بازگشت به مقاله

چند سخن کوتاه در مورد مقالۀ اخیر جناب مصطفی “عمرزی”

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم تاریخ انتشار: اول آگست2017

دراین یکی دوسال اخیر وقتی چشمم به مقالات نویسنده و محقق جوان افغان محترم آقای مصطفی عمرزی دراین پورتال وزین و بعضی آثار پربار دیگر شان می افتد و آنرا میخوانم، خدا را شکر میکنم که اکنون جوانان هموطن باقلم رسا در بارۀ رویداد های مهم و تاریخی کشور، بخصوص از یک قرن تا اکنون دست به تحقیق، تدقیق و نگارش برده و در آن موارد به قضاوت می پردازند. با قدردانی از اینکار میخواستم چند نکته را صمیمانه در مورد شیوه ای نوشتار محترم عمرزی بطورعام و بالاخص در مورد محتوای مقالۀ اخیر شان تحت عنوان "آشنای محبوب مردم"(منتشره این پورتال مورخ 30 جولای 2017) بعرض برسانم:

1 ـ میدانم که جناب محترم عمرزی در ادبیات دری ید طولا دارند و زیبا می نویسند، با کلمات دلنشین و پرمعنی و مفهوم؛ ولی آنچه اینجانب و مثل من شاید بعضی های دیگر از علاقمندان در نوشته های شان مشکلی خواهند داشت، آنست که هر جمله را باید چند بار مرور نمایند تا مقصد نویسنده را بخوبی و به سهولت دریابند. این مشکل به یقیین ناشی از طوالت جملات است که مبتداء و خبر جمله را پیچیده و غامض می سازد. طور مثال در همین مقالۀ اخیر شان بعضی جملات طویل دیده میشوند که بسیار طویلتر از "بحرطویل" میباشند. چنانکه طول یک جمله در پراگراف سوم صفحه اول بیش از 10 سطر است و به همین شکل طول یک جمله در صفحه 2 ، پراگراف اول از سطر سوم تاختم پراگراف جمعاً 9 سطر، در پراگراف دوم آن صفحه 11 سطر و در پراگراف چهارم 13 سطر و در صفحه مابعد در ادامه پراگراف دوم به 11 سطر بالغ میشوند. هرگاه تعداد وسطی کلمات را با "فانت" نمبر 12 در یک سطر 15 کلمه حساب کنیم، تعداد کلمات در یک جمله در پراگرافهای فوق الذکر از 135 کلمه تا نزدیک به 200 کلمه میرسند.

میدانم کوتاه ساختن جملات برای یک نویسنده چیره دست مثل آقای عمرزی دشوار نیست و اگرجناب شان دراین قسمت توجه فرمایند، هم به سلاست نوشته خود می افزایند و هم برای خوانندگان و علاقمندان نوشته های شان زمینه بهتر درک مطالب را فراهم می سازند. این یک پیشنهاد صمیمانه است، نه انتقاد!

2 ـ درهمین مقاله در ارتباط با نام اعلیحضرت محمدظاهرشاه یک نکتۀ جدید دیده میشود، آنهم ذکر "اعلی حضرت شاه محمد ظاهر» که این ابتکار به نظرم از لحاظ سمعی چندان به دل نمی نشیند، چون از ابتداء تا حال اسم اعلیحضرت به "محمد ظاهرشاه" مسمی بوده، نه تنها در زبان مردم، بلکه در کتب و اسناد تاریخی، لذا بهتر است ایشانرا با همان نام معمول یاد کرد.

3 ـ دربارۀ قضاوت بر دورۀ سلطنت چهل سالۀ آن شاه فقید که نظریات بعضاً به زعم قول معروف که گفته میشود: "نه به آن شوری شور و نه به آن شرینی شرین" ابراز میگردند وهمچنان بعضی ها در قضاوت خود معیار دیگری را بکار می برند آنهم به زعم قول معروف: "هرانچه خوب است، از من است و هر آنچه بد بوده، از دیگران است". قضاوت ها به زعم گفته های فوق بیشتر شکل انفسی را بخود میگیرند و کمتر برمبنای واقعیت های تاریخی استوار میباشند و لذا اشتباه خواهد بود که گفته شود: امتیازهمه تحولات "مثبت" در کشور را درظرف چهل سال سلطنت بنام پادشاه ختم کرد و هر آنچه در آن دوره مورد انتقاد قرار میگیرد، آنرا به صدراعظمان هردوره نسبت داد.

دراین ارتباط باید تصریح کرد که دورۀ چهل سال سلطنت اعلیحضرت محمد ظاهر شاه بطور کل به دو بخش تقسیم میشود که شاه موصوف در دوره 30 سال اول کمتر نقش عامل، بلکه بیشتر نقش سمبولیک داشت و در این دوره قدرت اجرائیوی بدست سه صدراعظم خاندانی بود. آنها خود را "شریک السلطنه" می شمردند، بخصوص در دوره طولانی صدارت سردار محمد هاشم خان صلاحیت شاه در کمترین حد وحتی تقرب به هیچ میکرد. در زمان صدارت سردار شاه محمود خان غازی نیز این وضع تاحدی ادامه داشت. جای شک نیست که اعلیحضرت در دوره ده ساله صدارت محمد داؤد بیک مشاور تبدیل شده بود و تصامیم را در امور دولت بطور عموم شخص صدراعظم میگرفت و آنرا به شاه پیشنهاد میکرد و شاه در موقفی نبود که نظر محمد داؤد را با استدلال و یا امر شاهانه تغییر دهد. اما از سال 1342 پس از استعفی محمد داؤد از صدرات، اعلیحضرت شخصاً وارد صحنه اداره کشور گردید و صدراعظمان خود را دراجرای امورمستقیماً هدایت میداد و حتی در بعضی مواقع غیرمستقیم امور به استشاره سردار عبدالولی داماد شاه پیش برده می شد. به این اساس قضاوت در مورد دورۀ چهل سال سلطنت باید به روی همین واقعیت های غیرقابل انکار تاریخی صورت گیرد.

موضوع امنیت در این دورۀ "بیاد ماندنی" چهل سال اساساً به شرایطی بر میگردد که از آوان سلطنت اعلیحضرت محمد نادرشاه شهید و بعد در دورۀ صدارت سردارمحمد هاشم خان تهداب آن گذاشته شد که البته با استبداد و شدت عمل توأم بود و کوشش گردید تا بدانوسیله امنیت و ثبات در کشور برقرار شود. اگرچه در دوره صدارت شاه محمود خان یک اندازه ملایمت در پیش گرفته شد و در پرتو آن بعضی آزادیها در نظام به وجود آمد، اما رویدادهای پرشتاب بعضی ها منجر به برکشیدن اوضاع به عقب گردید و شاه محمود خان به اقدام به برگشت متوسل شد. محمد داؤد نیز در ادامه به همان شیوه طی ده سال صدارت خود کوشید توجه را به تقویه حکومت مرکزی و استحکام امنیت وثبات و در عین زمان به انکشاف اقتصادی مبذول نماید و توانست ثبات و امنیت را در کشور به حد اعلی نگهدارد.

اعلیحضرت بعد از قبول استعفای محمد داؤد از صدارت در شروع 1342 و انفاذ قانون اساسی جدید، تا ختم سلطنت بوسیلۀ کودتای 26 سرطان 1352، گرداننده اصلی امور دولت بود که این دوره ده ساله بنام دوره "سلطنت مشروطه" یا "دهه دموکراسی" یاد میشود. این دوره نیز از خود نشیب و فرازهایی دارد که بعضی بیشتر به جنبه های مثبت آن مینگرند و تعداد دیگر به جوانب منفی آن انگشت انتقاد می گذارند که البته بحث دراین باره دراین مختصر نمی گنجد.

به احترامی که به شخص شاه فقید اعلیحضرت محمد ظاهرشاه دارم، چند بار پس از وفات ایشان مقالاتی نوشتم و از ایشان به نیکی یاد کردم و ضمناً از مشکلات دوره دهه دموکراسی نیز تذکر دادم. همچنان نقش اعلیحضرت شانرا در حوادث بعد از کودتای ثور و داعیه جهاد افغانستان تا برگشت شان به وطن بعد از سقوط طالبان طی دوره های مختلف به بررسی گرفتم. دریک قسمت یکی از آن مقالات خود تحت عنوان "نگاهی به نقش اعلیحضرت پادشاه سابق طی 29 سال هجرت در حل معضلۀ کشور" (منتشره مورخ 2 آگست 2016، افغان جرمن آنلاین) نوشتم که دوره زندگی اعلیحضرت را بطور کل میتوان به چهار دوره تقسیم کرد: ـ دوره نوجوانی، ـ دوره سلطنت که 40 سال طول کشید، ـ دوره هجرت در ایتالیا به مدت 29 سال، ـ دوره برگشت به وطن از کهولت تا وفات مدت کمتر از6 سال.

در ادامه مقاله افزودم که: اعلیحضرت طی چهار دوره فوق شخصیتی بود که در محراق توجه همه، به شمول فامیل، خانواده ، ملت و هم تاحدی جهان قرارداشت. لذا زندگی شان پر از رویداد های مهمی میباشد که با تاریخ هشت دهه اخیر افغانستان گره خورده است، بخصوص دوره سلطنت و دوره مهاجرت شان. قضاوت درمورد سلطنت چهل ساله اعلیحضرت ایجاب دقت وموشگافی دقیق را می نماید، زیرا دراین دوره طولانی که مهمترین برهه تحولات بزرگ جهان بود، برداشتها وقضاوتها ازهم دورمیروند، چنانکه برخی آنرا با نگاه بسیارانتقادی بررسی میکنند وبعضی ازمنتهای خوشبینی همه کوتاهی ها رانادیده میگیرند؛ واقعیت امرواضحاً دربین این دوقضاوت قرار دارد. همچنان دورۀ مهاجرت شان که افغانستان با وقوع کودتای خونین 7 ثور 1357 و پس از تهاجم قوای شوروی در جدی 1358 (دسمبر 1979م) درصدر مسائل مهم جهان اخذ موقع کرد، موقف اعلیحضرت را نیز از حالت انزوا سیاسی تدریجاً بیرون نمود و بار دیگر به فعالیت ضمنی واداشت. در همین مرحله بود که چشم مردم به زعامت مجدد اعلیحضرت دوخته شد و نیز کشورهای ذیعلاقه از جمله کشورهای غربی به سراغ او آمدند تا از موقف زعامت گذشته او برای پلانهای بعدی خویش استفاده نمایند.

نوشتم : جای شک نیست که شرایط زندگی ازطفولیت تا جوانی و نیزرویداد های خاص رسیدن به سلطنت در سن 19 سالگی و نفوذ بزرگان خانواده همه و همه در تبلور شخصیت اعلیحضرت و انعکاس آن در دوره های بعدی حیات و مواجه شدن با معضلات گوناکون تأثیر بسزا داشته است که نگاه مختصر به این واقعیت ها بیانگر کلی مواصفا ت شخصیت شان میباشد:

اعلیحضرت از آوان کودکی با ناز و نعمت درخانواده اشرافی وصاحب منزلت بارآمد، هنوز ده ساله بود که به فرانسه رفت وبا زبان وفرهنگ غربی آشنا شد. به حیث شهزاده به وطن برگشت وبا گذشت کمترازدوسال به پادشاهی رسید. به این اساس او تاهنگام سلطنت از رقابت ها و زد وبند های درباری فارغ بود؛ باهیچ کس دشمنی وعداوت نداشت؛ از شناخت مردم و محیط خود به دور ماند؛ با زبانهای وطن و ادبیات معموله کمتر آشنا بود؛ ازظلم و استبداد چندان آگاهی نداشت؛ باهیچ کس حرف زشت نگفته وازهیچ کس همچوحرفی نشنیده بود؛ مشکل اقتصادی را نمی شناخت وهرآنچه میل داشت به آن دسترسی پیدا میکرد، بخصوص که برادرش محمد طاهر در سن نیمه جوانی وفات کرد و او یگانه پسر نازدانه پدر و مادر و عزیز پنج خواهرش بود؛ وقتی بوطن برگشت بعدازیک سال به مقام بلند وزارت بدون سابقه وتجربه لازم شروع به کارکرد.

چنانکه در آن مقاله نگاشتم: این عوامل همه در مجموع درتشکل شخصیت بعدی اونقش بسزا داشتند با این شرح که: نا آشنائی با زبان ومحیط، او را شخص خاموش وکم حرف وفاقد قدرت نطق وبیان که لازمۀ یک زمامداراست، بارآورد؛ اوهنگام سلطنت مردخوش قلب و رؤف، صاحب وقار و وجاهت خاص و درعین زمان بسیارشکسته وپرتواضع بود که هیچگاه درصدد اذیت وآزار کس نشد. هنگام شهادت پدراو شاهد آن حادثه بود ودرد ریختن خون پدر را در وجود خود احساس کرد وبجای آنکه انتقام جو وکینه دل گردد، ازخونریزی وکشتار بیزار شد. اوبه یکبارگی وبطورغیرمترقب پادشاه شد، ولی هیچ تجربه وآمادگی قبلی برای سلطنت نداشت، لذا ناگزیر قدرت را به عموهای خود سپرد که همه آنها با پدرش به اصطلاح "شریک السلطنه" بودند وهمه در رموز مملکت آشنا وکلید قدرت را دردست داشتند. این وضع او را شخص کم جرآت در ابراز نظر، محتاط و فاقد عاملیت لازم در اجرای امور بار آورد، طوریکه برایش تصمیم گیری را درمسائل کشور دشوار ساخت و بسیار به تأنی به اجرای کاری امر میداد و همیشه توجه شان به حرف دیگران بود و کمتربه ابراز نظرخود به حیث یک پادشاه با قاطعیت می پرداخت. دراین حال شاه جوان فقط بطورسمبولیک، شاه بود واین موقف را سالهای دراز حفظ نمود، تا آنکه بعد از تقریبا سه دهه به حکومت خاندانی پایان داد وخود را در موقفی یافت که باید زمام امور را بدست گیرد. این دوره ده سال دوام کرد و عاقبت دراثر کودتای پسر کاکا و شوهر خواهر خود محمد داؤد ـ صدراعظم اسبق که با تصویب قانون اساسی 1343 پای او را بنام عضو خاندان سلطنتی از فعالیت سیاسی بیرون کشیده بود، از سلطنت مستعفی و در ایتالیا به حیث مهاجر اقامت گزین شد.

بعد از کودتای 26 سرطان 1352 و اقامت در "روم" و ارسال استعفی نامه به دولت جمهوری جدید، دورۀ انزوای سیاسی شان در خارج کشور آغاز گردید. از متن استعفی نامۀ شان به وضاحت بر می آید که اعلیحضرت در طول دوره جمهوریت محمد داؤد دلیلی نداشتند که به فعالیت سیاسی دست یازند، با وجودیکه مقامات ایرانی چندبار تلاش کردند تا ایشان را برای حصول مجدد سلطنت تشویق و ترغیب نمایند، ولی ایشان از قبول همچو پیشنهادات طفره رفتند و خود را در دام آنها نینداختند. این وضع تا یکی دو سال بعد از کودتای ثور 1357 ادامه داشت، اما با تهاجم شوروی به افغانستان و بلند شدن داعیه جهاد افغانها در پاکستان یک تعداد ملیگرایان و شخصیت های غیرتنظیمی در آن کشور، موضوع زعامت اعلیحضرت را مطرح ساختند و جلساتی را چندبار به نفع شان دائر نمودند، ازجمله تجمع بزرگ "کویته" که بوسیلۀ تحریکات سازمان استخباراتی پاکستان و مخالفت جدی تنظیم های افراطی سرکوب و سبوتاژ شد. دلیل اصلی آن بود که پالیسی امریکا برطبق دوکتورین "برژنسکی" بر مبنای حمایت از جنبش های اسلامی علیه نفوذ کمونیزم استوار بود و لذا حامیان جهاد مسلحانه بخصوص امریکائی ها میخواستند برای گرفتن انتقام ویتنام از شوروی، بیشتربه ادامه جنگ و بناءً به تقویه جناح های اسلامی افغان مستقر درپاکستان بپردازند و توجهی به ملیگرایان و نیزتکنوکراتهای اسبق به شمول اعلیحضرت و حامیان شان نداشتند.

نا گفته نماند که اعلیحضرت پس از تهاجم قوای شوروی سکوت خود را در موضوع کشور شکستاند و در مواقع خاص با نشر پیامها ، اعلامیه ها و مصاحبه ها با روزنامه ها و جراید معتبر بین المللی از داعیه برحق مردم افغانستان و جهاد حمایت و تجاوز را یک عمل مغایر به اصول بین المللی دانسته و آنرا محکوم کرد.

با بقدرت رسیدن "گورباچف" در شوروی و فشار های وارده جنگ در افغانستان و نیز رکود داخلی، شوروی مجبور شد تا به جنگ سرد با غرب پایان دهد و یکی از شرایط پایان یافتن جنگ سرد همانا خروج قوای شوروی از افغانستان بود. برطبق قرارداد "ژینوا" شوروی حاضر به اینکار شد و خروج قوای خود را بتاریخ 26 دلو 1367 (14 فبروری 1987م) آغاز و تا سال دیگر آخرین قوای شوروی افغانستان را ترک گفتند. با این وضع جنگ سرد فرو کش کرد و جای آنرا تفاهم "شرق و غرب" گرفت. دراثر این رویداد مهم در عرصه جهانی دیگر نیاز تعقیب سیاست بهره برداری از قضیه افغانستان در ساحه بین المللی نیز به حداقل رسید و در قبال آن نقش پاکستان و جهاد و مجاهدین و در مجموع راه حل نظامی نیز تقلیل یافت و جای آنرا راه حل سیاسی اشغال کرد.

به هر اندازۀ که راه حل سیاسی بیشتر مطمح نظر گردید، به همان اندازه نقش اعلیحضرت پادشاه سابق به حیث یک بدیل مورد بحث و مناقشه طرفهای درگیر و ذینفع افغانستان قرار گرفت. اعلیحضرت پس از فروکش کردن جنگ سرد و توجه به راه حل سیاسی از زمان خروج قوای شوروی تا تدویر لویه جرگه اضطراری در زمان حکومت مؤقت حامد کرزی (مورخ 21 جوزای 1381 ـ 10 جون 2002م) بطور کل شش بار به حیث بدیل در حل معضله کشور بطور جدی مطرح بحث شدند و هر بار با مقاومت مخالفان و سبوتاژ بعضی از حلقات خاص مواجه گردیدند، تا آنکه خود شان حین بیانیه افتتاحیه لویه جرگه مذکور از کاندید شدن خود درمقام ریاست دولت انصراف کردند و بدینوسیله به نقش احتمالی خود در امور افغانستان عملاً پایان دادند.

خلاصه آنچه در مورد محبوبیت اعلیحضرت مطرح میشود، تنها به دوره چهل سال سلطنت محدود و خلاصه نمیگردد، بلکه در قضاوت "محبوب مردم" باید هرچهار دورۀ زندگی ایشان در نظر گرفته شود. هرگاه ما در این قضاوت تنها به دوره چهل سال سلطنت چشم می دوزیم، باید این واقعیت را نیز از نظر دور نداشته باشیم که در 30 سال دورۀ حکومت های خاندانی، نقش اعلیحضرت در مملکتداری چندان برازندگی نداشت و تنها در ده سال مسمی به "دموکراسی" حضور شان در امور دولت برجسته گردید. لذا هر انچه نقاط مثبت و منفی در آن دوره مطرح میشوند، بیشتر به نقش عامل آن شاه فقید برگشت میکند.