(مرحوم مغفور استاد عبدالرشید بینش)
بحکم آیۀ مبارکه:«هرنفسی ذایقۀ مرگ را چشیدنی است!»
با تأسف شمعی دیگر از محفل هنردوستان و فرهنگیان ما دراین دیار هجرت خاموش شد.
استاد عبدالرشید بینش ـ یک تن از نخبگان فرهنگی و اجتماعی افغان در شمال کالیفورنیا و یک شخصیت سرشناس که شهرت نیک و سجایای عالی او در همه جا ورد زبان حلقه های وسیع دوستانش در داخل و خارج کشور بود، پس از قریب یک قرن زندگی پر از نشیب و فراز بساعت 3:30 بعد از ظهر روز 22 جولای 2017 (اول اسد 1396ش) به اثر مریضی که از مدتی عاید حال شان بود، داعی اجل را لبیک گفت و به رحمت حق پیوست. (انالله و انا الیه راجعون)
از خاطر دلها نرود یاد تو هرگز
ای آنکه به نیکی همه جا ورد زبانی!
نگاهی به زندگینامۀ مرحوم بینش و تاریخ تولد او میرساند که: مقارن با اعلام استقلال افغانستان بوسیلۀ شاه امان الله غازی (بتاریخ 28 اسد 1298ش) دریک خانواده صاحب قلم و متدین منسوب به میرزا عبدالقیوم خان مسکونۀ گذر "سردار جانخان" شهر قدیم کابل پسری بدنیا آمد که نامش را عبدالرشید گذاشتند. این نوزاد هرچه پا به سن میگذاشت، حوادث روزگار او را با نشیب و فراز های زیاد مواجه میکرد. سرگذشت زندگانی قریب یک قرن او شباهت به یک داستانی دارد که آغازش مملو از یأس و غم و اندوه و اما دنبالۀ آن امید بخش و پراز دست آوردها بود که دراثر تلاش و سعی مداوم و پشتکار جدی این مرد در طول زندگی چهره تبدیل کرد. هرمرحلۀ زندگی عبدالرشید که بعد ها تخلص "بینش" را برای خود اختیار کرد و در سالهای اخیر عمر دربین دوستان با لقب "استاد" شهرت یافت و مورد احترام و اکرام پیر و جوان قرار گرفت، از خود خصوصیاتی دارد که نه تنها به حیث یک ارادتمند و دوست دیرینۀ او، بلکه به نمایندگی از همه اعضای انجمن سالمندان افغان در بی ایریا میکوشم به پاس محبت های همیشگی و مکارم عالی این شخصیت وارسته و با فضیلت که یکی از بنیان گذاران این انجمن بود، این نوشته مختصر را بیاد او بنویسم و خدمت دوستان آن مرحوم تقدیم دارم:
اگر چه تاریخ تولد مرحوم استاد عبدالرشید بینش در رسمیات بروز 21 سپتمبر 1921میلادی مطابق به 31 سنبله 1300شمسی درج گردیده است، اما مرحومی درآغاز رسالۀ "سوانح عمری" خود که در 28 صفحه بقلم زیبای خودش بتاریخ 25 اپریل 2002 نوشته شده است، در زمینه شرحی دارد به این عبارت: «مادر خدا بیامرزم بمن میگفت که تو زمانی به دنیا آمدی که اعلیحضرت امان الله شاه ـ پادشاه آزادیخواه افغانستان اولین سالگرد جشن استقلال وطن را در خطۀ زیبای پغمان تجلیل میکرد. به این حساب من به سن 83 سالگی پا گذاشته ام[یعنی در همان سال 2002م که سوانح عمری نوشته شده است]. متأسفانه در آن زمان تذکره تولد در کشور افغانستان وجود نداشت و اغلب خانواده ها تولد فرزندان شان را یا در حاشیه قرآن مجید یادداشت میکردند و یا در حافظه شان می سپردند.» اما استاد بینش متعاقباً دراین ارتباط می افزاید: «شش سال داشتم که مرا به مکتب بردند و هنوز صنف چهارم ابتدائی بودم که در افغانستان انقلاب رخ داد و مردم شمالی نزدیک کابل که کوهدامن و کوهستان زمین یاد می شوند، به سرکردگی و رهبری حبیب الله کلکانی که بنام "بچه سقو" معروف بود، به تحریک و پشتیبانی انگلیسان حمله کردند و هنوز داخل کابل نشده بودند که امان الله شاه بخاطریکه مردم زیاد تلف نشده باشند، کابل را ترک گفت و بسوی قندهار فرار نمود.»
از آنجائیکه اغتشاش سقوی و اشغال کابل بتاریخ 28 جدی 1307ش (17 جنوری 1929م) صورت گرفت، باید موصوف در آنوقت ده ساله بوده باشد و با این اساس تاریخ اصلی تولد مرحوم بینش مقارن به اواسط سال 1919 م میرسد که اوهنگام وفات 98 سال عمرداشته است.
درآغاز دورۀ سقوی که دروازه همه مکاتب به روی شاگردان بسته شد، میرزا عبدالقیوم خان پدرعبدالرشید که شخص باتجربه در امور حسابی و دفتر داری بود، به مقام مستوفیت ولایت کابل ارتقا یافت. اما پس از سقوط این دورۀ قهقرائی 9 ماهه و رسیدن سپه سالار محمد نادرخان به سلطنت، مقام های دوره قبلی از وظیفه برکنار و تعدادی نیز به زندان افگنده شدند و حتی اطفال این اشخاص از مکتب اخراج گردیدند. استاد بینش در مقدمه رسالۀ "سوانح عمری" خود تصویر مختصر از وقایع آن عصر را چنین بقلم میکشد: «حبیب الله بچه سقو با دار و دسته اش کابل را درسال 1307 شمسی که مصادف با جنوری 1929 میلادی است، اشغال و به زیر نام "حبیب الله خادم دین رسول الله" به صفت پادشاه افغانستان جلوس نمود و یک تعداد رفقای جنگی و پشت سنگرش را به حیث وزیر و معین که متأسفانه اغلب آنها بی تعلیم و بی سواد بودند، مقرر ساخت و بنام خود سکه زد. او جشن استقلال وطن را در ناحیه سرسبز کابل برگزار ساخت بنام "کول دهمزنگ". اما از آنجا که این پادشاه علم و معرفت ودانش و سواد نداشت و کابینه اش نیز از مردمان بی علم، بیسواد و بی سیاست تشکیل یافته بودند، دیر زمان بروی تخت پادشاهی خود مانده نتوانست و سردار محمد نادر سفیر سابق اعلیحضرت امان الله شاه در پاریس با برادران خود سردار محمدهاشم، سردار شاه محمود و سردار شاه ولی که در اروپا زندگانی میکردند، متفقاً بازهم به کمک انگلیسان به سرحدات جنوبی افغانستان وارد شدند و به معاونت و همبستگی و همراهی جنگجویان و تفنگ سالاران و مردمان غیور جنوبی و مشرقی بسوی کابل حمله نمودند و در ظرف یک ماه جنگ و ستیز بالاخره بتاریخ 29 اکتوبر سال 1929 کابل را فتح و بچه سقو امیرحبیب الله ـ پادشاه پوشالی و بیسواد افغانستان را با رفقا و وزراء و هم سنگرانش بسوی جایگاه اصلی شان کوهدامن و کلکان فراری ساختند. وقتی نادرشاه بروی تخت سلطنت افغانستان جلوس کرد، برادر دوم خود سردار محمدهاشم خان را به صفت صدراعظم افغانستان، سردار شاه محمود خان را به حیث وزیر حربیه یعنی وزیر دفاع منصوب ساخت و برادر سوم خود را پس از مدتی به حیث سفیر کبیر در فرانسه فرستاد.»
بینش در ادامه از شیوه استبدادی سلطنت اعلیحضرت نادرشاه با زبان شکوه و شکایت چنین می نگارد: «نادرشاه پس از یک مدت کوتاه شروع کرد به کشتار و زندانی ساختن شخصیت های سیاسی و مردمان پرشهرت و صاحب قدرت افغانی و خواست تا به فکر خودش آدم های روشن فکر و آزادیخواه و ملی گرا را با قتل و به اسارت کشیدن شان تصفیه و خود را روحاً از آسیب های احتمالی شان آرام سازد.»
بینش در این ارتباط از زندانی شدن پدر خود در دوره اعلیحضرت محمد نادرشاه یاد آور میشود و می نویسد: «از آنجمله پدرم میرزا عبدالقیوم خان را که در زمان پادشاهی نُه ماهه امیرحبیب الله کلکانی به سِمت مستوفی ولایت کابل یعنی رئیس حسابداری دولت مرکزی افغانستان به حکم اجبار امیر حبیب الله اجرای وظیفه میکرد، پس از یک مدت کوتاه به زندان فرستاد و بعداً برادر ظالم او سردار محمد هاشم که صدراعظم مقتدر و قهار بشمار میرفت، فرمان داد تا تمام جایداد و هستی و ملک و مال پدرم و خانواده پدرم را در هر جائیکه باشد، ضبط و مصادر نمایند و حتی زیورات و ذخیره های نقدی زنها را در منزل ما جمع آوری و به قول خودشان به خزانه دولت نادرشاه که میگفتند خالی و مفلس است، تحویل کردند.»
بینش در ادامه به شرح خاطرات خود از رویداد فوق می پردازد که تفصیل آن دراین مختصر نمی گنجد و اما جریان محرومیت و اخراج او از مکتب قابل ذکر است. استاد بینش می نویسد: «مزید برفاجعۀ به زندان رفتن پدر و برداران بزرگم و بر مصادره رفتن جایداد و هستی و ملک و مال ایشان، چند هفته پس یک روز وقتی برحسب معمول ساعت 8 صبح به مکتب "نجات" [که تازه بجای "امانی" به آن نام جدید مسمی شده بود] رفتم، و به صنف چهارم داخل شدم، معلم زبان فارسی ما سیدحبیب الله خان که روحش شاد باد، مرا اشارت کرد و بسوی خود خواست. وقتی پیش رفتم، آهسته بمن گفت که خودت یکبار به دفتر مکتب برو که ترا خواسته اند. با شتاب دهلیز طویل عمارت را طی کرده به داخل دفتر شدم. معاون مکتب محمد ایوب خان که در لب بالائی خود یک چاک داشت و و وقتی حرف میزد، صدایش گاه گاهی اشپلاق می کشید، از جایش برخاست و با لطف و محبت تمام بر فرقم دست کشید و مرا در گوشه اطاق برد و با آواز بسیار ملایم بمن گفت: رشید جان پسرم! تو پس بخانه برو و چند روز به مکتب نیا! »
«من با همان روحیۀ کودکانه خود درک کردم که این حکم یقییناً به محبوس شدن پدر و برادرانم ارتباط دارد. بناءً با یک جهان نا امیدی و اندوه ازاین فرمان ظالمانه دوباره راهی خانه شدم و عقدۀ درشتی در راه گلویم گره بسته بود. اشک ریزان و نفس زنان طبراق به پشت وارد منزل خود در گذر سردار جانخان شدم و یک راست بسوی مطبخ خانه مان که میدانستم مادرم در آنجا نان پخته میکند، داخل شدم. وقتی مادرم مرا دید، فریاد کشید و گفت: چرا زود آمدی؟ ناجور شدی؟ و وقتی اشک را در چشمانم دید که پیوسته به رویم می غلطتند، وارخطا شد و با یک جست مرا در بغل گرفت و رویم را ماچ کرد و باز پرسان نمود و علت بازگشت مرا از مکتب جویا شد. بالاخره عقده ام باز شد و با صدای گریه آلود گفتم: مادر! مرا از مکتب کشیدند و مدیر مکتب گفت که دیگر به مکتب نیائی... مادرم با تعجب و اضطراب پرسید که نگفتند چرا؟ گفتم نه...اما بخاطر بندی شدن پدرم شاید!! مادرم مرا بسیار نوازش داد و گفت: غصه نخور جانم! همه کارها را خدا آسان خواهد کرد!»
بینش با زبان شکوه از روزگاردر رسالۀ "سوانح عمری" خود می نویسد: «بلی خوانندگان گرامی! من و برادرم قادر را که دو سال ازمن بزرگتر بود، با تمام برادرزاده ها و پسران عمویم و خاله زاده هایم از تمام مکتب ها خارج ساختند و از نعمت تعلیم و آموزش محروم کردند. این فاجعه نیز به روی خاطرات ناگوار و تلخ دیگر ما افزود...»
او در ادامه می نگارد: «زمانیکه پدرم را به زندان بردند و خانه و جایداد ما را ضبط کردند، مادرم دیگر زندگانی را در خانۀ پدری مان در گذر سردارجانخان که فضایش خفقان آور شده بود، برای خود دشوار دید و تصمیم گرفت تا یک مقدار لوازم ضروری را با کالای پوشاکه خودش و ما برادران جمع نموده و به منزل مادری شان در کوچه قاضی فیض الله خان نقل مکان نماید. این خانه که از مادرشان به ارث رسیده بود، درجوار منزل مامایم مهربانم در کوچه مذکور واقع بود و هرچند یک خانه خام کار و ناپخته و قدیمی بود، اما اطاقهای متعددی داشت و با یک سیستم کهنه و قدیمی اعمار یافته بود.»
دراین خانۀ مادری بینش از لطف مامای خود با حرمت فراوان یاد میکند و می افزاید: «مامای من عبدالرحیم نام داشت و یکی از شخصیت های فرهنگی و ادب دوست و اهل شعر و هنر بود. ایشان در وزارت دربار شاهی به صفت مدیر تنظیمات کار میکردند و مرد رؤف و پرعاطفه و دلسور بودند. وقتی دیدند که ما بچه ها را از مکتب و تعلیم محروم ساخته اند، بسیار اندوهگین شد و مادرم را تسلی داد و ما هردو برادر را در آغوش خود گرفت و گفت غصه نکنید! من دوست های دانشمند و تحصیل کرده زیاد دارم و همه ایشان به شما کمک خواهند کرد و در راه آموزش و دروس مکتب و خط و کتابت و دیگر پروگرامهای مدرسه شما همه روزه رسیدگی خواهند کرد و خودش نیز حاضر شد تا حمایت خود را درین راستا از ما دریغ نکند.»
به گفتۀ بینش: «هنوز یک سال ازاین حادثه نگذشته بود که همسایه منزل ما استاد محمد ابراهیم خلیل که خانمش چندسال قبل وفات نموده بود، از خواهر بزرگم طلبگار شد و باهم ازدواج کردند. این شخص که یک انسان عالم و دانشمند و ادیب و شاعر و هم خطاط و نویسنده بود، متوجه ذوق و استعداد فطری من در آموختن ادبیات و خط و کتابت گردید و مرا به صفت شاگرد خود دراین فنون زیر تربیت گرفت و شاید تعجب کنید اگر بگویم که پس از گذشت دو سال من در رشته خط و کتابت و آموزش های ادبی بقدری پیشرفت نمودم که مایۀ مسرت استادم گردید. بناءً مرا با خود به مؤسسۀ "بانک ملی" که در سال 1314 تازه بوسیلۀ عبدالمجید خان زابلی و رفقای سرمایه دارش تأسیس یافته بود، برد و من به صفت کاتب ابتدائی با یک معاش قلیل در حالیکه هنوز 14 سال داشتم مقرر و شروع بکار کردم. پیشرفت من دراین مؤسسه بسرعت صورت میگرفت، زیرا خط خوش و حسن کتابت و تحریر مرا از رئیس بانک گرفته تا مدیر شعبه نهایت می پسندیدند و در هرسال به معاش و حقوق اداری من می افزودند.»
بینش در مورد فضلیت و دانش چند بُعدی استاد جلیل خود مرحوم محمد ابراهیم خلیل چنین می نویسد: «او از آوانیکه در خدمت دربار امان الله شاه و ملکه ثریا بود، تا زمانیکه در زندان سیاه نادرشاه و اخلافش در اسارت و شکنجه بسر میبرد، تراوش های شعری و ادبی و عرفانیش را حتی در شرایط سنگین زندان توقیف و متوقف نساخت... استاد خلیل تا آنجا که نگارنده [بینش] از نیم قرن با ایشان محشور و نزدیک بودم و افتخار شاگردی مرد فاضل را برای یک مدتی در تمرین حسن خط و تحلیل شعر و مفاهیم ادبی داشتم، یک مرد پرتحرک و پرکار و بغایت با سلیقه در انجام کارهای فرهنگی اش بود... این مرد تنها شاعر و ادیب نبود، بلکه در حسن خط نیز ید طولا داشت و خط نستعلیق و ثلث و شکست را در کمال زیبائی می نوشت و در نوشت خطوط عربی و کوفی نیز ماهر بود...» (کتاب: بارقه ها...، صفحه265)
استاد بینش می افزاید: «بیاد دارم که مادرم درهر ماه که معاشم را بحضورش تقدیم میکردم، ده افغانی اش را برای جیب خرچ من میداد و باقی معاشم را برای خرید مایحتاج روزمره زندگانی بمصرف میرسانید....دریک شب زمستان ناگهان مادرم به اغماء رفت و ضعف کرد. من و مامایم در حالیکه کوچه ما از برف پر بود، به مشکل خود را به خانه داکتر زین العابدین خان که در نزدیکی ما زندگی میکرد، رسانیدیم و چون این داکتر دوست مامایم بود و حالت ما را پریشان یافت، لباس پوشید و با زحمت خود را بخانۀ ما رسانید و در روشنائی چراغ فانوس که بدست داشتم، او را در تاریکی دهلیز های کوچه و خانه به داخل اطاق مادرم رهنمائی کردم. دیدم که مادرم همانگونه خاموش و آرام در یک پتۀ صندلی دراز افتاده است و چشمانش باز و به سقف نگاه میکند و خواهرم بالا سرش نشسته است. داکتر پیش آمد، به روی قلبش گوشی را گذاشت و بعد به سوی مامایم نظر انداخت و با تأثر گفت که خواهر شما متأسفانه جان بحق سپرده است. از شنیدن این سخن سخت ناراحت شدم و شروع کردم به گریستن و نوحه کردن. من مادرم را نهایت دوست داشتم و غصه مرگ ناگهانی او مرا مدت درازی اندوهناک ساخت. قصه کوتاه که در آن خانه ده سال ماندگار شدیم، اما شب ها در منزل مامایم که از راه کلکین راه داشت میرفتیم و در آنجا نان شب را صرف میکردیم. چون مامایم وضع اقتصادی قناعت بخش نداشت، من و برادرم قسمتی از معاش مانرا در این خانه بخرچ میرسانیدیم.»
بعد از این همه غم و غصه ها، نویدی خانواده بینش را سرحال آورد که مژده رهائی پدرش بعد از ده سال زندان را به همراه داشت. او می نویسد: «اینکه شنیدیم سردار هاشم خان ملعون صدراعظم افغانستان که شکایات مریضی داشت از جانب محمدظاهر شاه پادشاه افغانستان از کار سبکدوش گردید و در عوض برادرش سردار شاه محمود خان به مقام صدارت افغانستان منصوب شد، او در اولین هفته تقرر خود به این مقام، وزیر داخله خود سردار غلام فاروق خان [عثمان] را مؤظف ساخت تا دوسیه محبوسین سیاسی را ملاحظه و کسانی را که جرم فاحشی نداشتند، از حبس رها سازد که خوشبختانه پدرم [میرزا عبدالقیوم خان] نیز دراین جمله رها گردید.»
استاد بینش پس از آنکه چگونگی جریان رهائی پدر را از زندان و آمدنش را بخانه و نیزمرگ نا بهنگام برادرش قادرجان را که در شهر پلخمری زخم برداشته و وفات کرده بود، با شرح و بسطی در رسالۀ "سوانح عمری" خود بقلم می کشد، می نویسد که با گذشت یک هفته و اتمام رفت و آمد دوستان، «پدرم را به خانه مادری خود در کوچه قاضی فیض الله آوردیم و مادر اندرم را نیز که درطول ده سال مدت زندان پدرم در خانه برادر خود زندگی میکرد، در منزل خود ما آوردیم تا از پدرم پرستاری و حمایت نماید. محرومیت ده ساله از دیدار پدر و معاشرت یومیه با ایشان برای من و برادر بزرگم یکنوع عطش و اشتیاق زیارت دائمی را به وجود آورده بود و همین که از کار برمیگشتم، به حضور پدر می شتافتم و از فیض صحبت و اختلاط شان بهره مند می شدم.»
در این هنگام که بینش به سن و سال پختگی رسیده بود، می نگارد: «یک روز حضرت پدرم بمن گفتند که آرزو دارند تا من ازدواج کنم....عرض کردم که پدرجان! من نیز این آرزو را در دل می پرورانم...اما ازدواج و عروسی هرچند مختصر و غریبانه و اقتصادی باشد، خرچ برمیدارد و پول میخواهد و من در زندگی خود تا هنوز پول اندوخته ای ندارم که برای اینکار مصرف کنم! ...پدرم با یک لحن مطمئن و استوار گفت: خانه ای را که در کوچه سردار جانخان داریم ...بفروش می اندازیم و از حاصل فروش آن مصرف نکاح ترا تهیه میکنیم... شش ماه پس ازاین صحبت با پدرم، اطلاع یافتم که خانه ما در آن گذر بفروش رسیده است و پدرم یک شب بمن پیشنهاد کرد که با دختر کرنیل شیراحمد خان که از خویشاوندان نزدیک مادراندرم بود، باید نامزد شوم و هرچه زودتر ازدواج کنم. من این دختر را می شناختم و عیبی در او نمی دیدم، لهذا قبول کردم و در ظرف یکماه باهم نامزد شدیم و هم ازدواج کردیم... تاریخ ازدواج من تا جائیکه بیادم مانده در ماه سرطان که مصادف با ماه جولای سال 1943 میلادی بود.»
بینش در ادامه می افزاید: «پس از یکسال خانمم پسری به دنیا آورد که نام او را عبدالظاهر گذاشتیم. هنوز شش ماه از عمر پسرم نگذشته بود که رئیس بانک ملی افغان مرا به حیث نماینده بانک ملی به شهر کویته مقرر نمود و این اولین سفرم بیرون از افغانستان بود.... بانک موتری را در اختیار ما گذاشت که با خانم و پسرم روانه ماموریت شدیم و خود را به شهری در بلوچستان که بنام "چمن" مسمی بود، رسانیدیم و من شروع به کار کردم. وظیفۀ من در آنجا معاملۀ ترانزیت مالهای مؤسسات و تجار افغان به صوب قندهار و کابل بود که از طریق راه آهن به شهر چمن وارد میگردید و به وسیلۀ بانک ملی مالها از خط آهن تحویل گرفته و به لاریها به صوب قندهار و از آنجا به کابل حمل میگردید.»
پس از دوسال اقامت دراین شهر غیرمدنی که غیر از یک هوتل غریبانه و یک سلسله دکانهای میوه فروشی و یک شفاخانه غیرمجهز دیگر وسایل تفریح و زندگانی نداشت، خانمم بیمار گردید... هرقدر در معالجه او کوشیدم و او را چند بار به شهر کویته برای تداوی و معالجه بردم، متأسفانه سودی نبخشید، تا آنکه بدبختانه در عنفوان جوانی یک روز چشم از این جهان پوشید و بسوی خدا رفت که روحش شاد باد. چون در آن فرصت نمیتوانستیم جنازه را به کابل بفرستیم، لاجرم او را به آرامگاه افغانها که در سرحد بلوچستان واقع بود، بخاک سپردم و خودم با یک دنیا غم و غصه، کاغذی به بانک نوشتم و درخواست تبدیلی کردم که بزودی قبول شد و به کابل برگشتم.»
بانک ملی افغان به پاس خدمات او که چند سال را در شرایط سخت در چمن کار کرده و خانمش را نیز از دست داده بود، بیک مأموریت دلچسپ و مقام بالاتر به حیث نماینده بانک ملی افغان درشهر زیبا و تاریخی "بمبی" در هند مقرر کرد. او در ماه جنوری سال 1948 به صوب ماموریت جدید خود حرکت نمود. بینش که بار اول چشمانش شهر پر زرق و برق بمبی را می دید، در یک قسمت از کتاب خود بنام "بارقه های بینش" هیجانش را هنگام ورود به این شهر بزرگ چنین بیان میکند: «دیدن شهر بمبی با آنهمه عظمت و شکوه و آنهمه عمارات برافراشته و بلند و زندگی پرجوش و خروش به قدری جذاب و گیچ کننده بود که در طول را از فرودگاه تا هوتلی که برایم موقتاً ریزرف کرده بودند، صحبت های نافع و دلچسپ غلام حسن خان صافی را که به پیشواز من به میدان هوائی آمده بود، از فرط پرتی حواس و عجایبی که از مشاهده این شهر افسانوی به من دست داده بود، قطعاً درک کرده نمیتوانستم و دو چشم من پیوسته متوجه جاده ها و مردم و ترافیک و غریو فروشندگان بود.» (بارقه های بینش ـ صفحه 186)
عبدالرشید بینش که هوا و فضای این ماموریت در بمبی برایش گوارا بود، توقع داشت تا مدت چهار سال معمول را در آنجا بکار ادامه دهد، اما برعکس پس از دو سال تلگرامی از رئیس بانک ملی عبدالمجید خان زابلی که در عین زمان عضویت کابینه را نیز داشت و شخص مقتدر و با دسپلین خاص بود، بدست آورد که باید هرچه زودتر به کابل برگردد. این تبدیلی بی موقع با آنکه بر او گران تمام شد، ولی ناچار باید می پذیرفت و فوری به کابل آمد.
او با تأثر زیاد دلیل تبدیلی خود را اینطور بیان میکند: «بخاطریکه نوشته ها و پیشنهادات مفصل و کشال او[عبدالمجید خان زابلی] را پاکنویس و اصلاح نمایم و در خدمت او باشم. مامورین نویسنده و لایق در بانک زیاد بودند و اما متأسفانه نوشته های قلمی او را درست خوانده نمیتوانستند، زیرا آقای زابلی با وجودیکه مرد صاحب مطالعه، دانا و با کفایت در امور اقتصادی و تجارت و با احاطه کامل در مسائل سیاسی و تاریخی بود، املای درست و خط خوانا و روشن نداشت و مانند یک بچۀ جوان خط می نوشت. بدبختانه در تمام بانک ملی تنها من بودم که خط کج و معوج و انشای نادرست او را که از نگاه اصول صرف و نحو درست نبود، خوانده میتوانستم، مثلاً وقتی کلمه "ذغال" را می نوشت، اینطور املاء میکرد: "ذغ ال"؛ درهر صفحه نگارش او ده ها ازاین گونه کلمات با املای "من درآوردی" یعنی خود ساز موجود بود و من باید تمام این کلمات را اصلاح و در قالب جملات موزون جا میدادم...»
بینش از کار فهمی و لیاقت آقای زابلی از یکطرف و اما از کم سوادی او دراملاء و انشاء ازطرف دیگر داستانها و قصه های دلچسپ و فراوان داشت که همه شنیدنی بودند. اما او با کار و بار و ماموریت خود در بانک از همان روزهای اول که به حیث کاتب پایان رتبه شروع بکار کرده بود و به تدریج مراحل ارتقا را می پیمود، راضی و شکرگذار بود؛ زیرا طوریکه خودش می نویسد: «گردش روزگار در آنزمان حالتی را برای خانواده پدر بیگناه و معصومم بار آورده بود که ما همه دست نگر و محتاج و نیازمند بودیم، چون در زمان صدارت هاشم خان تذکار رفته بود که فرزندان و وابستگان نزدیک مستوفی میرزا عبدالقیوم به دوایر رسمی شامل کار شده نمی توانند، و تنها مؤسسه بانک ملی که یک دستگاه شخصی و غیردولتی بود، مرا به صفت کارمند خود پذیرفته بود. باید جداً مراقب کار و مسئولیت خود می بودم تا خدا نخواسته به فرمان والاحضرت صدراعظم مرا از کار جواب ندهند و آنوقت کجا میرفتم و چه خاکی را بر سر میکردم.»
بینش درهمان آغاز ماموریت از مشکلات اقتصادی خود با زبان قناعت و اجبار اعتراف میکند که: «من در آن زمان به صفت یک کاتب تحریر در دفتر رئیس بانک فقط 48 افغانی در ماه معاش میگرفتم و آن سال 1315 هجری شمسی بود و شاید امروز این سخن من یکنوع مبالغه تعبیر شود، اگر بگویم که با این تنخواه من قسمت زیادی از مخارج غریبانۀ خانواده ام را تأمین میکردم، چنانکه پس از سپری شدن سه ماه ماموریت، من قادر شدم یک دست دریشی از پارچه های جاپانی برای خود تهیه و خود را با آن لباس نو جالب تر جلوه دهم، زیرا لباس قبلی من عبارت بود از یک کرتی مستعمل که مامایم بمن لطف کرده بودند و پطلون را هم برادر بزرگم از قاسم همسایۀ ما به مبلغ پنج افغانی خریده و به من داده بود...»
بینش که در طبعش قناعت و در عملش پشتکار و صداقت در امور بود، پس از گذشتاندن دوره های سخت و دشوار قدم بقدم رو به ترقی گذاشت و طوریکه خودش می نویسد: «ماموریت من در بانک ملی ادامه و ارتقا یافت، به رتبه های بزرگ رسیدم و پس از بازگشت از شهر بمبی مرا به صفت مدیر مامورین بانک ملی منصوب داشتند و شهرت خاصی در بین مامورین و همقطارانم پیدا نمودم و منزلی را در قلعه فتح الله خان از کیسه عمرانی به قرضه 25 ساله خریدم و با پدرم در آنجا نقل مکان کردیم.»
بینش که چندین سال پس از وفات اولین همسرش مجرد باقی مانده بود وبا پسر خورد سالش ظاهر جان زندگی میکرد، تصمیم گرفت دوباره ازدواج نماید. اودراینکار بفکر کسی افتاد که با خانواده او حین اقامت در بمبی آشنا و دوست شده بود یعنی مرحوم عبدالمجید راغب (مجددی) که در آنوقت به حیث سکرتر اول قونسلگری افغانستان در آن شهر ایفای وظیفه میکرد. این دوستی موجب شد تا بعدها بینش طلبگار خواهر جوان آقای راغب یعنی محترمه سلطانه مجددی شود که خانم زیبا و درس خوانده بود و سالها بعد به حیث معلمه در لیسه ملالی در کابل ایفای وظیفه میکرد. خلاصه بینش پس از چندین سال تجرد با موصوفه درسال 1951 میلادی نامزد شد و سپس عروسی کرد. درسال 1952 پدرش که در سن کهولت قرار داشت، چشم از جهان پوشید.
بینش در رسالۀ "سوانح عمری" خود می نویسد: «پس از انقضای پنج سال به صفت مدیر مامورین بانک ملی افغان، یک روز هیئت مدیره بانک این خدمتگار را به حیث معاون شرکت صادراتی قره کل (قره قل) گماشتند و از عمارت بانک ملی به عمارت با شکوه شرکت صادراتی قره کل انتقال یافتم. دراین موسسه رئیس آن جناب حاجی عبدالرحمن خان که یکی از تاجران و دولتمردان کهنه کار افغانستان بشمار میرفت، کارروائی میکرد. این مؤسسه همه ساله دو ملیون پوست قره کل را از تولید کنندگان و مالداران پوست در نواحی سمت شمال خریداری و جمع آوری نموده و آنگاه آنرا در شهرکابل آورده، آنها را سورت می نمودند..... به روی رنگ، جنسیت ونوعیت از هم جدا میکردند و درجه بندی مینمودند و آن وقت چهارصد جلد پوست یک نوع را در یک بوجی می انداختند و روی آن شرح نوعیت آنرا با تاپه مخصوص نشانی میکردند و بعداً ازطریق بندر کراچی (پاکستان) آنها را به تدریج در لندن و امریکا صادر میکردند که در آنجا بوسیلۀ کمپنی های مشهور آن ممالک به نوبت در لیلام های عمومی بفروش میرسید.»
بینش برای فروش این متاع در سال 1970به نیویارک سفر کرد که پس از ماموریت در بمبی اولین بار بود که به اروپا و از آنجا برای مدت کوتاه به امریکا رفت. وقتی از این سفر به کابل برگشت، یک روز در ماه اپریل 1971 رئیس بانک آقای زابلی او را نزد خود خواست و ماموریت جدید را برایش ابلاغ کرد، آنهم به حیث معاون موسسۀ "بیمه افغان" که این موسسه با شراکت کمپنی بیمه "رویال گاردن" انگلیسی در کابل جدیداً تأسیس شده بود، گماشته شد و ریاست آنرا در شروع یک مامور انگلیسی کمپنی فوق الذکر بعهده داشت. بینش در سال 1972 جهت یک تریننگ مسلکی در امور بیمه به لندن رفت و پس از شش ماه و اتمام دوره مذکور بوطن برگشت و به حیث رئیس "بیمه افغان" شروع بکار نمود. او این وظیفه را با کمال شایستگی تا یکی دو ماه بعد از کودتای منحوس ثور یعنی اواسط سال 1978پیش برد و پس از آن نه تنها از وظیفه برکنار گردید، بلکه کار به تفتیش کشید و موضوع به محکمه ارجاع شد. خوشبختانه طوریکه خودش می نویسد: «پس از طی یک و نیم سال موفق شدم تا بیگناهی ام را در محاکم ثلاثه دولت جمهوری دموکراتیک خلق ثابت و حقوق معاش به تعویق افتاده ام را با حقوق تقاعد 12 ساله ام از وزارت مالیه حصول نمایم.»
تا اینجا صحبت از پایان دوران خدمت استاد عبدالرشید بینش در وطن بود و اما از این به بعد که موصوف دیگر تحمل امرار حیات درنظام کمونیستی را نداشت، بفکر مهاجرت افتاد و با اخذ یک پاسپورت مریضی به همراه دو فرزند خورد سال خود به دهلی آمد. متعاقباً خانمش نیز به نحوی در انجا رسید و همه مدت پنج ماه را به امید مهاجرت به امریکا انتظار کشیدند. تا آنکه در ماه می 1982 ویزه مهاجرت به امریکا را حاصل کرد و از آن تاریخ تا زمان وفات مدت 35 سال را در شهر "فریمانت" در شمال کالیفورنیا با فامیل خود که یکی بعد دیگر با او پیوستند، اقامت گزین شد.
دنیای مهاجرت ازیکطرف و ترک وطن ازطرف دیگر، بر روال زندگی بسیاری از هموطنان اثر گذاشت، چنانکه عده ای خود را غرق دراین طوفان دیدند و سر به زیر بردند و آنچه را در کمال و مسلک داشتند، یک سر بدست فنا سپردند و در عالم انزوا قرار گرفتند، اما بینش شخصی نبود که تسلیم ناامیدی ها در زندگی شود. او دراین دیار آرام نگرفت و استعداد نهفته هنری خود را در خوش نویسی بکار انداخت و در جمع دوستان همدل آغاز به تحرک کرد که این شیوه ای او تا زمان مرگش همچنان ادامه یافت.
بینش پس از گذشت چند سال در حلقه یک تعداد فرهنگیان مقیم بی ایریا درآمد که برای بار اول کوشیدند تا زیر چتر یک موسسۀ جدید التأسیس بنام "افغان سنتر" مجله ای را به نشر برسانند. طوریکه خودش می نویسد: «به صفت یک رضاکار با این دفتر آمدم و مقارن ماه اپریل سال 1988 بود که کارهای خوشنویسی این مجله را که بنام "خراسان" مسمی شده بود، بعهده گرفتم...همکاریهای قلمی این بیمقدار دراین نشریه برعلاوه خوشنویسی عناوین و اشعار، پارۀ از خاطرات و بیادمانده های زندگی من از آوان جوانی تا زمان پیری و برعلاوه گزارشاتی از سوانح شعرای شرین کلام و گمنام معاصر و متقدم بود که این نوشته های داستانگونه مورد توجه و پسند خوانندگان محترم ما قرار گرفت.» (مقدمه کتاب: بارقه ها...، صفحه اول)
عمرنشراتی مجلۀ "خراسان" به دلائلی کوتاه بود و پس از دوسال به سقوط گرائید و اما بجای آن پس از یک مدت توقف، مجله ای دیگر به همان شیوه قبلی بنام "نامه خراسان" دراوایل سال 1990 در شهر فریمانت به مدیریت مسئول آقای محمد قوی کوشان به نشرات آغاز کرد. بینش می افزاید: «با همه زیبائی ها و وجاهتی که این نشریه داشت و به اوج شهرت خود رسیده بود، بازهم دیرتر ماندگار شده نتوانست،... ناگزیر توقیف گردید. اما همزمان با توقیف این نشریه، اعضای "انجمن فرهنگی مهاجرین افغان" در فکر نشر یک جریده هفتگی افتادند، بنام "امید".... من از همان آغاز با این جریده همکاری قلمی نمودم و مدتی نوشته های این عاجز در زیر عنوان "سبکسریهای قلم" در آن به نشر میرسید.» او علاوه میکند که: «افزون بر نشریه هفتگی امید، ستارۀ دیگری در افق فرهنگی ما نیز طلوع کرد بنام مجلۀ "درد دل افغان". این مجله در ماه اکتوبر 1997 در بازار آمد و خوانندگان و قلم بدستان زیادی را به خود جذب کرد و از همان تاریخ بنده نیز نوشته ها و چرند و پرندهای خود را به همین مجله تقدیم میکنم.»
اثر ماندگار و نفیس استاد عبدالرشید بینش هماناکتاب "بارقه های بینش" است. استاد اسحاق نگارگردر تقریظ کوتاه خود دراین کتاب به این مطلب مهم اشاره میکند که: «نویسندۀ خاطره ها معمولاً محیط زندگی اجتماعی خود را با اثری که این محیط برفکرش داشته است، تصویر میکند، از این رو کار او برای تاریخ دان، جامعه شناس و حتی مردم شناس جالب و در خور توجه است.. من هنگامیکه خاطرات دوست گرانقدر خویش جناب بینش صاحب را جسته جسته این جا و آنجا خواندم، با اصرار از ایشان تقاضا کردم که آن خاطرات را باهم یکجا نموده در دسترس مردم بگذارند...»
بینش به تأسی از همچو توصیه های دوستان به گردآوری نوشته های خود پرداخت و آنرا در یک مجلد قطور چاپ کرد و در مقدمۀ آن چنین نوشت: «این خاکسار شما با عدم بضاعت علمی که در فن نویسندگی دارد، محض برای سرگرمی خود و دیگران خاطرات و بیاد مانده های خود را با عبارات عامیانه وزبان عوام الناس بصورت داستانگونه به رشتۀ تحریر درآورده ام. اما از آنجا که این نبشته ها در طول این همه سالها در بین صحایف مجلات و جراید برون مرزی رفته رفته به فراموشی می گراید و نسل آینده ما به این داستانها و بیاد مانده ها که محصول چشمدید های واقعی اغلباً از گزارشات عینی و عنعنوی مردم ماست، دسترسی نمی یابند، بسیاری از خوانندگان و دوستان از مدتی باین سو بمن صمیمانه توصیه میفرمودند تا این همه خاطرات را از مجلات و جراید گرد آورده و در زیر یک وقایه بصورت یک مجموعه به چاپ برسانم و تکثیر نمایم....پس از این همه تشویقات بی شائبۀ دوستان و بزرگان، تصمیم گرفتم تا آنرا در معرض عمل بگذارم.»
کتاب "بارقه های بینش" که گذری در روزگاران گذشته و برگهایی از کتاب زندگانی مرحوم استاد عبدالرشید بینش است، در ماه مارچ 2002م در 427 صفحه در شمال کالیفورنیا به تیراژ 500 نسخه به چاپ رسید. استاد بینش به پاس حمایت های معنوی خانم محترمه خود در شروع کتاب چنین نوشت: «از آنجا که آغاز طبع این کتاب با پنجاهمین سالگرد ازدواج مان مصادف افتاد، بناءً این مجموعه را به همسر عزیزم سلطانه رشید اهداء میدارم ـ مورخ 21 مارچ سال 2002میلادی.»
دراین کتاب پس از یک مقدمه بقلم نویسندۀ کتاب، یک تقریظ ازمحترم استاد اسحاق نگارگر و دیگر ازمرحوم داکترعلی رضوی درج است و در فصل اول آن زیر 26 عنوان خاطرات عینی و چشمدید های نویسنده کتاب بطور داستانگونه گنجانیده شده که تا صفحه 258 آن را احتوا میکند؛ در فصل دوم سوانح بعضی از شعرای معاصر و گمنام ذکر گردیده؛ فصل سوم به شرح داستانهای زندگی و ماجراهای عشقی بعضی از امپراتورهای تیموری هند اختصاص یافته؛ فصل چهارم به اهمی ازغزوات پیغمبر والا مقام اسلام حضرت محمد(ص) از ولادت تا زمان رحلت اشاره گردیده و در فصل اخیر دو مقاله سیاسی نویسنده کتاب مربوط سالهای 1994 و 1995 درج گردیده است. علاوه برآن بین هر مقاله و متن هرعنوان یک کاپی از نمونه ای خطاطی استاد بینش نیز جلب توجه میکند که زیبائی خط او را به نمایش میگذارد.
استاد نگارگر در تقریظ خود راجع به شیوه نگارش استاد بینش می نویسد: «جناب بینش صاحب در نگارش های توصیفی و روائی شیوه ای بسیار دلنشین دارند و دست خوانندۀ خود را گرفته با خود به سیر باغ تخیل و اندیشه می برند و حتی مناظر ضمنی و دست دوم را چنان زیبا بیان می فرمایند که خواننده ایشان را در قیافۀ باغبانی هنرمند مشاهده می نماید که میخواهند آدم را به تماشای گلاب های خوش آب و رنگی که پرورده اند، ببرند ولی در مسیر آن هدف، زیبائی های دست دوم با نسرین ها و بنفشه های را که در راه کاشته اند، نیز نذر تماشای بیننده می کنند.» (بارقه ها..، صفحه 8)
داکتر علی رضوی در تقریظ کوتاه خود می نگارد: «نوشته های جناب بینش به نظر بنده بخاطر چند خصوصیتش خواندنی و گیرا است: یکی آنکه نویسنده از داشتن حافظه استثنائی برخوردار است، چنانکه جزئیات رفتن به سال اول مکتب خود را در سن هفت سالگی در سن برتر از هفتاد سالگی به یاد می آورد. دیگر آنکه اغلب آنچه می نویسد مربوط به مردم و زادگاه خودش است که ما در آن شریکیم. سوم اینکه ساده و گویا می نویسد و شرین و دلنشین. چهارم اینکه نوشته هایش واقعی است نه خیالی، چنانکه خود در جایی نوشته بود: "اگر نوشته ای تخیلی باشد، افسانه است و من افسانه سرا نیستم"» (بارقه ها...، صفحه 9)
راجع به شیوه و سبک نویسندگی استاد بینش باید گفت که او از آغاز جوانی و نیز در طول عمر اشتیاق فراوان به مطالعه داشت و در آن ایام که نشرات داخلی کم و انگشت شمار بود، بازار مجلات و کتاب های داستانی و ناولهای ادبی چاپ ایران در کابل به وفرت مورد استفاده علاقمندان و اهل مطالعه قرار میگرفت. گمان نکنم که یکی از این آثار وارده از نظر استاد بینش بدور مانده باشد. اواین آثار را با عمق ادبی آن مطالعه میکرد، چنانکه ادبیات داستانی آنوقت در شیوه نگارش استاد بینش بعدها تجلی پیدا کرد. در آنوقت استادان بزرگ ایران از جمله جمال زاده ، صادق هدایت، دشتی و عده ای دیگرنویسندگان درنثر فارسی شیوه ای تازه ایجاد کرده بودند که دربین نویسندگان جوان آن دیار به سرعت رایج گردیده بود، چنانکه آنها بجای کلمات ادبی با تخیلات شاعرانه متقدمین، می کوشیدند زبان عامیانه را با تمام باریکی ها و زیبائی های آن در سبک نگارش داستان های خود بکار برند.
استاد بینش نیز به پیروی از همین شیوه نه تنها در نوشته های خود، بلکه حتی در محاوره روزمره این شیوه را بکار می برد و مکالمات معمول را با همان حلاوت و زیبائی بیان میکرد که گوئی داستانی را حکایت میکند. کسانیکه استاد بینش را از نزدیک می شناختند، شاهد استند که وقتی استاد میخواست از یک غذا و دست پخت یک خانم توصیف کند، چنان با مزه و جزئیات آن شرح و بسط میداد، مثل رسام ماهری که هرکنج یک منظر را با موشگافی های خاص به تصویر می کشید، او نیز در تعریف از دست پخت غذا چنان به شرح و بسط می پرداخت که حاضران را با وجود سیری به اشتها می آورد وبه خوردن آن غذا تحریک میکرد و نیز مهماندار تشویق می شد تا باردیگرمهمانی ترتیب دهد و همچو غذا را بپزد. واقعاً با بینش یکجا دور میز و یا سفره نشستن لذت خاص داشت، چون خودش سخت علاقمند خوراک خوب بود و گاهی هم دست و آستین بر میزد و برای دوستان خود هوسانه دلخواه خود را می پزید.
چون سخن دربارۀ داستانهای مندرج کتاب "بارقه ها" آمد، قابل ذکر است که شش عنوان از داستانهای این کتاب را آقای یونس حکیمی ـ یکی از علاقمندان آثار بینش به همکاری آقای براندن برگرRuth Brandenberger به زبان جرمنی ترجمه نموده و آنرا در مجموعۀ زیر عنوان "برگشت هایی سرنوشت" Schicksalswende در 108 صفحه در سال 2006 درمطبعه Most در شهر ماربورگ (جرمنی) به طبع رسانیده است. علاوتاً باید گفت که استاد بینش با دیانت راستین خود به قلمی ساختن یک تعداد از احادیث منتخب حضرت محمد (ص) پرداخت که در یک رسالۀ جداگانه چاپ شده است. تعداد مقالات استاد بینش در نشرات برون مرزی افغانها زیاد است؛ پسربزرگش آقای ظاهر رشید که در خوش نویسی پیرو شیوه خطاطی پدر است، درنظر دارد این مقالات را جمع آوری کرده و دریک مجلد به چاپ برساند که کار نیکی است.
استاد بینش گاهی با نام اصلی و گاهی هم با نامهای مستعار از جمله "رواق"، "زبرجد"، "سالمند" و "ابو هارون" نوشته های خود را در مجلات و جراید برون مرزی به نشر میرسانیده است که با وجود این نامها، خواننده به سهولت از ورای شیوه نگارش او میتوانست نویسنده اصلی را بشناسد.
نا گفته نباید گذاشت که در اواسط سالهای 1995 استاد بینش بنا بردلائلی از همکاری با هفته نامۀ "امید" دست کشید و از آن وقت به بعد رابطه قلمی خود را با آن نشریه بکلی قطع کرد و اما همکاری خود را با سائر نشریه ها از جمله "درد دل افغان" ادامه داد که این همکاری با فزونی سن وسال دیر دوام نکرد.
عکس یادگاری اعضای انجمن سالمندان ـ مرحوم استاد بینش در قطار اول از راست به چپ نفر سوم
از آن به بعد با تشکیل "انجمن سالمندان افغان در بی ایریا" در اواخر سال 2005 ایشان به حیث عضو مؤسس این انجمن بیشتر اوقات خود را تا یک سال قبل از وفات با این انجمن و با علاقمندی سرشار فعالانه ادامه داد. با تأسف که در یک سال اخیر نسبت کبر سن و دراثر یک "ستروک قلبی" زمینگیر شد که نتوانست به انجمن تشریف بیاورد. خاطرات فراموش ناشدنی این بزرگمرد که با تجارب دیرینه خود در مجموع حیثیت یک کتاب "زنده" را برای اعضای انجمن داشت و گفتارش همه مملو از راز های نهفته زندگی بود، همیشه در ذهن هریک از دوستان و علاقمندان او زنده و جاوید است.
قطار اول از چپ به راست نفر اول استاد اسحاق نگارگر و نفر دوم استاد بینش مرحوم
انجمن سالمندان افغان نیز به هدف قدردانی از مقام فرهنگی و اجتماعی دو شخصیت چند بُعدی جامعه افغانی تصمیم گرفت تا محفل شانداری را در سال 2008 در یکی از سالونهای مجلل شهر فریمانت به اشتراک عده ای زیاد از علاقمندان و شخصیت های سرشناس این منطقه دائر کند و در حضور همه از استاد عبدالرشید بینش و استاد محمد یوسف کهزاد و خدمات فرهنگی و هنری شان تجلیل نماید. دراین محفل آثار خطاطی استاد بینش و تابلو های رسامی استاد کهزاد به نمایش گذاشته شدند که ثبت ویدیوئی آن محفل بزرگ به حیث یک خاطره نیک در دست است.
نمایش آثار خطی استاد بینش در محفل قدردانی از ایشان که ازطرف انجمن سالمندان در سال 2008 برگزار گردید
استاد بینش در هنر موسیقی، بخصوص راگها و مقامهای کلاسیک هندی نیز آشنا بود و حتی بعضی از استادان هند را شخصاً می شناخت و با آنها روابط دوستانه داشت؛ در اکثرمحافل استادان بزرگ موسیقی حضور می یافت و با کمال احترام به روی زمین می نشست و همه حواسش متوجه آن استاد می بود. از دوستان بسیار نزدیکش مرحوم استاد شاه ولی ترانه ساز و نیز برادر زاده و دوست نزدیکش استاد لطیف پاکدل بود که کتابی نیز درباره موسیقی کلاسیک نوشته و از خود بیادگار گذاشته است. میگویند که استاد بینش در ایام جوانی گاهی هم به نواختن تنبور می پرداخت که این خود نشانه ای از بُعد دیگر هنری او محسوب میشود.
استاد عبدالرشید بینش مرد متواضع، شرین کلام با فصاحت بیان، همیشه خندان و با ملاطفت خاص به خورد و کلان و نهایت با صفا، منزه، خوش لباس وشیک پوش بود. زبانش جز به نیکی و خوبی، هرگز به سخن زشت باز نمی شد. استعداد سرشار او در حفظ اشعار آنقدر قوی بود، که فی البدیهه میتوانست قصاید دراز را از یاد دیکلمه کند و عمق معلومات او در شعر و اوزان شعری به اندازۀ بود که بعضاً به تصحیح اشعار حاضرین مجلس می پرداخت. او این میراث را از استاد خود مرحوم ابراهیم خلیل در همان دوران جوانی آموخته بود. بینش در سالهای اخیر عضویت چند انجمن ادبی از جمله "انجمن نگارستان فرهنگی..." را در این منطقه داشت. علاوتاً استاد بینش یکی از اعضای بنیان گذار مرکز اسلامی "ابراهیم خلیل الله (ع)" در فریمانت بود و تا اخیر عمر عضویت دائمی هیئت مدیره آن مرکز را پذیرفته و در امور مهمه آنجا فعالانه اشتراک و ابراز نظر میکرد. استاد بینش دست خیر داشت و تاحد امکان از کمک با محتاجان دریغ نمیکرد، چنانکه یکی از دخترانش محترمه رخشانه بینش با ایجاد مؤسسه خیریه بنام "پناه" این شیوه پدر را به وسعت بیشتر پیش گرفته و با جمع آوری کمکها از اینجا به محتاجان در وطن یاری میرساند و همچنان داماد شان محترم آقای ترین بیان نیز ازطریق مؤسسه "اطفال جنگزده" از سالها بدینسو در این ساحه فعالیت دارد.
اینجانب برعلاوه پیوند خویشاوندی، افتخار دارم که با استاد بینش مرحوم در مدت بیش از 53 سال محشور و نزدیک بودم، بخصوص در طول 12 سال اخیر که هر هفته در روزهای پنجشنبه در مجالس انجمن سالمندان باهم یکجا بودیم و خاطرات بسیار بارزش از این بزرگمرد دارم که بیان هرخاطره از توان این نوشته بدور است.
یک یادگاربا ارزش استاد بینش دو بیتی است که به قلم زیبایش بتاریخ 14 جولای 1989 تحریر گردیده و آن هدیه ای بوده است به من. آنروز که او و خانم مرحومه اش 28 سال قبل به خانه ما تشریف آورده بودند، خواست بیکی از دوستان تیلفون کند و شماره تیلفون را از من پرسید. وقتی کتابچه تیلفون را به اختیارشان قرار دادم و سخنش تمام شد، قلم خود را از جیب کشید و در یکی از صفحات آن کتابچه چیزی نوشت و کتابچه را بست و در کنار میز گذاشت. چند روز بعد وقتی میخواستم نمبر تیلفونی را جستجو کنم، چشمم به آن نوشته استاد خورد و تعجب کردم که چنان به سرعت و با همان خط نستعلیق عالی تحفه ای با ارزشی را برایم به یادگار گذاشته است که آنرا تا این دم نگهداشته ام.
حاصل دوبار ازدواج مرحوم استاد بینش دو پسر هریک به نامهای عبدالظاهر رشید و احمد هارون رشید و سه دختر بنامهای مهریه بینش البرت، رخشانه بینش و فرزانه بینش بیان دارد که همه با کمال، تحصیکرده و از هرنگاه ستودنی بوده و هریک نمونه ای ازامتزاج عالی و وجوه مشترک پدر و مادر بزرگوار خود میباشند.
خدای بزرگ استاد بینش را غرق رحمت بی پایان خود کناد، یادش همیشه گرامی و روحش شاد و جایگه اش در بهشت برین بادا.
در پایان از محترمه رخشانه بینش ممنونم که کاپی نسخه قلمی رسالۀ پدر بزرگوار خود را در 28 صفحه که زیر عنوان "سوانح عمری من" بتاریخ 25 اپریل سال 2002 در شهر فریمانت به خط نستعلیق نوشته شده است، در اختیارم قرار داد و از آن درقسمت هایی ازاین نوشته استفاده کرده ام.
مورخ 20 اکتوبر 2017
شهر سن هوزه ـ شمال کالیفورنیا