یادی از مرحوم استاد عبدالرحمن پژواک

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 24 نوامبر 2014

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار24 نوامبر 2014

در این روزها با نشر کتاب "فصلی از سرگذشت یک مهاجر افغان" که حاوی خاطرات یک بزرگمرد کشور مرحوم استاد عبدالرحمن پژواک است، مقالات و تبصره های از دوستان و ارادتمندان شانرا در پورتال وزین افغان جرمن آنلاین میخوانم که هریک با ابراز نظر در زمینه بر غنای این بحث می افزاید. از آنجائیکه استاد پژواک را می شناختم و چندبار با ایشان صحبت داشته ام، بخصوص وقتی ایشان به حیث سفیر کبیر افغانستان در جمهوری اتحادی آلمان در زمان جمهوری شهید محمد داؤد خان مقرر شده بودند ، قبل از اشغال وظیفه از من که آنوقت رئیس پوهنځی اقتصاد پوهنتون کابل بودم، خواستند تا درباره قرارداد توأمیت آن پوهنځی با فاکولته های اقتصاد سه پوهنتون آلمان (بوخم، کلن و بن) برای شان معلومات دهم. بناً به دیدن شان در هوتل انترکانتیننتال کابل رفتم که مدت دو ساعت را در برگرفت و ضمن ارائه معلومات سخن به هر طرف به درازا کشید. بار دیگر با دوست گرامی خود مرحوم پوهاند فضل ربی پژواک خدمت شان رسیدم و از صحبت های شرین آن بزرگوار مستفید گردیدم و به همین ترتیب دوبار دیگر که یکی در منزل مرحوم عبدالستار معروف (کاکای داکتر خالد معروف) از اقارب نزدیک شان این فرصت برایم دست داد. سیمای جذاب و صحبت پرمحبت او هنوزهم در خاطرم برجاست.

اردات من به این شخصیت والا وقتی ریشه گرفت که هنوز متعلم مکتب بودم و کتاب "باغبان" اثرمعروف نویسنده وشاعر شهیر هند "تاگور" را مطالعه میکردم. این کتاب را عبدالرحمن پژواک از انگلیسی به دری ترجمه کرده و در کابل در همان سالها تازه چاپ شده بود. از بس به محتوا و شیوۀ ادبی ترجمه کتاب فریفته شده بودم، آنرا بارها و بارها خواندم که حتی جملات آن در ذهنم نقش بست. همین کتاب بود که مرا نخست بسوی نویسندگی علاقمند ساخت و کوشیدم به همان سبک داستان بنویسم، چنانچه یکی از داستان هایم در چند شماره انیس در سال 1338 که هنوزمتعلم صنف دوازدهم لیسه حبیبیه بودم، زیر عنوان "من هم به یاد او گریستم" به چاپ رسید. صادقانه میگویم من از آن روزها با نام عبدالرحمن پژواک آشنا شدم و همیشه آرزو داشتم او را از نزدیک ببینم تا آنکه سالها بعد این آرزو تحقق پذیرفت.

با همین روحیه وقتی کتاب " افغانستان درطلسم دائره شیطانی مصیبت" را در جولای 1995 نوشتم و درآنوقت استاد پژواک دارفانی را وداع کرده بود، به یاد او آن کتاب خود را به نام شان اهدأ کردم و در صفحه اول آن چنین نوشتم: «اهدأ به شخصیت ملی و بین المللی، وطندوست و ملت پرور، دانشمند، شاعر و سیاستمدار بزرگ افغانستان مرحوم مغفور استاد عبدالرحمن پژواک، نمونه ای کامل یک انسان فارغ از هرنوع تبعیض و تنگ نظری».

این کتاب که بعداً دوبار در پشاور چاپ شد، با یک پارچه شعر ناب استاد پژواک البته از روی ارادتم به ایشان، مزین گردید که بنا بر خواهش اینجانب استاد عبدالرشید بینش که خودش نیز از ارادتمندان مرحوم پژواک میباشند، آنرا با خط زیبای نستعلیق خود قلمی کردند و در صفحۀ بعد از اهدائیه آنرا جاگزین ساختم. استاد پژواک هیچگاه تفنگ و شمشیر را برای مبارزه علیه دشمن در دست نگرفته و از هرگونه تیغ و سنان مبرا بود، بلکه این مرد قلم و اندیشه قلمش را به حیث شمشیر بکار برده چنانکه می فرماید:

به پیری گر ز دستم کار سر افشان نمی آید

رهین طبع خویشم خامه را شمشیر می سازم

کمان گر شد به پیری قامتم، با تکیه برهمت

بجان دشمن میهن عصا را تیر می سازم

اکنون متن مکمل این پارچه شعر نغذ و پر از احساس را به قلم استاد بینش تقدیم حضور علاقمندان این مرد بزرگ ادب و سیاست میدارم. یاد شان گرامی و روح شانرا قرین رحمت الهی میخواهم: