محمد نادرشاه از پادشاهی تا شهادت
(بخش هشتاد و هشتم)
ماجرای قتل سردار محمدعزیزخان در برلین بوسیلۀ سیدکمال:
سردارمحمدعزیزخان پسرارشد سردارمحمد یوسف خان (مصاحب خاص و خسرامیرحبیب الله خان سراج الملت والدین) و نواسه سرداریحیی خان و برادر محمد نادرخان (پادشاه افغانستان) و پدر محمد داؤد و محمد نعیم خان بود.
از راست به چپ: محمدظاهرخان(بعداً شاه)، شاه محمود خان، محمدهاشم خان، محمدنادرشاه، محمدعزیز خان،
شاه ولی خان، احمد شاه خان (جدی 1308ش)
دربارۀ سردار محمدعزیز خان باید علاوه کرد که موصوف از بطن زن دوم سردار محمد یوسف خان مسماة "مستوره" به حیث اولین فرزند این خانواده درسال 1256ش (1877م) درکابل بدنیا آمد و در کودکی به معیت پدر و بنی اعمام خود همه به هند برتانوی تبعید گردیدند. او درآنجا به مکتب رفت و به زبان اردو و انگلیسی آشنا و مسلط گشت. در سن 24 سالگی به معیت همه خانواده به وطن برگشت و پس از ازدواج خواهرش با امیرحبیبب الله خان سراج الملة به حیث معاون منشی دفتر مخصوص امیر شامل خدمت شد. او حین سفررسمی امیر به هند برتانوی درسال1907جزء همراهان امیر بود و در سالهای اخیرسلطنت امیر به حیث منشی در دفتر امور خارجه کار میکرد، تا آنکه پس از شهادت امیر مؤقتاً همه بزرگان این خانواده از نظرشاه امان الله خان افتادند، ولی زود دوباره به مقام رسیدند. سردار محمد عزیز خان در سال 1920 به حیث رئیس کمیته مهاجرین و سال بعد به حیث رهنما و ناظر اولین گروپ شاگردان افغان که جهت تحصیل به فرانسه اعزام شدند، مقرر شد و تا سال 1926 درهمین وظیفه در پاریس ادامه داد. هنگامیکه او درهمان سال جهت گذشتاندن مرخصی با یک تعداد شاگردان افغانی به وطن مراجعت کرد، از کار برکنار گردید و پس از چندی وطن را ترک کرد و نزد برادران خود هریک محمد نادرخان و محمدهاشم خان که از وظیفه سبکدوش و یا به عبارت دیگر خود را کنار کشیده و درفرانسه اقامت داشتند، یکجا گردید. وقتی برادرش محمد نادرخان پس از سقوط حکومت سقوی درسال 1929م درکابل اعلام سلطنت کرد، محمد عزیز خان نیز به کابل آمد و به حیث سفیرافغانستان درمسکو مقرر شد که تا اوایل سال 1933 درهمان وظیفه باقی ماند. او بتاریخ 23 مارچ 1933م (3 حمل 1312ش) به حیث وزیرمختار افغانستان دربرلین مقرر و در آنجا آغاز بکار کرد، اما هنوز مدت کوتاهی از کارش نگذشته بود که بتاریخ 6 جون همان سال (16جوزای 1312)، هنگامیگه از زینه های عمارت سفارت پایان میشد، با یک افغان بنام سیدکمال روبرو شد و سیدکمال درفاصله نزدیک به ضرب فیر تفنگچه او را زخمی ساخت که ساعاتی بعد در شفاخانه جان بحق سپرد. این حادثه اولین زنگ خطر را برای خانواده مصاحبان که همه پس از رسیدن محمد نادر شاه به سلطنت در راس قدرت درافغانستان قرار گرفته بودند، به صدا درآورد که درعاقبت پنج ماه بعد بتاریخ 16عقرب 1312 (24 نوامبر 1933م) به شهادت محمدنادرشاه در کابل انجامید.
راجع به چگونگی این قتل سیاسی و انگیزه های آن تا چند سال قبل اطلاعات دقیق و مستند در دست نبود، اما بتاریخ 6 حوت 1396 "حزب همبستگی افغانستان" به اسنادی رسمی از آرشیف وزارت خارجه آلمان دست یافت وجزئیات این موضوع را روشن ساخت. این حزب قسمتی ازاین اسناد را تحت عنوان "ترجمه بخشی ازحکم محکمه درمورد اعدام سید کمال درآلمان" در ویبسایت خود به نشر سپرد که با این مقدمه آغاز گردید: «درصدها صفحه سندی که در آرشیف وزارت خارجه آلمان در ارتباط به دوسیه سیدکمال نگهداری میشوند و"حزب همبستگی افغانستان" به آنها دسترسی یافته است، سند 42 صفحهای وجود دارد که حکم نهایی محکمه بوده تمامی جزییات قضیه درآن درج است... ما بخشی ازاین سند را که حاوی اظهارات سیدکمال در برابر پلیس و قاضی محکمه میباشد جهت ثبت در تاریخ و آگاهی خوانندگان انتشار میدهیم.»
اینک متن مختصرمنتشرۀ ویبسایت مذکور را دراین زمینه به حیث یک سند تاریخی خدمت علاقمندان و محققان تاریخ معاصر کشور تقدیم میدارم:
محکمه ابتدایی برلین به نام ملت آلمان (مورخ 10 اگست 1934):
«برای انجنیر سیدکمال متولد 18 سپتامبر1900 درکابل، اخیرا ساکن برلین جاده «هورن اَلِی» خانه شماره 41 و فعلاً در زندان موبیت. محکمه ابتدایی نخست دربرلین به تاریخ 4 و6 جولای 1934 دایر شد که درآن افراد ذیل حضور داشتند:[ازذکراسمای 12 نفرهیئت تحقیق و شهود دراینجا به هدف اختصار مطلب صرف نظرمیگردد ـ کاظم]
«در6 جون1933سفیرپادشاهی افغانستان دربرلین، سردارمحمدعزیزخان درتعمیرسفارت دربرلین شمالشرقی، 87 جاده لیسنگ شماره 9 ازطرف متهم با ضرب گلوله درسینه زخم برداشت که بعد از مدت کوتاه به شفاخانه انتقال یافته با تمام کوششهایی که صورت گرفت زیرعملیات درگذشت. محل حادثه زینه سفارتخانه است. متهم تابعیت افغانستان را دارد. پدرش داکتر بود و تا هشتسالگی توسط وی آموزش دیده، سپس شامل مکتب دولتی میشود. در مضامین ریاضی، فزیک و کیمیا از طرف پدر کمک میشود. بعد ازختم دوره مکتب تقریبا دونیم سال در کارخانه برق کارکرده است و درسال 1922 با دیگر محصلان افغان از طرف حکومت شاه امانالله خان به آلمان فرستاده شد تا در رشتۀ مسلکی تحصیل نماید. بعد ازپایان امتحانهای انجنیری میخانیک درشهرمگدیبورگ، در1927 دوباره به افغانستان رفت تا درخدمت دولت قرارگیرد. او دریک فابریکه سمنت کارمیکرد ودرمارچ 1928 ازطرف امانالله دوباره به آلمان فرستاده شد. وی توظیف شد تا تجارب تخنیکیای را فرا گیرد که امکانات کاربرد زغال سنگ را در فابریکه سمنت بررسی نماید. در اوایل جنوری 1929 با آگاهی از وقوع یک اغتشاش درافغانستان که منجربه سقوط دولت امانالله خان شد، مجددا به کابل رفت. بهعنوان طرفدارامانالله درسفرقندهار با اوهمراه بود ودرعین حال بهعنوان سرباز درخدمتش قرار داشت. وقتی تهاجم (قوای امانالله) به کابل نتیجه نمیدهد، به امید دستیابی به شغلی از طریق بمبئی به آلمان میآید. متهم ابتدا در"مگدیبورگ" درلیلیه محصلان مستقرشد وبعدها به برلین رفت. درآن شهر در لیلیۀ متعلق به دولت کابل درجاده "هورن اَلِی" زندگی میکرد. به اساس پیام امانالله خان از روم، نزد وی رفت تا امانالله خان را درساختمان خانهاش کمک کند. تقریبا شش ماه درآنجا باقی میماند و سپس همراه مادر و برادرکوچک امانالله خان به برلین آمده حدود یکونیم سال را با آنان سپری کرد. بعد ازسفر کوتاه به روم وسویس، به برلین برگشت و درخانه مادرامانالله خان(گرینزولد، جاده بیبرتوس29) بسرمیبرد. بعد باردیگربه مگدیبورگ درلیلیه محصلان نقل مکان میکند. او در اظهارات خود گفت که درمدت اقامت دربرلین با افغانها وبخصوص محصلان افغان درتماس شخصی قرارداشته است. وضع اقتصادی متهم دراواخرخوب نبوده و بورسیه محصلی هم قطع شده بود، زیرا دوران تحصیلش پایان یافته بود. او با مقداری امکانات ازناحیه معاش دوران پراکتیک (تجارب عملی) گذران میکرد. چندین بارسفارت از وی تقاضای عودت به افغانستان را کرده بود و او هنوز جواب مثبت نمیداد. درماههای پیش ازحادثه ازسوی محصلان افغان کمک میشد. متهم یکی از طرفداران دوآتشه شاه سابق امانالله خان میباشد وبا دولت نوبقدرترسیده درتقابل شدید قرار دارد.
سفیرکه تقریبا سه ماه پیش وظیفه دیپلوماتیک خود را بهعهده گرفته، برادرنادر شاه بود که در نوامبر 1933 درافغانستان به قتل رسید. متهم دویا سه بار به خاطرتمدید پاسپورت خود به سفارت مراجعه کرده بود و یکبارهم با جمعی ازافغانهای دیگربه دعوت عصریه آمده بود. زمانیکه سفیر ازلیلیه محصلان بازدید میکرد، با او آشنا شده بود. متهم به اساس مخالفتهای سیاسی، در بازدیدهای خود ازسفارت درپی فرصتی مناسب بود که تصمیم خود را برای ازبین بردن سفیرعملی سازد. تقریبا هربار تفنگچه نوع موزر 7.65میلیمتری با خود داشت. وی در تحقیقات خود اظهار نمود که از یک فرد ناشناخته آن را خریده است. صرف یکبار زمانی که برای دعوت چای آمده بود، تفنگچه را با خود نداشت.» (از ادامه گزارش هئیت تحقیق به دلیل تکرار مطلب صرف نظر شد و جریان بعدی از زبان خود متهم ـ سیدکمال ـ بیان میگردد ـ کاظم)
سیدکمال بعد ازآنکه سردارمحمدعزیزخان را به وسیلۀ فیر تنفگچه درداخل سفارت و دراثنای فرود آمدن اززینه زخمی ساخت که ساعتی بعد درشفاخانه زیرعملیات جراحی جان به حق سپرد و پولیس سیدکمال را باز داشت کرد و جهت تحقیق به حوزۀ پولیس برد، او دراعترافات خود چنین گفت:
«من امروز فقط آرمانهایم را جامه عمل پوشانیدم. حس وطندوستی مرا به این عمل واداشت. امیدوارم با این کار درافغانستان حرکت ملیای را مقابل کسانی بنا نهم که آزادی را فروختند. امید که عمل من آرمان ملت افغانستان باشد. آنان باید در راه پدروطن جان را فدا کنند، همان طوری که من کردم و میکنم تا افغانستان به افتخار و آزادی برسد. فکر ازبین بردن و نه زخمی ساختن سفیر در برلین ازخودم بوده و با هیچکسی دیگر راجع به آن حرف نزدهام و خواستم عملم بردیگر افغانها مؤثرباشد. من به این دلیل این سفیر را انتخاب کردم که کاملا باورداشتم که یکی ازمقصران اوضاع فعلی افغانستان میباشد. سفیر دربرلین میخواست خانهای درجاده "هورن" شماره 41 بخرد تا برای آینده خود یک منبع درآمد داشته باشد. برای خرید خانه از پولهای دولت استفاده میکرد. سایر ماموران حکومتی درخارج نیز امکانات دولتی را درخدمت خود قرار میدهند. من راه دیگری نیافتم جزء اینکه دربرابرشان قرارگیرم. سفیربرلین که برادرشاه افغانستان است، برادرسوم صدراعظم افغانستان و برادردیگرش سفیر درپاریس وبرادرپنجمی وزیردفاع میباشد، هم به حلقاتی تعلق دارد که استقلال افغانستان را به انگلیسها فروخته اند. از طریق نشریهها میدانم که انگلیسها هرسال 10هزار پوند یا بیشتر دراختیارحکومت میگذارد که برضد ملت استفاده شده و اسلحه و مهمات خریداری گردد، درحالیکه انگلیس اموال خریداریشدۀ امانالله خان را اجازه نداد به آسیا برسد. من حکومت فعلی را پامالکننده آزادی افغانستان میدانم و این ایده درمن قوت گرفت که یکی ازاین افراد را از بین ببرم تا ستمی که برملت روا داشته میشود به تمام جهانیان برملا گردد و یک مبارزۀ آزادی خواهانه ریشه گیرد. در وجود سفیر، بزرگترین دشمن خود را میدیدم، زیرا در تمام صحبتها با انگلیسها دخیل بود. ازسال 1922 سفیر را میشناختم، او درپاریس بهعنوان سرپرست کودکان [شاگردان ـ کاظم] افغان بود. ازتقریبا سه ماه بهحیث سفیردربرلین مقررشد. سفیرقبلی[غلام صدیق خان چرخی که از1931تا 1933 وزیرمختار افغان در برلین بود ـ کاظم] راهم میشناختم، ولی با او دوست نبودم با اینهم تصورمیکنم فردی وطنپرست بود. چیزدیگری که گفته میتوانم این است که برادرش [غلام نبی خان چرخی ـ کاظم] را دولت فعلی سربهنیست کرده است. سفیرپیشین افغانستان دربرلین آقای غلام صدیق درحال حاضر درآلمان بسر نمیبرد. حاضرم سوگند بخورم که نمیدانم، کجاست. من نه ازسفیرمقتول و نه ازسفیرقبلی هیچگاه تقاضای کمک نکردهام و کدام اختلاف شخصی هم با سفیر مقتول نداشتم. والدینم فوت کردهاند و صرف دارای یک برادر درکابل می باشم که دراین اواخر اطلاعی از وی ندارم. هیچ رابطه کتبی هم دراین اواخر با کابل نداشتهام. همچنان اینجا درآلمان هم با کسی درمکاتبه نبودهام.»
سیدکمال در ادامه می افزاید: «درسه ماه گذشته دوتا سه بار برای تجدید پاسپورت خود به سفارت رفتهام. صرفنظر از روز واقعه آخرین دیدارم حدود شش یا هشت هفته پیش بود.
فکر کشتن محمدعزیز زمانی برایم شکل گرفت که وی به برلین آمد. در لیلیه محصلان ازتقررش منحیث سفیر آگاه شدم. پیشتر در روم شنیده بودم که او به دار و دسته ستمگران تعلق دارد. این نظر از سوی اکثر افغانها به شمول امانالله خان ابراز میشد.»
یک روز بعد از قتل، او در ادامه تحقیقات برعلل اقدام خود مصرانه می گفت:
«ایدهی کشتن سفیر مدتی طولانی فکرم را به خود مشغول ساخته بود، بخصوص وقتی شنیدم که به برلین آمده است تصمیم جدی گرفتم این انسانی را که همیشه یک فرد مضر و خطرناک علیه جنبش آزادیخواهی و وطن میدیدم، ازبین ببرم. محرکم این بود که او را ازجملۀ خاینان به آزادی میپنداشتم. من به این نظر رسیده بودم که نهتنها این فرد بلکه کسان دیگری از این قماش را از بین ببرم. محمدعزیز درچشم من مقصر اصلی بود. بعد ازاین که او دربرلین جابجا شد، توجه بیشتر مرا جلب کرد و نزد من قبلا پلان پخته شده بود و منتظر یک فرصت مناسب بودم که کارش را بسازم. این پلان درمن وقتی بیشترجان گرفت که دیگرشک نداشتم که آزادی وافتخار افغانها ازطرف رهبران کنونی فروخته شده است و این عقیده نه تنها نزد من، بلکه نزد همه کسانی که با چشم باز به آزادی وطن میاندیشند، ایجاد شده است. افغانهای مذکور تشکلی نداشته هریک مخفی کار میکنند و نه علنی، زیرا درغیرآن ازطرف حکومت نابود میشوند.»
«قسمی که قبلا یادآور شدم دو سه بارسفارت رفتنم به خاطر پاسپورتم، درحقیقت بدین منظور بود که فرصتی مغتنم برای ازبین بردن سفیر بیابم. اگربرایم میسرمیشد، پیشتر ازاین وی را به قتل میرساندم. در ملاقات صَرف عصریه هم این زمینه میسر نشد. تفنگچه را دایم درسفارت با خود داشتم. فقط در دعوت عصریه با خود نبرده بودم، چون سایر افغانها همراهم بودند.»
«دیروز وقتی ساعت نه ونیم ازجا برخاستم این افکارذهنم را فراگرفت، فکروضعیت جاری کشورم، این فکرکه حکومت فعلی افغانستان آزادی وطنم را فروخته واین درد وطن فقیرم و آزادیاش میباشد و با خود گفتم که شاید امروز بتوانم او را ببینم و خون خود را نثار وطن و آزادی ملتم کنم. بعد ازاین که تفنگچه را آماده ساختم، ساعت 10 راهی سفارت شدم. قبلا در خانه مرمی را تیر کرده و قید اطمینان را زده بودم. یک تعداد مرمیها شاید دربکسم موجود باشد، در شاجور تفنگچه پنج مرمی موجود بود. با قطار شهری به سمت "جاده لیسنگ" درحرکت شدم.»
«فضای داخل تعمیرسفارت همه برایم آشنا بود. درزمان حاکمیت امانالله خان مهمان دایمی آنجا بودم. قبل ازتقررمحمدعزیز، میان سفارت وافغانها مناسبات دوستانه حکمفرما بود. محمدعزیز برعکس سفیرپیشین، ازملاقات با محصلان خوشش نمیآمد وبسیارمغروربود، زیرا برادرشاه بود.»
«حین ورود به احاطه سفارت، نگهبان دروازه را پرسیدم که آیا آقای سفیراست، نگهبان جواب مثبت داد. نگهبان فهمید که من افغانم و بدون کدام ممانعت بهطرف دفتر سکرتراول رفتم که در منزل دوم موقعیت داشت. بعد ازاین که به یکدیگرسلام دادیم، سکرترپرسید که چرا دوباره به افغانستان برنمیگردم. اینجا باید یادآور شوم که با الله نواز معاون اول شاه فعلی درهنگام دیدارش از برلین در اکتوبر 1932 راجع به بازگشتم به افغانستان صحبت کرده بودم. اول قرار بود او مرا با خود ببرد، اما سپس وعده سپرد که با بازگشتش به کشورتعیین خواهد شد که آیا دولت با ادامه فعالیتم درشرایط فعلی موافق است یا خیر. اگر زندگیام درافغانستان درخطر میبود، او مرا مطلع میساخت. از آنجایی که او به من هیچ احوالی نداد، درک کردم که درصورت بازگشت به کشور، از بین برده خواهم شد. بنابرین به فکربرگشت به افغانستان نبودم. برعلاوه، سکرتراول (اسماعیل) دربرلین پیوسته مرا تحریک میکرد که به افغانستان بروم. انتظار بهبود وضعیت را نداشتم.»
«برای دقایقی با سکرتر صحبت کردم و سپس میخواستم از زینه بهطرف پایین تا دروازه خروجی تعمیر بروم. زمانی که درصفۀ عمارت بودم، ناگهان متوجه شدم که سفیر از طبقه اول در پلههای زینه درحال پایین شدن است. فکر کردم لحظات مرگ سفیرفرارسیده است. تفنگچه را ازجیب راست جاکتم کشیدم، قید را خلاص کرده بسوی سفیر نشانه گرفتم. او دراین مدت با طی پلهها به پلهی آخر میرسید. یک قسمت معین وجودش را هدف نگرفتم هر قدرمیتوانستم فیرکردم. اراده من این بود که باید به سفیراصابت کند تا به مرگش بیانجامد. در اثنای شلیک افرادی که در پایین ایستاده بودند، بسویم حملهور شده سلاح را از دستم قاپیده و محکم گرفته شدم. ازخود دفاع نکردم و درفکر فرارنبودم. از پیامد فیرهایم نمیتوانم چیزی بگویم، زیرا درجریانهای بعدی نتوانستم قرار بگیرم. در این لحظه درک کردم که به ایدهالهایم، آزادی افغانها و میهنم خود را قربان کردم. به دلایل بالا از اقدام خود اظهار ندامت نمیکنم حتا اگر توته توته شوم.»
در8 جون 1933، متهم جهت تحقیقات پولیس نزد قاضی در «محکمه مرکزی برلین» حاضر گردید. او از اقدام خود دفاع کرد و چنین ادامه داد: «دوباره تکرار میکنم که این تصمیم من بود که سفیر را از بین ببرم. انگیزهام فقط وطندوستیام بوده است....میخواهم خود را قربان کنم» یک ثبوت قوی است که ازقبل تصمیم برای کشتن مقتول داشته است. (پایان متن منتشره در ویبسایت حزب همبستگی افغانستان)
جای شک نیست که سیدکمال یکی از هواداران سرسپرده شاه امان الله غازی بود و دست انگلیسها را در سقوط سلطنت امانی و بقدرت رسانیدن محمدنادرشاه به سلطنت شریک میدانست و معتقد بود که انگلیس ها با همچو تغییر باردیگر میخواهند آزادی افغانستان را تحت الشعاع خواسته های خود قرار دهند. لذا سیدکمال خواست با قتل یکی ازمهره های معتبرسلطنت ازیکطرف توجه جهان را به ماهیت استبدادی و غیرمردمی رژیم جدید جلب کند و ازطرف دیگر یک حرکت ملی را مقابل کسانی بنا نهد که بزعم او آزادی کشور را به انگلیسها فروخته بودند.
حکومت افغانستان اصرار داشت تا سیدکمال جهت محاکمه به افغانستان تسلیم داده شود، اما حکومت آلمان برطبق قانون خود او را محاکمه و محکوم به اعدام کرد که بعداً حکم محکمه در آنجا به منصۀ اجراء درآمد.
میرغلام محمد غبار یک تن از کسانی بود که به حیث سرکاتب وزارت مختاری افغانستان در برلین تا 1930 کار میکرد و تعداد زیادی از طلاب افغان را که در آلمان مشغول تحصیل بودند، از نزدیک می شناخت و نیز تاحد زیاد از فعالیت سیاسی شخصیت های مهم رژیم گذشته که به نفع برگشت شاه امان الله کار میکردند، اطلاع داشت. او درفصل هشتم جلد دوم کتاب مشهور خود "افغانستان در مسیر تاریخ" تحت عنوان "مبارزه مردم و روشنفکران ضد ارتجاع و اختناق دولت نادری" شرح مبسوطی دارد که در یک قسمت آن می نویسد: «روشنفکران افغانی در اروپا، لزوم تأسیس یک حزب مبارز را علیه رژیم نادری احساس کردند و طبعاً هرحزبی ناگزیر از داشتن هیئت رهبری است. این هیئت عبارت بودند از : محمود طرزی و غلام نبی خان چرخی در ترکیه، شجاع الدوله خان، غلام صدیق خان چرخی و عبدالهادی خان داوی در برلین، عبدالحسین خان عزیز در روما و در سر اینها شاه امان الله خان قرار داشت. اعضای حزب مرکب از یکعده محصلین افغانی و چند نفر از مامورین سفارتخانه های افغانستان دراروپا و ترکیه وغیره بودند. مرامنامه حزب دراستانبول تسوید و دربرلین مطالعه و درسویتزرلند [سویس] مطرح مباحثه یک مجلس سری قرارگرفت و تصویبات چند بعمل آمد. درین مجلس شاه امان الله خان و عده ای ازسفرای معزول و برسرکارافغانی هم شامل بودند. یکی ازین سفرا عبدالحسین خان عزیز وزیرمختار در روم بود. بعد ها اعضای پارتی کشف کردند که این سردار نقابدار تصویبات مجلس را به نادرشاه فرستاده و خطرعظیمی را متوجه اعضای مجلس نموده است. همچنین جاسوسی دولت موفق شد که تمام اسناد و مکاتبات خصوصی غلام نبی خان چرخی سفیرمقیم انقره را بدست آوَرَد و فوتوکاپی های آن در دارالتحریر شاهی افغانستان بَرَد....هدف نخستین پارتی برانداختن دولت نادرشاه و مستقر ساختن یک دولت ملی در افغانستان و گشودن راه ترقی و تجدد و آزادی و مساوات درکشور بود و درعین زمان تمام اعضای پارتی به شخص شاه امان الله خان چشم دوخته بودند....هنوز حزب کدام ارگان نشراتی درخارج نداشت.... یکبار اعلامیه مشرح در چندین صفحه به امضای شخص امان الله خان در افغانستان منتشر گردید. دراین اعلامیه پروپاگند و اتهامات مخالفین علیه امان الله خان به شکل استواری رد شده و مرام او برای ترقی افغانستان توضیح شده بود و ضمناً از لغزشهای گذشته عاقلانه اعتراف گردید و چهرۀ اصلی رژیم نادرشاه تصویر شده بود... این اعلامیه، سلطنت نادرشاه را تکان داد و برخشونت او افزود. فیض محمد خان زکریا وزیر خارجه داوطلب تردید اعلامیه گردیده و به عجله کتاب بنام "تردید شایعات باطلۀ شاه مخلوع" را در زبانهای اردو ودری(طبع کابل سال1310) منتشرساخت. (غبار، میرغلام محمد: "افغانستان در مسیر تاریخ"، جلد دوم، چاپ ویرجنیا، 1999، صفحه 114 و 115)
غبار ضمن آنکه شرحی دربارۀ چگونگی قتل سردارمحمدعزیزخان بوسیلۀ سیدکمال درکتاب فوق الذکرخود(درصفحات 129 تا 133) دارد، دریک قسمت آن می افزاید: «مبارزه روشنفکران افغانی در دو جبهه داخلی و خارجی علیه رژیم نادرشاه متوازیاً آغاز گردید. اما درخارج با آنکه پارتی نسبتاً قویتر و آزادتر وجود داشت، منورین و محصلین افغانی در چهار دسته تقسیم شدند: یکی جزء اعضای پارتی سابق الذکر قرارگرفت و دیگری خارج پارتی باقیماند و درعین حالیکه با شخص امان الله خان وحزب دلچسپی میگرفت، مستقلانه حرکت میکرد، ازقبیل محمدعمرخان مشهوربه "دراز"، سیدکمال خان، میرعبدالرشیدخان بیغم [برادرغبار]، دین محمد خان، عبدالله خان ناصری وغیره. دسته سوم وابستگان سلطنت جدید افغانستان بودند که بعدها بکابل آمدند و هریک به جاه و مقامی رسیدند، از قبیل پروفیسورانورعلی خان هندی نژاد، محمدعتیق خان محمدزائی (وزیر زراعت و ملاک بزرگ) و چند نفردیگر. دسته چهارم بیطرفها بودند، از قبیل عبدالغنی خان، محمودخان، میراحمد خان، عبدالله شمس الدینخان، عبدالله خان طرزی، علی گل خان و غیره»؛ غبار در ادامه تصریح میکند که: «دسته دوم (خارج پارتی) که هریک بنوعی با سلطنت جدید مخالفت میکردند، از آن جمله دو نفر[یکی هم سیدکمال بود] مصمم جدی گردیدند و درنتیجه ترور برادر شاه [محمدعزیزخان وزیرمختار دربرلین] بعمل آمد.» (غبار مأخذ بالا... صفحه 128)
از توضیحات غبار نیز واضح میشود که سیدکمال جزء پارتی یا حزب متشکلۀ فوق الذکر نبوده و اما به شخص شاه امان الله ارادت خاص داشت و سرسختانه دربرابر رژیم جدید و علیه شیوه کار نادرشاه و خانواده او، بخصوص وابستگی آنها با انگلیس ها عقده مند شده بود که به همین دلیل مصمم به قتل سردارمحمدعزیز خان گردید تا انزجار خود را بر ماهیت استبدادی شیوه سلطنت آنها تبارز دهد و نیز حرکت ضد رژیم را در داخل و خارج رونق بخشد.
(ادامه دارد)