دو هفته قبل ضمن یک تبصره کوتاه نوشتم که وزیر محمد اکبر خان غازی در زمان حیات پدرش بطور مرموز مسموم گردید و در نتیجه وفات کرد که جریان موضوع تا هنوز لاینحل بوده و در قید اسطوره باقی مانده است. دو سال قبل محترم پوهاند داکتر بشیراحمد زکریا کتابی در بارۀ کارنامه های وزیر محمد اکبر خان نوشته که به سبک داستان تاریخی است و شرحی هم در چگونگی وفات وزیر محمد اکبر خان غازی داده است. با تشکر از بزرگوار محترم جناب جمیلی صاحب که در ارتباط با این موضوع به نقل از کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" ـ اثر ماندگار مرحوم میرغلام محمد غبار مطالبی را در مورد وفات وزیر محمد اکبر خان به این شرح نگاشته اند: «درهمین سال بود که مردم شپان و ماماخیل در ننگرهار بر ضد امیر / دوست محمد خان / قیام نمودند امیر مجبور بود که محمد اکبر خان را برای اطفای قیام اعزام کند و وزیر اکبر خان چنین چیزی را طالب بود لهذا فوری به جلال أباد کشیده قیام کنندگان را به مدارا در جای شان نشاند وخود باز به تجمع قوا بغرض مارش بسواحل سند برای استرداد ولایتهای از دست رفته افغان برآمد زیرا پنجاب در تزلزل افتاده و قشون انگلیس سکهه ها را مغلوب ساخته بود و امیر چنین چیز را نمی خواست و در پی جلو گیری از فعالیت وزیر بر أمد در چنین وقتی وزیر به تب ملاریا گرفتار شد و توسط گولی های زهرأگین یک طبیب هندی مسموم و در ظرف چند ساعتی به نفع دولت انگلیس چشم ازجهلن پوشید و در زمستان ۱۲۶۳ ق - مطابق ۱۸۴۶ م میت وزیر از راه کابل به بلخ منتقل شده و در جوار روضه مزار شریف مدفون گردید.»
در متن مرحوم غبار نکاتی وجود دارند که قابل توضیح مزید میباشند تا از بعضی سوء تعابیرجلوگیری بعمل آید. خوشبختانه جناب داکتر بشیر احمد زکریا (طبیب ـ جراح و سابق استاد پوهنتون کلمبیا در امریکا) در سال 2013 کتابی تحت عنوان "شهزاده افغان و من ـ اولین امریکایی در افغانستان" به انگلیسی نوشت که متعاقباً این کتاب توسط محترم آقای رحمت آریا به دری و نیز به پشتو ترجمه و به سلسله در پورتال وزین افغان جرمن آنلاین به نشر رسید و سپس متن مکمل ترجمه دری آن به حیث یک کتاب مستقل در سال 2014 در 272 صفحه چاپ گردید. این کتاب در هفده فصل و هر فصل آن به رویداد های مهم افغانستان مقارن جنگ اول افغان و انگلیس و در مجموع از قهرمانی های وزیر محمد اکبر خان غازی به استناد مآ خذ معتبر و روایات شخصی به سبک ناول تاریخی نگاشته شده است. فصل هفدهم اختصاص یافته به چگونگی مسمومیت و وفات وزیر موصوف از قول "جوسیا هرلان" اولین سیاح امریکائی که حوالی سالهای 1820 از فلادلفیا به چین و از آنجا به هند سفر کرد. در سال 1838 وقتی در سرتاسر هند تحرکات نظامی برتانیا به صوب افغانستان آغاز گردید، او نیز در خدمت عسکری برتانیا درآمد و بار اول به همراهی قوای الکساندر برنس به افغانستان رفت. در برگشت از افغانستان از قوای برتانیا دوری جست و با قوای رنجیت سنگهـ پیوست. اما دیری نگذشت که رنجیت بر او سوء ظن پیدا کرد و از آنجا عزم رفتن به دربار امیر دوست محمد خان در کابل کرد. امیر او را به خوشی پذیرفت و به حیث مشاور ارشد نظامی خود بکار گماشت. جوسیا هرلان در اردوی امیر سالهای متمادی به صداقت خدمت کرد و به نام "جنرال فیتز جرول" شهرت یافت. بعداً وقتی او به امریکا برگشت، کتابی از خاطرات خود رانوشت. داکتر زکریا به رویت این کتاب شرحی دارد از چشم دیدهای جوسیا هرلان "فیتز صاحب" در مورد چگونگی مسمومیت وزیر محمد اکبرخان غازی که نکات مهم آنرا برای وضاحت مزید قضیه با کمی اختصاردر اینجا اقتباس میدارم:
××××
«در زمستان سال 1846 م قبیله های آشیان و ماماخیل در ولایت ننگرهار خلاف دوست محمد خان دست به بغاوت زدند. امیر، وزیر اکبر خان را بخاطر خاموش ساختن قیام عاجلا فرستاد. اکبرخان به معیت لشکر حکومتی بلادرنگ به جلال آباد رسیده و شورش را بدون خونریزی خاموش ساخت. وزیر اکبر خان بخاطر الحاق ولایت از دست دادۀ افغانستان پشاور و اراضی جوار دریای اندس دست به جمع کردن لشکر بزرگ تر زد. امیر دوست محمد خان که از چنین حرکت ناگهانی بیمناک شده بود به عجله با خانوادۀ سلطنتی به جلال آباد رسید. اکبر خان یک باغ بزرگ را اعمار و نام آنرا با غ سراج گذاشت. شهزاده اکبر به پدر خود خوش آمدید پر همهمه و پر هیاهو گفت. در مسیر سرک دروازۀ کابل در جلال آباد عساکر سرخ پوش تا حدود نیم مایل قطار بسته بودند. مردم تشویق شده بودند تا بیرون آیند و دیدار پادشاه را به خوشی تجلیل نمایند. مردم داخل شهر و باشندگان حومۀ آن در قدوم محمل امیر و سوار کاران وی گل و شاخه های انار می ریختند. شهزاده اکبر خان به من [جوسیا هرلان یا "فیتز جرول"]، سردار سلطان جان و امین الله خان وظیفه سپرده بود تا ترتیبات عساکر، رسم گذشت بزرگ و ضیافت بزرگ شبانه را همراه با آتش بازی رویدست گیریم. تمام پلانها به آرامی عملی گردید. پادشاه نسبت به وزیر اکبر خان، سلطان جان و من نهایت مهربان بود. ما همه بعد از مراسم بطرف صالون بزرگ تعمیر باغ سراج رفتیم، تعمیر با نشانهای پادشاه و بیرقهای اقوام مختلف شرق و جنوب کشور مزین شده بود که همه زیر بیرق برافراشته شدۀ ملی در اهتزاز بودند. همانطوریکه هر وزیر سلطنت طبق معمول به جا های تعیین شدۀ خود نشستند ما هم به جا های معین خود نشستیم. بعد از تلاوت چند آیت از قرآن مقدس امیر دوست محمد خان با صدای بلند مجلس را مخاطب قرار داده گفت:
"وزیر اکبر خان، سردار سلطان احمد خان، سردار فیتز جرول صاحب، جناب امین الله خان لوگری و سائر برجستگان و بزرگان اقوام کشور! همانگونه که همه میدانند بعد از دست دادن پایتخت زمستانی ما، پشاور دوست داشتنی، جلال آباد زیبای ما به پایتخت زمستانی دلپسند کشور و برای اکثریت مردم در کابل به ملجای زمستانی شان مبدل گشته است. بنابرین میخواهم به آگاهی همه برسانم که هدف بازدید من از جلال آباد تنها و تنها جنبۀ تبدیل هوا از برفها و هوای یخبندان کابل دارد. در مقطع کنونی ما باید از خداوند لایزال مشکور باشیم که درین دوران آشوب و خونریزی بزرگ بازهم پناه گاه و ملجای تابستانی و زمستانی داریم. ما باید مشکور آن باشیم که بعد از سه سال جنگ با خارجی ها و خونریزی های شدید اینک صاحب صلح استیم. دین، آئین و استقلال ما، حرمت و حیثیت ما، ارزش های افغانولی ما با سربلندی و پایداری در برابر چشمان ما ایستاده اند. اجازه دهید تا از فرزند عزیز و گرانقدرم وزیر محمد اکبر خان تشکر کنم که زندگی و خانوادۀ خود را برای ملت افغان و برای استقلال و وقار آن در خطر قرار د اد، بدون اینکه بالای نوامیس باستانی، ناموس ما، عزت نفس، عدالت، عشق و محبت نسبت به مهین خویش معامله کند، جانبازانه رزمید. افتخار دارم که حتی دشمنانش وی را بخاطر بهترین نمونۀ افغانولی احترام می کنند. در بین شما اشخاص برجستۀ دیگر اند که قهرمانان ملی برای ملت افغان اند. تشکر از خدماتیکه همۀ تان به ملت خویش انجام دادید، تشکر از آنچه که بزرگترین خوشی را نصیب من میگرداند و در سرزمینم با قدر و عزت پذیرائی می شوم، در هر نقطۀ این سرزمین مقدس که میروم ملت افغان است که محبت شانرا نسبت به من نشان می دهد."»
جوسیا در ادامه می نویسد: «با این گفتار مؤجز امیر به پا ایستاد، ما همه نیز به پا ایستادیم و با گفتن شب به خیر خداحافظی کردیم. بعد از اینکه سائر مهمانان مرخص شدند، امیر یک دستۀ کوچک ما را به صالون خاص و کلان دعوت کرد. بعد از صرف میوه جات و شربتها امیر بطور مؤجز پلانهای آیندۀ خویش را برای افغانستان مورد بحث قرار داد. امیر به تکرار گفت که اولین بخش پروگرام وی استحکام افغانستان از طریق وحدت و یک پارچگی و انحلال فئودال سالاری ها مانند کندهار، هرات، مزارشریف و غیره است. امیر تأکید کرد که پافشاری اسبق وی روی الحاق پشاور منجر به عامل عمدۀ جنگ خانمان برانداز افغان - انگلیس گردید. وی گفت که قویا باور دارد که در مقطع کنونی علی الرغم انحلال امپرتوری سیکهـ و اعلامیه انگلیس دال بر الحاق سند و پنجاب منحیث بخش های امپرتوری هند برتانوی، وارد شدن به جنگ دیگر با انگلیس ها شاید منجر به جنگ های دوامدار و تضعیف بیشتر افغانستان و خدای نکرده منجر به ازهم پاشیدگی افغانستان خواهد شد. متقابلاً وزیر اکبرخان هم منحیث صدراعظم موافقت خود را با سیاست خارجی " امیر کبیر" نشان داده و اضافه کردند که بعد از تکمیل کردن اولین مرحلۀ پلان یعنی تأسیس یک افغانستان نیرومند، کشور قادر به دفاع از خود در برابر همسایگان خواهد بود و در مرحلۀ دوم از طریق مذاکرات سیاسی و دیپلوماتیک با برتانیه در فرصت ممکنه به توافق خواهد رسید تا سرزمینهای تأریخی اشغال شده را تحت شرایط مناسب دوباره استرداد نماید. بعد از اینکه امیر گفت "البته که بلی، چرا نه" همه سر های شان را به علامت تصدیق تکان دادند.»
«به روز سوم اقامت در جلال آباد شهزاده اکبر خان دچار تب تکان دهندۀ ملاریا نوبتی خود شد. اکبرخان و اطرافیانش به اجازۀ پدر سفر خویش را عاجل بطر ف کابل آغاز کردند. امیر خواست که تمام اعضای خانوادۀ سلطنتی به معیت وی رهسپار کابل شوند. شهزاده اکبر خان تأکید کرد که ضرورت به بازگشت امیر و خانوادۀ سلطنتی نیست که سفر خود را کوتاه کرده و هوای معطر جلال آباد را رها نمایند. در مسیر راه در لغمان، درجۀ تب ملاریای چهار روزۀ وی آهسته آهسته پائین آمد.»
جوسیا در ادامه می نویسد: «به تأریخ 29 دسمبر سا ل 1846 م یک طبیب هندی ناگهان بدون اطلاع قبلی به کمپ ما رسید. وی گفت که یک پیغام رسان امیر به وی گفت که خود را زود تر به کمپ شهزاده اکبر خان رسانده و خدمت طبی خود را عرضه کند....... هر کدام ما در کمپ، رسیدن طبیب هندی را خیر مقدم گفتیم. در نیمۀ شب طبیب نامبرده به "بی بی جان" (خانم اول اکبر خان که از شوهرش دلسوزانه در سفرهایش مراقبت میکرد) و دو نوکر دیگر گفته بود که آنها باید اتاق را ترک کنند تا به مریض یکتعداد تابلیت بخاطر کاهش تب وی بدهد و آرام بخوابد. سردار سلطان جان و من تأکید کردیم که میخواهیم همراه وی بمانیم، ولی شهزاده بما گفت که چنین خرده گیری را بخاطر هیچ چیز نه کنید و شما هم بخواب نیاز دارید. اکبرخان مثل همیشه با احتیاط بود و به نیکی دیگران باور داشت. بنابرین ما اتاق را ترک کردیم و بخاطر خوابیدن به اتاق های خود رفتیم.»
«در اولین لحظات صبح بود که شیون و گریۀ جیغ آسای بی بی جان همه را از خواب بیدار ساخت، "وزیر من مُرد، قهرما ن من مُرد، شوهرعزیزم مُرد! آه خدایا مرا هم بگیر، بگذار با وی یکجا بمیرم. آه خدایا، چرا زندگی کنم؟" بی بی جان برای چندین ساعت متواتر در پهلوی جسد شهزاده که در بستر خواب به آرامش ابدی خزیده بود، گریه کرد؛ روی زیبای شهزاده ساکت بود، لبان سرخش کبود شده بودند و چشمان آبی تیره و کلانش به سقف اتاق دوخته شده بودند. سردار سلطان جان بطرف شهزاده خم شد و با کف دستش چشمان بزرگترین قهرمان تأریخ افغانستان را بسته کرد و چند آیت قرآن را خواند.»
جوسیا می نویسد: «درد سهمگین را در اعماق قلبم احساس کردم زیرا برادر عزیزم را از دست داده بودم. با وجودیکه مانند سائر مردان افغان گریه را خوش ندارم، ولی نه می توانستم جلو اشکهایم را بگیرم که بی اختیار روی گونه هایم می ریخت و آنرا با گوشۀ پتویم پاک نمایم. هر کسیکه به دَور بستر شهزاده نزدیک می شد یا گریۀ هق هق سر میداد و یا درخموشی اشک روی گونه هایش می چکید. بعد از شنیدن و معاینۀ بدن شخ و راست شهزاده، من وسلطان جان بلادرنگ پرسیدیم که طبیب هندی کجاست. نوکران جواب دادند که سر و کلۀ موصوف نه در خانه و نه در باغ دیده میشود. عساکر بیرون کمپ نیز بعد از تفحص و جست و جو در حویلی و باغهای مجاور گزارش دادند که طبیب هندی را در هیچ جای پیدا نکرده اند. من به معیت یک گروه محافظ نیرومند و یک تولی سواره نظا م بطرف جلال آباد رفتم، این همان راهی بود که به تصور من طبیب هندی محتملا گرفته باشد. ولی زمانیکه به جلال آباد رسیدم، امیر را قبل از قبل از مرگ فرزندش مطلع ساخته بودند. امیر با روی دراز خاکستری رنگش، طبق تعارف و مهربانی همیشگی با صدای مرتعش و چشمان نمناک مرا به حضور خویش پذیرفت و آهسته در گوشم گفت "بلی، از مرگ فرزندم خبر شدم" ؛ از من پرسید که چگونه و چه واقع شد. برایش گفتم که شهزاده از تب ملاریای خویش رو به بهبود نهاده بود که طبیب هندی از کابل رسید و گفت که بالاثر امرامیر به اینجا فرستاده شده است. ما به حرفش باور کردیم و همان شب اکبر خان را با وی رها کردیم، ولی فردا از مرگ اکبر خان خبر شدیم و دیدیم که طبیب فرار کرده است. به باور ما طبیب هندی به اکبر خان گولی زهر آلود داده، و بدینگونه او را به قتل رسانده و خودش در تاریکی همانشب فرار کرده است.»
جوسیا می افزاید: «امیر دوست محمد خان صدایش را با اضطراب شدید بلند کرده گفت، "آه خدایا چه مصیبتی! نه! واضح است که من نه از اینجا و نه از کابل کدام طبیب را فرستاده ام! چطور خودت، رفقایش و برادرانش بالای طبیب ناشناخته اعتماد می کنید و در نیمه شب او را با طبیب ناشناخته رها کردید؟ شک نیست که این طبیب او را زهر داده و آنچه را خودت گفتی بدون تردید او را بوسیلۀ زهر به قتل رسانده است. شک نیست که برتانوی ها سرانجام انتقام قتل سر ویلیم، سر الکسندر و نابودی لشکر را با استخدام و تطمیع این طبیب گرفتند. میدانستم، میدانستم، حالا بگو درباره اش چه کرده میتوانم؟"
جوسیا ادامه رویداد را چنین شرح میدهد: «همه اندوهگینانه سرهای شان را پائین گرفته و ساکت بودند. شیون زنان خانوادۀ سلطنتی از دور شنیده می شد. امیر به نواب جبار خان امر کرد که تابوت شهزاده را بالای توپ ثقیل و کلان برتانوی که مبارزین طی حرب بدست آورده بودند بگذارد، روی تابوت به وسیلۀ بیرق سلطنتی پوشانیده شود و توپ به وسیلۀ فیل کش شود. تابوت شهزاده به وسیلۀ سائر بیرق هایی که شهزاده در جنگ افراشته بود، پوشیده شد و روی آن بیرق ملی به رنگ های آبی و سیاه پوشانده شد، بیرق ملی لبه های سرخ و سبز رنگ داشت و در بین آن شکل کلان هلال ماه به نظر میرسید که در اطراف آن با حروف عربی "الله اکبر" بشکل مقوس نوشته شده بود. کاروا ن سوگوار از طریق راه های تند و ناهمواره جانب مزارشریف حرکت کرد زیرا وزیر اکبر خان طبق وصیت آخرینش تقاضا کرده بود تا جسد وی را در جوار مسجد خلیفۀ اسلام (حضرت علی کرم الله وجه) در شمال در آنسوی هندوکش بخاک بسپارند.»
جوسیا بقیه رویداد را چنین بیان میکند: «شهزاده اکبر خان از لحاظ سمبولیکی در واقع بعد از مرگش میخواست به ملتش بگوید که وی خواهان متحد ساختن شمال و جنوب به مثابۀ یک ملت واحد و غیر قابل انقسام است. کاروان ما از طریق کابل سفر کرد، در کوی و برزن و سرک های کابل زنان و کودکان شیون کنان با چشمان پر از اشک پنج قطاره ایستاد بودند. جمعیت تشیع جنازه در یونیفورم گارد سلطنتی بود. عقب جنازه باند موسیقی نظامی دهل های سنگین شانرا مانند زنگ شیون در فواصل متقاطع در میان کاروان طویل جمعیت تشیع جنازه سهمگینانه به صدا در میآوردند. به مجردیکه به مزارشریف رسیدم گنبد لاجوردین مسجد آبی زیر اولین طلیعۀ بامدادی از فواصل دور درخشید. کاروان با گامهای سریع به حرکتش ادامه داده و جنازه را به واپسین سرمنزل مقصودش زیر صدای سهمگین دهل ها نزدیک و نزدیکتر میساخت. جنازه را کاکاهای شهزاده مانند عبدالجبار خان، سردار سلطان محمدخان و کاکازاده اش سردار سلطان احمدخان و برادرانش افضل خان، شیرعلیخان و من بر شانه بلند کردیم. اشخاص برجستۀ دیگر شهر هر کدام سعی میکردند تا خود را به تابوت جنازۀ شهزاده نزدیک ساخته تا آنرا به شانه بردارند و یا حد اقل آنرا لمس کنند.
جنازۀ قهرمان افغان را با تشریفات رسمی حمل میکردیم، به مجردیکه پا های ما بر زمین مرمرین این زیارتگاه خورد صدها و صدها کبوتر سفید بر فراز قبر حفر شدۀ شهزادۀ افغان به پرواز در آمدند. با ایستادن در برابر مسجد آبی، دیوارهای بلند و رنگارنگ آن چشمان هر بیننده را با کاشی کاری های آبی و با آذین بندیهای نهایت پیچیده و مغلق خویش خیره میسازد؛ اشکال انتزاعی هندسی در کاشی کاری های سبک هنر اسلامی نمایانگر یک تناظری است که راه خود را از بین یک تناظرفائق می گشاید؛ این اشکال با زبان گنگ و ساکت خویش سخنور از جسم فنا پذیر انسان و روح بیکران فناناپذیر وی اند. روی یکی از موزائ یک ها نوشته شده است: "هیچ کسی بر کسی غالب نیست مگر الله". شهزادۀ افغان با انتخاب محل تدفین خویش با ملت خود برای ملت واحد افغان حرف میزد، با انتخاب این محل میخواست سمبول بزرگ جدائی یعنی کوه های هندوکش را از مسیر راهش بردارد و ملت را بیشتر از پیش با هم متحد سازد. تا آنجائی که من شهزادۀ افغان را خوبترو بهتر می شناختم، به باورم وی در بارۀ وحدت جهان بشریت هم در حیات خود حرف میزد و اینک در ممات خود آنرا به اثبات رسانید؛ آن بشریتی که در حیات و ممات با ارزش های جهانی آزادی، عدالت و شفقت با هم متحد میگردد.» (برگرفته از کتاب "شهزاده افغان و من"، نویسنده پوهاند داکتر بشیر احمد زکریا، چاپ مطبعه دانش، کابل، 2014 مطابق 1393ش، صفحه 253 تا 262)
××××
از متن بالا که چشم دید جوسیا هرلان (جنرال فیتز جرال) شخص مقرب دربار امیر دوست محمد خان بود، دو نکته مهم تاریخی وضاحت می یابد
ــ یک: وزیر محمد اکبر خان غازی نظر پدر خود را مبنی براینکه اولین بخش پروگرام وی استحکام افغانستان از طریق وحدت و یک پارچگی و انحلال فئودال سالاری ها مانند کندهار، هرات، مزارشریف و غیره است، تائید و با آن موافقت کرد. چنانکه امیر تأکید کرد که پافشاری اسبق وی روی الحاق پشاور منجر به عامل عمدۀ جنگ خانمان برانداز افغان - انگلیس گردید. وی گفت که قویا باور دارد که در مقطع کنونی علی الرغم انحلال امپرتوری سیکهـ و اعلامیه انگلیس دال بر الحاق سند و پنجاب منحیث بخش های امپرتوری هند برتانوی، وارد شدن به جنگ دیگر با انگلیس ها شاید منجر به جنگ های دوامدار و تضعیف بیشتر افغانستان و خدای نکرده منجر به ازهم پاشیدگی افغانستان خواهد شد. متقابلتاً وزیر اکبرخان هم منحیث صدراعظم موافقت خود را با سیاست خارجی پدر خود نشان داد و اضافه کرد که بعد از تکمیل کردن اولین مرحلۀ پلان یعنی تأسیس یک افغانستان نیرومند، کشور قادر به دفاع از خود در برابر همسایگان خواهد بود و در مرحلۀ دوم از طریق مذاکرات سیاسی و دیپلوماتیک با برتانیه در فرصت ممکنه به توافق خواهد رسید تا سرزمینهای تأریخی اشغال شده را تحت شرایط مناسب دوباره استرداد نماید.
ــ دو: ادعای بعضی ها که گویا مسمومیت وزیر محمد اکبر کار پدرش بوده باشد، با شرح فوق از اساس رد میگردد و عاری از حقیقت پنداشته میشود، زیرا هیچ اختلاف نظر جدی بین پدر و پسر وجود نداشت که پدری در صدد نابودی فرزند نامدار، شجاع و محبوب مردمش را با کارنامه قهرمانانه اش بیفتد و آنهم بوسیلۀ یک طبیب گمنام مسموم سازد. امیر دوست محمد خان پس از شنیدن مرگ پسرش به وضاحت بیان کرد: که من نه از اینجا و نه از کابل کدام طبیب را فرستاده ام! و خطاب به جوسیا گفت که: چطور خودت، رفقایش و برادرانش بالای طبیب ناشناخته اعتماد می کنید و در نیمه شب او را با طبیب ناشناخته رها کردید؟ شک نیست که این طبیب او را بوسیلۀ زهر به قتل رسانده است. شک نیست که برتانوی ها سرانجام انتقام قتل سر ویلیم، سر الکسندر و نابودی لشکر را با استخدام و تطمیع این طبیب گرفتند. (پایان)
عبدالباري جهاني 22 فبروری 2020 (افغان جرمن آنلاین)
درباره چگونگي مسمومیت وزیر محمد اکبرخان غازی
مضمون تاریخي ۲۰ فبروري سال جاري، به قلم محترم ډاکټرصاحب سیدعبدالله کاظم، در باره مسله مسمومیت
وزیر محمد اکبر خان، توجه ام را جلب نمود. ډاکټر صاحب، به حواله افغانستان درمسیرتاریخ از زنده یاد میرغلام
محمد غبار و بعداً به استناد کتاب ډاکټر بشیر احمد زکریا، تحت عنوان شهزاده افغان و من اولین امریکایي در
افغانستان، به این نتیجه میرسد که گویا وزیر اکبرخان توسط طبیب مسموم شده اند و مرحوم غبار به یقین اغلب
معتقد است که وزیر اکبر خان به تحریک پدر خود امیردوست محمد خان مسموم و به قتل رسیده است. مرحوم
غبار، برای اثبات ادعای خود، البته هیچ دلیل و مدرکی در دست ندارند؛ ازین لحاظ، ما آنرا نظر شخصي یک
مورخ میپنداریم. و اما درباره کتاب ډاکټر بشیر احمد زکریا باید گفت که بنده هفت سال قبل، درهمین پورتال، به
جوسیا هرلان، لومړنی امریکایی په افغانستان کي لمړی برخه جوسیا « تاریخ ۳ مارچ ۲۰۱۳ مضموني را تحت عنوان
به نشر سپردم و اولین افغان بودم که جوسیا هرلان را نسبت ا » هرلان، لومړنی امریکایی په افغانستان کي دوهم برخه
مفصل معرفي نمودم. تصادفا که بخش بزرگ مضمون ډاکټر صاحب عبدالله کاظم به استناد کتاب ډاکټر زکریا
نگاشته شده است. بنده با احترام تمام مینگارم که ډاکټرصاحب کاظم باید متوجه م أخذ استناد خود میشدند و بعد از
آن متقبل مسوولیت ادعای مسموم شدن اکبرخان میگردیدند.
نوشته ډاکټرصاحب کاظم متکي بر ناول تاریخي ډاکټر بشیر احمد زکریا میباشد، که به عقیده بنده از اصول ناول
نویسي تاریخی عدول نموده اند. زیرا ناول های تاریخي به شکل داستان تحریر می یابد ولې واقعات را قسم کما هو
میآورند. تا باعث گمراهي مطالعه کنندگان نشود. ډاکټر صاحب زکریا وفات وزیر اکبرخان را درسال ۱۸۴۶ ذکر
مینمایند و جنرال یا ډاکټر امریکائي جوسیا هرلان را به بستر مرگ او به گریه وا میدارد. در حالیکه جوسیا هارلان
سالها قبل، که بعداً ذکر خواهیم نمود، از افغانستان خارج شده بود. خواننده این متن)با معذرت تمام که مطلبم
ډاکټرصاحب کاظم نیست( که با شخصیت و فعالیت های جوسیا هرلان آشنایی کامل نداشه باشد متن مرحوم غبار و
ناول ډاکټر زکریا را با هم تلفیق داده به بیراهه میرود. ډاکټر صاحب زکریا باید حین تحریر نمودن ناول تاریخي
خود به این نکته توجه مبذول میداشت و فکر خواننده های مضمون خود را مینمود. ډاکټر صاحب کاظم به استناد
ناول تاریخي ډاکټر زکریا، از قول هارلان، مینویسند:
به تاریخ ۲۹ ډسمبر سال ۱۸۴۶ یک طبیب ناگهاني بدون اطلاع قبلي به کمپ ما رسید. وی گفت که یک پیغام «
رسان امیر به وی گفت که خود را زودتر به کمپ شهزاده اکبرخان رسانیده و خدمت طبي خود را عرضه کند...
هر کدام ما درکمپ، رسیدن طبیب هندي را خیر مقدم گفتیم. در نیمه شب طبیب نامبرده به بي بي جان)خانم اول
اکبرخان که از شوهرش دلسوزانه در سفر هایش مراقبت میکرد( و دو نوکر دیگر گفته بود که آنها باید اتاق را
»... ترک کنند تا به مریض یکتعداد تابلیت بخاطر کاهش تب وی بدهد
وزیرمن « ، در اولین لحظات صبح بود که شیون وگریه چیغ آسای بی بی جان همه را ازخواب بیدار ساخت «
»... مُرد، قهرمان من مُ رد، شوهر عزیز من مُرد
درد سهمگین را در اعماق قلبم احساس کردم زیرا برادر عزیزم را از دست دا ده بودم. با « : جوسیا مینویسد
وجودیکه مانند سایر مردان افغان گریه را خوش ندارم، ولي نه مي توانستم جلو اشکهایم را بگیرم که بی اختیار
روی گونه هایم می ریخت و آنرا به گوشه پتویم پاک نمایم. هر کسیکه به دور بستر شهزاده نزدیک می شد یا گریه
»... هق هق سرمیداد و یا در خموشی اشک روی گونه هاش می چکید
جوسیا هارلان ۱۹ اکتوبر سال ۱۸۳۹ از کابل خارج شده و تا اخیر عمر خود، که اکتوبر ۱۸۷۱ است، به
افغانستان و یا منطقه برنگشته اند.
جوسیا هرلان در خاطرات خود، که اکثراً به اثر یک آتش سوزي در خانه خود در فلادلفیای ایالت پینسلوانیا و
بعضا به اثر بې اعتنایي اعضای خانواده ازبین برده شده، در باره روز های اخیریکه با امیر دوست محمد خان
همراه بوده مینویسد که امیر برای مقابله با قوای مهاجم هند برټانوي آمادگي گرفته بود که ناگهان از خیانت بعضی
سران قوم و بخصوص خان شیرین خان قزلباش آگاه شد، و از ترس اینکه مبادا به دست قواوی انگلیس گرفتار
د پاڼو شمیره: له 2 تر 2
maqalat@afghan-german.de افغان جرمن آنلاین په درنښت تاسو همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ
یادونه: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ
شود، به صورت عاجل به طرف شمال فرار نمود. هارلان مینویسد که خود را در کابل به افسر انگلیس به نام
ریچارډ کینیډي، به حیث سپه سالار امیردوست محمد خان، معرفي نمودم و او زمینه ملاقاتم را با مکناټن فراهم
ساخت. جوسیا هرلان در خاطرات خود مکناټن را یک آدم خورد قامت از خود راضي تصویر مینماید و از
شخصیت او چندان خوشش نمی آید. ولی مینویسد که باز هم به خاطر جلوگیری از خونریزی های بیجا حاضر شد
تا با مقامات رژیم سابقه و خوانین قبایل تماس بگیرد. مکناټن این پېشنهاد جوسیا هرلان را میپذیرد و هرلان هم
بردارزاده امیر دوست محمدخان، نواب محمد زمان خان را، که در جلال آباد مخفي بود، و در قبایل غلجي نفوذ
فراوان داشت، برای مذاکره با انگلیس ها حاضر میسازد. نواب به انگلیس ها وعده میسپارد که میتواند از شورش
ها و حملات غلجایي ها جلوگیری نماید و انگلیس ها هم پېشنهادات او را قبول میکنند. در اول از نواب استقبال
خوب مینمایند ولی بعد اً او را در منزل خود نظر بند میسازند. ضمن ا مامورین شاه شجاع خانه هارلان را اشغال
نموده و یک افسر بریټانوي بنام ډاکټر اټکینسن اسپ هارلان را سوار شده بود. هارلان این توهین را متقبل شده
نمیتوانست و بعد از اینکه البسه و سامان مامورین شاه شجاع را بیرون انداخته و اټکینسن را از اسپ به زیر
انداخته بود با کابل خداحافظي نمود و تا اخیر عمر خود برنگشت. هارلان حتی کتاب های که بسیار دوست میداشت
۵۴- و البسه ضروري خود را هم در همان خانه گذاشت. ماسینټایر ص ص ۲۴۸
در این صورت هارلان وفات وزیر اکبرخان را، که در سال ۱۸۴۶ واقع شده، به هیچ وجه شاهد بوده نمیتوانست.
تفصیل زیاد را به خاطری ضیاع وقت میدانم که بنده، قسمیکه ذکر نموده ام، تقریبا هفت سال قبل در زمینه
مضمون نسبتا مفصل تری تحریر نموده بودم و فعلاً در آرشیف همین پورتال وزین وجود دارد.
در حالیکه از وجود و شخصیت و اهمیت نسبي هارلان انکار کرده نمیتوانیم، زیرا در متون تاریخي به آن اشاره
شده، ولی احتمال دارد که هارلان اهمیت خود را از حد بیشتر جلوه داده باشد. در یکي از کتبیکه در باره سوانح و
عجب اینست که او هیچوقت در امریکا شخص مهمی نبوده است و « یاداشتهای هارلان تحریر یافته میخوانیم که
حتی در زاداگاه خود ایالت پینسیلوانیا او را نمیشناختند. مگر در آسیای مرکزي شهرتی بهم رساند و در کتب
راس ص ۸ »... تواریخ پنجاب و افغانستان ذکر او میشود
شاید هم هارلان در سوانح عمري خود اهمیت خود را بیشتر نشان داده باشد و در بعض موارد مبالغه کرده باشد.
اگر از چنین اهمیتي که هارلان ادعا میکند برخوردار میبود حتم ا در واقعات شاه شجاع، سراج التواریخ، بالاحصار
کابل و پیش آمد های تاریخي آن، اثر احمدعلي کهزاد، افغانستان در مسیرتاریخ و... از هارلان و کارنامه های او
یاد آوری میشد. هارلان به عمر ۲۶ سالگي از خدمت عسکري کمپني هند شرقي استعفی داده و در همان سال سراغ
شاه شجاع را ، که در لودهیانه، تحت حمایه انگلیس زندگي بسر میبرد، میگیرد و به او پېشنهاد میکند که به کابل
خواهد رفت و از طرفداران شاه شجاع یک قوه را تشکیل خواهد کرد. آنرا آماده قیام به نفع شاه خواهند نمود، واپس
به لودیانه خواهد آمد و در پهلوی شاه شجاع به کابل حمله خواهد برد او او را پادشاه خواهد کرد. شاه شجاع از او
میپرسد که در بدل این خدمت از شاه چه توقع دارد؟ هارلان با جرأت تمام جواب میدهد که قدرت. خودت پادشاه
میشوي و من وزیر میشوم. ماسینټایر ص ۳۱
آیا ممکن است که شاه با تجربه، با لمس نمودن و دیدن همه فراز و نشیب زمان، از یک جوان امریکایي، در مجلس
و دیدار اول، چنان متاثر شود و به او، در چنین مسله حساس و حیاتي، اعتماد کامل نماید و با او حاضر به
همکاري و حمایه شود؟ و آیا امکان دار که شاه شجاع چنین یک شخصی را به طور کلي فراموش نموده و در
خاطرات خود، واقعات شاه شجاع، نامی ازو را بر زبان نیاورد؟
جوسیا هارلان، متولد ۱۷۹۹ ، به عمر ۲۰ سالگي یا کمې بېش ازان از امریکا به هند سفر نموده، وارد خدمت
عسکري هند برټانوي میشود. در ۲۶ سالگي از خدمت عسکري استعفا داده و درلودیانه با شاه شجاع ملاقات
مینماید. در حالیکه به یکي از لسان های شرقي بلدیت نداشته عازم چنین سفر بُرماجرا میشود که حتی، در چنین
شرایط غیرمصوون، برای یک افغان هم مشکل مینماید. در کابل با نواب جبارخان، برادر امیر دوست محمد خان
میبیند. بعد از آن به لاهور رفته وارد خدمت رنجیټ سینگه میشود و بالنوبه والي چندین ولایت میشود. بعد از تقریبا
هفت سال از رنجیټ سینگه رنجیده و از لاهور به طرف کابل میگریزد. در کابل سپه سالار قوای دوست محمدخان
میشود. تا امیردوست محمدخان ازمقابل لشکر هند برټانوي به شمال و بعداً به بخارا پناه میبرد. جوسیا هارلان در
لابلای خاطرات خود ادعا میکند که شاه شجاع به او به اندازه لطف مینمود که به او لقب انیس الدوله یا نزدیکترین
دوست شاه اعطا نموده بود. راس ص ۱۴۴
خلص کلام، جوسیا هارلان یک شخصیتی است که به معمی میماند. مطالعه درباره زندگي و کارنامه های او به
عوض جواب ها سوالها را ایجاد میکند.
مأخذ
1: Macintire, Ben. The Man who would be King. U.S.A First paperback edition 2005.
2: Ross, Frank E. Central Asia. Personal narrative of General Josiah Harlan.
London. 1939__
سیدعبدالله کاظم 22 فبروری 2020
دوست عزیز و گرامی جناب جهانی صاحب
تشکر از نوشته توضیحیه شما پیرامون چگونگی مسمومیت وزیر محمد اکبر خان غازی. متأسفانه مقاله چند سال قبل شما را در این مورد نخوانده ام، ورنه از ان استفاده میکردم. یگانه متنی که از قول جوسیا هرلان در کتاب داکتر صاحب زکریا ابراز گردیده و شرح حال را جوسیا هرلان به حیث شاهد عینی و حضوری بیان کرده بود و تا حدی هم منطقاً قرین به واقعیت جلوه میکرد، توجه مرا جلب کرد و متن را بر گرفته از آن کتاب عیناً اقتباس نمودم. لذا اگر کمی و کاستی در محتوای آن متن به نظر شما وجود دارد، متوجه اینجانب نبوده، بلکه بر میگردد به نویسنده کتاب.
بهرحال داکتر صاحب زکریا در مقدمه کتاب خود "شهزاده افغان و من" می نویسند: «مزید بر آن در این ناول نه تنها نوشته های تاریخی نویسنده های افغان، کشمیری، پاکستانی و هندی، بلکه داستان ها و افسانه های شفاهی منوط به این شهزاده افغان که در بین خانواده های افغان شایع اند بازتاب داده شده اند.» داکتر زکریا در مورد نوشته های جوسیا هرلان می نگارند: «از همه جالب تر اینکه سیاح دل به دریا زن امریکائی از ایالت پنسلوانیای امریکا بنام جوسیا هرلان نیز کتابی از خود بجا گذاشته است که مشاهدات عینی قابل اعتماد را ارائه میکند. این یادداشتها بوسیلۀ یک نویسنده بنام "بن مکنتایر" ترتیب و طی یک کتاب به نشر رسیده است.»
اینکه جوسیا هرلان بر طبق فرموده شما قبل از حادثه مسمومیت وزیر محمد اکبر خان افغانستان را ترک کرده و حاضر و شاهد حادثه نبوده است، یک نکته مهم است و اما این سؤال مطرح میشود که در یادداشتهای او چگونه این موضوع حتی با ذکر جزئیات بیان گردیده است؟ لذا ایجاب منماید تا در زمینه تدقیق بیشتر صورت گیرد.
اینجانب به این باور است، همانطوریکه جرقه از برخورد دو جریان بار می آید، در مسائل مهمه تفاوت نظر ها میتواند جرقه های حقیقت یابی را به وجود آورند. اگر اشاره مختصر من در زمینه نمی بود و جناب جمیلی صاحب نقل قول از مرحوم غبار نمیکرد و اینجانب به استناد شرح جوسیا هرلان شرحی در زمینه ارائه نمیکرد و شما در موضوع روشنی بیشتر نمی انداختید، این موضوع مهم تاریخی همچنان در قالب اسطوره باقی می ماند. از شما بدینوسیله ابراز امتنان میکنم و خوشحال میشوم تا دیگر محققان تاریخ کشور در زمینه تحقیق مزید نموده بطور مستندابراز نظر بفرمایند.
به صحت و سلامت باشید با ارادت
Top of Form