چرا و چگونه بدست سید کمال در جرمنی به قتل رسید؟
سردارمحمدعزیزخان پسرارشد سردارمحمد یوسف خان (مصاحب خاص و خسرامیرحبیب الله خان سراج الملت والدین) و نواسه سرداریحیی خان و برادر محمد نادرخان (پادشاه افغانستان) و پدر محمد داؤد و محمد نعیم خان بود. برای آنکه خوانندگان جوان کشور از روابط تنگاتنگ ذات البینی "خانواده مصاحبان" آگاهی یابند، لازم است مختصر دربارۀ سلسله خانوادگی آنها نظر انداخت:
سرداریحیی خان پسرسلطان محمدخان"طلائی" و خسرامیرمحمدیعقوب خان بود که انگلیسها براو مظنون شدند و وی را درسال 1897 به هند تبعید کردند. وقتی امیرعبدالرحمن خان به سلطنت رسید از انگلیسها تقاضا کرد تاخانواده یحیی خان را نیز از کابل دور کرده ودرهند مقیم سازند. این خانواده مدت 23 سال را با تمام اهل وبیت درشهر "دیره دون" ـ هند بسربردند واکثر فرزندان شان درهمانجا چشم به دنیا گشودند، به مکتب رفتند و با محیط فرهنگی هند برتانوی آشنا شدند.
وقتی مریضی امیرعبدالرحمن خان کسب شدت کرد، انگلیسها کوشیدند تا موافقت امیر را مبنی برمراجعت خانواده سرداریحیی خان از تبعید کاه شان درهند کسب کنند. امیر درآخر عمر با اینکار موافقت کرد وهمان بود که دو فرزند سردار مذکور هریک سردارمحمدیوسف خان و سردار محمد آصف خان به شمول خانواده سردارذکریا خان با همه فرزندانشان درسال 1901 از"دیره دون" هند به وطن برگشتند. بعد از وفات امیر فضای خانوادگی ـ بخصوص بعد از ازدواج امیرحبیب الله خان با صبیه سرداریوسف خان (محبوب سلطان نورالحرم بعدا ملقب به علیا جناب) بسیارصمیمی گردید وهردو برادر به حیث مصاحبان خاص امیر و فرزندان شان که تعلیم دیده وجوان بودند، هر یک به مقام های بلند دربارعز تقرر حاصل کردند. از آن به بعد با زیرکی و احتیاط که خاصۀ این خانواده بود، ستارۀ اقبال همه جوانان شان روبه عروج گذاشت و مدارج و مقام های نظامی و ملکی را به سرعت یکی پی دیگر پیمودند.
تبعید طولانی برای این خانواده چند خصوصیت بارز را بار آورد که ممد راه آیندۀ شان بسوی قدرت و سلطنت در افغانستان گردید: آنها به حیث یک اقلیت در سرزمین بیگانه همیشه دریک حلقه خانوادگی فشرده، باهم متحد و پرتفاهم فارغ از رقابتهای درونی بار آمدند، تعلیم دیدند و به زبآنهای انگلیسی و اردو مسلط شدند وبا تجدد وافکار عصری آشنا گردیدند. تقریباً همه جوانان این خانواده از داخل خانواده، آنهم فقط یک زن گرفتند وبا خانواده های دیگرارتباط و یا پیوند نیافتند که این وضع اتحاد وهمبستگی شان را مستحکم تر ساخت. وقتی به قدرت رسیدند، یکی دیگرخود را حمایت و تقویت نمودند و برای ارتقای جمعی خود کوشیدند، به دومین فرزند ارشد خانواده یعنی محمد نادرخان همه برادران وپسران کاکا منتهای احترام واطاعت را پیشه کردند.
از اینجاست که وقتی پس از سقوط سلطنت شاه امان الله و درهم کوبیدن حکومت 9 ماهه سقوی این خانواده به سلطنت افغانستان راه یافت، شیوه سلطنت شان نیز یک سلطنت خانوادگی بود که تمام قدرت ومقام های بزرگ فقط درانحصاراعضای خانواده قرارداشت ومنافع خانوادگی بالاتر از هر منفعت دیگربود.
راجع به خانواده مصاحبان باید گفت: مادرسردارمحمد یوسف خان وسردارمحمد آصف خان "همدم" نام داشت (دختر وزیرمحمداکبرخان غازی) و یکی از خواهران شان بنام "رقیه" خانم امیر محمد یعقوب خان بود. سرداریوسف خان سه زن داشت: از زن اول "شرف سلطانه": یک دختر "محبوب سلطان" (بعداً ملقب به علیا جناب که با امیرحبیب الله خان ازدواج کرد ویگانه فرزندش سرداراسد الله خان سراج بود) و سه پسر: 1- محمد نادرخان (بعداً پادشاه افغانستان)؛ 2- شاه ولی خان (بعداً سفیر در لندن و پاریس که با صفیه ثمرالسراج خواهرشاه امان الله خان ازدواج کرد ـ پدرسردارعبدالولی)؛ 3- شاه محمود خان (بعداً وزیرحربیه وصدراعظم که باصفورا "قمرالبنات" دخترامیرحبیب الله خان سراج ازدواج کرد). محمد یوسف خان از زن دوم "مستوره" (ازنواده های سردارمحمدعظیم خان) سه پسرداشت: 1- محمدعزیز خان (بعداً سفیر در مسکو و جرمنی ـ پدرمحمد داود خان و محمدنعیم خان)؛ 2 ـ محمدهاشم خان (بعداً صدرعظم)؛ 3- محمد علی خان (صاحب منصب ـ پدر انجنیر محمد ولی یوسف). از زن سوم "شمسی" چهاردختر: 1- "تاج سلطانه" (خانم سردار محمد سلیمان خان)؛ 2- "شهزاده" (خانم میرمحمدحیدرحسین هراتی ـ یگانه مرد خارج خانواده وبعداً وزیر مالیه که از طرف مادر با سلاله امیرشیرعلی خان پیوند داشت)؛ 3- "شیرین تاج" (خانم سردار محمد یونس خان پسرامیر محمد یعقوب خان)؛ 4 – "ذلیخا" (خانم سردار شیراحمد خان ذکریا بعداً رئیس شورا ـ پدر غلام محمد شیرزاد بعداً وزیر تجارت).
سردارمحمد آصف خان چهار زن داشت: از زن اول "زینب" (نواسه امیردوست محمدخان): یک پسر ـ سردارمحمد سلیمان خان (پدراحمدعلی خان بعداً وزیردربار و سردارعلیشاه خان (متباقی خانواده سلیمان منسوب به همین شخص است) و یک دختر "بلقیس" (خانم سردارمحمدرفیق خان). از زن دوم "مروارید": یک پسرـ سرداراحمد شاه خان (بعداً وزیردربار ـ پدرملکه حمیرا)؛ و سه دختر بنامهای:1- "خورشید" (خانم محمدعزیز خان ومادر محمد داؤد خان ومحمدنعیم خان)؛ 2- "ماهپرور" (بعداً ملکه ـ خانم محمد نادرشاه و مادر محمد ظاهرشاه ـ بعداً پادشاه افغانستان)؛ 3- "گوهر" (خانم سردار عبدالغنی خان ازاحفاد سلطان محموخان طلائی). از زن سوم "هاجره" سه دختر: 1- "صابره" (خانم سردار نورمحمد خان ذکریا)؛ 2- "خاور" (خانم محمداکبرخان)؛ 3- "سرداربیگم" (خانم عبدالرشید خان). از زن چهارم "صنوبر" (سیرتی): یک پسرسردارمحمدکریم خان.
محمد نادرشاه فقط یک خانم داشت (ملکه ماهپرورـ دخترسردارمحمد آصف خان کاکایش) که از او دوپسر (محمدطاهر- درجوانی فوت کرد، و محمدظاهر بعداً پادشاه افغانستان برای چهل سال) و پنج دختر به دنیا آمد: 1- "طاهره" (درزندان سقوی وفات کرد)؛ 2- "زهره" (خانم سردارمحمد نعیم خان) 3- "زینب" (خانم محمد داؤد خان صدرعظم وبعداً رئیس جمهور)؛ 4- "سلطانه" (خانم سردارمحمد عمرخان نور)؛ 5- "بلقیس" خانم سردار تیمورشاه آصفی ـ پسرسرداراحمد شاه خان وزیردربارـ برادرملکه حمیرا).
قابل ذکر است که فرزندان این خانواده درنسل بعدی نیزمثل اسلاف خود بیشتر درحلقۀ خانوادگی ازدواج کردند ونخواستند مرتبت و مقام خود را در اثرازدواج باخانواده های دیگرافغان پایان آورند. بعضی از جوانان این خانواده تاهنوز هم در قید همین عرف خانوادگی باقی ماندند وکمتر حاضرشدند باخانواده های "غیرمحمد زائی" وحتی محمد زائی فاقد مقام عروسی نمایند.
سردار محمد عزیز خان ـ ردیف وسط ـ نشسته از چپ براست: نفر سوم در جوار اعلیحضرت محمد نادرشاه (جدی 1308ش)
دربارۀ سردار محمدعزیز خان باید علاوه کرد که موصوف از بطن زن دوم سردار محمد یوسف خان مسماة "مستوره" به حیث اولین فرزند این خانواده در سال 1256ش (1877م) در کابل بدنیا آمد و در کودکی با پدر و بنی اعمام خود به هند برتانوی تبعید گردید. او در آنجا به مکتب رفت و به زبان اردو و انگلیسی آشنا و مسلط گشت. در سن 22 سالگی به معیت همه خانواده به وطن برگشت و پس از ازدواج خواهرش با امیر حبیبب الله خان سراج الملة به حیث معاون منشی دفتر مخصوص امیر شامل خدمت شد. او حین سفر رسمی امیر به هند برتانوی درسال 1907 جزء همراهان امیر بود و در سالهای اخیر سلطنت امیر به حیث منشی در دفتر امور خارجه کار میکرد، تا آنکه پس از شهادت امیر مؤقتاً همه بزرگان این خانواده از نظرشاه امان الله خان افتادند، ولی زود دوباره به مقام رسیدند. سردار محمد عزیز خان در سال 1920 به حیث رئیس کمیته مهاجرین مقرر شد و سال بعد به حیث رهنما و ناظر اولین گروپ شاگردان افغان که جهت تحصیل به فرانسه اعزام شدند، گماشته شد و تا سال 1926 درهمین وظیفه در پاریس ادامه داد. هنگامیکه او درهمان سال جهت گذشتاندن مرخصی با یک تعداد شاگردان افغانی به وطن مراجعت کرد، از کار برکنار شد و پس از چندی وطن را ترک کرد و نزد برادران خود هریک محمد نادر خان و محمدهاشم خان که از وظیفه سبکدوش و یا به عبارت دیگر خود را کنار کشیده و درفرانسه اقامت داشتند، یکجا گردید. وقتی برادرش محمد نادرخان پس از سقوط حکومت سقوی در سال 1929م در کابل اعلام سلطنت کرد، محمد عزیز خان نیز به کابل آمد و به حیث سفیر افغانستان درمسکو مقرر شد که تا اوایل سال 1933 در همان وظیفه باقی ماند. او بتاریخ 23 مارچ 1933م به حیث وزیر مختار افغانستان در برلین مقرر و در آنجا آغاز بکار کرد، اما هنوز مدت کوتاهی از کارش نگذشته بود که بتاریخ 6 جون همان سال، هنگامیگه از زینه های عمارت سفارت پایان میشد، با یک افغان بنام سیدکمال روبرو شد و سیدکمال در فاصله نزدیک به ضرب فیر تفنگچه او را از پا درآورد که ساعاتی بعد در شفاخانه جان بحق سپرد. این حادثه اولین زنگ خطر را برای خانواده مصاحبان که همه پس از رسیدن اعلیحضرت محمد نادرشاه به سلطنت در راس قدرت در افغانستان قرار گرفتند، به صدا درآورد که درعاقبت چندی بعد بتاریخ 16عقرب 1312 (24 نوامبر 1933م) به شهادت محمدنادرشاه در کابل انجامید.
با آنکه از این حادثه مدت84 سال میگذرد، اما کمترین اطلاعات راجع به چگونگی این قتل سیاسی و انگیزه های آن در دست بوده است. اخیراً "حزب همبستگی افغانستان" به اسنادی رسمی در آرشیف وزارت خارجه آلمان دست یافته که جزئیات این موضوع را روشن می سازد و قسمتی از این اسناد را تحت عنوان "ترجمه بخشی از حکم محکمه در مورد اعدام سید کمال در آلمان" در ویبسایت آن حزب بتاریخ 6 حوت 1396 به نشر سپرده است که در آغاز این نوشته آمده است که: «در صدها صفحه سندی که در آرشیو وزارت خارجه آلمان در ارتباط به دوسیه سیدکمال نگهداری میشوند و «حزب همبستگی افغانستان» به آنها دسترسی یافته است، سند 42 صفحهای وجود دارد که حکم نهایی محکمه بوده تمامی جزییات قضیه در آن درج است... ما بخشی از این سند را که حاوی اظهارات سیدکمال در برابر پلیس و قاضی محکمه میباشد جهت ثبت در تاریخ و آگاهی خوانندگان انتشار میدهیم. ترجمه حاضر ممکن دارای کاستیهایی باشد که به همین دلیل متن کامل سند را بصورت فایل پی.دی.ایف پخش میکنیم تا اگر دوستانی که زبان آلمانی بلد اند، احساس مسئولیت نموده آنرا بصورت کامل و بهتر ترجمه نمایند.»
اینک متن منتشرۀ ویبسایت مربوط به آن حزب را در زمینه به حیث یک سند تاریخی خدمت علاقمندان و محققان تاریخ معاصر کشور تقدیم میدارم: (عین متن ترجمه دری سند)
۱۰اگست۱۹۳۴محکمه ابتدایی برلین به نام ملت آلمان
حکم محکمه
برای انجنیر سیدکمال متولد ۱۸ سپتامبر ۱۹۰۰ در کابل، اخیرا ساکن برلین جاده «هورن اَلِی» خانه شماره ۴۱ و فعلاً در زندان موبیت.
محکمه ابتدایی نخست دربرلین به تاریخ ۴ و۶ جولای ۱۹۳۴ دایر شد که درآن افراد ذیل حضور داشتند:
آقای بودی - مدیر قضایی ولایت بهعنوان رییس جلسه
آقای پلتسر – عضو شورای قضای ولایت
آقای البرشت –عضو شورای ولایت منحیث معاون قاضی
آقای هیرمین – معلم
آقای الفرید – تاجر
آقای کارل شرویر – تاجر
آقای اشتریکر – خدمتکار
آقای جورج لمکی – نلدوان
آقای کارل بوخولتکی – آمر پلیس ولایتی
بهعنوان سوگندخوردگان:
داکتر گوریش (شورای څارنوالی دولتی)
آقای کانت – مامور آرشیف
متهم به جرم قتل به اعدام محکوم میشود. مصارف به دوش متهم میباشد.
سلاح استفادهشده در هنگام قتل مصادره شده است.
دلایل
اظهارات شاهدان بونیمن ویدم، عتیق، سلیمه، سیزی، کوریگر، دیتریش، دختر و مادر - یوزی، داکتر شلیگل متخصص طبی و داکتر فرزیهر و به اساس تایید داکتر متخصص آقای اشتراوس.
در ۶ جون ۱۹۳۳ سفیر پادشاهی افغانستان در برلین، سردار محمد عزیز خان در تعمیر سفارت در برلین شمالشرقی ۸۷ جاده لیسنگ شماره ۹ از طرف متهم با ضرب گلوله در سینه زخم برداشت که بعد از مدت کوتاه به شفاخانه انتقال یافته با تمام کوششهایی که صورت گرفت زیر عملیات درگذشت.
محل حادثه زینه سفارتخانه است.
متهم تابعیت افغانستان را دارد. پدرش داکتر بود و تا هشتسالگی توسط وی آموزش دیده، سپس شامل مکتب دولتی میشود. در مضامین ریاضی، فزیک و کیمیا از طرف پدر کمک میشود. بعد از ختم دوره مکتب تقریبا دونیم سال در کارخانه برق کار کرده است و در سال ۱۹۲۲ با دیگر محصلان افغان از طرف حکومت شاه امانالله خان به آلمان فرستاده شد تا در رشتهی مسلکی تحصیل نماید. بعد از پایان امتحانهای انجینیری میخانیک در شهر مگدیبورگ، در ۱۹۲۷ دوباره به افغانستان رفت تا در خدمت دولت قرار گیرد. او در یک فابریکه سمنت کار میکرد و در مارچ ۱۹۲۸ از طرف امانالله دوباره به آلمان فرستاده شد. وی توظیف شد تا تجارب تخنیکیای را فرا گیرد که امکانات کاربرد زغال سنگ را در فابریکه سمنت بررسی نماید. در اوایل جنوری ۱۹۲۹ با آگاهی از وقوع یک کودتا در افغانستان که منجر به سقوط دولت امانالله شد، مجددا به کابل رفت. بهعنوان طرفدار امانالله در سفر قندهار با او همراه بود و درعینحال بهعنوان سرباز در خدمتش قرار داشت. وقتی تهاجم (قوای امانالله) به کابل نتیجه نمیدهد به امید دستیابی به شغلی از طریق بمبئی به آلمان میآید. متهم ابتدا در مگدیبورگ در لیلیه محصلان مستقر شد و بعدها به برلین رفت. در مگدیبورگ در لیلیهای متعلق به دولت کابل در جاده «هورن اَلِی» زندگی میکرد. به اساس پیام امانالله خان از روم، نزد وی رفت تا امانالله را در ساختمان خانهاش کمک کند. تقریبا شش ماه در آنجا باقی میماند و سپس همراه مادر و برادر کوچک امانالله به برلین آمده حدود یکونیم سال را با آنان سپری میکند. بعد از سفر کوتاه به روم و سویس، به برلین برگشته، در خانه مادر امانالله (گرینزولد، جاده بیبرتوس ۲۹) به سر میبرد. بعد بار دیگر به مگدیبورگ در لیلیه محصلان نقل مکان میکند. او در اظهارات خود گفت که در مدت اقامت در برلین با افغانها و بخصوص محصلان افغان در تماس شخصی قرار داشته است. وضع اقتصادی متهم در اواخر خوب نبوده و بورسیه محصلی هم قطع شده بود زیرا دوران تحصیلش پایان یافته بود.او با مقداری امکانات از ناحیه معاش دوران پراکتیک (تجارب عملی) گذران میکرد. چندین بار سفارت از وی تقاضای عودت به افغانستان را کرده بود و او هنوز جواب مثبت نمیداد. در ماههای پیش از حادثه از سوی محصلان افغان کمک میشد. متهم از طرفداران دوآتشه شاه سابق امانالله میباشد و با دولت نوبهقدرترسیده در تقابل شدید قرار دارد.
سفیر که تقریبا سه ماه پیش وظیفه دیپلوماتیک خود را بهعهده گرفته، برادرنادر شاه بود که در نوامبر ۱۹۳۳ در افغانستان به قتل رسید. متهم دو یا سه بار بهخاطر تمدید پاسپورت خود به سفارت مراجعه کرده بود و یکبار هم با جمعی از افغانهای دیگر به دعوت عصریه آمده بود. زمانیکه سفیر از لیلیه محصلان بازدید میکرد، با او آشنا شده بود.
متهم به اساس مخالفتهای سیاسی، در بازدیدهای خود از سفارت در پی فرصتی مناسب بود که تصمیم خود را در از بین بردن سفیرعملی سازد. تقریبا هربار تفنگچه نوع موزر ۷.۶۵ میلیمتری با خود داشت. وی در تحقیقات اظهار نمود که از یک فرد ناشناخته آن را خریده است. صرف یکبار زمانی که برای دعوت چای آمده بود تفنگچه را با خود نداشت.
«دیروز وقتی ساعت نه و نیم از جا برخاستم این افکار ذهنم را فراگرفت، فکر وضعیت جاری کشورم، این فکر که حکومت فعلی افغانستان آزادی وطنم را فروخته و این درد وطن فقیرم و آزادیاش میباشد و با خود گفتم که شاید امروز بتوانم او را ببینم و خون خود را نثار وطن و آزادی ملتم کنم.» از اظهارات سیدکمال در برابر پولیس
در ۶ جون ۱۹۳۳ بین ساعت ۱۱ تا ۱۲ قبل از ظهر در حالیکه پنج مرمی را در تفنگچه جا داده و قید اطمینان را زده بود به سفارت رفت. در دخولی سفارت، از دروازهبان میپرسد آیا سفیر صاحب تشریف دارد که جواب مثبت میگیرد. دروازهبان چون میداند که افغان است، بدون تلاشی وی را به داخل اجازه میدهد. متهم ابتدا از زینههای عقبی به دفتر سکرتر در منزل دوم میرود و با او درباره امکانات بازگشتش به افغانستان صحبت میکند. تصمیم ملاقات با سفیر را به وی نمیگوید. بعد از این صحبت، از زینه بهطرف پایین میرود و در دهلیز اصلی سفارت با عتیق نام (شاهد در صحنه) [محمد عتیق رفیق پسر سردار محمد رفیق خان ـ یکی از شاگردان افغان که در گروپ دوم جهت تحصیل به آلمان اعزام گردیده بود. او بعداً با خواهر ملکه حمیرا ـ صبیه سردار احمد شاه خان وزیر دربار ازدواج کرد. ـ کاظم] سر می خورد. عتیق از نزدیکان سفیر میباشد. عتیق، سفیر را که هنوز به زبان آلمانی حاکم نبود همراهی میکرد. عتیق به همین منظور اکثرا در سفارت میبود. متهم و عتیق با یکدیگر احوالپرسی میکنند و عتیق به آرامی در منزل اول نزد سفیر میرود که یکجا با وی به ملاقات بیرونی بروند. متهم در این جریان با خدمتگار سفارت آقای بونیمن راجع به آشنایان هم صحبت میکرد. آقای بونیمن روی چوکی نشسته بود که آواز پای سفیر را در زینه میشنود. متهم در جریان صحبت با آقای بونیمن هیچگونه حرکتی که نگرانی خلق کند نداشته است، بسیار خونسرد و به خود مسلط بود. عین برداشت آقای بونیمن را راننده موتر باربری که در نزدیک اینان ایستاده بود، نیز دارد. او منتظر آقای سفیر بود تا وی را همراهی کند. چند دقیقه بعد آقای سفیر همراه با عتیق دو پله بالاتر در سمت چپ سفیر در حال پایینشدن بود. هنگامی که آقای بونیمن صدای پای هردو را شنید جای خود را ترک کرد و به سمت زینه رفت، جایی که خدمتگار زینه را زیر نظر داشت. اوهمیش این کار را میکرد. قسمی که آقای سفیر معمولا انتظار داشت او وسایل آویزان در کودبند را برایش بدهد. زمانی که آقای سفیر چند پله مانده بود تا به فرش سالون برسد، جایی که متهم با بونیمن صحبت میکرد، دو سه پله مانده بود که پایین شود که متهم خود را به وی میرساند. تفنگچه را با دست راست گرفت و پیش شد در پایینترین پله زینه دست راست خود را دراز کرد یا شاید هم دست چپ را و بر آقای سفیر شلیک کرد. هیچ کلماتی بین شان رد و بدل نشد. سفیر در لحظات آخر در حالی که تفنگچه را مقابل خود میدید حرکت محافظوی کرد. گلوله سینهاش را درید. با یک آخ گفتن به زمین خورد اما زود برخاست و درحالیکه از کتارههای زینه محکم گرفته بود چند پله بالا رفت تا در آخر زینه رسید و همانجا بیحرکت ماند.
بعد از شلیک، عتیق بلافاصله بهطرف متهم رفت تا از فیرهای بیشتر جلوگیری کند. در این جریان فیر دومی هم شد که از سر شانه عتیق گذشت. عتیق متهم را از بالای زینه به طرف پایین تیله کرد، در همین اثنا بونیمن و ویدکمی بهطرف متهم رفتند. ویدکمی تازه از صدای گلوله فهمیده بود که چه رخ داده است. متهم سه فیر دیگر نیز کرد که به سقف اصابت نموده و تفنگچه را به زمین انداخت. ویدم، یکی دیگر از حاضران صحنه تفنگچه را گرفت و متهم را تهدید کرد که فریاد «فیر نکو فیر نکو» به گوش رسید و همچنان به او گفته شد که فیر نکند.
در این موقع متهم به آواز بلند صدا زد امید به او خوب اصابت کرده باشد و از شاهد عتیق پرسید که تو چه میکنی، اگر تو هم میمردی امر بدی نبود. بعد از خلع سلاح، متهم چندین بار گفت که این کار را بهخاطر وطنم و آزادی ملتم انجام دادم. شما سگها وطن را به انگلیسها فروختید و من به میل خود خودم را قربانی میکنم، زندهباد آزادی.
متهم توسط پلیسی که سر رسیده بود دستگیر شد. در این میان از کلینیکی در نزدیکی سفارت داکتری آورده شد. بعد از معاینه ابتدایی به شفاخانه موبیت انتقال و آنجا اشترواس داکتر ارشد شفاخانه شروع به عملیات کرد و بعد از بازکردن سینه دید که امید زندهماندن سفیر نیست. گلوله جناح چپ شش را کاملا متلاشی کرده بود و همچنان قلب صدمه دیده بود. درحالی که داکتر می کوشید جلو خونریزی را بگیرد سفیر در حوالی ساعت یک در اثر خونریزی داخلی جان داد. متهم که به قومندانی پلیس برده شده بود و در حدود یک تا یکونیم ساعت به سوالهای پلیس و انگیزه قتل چنین گفت:
(باقی در بخش دوم ادامه دارد)