محمد داؤد خان ـ یکی از بنیان گذاران "جنبش عدم انسلاک" (Non-Aligned Movement)

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 30 جون 2015

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار30 جون 2015

(این نوشته در سه قسمت تقدیم علاقمندان میگردد: قسمت اول ـ تطور روابط خارجی افغانستان، قسمت دوم: نگاهی عمومی به "جنبش عدم انسلاک"، قسمت سوم ـ  افغانستان و جنبش عدم انسلاک)

 

(قسمت اول)

 

مراحل چهارگانه تطور روابط خارجی افغانستان

 

بعد از اساس گذاری دولت افغانستان در عهد اعلیحضرت احمدشاه بابا در سال 1747 تا ختم دوره سلطنت اعلیحضرت تیمورشاه یک دورۀ درخشان تاریخ کشور بود و اما بعد ازآن سلسلۀ جنگ و جدالها برای احراز قدرت آغاز گردید و با چیره شدن قوای انگلیسی درهند، وسعت امپراطوری درانی به تدریج محدودتر و نزاع برسر قدرت نخست بین سلالۀ سدوزائی و بعداً بین برادارن محمد زائی بیشتر شد. درعین زمان رقابت بین روس و انگلیس هردو طرف را به تهاجم بسوی سرزمین های حائل بین دو قدرت کشانید تا حدیکه انگلیس ها برای جلوگیری از پیشرفت روسها به سمت جنوب و تهدید هند دوبار به افغانستان لشکر کشیدند و مصیبت های فراوان آفریدند که در تاریخ بنام بازی بزرگ شهرت دارد.

 

دراین گیر و دار حکومات انگلیس و روسیه یک بار بفکر تجزیه افغانستان افتادند، ولی بزودی متوجه شدند که بجای تجزیه بهتر است باهم توافق کنند که افغانستان را به حیث یک کشور حائل (بفر) دارای حدود مشخص و حکومت مستقر نگهدارند، طوریکه در امور داخلی آزاد و در امور خارجی تحت نظر هند برتانوی عمل کند. انگلیس ها زمینه سازی کردند تا عبدالرحمن خان پسر امیرمحمد افضل خان از سمرقند به افغانستان آید و به امارت رسد. او بتاریخ 22 جولای 1880 در شیرپور کابل در حضور عده ای از جنرالهای انگلیسی، ازجمله ستوارت، رابرتس و گریفن و تعداد ی از سرداران افغان به حیث امیر افغانستان امارت خود را اعلام کرد. 

 

با امارت امیرعبدالرحمن خان شالودۀ افغانستان نوین ریخته شد و روابط خارجی را از آنوقت تا امروز میتوان بطور کل درچهارمرحله  مطالعه کرد:

1 ـ مرحله تجرید یا انزوا از 1880 تا 1919 ،

2 ـ مرحله بیطرفی از 1919 تا 1946 ،

3 ـ مرحله "بیطرفی فعال و مثبت متکی به اصل "عدم انسلاک" از 1946 تا 1979 و

4 ـ مرحله "وابستگی به قوای خارجی"  از 1979 تا امروز. 

 

1 ـ مرحلۀ "انزوا" :

امیر عبدالرحمن خان راه درازی در پیش داشت تا نخست حدود کشورش را رسماً تثبیت کند و در عین زمان بکوشد تا کشور را زیر ادارۀ یک حکومت مرکزی و مطیع بفرمان خود درآورد. اینکار سالهای طولانی را با جنگهای متعدد در بر گرفت که شرحش در اینجا مورد ندارد، و اما در باب روابط خارجی باید گفت که اوبار دیگر برسیاست اسلافش دربارۀ انصراف از آزادی خارجی افغانستان به نفع انگلیس دربدل وعدۀ عدم مداخله آن در امور داخلی صحه گذاشت، چنانکه در نامه گریفن عنوانی امیر آمده است: 

 

«والاحضرت شما تقاضا نموده اید که نظر و ارادۀ حکومت برتانیه در مورد مقام زمامدار کابل در مناسبات او با دول خارجی جهت اطلاع والاحضرت به قید تحریر آورده شود، ویسرا و حکمران کل به اتفاق مجلس مشوره به من اختیار داده اند تا به شما ابلاغ کنم که چون حکومت برتانیه به دولتهای خارجی حق مداخله در امور افغانستان نمیدهد و چون هردو دولت روسیه و ایران تعهد نموده اند تا از مداخله در امور افغانستان خودداری کنند، واضح است که والاحضرت شما نمیتوانید هیچگونه روابط سیاسی با کدام دولت خارجی بجز حکومت برتانیه داشته باشید ؛ هرگاه کدام خارجی به مداخله در امور افغانستان اقدام کند و مداخلۀ مذکور به  تعرض بدون تحریک به متصرفات والاحضرت منجر شود، در این حال حکومت برتانیه آماده خواهد بود تا با شما به اندازه و بطوری کمک کند که درنظر خود حکومت برتانیه برای دفع تعرض لازم باشد. این امر مشروط به آنست که والاحضرت شما در امور روابط خارجی تان بلاشرط مطابق نظریۀ حکومت برتانیه رفتار نمائید.» (فرهنگ ، م.م.صدیق: افغانستان در پنج قرن اخیر...، صفحه 375 ـ 376)

 

امیر عبدالرحمن خان با قبول شرط فوق کوشید تا ازیکطرف خاطرش را ازمداخله خارجی در امور داخلی آسوده سازد و پرتو آن به استحکام سلطه مرکزی دولت بپردازد و از امداد مالی حکومت برتانیه برای تقویه اردو و نظم و نسق داخلی استفاده  نماید. امیر با این ترتیب پس از زحمات زیاد به این هدف نایل آمد و با زدودن قدت های محلی که هریک خود را حکمران مطلقۀ محل یا منطقه میدانستند، موففق شد در سرتاسر افغانستان امنیت و ادارۀ با انضباط را برقرار نماید،  اما یکی از نتایج منفی این سیاست همانا انزوای دراز مدتی بود که افغانستان به آن دچار شد.

 

بعد از وفات امیر (1901) پسرش امیر حبیب الله خان به سلطنت رسید. در همین مقارن لارد کرزن وایسرای هند شد و از امیر جدید خواست تا یک قرارداد جدید را امضا کند که در آن تجدید نظر برخط دیورند به نفع اهداف سوق الجیشی حکومت هند، مراقبت بر ورود اسلحه به افغانستان، منع افغانستان از کمک به قبایل در آنسوی خط دیورند و بالاخره تعیین افسران انگلیسی در افغانستان به منظور ترتیبات دفاعی علیه پیشرفتهای روسیه شامل بود. 

 

امیرحبیب الله خان و حلقه مشاورانش این پیشنهاد را ننگ آورتر از معاهده گندمک دانسته واصرار داشتند که دولت افغانستان به موافقات قبلی متعهد است و لزوم معاهده جدید را نمی بیند. حکومت انگلیس از پافشاری مزید منصرف شد و "لویس دین" را به کابل فرستاد تا به دلجوئی مقامات افغان بپردازد که در نتیجه به عقد موافقتنامه 1905 انجامید که محتوای آن بازهم قبول ادامه تحت الحمایگی افغانستان درامور خارجی از حکومت هند برتانوی بود. اگرچه امیر از پذیرائی رسمی هیئت مختلط جرمنی و ترکیه به نحوی طفره رفت و از تصدیق مقاوله 1907 روس و انگلیس خود داری کرد و نیز مانع نشر مقالات علیه استعمار در سراج الاخبار نگردید و خواست علایم بیطرفی را از خود تبارز دهد، با آنهم تابعیت او در روابط خارجی از انگلیسها معنی ادامۀ همان شیوۀ "انزوا" گزینی را میداد. (برای معلومت مزید دیده شود: آدامک، لودویک: تاریخ روابط سیاسی افغانستان از زمان امیرعبدالرحمن خان تا استقلال، مترجم علی محمد زهما، چاپ جدید، پشاور، صفحه 49 تا 80) 

موافقه جدید موجب رضایت امیر شد و دعوت انگلیسها را برای یک سفر سه ماهه در جنوری 1907 به هند پذیرفت. در جریان این سفر نامه پادشاه انگلیس ادوارد هفتم  را دریافت کرد که برای اولین او را با لقب "اعلیحضرت" خطاب کرده بود و نیز حکومت هند برتانوی مستمری امیر حبیب الله خان را به مقایسه آنچه برای پدرش می پرداخت، قدری بیشتر ساخت (در حدود 2 ملیون روپیه) که امیر یک قسمت زیاد آنرا به پروژه های انکشافی دولت بمصرف میرسانید.

 

2 ـ مرحلۀ "بیطرفی" :

بعد از شهادت امیر حبیب الله خان (9 حوت 1297 مطابق فبروری 1919) پسرش شهزاده امان الله خان هنگامی به سلطنت رسید که ازیک طرف جنگ اول جهانی پایان یافته بود وانگلیس ها خود را درجهان بیش ازپیش قویتراحساس میکردند وازطرف دیگررژیم تزاری در روسیه سقوط کرده وجایش را بلشویکها گرفته بودند. همچنان خلافت عثمانی درحال انقراض بود وافکار"پان اسلامیستی" درکشورهای اسلامی ریشه گرفته بود. در داخل کشورنیزعلاوه بر رقابت های داخل دربار و خانواده های پرنفوذ، کشمکش وجدال بین تجدد گراها عنعنه گراهای محافظه کارمثل آتش زیرخاکستردرفعالیت بود. دراین جدال شاه امان الله در اولین روزهای سلطنت، سیاست خود را بدونکته خلاصه کرد: استقلال وآزادی کامل افغانستان وکشاندن کشوربه شاهراه تمدن عصری، آبادانی ورفاه.

 

شاه امان الله به مجرد تاجپوشی استقلال افغانستان را اعلام کرد وگفت: «من خود وکشورخود را ازلحاظ جمیع امورداخلی وخارجی بصورت کلی آزاد، مستقل وغیروابسته اعلان میدارم وبه هیچ قدرت خارجی اجازه داده نخواهد شد تایک سرموبه حقوق وامورداخلی وسیاست خارجی افغانستان مداخله کند واگرکسی زمانی چنان تجاوزنماید، من حاضرم با این شمشیرگردنش را قطع کنم. آن وقت به سفیرانگلیس که درمحضربود گفت: آنچه گفتم فهمیدی؟» (آدامک، لودویک: روابط خارجی افغانستان در نیمه اول قرن بیستم، مترجم: پوهاند محمد فاضل صاحبزاده، چاپ دوم، پشاور، 1370، صفحه 28)

 

سپس شاه موضوع را رسماً به اطلاع ویسرای هند رسانید، ولی ویسرا درجواب طفره رفت وتماس های بعدی نیزبیانگر آن بود که انگلیسها حاضربه شناخت استقلال افغانستان نیستند. شاه برای نیل به این رسالت راه دیگرنداشت، جزء آنکه دریک وقت به دو طریق متوسل شود: طریق نظامی وطریق سیاسی.

 

دراوایل ماه می 1919 شاه علیه انگلیسها اعلام جهاد کرد وعلمای دین را وظیفه داد تا مردم را دراین جهاد دعوت کنند وخود نیز به تدارکات نظامی پرداخت.  بزودی سفربری واعزام قوابه سه جبهه جنگ آغازگردید: جبهات مشرقی وقندهارهنوزدرحال تحرک مقدماتی بودند که جبهه جنوبی به سرکردگی سپه سالار محمد نادرخان روبه تهاجم وپیشرفت گذاشت. دراینوقت انگلیسها تقاضای متارکه  را کردند؛ شاه امان الله به دلایلی چند متارکه را پذیرفت و جنگ را متوقف ساخت تا موضوع  استقلال کامل کشور را ازطریق سیاسی دنبال کند. (راجع به دلایل قبول متارکه دیده شود: کاظم، سیدعبدالله: زنان افغان زیرفشارعنعنه و تجدد، چاپ کابل، 2005، صفحه 121 و 122)

 

بتاریخ 27 مارچ 1919، هنوزجنگ با انگلیسها ادامه داشت که حکومت بلشویکی روسیه پیام رسمی به حکومت افغانستان فرستاد وباشناخت رسمی استقلال کشور خواهان برقراری مناسبات سیاسی وتجارتی گردید. شاه امان الله که منتظرچنین فرصت بود، فوراً به این پیام پاسخ مثبت داد. 

 

شاه امان الله در سیاست خارجی نصیحت پدرکلان خود امیرعبدالرحمن خان را جداً درگوش داشت که: باید کشور را بین (شیروخرس)  طوری محفوظ نگهدارد که از رقابت هردو استفاده کرده، ولی به هیچیک آنها اعتماد نکند، درغیر آن تمامیت واستقلال کشور مواجه به خطرجدی خواهد شد. بنابرآن شاه نمیخواست سیاستی را در پیش گیرد که به منافع همسایه گان صدمه رساند وموجب تعرض آنها به افغانستان شود. مشکل شاه امان الله به مقایسه عصر پدرکلانش که نزدیکی به انگلیس ها را به نفع سلطنت خود دیده واستقلال کشوررا دربدل آن نادیده گرفته بود، فرق بارز داشت. برای شاه امان الله  کسب استقلال از همه چیزبالاتر بود وبرای نیل به این هدف باید با انگلیس ها به مقابله می پرداخت، بناً ناگزیر بود درآغاز با روسیه از درِ دوستی کنارآید. 

 

شاه بعد از موفقیت دراقدام نظامی کوشید تا ازطریق سیاسی برای حصول استقلال دست بکار شود ودراین حال با انگلیس ها نیزازمسامحه ومدارا کار گیرد و در بین این دو قدرت منطقه حالت بیطرفی را اختیار نماید. به همین مقصد شاه به محمد ولی خان وهیئت معیتی او وظیفه داد تا نخست به مسکو برود و بعد از مذاکرات طولانی با زعمای روسیه، به سفرخود به کشورهای ترکیه، ایران، جرمنی، ایتالیا، فرانسه، امریکا وانگلستان ادامه دهد. هیئت درطول این سفر طولانی موفق به برقراری روابط سیاسی آن کشورها با افغانستان وهمچنان تبادله سفرا  گردید، البته به استثنای امریکا که هیئت را به سردی پذیرائی کرد وانگلستان که هیئت را پذیرفت واما از شناخت استقلال افغانستان طفره رفت. هیئت دراواسط سال 1922 مؤفقانه به وطن مراجعت نمود و دست آورد آن برای شناخت رسمی استقلال کشور یک قدم عمده وبزرگ محسوب میشود. درنتیجۀ همین سفربود که انگلیس ها چاره ای نداشتند، جزء اینکه بعد از سه دوره مذاکرات طولانی مجبوربه شناخت استقلال افغانستان گردیدند.

 

همین سیاست "بیطرفی" پس از سقوط سلطنت شاه امان الله در دوره های بعدی سلطنت محمد نادرشاه و محمد ظاهر شاه تا ختم صدارت محمد هاشم خان که مصادف با ختم جنگ جهانی دوم بود، ادامه پیدا کرد و زعمای آنوقت افغانستان با مهارت زیاد توانستند این سیاست را بخوبی و موفقیت، بخصوص در زمان جنگ و شرایط دشوار آن به پیش ببرند و درپرتو سیاست بیطرفی به بسط و انکشاف روابط خارجی بپردازند.

 

3 ـ مرحلۀ "بیطرفی فعال و مثبت برمبنای اصل "عدم انسلاک" :

این دوره با ختم جنگ جهانی دوم آغاز گردید و بطور کل تا تهاجم قوای شوروی در 26 دسمبر 1979 دوام کرد. پس از جنگ جهانی رویدادهای مهمی در جهان به وقوع پیوست که مستلزم تغییرات عمده در روابط خارجی کشورهای جهان گردید، از جمله: 

تأسیس ملل متحد به حیث یک مؤسسه جهانی، آزاد شدن بسیاری کشورها از یوغ استعمار و استثمار و رسیدن به استقلال، ظهور کشورهای جدید کوچک در نتیجۀ جدا شدن از پیکره کشورهای بزرگتر، تشدید رقابت های سیاسی و نظامی بین دو قدرت بزرگ امریکا و شوروی ، آغاز "جنگ سرد" و پیوستن بعضی کشورها به بلاک های نظامی این دو قدرت بزرگ  که به بلاک "شرق و غرب" مسما شدند و ایجاد پیمانهای نظامی "شرق و غرب" در برابر یکدیگر، تلاش کشورهای بزرگ برای پیوستن کشورهای دیگر به یکی از این بلاکها و شمول در پیمانهای نظامی مشترک از جمله پیمان نظامی "سیاتو" و "سنتو" بوسیلۀ امریکا که هدف آن مهار کردن نفوذ شوروی و چین بود،  بالاخره تلاش مجدانۀ کشورهای فقیر برای رشد و انکشاف اقتصادی و اجتماعی و جبران عقب ماندگی های دیرینه و رهائی از میراث شوم استعمار و استثمار.

 

این تحولات بطورعموم برای افغانستان که همیشه درطول تاریخ  بین دو قطب قدرت قرار داشت، شرایط جدید را در روابط خارجی بار آورد، زیرا از یکسو داشتن سرحد مشترک با شوروی و از طرف دیگر تشکیل کشور جدید بنام پاکستان که در سال 1947 از بدنۀ هند برتانوی جدا شد و یک قسمت آن در شرق هند و قسمت  دیگرآن در غرب هند همجوار با افغانستان ایجاد گردید. شمول پاکستان، ایران، ترکیه و عراق در پیمان نظامی "سنتو"  بر موقف افغانستان  که از کمک های اقتصادی و نظامی امریکا با وجود تلاشهای ممتد و دوامدار مأیوس گردیده بود، اثر گذاشت. روابط سیاسی افغانستان با پاکستان از همان بدو مرحله حین شمولیت آنکشور به عضویت ملل متحد به مشکل مواجه شد و بعداً در قضیه حق خود ارادیت پشتونها و بلوچ های آنطرف خط دیورند، دچار سردی وحتی احتمال برخورد نظامی بین دو کشور به وجود آمد. 

 

هنگامیکه سردار شاه محمود خان غازی در ماه سنبله  1332 (سپتمبر 1952) از مقام صدارت مستعفی شد، پادشاه بجای او سردار محمد داؤد خان را  دراین مقام  گماشت که دورۀ صدارت ده سالۀ موصوف برای افغانستان یک دورۀ پر از تحولات همه جانبه محسوب میشود، ازجمله یکی هم تغییرات مهم در روابط خارجی کشوربود که مبتنی براصل سیاست خارجی "بیطرفی فعال، مثبت با قضاوت آزاد" رویدست گرفته شد، بخصوص پیوستن به "جنبش عدم انسلاک" یک قدم بسیار مهم در زمینه سیاست خارجی او بشمار میرود که بعداً روی آن بیشتر صحبت میگردد. 

 

درقبال این رویداد ها افغانستان برطبق میل امریکا مبنی برانصراف از موضوع حق خود ارادیت پشتونها و بلوچها  ازیکطرف نخواست تا شامل پیمان "سنتو" گردد و کشور را  به نحوی در "جبهه مقدم" با شوروی قرار دهد و ازطرف دیگر مجبور بود تا برای انکشاف اقتصاد و نظامی خود به منابع کمکی دست یابد. روی این مجبوریت برطبق تصویب لویه جرگه به شوروی روی آورد و مقامات شوروی که انتظار این فرصت را از مدتها قبل داشتند، به تقاضا افغانستان جواب مثبت دادند و با اعطای کمک های اقتصادی و نظامی پرداختند. درعین زمان که حکومت افغانستان رابطۀ  نزدیک اقتصادی و نظامی با شوروی را در پیش گرفت، کوشید تا سیاست بیطرفی عنعنوی را به شکل فعال و مثبت درحلقه کشورهای غیر وابسته با پیمانهای نظامی شرق و غرب، پیش ببرد و در جمع آنها به حیث یک عضو فعال و جدی بپیوندد.

 

ازهمان وقت تا هنگام تهاجم قوای شوروی به افغانستان، مشخصاً تا وقوع کودتای ثور، این سیاست بطور متداوم درطول صدرات محمد داؤد خان و بعداً در دهۀ قانون اساسی شامل برنامۀ کلی پنج صدراعظم آن دوره گردید و نیز پس از کودتای 26 سرطان جز مشی سیاست خارجی جمهوری محمد داؤد خان شد.

 

قبل از آنکه به بحث مزید در این ارتباط بپردازم، لازم میدانم مروری بسیارمختصر در مرحلۀ چهارم کنم که از تهاجم قوای سرخ شوروی به افغانستان آغاز و تا امروز با تفاوتهای کم و بیش طی دوره حکومتهای خلقی و پرچمی، حکومت تنظمیی، بعداً طالبان و بالاخره پس از 2001 تا حال ادامه دارد.

 

4 ـ مرحلۀ " وابستگی به قوای خارجی" :

این مرحله که اساساً با وقوع کودتای 7 ثور 1357 آغاز گردیده وبه نحوی تا امروز ادامه دارد، یکی از پرنشیب و فراز ترین دوره های تاریخ معاصر کشور محسوب میشود، زیرا دراین دوره افغانستان بطورمستقیم و یا غیرمستقیم زیر تأثیرقدرتهای بیرونی اعم از منطقوی و فراتر از آن قرار داشته و روابط خارجی آن نیز به همین منوال تحت الشعاع آن در نوسان بوده است. دراثر کودتای ثور بیلانس روابط خارجی بطور قابل ملاحظه از نظر فکری و عملی بسمت شوروی تغیر جهت داد ومخالفت با "همسایۀ بزرگ شمالی" به حیث "خیانت ملی" پنداشته شد. با تجاوز قوای شوروی به افغانستان در دسمبر 1979 وابستگی روابط خارجی افغانستان با بلاک "شرق" در راس آن مسکو بیش از پیش علنی گردید. اگرچه قوای شوروی برطبق "توافق ژنیوا" بتاریخ 15 می 1989 افغانستان را ترک کرد و دوره اشغال ظاهراً به پایان رسید، ولی در واقعیت نفوذ شوروی و بعداً روسیه تا اخیر دوره نجیب همچنان پابرجا باقی ماند.

 

با سقوط رژیم خلقی ـ پرچمی و جاگزین شدن قوتهای تنظیمی در 8 ثور1371 (28 اپریل 1992) بجای آنکه امنیت و نظم تأمین گردد، برعکس جنگهای داخلی بین جناح های قدرت طلب با دست دراز خارج آغاز گردید و روابط خارجی در پرتو آن برهم خورد، تا حدیکه وضع در ظرف سه چهار سال چنان ازهم گسیخت که طالبان بوسیلۀ پاکستان بقدرت رسیدند. روابط خارجی در زمان طالبان منحصر به سه کشوری شد که رژیم طالبان را به رسمیت شناخته بودند و فراتر از آن چیزدیگر نبود. دراین وقت افغانستان در دست دو گروپ متخاصم یعنی طالبان از یکطرف و حکومت مسما به "جبهه شمال" از طرف دیگرافتاد و روابط خارجی تحت الشعاع حامیان خارجی این دو جناح بطورمستقیم وغیرمستقیم قرار گرفت. که در آن نشانۀ از بیطرفی دیده نمی شد.

سقوط طالبان بوسیلۀ حمله امریکا در اواخر سال 2001 وضع را تغییر داد. با نصب حامد کرزی در راس دولت افغانستان،  قوای ائتلاف بین المللی متشکل از 47 کشور که بالاخص امریکا، انگلستان، جرمنی و کانادا  به پیمانه وسیع در آن اشتراک داشتند، بر مبنای فیصلۀ شورای امنیت ملل متحد در افغانستان پیاده شدند  که تعداد مجموعی آن در یک زمان بالغ بر 140 هزار نیرو گردید.  پس ازسقوط طالبان دروازه های جهان بطور بیسابقه به روی افغانستان باز شد و کمک های اقتصادی بیش از حد به کشور سرازیر گردید که شرح آن در این مختصر نمی گنجد.

 

 دراین دوره از شروع تاحال با آنکه افغانستان در ساحه روابط خارجی  با پیش گرفتن ظاهراً سیاست "بیطرفی فعال" تحول بزرگ کرد که از نظر توجه جهانی هیچگاه قبل از آن  سابقه نداشت، اما در واقعیت این سیاست بیشتر زیر نظر کشورهای دارای نیروی نظامی و تحت تأثیر کمک های اقتصادی آنها بطور مرئی وغیرمرئی از همان اول تا اکنون صورت میگیرد، چنانکه یکی از نمونه های آشکار آنرا میتوان در زمان ماموریت زلمی خلیلزاد به حیث سفیر امریکا در کابل و نماینده فوق العاده رئیس جمهور بوش مشاهده کرد که موصوف از بس در امور داخلی و خارجی افغانستان از خورد تا بزرگ دخالت داشت، میدیای جهانی به او لقب "ویسرا" را دادند. همچنان  این اثر گذاری را همین حالا میتوان در نحوه تشکیل حکومت "وحدت ملی" و نقش سازنده جان کری وزیر خارجه امریکا به وضاحت دید. 

 

درعین زمان دست های دراز کشورهای همسایه و منطقه ازطریق گماشتگان داخلی آنها در حکومت و مقامهای حساس کما فی السابق جریان دارد که بطورمستقیم وغیرمستقیم در شکل گیری روابط خارجی کشور اثر می گذارد و نیز اکنون والی های مقتدر به خود حق میدهند درروابط خارجی کشوربدون استیذان مقامات مسئول مستقیماً تشبث نمایند. این انتقاد که گفته میشود افغانستان فاقد یک استراتژی مشخص در سیاست خارجی است و برطبق سلیقۀ شخصی رهبران و گاهی هم برموازات سمت وزیدن باد حرکت میکند، نیز از همین وضعیت ناشی میشود. (پایان قسمت اول) 

 

(ادامه دارد)