباط مداوم باشد. او بسيار کوشيد تا از طريق تيلفون و مخابره از همان نخستين روز هاي ائتلاف ملک و طالبان با جنرال ملک صحبت کند و او را از عواقب کارش آگاه سازد. اما چنين ارتباط و صحبتي تا نيمه هاي سومين روز سلطۀ طالبان بر شهر مزار تأمين نگرديد. هر بار از آنسوي خط دستگاه يا صدايي برنميخواست و يا به اين سو گفته مي شد که ملک خان تشريف ندارند.

روز هشتم جوزاي 1376 بود. يکبار زنگ تيلفون احمدشاه مسعود به صدا در آمد. وقتي گوشي تيلفون بلند شد از آنطرف صدايي با اضطراب ميگفت ملک خان با آمير صاحب کار عاجل دارد. ملک از احمدشاه مسعود تقاضاي کمک کرد. او گفت که جنگ ما با طالبان در شهر مزار آغاز شده است شما لطفاً به ما کمک کنيد. احمدشاه مسعود به او اطمينان داد و ملک را تشويق به مقاومت و پايداري کرد. به او گفت که همين اکنون ما در سالنگ و جبل السراج با طالبان داخل جنگ هستيم و عمليات را به سرعت گسترش ميدهيم.

طالبان که تا سه روز قبل خود را در يک قدمي تسلط به سراسر افغانستان مي ديدند اکنون در دام مرگ گرفتار شده بودند. جنگ در سراسر ولايات شمال با حملات نيروهاي مختلف و قيام مردم براي سرکوبي طالبان آغاز يافته بود.

احمدشاه مسعود با تصرف سالنگ جنوبي، جبل السراج و گلبهار راه زميني را از عقب بروي طالبان بست. ولايات بلخ، سمنگان، جوزجان، سرپل، فارياب و شهر پلخمري در شمال و ولايات پروان و کاپيسا در جنوب هندوکش در جنگ هاي شديد و خونين از تصرف طالبان خارج ساخته شد. بيش از 1500 تن از نيروهاي طالبان در شمالي کشته، زخمي و اسير شدند و هزاران تن ديگر از لشکر طالب در ولايات شمال نيز به چنين سرنوشتي دچار گرديدند. قوماندانان و وزيران طالبان در ولايات شمال کشور در ميان اسراء بودند که از آن جمله مولوي احسان الله احسان رئيس بانک مرکزي و يکي ازرهبران طالبان به قتل رسيد. تعداد ديگر از اسيران بلند رتبه طالبان چون ملا غوث وزير خارجه، مولوي منصور وزير هوانوردي، ملا عبدالرزاق والي مزار و . . . مؤفق به فرار از اسارت شدند. در اين جنگ ها تعداد قربانيان طالب که در ميانشان ده ها نفر پاکستاني، کشميري و افراد اسامه از کشور هاي عرب و غير عرب بود به هزاران نفرمي رسيد.

جنرال ملک روزهای بعد در يک کنفرانس خبري عامل برهم خوردن ائتلاف خود با طالبان را به نقض تعهد از سوي طالبان وانمود کرد و گفت:

«ائتلاف بدون مشوره با متحدين ما با طالبان صورت گرفته بود و چنين فکر مي شد که يک قدم مثبت به خاطر پياده کردن صلح و ختم جنگ در افغانستان گردد. ولي اين ائتلاف از طرف طالبان نقض شد. طالبان به تعهداتي که امضاء نموده بودند وفا نکردند. در اين تعهدات گفته شده بود که تشکيلات جنبش ملي به حال خود باقي مانده و سلاح جمع آوري نشود و اسلام معتدل پياده گرديده، حکومت مؤقت ساخته شود و اردوي ملي تشکيل گردد. بعداً سلاح جمع آوري گردد. اما طالبان 21 نفر پيلوتان را با خود آوردند که طيارات موجود در شمال را با خود به قندهار ببرند.»

Top of Form