(روز خجستۀ معلم را به معلمان کشور تبریک میگویم)
به تقریب پنجاه و چهارمین سالگرد وفات یک استاد بزرگوار مرحوم صوفی محمد اسلام خان "مین" و گرامیداشت از این شخصیت والا صفت معارف، این نوشته را به دوستداران علم و دانش در کشور و خدمتگذاران واقعی این عرصه تقدیم میدارم و بخصوص به معلمان پاک سرشت وطن که در سخت ترین شرایط روزگار شمع علم و دانش را با قبول صدها مشکل روشن نگهداشتند و دور از چشم دشمنان علم و فرهنگ دریچه های دانش را به روی فرزندان رنجدیده کشور باز کردند.
خوب به خاطر دارم درست پنجاه و هشت سال پیش هنگامیکه تازه به صنف دهم لیسه حبیبیه پا میگذاشتم، دراولین روز درسی همه همصنفی ها منتظر تشریف آوری استادی بودیم که همه او را نه تنها به حیث معلم ، بلکه به حیث پدر معنوی خود می شمردند و همه به او احترام فوق العاده داشتند. او صوفی محمد اسلام خان بود که "مین" تخلص میکرد و درهمان وقت یکی از محبوب ترین چهره های معارف کشور محسوب می شد. همصنفان حین ورود به صنف از او استقبال شایان کردند، گوئی فرشته ای داخل صنف گردیده و نوری از صفا و صمیمت را با خود آورده است. صوفی صاحب معلم "پشتو" بود و از سالهای متمادی این مضمون را تدریس میکرد. وظیفۀ او به تدریس یک مضمون خلاصه نمی شد، بلکه او معلم اخلاق، انسانیت، وطن دوستی، دیانت و راستکاری بود که خود را فراموش کرده وهمیشه به کمک ضعفا می شتافت و آنچه در دست و در فکر و درتوانش بود از آنها دریغ نمیکرد. او مشکل گشای همه شاگردان بود و با همه مثل پدر رفتار داشت و اکثر شاگردان را با روابط خانوادگی شان می شناخت.
مرحوم استاد صوفی محمد اسلام خان مین
او عاشق وطن و دیانت بود و به همین دلیل تخلص "مین" را برای خود انتخاب کرده بود و اما لقب "صوفی" را بزرگان معرفت به او داده بودند که واقعاً با وارستگی این شخصیت بزرگوار بسیار متناسب حالش بود. صوفی صاحب با شیوۀ زندگی فقرأ و متصوفین بخوبی آشنا بود، از کودکی روزه میگرفت و مدام العمر نماز میخواند و در طاعات و عبادات و نیز زهد و تقوا شهرت فراوان داشت. اوکه با گرم و سرد روزگار پخته شده و نشیب و فراز زندگی را بسیار دیده و از نا ملایمات تجربه ها اندوخته بود، ظاهراً به انسان فقیری شباهت داشت که همه دنیای او را یک بایسکل و چند پیراهن و یکی دو دست دریشی تشکیل میداد. لباس هایش همه از تولیدات وطنی بود، حتی بکس کتاب هایش. روز ی از صوفی صاحب پرسیدند که آیا گاهی از تولیدات خارجی لبایش پوشیده اند، عاجزانه و با خنده گفت: تا جائیکه مقدور بود، از آن اجتناب کرده ام و این اندرز را من از شاه امان الله آموختم و تا امروز به آن پابند هستم و گفت که اگر همه مردم اینکار را پیشه کنند، صنایع کشور تقویت می یابد و ما از تولیدات خارجی بی نیاز می شویم. او مردی بود که زبان و عملش تفاوت نداشت، به آنچه باور داشت به آن جداً عمل میکرد. من شاهد بودم که چند شاگرد از این روش استاد پیروی کردند، ولی متأسفانه بعد از مدتی دوام داده نتوانستند. اینکار عزم آهنین میخواهد تا جلو خواهشات نفسانی را گرفت و به باور های خود با قناعت تام پایداری کرد که اینکار فقط خصلت بزرگان و بجا رسیدگان واقعی است.
استاد بزرگوار صوفی صاحب اسلام خان مین در سال 1284 شمسی (1905) در یک فامیل سرشناس از اقوام "صافی" مقیم در "کوهدامن" در شمال کابل چشم به جهان گشود و پدر و کاکایش هردو شخصیت های صاحب مقام و منزلت در عصر سراجیه بودند. پدر شان میرزا محمد یوسف خان برادر میرزا محمد حسین خان (پدر استاد بزرگوار خلیل الله خان خلیلی) مستوفی الممالک آن عصر بود که در حقیقت متکفل کل امور مالیاتی کشور محسوب می شد و بزعم امروزی حیثیت وزیر مالیه را در دربار امیر حبیب الله خان سراج الملة داشت. روزگار حوادثی را پیش آورد که روابط شهزاده امان الله خان در زمان سلطنت پدرش با میرزا محمد حسین خان به دلائلی که در کتب تاریخ آمده است، برهم خورد و این وضع هنگامی کسب شدت کرد که میرزا محمد حسین بعد از شهادت امیر به طرفداری سردار نصرالله خان نائب السلطنه (برادر امیر) و اقامه پادشاهی او در جلال آباد برضد امان الله خان مجدانه و علنی فعالیت کرد. هنگامیکه شهزاده امان الله خان پس از شهادت پدر به پادشاهی رسید و نصرالله خان عمش به او بیعت کرد، شاه امان الله خان با آزردگی که از مدتها قبل از مستوفی الممالک داشت، او را به حیث یک دشمن سلطنت محکوم به اعدام کرد.
در قبال این حادثه میرزا محمد یوسف خان پدر صوفی صاحب نیز برای مدت شش سال محبوس گردید و بعداً او را با فامیلش به نواحی "لوگر" نزدیک کابل به اصطلاح "تبعید" کردند که صوفی صاحب دورۀ ابتدائی مکتب را در آنجا سپری نمود. اما اینکار زیاد طول نکشید و موصوف در سال 1305 شمسی (1926) مورد عفو قرار گرفت و با فامیل دوباره به کابل عودت کرد. صوفی صاحب با برادرش محمدمحسن خان صافی شامل مکتب دارالمعلمین شدند. در سال 1309 هنگامیکه با قیام حبیب الله کلکانی حکومت امانی سقوط کرد، خانواده میرزا محمد حسین خان مرحوم از جمله استاد خلیلی به حمایت از آن دوره فعال شدند، چنانکه جریان آن ثبت تاریخ است. بعد از سقوط آن دوره وقتی محمد نادر خان به کمک خارج و جوانان جنوبی به سلطنت رسید، شورش ها در شمالی (کوهدامن) بروز کرد و حکومت آنرا چندبار سرکوب نمود. درسال 1312 شمسی (1933) شورش شمالی کسب شدت نمود و دراینوقت میرزا محمد یوسف خان (پدر صوفی صاحب) حاکم آنجا بود و ازطرف حکومت متهم به همکاری با شورشیان شد و دفعتاً مفقود الاثر و لادرک گردید که مدتی هیچکس از سرنوشت او آگاهی نداشت، تا آنکه بعد از چند ماه معلوم شد که او در محبس ارگ زندانی است. متأسفانه مدت حبس بدون دلیل او مثل یک عده کثیر دیگر بیش از 18 سال بطول انجامید.
درآغازاین ایام صوفی صاحب با سه برادرش که همه بین سنین 13 تا 22 ساله قرار داشتند، برای مدت 18 ماه در یکی از بدترین زندانهای وقت موسوم به زندان "سرای موتی" بدون کدام جرم و محض به دلیل فرزندی میرزا محمد یوسف خان با شرایط مروج آن عصر یعنی در پا ها زنجیر و زولانه محبوس شدند. در آنوقت حکومت پروژه اعمار زندان "دهمزنگ" را رویدست داشت و از زندانی ها به نوبت در کار ساختمانی آن به حیث کارگر استفاده میکرد. همه زندانی های سرای موتی نیز مکلف به انجام این وظیفه بودند و در روزهای معین با شرایط طاقت فرسا باید راه طولانی را زیر نظارت شدید پولیس طی کرده و پس از هشت ساعت کار شاقه دوباره به زندان مراجعت میکردند. صوفی صاحب مین که در بین چهار برادر، فرزند سوم پدر بود، برادر بزرگتر و کوچکتر را از اینکار بدور نگهداشته، خودش و برادر دومی (محمد محسن خان) نوبت دو برادر دیگر را بعهده میگرفتند و هفته چهار روز با این کار شاقه می پرداختند. برادر جوانتر شان محمد رسول (بعداً متلخص به وسا) که سیزده ساله بود، مثل همه در داخل زندان زنجیر و زولانه به پا داشت و وقتی حرکت میکرد، پاهایش خونریز میگردید و این وضع برادران را پریشان حال او می ساخت.
مادر پیچه سپید صوفی صاحب که از فراق شوهر و فرزندان خود رنج می برد، همیشه دست به دعا بود و از دربار الهی التجای کمک میکرد و گاهی هم به مقامات عالیه کشورعریضه می نوشت و نیز با مراجعه به اشخاص متنفذ وقت، در خواست رهائی آنها را می نمود. روزی در محفلی یکی از قدرتمندان از حبس چهار فرزند بی گناه میرزا محمد یوسف خان یاد کرد و تقاضا نمود تا دوسیه ها نسبتی آنها مورد بررسی قرار گیرد. وقتی دوسیه ها را دیدند، جز امر حبس دیگر چیزی نیافتند و دلیل و برهانی مبنی بر جرم در آن وجود نداشت، لذا تصمیم برآن شد تا هرچهار برادر را از زندان رها سازند. برگشت همه فرزندان به مادر شان چنان سرور و شادی بخشید که دیگر دردها را فراموش کرد.
بعد از رهائی از زندان صوفی صاحب و برادرش محسن خان دوباره به مکتب دارالمعلمین شامل شدند. صوفی صاحب در سال 1317 از آن مکتب فارغ و به حیث معلم در لیسه عالی حبیبیه شروع بکار کرد که تا آخر عمر به این وظیفۀ مقدس و تدریس زبان پشتو ادامه داد. از آن به بعد او یگانه عضو فامیل بود که بیشترین فشار زندگی را برخود تحمل میکرد و هرچه از معاش خود میگرفت خرج فامیل می نمود. با همین احساس او ازدواج نکرد و تا آخر مجرد ماند و زندگی خود را وقف دیگران کرد. یگانه دارائی مادی او یک عراده بایسکل بود که آنرا به قسط خریده و رفیق روزگارش شده بود.
یکی از دوستان و مشتاقان صوفی صاحب که به مقامی رسیده بود، لطفی کرد و یک نمره زمین به قسط طولانی برای محل رهایش به او داد، ولی او آن زمین را در اختیاربرادران بیخانۀ خود قرار داد و قسمتی از آنرا برای اعمار یک مسجد وقف کرد که تا هنوز آن مسجد به نام نامی او یاد میشود. او حق فرزندی را به پدر و مادر پیر خود با انتهای صداقت و از خودگذری انجام داد و آنچه عاید داشت صرف آنها میکرد. صوفی صاحب در عزای مرگ برادرش داکترمحمد رسول وسا که پس از مشقات زیاد فاکولته طبی کابل را به پایان رسانیده و به حیث داکتر در خدمت مردم قرار داشت و در عنفوان جوانی به مریضی سرطان خون مبتلا ودر ماه جدی 1327 جهان فانی را وادع کرد، زیاد متأثر شد و عزم کرد تا از فامیل برادر (خانم و سه پسر خوردسال او هریک رشاد وسا، عمر وسا و ببرک وسا) سرپرستی نماید. او این وظیفه را تا آخر عمر طوری با متانت و فداکاری انجام داد که بازماندگان برادر نامرادش هیچگاه احساس فقدان پدر را نکردند و از توجه همین مرد با دیانت امروز این سه فرزند به مدارج عالی تعلیم و تربیت راه یافته اند. (رشاد وسا فارغ پوهنځی ادبیات، شاعر و نویسنده، عمر وسا فارغ پوهنځی اقتصاد و بعداً تحصیلات عالی در جرمنی و ببرک وسا کمپوزرسرشناس افغان و رهنمای ارکست سمفونی دارای شهرت بین المللی و کمپوزر سرود ملی افغانستان)
از چپ به راست: محمد عمر وسا، صوفی صاحب مین و محمد رشاد وسا و در وسط ببرک وسا (اوایل سالهای 1950)
صوفی صاحب مرد با قامت متوسط، لاغر و دارای ریش بسیار کوتاه بود که کرتی چهارخانه از تولیدات فابریکه پشمینه بافی کابل و پطلون و بوتهای وطنی همیشه زیب تن پرعطوفت او بود که با آنچه داشت، خوشحال و شکرگذار معلوم می شد. از هیچکس شکایتی نداشت و صبر و استقامت شعارش بود. من و صدهای چو من نه تنها شاگردش، بلکه از مریدان او بودیم و تا هنوز که بیش از نیم قرن از مرگ آن والا صفت می گذرد، به شاگردی چنین معلمی برخود افتخار میکنیم و خاطرات او را گرامی میداریم.
خاطرات زیاد از صوفی صاحب در مدت چهار سالی دارم که افتخار شاگردی ایشان را داشتم. یکی از این خاطرات را محض به قسم نمونه یاد میکنم: در سال 1338 وقتی در صنف دوازدهم بودم با جمعی از همصنفی ها ذریعه بایسکل به استالف رفته بودیم، هنگام برگشت در نیمه راه هنوزبه کوتل خیر خانه نارسیده همه خسته و مانده در کنار جاده توقف کرده و به کمی استراحت پرداختیم. لحظۀ بعد از دور یک بایسکل سوار را دیدیم که بلندی ها را به راحتی مثل همواریها می پیماید. همه متوجه او شدیم، وقتی بایسکل سوار نزدیک ما شد، شناختیم که این مرد استاد ما صوفی صاحب است. همه جلو راهش را گرفتیم و او توقف کرد و با همه "جور بخیری" نمود وگفت: جوانها مثلیکه کم نفس شده اید و اگر گرسنه و تشنه می باشید، من تکری انگوری در عقب بایسکل دارم که برای فامیل گرفته ام و میتوانید از آن استفاده کنید. دستش را برد تا تکری کوچک انگور را به ما بدهد، ولی بچه نگذاشتند و اما او اصرار میکرد که شما به آن ضرورت دارید و دراین وضع مستحق تر از فامیلم هستید. ما از لطف شان تشکر کرده و او به بایسکل خود سوار شد و راه خود را ادامه داد. ما در تعقیب او به راه افتادیم و هرچه تلاش کردیم، به او رسیده نتوانستیم. وقتی فردا از او پرسیدیم که چگونه با سرعت راه پیمودند، گفتند که اینکار بستگی به تمرین دارد و فرمودند که در آخرهرهفته به عیادت یک عضو فامیل که مریض است، به کوهدامن میروند و علاوه کردند که با تمرین میتوان هرکار مشکل را آسان ساخت. خلاصه او مردی بود که در هر سخنش درسی از زندگی و رازی از حکمت نهفته بود. خوب بخاطر دارم که در محفلی بزرگداشت مقام معلم که در تالار بزرگ لیسه حبیبیه در عمارت سابقه دائر شده بود و جم غفیری اعم ازاستادان و شاگردان و بعضی از اراکین وزارت معارف حضور داشتند، وقتی نوبت سخن به صوفی صاحب رسید، همه به احترام او پا خاستند و برایش کف زدند و او این شعر را که بیانگر وظیفۀ مقدس هر معلم با احساس بود، در آغاز سخن با صدای بلند خواند و با دست بسوی معلمان حاضر محفل اشاره کرد:
هرکی پا کج می نهد، خون دل ما میخوریم
شیشه ای ناموس عالم در بغل داریم ما
درباره شیوۀ تدریس باید گفت که صوفی صاحب روش خاص خود را داشت. آنوقت مثل امروز نبود که همه با زبان پشتو آشنا و با آن مکالمه کنند و در مکاتب کابل تدریس زبان پشتو مثل زبان عربی به قسم یک مضمون تدریس می شد. یکی از برازندگی استاد مین این بود که می فرمود: کاری باید کرد که همه با زبان پشتو و تکلم با آن انس بگیرند و پشتو از اینطریق بین مردم تعمیم یابد و در جوار زبان دری مورد استفاده همه قرار گیرد. صوفی صاحب برعکس عده ای دیگر دانشمندان زبان پشتو که سعی بر انکشاف شعر وادبیات آن زبان داشتند، معتقد بود که باید جوانان تشویق شوند تا به پشتو سخن گویند، ولو که در آن کلمات دری بکار گرفته شود. به همین اساس بود که برعکس دیگر استادان پشتو، صوفی صاحب در هرساعت درسی هریک از شاگردان را میخواست تا چند دقیقه در جلو صنف آمده و دربارۀ یک موضوع به پشتو صحبت کند. واقعاً اگر این شیوه در همه مکاتب کابل مرعی میگردید، نتیجه آن در تعمیم زبان پشتو بسیار مؤثر می بود. همین تفاوت در روش و متود تدریس او موجب شده بود که رابطه صوفی صاحب با دیگر دانشمندان زبان پشتو ضعیف بماند و حتی آنها روش او را مورد انتقاد قرار دهند.
بهرحال وقتی در اوایل سالهای 90 میلادی محفلی برای گرامیداشت از استاد شهیر رشتین صاحب در شهر یونین سیتی (حواشی سانفراسسکو) از طرف افغانها دائر شده بود و درضمن از خدمات سه شخصیت نامدار (مرحومان رشتین صاحب، الفت صاحب و بینوا صاحب) قدر دانی بعمل آمد، اینجانب با استفاده از نوبت از استاد بزرگوار خود و خدمات شایستۀ او بخصوص شیوۀ تدریس شان یاد کردم که مورد توجه حضار قرار گرفت. عده ای از من خواستند تا معلومات بیشتر در زمینه ارائه دارم که متأسفانه فرصت اینکار برایم دست نداد و آرمان بدل ماندم، تا اینکه این دین را خواستم با یادی از آن والاصفت اکنون ادا کنم. خوشحالم از اینکه حکومتهای قبلی در ازای خدمات این مرد بزرگ یک مکتب را در شهر کابل به نام شان مسما ساختند: "لیسۀ صوفی اسلام خان مین" و جا دارد که به پاس خدمات بی شائبه این خدمتگار صدیق معارف یک جاده را نیز به اسم شان نام گذاری نمایند.
بعد از فراغت از مکتب هنگامیکه محصل سال اول پوهنځی حقوق درپوهنتون کابل بودم (خزان سال 1339)، عده ای از همصنفان مکتب اطلاع دادند که استاد مین مریض شده و در شفاخانه "علی آباد" بستر میباشند، همه فوری به عیادت شان شتافتیم. در بستر مثل همیش با ما لطف فراوان کرد و از صحت خود اطمینان داد، اما چند روزی نگذشته بود که خبر شدت مریضی او بار دیگر شاگردانش را ناراحت ساخت، وقتی باز به عیادت رفتیم، جم غفیری از شاگردان در دهلیز و بیرون شفاخانه تجمع کرده بودند که ناگهان خبر وفات او را شنیدیم. همه اشک ریختند و دعای مغفرت در حق این خجسته معلم روزگار کردند. در روز تدفین صدها تن از مریدان و شاگردان استاد با تألم فراوان در پای جنازۀ او شتافتند، تابوت او را بدرقه راه خانۀ ابدی کردند و آرامگاه او را با اکلیل های گل آراستند. صوفی اسلام خان مین به عمر 55 سالگی در اول عقرب سال 1339 شمسی داعی اجل را لبیک گفت و نامی از خود درتاریخ معارف کشور به یادگار گذاشت. روحش شاد و بهشت برین جایگاهش بادا. آمین یا رب العالمین