برگزیده های از کتاب "کودتای پنجم ـ سرخ یا سیاه"، داکتر حسن شرق،

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 28 جولای2018

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار28 جولای2018

منتشره افغان جرمن آنلاین مورخ 5 می 2016 ، (ناشر: صالحه واهب واصل)

گروه انگشت شمار ما هم در اثر وفات غلام حیدر عدالت وزیر زراعت، سید عبدالله وزیر داخله، محمد صدیق وزیری والی قندهار و جذب محمد آصف سهیل و تقرر آن به حیث سفیر افغانستان در چین، منحصر شده بود به پیر و عصای پیر (محمد داؤد و نویسنده) و یک دنیا آرزو به خاطر انتقال قدرت از سلطنت به مردم افغانستان. (صفحه 2 ـ قسمت سوم)

از آنرو در یک دیدار رو در رو، که از هر جهت بایستی تصادفی تلقی می شد، در چهل تن پغمان محمد داؤد با غلام حیدر رسولی، محمد سرور نورستانی، محمد یوسف و مولاداد رو به رو می شوند و پیرامون اقدامات عملی جهت تغییر نظام تبادل نظر کرده تصمیم گرفته می شود که: هر اقدامی در این مورد با اتفاق آرای حاضرین که اعضای آن در آینده نبایستی از ده، نهایتاً 15 ، نفر تجاوز نمایند اتخاذ گردد. و در صورت کامیاب شدن در کودتا تا تصویب قانون اساسی جمهوری انتصاب رئیس دولت، صدراعظم، اعضای کابینه، مامورین عالیرتبه، طرح ادارۀ کشور و تعیین خط مشی دولت در سیاست داخلی و خارجی از وظایف اینها می باشد، به عبارت دیگر حکومت دسته جمعی به جای حکومت فردی. (صفحه 4 قسمت سوم)

حسن شرق: پرچم و خلق در کودتای 26 سرطان شریک نبودند

تا امروز هیچ مدرکی به نشر سپرده نشده است که شوروی دیروزی و یا روسیۀ امروزی مدعی شده

باشد که از وقوع چنین تحولی (تأسیس جمهوریت در افغانستان) اطلاع قبلی داشته است، چه رسد به اینکه ادعای

همکاری کرده باشد.

زمامداران هم عقیده با حکومت اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان، نور محمد تره کی، حفیظ الله امین، ببرک کارمل

و داکتر نجیب الله در هیچ بیانیه، مصاحبه و یا نوشته ای از اشتراک و یا اطلاع قبلی خویش از کودتای 26 سرطان

نه حرفی به میان گذاشته اند و نه مدعی حضور خویش در تغییر نظام شاهی به جمهوری شده بودند. چنانچه در سه

اثر، سه شخصیت شناخته شدۀ حزب دموکراتیک خلق )ح.د.خ.(:

1 ـ درس های تلخ و عبرت انگیز افغانستان، نویسنده شاغلی میرصاحب کاروال، عضو برجستۀ دفتر سیاسی ح.د.خ.؛

2 ـ از ظهور تا زوال ح.د.خ.، اثر علام دستگیر پنجشیری، عضو دفتر سیاسی، رئیس تشکیلات و یکی از مؤسسین

پر سر و صدای ح.د.خ.؛

3 ـ یادداشت های سیاسی و رویداد های تاریخی، اثر دانشمند سلطان علی کشتمند، عضو دفتر سیاسی و یکی از

مؤسسین نامور ح.د.خ و رئیس شورای وزیران؛

نه تنها نام هیچ یک از جمهوری خواهان در ردیف اسمای اعضای ح.د.خ دیده نمی شود، بلکه سلطان علی کشتمند

در اثر مشهور خویش در صفحۀ 243 نوشته اند:

در هر حال، نظریات هر چه باشد ولی واقعیت سرسخت این است که کودتای 17 جولای ( 26 سرطان) به تشخیص

و به ابتکار شخص محمد داؤد سازمان داده شده و انجام گردیده بود. دست داشتن اتحاد شوروی و به ویژه سهم گیری

پرچمی ها در آن یک افسانۀ محض است و صرف از روی تخمینات، حدسیات، قیاس ها و قرینه سازی های ناشی

از بدگمانی ساخته و پرداخته شده است.

حقایق گواه آنست که پرچمی ها مانند نیروها و گروه های دیگر در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفتند. ختم

مهم تر از همه اینکه؛ تا امروز هیچ یک از آنانی که در تغییر نظام شاهی به جمهوریت با هم متعهد شده بودند به

استثنای "سید محمد گلاب زوی" نگفته و نه نوشته اند که قبل از 26 سرطان در یکی از احزاب طرفدار شوروی

عضویت داشته اند.

گلاب زوی هم که پیش از 26 سرطان 1352 ه.ش. به نورمحمد تره کی ارادت داشت در اثر توجه پاچا گل وفادار

به صف جمهوری خواهان می پیوندد و اسرار کودتا را (قرار گفتۀ خودش) تا زمان موفقیت با تره کی و همراهانش

در میان نگذاشته بود.__ (صفحه 6 قسمت سوم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آنجایی که قبل از اقدام در تغییر نظام نفر اول و دوم (طراحان کودتا) پیرامون بحث خط مشی جمهوری، به

حساسیت این دو موضوع بیشتر متوجه بودند بعد از ساعت ها بحث و مشاجره به این نتیجه رسیدند که:

در صورت موفقیت در فصل ریاست جمهوری نوشته شود که: دین مردم افغانستان دین مقدس اسلام است و رئیس

جمهور باید افغان و مسلمان باشد. (صفحه 7 قسمت سوم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با وجود اینکه به علاقه مندی شدید مردم افغانستان در برادری و برابری و تعیین زعامت کشور شان خصوصا بعد

از استقبال از جمهوری متیقن شده بودیم با هم تصمیم به آن گرفته شد تا کمیسیون اول تسوید قانون اساسی تحت

ریاست منشی (نویسنده) [داکتر شرق] و بعضی از اعضای کمیته مرکزی بدون سروصدا دائر گردد.

از آنجایی که هیچ یک از اعضای کمیته مرکزی در بارۀ تسوید قانون اساسی دارای صلاحیت علمی نبود، از آنرو

بیشتر از قانون اساسی ترکیه، مصر و قانون اساسی 1342 ه.ش. افغانستان موادی برچیده و جای به جا می شد که

با روحیۀ مردم و قوانین افغانستان مغایرت نداشته باشد. حال آنکه در واقع هدف و وظیفۀ این کمیسیون جا به جا

کردن موادی بود که در شرایط ریاست جمهوری بایستی گنجانیده می شد که خوشبختانه آنهم به خوبی و بدون اینکه

لحظه ای روی آن بحث شود به تصویب رسید. ولی با آنهم به احتیاط اینکه کمیسیون مورد تهاجم این و آن قرار

نگرفته باشد هویت آنان به دسترس مردم گذاشته نمی شد و تنها در فرمان کمیسیون دوم تسوید قانون اساسی که از

دانشمندان معروف کشور تشکیل شده بود، تذکر داده بودند:

مسوده ای که از جانب کمیسیون اول قانون اساسی تنظیم شده است به کمیسیون دوم جهت غور و تجدید نظر ارائه

گردید.

خوش نما تر اینکه در این کمیسیون هر مادۀ مسودۀ قانون اساسی کمیسیون اول جهت رد یا قبول و یا اصلاح ساعت

ها و حتی روزها مورد بحث و مشاجره قرار می گرفت. ولی برخلاف اندیشه و وارخطایی ما بعد از قرائت آن از

جانب کمیسیون بی آنکه بحث روی آن صورت گرفته باشد دست ها برای موافقت بلند می شد )رئیس جمهور باید

افغان و مسلمان باشد(. و برای اینکه از کلمۀ افغان برداشت قبیلوی و تبعیضی نشده باشد هم در قانون مدنی و هم در

قانون اساسی 1355 ه.ش. تصویب شده است که افغان: یعنی شخصی که ده سال در افغانستان سکونت کرده باشد.

تصویب بدون سروصدای مادۀ مذکور در لویه جرگۀ 1355 ه.ش. نشانۀ آن بود که مردم افغانستان بالقوه آرزومند

آنند تا زعیمی داشته باشند افغان و مسلمان، پاک نفس و پاک دامن نه قلدر این قوم و نه جنگ سالار آن قبیله (صفحه 8 قسمت 3)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ولی با وجود آن برای صحه گذاشتن بر گفته های شاه و ایجاد وسوسه در محمد داؤد تبلیغات وسیع و دامنه داری از

جانب رسانه های غربی، پاکستان و کم و تم ایران و طرفداران سلطنت در افغانستان، دو باره خانه به خانه به راه

افتاده بود که جمهوری خواهان در تلاش تعویض محمد داؤد هستند.

از قضا دور و پیش همین روز ها بود که دو سه نفر از جمهوری خواهان در کودتای محمد هاشم میوندوال جهت

سرنگونی محمد داؤد و هم رزمانش همدست شده بودند. با اینکه همدستی همکارانش خصوصا سید امیر قواندان قوای

هوایی و دافع هوا که در رشتۀ هوانوردی دارای تحصیلات عالی از ایالات متحدۀ امریکا بود و در تأسیس جمهوریت

سهم فعال داشت در محمد داؤد در بارۀ رفقایش ایجاد وسوسه و بدگمانی کرده بود، بازهم پیشنهاد پاچاگل وفادار و

عبدالحمید محتاط در تقرر عبدالقادر پیلوت به حیث قوماندان هوایی به اکثریت کامل در کمیته مرکزی جمهوری

پذیرفته شد.

با آنهم بدون هیچ مقدمه ای با همه اعتباری که پاچاگل وفادار در کمیته مرکزی و قوای هوایی داشت بدون اینکه

اعضای کمیته مرکزی را در جریان گذاشته باشد به مشورۀ رئیس دولت مستعفی و به حیث سفیر کبیر افغانستان در

بلغاریا مقرر شد (صفحه10 و 11 قسمت3)

حادثۀ دیگری که کمیته مرکزی جمهوریت را صدمه پذیر کرد همانا اسناد و مدارکی بود که با حضورداشت عبدالحمید

محتاط عضو کمیته مرکزی از جانب عبدالقدیر و سید عبدالاله اعضای کمیته مرکزی که قبلاً رئیس دولت را در

جریان گذاشته بودند، در جلسه ارائه گردید که نشان می داد:

عبدالحمید محتاط برخلاف تعهدات و خط مشی جمهوری خواهان (خطاب به مردم افغانستان) با چند تن از صاحب

منصبان قوای هوایی گروهی را به نام گروه کار تشکیل داده بود که واقعا با اهداف جمهوری مغایرت داشت و آنهم

در روزگاری که از طرف کمیته مرکزی جمهوریت که خودش عضو آن بود حکومت نظامی در سراسر کشور

برقرار و فعالیت های سیاسی ممنوع شده بود.

با اینکه محتاط حاضر گردید که سهو خویش را جبران کند اما کمیته مرکزی بدون توجه به پوزش وی، با یک اقدام

غیردوستانه وی را از کمیته مرکزی و وزارت مخابرات برکنار کرد.

تصمیم عجولانه و بی مروتی اعضای کمیته، محتاط را در تقویه و ترویج افکار گروه کار مصمم تر کرد، و

انتقامجویانه در هر سه اثرش، در بارۀ تأسیس جمهوریت در افغانستان، اعضای کمیته مرکزی را با کینه توزی بیش

از حد به کارهای ناکرده متهم می کند.

ولی به هر صورت کمبود این دو شخصیت در حلقه های مختلف تعبیرات مختلفی هم در پی داشت. گروهی حذف

آنان را از رهبری جمهوریت با اشتراک سید امیر قوماندان قوای هوایی در کودتای میوندوال پیوند می زدند. دسته

ای هم برخورد نادرست نظامیان تحت ادارۀ آنان را با ملکه در میدان طیاره مثال می آوردند (صفحه 11 قسمت 3)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قوای کار: در سال 1333 ه.ش. حکومت افغانستان با لغو بیگاری )کار اجباری بدون مزد( و تشکیل قطعات کار

در چوکات وزارت فوائد عامه از آنانی که دورۀ مکلفیت عسکری را در قطعات استحکام اردو سپری می کردند،

دست به ابتکار نهایت مثمری در کار ساختمانی کشور زده بود .

زیرا افرادی که به جای اردو در قوای کار مکلفیت عسکری را سپری می کردند، بعد از دو سال ختم دورۀ مکلفیت

تحت نظر انجینران ماهر استحکام )ساختمانی اردو( علاوه بر خوانا شدن، کار آزموده های مؤثر در رشته های

مختلف ساختمانی به بار می آمدند .

اولین هستۀ قوای کار به تشکیل غندی )هزار نفری "یونت اول"( در کار ساختمان پل و پلچک و تمدید سرک بین

کابل و تورخم در پلان پنج سالۀ اول آغاز به کار کردند و در اخیر پلان مذکور مهارت و کاردانی قوای کار به جایی

رسیده بود که روزانه یک کیلومتر سرک را با پل و پلچک آن به عرض ده متر اعمار، پخته کاری و اسفالت می

کردند و امید آن وجود داشت که در پلان دوم روزانه فعالیت راه سازی آنها به یک عشاریه پنج کیلومتر در روز

بیانجامد و تعداد کارمندان آن به تدریج تا ده یونت بالا برده شود .

ناگفته نماند که همین هنرآموزی و کار عملی افراد در قوای کار بود که بعد از ترخیص به حیث کارگران حرفوی و

با تجربه در کشورهای خلیج فارس بدون درد سر پذیرفته می شدند و سالانه ملیون ها دالر از مزد آنان به عایدات

کشور افزوده می شد (ص 4 ـ ق 4)

بناءً رئیس دولت جمهوری به دعوت شاه ایران به ثور 1354 ه.ش. عازم تهران شدند. آنهم به روزگاری که

جمهوری شدن افغانستان تأثیرات خوش آیندی برای بقای سلطنت ایران نداشت و طرفداری دربار در سقوط جمهوری

و بازگشت سلطنت در افغانستان قابل فهم بود .

اما بازهم داشتن روابط نیک و تفاهم بین دو کشور همسایه و مسلمان برای تحکیم دولت جمهوری ارزش والا داشت

و نمی شد آنرا نادیده گرفت. چنانچه رئیس دولت در بازگشت از ایران و ملاقات با شاه و دیگر سران آن کشور در

کمیته مرکزی جمهوریت سفرش را ارزنده خواند و از دیدارش با شاه ایران نهایت خورسند و رضامند بوده گفتند :

در اثر هدایت شاه ایران قرارداد های قروض طویل المدت بیش از دو میلیارد دالر امریکایی برای تکمیل پروژه های

انکشافی به شمول احداث خط آهن در افغانستان بین وزرای پلان و تجارت افغانستان و دولت ایران به امضاء رسید .

ناگفته نماند که روابط شخصی ام با محمد داؤد در مقایسه با دیگر رفقای کودتا و مامورین عالیرتبۀ دولتی متفاوت

بود، و همه می دانستند که سال ها قبل از کودتا و شناسایی با کودتاچیان، ما با یکدیگر روابط عمیق و دوستانه داشتیم.

از آنرو دیدارهای نسبتا طولانی ما در اوقات رسمی و یا غیر رسمی نه تنها موجب حسادت هم سنگران ما نمی شد،

بلکه بسیاری از اوشان از محبت ما با یکدیگر لذت هم می بردند .

من از اعتماد وی به خود می بالیدم و او هوشیاری و وفاداری ام را می ستود .

در یک دیدار خصوصی در بازگشت از تهران ضمن راضی بودن از سفر خویش گفت شاه ایران همه پیشنهادات

طرف افغانی را با جبین باز پذیرفت و ضمن ا خواهش نمود تا کشورهای برادر و دوست، ایران و افغانستان، در مسائل

متعلق به دو کشور تبادل اطلاعاتی داشته باشند، و منهم پذیرفتم .

بناءً اطلاعات مورد علاقۀ کشورهای ما، بین ساواک ایران و استخبارات وزارت داخله، با مشوره با شما تبادله خواهد

شد .

گفتم: در این صورت ساواکی ها دیگر مخالفین مسلح جمهوریت را تمویل نخواهند کرد .

فرمودند: در این باره به شاه ایران چیزی نگفتم .

ولی اضافه نمود که: در این سفر با رئیس حزب رستاخیز ملی ایران ملاقات کردم، روش خوبی جهت رسیدن به

دموکراسی واقعی انتخاب کرده اند. ما می توانیم در تأسیس حزب در افغانستان تا حدودی از این روش استفاده کنیم .

گفتم: تا جایی که اطلاع دارم این حزب در جامعۀ ایرانی از شهرت خوبی برخوردار نیست و از جانب دیگر خط

مشی آنان با سیاست بیطرفی ما متضاد است .

چیزی نگفتند و منهم با برداشت اینکه اوشان قضاوت در بارۀ همکاری و یا عدم همکاری ساواکی ها را با مخالفین

مسلح )اخوانی ها( پیش از وقت می داند، رخصت شدم .

اما آنچه از وحید عبدالله معین وزرت خارجه و هم سفر رئیس دولت و رفته رفته از زبان وی در کوچه و بازار شنیده

می شد چنین بود که: رئیس دولت افغانستان با شاه ایران در این دیدار در بسیاری از مسائل منطقه و جهان توافق نظر

داشتند .

نزدیکی و تفاهم دولت افغانستان با داشتن سیاست بیطرفی فعال، و ایران دارای سیاست یکدنده و یک جانبه و همبسته

با ایالات متحدۀ امریکا، برایم نه تنها سوال برانگیز شده بود بلکه در منجلاب دست و پا می زدم که قدرت تفکر و

تصمیم یکی پشت دیگری از من فرار می کرد، و نمی شد باور کرد مردی که در داغ ترین روزهای جنگ سرد ابر

قدرت ها بین سال های 1332 و 1341 ه.ش. با چند کشور محدود سنگ تهداب اولین کشورهای بیطرف را رو به

روی ابرقدرت ها گذاشته بود چگونه امکان دارد قرضه های ایران که هنوز به اصطلاح به شاخ آهو بسته بود او را

از راه کشیده باشد .

باور چنین گفته ها آنهم از کوچه و بازار برای من که یک ربع قرن اهداف مشترکی را با هم تعقیب می کردیم بالاتر

از تصور می نمود، ولی با تمام ناباوری هایم چرخ روزگار به نفع کسانی می چرخید که تخریب جمهوریت را با سقوط محمد داؤد مرتبط می دانستند و نابودی محمد داؤد را به تجرید وی از هم سنگرانش شرط می بستند. و ما را

هم به دست خود ما نشانه گرفته بودند .

از اینکه شاه ایران به مشورۀ شاه مخلوع افغانستان محمد داؤد را از رفقایش برحذر داشته باشد، سندی در دست نیست،

اما بعد از بازگشت از ایران از علاقه و اعتمادش به هم سنگرانش کاسته شده می رفت .

دیگر به ریاست خویش در کمیته مرکزی دلبستگی نداشت و دیدار شان با اعضای کمیته منحصر شده بود با غوث

الدین فائق، وحید عبدالله و عبدالقدیر. و اگر نزدش کمتر می رفتم و اگر صحبت هایم حتی روی موضوعات مورد

علاقۀ خودش کوتاه تر می بود، مانند گذشته مرا به زود آمدن و تفصیل بیشتر تشویق نمی کرد .

متأسفانه همه با هم نمایانگر آن بود که فهمیده یا نافهمیده، محمد داؤد از سر سپرده ترین یاران خویش در روزهای

تجرید شدن است (ص 6 و 7 ـ ق4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ برخورد با جمهوریخواهان

واقعا خاطره انگیزترین و پرشورترین دقایق زندگی کودتاچیان دقایقی بود که با پشت سرگذاشتن بزرگترین مخاطره،

بزرگترین موفقیت را نصیب شده بودند و با معرفی یکدیگر با چشمان پر از اشک شادی همدیگر را به آغوش می

کشیدند و می بوسیدند .

ولی حالا برخورد با جمهوری خواهان طوریست که اصلاً چیزی به وقوع نپیوسته باشد .

به راستی از پس منظر چنین اتفاقی آنهم با سر سپرده ترین دوستان خویش، با اینکه نفر دوم کشور بودم به خود می

لرزیدم و با حضورداشت ده ها و صدها بلی قربان های درباری، احساس تنهایی می کردم .

زیرا به خاطر داشتم دو نفری را که مصمم به کودتا جهت تأسیس جمهوریت شده بودند، و برای پیدا کردن هم عقیدۀ

سوم دیوان حافظ شیرازی را به امید فال نیک ورق می زدند. و اما امروز مثل اینکه اصلاً چیزی اتفاق نیفتاده باشد

یعنی نه کودتایی بوده و نه کودتاچی بناءً به روزهایی که دو دوست ساعت ها با هم می بودند و یکی به اندرزهای بزرگتر خویش گوش می داد و دیگری

با علاقه مندی خاصی گفته های کوچکتر از خویش را می شنید و مشاجره می کرد، از بذله گویی هایش لذت می برد،

و با هم می خندیدند. به محمد داؤد گفتم: گرفتاری های بیش از حد اداری مانع آن گردیده است تا دوستان منتظر و

علاقه مند خویش "همرزمان کودتا" را ملاقات کنید. آنها بی صبرانه انتظار دیدار شما را دارند و خیلی هم آرزو

دارند تا آنچه در کشور می گذرد، خصوصا از جریان سفر اخیر شما به ایران از زبان شما بشنوند .

گفت تشکر از یادآوری و مصلحت اندیشی شما، واقعا در دیدار با کسانی که در تأسیس جمهوریت در افغانستان پیمان

بسته بودیم، سهل انگاری شده است و آنانی را که بایستی مرتباً می دیدم بیشتر از سالی شد که با هم ندیده ایم .

به قوماندان گارد بگویید در هفتۀ آینده دعوتی جهت دیدار همه کودتاچیان ترتیب دهند تا یکبار دسته جمعی با هم دیدار

و گفتگو کنیم و سپس هر هفته چند نفر آنان را خواهم دید و ضمن صحبت نان چاشت را با آنان خواهم خورد .

قوماندان گارد احمد ضیاء مجید همه هم پیمانان کودتای 26 سرطان را دعوت می کند. اما متأسفانه قبل از روز

موعود سید عبدالاله و عبدالقدیر بعد از دیدار با رئیس دولت به قوماندان گارد خبر می دهند که رهبر گفت دعوت تا

هدایت ثانی معطل باشد .

در ملاقات های بعدی مثل اینکه هر دوی ما خبری نداشتیم و از دیدار با یاران کودتاچی یادی نشد، اما پی گیرانه در

تلاش بودم تا علت آنرا دریابم (ص 7 و 8 ـ ق 4)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با اینکه عبدالقدیر از ملاقات خویش با نمایندۀ ساواک برداشت های خوبی داشت، برایم جملۀ "دشمنان مشترک" زنگ

خطری می نمود که به دروازۀ سیاست بیطرفی و عنعنوی کشور ما شورک می خورد و با روش موجود ما و سیاست

خارجی ایران در برابر همسایه گان تفاوتی از زمین تا آسمان و مغایرت کلی داشت .

زیرا حکومت پاکستان در حالیکه دوست و هم پیمان ایران بود، عملاً چه از نقطۀ نظر تبلیغاتی و چه از نگاه تقویه و

ایجاد مخالفین مسلح در تخریب جمهوریت مبادرت می کرد .

حکومت ما به حیث یک مملکت بیطرف با اتحاد جماهیر شوروی روابط دوستانه داشت و در حالیکه دربار ایران در

پیمان های نظامی برخلاف شوروی با ایالات متحدۀ امریکا متحد و هم نظر بود از طرف دیگر تردستی و مهارت و اختیارات مالی ساواکی ها و بیچاره گی ما در ناتوانی مالی و دانش استخباراتی،

ما را به جایی می برد که سیاست بیطرفی ما را نقض و از کشورهای بیطرف و متحد ما، ما را تجرید کند .

متأسفانه هر تعبیر و تفسیر مرا درین باره رئیس دولت با برخلافی با ایران توجیه می کرد. زیرا او از اینکه باور

پیدا کرده بودم که جمهوری شدن افغانستان برای نظام شاهی ایران خوش آیند نیست و آنها در تحکیم و پیشرفت

جمهوری علاقه ندارند، آگاهی داشت (ص 8 و 9ـ ق4)

ـــــــــــــــــــــــــــــ کودتای ناکام روزهای جشن 1354

به راه انداختن کودتا در ماه های سنبله و جدی 1352 و حملات مسلحانه در ولایات مختلف در سال 1354

ه.ش. در افغانستان برای سقوط دولت جمهوری اقدام می کند. ولی با اینکه همکاری ساواک و CIA را با خود

داشت، خوشبختانه در اثر تلاش جمهوری خواهان سرانجام آشوبگران نه تنها از هم فرو می پاشند و به هدف های

نامقدس خویش نمی رسند، بلکه تعدادی از آنان خصوصا در آشوب اخیر منکوب، دستگیر و دوباره راهی پاکستان

می شوند.

تحقیق از آشوب گران نمایانگر آن بود که توأم با برپا کردن آشوب در ولایات مختلفه و مناطق مورد نظر شان، یکی

از جنرالان اردوی افغانستان که با آشوبگران هم پیمان شده بود می بایست با افراد زیر فرمان خویش در محفلی که

رئیس دولت حضور می داشت حمله ور می شدند، که میسر نشد.

در پروگرام شب های جشن جمهوریت، شب دوم جشن دعوتی از جانب رئیس دولت در کمپ جمهوری در صحن

چمن حضوری ترتیب داده شده بود. کودتاچیان اطلاع از چنین خبری را به فال نیک می گیرند و تصمیم گرفته می

شود تا در آن شب تعدادی از افراد مسلح )شورشیان( با اسلحۀ زیربغلی )اسلحۀ کوتاه( در اطراف کمپ در بین

تماشاچیان کنده کنده ولی نزدیک به هم برای حمله، منتظر هدایت جنرال هم پیمان باشند.

ناگفته نماند که معمولاً در شب های جشن، رسم گذشت عسکری، و اعیاد و غیره یک کندک افراد مسلح در صحن

وزارت دفاع ملی خیمه می زدند و تحت فرمان یک جنرال نوکریوال آمادۀ خدمات عاجل می بودند.

فاصلۀ وزارت دفاع ملی و کمپ ریاست جمهوری در آن روزها خیلی کمتر از هزار متر بود. آیا در آن شب از

همین قطعه برای دستگیری رئیس دولت وغیره استفاده می کردند یا از قطعۀ دیگری متیقن نیستم.

به هر صورت در آن شب یک صاحب منصب وظیفه داشت تا جهت هم آهنگی میان حمله آوران از حضورداشت

رئیس دولت در کمپ جنرال را با خبر و سپس پوره به ساعت 9 شب توأم با قطع سیم های برق به کمپ حملهور

شوند.

ولی دو تصادف غیر منتظره باعث سردرگمی صاحب منصب در رابطه با کودتاچیان و جنرال می شود و به این گفتۀ

عامیانه صحه می گذارد که بی اجل مرگ نیست، ورنه مرگ بیچاره را دست و پا بسته سر شانه تا پشت دروازه ها

آورده بودند.

1 - رئیس دولت بنابر هر اتفاقی که پیش آمده بود از حضور در دعوت معذرت می خواهند، اما اطمینان دارم که از

دسیسه اطلاع نداشت.

2 - غلام حیدر رسولی قوماندان قوای مرکز با اینکه شخص نهایت جسور و ناترس بود، اما در آن زمان محتاط هم

بود. بناءً یک کندک افراد مسلح را تحت قوماندانی چند صاحب منصب از جمهوری خواهان به اطراف کمپ جمهوری

جهت محافظت از مهمانان توظیف می کند.

نیامدن رئیس دولت به کمپ و محاصرۀ ناگهانی کمپ از جانب افراد مسلح قوای مرکز با اینکه هر دو تصادفی بود،

اما تصادفی پنداشتن آن برای مشاهدی که خود و رفقایش در محاصرۀ عساکر افتاده باشند، ناممکن به نظر می آمد.

و بالطبع با اطلاع از چنین خبری جنرال از فرمان حمله باز می ماند و شورشیان از حمله بر کمپ ریاست جمهوری.

از اینکه در آن لحظات بر جنرال ما چه گذشت، اطلاعی در دست نیست، اما در جهان اکثراً جنرال هایی که در جبهه

به این سادگی مفت می بازند، خودکشی می کنند.

بعد از سروصدای اشتراک جنرالی از اردو با شورشیان جهت سقوط دولت جمهوری، رئیس دولت در این باره نه با

کمیته مرکزی جمهوری صحبتی داشت و نه تمایل بحث روی آنرا.

احتمالاً به این دلیل بوده باشد که کودتاچیان 26 سرطان از حضور فعال جنرالان بعد از کامیابی در کودتا، برخلاف

تمایل رئیس دولت به آنها، خصوصا از تقرر عبدالکریم مستغنی به حیث لوی درستیز اردو، راضی نبودند.

چرا؟ با وجودی که در زمان شاهی اکثر جنرال های اردو اشخاص پاک نفس، وظیفه شناس و شاه پرستان با تقوا و

بعضا دارای تحصیلات عالی ارکان حرب هم بودند، اما شاه دوستی به حدی در آنها ریشه دوانده بود که اگر فرزندش

شاه را نمی پرستید و یا به شاه پرستی نور چشمی مشکوک می شدند، قربانش می کردند چه رسد به دیگران. (ص 3 ـ ق5 )

در جشن استقلال در سال 1351 ه.ش. چند نفر محدودی به مقامات ارشد اردو ترفیع می کردند که از آنجمله

عبدالکریم مستغنی بود که به فرمان حضور شاهانه به رتبۀ تورن جنرال ترفیع و به کفالت دگرجنرال به حیث رئیس

زرهدار در وزارت دفاع ملی مقرر شده بود.

چون او مدعی دوستی با محمد داود بود بناءً ترفیع و تقرر او در چنین مقامی در اثر جلب اعتماد سلطنت به شاه

دوستی وی، برای آنانی که جهت تغییر نظام همکاری با محمد داود را پذیرفته بودند، سوال برانگیز چه که حتی

ترسآور شده بود.

ولی برعکس دیگران تانکیست ها از چنین تقرری خوشحال شده بودند و می گفتند که با همکاری و هدایت رئیس

زرهدار که دوست محمد داود است مشکلاتی که در خروج تانک ها در شب کودتا از گاراج های تانک وجود داشت

حالا برطرف می شود.

اما محمد داود به زودی به آنها تفهیم می کند که از ارتباط و رفت و آمدهای بدون مسائل رسمی جداً با مستغنی محتاط

باشند و دیگر کودتاچیان هم از بی اعتماد شدن محمد داود به مستغنی به دلیل رسیدن به چنین مقامی مطلع و آرام و

مطمئن می شوند.

بناءً بعد از موفقیت در تغییر نظام گماشته شدن وی به حیث لوی درستیز در رهبری اردو با اینکه کمیته مرکزی

پیشنهاد رئیس جمهور را در تقرر وی تأئید کرده بود ولی بازهم برای اکثر کودتاچیان سوال برانگیز شده بود.

زیرا چنین اقدامی در هیچ کودتای نظامی در هیچ گوشه ای از جهان سابقه نداشت که رهبری اردو را بعد از موفقیت،

کودتاچیان به شخصی واگذار شوند که نه به کودتا عقیده داشته باشد و نه به کودتاچیان باور.

از آنرو کودتاچیان خصوصا اعضای کمیته مرکزی از ستر درستیز احساس خطر می کردند و بالمقابل ستر درستیز

از کمیته مرکزی جمهوریت.

با سروصدای همدستی جنرالی با گماشته گان پاکستان جهت سقوط دولت جمهوری و جمهوری خواهان، خصوصا تانکیست ها با حدس و گمان از مستغنی نام می بردند. زیرا مستغنی بعد از تقرر به حیث لوی درستیز به آنانی اعتماد

می کرد که با کودتاچیان 26 سرطان مخالف و بی اعتماد می بودند.

چون دولت جمهوری به دلائلی که پیشتر گفته شد با خودداری از نشر و افشای چنین حادثۀ بزرگی که به گوش هر

کس از زبان هر کس چیزی گفته و ساخته و پرداخته می شد، باز هم سکوت اختیار کرده بود، بناءً هر کس به شکلی

از اشکال جنرال مورد نظر خویش را متهم و شریک قضیه می شمرد.

جنرال مستغنی هر هفته یا دو هفته بعد جهت تغییر فصل و باب در بودجۀ وزارت دفاع ملی و دیگر موضوعات که

رئیس دولت اجرای آن را به صدارت حواله می داد، به صدارت می آمد. ولی برخلاف انتظار روزی ملبس به لباس

مُلکی و بدون دوسیۀ کار تشریف آوردند.

ما سالها با هم می شناختیم و به او احترام داشتم و او هم محبت خویش را از من دریغ نمی کرد. بعد از تعارفات

معمول چند ورقی را برایم داد و گفت نقل استعفای من است که به رئیس دولت تقدیم کرده ام و دلیل استعفای خود را

عدم اطاعت اعضای کمیته مرکزی از ستر درستیز وانمود کرده بود و خصوصا غلام حیدر رسولی قوماندان قوای

مرکز، محمد سرور نورستانی قوماندان قوای 4 زرهدار و محمد یوسف قوماندان قوای 15 زرهدار و قوماندان گارد

جمهوری را نام برده بود. (ص 4ـ ق 5)

پرسیدم اجازه می دهید در بارۀ استعفای شما با رئیس دولت مشوره کنم؟ و ضمنا خاطر نشان نمودم مطابق تصمیم

جمهوری خواهان رئیس دولت از جانب کمیته مرکزی تعیین شده است نه کمیته مرکزی از جانب رئیس دولت، و شما

به حیث یک دوست بایستی مشکلات دولت را درک می کردید نه استعفا.

او گفت: همه چیز را می دانم، اما رئیس دولت مرا واداشت که استعفا کنم.

او نخواست توضیح بیشتر داده باشد و من هم نپرسیدم که چرا رئیس دولت شما را وادار به استعفا کرده اند. هر دوی

ما سکوت کردیم و با سکوت هم خداحافظی. (ص 5ـق 5)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آنرو نه خود از اتهامات بی بنیاد به یارانش (کمونیست های پیرو شوروی) دفاع می کرد و نه هم به آنان اجازه

می داد تا از خود دفاع نمایند.

دیگر در بیاینه هایش از آنانی که به فرمودۀ خود شان سنگ تهداب اولین جمهوریت را در افغانستان گذاشته بودند،

خبری نبود، و شب پرمخاطرۀ 26 سرطان 1352 ه.ش. کاملاً به فراموشی سپرده شده بود.

با اینکه در روزهای قبل از تغییر نظام، به این واقعیت باور داشتیم که قیام های مسلحانۀ مخفی در دو مرحله به ناکامی

مواجه می شوند:

اول اینکه: یک یا چند نفر از صف کودتاچیان رو می گردانند و طرف مقابل را در جریان ماجرا قرار می دهند، و

کودتاچیان بدون اینکه بجنبند دستگیر و محاکمۀ نظامی می شوند )رفتن بر سر دار(.

دوم اینکه: بعد از کامیابی و رسیدن به قدرت نتوانند وحدت و همبستگی هم پیمانان را حفظ کنند.

متأسفانه با فراموشی آنچه از سرنوشت دیگر کودتاها در دیگر نقاط جهان آموخته بودیم، بدون هیچ ضرورتی به ناچیز

شمردن سهم یاران خویش در کودتا و یکه تازی تلاش می کردیم و آنهم در روزگاری که از حمایت و پشتیبانی کامل

و بی شائبۀ صاحب منصبان صادق، پاک نفس و وطن دوستان ناترس و کلیدی اردو برخوردار بودیم و به کمک و

یاری آنان بود که در تغییر نظام و سپس بر دسائس خوانده شده فائق آمده بودیم.

با استفاده از چنین محیط پر از آرامش، پلان های اقتصادی و انکشاف همه جانبه در کشور به طور دلخواه در عمل

پیاده می شد و در اصلاح قوانین مطابق روحیۀ جمهوریت قانون دانان زیادی مشغول اصلاحات و بررسی بودند.

در این میان قانون جزا، مراحل قانونی خود را پیمود و امید آن می رفت که قانون مدنی تا ختم سال 1354 و اوایل

1355 ه.ش. مراحل قانونی خود را بپیماید و در محاکم شرعی مورد استفاده قرار گیرد و هم قانون اصلاحات و

توزیع اراضی رو به خلاص شدن بود.

خطر جدی حاکمیت دسته جمعی را که هدف اصلی و اساسی جمهوری بود تهدید نمی کرد. اما صاعقۀ نامرئی با

جرقه های سوزنده اش وحدت و همبستگی ما را نشانه گرفته بود و زمینۀ تخریب جمهوری را به مخالفین جمهوری

آماده و مهیا می کرد. و گرگ های باران دیدۀ دولتی با درک بی علاقه شدن رهبر به پیروانش آستین ها را بر می

زنند، و خصوصا ستر درستیز برای تضعیف و پراکنده کردن کودتاچیان یکی را پشت دیگری از وظایف کلیدی شان

در اردو و نزدیکی با رهبری به قطعات اطراف و اکناف افغانستان تغییر و تبدیل می کند.

درین باره روزی ضیاء مجید گفت: لوی درستیز قطعۀ انضباط را از نقطۀ نظر تسلیحات و تشکیلات به سطح قطقۀ

نفر خدمت ها پایین آورده است، و در غیابم در یک روز نزدیک به چهل صاحب منصب )گارد( را به امر لوی

درستیز به نقاط دور دست کشور تبدیل کرده اند و اشخاصی را به گارد فرستاده اند که از هویت و درجۀ آن ها و

علاقه مندی شان به رهبری و دفاع از جمهوریت آگاهی ندارم.

احمد ضیاء مجید گفت: چنین پیشامدی را هرگز نه انتظار داشتم و نه حالا قدرت تحمل آنرا دارم.

دیگر کودتاچیانی که زیر ساطور لوی درستیز قرار داشتند، جدی تر صحبت و یادآوری می کردند که:

از پیش آمد و خوش گفتاری شما و رهبر شما که قبل از تغییر نظام با ما داشتید، هرگز نمی شد تصور کرد با چنین

بی اعتنایی ها و کم ارزشی ها آنهم توسط اشخاصی که از شما و اقدامات شما در کودتا نفرت داشتند مواجه شویم و

پیش روی شما ما را تکفیر کنند و گویا به فرمان شما سنگسار هم.

دلسردی و کناره گیری و بالآخره استعفای احمد ضیاء مجید، آنهم در نبود پاچاگل وفادار، زخم دیگری بود که کمیته

مرکزی )حکومت دسته جمعی( را بی موازنه می کرد. زیرا: احمد ضیاء مجید قبل از اینکه به کودتاچیان جهت

تأسیس جمهوریت بپیوندد لمړی بریدمن و مدیر پیژند قطعۀ انضباط بود، قطعه ای که سراپا از اشخاص مورد اعتماد

و علاقه مند سردار عبدالولی تشکیل شده بود و با جدیدترین اسلحۀ سبک مجهز بود و از امتیازاتی که دیگر صاحب

منصبان اردو به آن دسترسی نداشتند برخودار می شدند، از قبیل خوراکه و البسه.

سردار عبدالولی، ضیاء مجید را بچۀ کاکا خطاب می کرد و حفاظت و نگهبانی محل بود و باش سردار عبدالولی به

او اعتماد شده بود.

صاحب منصبان و حتی افراد عادی این قطعه جهت وفادار ماندن به عبدالولی زیر ذره بین دستگاه های استخبارات

دولت قرار داشتند و با کوچک ترین انحراف شدیداً مجازات می شدند. زیرا در آن شب و روز ادارۀ اردو و بقای

سلطنت به این فرد نمره یک خاندان سلطنتی )سردار عبدالولی( گره خورده بود و برای کودتاچیان دستگیری چنین

شخصی، با داشتن آن همه نگهبانان جان فدا، آنهم بدون خونریزی یک معما شده بود.

ولی شمیم جمهوری احمد ضیاء مجید را به صف جمهوری خواهان کشانید و به امید اینکه سنگی در تهداب جمهوریت

شده باشد، خودش و سپس راد مردان دیگری از قطعۀ انضباط به صف جمهوری خواهان پیوستند.

از آنرو مارشال شاه ولی خان و جنرال سردار عبدالولی )پدر و پسر( بدون اینکه آب از آب تکان خورده باشد در

صبحگاه 26 سرطان به دام جمهوری خواهان اسیر شدند.

ــــــــــــــــــــــــــــ

)تفصیل در کتاب تأسیس و تخریب اولین جمهوری در افغانستان(

فردای دستگیری پدر و پسر واویلای عجیب و غریبی در دودمان سلطنتی به پا می شود و مقصر و گناهکار این بی

حرمتی به خاندان سلطنتی احمد ضیاء مجید را نشانه گرفتند. یکی او را نمک به حرام می نامید و دیگری می گفت

که او به ولی نعمت خود خیانت کرده است و باید به حسابش رسید. ولی همه با هم، همۀ ما را کافر و لامذهب می

خواندند زیرا به سایۀ خدا و وابسته گانش اهانت شده بود.

اما در صف کافران ضیاء مجید در ردیف اول قرار داشت.

در واقع وحدت و آرزومندی جمهوری شدن افغانستان همۀ جانبازان جمهوری را مشت آهنین ساخته بود که اصلاً

نمی شد وظیفۀ یکی را بر دیگری ارجحیت داد، زیرا هر یک از آنان در اجرای وظیفه ای که مامور شده بود اگر

تعلل می ورزید و یا به طرف طرفداران تاج و تخت می لغزید در فردای آن شب، تغییر نظام و تأسیس جمهوریت

اگر ناممکن نمی شد بدون خونریزی و تباهی امکان پذیر هم نبود. به طور مثال:

با اینکه سه چهار نفر از جمهوری خواهان، از آنجمله غوث الدین فائق و عبدالحمید محتاط، هر یک کتابی نوشته اند

و با بی مهری مرا ناسزا گفته اند، اما موضوع بحث در اینجا دفاع از خود و سرزنش دیگران نیست، بلکه هدف

اصلی به میان گذاشتن کارنامه های اشخاصی است که در شب 26 سرطان در سقوط سلطنت انجام داده اند.

به طور نمونه یکی از یاران کم مهر شده با اینکه چیزی ننوشتند، اما در تحریف هویتم به در و دیوار هم قصه می

کرد. همسنگر گرامی توره خان جگړن از ردیف صاحب منصبان احتیاط در صف جمهوری خواهان بود. او در

شب کودتا وظیفه داشت تا با چند تن از جمهوری خواهان مسلح دستگاه مخابرات سرتاسری را تصرف و از کار باز

دارد.

او و یارانش هم هنگام با پیام رهبر کودتا، مرکز تلیفون و تلگراف را بدون کمترین صدمه به دستگاه و یا اینکه کسی

زخمی و یا کشته شده باشد، اشغال و از فعالیت باز می دارد. و واقعا اگر همزمان با حرکت قطعات کودتاچی به

سوی اهداف مشخص، دستگاه فلج نمی شد و از کار باز نمی ماند، باز هم همان آش بود و همان کاسه و خونریزی و

پیامد ناهنجار کودتا. (ص7 و 8ـ ق 6) 54 ـ 55

فیض محمد وزیر داخله طبق معمول جهت اخذ هدایت در رابطه با بعضی موضوعاتی که اجرای آن از صلاحیت

وزیر بالاتر بود به صدارت آمده بود. اما برعکس روزهای دیگر خیلی برآشفته و به هم خورده به نظر می آمد. قبل

از اینکه چیزی بپرسم گفت: نیم ساعت قبل حضور رهبر برایم خیلی جدی و با عصبانیت گفت که: چرا شما کمونیست

های مربوط به پرچم را که مخالفین جمهوری هستند به حیث ولسوال مقرر کرده اید، آنهم در صورتی که اکثریت

کامل مردم افغانستان از آنها و عقیده و وابستگی شان نفرت دارند.

خدمت شان گفتم که: طبق قانون ولسوال ها مامورهای رتبه 5 ، 4 و 3 هستند و مقرری آنها به صلاحیت صدارت می

باشد نه وزارت داخله. من طبق هدایت معاون صاحب چند نفر پرچمی و چند نفر خلقی را از رده های پایین ح.د.خ

مقرر کرده ام و همچنان در وزارت عدلیه بیش از 20 نفر اخوانی به حیث قضات در محاکم عدلی به امر معاون

صاحب مقرر شده اند.

معاون صاحب بعد از تشکیل کابینۀ جمهوریت به همه وزرا هدایت داده بود که هیچ مامور دولت را به روی عقیده و

وابستگی آنها به احزاب با اینکه احزاب قانونی نیستند برطرف نکنند مگر آنانی که عملاً در تخریب جمهوریت اقدام

نمایند.

رهبر بدون توجه به عرایضم فرمود همه می گویند شما پرچمی هستید.

عرض کردم همه نه، تنها دو نفر از شخصیت های بزرگ دولتی که علنا با جمهوری خواهان دشمنی دارند و تبلیغات

ناروا در بارۀ آنها پخش می کنند، لوی درستیز و وحید عبدالله و طرفداران شان.

هکذا چند نفر شناخته شده و انگشت شمار دیگر که در سایۀجمهوریت احساس مصونیت می نمایند، برای اینکه ما را

از جامعه تجرید کرده باشند نوکر روس هم می گویند. اگر دیروز به حزبی متعهد می بودم دلیلی وجود نداشت که از

شما پنهان و از شما پیروی می کردم و اگر امروز بخواهم به عضویت حزبی بپیوندم جرئت آنرا دارم خدمت شما

عرض کنم.

اما رهبر مهربان در چنین شرایطی که طرفداران سلطنت و دشمنان جمهوریت بر ما حمله می کنند وظیفۀ کدام

اشخاص است که از ما دفاع کنند؟ و چه کسانی باید ما را محاکمه نمایند؟

رهبر چیزی نگفت و من هم با عرض احترام از خدمت شان مرخص شدم.

به فیض محمد گفتم: با تمام وجودم از گفته هایت به رهبر متأثر شدم و هرگز آرزوی آنرا نداشتم که شما با فهم و

درایتی که دارید رهبر و مشالفت هایی که او با خاندان خویش دارند فراموش کرده و وی را جهت رد یک راپور غلط

متأثر ساخته باشید.

فیض محمد گفت:

اگر چند روز پیشتر جملات همانندی را از وحید عبدالله با حضورداشت وزرای کابینه نمی شنیدم، هرگز به دفاع از

خود مبادرت نمی کردم.

گفتم: با آنهم کافی و بهتر بود که گفته بودید من آنها را به امر صدارت مقرر کرده ام و هیچ قصوری ندارم.

تاجایی که رئیس دولت را می شناختم، وی از کسانی که با صراحت لهجه از خود دفاع می کردند خوشش می آمد،

اما نه اینکه در برائت خویش وی را مورد ملامت قرار دهند.

فیض محمد هم شخصی نبود که بی اعتمادی رهبر را به آسانی فراموش کند. آنچه که باید نمی شد به وقوع پیوسته

بود.__ (ص 10 ـ ق 6) 57

فیض محمد و دیگر اعضای کمیته مرکزی پُر مخاطره ترین وظایفی را که با مرگ پنجه نرم می کردند در تحت

قیادت شما برای تأسیس جمهوریت انجام دادند. آنهم به روزگاری که همین آقایانی که امروز به نام همکاری از

بهترین دوستان ما مذمت می کنند، دیروز در صف دشمنان شناخته شدۀ رهبر شان قرار داشتند.

از آنرو به هم سنگران شما دشوار است تا گفتۀ آنان را در بارۀ فیض محمد و یا دیگر اعضای کمیته مرکزی بشنوند،

چه رسد به اینکه مشاجرۀ والی مزار شریف را با آنها تکرار کنند. بناءً همه با هم )پیروان شما در تأسیس جمهوریت(

آرزو دارند تا در صورتی که مرتکب سهو و خطایی می شوند آنان را طوری که لازم بفرمایید شخصا رهنمایی

فرمایید. زیرا دشمنان جمهوری در این مدت کوتاه طرق زیادی را در تخریب جمهوریت پیموده اند که خوشبختانه

در اثر وحدت و همبستگی ما ناکام شده اند. اما حالا در تلاش ایجاد خلای زعامت اند و به عقیدۀ اینجانب در این راه

هم موفق هستند.

تصور بفرمایید اگر در همین لحظه حادثه ای رخ دهد که شما نباشید چه بلایی را در این خلای زعامت به وجود

خواهند آورد؟

استقبال مردم از جمهوری شدن کشور و حمایت اردو از کودتاچیان 26 سرطان تحت رهبری شما نمایانگر آن است

که سلطنت بازگشت ناپذیر است. اما ذهنیت مردم مسلمان افغانستان را در بارۀ پیروان شما به نام کمونیست طوری

تخدیر کرده اند که از همین مسجد رو به روی ارگ در نبود شما حکم کفر ما را صادر می کنند.

به شما اطمینان می دهم که همه اعضای کمیته مرکزی خصوصا فیض محمد به این امر مهم پی برده اند و معتقد هم

هستند. از آنرو گمان نمی کنم کاری را انجام دهند که باعث تشویش شما گردد. چنانچه با اینکه صلاحیت در تقرر

مامورین در قانون مامورین صراحت دارد ولی بازهم برای هم آهنگی در رهبری، فیض محمد هیچ کس را بدون

اجازۀ صدارت و صدارت بدون مشوره با شما مقرر نکرده اند.

اما در بارۀ تقرر چند نفر کمونیست در وزارت داخله و تنی چند از اخوانی ها در محاکم عدلی همان اهدافی عملی

شده است که بارها در بارۀ آنها بحث و گفتگو کرده و با هم توافق نظر داشتیم. زیرا قبل از تأسیس جمهوریت همۀ

آنها مامورین دولت و یا معلمین و سرمعلمین مکاتب بوده اند.

چون احزاب سیاسی در افغانستان با وجود موجودیت، رسمیت نداشتند از جانب ما هم با هیچ یک از هیئت رهبری

آنها در بارۀ همکاری با دولت جمهوری بحث و گفتگو نشده است. اما به کسانی که در صفوف احزاب گفته شده

عضویت داشتند و یا هواخواه بودند با قبول پیروی از اهداف جمهوریت و پشت سر گذاشتن وابستگی ها، مذاکره و

موافقه شده است. بناءً به وظایف گماشته شدند تا عملاً در دفاع از حاکمیت دولت جمهوری سهم فعال و شفاف داشته

باشند.

بدین صورت در حدود 20 نفر از صفوف خلق و پرچم در وزارت داخله به حیث ولسوال و 20 نفر از اخوانی ها با

قبول تعهد همکاری با دولت جمهوری به حیث قضات و در وزارت عدلیه مقرر شده اند. از آنجایی که تقرر قضات

در صلاحیت ریاست جمهوری بود، فرمان تقرری که حاوی امضای رئیس دولت بود خدمت شان تقدیم گردید.

در پایان معروضه هایم فرمود: در آینده در تبدیلی و تقرر حزبی ها بایستی محتاط بود تا دستاویزی به مخالفین نشده

باشد.

- آنها از هر اقدام ما برداشت و توجیه خود را دارند، بناءً هر کسی که صادقانه با جمهوری خواهان همکاری کنند به

اوشان مخالفت دارند.

چنانچه طبق هدایت شما در همان روزهای اول برای جلوگیری از برداشت های غلط معاندین، 4 عضو کابینۀ محمد

موسی شفیق، کابینه ای که در و دیوار و زمین و آسمان آنرا کابینۀ غربی ها می گفتند، شامل کابینۀ دولت جمهوری__

(ص 7 ـ ق 7) 64

ضیاء مجید گفت:

اگر به محکوم کردن اعضای کمیته مرکزی که زیر تأثیر افواهات دشمن، دیروز یکی و امروز دیگری را متهم کرده

و می کنند، بی تفاوت بمانیم بدون شک تمام آنانی که در تغییر نظام اشتراک کرده بودند به ما بی اعتماد شده و از ما

سلب اعتماد خواهند کرد.

مولاداد ضمن تأئید سخنان ضیاء مجید گفت:

شما سه نفر چگونه و به کدام دلیل مامور تعقیب منشی کمیته مرکزی و بررسی اجراآت آن شده بودید؟

به راستی هم برای بار اول بعد از تأسیس جمهوریت بود که در کمیته مرکزی به جملات حقیقت نداشته یکدیگر را

متهم به کارهای ناکرده می کردند.

حال آنکه قبل از آن با آنکه پرمخاطره ترین وظیفه را پیش رو داشتند، ولی بازهم اعضای کمیته با همدیگر در

مشاجرات جدی تر حوصله مندی بیشتر برای حفظ حرمت یکدیگر نشان می دادند، شاید به همین سبب بوده باشد که

رئیس دولت اعضای کمیته را مخاطب قرار داده گفت:

جلسۀ امروزی برای آن دائر شده بود تا سوء تفاهمات بین اعضای کمیته مرکزی برطرف شود نه تشدید مشاجره و

نه هم ایجاد مخاصمت. و برخلاف گفته ها، منشی کمیته مرکزی کاری انجام نداده بود که خارج از صلاحیت شان و

غیر قانونی بوده باشد. (ص 9ـ ق7) 65

اعلامیۀ ریاست دفتر ریاست جمهوری:

طبق هدایت شاغلی محمد داود رئیس دولت جمهوری افغانستان برای بهبود امور دولتی تغییر و تبدیلی ذیل در کابینۀ

دولت جمهوری:

1 - سید عبدالاله، وزیر مالیه به حیث معاون دوم صدارت،

2 - عبدالقدیر، قوماندان ژاندارم و پولیس به حیث وزیر داخله،

3 - عزیزالله واصفی، والی ننگرهار، وزیر زراعت،

4 - عبدالکریم عطایی، رئیس رادیو افغانستان و وزیر مخابرات،

5 - فیض محمد، وزیر داخله، وزیر سرحدات ووو.

عجبا! یک ساعت پیش تقدیر و تمجید از کار حکومت و اینک ترمیم کابینه (ص9 ـ ق 8) 76

اما با اعلام ترمیم کابینه از طرف رئیس دولت و نادیده گرفتن کمیته مرکزی در انتخاب وزراء در واقع به خواست

جمهوری خواهان در تجدید انتخابات و حکومت دسته جمعی خط بطلان کشیده می شود و موجودیت کمیته مرکزی

جمهوریت نزد اکثر مردم زیر سوال قرار می گیرد.

بنابرآن، غلام حید رسولی، محمد سرور نورستانی، یوسف خان، مولاداد خان، فیض محمد، احمد ضیاء مجید و خلیل

خان مصرانه از منشی کمیته مرکزی می خواستند تا به حضور رهبر کودتا یادآوری شود که ترمیم کابینه، تبدل و

تقرر وزراء از صلاحیت کمیته مرکزی می باشد، نه از ریاست دولت.

در غیر آن با نادیده گرفتن کمیته مرکزی )حکومت دسته جمعی( اکثریت جمهوری خواهان از رهبر ناامید و از ما

روگردان می شوند. روگردانی که بازگشت و همکاری دو بارۀ آنان میسر ناشدنی است.

با شناختی که از محمد داود داشتم تشویش آن قابل فهم بود که عکس العمل منفی اوشان مشکلات عظیمی را ایجاد می

کند. زیرا برگشت وی از تصمیم شان در ترمیم کابینه، که به اطلاع مردم هم رسیده بود برایم باور نکردنی می نمود.

در آن صورت یا او با کمیته ناسازگار می شد که نمی شد و یا استعفا می کرد که دور از احتمال هم نبود و به نظر

نویسنده کمبود شخصیت شان در رهبری باعث خلای زعامت در افغانستان می گردید که در آن وقت نه ما موقف او

را در جامعه داشتیم و نه هم در آن روز و روزگار سراغ کسی را که کمبود وی را جبران کند و نه تا به امروز ) 22

قوس 1392 ه.ش.( (ص10 ـ ق 8) 77

با اینکه سردمداران و پایه گذاران حزب دارای صفات نیکو و پسندیده بودند اما کمی رسوخ و اعتبار شان در جامعه

و نداشتن دانش، آنچنان که مردم را رهنمایی کنند، به اوشان اجازه نداد تا در صفوف احزاب رخنه کنند و یا برای

جلب آن عده دانشمندانی که از بی بند و باری های حزبی در دوران سلطنت خسته شده بودند، موضوعات و مطالبی

ارائه دهند که عقیدتا گردهم آیند و حزب واحدی را برای هدف واحدی )سعادت مردم و اعتلای افغانستان( تشکیل

دهند.

بنابرآن حزب انقلاب ملی از طرف اکثریت مردم با سردی و بی میلی مواجه گردید و با وجودی که اساسنامۀ آن از

جانب رئیس جمهور در سرطان 1356 اعلام گردید بازهم به جز تعداد محدودی از عناصر جاه طلب و دربار زده

های مفلوک، کمتر اشخاص دانسته عضویت آنرا می پذیرفتند.

با آنهم سردمداران حزب مثلی که از حزب رستاخیز ایران الهام گرفته بوده باشند، زیرا سرخط مبارزۀ آنان مبارزه با

کمونیست ها رقم خورده بود.

کدام کمونیست ها؟ خلق؟ پرچم؟ شعلۀ جاوید؟ ستم ملی؟ حزب تودۀ ایران؟ کمونیست های کشورهای همسایه؟

نه بابا! بیچاره کودتاچیان 26 سرطان، همسنگران دیروزی شان، که از مرگ خود خبر داشتند اما از کمونیست و

کمونیستی بویی نمی بردند، اکنون برای هدف گنگ و نامفهومی برای اینکه از خود رانده باشند از ساده ترین شیوه

استفاده می کنند و آنها را پرچمی می نامند. با چهار وزیر که از کابینۀ محمد موسی شفیق برگزیده شده بود عجین

کرده و برای اینکه از جامعه تجرید شده باشند همه را با هم نوکر روس گفته تبلیغ و ترویج می کردند. آنهم وزرای

کابینه ای که در و دیوار و زمین و آسمان آنرا مخالف روس و طرفدار غرب می نامیدند.

سوال در اینجا است که چرا جمهوری خواهان را در روزهای اول کودتای 26 سرطان کمونیست صدا می زدند، ولی

با گذشت یکی دو ماه از پرچمی بودن آنان قرینه سازی می کردند و بی عقیده بودن آنان را به خداوند بزرگ سر زبان

ها می انداختند؟ (ص 2ـ ق 9) 79

هکذا در بارۀ چگونگی خلع سلطنت و خط مشی دولت جمهوری با همدیگر، قبل از اقدام به کودتا مشوره و تبادل

نظرهایی داشتیم و پس از تأسیس جمهوریت هم گفت و شنود دو به دوی ما روی موضوعات منوط به کشور، تا رفتن

و بازگشت شان از دعوت شاه ایران )ثور 1354 ش( ادامه داشت.

اما پس از بازگشت از ایران بدون هیچ مقدمه ای مباحثۀ شان با نویسنده کمتر شده می رفت. از آنرو از علاقه مندی

دو بارۀ شان در بارۀ بحث با کمونیست ها با اینجانب شگفت زده شده بودم. به هر صورت در دیدار دیگر بعد از

گزارش و اجراآت آنچه قبلاً بالای آنها اتخاذ تصمیم شده بود گفت:

داکتر جان، ما سال ها روی بسا از موضوعات بغرنج با یکدیگر گفت و شنود های موافق و ناموافق داشتیم، امروز

هم می خواهم مشوره و نظر شما را در بارۀ برخورد حکومت با کمونیست ها خصوصا پرچمی ها بپرسم. زیرا شما

بیشتر از دیگر رفقا در بارۀ رهبران و حتی صفوف احزاب مذکور شناخت و معلومات دارید

گفتم: به راستی که از زمان اتحادیۀ محصلین تا سال گذشته طوریکه بارها به شما گفته بودم با اکثر شان مناسبات

شخصی و حتی رفت و آمد خانگی هم داشتم، اما از یک سال به این طرف نه تنها از آنها بلکه از دید و وادید با

بسیاری اشخاص کناره گیری کرده ام.

او نپرسید که چرا؟

به خیالم هنوز به خاطر داشت )صفحۀ 110 ( که به حضور شان، تهمت گران در کمیته مرکزی برعلاوۀ دیگر اتهامات

به نویسنده می گفتند که: منشی کمیته مرکزی از کمونیست های وابسته به شوروی نه تنها حمایت می کند، بلکه به

هیچ کس اجازه نمی دهد تا آنها را از دوائر دولتی برطرف کنند.

در آن روزها به امید اینکه محمد داود با شناختی که از من دارد از این اتهام و اتهامات دیگر برمن، دفاع خواهد کرد،

به جای رد اتهامات به او نگاه می کردم.

برعکس متوجه شدم که اوشان منتظر پرسش دیگری از مخالفین من است، نه آنچه که دلم به آرزوی آن سال ها پرپر

می زد.

به هر صورت همین که می خواستم به خواست او جوابی داده باشم، چیزی به خاطرم گشت که: اوشان همیشه

کمونیست ها را خلقی و پرچمی می نامید، اما نه آنروز و نه امروز نامی از خلقی ها نبردند، نشده باشد که حفیظ الله

امین خدای نخواسته همکاری و صداقت خود را از عدم شناخت وزیر داخله از وی، بر وزارت داخله قبولانده باشد؟؟؟

بدون تماس به اندیشۀ فوق خدمت شان گفتم: اکثر اندیشمندان وطن ما معتقد اند که کمونیست های افغانستان نه یک

گروه مشخص، بلکه سه گروه اند. کمونیست هایی که خود را طرفدار روش کمونیست های شوروی می خوانند

)پرچمی ها(، و کمونیست هایی که سنگ چین را به سینه می زنند )شعلهای ها( و کمونیست هایی که مردم آنان را

کمونیست های امریکایی می نامند )جناح تره کی و امین(. اما هیچ سند و مدرکی وجود ندارد که شوروی ها، چینی

ها و امریکایی ها به آنها کمک مالی کرده و یا آنها را به رسمیت شناخته باشند.

بناءً برخورد خوب یا بد آنها یک امر داخلی کشور ما است و هیچ ربطی به کشور دیگری ندارد، مگر اینکه ما از

مداخلۀ خارجی ها در کشور خویش اسناد و مدارکی داشته باشیم. و از جانب دیگر طوری که به شما هم روشن است،

احزاب در افغانستان با وجودی که رسمیت نداشتند و 99 درصد آنان یا از مامورین پایین رتبۀ دولت و یا محصلین

پوهنتون های دولتی بودند، اما علنا از اهداف خویش دفاع می کردند و کارنامه های دولت را که با نظریات آنان

مطابقت نداشت، مردود می شمردند. آشکارا جلب و جذب داشتند. نشریات شان در سراسر کشور پخش می گردید.

وکلای آنها در پارلمان کشور و حوزه های حزبی آنان حتی در دوائر رسمی دولت دیده می شدند و در نقاط مختلف

کشور تظاهرات به راه می انداختند، اما کسی مزاحم آنها نمی شد.

با همه امتیاز و مصونیتی که در آن زمان داشتند، بازهم بعد از تأسیس جمهوریت هیچ یک از آنها نه تنها در مقابل

جمهوریت اظهار ضدیت و مخالفت نکردند، بلکه برعکس خصوصا احزابی که در پارلمان نماینده داشتند مانند افغان

ملت، خلق، پرچم و گروه مشخصی از اخوانی ها )وابسته به وفیالله سمیعی( پس از تغییر نظام، به پیروی از استقبال

بی نظیر مردم از جمهوری شدن کشور، پیشنهاد کردند که:

ما حاضریم برای تأمین وحدت و همبستگی با پاسداران جمهوریت، اوامر رئیس دولت را به همکاری و حتی در پایان

دادن به فعالیت های حزبی و تشکیلاتی بپذیریم.

به همین مناسبت بود که پس از مطالعۀ پیشنهادات شان فرمودید بهتر است به جای جواب دادن به یکایک آنها، در خط

مشی دولت نکاتی گنجانیده شود که نوید بخش سهم گیری همه افراد جامعه، خصوصا احزاب سیاسی، در ادارۀ کشور

باشد. بنابرآن در بیانیۀ خطاب به مردم اشاره شده بود که:

هموطنان عزیز: ایفای وظایف عظیم ملی ایجاب می کند که در این مرحلۀ خطیر و حساس تاریخی تمام نیروهای ملی

و مترقی و همه طبقات وطن پرست کشور در یک جبهۀ وسیع تحت لوای جمهوریت جوان کشور متحد گردند، تا به

فضل خداوند جهت اصلاحات بنیادی و ایجاد یک افغانستان نوین، مقتدر و مترقی، با شور و شوق وطن پرستانه، با

شجاعت و اطمینان به آینده، با سرود انقلابی جمهوریت جوان افغانستان، با توکل به خالق بی نیاز، به ارادۀ اینکه:

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست از همین خاک جهان دگری ساختن است

به احزاب مذکور نوید یک جبهۀ متحد ملی داده شده بود که همه با هم از آن استقبال کردند و تا امروز به آرزوی پیاده

کردن آن انتظار می کشند.

بنابرآن احزاب مذکور در مقابل دولت در ظاهر امر به نزد مردم از حامیان دولت جمهوری به شمار می آیند. بناءً

هر نوع برخورد تشدد آمیز بر آنها باعث عکس العمل منفی و بی اعتمادی مردم خصوصا نسل جوان به دولت

جمهوری خواهد شد.

اما قرار گفتۀ محمد سرور قوماندان قوای 4 و محمد یوسف قوماندان قوای 15 زرهدار و مولاداد اعضای کمیته

مرکزی، احزاب مذکور از راست گرفته تا چپی ها محرمانه در تلاش جلب و جذب تانکیست ها و خصوصا رفقای

ما در اردو هستند. حال آنکه در زمان شاهی با داشتن همه امتیازات حق مداخله در اردو را نداشتند و با کمال امانت

داری آنرا مراعات هم می کردند، چنانچه بعد از تأسیس جمهوریت قرار هدایت شما دفاتر استخباراتی را ورق زدند

اما نام هیچ صاحب منصبی را که در احزاب سیاسی عضویت داشته باشند، پیدا نکردند. ولی حالا در ظاهر امر

هواخواه و هوادار دولت جمهوری و در باطن برای سرنگونی دولت در متفرق ساختن و جذب تانکیست ها و پیلوتان

که از شما پیروی می کنند، کمر بسته اند.

بنابراین قبل از اینکه حادثۀ بدی به وقوع آید جهت جلوگیری از خلاف رفتاری آنها در اردو، انتظار چاره اندیشی و

هدایت شما را دارم.

محمد داود با خورسندی از آنچه شنیده بود، گفت: تا جایی که به خاطر دارم توأم با طرح کودتا و جذب ضابطان اردو،

موضوعات دیگری همانند برخورد با احزاب سیاسی و دید و وادید با اشخاص با نفوذ و سرشناس کشور و و... هم

در صورت موفقیت در نظر بود که متأسفانه در اثر گرفتاری های پیش بینی ناشده، عملی نشد ولی زمان آن رسیده

است تا با یکایک از رهبران احزاب مختلف ملاقات های خصوصی داشته باشم. و در ضمن تشکر از استقبال گرم

و پرحرارت آنان از تأسیس نظام جمهوری و مراعات مقررات حکومت نظامی خواهم گفت که هدف اصلی همۀ ما

در تغییر نظام انتقال قدرت از سلطنت به مردم افغانستان از طریق مسالمت آمیز و پلان شده بود و هست، نه انحصار

قدرت. (ص 9 و 10 و 11 ـ ق 9) 86 و 87 و 88

- با استفاده از محبت شما، مکرراً خواهش می کنم که در پهلوی اقدامات دیگر برای نگهبانی و تحکیم جمهوریت دید

و وادید و نزدیکی با رفقای جمهوری خواه را فراموش نفرمایید و در صورتی که دیدار دسته جمعی با آنها را لازم

نمی دانید، لااقل روزانه یا هفته وار چند نفر آنها را به صرف نان چاشت دعوت و در ضمن با اوشان تجدید مراوده

نمایید. زیرا با کمال تأسف دورماندن آنها از هیئت رهبری ذهنیت بدی را بوجود آورده است که گویا سرگروپ ها

)اعضای کمیته( آنها را جهت رسیدن به قدرت استعمال کرده اند.

محمد داود گفت: سوگند به خداوند بزرگ که در تمام زندگی برای رسیدن به قدرت از کسی استفاده نکرده ام، زیرا

باور دارم که عزت و ذلت از جانب خداوند بزرگ است. من از رسیدن به ریاست دولت جمهوری تنها و تنها خداوند

توانا را شکرگزارم و باقی هیچ.

خدمت شان گفتم: هر مؤمنی عزت و ذلت را از جانب خداوند می داند، اما چون دنیا محل اسباب است بناءً برای رفتن

به پشت بام داشتن زینه حتمی است. به عقیدۀ بنده در رسیدن شما و پیروان شما به قدرت، جمهوری خواهان حکم

زینه را داشته اند. ولی حالا در ایجاد تفرقه، دسیسه و تفتین، در تلاش از هم پاشاندن زینه اند.

با اینکه فهمیده می شد از توجیه رفقایش به زینه جهت رسیدن به قدرت خوشش نیامده بود بازهم گفت: وقوع هر چیز

امکان دارد. اما بهتر است پیش از همه چیز توجه را به تعقیب آنانی مبذول داشت که در اردو ایجاد فتنه گری می

کنند. و بدین گونه بازهم از صحبت با پیروان ناراضی شده اش طفره رفتند. (ص 2 ـ ق 10) 89

دعوت شدگان صاحب منصبان و اعضای کمیته مرکزی، از تانکیست هایی بودند که توسط رسولی در کودتای 26

سرطان جذب شده بودند.

از رسولی پرسیدم: دیگر اعضای کمیته مرکزی چرا نیامدند؟

با تأثر گفت: آنها را دعوت نکرده بودم، زیرا به تانکیست ها نظر مساعد ندارند.

از اینکه محمد سرور با عبدالقدیر رقابت، هم چشمی و مخالفت داشت، می دانستم. اما مخالفت دیگر تانکیست ها، که

رسولی هم در جمع آنها بود برایم تازگی داشت و تازه تر از همه اینکه همه باهم رسولی را مخاطب قرار داده می

گفتند:

ما مطابق تعهداتی که قبل از تغییر نظام برای تأسیس حکومت دسته جمعی، با هم متحد شده و مبارزه کرده بودیم،

خواهش کردیم تا در انتخاب اعضای کمیته مرکزی به اتفاق آرای جمهوری خواهان تجدید نظر شود، اما برعکس

بدون کمترین اعتنا به درخواست ما، کمیته را منحل شده اعلان کردند.

در آن شب و در آن مجلس بیشتر جروبحث شان در بارۀ الغای کمیته مرکزی بود تا توجه به خداحافظی با نویسنده.

زیرا با کمال تأسف، دفتر ریاست جمهوری پس از انتخاب محمد داود به حیث رئیس جمهور، انحلال کمیته مرکزی

را بدون به جریان قرار دادن جمهوری خواهان و حتی جناح اکثریت کمیته مرکزی اعلان کرده بود. بناءً مخالفین از

آن سند و دلیلی می تراشند که گویا کودتاچیان 26 سرطان دیگر قدر و منزلتی در رهبری ندارند و این ذهنیت را تا

جایی در هم سنگران محمد داود تزریق می کنند که آینده نشان داد که به استثنای خان آقا سعید هیچ یک از مؤسسین

جمهوریت نه از خود و نه از رهبری دفاع کردند.

به هر صورت برای اینکه از ماجرا گوشه شده باشم، مشاجره چیان را با رسولی گذاشتم و خود به کنج دیگر محفل

به دیدار محمد سرور مشهور به "سرور خان" شتافتم و پرسیدم: شبی که با محمد یوسف و مولاداد به خانۀ رئیس

جمهور دعوت شده بودید به خوشی گذشت؟

گفت: بلی با محبت از ما پذیرایی شد و با دلگرمی خاصی رئیس جمهور از نفوذ و دست اندازی احزاب در اردو و

خصوصا اخوانی ها و کمونیست ها می پرسید. ما هم دلایل و حدس و گمان هایی که نزدیک به حقیقت می بود،

خدمت شان یکایک بر می شمردیم و اوشان یادداشت می کرد و در ضمن پرسید محرک این تحریکات در تانکیست

ها کیست؟ همین که گفتیم اسلم وطنجار، ناگهان برآشفت و قلم را گذاشت و گفت: این افواهات پرچمی ها است، زیرا

او مخالف پرچمی ها است نه کمونیست.

رئیس جمهور حق به جانب بود، زیرا دو سه ماه پیشتر کودتای اخوانی ها تحت رهبری جنرال میراحمد شاه به

همکاری و کمک وطنجار کشف شده بود. اما خبر نداشت که پس از آن ماجرا، رفتار و روش سردمداران حزب

انقلاب ملی با جمهوری خواهان باعث شده بود تا اکثر آنان به شمول وطنجار از صف وفادارانش خارج شوند.

سرور خان گفت: بدون حرف وسخن پیاله های چای سر میز مانده را نوشیده و می خواستیم مرخص شویم که رئیس

جمهور فرمود: به یاد داشته باشید که ما و شما دشمنان مشترک داریم و سپس خداحافظی کرده از هم جدا شدیم.

صحبت با محمد سرورخان ادامه داشت که غلام حیدر رسولی از کنار میز نان برخاست و با بیانیۀ مختصری که سهم

مرا در تغییر نظام می ستود از مهمانان خواست که با همدیگر خداحافظی کنیم. با اینکه وداع با دوستانی که در سنگر

جانبازی، برای تغییر نظام، در کنار هم خوی گرفته بودیم مشکل می نمود، اما با دنیایی از خاطرات با چند مژه برهم

زدن همه با هم گذشت. و وقتی که به خانه بازگشتم پسرم میرویس شرق از تشریف آوری رئیس جمهور برایم گفت

و رأسا راهی خانۀ رئیس جمهور شدم.

اوشان با محبت فوق العاده، با اینکه تازه از دفتر بازگسته بود ) 8 شام(، مرا پذیرفت و از اشتراک مساعی که در یک

ربع قرن برای آرامی مردم خویش، با هم داشتیم به نیکویی یاد می کرد. اما در بارۀ سفر خویش که دو یا سه روز

پیشتر از شوروی بازگشته بود فراموش کرده بود و یا نخواست چیزی بگوید. بناءً منهم چیزی نپرسیدم.

از جانب دیگر چون رفتنی جاپان بودم میسر نشد که از نتایج سفر شان مطلع شوم. ولی به هر صورت همین که می

خواستم از اوشان خداحافظی کنم چند لحظه ای به من نگریسته گفت: داکتر جان می دانم از پیش آمدی که به آن رو به رو شده ای خوش نیستی، ولی خوشم به اینکه اگر یکی از دوستانم )اشاره به من( زنده بماند تا به مردم افغانستان

بگوید که داود شما را دوست می داشت، سوگند به خدا که بالاتر و بیشتر از همه چیز و از همه کس.

در حالیکه از گفتۀ بدون مقدمه اش دلگیر شده بودم، گفتم: خدا نکند چنین حادثۀ شومی در افغانستان روی دهد.

گفت: در این دنیای پرآشوب همه چیز امکان پذیر است.

و سپس برای خداحافظی مرا بغل گرفت که متوجه شدم اشک در چشمانش حلقه زده بود.

عشق آتشین وی به مردم و سرزمینش و گرمی آغوش او، چنان مرا به جوش آورده بود که اگر به خیالم نمی گذشت

که نکند احساس مرا تلقی به زبونی از دست دادن مقام و قدرت کند، به پاداش یک قطره هزار قطره نثار پایش می

کردم.

روزی که راهی جاپان بودم، محمد نعیم برادر و پسران محمد داود در میدان طیاره به وداع آمده بودند و هکذا در

دهلی تورپیکی دختر بزرگ محمد داود با شوهرش نظام جان که سکرتر سفارت دهلی بود از ما استقبال کردند.

در جاپان هم خالد جان پسر محمد داود که جهت تحصیل برای رادیو تلویزیون با دیگر محصلین افغانی به جاپان آمده

بود خانۀ کاکا گفته اکثر روزهای رخصتی را باهم می بودیم. و با رفتن خالد جان از جاپان نه تنها رابطه ام با رئیس

جمهور به استثنای چند نامۀ شخصی در سال 1356 قطع شده بود، بلکه برای اینکه رفع تشویش شان را از جاه طلبی

کرده باشم، از مکالمه و مکاتبه با از خود و بیگانه در افغانستان، سالی که در جاپان بودم گوشه شده بودم.

بناءً گزارشات سال 1356 ش گزارشاتی است که پس از رفتن به کابل )ثور 1357 ( و سپری کردن حبس خانگی در

زمان امین و تره کی، از ملاحظۀ اسناد وزارت خارجه، یا از نوشته ها و گفته های شخصیت های قابل باور جمع

آوری و در اینجا نوشته می شود. (ص 5 و 6 ـ ق 10) 92 و 93

- ایران:

در جوزای 1356 بود که وزارت خارجه در یک متحدالمال به سفارت افغانستان مقیم جاپان هم خبر داده بود که:

محمد نعیم وزیر خارجۀ اسبق، بعد از سفر سه روزه به تهران، به حیث نمایندۀ فوق العادۀ رئیس جمهور، و ملاقات

با اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی، شاه ایران، صدراعظم و دیگر اراکین آن کشور دو باره به افغانستان بازگشتند.

متأسفانه از مذاکرات و نتایج آن نه تنها چیزی ننوشته بودند، بلکه با تلاش زیاد در مطالعۀ اوراق سفر شان به تهران

در وزارت خارجه هم چیزی که دلالت به موضوع گفتگوهای شان داشته باشد دیده نشد. به هر صورت این سفر

بایستی برای قروض وعده داده شده بوده باشد، همانطوریکه رئیس جمهور گفته بود )صفحۀ 152 .)

با آنهم از کمک های دولت ایران به افغانستان در سال 1356 مانند 1355 ش خط و خبری نبود.

از آنرو بعضی از وزراء در بارۀ کمک های دولت ایران به افغانستان مشکوک بودند، از آن جمله علی احمد خرم

وزیر پلان می گفت: در جستجوی منابع دیگری جهت اخذ کمک برای اعمار خط آهن باشید تا از ایران. زیرا دولت

ایران برای پرداخت قرضه توقعاتی دارند که برای ما قابل قبول نیست. )صفحۀ ... 115 )

در ارتباط به موضوع قروض ایران به افغانستان بازهم نظری به یادداشت های اسدالله علم وزیر دربار ایران ) 17

جوزای 1356 ش، صفحۀ 475 ، جلد ششم( بیندازیم:

دیشب تا صبح بیدار بودم، چون وقت خواب چشمم به خبر مبادلۀ اسناد هیرمند بین وزیر خارجۀ ایران و سفیر

افغانستان افتاد. هرچه فکر می کردم نتیجه بدست نمی آمد "تیر از شصت گذشته بود"، دیگر هیچ."

هزار بار به نعیم خان )نمایندۀ فوق العادۀ رئیس جمهور افغانستان( درود فرستادم و به دولت ایران لعنت.

مردی که مثل شیر آمد و تهدید کرد که اگر کمک به ما را در گرو آب هیرمند نگاه دارید ما کمک نمی خواهیم.

از نوشتۀ آقای علم به خوبی فهمیده می شود که جانب ایران حقابۀ بیشتری از آب هیرمند خواستار شده بود، و او

نپذیرفته بود.

بیچاره نعیم خان، به خواب هم نمی دید که روزگاری مردم افغانستان دارای رئیس جمهوری می شود که در بدل یک

شکم نان سیلاب های هریرود را می بخشد، و دریای هیرمند را به گل روی میزبانش فراموش می کند )صفحۀ 75 .)

اگرچه آقای اسدالله علم به دنبالۀ نوشته اش )در همان صفحه( نگاشته بود که:

و این بدبخت ها )حکومت ایران( آنقدر از چپ گرایی افغانستان ترسیدند که همه شرایط را قبول کردند.

اما چون بعد از سفر محمد نعیم بازهم کمک های ایران به افغانستان شروع نشده بود، احتمال دارد که علم جملات

اخیر را برای بی اعتبار کردن رقیبش، عباس هویدا صدراعظم )در جامعۀ ایران( نوشته باشد، زیرا هویدا بود که به

ارادۀ شاه ایران موضوع جنجال برانگیز آب هیرمند را، مطابق معیارهای بین المللی، با افغانستان فیصله نموده بود.

برای اینکه اصل موضوع مورد بحث ما فراموش نشده باشد، بر می گردیم به صحبت هایی که: چگونه خود ما، به

دست خود ما، از هم می پاشیم.

***

در سال 1356 ش با اعلام انحلال کمیته مرکزی جمهوریت، اعضای باقی ماندۀ کمیته در کابل، تحت هر شرایطی

که بوده است، با حفظ وفاداری و اطاعت از رهبر کودتا، به دو دسته از هم جدا می شوند.

دستۀ اول: غوث الدین فائق وزیر فوائد عامه، سید عبدالاله وزیر مالیه و عبدالقدیر وزیر داخله.

دستۀ دوم: غلام حیدر رسولی وزیر دفاع ملی، محمد سرور و محمد یوسف قوماندانان قوای 4 و 15 زرهدار و

مولاداد رئیس اداری وزارت دفاع ملی.

نفرهای اول نظر به موقف اداری که داشتند تماس شان با رئیس جمهور بیشتر و در ضمن از حمایت بیشتر رئیس

جمهور هم برخوردار بودند. و شاید از همین سبب بوده باشد که بدون مشوره و اعتناء به دیگر اعضای کمیته

مرکزی، اقدام به تأسیس حزب انقلاب ملی کرده بودند.

به هر صورت بدون اینکه توجیه شده باشد، محمد سرور قوماندان قوای 4 زرهدار با اینکه مستحق ترفیع یک رتبه

بالاتر و در حلقۀ تانکیست ها از محبوبیت زیاد برخوردار بود، در ترفیعات سالانۀ اردو، رئیس جمهور ترفیع وی را

به رتبۀ جنرالی به سال بعد موکول می کند.

در همین شب و روز بود که رئیس جمهور سید عبدالاله وزیر مالیه را به حیث معاون رئیس جمهور از حلقۀ کودتاچیان

بر می گزیند.

از آنجایی که وی از منسوبین اردو نبود عضویت وی در کمیته مرکزی جمهوریت مورد سوال کودتاچیان قرار گرفته

بود و دسته جمعی از رئیس دولت می خواستند تا در انتخاب اعضای کمیته تجدید نظر شود، اما برعکس شد.

از جانب دیگر بعد از رفتنم به جاپان، همه کودتاچیان انتظار داشتند تا غلام حیدر رسولی که در کودتای تأسیس

جمهوریت سهم برازنده داشته بود، به حیث معاون رئیس جمهور مقرر شود نه احمد یا محمود. متأسفانه این اقدامات

باعث می شود تا دستۀ دوم در مقابل تخریب کاران در اردو بی اعتنا شوند و در جستجوی آن باشند تا در نبود رئیس

جمهور قدرت را به دست گیرند.

با درک این واقعیت، کودتاچیانی که با عقده مندی از هیئت رهبری رویگردان و در صف مخالفین پیوسته بودند، با

تظاهر به پیروی از وزیر دفاع، در تحت حمایت وی قرار گرفتند.

از آنرو به جای اینکه دستۀ دوم متوجه نفوذ مخالفین دولت جمهوری در اردو شوند، برعکس، گرویده های شان را

مانند قادرخان که از قوماندانی قوای هوایی برطرف و عضویت جناح خلق را پذیرفته بود )صفحات 211 – 213 ،

کتاب تأسیس و تخریب اولین جمهوری افغانستان( به ریاست ارکان قوای هوایی و دافع هوا مقرر می کنند.

و بدینسان گماشتگان حفیظ الله امین در پناهگاه های مطمئن در کنار نزدیکان رئیس جمهور خصوصا وزارت های

دفاع و داخله، نه تنها لانه می کنند بلکه به نام مخالفین پرچمی ها، از گزند استخبارات دولتی هم به دور می مانند

)صفحات 245 – 246 ، تأسیس و تخریب اولین جمهوری افغانستان، و صفحۀ 155 این نوشته(.

و سپس با دنائت و پستی بر حامیان خویش حمله ور می شوند.(ص 10 و 11 ـ ق 10) 97 و 98