(قسمت دوم)
درنائب الحکومگی قندهار:
در مورد مقرری محمد داؤد خان به حیث نائب الحکومه قندهار ابوی می نویسد: «سردار موصوف چند صباحی در ولایت مشرقی سپری کرد، با مردم و کلتور و اراضی آنجا آشنائی بهمرسانید، وقت آن آمد که عم بزرگوارش او را در ولایت قندهار تبدیل نماید و فراه را نیز ضمیمۀ ساحه مسئولیت او نماید. ولایت قندهار در آن زمان به نام نائب الحکومگی قندهار یاد می شد و حکومت های وقت دائماً کوشیده بودند که در آنجا نائب الحکومۀ مقرر نمایند که از قوم محمدزائی و دیگر شاخه های ابدالی باشد، تا به غرور مردم به اصطلاح "کاکۀ" آنجا صدمه نرساند و جانشین مناسب برای برادران بارکزائی باشد.»
جنرال ابوی در ادامه می نویسد: «داؤد خان وارد قندهار شد، با مردم خوش مشرب و مهمان نواز آن ولا دوستی هایی بهمرسانید و رشته های قومی و ارتباط های سابقه را تازه نمود و مردم نیز در هر موضوع به او کمک نموده در پیشبرد امور تعمیراتی و تجارتی کوشش ها شد، در تهانۀ سپین بولدک و تهانه های سرحدی دیگر و قشلۀ فراه و تشکیل قطعۀ شترسوار، مردم کمک های شایانی نمودند. آثار تاریخی ترمیم گشت و ضمناً داؤد خان با بعضی منورین و چیز فهم های آن ولایت دوستی و نظریات ناسیونالیستی [ملت گرائی] خود را تبلیغ میکرد که تأثیرات آن سالهای بعد به شکل "ویش زلمیان" و دار ودستۀ آن عرض اندام نمود و بسیاری آنرا به کمک مالی و فکری داؤد خان میدانند و حتی آنرا هسته و منبع پرچم و کمونیست های بعدی می دانند[؟] و برای حمایت های سری سردار مذکور دلایل می آورند. تمایل دست چپی و تبعیضات لسانی و نژادی [؟] این دسته بعد ها ضررهای به یک پارچگی وارد ساخت و درد سرهای برای نائب الحکومۀ چندین سال بعد عبدالغنی خان قلعه بیگی گردیزی به وجود آورد. گرچه او بسیاری از اعضای این حزب را به شمول پیشرو شان آقای انگار به بند کشید، مگر با تمام تشبثات جدی خود نتوانست جلو شانرا بگیرد.»
درقوماندانی قول اردوی مرکز:
ابوی در مورد تبدیلی محمد داؤد خان از قندهار به کابل می نگارد: «داؤد خان با ولع عجیب به کار ادامه می داد تا در سال 1318 از آنجا تبدیل و قوماندان قول اردوی مرکز (کابل) مقرر شد. در وظیفۀ جدید او با بسیار صاحب منصبان معرفی شد که اکثراً بعد ها از طرفداران جدی او بودند و علاوتاً با محمدعارف خان رئیس ارکان قوا که بعداً تا رتبه جنرالی و وزارت دفاع ارتقا یافت، آشنا شد و همکار بسیار فهیم و کارکن پیدا کرد و برای جلب او موضوع ازدواج او توسط شخص محمد هاشم خان با دختر سردار محمد علی خان [ خواهر محمد ولی یوسف] برادر زادۀ صدراعظم مذکور صورت گرفت و او هم جزء خاندان شاهی شد.»
آوانیکه هیجان پیشرفتهای آلمان نازی قبل از جنگ دوم جهانی در همه جا پهن شده بود، درافغانستان نیز این احساسات عمیقاً در بین مردم و هم دربین مقامات دولتی ریشه دوانیده بود. جنرال ابوی دراین مورد می نویسد: «هرقدری که زمان سپری می شد، احساسات، روحیه و جذبۀ ملی او [محمد داؤد خان] شدیدتر می شد و به تبلیغ خود در حلقۀ جوانان و خاندان شاهی می افزود. درپهلوی این احساسات جوانی و قدرت خواهی او محرک بیشتر تبلیغات شدید نازی و تأثیرات و پروپاگند نژاد پرستی و ناسیونالیستی دستگاه هتلری بود که در پهلوی پیشرفت های بینظیر در ساحۀ محاربات خود، کافۀ ملل و مردم درد دیدۀ شرق را برانگیخته و زیر تأثیر آورده بود و همه زوال دشمن دیرینه [یعنی] امپراطوری انگلیس را خواب می دیدند. این خواب های معجونی نه تنها نصیب سرداران قدرت طلب و مردمان غمدیدۀ افغانستان بود، بلکه دربار شاهی ایران هم به این مرض مصاب شده بود. حکومت و مردم افغانستان و وزارت حربیه آنوقته شدیداً تحت تأثیر این تبلیغات بود....»
جنرال ابوی در ادامه به این نکته اشاره میکند که: «به موافقه سپه سالار [شاه محمود خان] وزیر حربیه فلم های فتوحات برق آسای اردوی آلمانی قهرمان در جبهات پولند و فرانسه در سینمای وزارت حربیه به تماشا گذاشته می شد. این حرکات کاسۀ صبر انگلیس و سفارت انگلستان را به سر آورد، با التیماتوم شان پیشرفت همچو تبلیغات گرفته شد. من [ابوی] که شخصاً به حیث طلبۀ نجات آن فلم ها را در سینمای مذکور تماشا و برای صاحب منصبان اطراف خود ترجمه میکردم، با سائر صاحب منصبان برای موفقیت آلمان ها کف میزدیم. مگر طوریکه گفتم با اعتراض شدید انگلیس ها، لوژ و اتاق پروژکتور تخریب شد و سینما به اتاق نانخوری تغییر شکل داد، آمر سینما و میخانیک بیچاره از وظایف شان برطرف گردیدند تا وقار دیگران به جا ماند.»
پس از شکست آلمانها و موفقیت متحدین وضع تغییر کرد و جنرال ابوی در نوشتۀ خود به این موضوع اشاره میکند که: « ازطرف شمال روسها و از جنوب متحدین(انگلیس) به سرزمین آزاد و مستقل ایران[به جرم حمایت از آلمان نازی]هجوم بردند، شاه اسیر و به جزیرۀ مدگاسکر تبعید شد و پسرجوان او به حیث شاه جدید به تخت نشست. همزمان این متجاوزین از افغانستان هم خواستار شدند که همه آلمانها از افغانستان اخراج گردند. اگرچه حکومت درباطن برای حفظ استقلال و نجات میهن و در ظاهر با استدلال حفظ بیطرفی جواب رد نداد، مگر به آرای عامه مراجعه و لویه جرگه را بسرعت در لیسه حبیبیه کنار مقبرۀ تیمورشاه دائر و فیصله چنین بود که: "افغانستان یک مملکت بیطرف میباشد و آلمانها مهمانان ما میباشند، طوریکه ما به جانبی هم صدا نمی شویم، میخواهیم مهمانان سالماً به وطن شان رسانیده شوند. از طریق راه شمالی به حکومت روسیه[شوروی] و تعهد شان اطمینان نمیتوان کرد، اگر حکومت انگلیس به رسانیدن مهمانان ما تعهد کند، حکومت مراحل دپلوماسی آنرا تکمیل نماید، درغیر آن موضوع مخالف کلتور افغانی بوده به حکومت اختیارات جهاد داده میشود." انگلستان که دردسری نمیخواست، پیشنهاد را پذیرفت و آلمانهای مقیم افغانستان توسط لاریها در نیمه سال 1320 از شهرنو به طرف جلال آباد و پشاور به حرکت شروع و بصورت سالم ازطریق ترکیه به یونان که تحت اشغال آلمان بود، مواصلت کردند.»
پس از تذکر مختصر این رویداد مهم و تاریخی جنرال ابوی برمیگردد به خدمات محمد داؤد خان در اردو و می نویسد: «قبل ازین رویدادها او قوماندان قوای مرکز مقرر شده بود و برای اینکه مقام جدید مطابق میل و پرستیژ او باشد، مکتب خورد ضابطان، مکتب حربی و پوهنتون حربی نیز مربوط این قوماندانی شد و وزارت کوچکی دربین وزارت حربیه وقت ایجاد شد. او دراین مقام جدید با استخدام معلمین ترکی، جمع آوری صاحب منصبان ورزیده و عالم، امور تعلیمی و تدریسی را در مکاتب عسکری رونق بیشتر داد و در پهلوی آن رقابت جدی را با سپه سالار [وزیر حربیه] شروع نمود و در موضوعات خورد و بزرگ شخصاً مداخله میکرد و حوصلۀ زیردستان را از بین می برد. روزی عسکری را که دربالای بارگاه با قیافه خراب نشسته بود، ایستاده نمود و پرسان کرد: چرا اسپ را جلوکش نمی برد؟ او عذر ماندگی آورد، سردار به غضب شد و او را سیلی زد. سپاهی صدا کرد: اینکه ترا دیوانه میگویند، صاف و پاک دیوانه هستی! این بود شهرت او در بین توده.»
ابوی در ادامه می افزاید: «او [محمد داؤد خان] در ترتیب و ساختمان قشله های عسکری ریشخور، قرغه، شفاخانه قوای مرکز اقدام نمود. وضع مالی بسیار ناچیز و محدود بود، مجبور بود از قوۀ انسانی اردو استفاده کند. بارک ها را خودش نقشه مینمود و تعدادی ازین بارکها را با زحمت کشی و مراقبت شخصی ساخت و پلان بعدی را برای آیندگان به جا ماند. چه لذتی می برد [وقتی] شفاخانه را که با جیب خالی ساخته بود، به شکل بسیار ابتدائی شروع بکار نمود. او تا حینیکه صدراعظم هم شد و وقت کافی نداشت، گاه گاهی ازین شاهکار های خود دیدن میکرد.»
ابوی می نویسد: «یادم است که درسال 1338 داؤد خان [هنگام صدارتش] به ریشخور آمد، قوماندان فرقه جنرال محمد حسین خان (پدر ببرک کارمل) بود، از هرنقطه و گوشه دیدن کرد. حینیکه به نظام قراول غندتوپچی رسید، در آنجا یک قلعه نیمه ویرانه بود، آنجا توقف کرد و به محمد حسین خان گفت: این قلعه ارسلا خان است که درآن مذاکرات و معاهداتی با انگلیس ها صورت گرفته و حینیکه قشله را می ساختم، دروازه ها و اورسی های آنرا در تحویلخانۀ فرقه به شکل اولی امر محافظه داده ام، خودت نزد من در خانه بیا نقشۀ سابقه و عکس قلعه نزدم است، آنرا برایت میدهم که طبق عکس آنرا دوباره ترمیم و آباد کنی و دروازه های سابقه آن به شکل اولی دوباره شانده شوند. محمد حسین خان با کلمات تملق آمیز از احساسات نیک او یاد و آمادگی خدمت را برای همچو یک بنای تاریخی و شخصیت نامدار سابق وعده داد.» اما به گفته ابوی: «دراین وقت در منگل شرارت هایی شروع شد و مردم محل روبه فرار به پاکستان نهادند؛ درآن اوپراسیونی تشکیل شد و من [ابوی] به حیث رئیس ارکان این اوپراسیون به منطقه منگل رفتم. بعد از سال و چندی عودت کردم، نه آن قلعه نیمه ویران بود و نه نشانی ازآن، از تهداب محو شده بود. از دگروال محمد اکبرخان خوستی قوماندان غند توپچی جویا شدم، گفت: داؤد خان از قدرت ماند، محمد حسین خان یک قطعۀ کار را آورد و قلعه را از بیخ برکند و خاک آنرا در زمین های زراعتی انتقال داد.»
یکی دیگر از خدمات مهم محمد داؤد خان همانا انتخاب یک تعداد از فارغان لیسه های کابل بود که جهت تحصیلات نظامی به حربی پوهنتون سوق داده شدند؛ ابوی در زمینه می نگارد: « داؤد خان برای اینکه از معلمین ترکی طبق معاهدات امان الله خان و اتاتورک از ترکیه خواسته شده بودند، خوبتر استفاده کند، به گرفتن فارغان ثانوی معارف که درآنوقت تعداد آن بسیار محدود و ناچیز بود و احتیاج ضروری آن وقت دولت را اکمال نمی توانست، اقدام کرد و اولین دورۀ شانرا در 1319 خواسته و ناخواسته شامل حربی پوهنتون نمود و درسالهای بعدی جدی تر شد. با رفتار خشن خود در مقابل زلمی جان پسر سپه سالار صاحب [شاه محمود خان] که در زمرۀ طلاب آورده شده بود، مجادله علنی را با این پیرمرد سالخورده شروع کرد و از اطرافیان و دوستان او کراهت داشت.»
ابوی از واقعات کنر که در آنوقت شروع شد چنین گزارش میدهد: «دراین هنگام واقعۀ رخ داد که به نام "محاربۀ کنرها" شهرت دارد. یک موضوع جزئی و ناچیز سبب یک جنگ چندین ماهه شد و تلفات مردم و عساکر را بار آورد. در شروع قصه بسیار پیش پا افتاده و ناچیز بود. نا آرامی ها در کنر، خاصتاً قوم صافی مشاهده گردید، برای کشف موضوع و ترصد از هوا و کسب راپور سریع به پیلوت مشهور شاه محمد خان کندهاری که چندین سال بعد طیاره اش در شش گاو غزنی سقوط کرد و به هلاکت رسید، امر داده شد تا به فضای کنرها رفته از وضع آنجا راپور بیاورد. طوریکه سید گل میخانیک او (که با شاه محمد مذکور یکجا در سقوط طیاره در غزنی هلاک شد) قصه کرد : حینیکه بالای درۀ کنرها رسیدیم، شاه محمد خان گفت: میخواهم بمباردمان کنم؛ تا جنگ شروع نشود، ما را کسی ترفیع نمیدهد! او چند قلعه را با مردم بیچاره تحت بمباردمان قرار داد و بدین صورت مردمی که ناراضی بودند، به بغاوت برخاستند و از طرفین معامله یعنی سویل [ملکی] بی بضاعت و فقیر و عسکر مسافر و دور از خانواده، جوانان و شیرمردانی به هلاکت رسیدند. اگر به عمق هر بغاوت و شورش دقیق شویم، اسباب آنرا در تحریک و نادانی و اغراض مامورین دولت می یابیم که نمونۀ آن جنگ کنرها است که شخص داؤد خان به حیث قوماندان جبهه و محمد عارف خان مشهور به حیث قوماندان قطعات، 9 ماه در آن درۀ تنگ و دور افتاده با مردان شجیع و غیور و غریب و بی وسیلۀ صافی با قوۀ توپ و تفنگ و بمباران طیارات دست و گریبان بودند و تلفات عسکری و اهالی قابل ملاحظه بود.»
جنرال ابوی سپس به بیان خاطره دیگر خود می پردازد و می نویسد: «یکسال و چند ماه قبل از این واقعه قطعات قوای مرکز به امر داؤد خان برای سرکوبی مردم ځدران حصه گرفت. اگر بازهم عمیق و واقع بین شویم، می بینیم که مردم ځدران به مشری فرزندان ببرک خان مرحوم و غازی اصلاً با قوای عسکری جنگ نکردند و جنگ نمی خواستند. آنها خوب میدانستند که برادر کشی کار ناصواب است؛ مجبوراً خانه، مال، قلعه و اسباب داشته و ناداشته خود را پشت سر گذاشتند و به پاکستان امروز و هند سابق و آنوقته پناهنده شدند. این سوقیات هم تلفات دلخراش داشت و نادرشاه خان کندکمشر در المره کشته شد و حکومت برای طمطراق خود، المره را به نادرشاه کوت تبدیل نام کرد. این جنگ هم از اثر دسیسه و روحیۀ خود بزرگ بینی اداره کنندگان آن زمان ولایت جنوبی (پکتیای امروزی) به وقوع پیوست. مرحوم جنرال غلام رسول خان پرماچ که بعد از واقعه جنگ ځدران والی آن ولایت شده بود، شخصاً با تأثر زیاد به من [ابوی] گفت که چگونه کارکنان آنوقت، مردم ځدران را تحریک میکردند و چگونه برخلاف حقیقت پسران ببرک را باغی و طاغی قلمداد کردند و چگونه دارائی و هستی شانرا برباد دادند و چگونه از آن همه استقبال نیکو و دعوت بزرگی که پسران ببرک خان برای همه عساکری که از کابل آمده بودند، داده بود، از آن سوء استفاده شد و به مردم بیچاره و صلحجو جنگ تحمیل شد و پسران ببرک خان وطن را گذاشتند.»
دراین ارتباط لازم به تذکر میدانم که در جریان لویه جرگه که برای تسلیمی اتباع آلمان به انگلیس و دخول انگلیس در افغانستان درزیر بهانۀ دفاع از هند در جریان جنگ دوم جهانی دائر شده بود، (به قول محمدولی آریا که اخیراً در ستون نظر سنجی ها مورخ 26 جولای 2015 در پورتال افغان جرمن آنلاین ابراز کرده است) زمرک خان ځدران برادر ببرک خان ځدران ایستاد و گفت: «هرگاه انگریز به افغانستان حمله کند، او [زمری خان ځدران] ده سال مصرف جنگ را از کیسۀ خود می پردازد و حاضر است چنین قوا و عسکری را برای مقابله آماده سازد...» این گفتۀ زمری خان به یقیین که نزد حکومت وقت مورد توجه قرار گرفته بود وتعبیری دیگر شده نمیتوانست، مگر موجودیت یک قدرت بزرگ دارای پول و قوای نظامی وافر که توانائی مصارف ده سال جنگ را بعهده بگیرد. درحقیقت این طرز بیان آنهم در لویه جرگه یک چلنج جدی در برابر حکومتی که در آنوقت برای تمرکز قدرت دولت در تمام افغانستان مجدانه تلاش میکرد، محسوب می شد و به این اساس حکومت تحمل این چلنج را قطعاً نداشت، بخصوص که همچو آواز از طرف قدرتمندان محلات حاشیه سرحد بلند گردد. [بدینوسیله از محترم ولی آریا اگراین سطور مطالعه میکنند، تقاضا میشود که نظر به اهمیت موضوع لطف کرده مأخذ موضوع را معرفی دارند]
همچنان قابل ذکر است که عین حالت به شکل دیگر در قضیه بازداشت و حبس حسن خان مومند وبرادرش یوسف خان مومند و بعضی از اعضای خانواده ایشان صورت گرفت. حسن خان مومند شخصیت با نفوذ و پرقدرت محل بود که در یک قلعه مستحکم می زیست و تعدادی از مردان مسلح قومی را در جوار خود داشت. وقتی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه دعوت او را پذیرفت و با همراهان به محل اقامت او رفت، حسن خان از پادشاه چنان پذیرائی شاندار کرد که گوئی پادشاه بیک پادشاهی دیگر میرود. اطراف جاده ای خط السیر پادشاه همه جوانان مومند بطور مسلح به پذیرائی آمده بودند و با فیر های هوائی که برطبق عنعنه قدیم نشانه ای از سرور و ادای احترام بود، به استقبال از پادشاه پرداختند. چندی بعد وقتی ولسوال کامه به قتل رسید، پای حسن خان مومند و اطرافیانش در میان آمد و به همین اتهام او وبعضی اعضای خانواده اش را باز داشت وبرای چند سال زندانی ساختند. به نظر بعضی ها دلیل و انگیزۀ اصلی اینکار همان توجیه از قدرت نمائی حسن خان حین دعوت پادشاه بود که به شکل دیگر منتج به زندانی شدن آنها گردید.(والله اعلم)
اینکه چرا حکومت وقت در برابر قدرت نمائی بیش از حد بعضی شخصیت ها بخصوص در حواشی سرحد عکس العمل شدید نشان میداد، جنرال ابوی به شرح یک موضوع بسیار مهم در آنوقت می پردازد و می نویسد: «من در سال 1325 در پشاور در زمانیکه به حیث یک صاحب منصب ستاژیر در غند 22 کوهی ایالت شمال غربی قطعات اردوی شاهی هند برتانوی مشغول بودم، شنیده بودم و تبلیغات قونسل افغانی را شخصاً مشاهده کرده بودم، کپتان مراد علی یوسف زایی که در زمرۀ هیئت اداری و تدریسی صاحب منصبان ستاژیر افغانی مهماندار و مؤظف بود، زیر احساسات قومی و نژادی تحت تأثیر این تبلیغات قرار گرفته بود. آنوقت آنجا مشاهده میکردم که در هند مستعمره آنوقته چه فعالیت های حزبی، سیاسی، دینی و آزادی [خواهی] جریان داشت. دسته های مختلف تحت رهبری لیدران خود فعالیتهای متضاد داشتند؛ عده ای طرفدار وحدت هند و عده دیگر تحت تأثیر احساسات مذهبی [دینی] به تقسیم هند به مناطق مسلمان و هندو پابندی نشان می دادند. نهرو از طرفدران جدی عقیدۀ اولی و محمد علی جناح طرفدار جدا بودن مناطق مسلمانان بود. درضمن بعضی لیدران پشتون هم خود نمائی هایی داشتند، مگر بین شان بصورت عموم وحدت فکری موجود نبود. قدرت مالی، اقتصادی و توپوگرافی منطقه هم آهنگی ها را بهم میزد و می رفتند زیر تأثیر گروپ های بزرگ و به راههای خود و خودخواهی های خود. ازجمله خان عبدالغفار خان تپ و تلاش هایی داشت و اکثراً در پهلوی نهرو می بود. فعالیت نهرو چشمگیر بود، درهر شهر و قریه سری میزد و با زبان شرربار خود مردم را تنویر و تبلیغات آزادی را سر میداد. درضمن هم سری در منطقۀ پشتونها زد. می گفتند رهنمای او دراین سفر عبدالغفار خان بود و در آنجا به تبلیغات خود برای آزادی هند و وحدت آیندۀ هند برای مردم توضیحات و نظریات خود را شرح میکرد. مگر پیشنهادات او به طبع پشتونها موافق نیفتاد، او را گرفتار و تهدید نمودند که دوباره به منطقه "فرونتیر" یعنی سرحد آزاد که جز هند نمی باشد، قدم نگذارد. پشتونها مناطق خود را جز هند نمی دانستند و اصلاً هم جز هند نمیباشد. نهرو برای رهائی خود موضوع را قبول و قراردادی را تحریر و امضا نمود، مگر دستخط او را مردم قبول نکرده و به او امر کردند که "گوتی و لگاوه" [ انگشتت را بگذار]، نهرو شصت خود را رنگ زد و نشان انگشت نهاد. فوتوکاپی این قرارداد و امضا و نشان انگشت درجراید هند نشر شد.»
ابوی در ادامه می افزاید: «این حرکت و حرکات امثال آن، نه به درد حکومت افغانستان خورد و نه به منفعت پشتونهای آن دیار تمام شد، زیرا لیدر راستکار و سیاست مدار بصیر در آنجا وجود نداشت و از جانبی هم پلان آزادی هند قبل ازین حرکات اکتوری و نمایشی درعقب درهای بسته و قصر های اداری و سری لندن ترتیب و تنظیم شده بود. ایجاد پاکستان و تقسیم هند سالها قبل ماهرانه و دقیقانه پیشبینی شده بود، تا سرداران کابلی از خواب برخاستند، موضوع تمام شده بود.»
ابوی می نویسد: «اگر به هذیان گوئی و بدبینی مرا محکوم نکنند، خواهم گفت که سوقیات بالای مردم ځدران و همچنان محاربۀ کنرها جزء پلانهای این پیشبینی ها بود که مردم پشتون ماورای سرحد بدبین و مخالف سرداران و زمامداران افغانی باشند و شوند. پس حرکات جزوی آنهم در تندباد احساسات شخصی خارج از محاسبۀ سیاسی و جدی به سرعت خنثی گردید و خان های دوسره پشتون هم برای گنبد دستار خویش تلاش داشتند، نه برای آزادی و سعادت مردم، هریکی به دری التجا بردند.»(متون فوق از تقرر داؤد خان به حیث نائب الحکومه قندهار تا اینجا از قسمت دوم نوشتۀ جنرال ابوی، منتشره مجله نامه خراسان، شماره 5، سپتمبر 1990 گرفته شده است)
در مقام وزارت دفاع (دوبار) :
جنرال ابوی اذعان میدارد که: «سال 1325 بود، قوماندانی قوای مرکز برای سردار محمد داؤد خان خوردی میکرد و این محیط کوچک دل او را زده بود و نقش بزرگتری میخواست و از جانب دیگر شاه هم از یکنواختی حکومت و یک دندگی سردار محمد هاشم خان دلگیر شده بود، لذا به او [هاشم خان] امر استعفی داد، چه او [شاه] حالا 19 ساله بود و میخواست به ذوق خود صدراعظم داشته باشد. شاه سپه سالار شاه محمود خان [وزیر حربیه] را به تشکیل کابینه مامور نمود و با این حرکت و قرار، وزارت دفاع ملی [آنوقت حربیه] برای محمد داؤد خان خالی ماند. او وزیر دفاع ملی شد و دوستان قوای مرکز و حربی پوهنتون را با خود به وزارت تبدیل و بعضی ریاست ها را به اوشان داد و با یک پلان وسیع به فعالیت همه جانبه شروع کرد. مگر این وظیفه سالی بیش دوام نکرد. موضوعات سیاسی در نیم قارۀ هند و پیشگوئی ها و فعالیت ها از یکطرف به تقسیم هند به منطقۀ هندو و مسلمان، از طرف دیگر اقدام سری داؤد خان یا حکومت در موضوع پشتون های ماورای سرحد و فعالیت های قونسل افغانی سردار قیوم خان(اگر نامش را غلط نکرده باشم) و گرفتاری یک لاری آثار مطبوع که به این مقصد و توزیع دربین اهالی آنجا روانه شده بود، در خفا موضوعاتی را رویکار آورد که داؤد خان از وزارت دفاع کنار گرفت و از صحنه خارج شد و جنرال محمد عمر خان که خدمات شایانی در جامعه ملل و ریاست ارکان حربیه عمومی نموده بود، به وزارت دفاع ملی مقرر شد.»
مگر دورۀ کار وزیر دفاع جدید کوتاه بود، زیرا ازیکطرف سرداران قدرتمند و فامیل شاهی به مخالفت او برخاستند، ازطرف دیگر روابط او با عبدالملک عبدالرحیمزی که درآنوقت یک صاحب منصب لوژستیک بود و شخص معتمد محمد داؤد خان حساب می شد، روی مسائل حسابی برهم خورد واما ملک خان با حمایت سردار محمد نعیم خان برای تحصیل به ترکیه اعزام شد وجنجال مؤقتاً برطرف گردید. متعاقب آن فعالیت گسترده یک باند بزرگ مافیا گونه مطرح شد که چند نفر مامورین آن وزارت با تقلب و ساخته کاری امضا های آمران وزارت دفاع، از موضوع جلبی ها برای خدمت عسکری استفاده های هنگفت پولی کرده و در طی چند سال کسی متوجه اینکار نشده بود که درنتیجۀ این وضع وزیر جدید حربیه که شخص با دانش و پاک بود، زیر فشار قرار گرفت و به یکی از سفارت های افغانی به حیث سفیر تبدیل شد. (شرح مفصل این تقلب را جنرال زکریا ابوی در قسمت سوم نوشتۀ خود در شماره 6 ، نامه خراسان، ماه جنوری 1991 بیان کرده است.)
پس از کنار رفتن جنرال محمد عمرخان از وزارت حربیه، محمد داؤد خان که برای مدتی به حیث سفیر افغانستان درپاریس ایفای وظیفه میکرد، به وطن برگشت ودر اواخر سال 1328 مجدداً به حیث وزیر دفاع در کابینه عم خود سپه سالار شاه محمود خان مقرر شد. جنرال ابوی می نویسد: «درسر لوحه پلان و اجرأت او ترتیب و تنظیم و تسلیح بهتر اردو قرار داشت. صاحب منصبان طرفدار، مورد اعتماد و لایق را دور خود جمع نمود. ادارۀ قوای مرکز درین وقت دردست دوست صمیمی او جنرال محمدعارف خان بود و در وزارت دوست دیگرش عبدالملک خان عبدالرحیمزی دگروال لوژستیک امور حسابی و تفتیش و لوژستیک اردو را ذمه دار شد. جنرال محمد رسول خان دوست دیگرش که مورد اعتماد تام اوکه از سالیان درازی تصدی شعبات اداری و استخباراتی داؤد خان را اجرا نموده بود، به قوماندانی مکتب حربیه و جنرال محمد قاسم خان به قوماندانی حربی پوهنتون تعیین شدند. این دو مقرری از پلانهای جدید او در کانون تعلیم و تربیه اردو، حتی شدت عمل و نفوذ بیشتر در آیندۀ اردو محسوب می شد.»
دوره دوم وزارت دفاع سردار محمد داؤد خان که تقریباً سه سال و چند ماه دوام کرد، دراثر بروز اختلافات بین خاندان شاهی، بخصوص بین او و سپه سالار شاه محمود خان منتج به کناره گیری محمد داؤد خان از وزارت دفاع گردید و بجایش محمد عارف خان مقرر شد. این کنار گیری در حقیقت او را برای رسیدن به کرسی صدارت آماده می ساخت. تا آنکه فرصت فرا رسید و شاه محمود خان مجبور به استعفی گردید. جنرال ابوی در زمینه می نویسد: «این بار شاه برخلاف سابق که از سردار محمد هاشم خان طالب استعفی شد و بعد از اخذ اطلاع او خبر را به نشر گذاشت، ولی [این بار] خود شاه تصمیم گرفت و بدون اطلاع عم و صدراعظم خود، خبر استعفی را به سبب علل صحی امر نشر و مورد تطبیق قرار داد. شاه محمود خان مرحوم در مقابل امر انجام شده قرار گرفت و طوریکه حین کشته شدن محمد نادرشاه برای بقای اتحاد و یگانگی خانواده از ایثار و خود گذری استفاده کرد، این بارهم به این منظور از خود عکس العمل نشان نداد، ورنه میتوانست وضع را درهم و برهم سازد. مرحوم مرد شریف و خیرخواه بود و حتی در موضوع نامزد پسرش عبدالعظیم مرحوم و دسیسه هایی که در این زمینه ازطرف عبدالولی [سردار]، ملکه و برادر عینی اش شاه ولی خان صورت گرفته بود، خاکپاشی ها نمود تا نظام خانوادگی برهم نخورد و بدبختی هایی برای خاندان و بالاتر برای افغانستان بروز ننماید. این بارهم به گوشه رفت و سردار محمد داؤد خان صدراعظم شد.»
(ادامه دارد)