اسرار نهفته شهادت امیرحبیب الله خان سراج الملة والدین
به استناد "سراج التواریخ"
(قسمت دهم)
حکایت نمودن ملاء غلام محمد خان از حالت کابل نزد امیرنصرالله خان:
«خود امیرنصرالله خان با مشاورین داخل بیت الشوری شد و به مجرد نشستن، از ملاء غلام محمد خان [دربارۀ معرفی مختصراین شخصیت پاورقی شماره (1) در ختم این قسمت دیده شود] جویای حال و صدق مقال گشته فرمود که: "شما را شخص مسلمانی میدانم و می خواهم که احوال کابل را زبانی و راست بدون کم و کاست بیان کنید، تا آنچه را که از مکتوب مردم کابل و سردار محمدیونس خان و اشتهار دانسته ام، از زبان شما نیز دانسته شوم." او عرض کرد که:
میرزا ملاء غلام محمد خان وردکی (ازچپ به راست ـ قطار نشسته نفر اول) عضو هیئت افغانی در مذاکرات میسوری با انگلیسها ـ جولای 1920 ، تحت قیادت محمود طرزی (نفر وسط)، نواب عبدالقاسم
قطار ایستاده از چپ به راست: عبدالوهاب طرزی ، غلام محمد صافی، میرزا باز محمد منشی و عبدالهادی داوی
"چون شیر دل پسرم در ایام جمعات به حضور اعلیحضرت امیر ما هنگام شهزادگی ایشان شرف اندوز می شد، دراین روز جمعه قرار استمرار، صبح درعین العماره شده و چون ذات اقدس خسروانه، عزم به سر دن در گلخانه زین العماره جزم فرموده بود، از وصل خبر جلال آباد فسخ عزم نموده به ذریعۀ شیر دل مرا طلب حضور کرد. چنانچه او زود باز آمده به من ابلاغ کرد که شما را عین الدوله به حضور خواسته است و من به تعجیل کمر بسته راه درب پیش گرفتم و درعرض راه معلومات حاصل کردم که حضور عالی در ارگ تشریف برده است. من در گلخانه شاهی به اندرون ارگ شرفیاب حضورش گشتم و پیشتر از من صالح محمد خان نائب سالار و محمود بیگ طرزی و محمود سامی حاضر آمده موجود بودند و آدم فرستاده اعتماد الدوله و بابا محمدسرور خان و قاضی القضاة و غیره اعیان بار و اهل کار را امر احضار فرموده، آدم ها فرستاده بود و من از جمال و ناصیۀ حالش درک کردم که مصیبت بزرگی به روی روز آمده خواهد بود، زیرا که هرچند خودداری می نمود خویش را ضبط نتوانسته اشک از دیده اش بی اختیار جاری و خودش درعالم بیقراری بود تا که اعداد رجال لشکری و کشوری گرد آمده انجمن شدند. بعد اعلیحضرت امیر ما صحیفه ای را برآورده و به روی میز نهاد و فرمود که خانۀ ما خراب گردیده اعلیحضرت سراج الملة والدین پدر تاجورم را در کله گوش شهید کردند و این را گفته زار زار بگریست [اگر امیر امان الله خان در قتل پدرش دست میداشت، آنوقت لزومی نداشت که از طی دل بگرید و همان شیوه ای را پیش میگرفت که سردار نصرالله خان با اطلاع از شهادت برادر پیش گرفته بود والله اعلم ـ کاظم] و اعتماد الدوله نامه را از زیر میز برداشته به خواندن شد. شما نوشته بودید و امضاء نموده بودید که به ساعت سه از شب پنج شنبه هجدهم جمادی الاولی اعلیحضرت سراج الملة و الدین را در کله گوش لمقان، کدام شخص نا معلوم به ضرب گلوله تفنگچه کشته و نعش او را در جلال آباد آورده به میدان گلف دفن نمودیم و ارجمندانم معین السلطنه و سردار مدافع و سردار صنایع و سردار غلام علی خان و سردار محمد نادرخان سپهسالار و غیره اعیان بار از لشکری و کشوری و بزرگان و سرکردگان ملی و قومی حاضره و سکنه جلال آباد و نواح آن به حضور نائب السلطنه ما [مقصد از زبان نصرالله خان است] را به امارت برداشته بیعت نمودند و چون فعلاً گرفتار امر تعزیت و قرائت فاتحتیم شما نیز با خاطر جمع بدون صرف چای و طعام، مراسم تعزیت و ادای فاتحت را در کابل با خاندان شاهی و منصب داران و بزرگان به پای برده و بیعت نامه از خواص و عوام انام حاصل کرده، ارسال حضورم نمائید.
از خواندن و به خاتمه رساندن اعتمادالدوله نمیقۀ شما را، تمام حضار اظهار تأسف و آه نموده، سرشک هم و غم از چشم الم توأم فرو ریختند و دست طلب مغفرت آن مرحوم را به درگاه رب العزت برداشته، خواهش آمرزش کردند. بعد اکثر از حاضرین عرض کردند که حیف و افسوس که در قتل چنین پادشاه خلد آرامگاه هیچ یک پسر و برادر و خدم و حشم در عقب تجسس و تفحص قاتل نیفتاده، همه در پی حصول کام و نام و مرام خود شدند. باری تا قاتل سنگدل به دست نیاید، هرگز به نائب السلطنه دست بیعت ندهیم و سراطاعت خم نکنیم و نه او را مستحق و در خور امارت میدانیم، زیرا می دانست و متیقن بود که سلطنت از آن اولاد و فرزندان امیر شهید است و چون معین السلطنه فرزند بزرگ و رشیدش، بلا اکراه و اجبار از امارت دست کشیده و به عم خود که به هیچ وجه مستحق و شایسته سلطنت نبوده واگذار آمده است و شما که وکیل و نائب امیر شهید و فرزند برومند شهریاد تاجدار ما می باشد و ازطرف آن مرحوم برما مأمور و مقرر هستید و امروز ارگ شاهی که مرکز و پای تخت سلطنت نام برده میشود در دست تصرف شماست، پس ما همه به طوع و رغبت ذات شما را به امارت خود قبول داریم.
[اعلیحضرت امیر امان الله خان در ادامه گفت]: ازین عرض و اظهار حضار، اعلیحضرت امیرما لحظه و لمحه ای فکر نموده و بعد فرمود که من ازین ابراز همدردی و اظهار غم و الم وقوع قضیۀ پدرم که به چه بی انصافی به قتل رسانیده اند، نمودید و برشما کاری و ساری گردیده است اظهار امتنان می کنم. چنانچه اگر ذات ملوکانۀ او پدر صوری من بود، البته پدر معنوی و بسیار مهربان شما نیز گفته می شد، نیز ازین اظهار اتحاد و اتفاق یک رنگ و با اخلاص شما ادای تشکر مینمایم و امید و آرزو و اعتماد کلیه که از عم خود در دل داشتم و او را به مثابۀ پدر خود می پنداشتم نظر به وجوه چندی بغایت از او ناامید و مایوس شده، قرین افسوس گشتم:
وجه اول ـ از شجاع الدوله خان فراش باشی فرستاده و حامل نامۀ امارت او معلومات حاصل کردم که تا دفن خاک کردن پدرم، چهره و رخسار او را با آن مرحمت و ملاطفت زیاد برادرانه که نسبت به عم مبذول داشت اعتنائ نکرده، به چشم ندید؛
وجه دوم ـ درپس تجسس و تفحص و به دست آوردن قاتل نیفتاده، هرچند برخی از خدمۀ پدرم اصرار به دریافت قاتل نمود و او نشنید و اقدام در جستجو نکرد و این را نمیدانم که درین امر چه اهمال و اغفال ورزیده در پی قاتل نیفتاد؟؛
وجه سوم ـ به لحاظ قبرستان نشدن باغ شاهی که شایسته دفن او بود، او را متواری نساخته، از راه تحقیر در میدام گلف به خاکش سپرد تا به عالم معلوم و هویدا باشد که در حیات خود میل لهو و لعب زیاد داشت، بنابرآن در بازیچه گاه دفن گردیده است؛
وجه چهارم ـ درپاره ای از بیانات خود الفاظ نا مناسب و نا شایست نسبت به ذات ملوکانه یاد کرد؛
وجه پنجم ـ به محض اظهار علی احمد خان ایشک آقاسی ملکی، نظر به اطراف و جوانب و عواقب کار نکرده پذیرفتار امارت و به عزم تسلیت و خاطر جوئی برادر بزرگم معین السلطنه و ما پسران اعلیحضرت شهید اندک مکث و انکار و ابای نکرد؛
وجه ششم ـ مرا از خود بیگانه و مخالف دانسته فوراً تیلفون جلال آباد و کابل را قید فرمود و با آنکه من از او امید و آرزو داشتم که در چنین واقعه طاقت فرسا به مجرد وصول از لمقان در جلال آباد، به ذریعۀ تیلفون آگاهم کرده، مرا شریک رأی و اقتضای خویش قرار می داد و من هرگز رضا نمی دادم که نعش پدرم را در جلال آباد و برعلاوۀ آن در میدان گلف دفن می نمود، بلکه عرض و استدعا می کردم که با خود در کابل بیاورد و یا بفرستد.(صفحه 673)
هنوز روزی از شهادت پدرم و بی سر و سامانی ما نگذشت که اقدام در اجراآت امور مغرضۀ خود نسبت به ایذای ما فرزندان امیر مرحوم که برادر مهربان او بود، نمود و ملحوظات زیادی دامنگیر خیالاتم شده اند که مرگ را از اطاعت و متابعت خود به او بسیار بهتر میدانم و از آنجا که پدرم در روز رهسپار شدن خود از کابل در جلال آباد، مرا در پایتخت خود وکیل قرار داده، امر اقامت در مرکز امارت نمود، خود را مسئول میدانم که اگر پسر بیوه زنی مقتول گردد و من تحقیق و بازپرس آن را قرار امر شرع اقدس نکنم و به قصاص نرسانم، بنا برهمۀ آنچه گفتم عزم و جزم دارم که تجسس و تفحص قاتل پدر خود را بنمایم و خواهش امارت ندارم، بلکه مقصدم بازپرس خون پدرم می باشد. پس هر کی در این مقصد با من همراه و مستعد است بسم الله و الا خودم تنها با این عزم راسخ دم و ثابت قدمم و از خداوند حمایت و نصرت می خواهم و بجز این مطلبی ندارم و برجای نمی نشینم و خواب راحت نمی کنم و نخواهم گذاشت که خون ناحق ریختۀ پدرم به این غفلت و بی اعتنائی به هدر برود. باری تیغ از نیام برآورده فرمود: تا انتقام خون پدر خود را از قاتل نگیرم، این شمشیر را در غلاف در نخواهم کرد و این را گفته از شدت غیظ، غلاف آن را درهم شکست و شمشیر را برهنه به کمر کین خواهی بربست.
چون گفتار اثربارش به این جا رسید، از چشمان او و حاضرین سرشک جوش و اشک خروش جاری گردیده، همگان درعالم زاری و بیقراری افتادند و عموماً زبان به عرض کشاده پاسخ دادند: جان و مال و اولاد ما به فدای این رأی رزین و عزم راسخ و متین باد که در دل جزم کرده اید و اینک حاضریم که هستی و استعداد خود را صرف راه خون خواهی شهریار مظلوم کشته شدۀ خود و نثار روح پاکش نمائیم و در جستجوی قاتل، اگر چند در ممالک فرنگ و روس باشد، کوشیده تا دمار از روزگارش برنیاوریم، تن بر بستر آرام و راحت نگذاریم و برای تأکید این اظهار خود سوگند غلیظ و شدید نیز یاد کردند و گفتند که چون این امر و پیشنهاد بزرگ، بدون رئیس و سالار سترگ صورت اجراء نپذیرد، ملتمسیم [التماس داریم] که ذات عالی را به ریاست خویش برداشته راه آرزو پیش گیریم، زیرا قرار امر شرع اقدس وارث تخت و تاج فرزند امیر شهید است و دیگری را نمی رسد که به مالک شدن آن اقدام نموده دارای نام شود و معین السلطنه که فرزند رشید آن مرحوم است، خود از امارت ابا و چاکری را تمنا کرده است، پس وارث بالصدق و ذی حق بالیقین شما را دانسته، به رضا و میل خاطر شما را به امارت خود قبول داریم." (صفحه 674)
ذات شاهانه اش همان تذکار نخست را که کرده بود تکرار نموده فرمود که: "من امارت شما را به شرطی می پذیرم که نخست خونخواهی پدرم از قوه به فعل آید که تا انتقام نگیرم آرام نخواهم نشست و دیگر امر آزادی و استقلال دولت افغانستان را بایست حاصل کنم، تا پس ازین، نام در تحت حمایت دولت غیر، بر آن برده نشود و حامی خود دانستن یک دولت را بر خویشتن ننگ و عار شمرده، راه انعقاد شرایط اجرای امور سیاسیه و تجارتیه و اقتصادیه و اتحادیه با دول معظمۀ متمدنه که خیر و فائده را در معامله و قرار داد ببیند برگیرد و سفرایش به هر دولت شده، سفرای آنها را در مملکت راه آمد و جای اقامت دهد."
حضار در محل اجراء آوردن هر دو شرط متعاهد و متحالف [یاد کردن سوگند] گردیده، پای اطاعت پیش نهادند و دست بیعت کردن کشاده از همه مقدم صالح محمد خان نائب سالار، در بیعت اقدام و سبقت کرد و آنگاه که امر بیعت حضار آغاز شده به انجام رسید، صالح محمد خان به لشکرگاه رفته، اعداد افسران سپاه را از حواله دار تا جنرال و نائب سالار احضار به بیعت او نمود.[در آخرین قسمت این مقاله که اختصاص به ارزیابی و جمع بندی محتویات این سلسله دارد، توجه را به نامۀ شحصی و خصوصی سپهسالار محمد نادر خان عنوانی صالح محمد خان نائب سالار جلب میدارم که یک راز مهم تاریخی را افشاء میکند ـ کاظم] پس از مطیع و منقاد آمدن لشکری و کشوری، بیرق امارت به نام نامی اعلیحضرتش افراخته گشت و سی و یک ضرب توپ تبریکی شلیک پذیرفته، پس ذات ملوکانه از گلخانه اندورن ارگ، در سلام خانۀ عام تشریف برده، اهالی شهر و اطراف از صدای توپ تبریک در سلام خانه حاضر آمده پیهم بیعت نمودند. این روز جمعه که قمر در عقرب و دوم حوت بود، تا شام به بیعت انام گذشت و هم دراین روز خطبه نماز جمعه به نام اعلیحضرتش به فراز منابر در مساجد خواند و به مسامع خواص و عوام شنوانده و رسانده شد و بالمقابل چون شما تیلفون جلال آباد از آن و کابل را قید فرموده بودید، تیلفون کابل جلال آباد جانب نیز قید شد. (صفحه 675)
در روز شنبه اعلیحضرتش در عسکرگاه تشریف فرما شده، عموم سپاه پس از ادای رسم فاتحه، بیعت و اطاعت نمودند و متعهدانه اظهار کردند که تا انتقام خون پدر معنوی خود را گرفتن، بازوی کین به زیر بار راحت در نیاورند. این را گفته از شکستن اعلیحضرتش در روز گذشته، غلاف شمیر خود را، همه سرنیزه خود را از غلاف برآورده، عرض کردند و وعده دادند که تا انتقام خون پادشاه خود را نگیرند، سرنیزه در غلاف نکنند.
اعلیحضرت شان پس از بیعت و اطاعت کردن افواج منصوره تشریف فرمای سلام خانه و بار عام گردیده، حضرات قاضی القضاة و اعتمادالدوله و صالح محمد خان نائب سالار و هردو حضرت شوربازار[حضرات مجددی فضل محمد شمس المشایخ و فضل عمر نورالمشایخ] ، به میمنت و به مبارکی دعای جلوس نموده، ذات شاهانه را به فراز تخت امارت صعود دادند و اعلیحضرتش بر زیر تخت، از قضیۀ نامرضیۀ پدر بزرگوار خود به تکرار تذکار فرمود که: "ای ملت غیور! شما مرا به رضا و رغبت و میل خاطر خود به امارت برداشتید و من به دو شرط ثبول نمودم: اول، انتقام خون پدر خود از قاتل که در هر جا و هرکه باشد. دوم، حصول استقلال و آزادی دولت افغانستان."
تمامت حضار که به ازدحام عام شرفیاب بار بودند از لشکری و کشوری به جوش و خروش رسا عرض کردند که آنچه رأی صواب نمای والا اقتضاء کند مستعد و آماده هستیم که خون خود را نثار رکاب ظفر انتسابش بنمائیم و تا عصر روز شنبه بدین منوال، پیهم مجالس بیعت و معاهدت منعقد و منتشر گردیده اعلیحضرتش در خلال حال، ازطرف قرین الشرف، امر به قید پست خانه و ضبط مراسلات ولایات که به نام حکام و ضباط و عمال و قضاة و اشراف و اعیان ازطرف جلال آباد آمده بود نموده، از قبل خود فرامین عدیده و اشتهارات متعدده و مشعر بر قتل امیر شهید و امارت خویش در تمامت ولایات و محالات انتشار داده یک دسته سواری را مأمور منازل کابل و جلال آباد تا جگدلک به ضبط تیلفون فرمود و افواج قاهره و توپخانه مکفائی را امر حرکت به جانب جلال آباد و با ایشان قرار داد که هر که به عزم مقابله پیش آید، بلا اندیش خونش را بریزند و از جمله امروز فوج زیادی به سالاری عبدالوکیل خان، در منزل شباک فرود گشت که به سرعت باد و شتاب سحاب، طی منزل کرده، به مجرد وصول در فتح آباد و منزل بهاولی، ذات شاهانه را واصل و شامل لشکر بداند و یقین کامل است که به کمال زودی اعلیحضرتش وارد جلال آباد آید.»[ختم گزارش ملاء غلام محمد خان از جریان رویدادهای کابل بحضور امیرنصرالله خان در جلال آباد] (صفحه 676)
«تا اینجا امیرنصرالله خان به هیئت شوری، همه تن و گوش به گفتار ملاء غلام محمد خان و مات و حیران بودند که ناگهان شهزاده امین الله خان سردار مدافع به او فرمود که: "ملاء ما را نترسانید، ما نیز به مقاتله عین الدوله مستعد و آماده ایم، خدا کند که در جلال آباد بیاید تا برایش معلوم گردد." امیرنصرالله خان ازین اظهار او از خواب حیرت بیدار و از عزم و پیشنهاد اعلیحضرت امیر امان الله خان سراپا خبردار شده به ملاء غلام محمد خان فرمود که: "از سفر آمده اید و خسته اید، رفته قدری حصول راحت کنید و جرعه ای چای بیاشامید و ما قدری کار داریم، بعد هر چه گفتنی باشد به شما خواهیم گفت."» (صفحه 676)
«پس از بیرون شدن ملاء غلام محمد خان، روی پرسش حالت کابل را به سوی شجاع الدوله خان [دربارۀ شجاع الدوله خان پاورقی شماره (2) در ختم این قسمت دیده شود] فرمود که: "شما پس از وصول درکابل چرا از کوائف حالاتی که به روی روز آمده، جلوه ای بروز نمودند، به من آگهی ندادید و کسی را به ایوار و شبگیر نفرستادید." او عرض کرد که چیزی به یازده قبل از نصف روز مانده و هنوز کامل نشده بود که وارد و واصل کابل گردیدم و علم حاصل کردم که عین الدوله درعین العماره به حرمسرای خویش تشریف دارد و پس به درب حرمسرای شده از وصول خود آگهی دادم و او سراسیمه بیرون شده، با من در عمارت بارگاه خویش آمد و از سبب وارد کابل شدنم پرسیده، نامه حضرت والا را تقدیم کردم و از قرائت آن اشک غم از دیده ریخته و پس از دیری حکایت قضیه کله گوش را تا جلال آباد و رفتن من در کابل پرسیده، از ابتداء تا انتها سراپا قصه باز داشتم. سپس که نیک علم حاصل کرد خودش برخاسته مرا امر کرد که شما در همین جا باشید من می آیم. چند دقیقه که گذشت محمود سامی آمده مرا با خود در ارگ برد و در تحت حفاظتم بداشت و در حجره در آورده دروازه در را به رویم می بستند و هم چنان بودم تا که امروز صبح محمود سامی آمده، مرا اذن رهائی داد و گفت جواب نامه را که آورده اید گرفته به سواری موتر خود در جلال آباد بروید و آنگاه که در بتخاک رسیدم، عبدالوکیل خان برگد را با اردوی آراسته و جنگ جوی عازم و مرحله پیمای جلال آباد دیدم و محمدعمرخان کرنیل پسر غلام نبی جنرال را که پدرش در قندهار است، در قاسم جگدلک مشاهده کردم که در مواضع مستعد سنگر ها را برافراخته، ساختۀ تسدید راه عبور بودند. پس در چنین حالت من چگونه می توانستم به حضور آگهی دهم؟
امیرنصرالله خان پس از استماع سرگذشت او فرمود که چیزی را که ملاء غلام محمد گفت حقیقت دارد یا از روی دساست بیان نمود؟ شجاع الدوله عرض کرد که هنوز کم گفته است، چیزی را که من دیده و دانسته ام از گفتار او ده چند افزونتر است و امیر نصرالله خان او را نیز امر کرد که رفته با ملاء غلام محمد خان چای بیاشامد.» (صفحه 677)
(ادامه در قسمت یازدهم: خلع کردن نصرالله خان خود را و مانع شدن میرزا محمد حسین خان او را)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقی شماره (1) میرزا غلام محمد خان "وردکی" مشهور به "ملاء" برگد ملکی متولد سال 1239ش (1860م) پسر غلام رضا خان و برادر میرزا غلام حیدرخان (آمر دفتر پسته افغان در پشاور) بود که در عصر امیر حبیب الله خان سراج به حیث "پنچات باشی" (قاضی یا رئیس محکمه تجارتی) ایفای وظیفه میکرد. پس از شهادت امیر موصوف به امیر امان الله خان بیعت نمود و حامل پیام او به امیر نصرالله خان بود. او به حیث ناظر تجارت (بعداً وزیر) در کابینه شاه امان الله خان منصوب شد و عضو هیئت دوم مذاکره با انگلیس ها همراه محمود طرزی به هند رفت و نیز در جمله هیئت افغانی در مذاکرات کابل با انگلیس ها اشتراک داشت و متعاقب آن برای مدتی به حیث وزیر داخله ایفای وظیه کرد. او مرد شجاع، صادق و در علوم دینی و اداری شخص وارد و صاحب دانش بود.
پاورقی شماره (2): شجاع الدوله خان منسوب بیکی از خانواده های سرشناس ازغوربند ـ ولایت پروان و یکی ازغلام بچه های خاص دربار امیرعبدالرحمن خان بوده، متولد سال 1275ش (1896م) و درسال اخیر حیات امیرحبیب الله خان سراج الملت به حیث "فراش باشی" حضور مقرر و پس از شهادت امیرحبیب الله خان در جلال آباد به امیرنصرالله خان بیعت کرد و نامه اول امارت او را به کابل به امیر امان الله خان رسانید و دوباره به جلال آباد برگشت، اما شب هنگام از آنجا فرار کرد و در کابل با امیرامان الله پیوست و بیعت کرد و از آن به بعد در دوره امیر امان الله به مقام های مهم رسید، ازجمله کوتوال کابل، والی کابل، وزیر امنیت و به حیث سفیر افغانستان در لندن و در 1929 به حیث نائب الحکومه هرات برای مدت کوتاه کار کرد و در اثر اشغال هرات توسط قوای سقاوی به ایران و از آنجا به لندن برگشت و اما از لندن به جرمنی رفت و تا آخر عمر در آن کشور بسر برد. بعضی ها او را به حیث قاتل امیر شهید وانمود میکنند (والله اعلم)، طوریکه این اسناد نشان میدهد این اتهام قرین واقعیت نخواهد بود.