نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 29 اکتوبر 2022

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار29 اکتوبر 2022

محمد نادرشاه از پادشاهی تا شهادت

(بخش نود و چهارم)

محمدنادرخان و علامه محمود طرزی ـ دو رقیب بزرگ:

محمدنادرشاه و علامه محمودطرزی دو شخصیت نامدار افغانستان که معاصر هم می زیستند، درطول زندگی چه درنظر و چه درعمل دربسا جهات چنان ازهم دور و دراختلاف نظر قرار داشتند که فکر می شد هردو خصم یکدیگر اند. با آنکه هردو درمقامهای بلند دولتی ایفای خدمت میکردند و نزد امیر و پادشاه دارای قرب خاص بودند و از یک خانواده بزرگ یعنی اولاده سردار پاینده خان سربلند کرده بودند، ولی یکی صاحب قلم و دیگری صاحب شمشیر، یکی خواهان تجدد و دیگری کمین گرفته درمحافظه کاری، یکی درفکر پیشرفت و اعتلاء و دیگر دراندیشۀ رسیدن به قدرت و سلطنت، یکی دشمن انگلیسها و دیگری دوست آنها، یکی راستکار وبا صفا و دیگری غرق درمکر و حیله و نیرنگ، یکی حامی حقوق زنان و دیگری درپی دربند کشیدن آنها، یکی طرفدار علم و معارف و دیگری بیزار از آن.

عجیب است که با این همه تفاوت ها، زمانه و سرنوشت آن دو را در یک مورد بهم پیوست و طومار زندگی شان را در یک وقت درهم پیچید: علامه محمود طرزی بتاریخ 14عقرب1312 (6 نوامبر 1933) درهجرت درشهر استانبول با ابتلاء به مرض سرطان جگر، چشم ازجهان پوشید و درغربت سرای آن شهر به خاک سپرده شد که درمراسم خاکسپاری این مرد بزرگ، جز تعدادی از خانواده کمتر کسی دیگراشتراک داشت. درحالیکه محمدنادرشاه بتاریخ 16عقرب 1312 (8 نوامبر 1933) بدست یک نوجوان افغان در ارگ شاهی به ضرب فیر تفنگچه به شهادت رسید و جنازه او با مراسم شاندار نظامی بربالای توپ و روکش بیرق ملی کشور از ارگ تا حضیره آبائی شان در تپه مرنجان انتقال و به خاک سپرده شد و به دلیل خطرات امنیتی هیچ یک از خانواده شاهی درآن مراسم اشتراک نداشتند. این تقدیر و سرنوشت بود که آن دو شخصیت را فقط درهنگام مرگ در یک بُعد زمان قریب هم قرار داد.

در بارۀ محمدنادرشاه دراین سلسله سخن بسیارگفته شده است، ولی جا دارد در مورد افکار و خدمات مهم و ارزشمند شخصیت بزرگ علامه محمود طرزی نیزچند جملۀ مختصر به عرض رسد: طرزی شخصیت چند بُعدی تاریخ معاصر کشور، تنها روزنامه نگار نبود، بلکه او اندیشمند، نویسنده، شاعر، مترجم، سیاست گر، دولتمدار ومعرف ادبیات مدرن بود؛ فراتر ازهمه او شخصیت مبارز، بیگانه ستیز، متجدد و تحول پسند بود. آثار قلمی او که زینت آرای صفحات پربارسراج الاخبار بود، برای تقریباً یک دهه درشبه قاره هند و سرزمین های آسیای میانه دربین عناصر وحلقه های آزادی خواهان و مبارزان دست بدست میگشت و منبع الهام درمبارزات سیاسی واجتماعی آنها درجهت رسیدن به آزادی و عدالت اجتماعی محسوب می شد. محمود طرزی که در واقع یک مکتب اندیشه و تفکر بود، در طول دودهه پس ازبرگشت خود از ترکیه عثمانی به وطن، نفوذ زیاد بر دربار وارد نمود. او نظریات خود را ضمن موضوعات مختلف دربارۀ آزادی ملی، علوم، انکشاف تکنالوژی، اتحاد مسلمانان، کسب دانش و نقش زن در حیات فامیلی، اجتماعی و تعلیم و تربیت درسراج الاخبار از1911 تا 1918 منعکس ساخت. او درکار خود تنها نبود، بلکه اسماء رسمیه خانم اوبرای نخستین بار مجله "ارشاد النسوان" را منتشر کرد و دخترش ملکه ثریا با تأسیس "انجمن حمایت نسوان" بار اول نهضت زنان را درکشور پی ریزی نمود. او به دو شهزاده که دامادانش بودند، درس و تعلیم میداد و یکی ازآن شهزادگان ـ شاه امان الله غازی وقتی به پادشاهی رسید، راه استاد را در پیش گرفت و در روز اول سلطنت خود داعیه استقلال کامل کشور را از تحت الحمایگی انگلیس بلند کرد و به آن هدف بزرگ با آغاز یک مانور نظامی، اما از راه دشوار سیاسی که درآن علامه طرزی نقش مهم داشت، نایل آمد.

شناخت محمود طرزی و پی بردن به عمق افکار این بزرگمرد افغان بدون پرداختن و شرح احوال زندگی پرماجرای او به آسانی میسر نمیشود، زیرا او با گرم و سرد حوادث در روزگارجوانی و دوران مهاجرت و بعد از برگشت به وطن مواجه شده و هر دورۀ آن برایش پراز تجربه و کسب دانش بود که بعدها او را به یک شخصیت ممتاز و والامقام در ابعاد مختلف دینی، اجتماعی، فلسفی، ادبی و سیاسی عصر خود مبدل کرد.

محمود طرزی درسال 1866 ، حینیکه مادرش از کابل جانب قندهار در سفر بود، در وسط راه در حواشی غزنی چشم به جهان گشود. هنوز هژده ساله نشده بود که پدرش غلام محمد خان طرزی (شاعر و شخصیت سرشناس عهد امیر دوست محمد خان و امیر شیرعلیخان) با اهل و عیال به حکم امیرعبدالرحمن خان به هند برتانوی تبعید گردید. پس از اقامت دوساله درهند آنها عزم سفر به ترکیه عثمانی کردند. در سال 1885 پدرش در دربار سلطان عثمانی باریاب شد و به حیث مهمان دولت اجازه اقامت درآن سرزمین یافت و در ولایت سوریه درشهر "شام" یعنی دمشق امروزی اقامت گزید. محمود طرزی درآنجا با بزرگان و دانشمندان نخست درحلقۀ دوستان پدر و بعد در حلقۀ دوستان جوان خود آشنا شد وبه فعالیت های تحقیقاتی و شناخت پدیده های عصری پرداخت. او با استعداد سرشاری که در کسب علم و دانش داشت، به زودی بیک چهرۀ سرشناس تبدیل گردید. در سال 1891 با دختر جوان بنام «اسما رسمیه» دختر خطیب مسجد «اموی» ازدواج کرد که ثمرۀ آن جمعا سه دختر و چهارپسربود. طرزی درسال 1896 از دمشق به استانبول آمد و بنابرتوصیۀ پدربا علامۀ بزرگوار سیدجمال الدین افغان معرفت پیدا کرد و مدت هفت ماه را در پای صحبت با سید گذشتاند. طرزی در فضیلت این دیدار با سید میگوید: «علامه یک معدن عرفان بود، ازاین هفت ماه مصاحبت بقدر هفتاد سال سیاحت دانش اندوختم.»

طرزی پس از وفات پدر و همچنان وفات امیرعبدالرحمن خان هوای دیدار وطن بر سرش زد ودر آغاز سلطنت امیرحبیب الله خان درسال 1902 به افغانستان آمد و ضمن باریابی به حضور امیر از هدف سفرش مبنی بر تشئید مناسبات افغانستان و ترکیه یاد کرد، ولی امیر از او خواست تا به وطن برگردد. درسال 1905 محمود طرزی پس از 23 سال مهاجرت و اندوختۀ بسیار پربها از دانش و افکار جدید با خانواده و فرزندان خود به کشور برگشت. او به سرعت در بین جوانان و اهل دربار کسب رسوخ و شهرت کرد و با اندیشۀ ملی گرایان افغان که از سیاست استعماری انگلیس در کشور ومنطقه رنج می بردند، همگام وهمنوا گردید. طرزی درسال1911 به حیث سر محرر جریدۀ «سراج الاخبار» شروع به کار کرد و دیری نگذشت که محتوای پرفیض نوشته های او، مورد استفاده اهل دانش جدید در داخل و خارج کشور قرارگرفت. درهمین دوره است که افکار شهزاده امان الله خان زیر نظر طرزی و یک عده شخصیت ها مبارزهندی مقیم کابل رشد کرد که در دورۀ سلطنت او همین نظریات و افکار مبنای فکری و عملی آن شاه جوان را تشکیل داد.

طرزی در دوره امانی دوبار به حیث وزیر خارجه و دوبار ریاست هیئت مذاکرات با جانب انگلیسی (معاهده مسیوری 20 اپریل 1920 و معاهده کابل فبروری 1921) را به عهده داشت و مدتی نیز به حیث وزیر مختارافغانستان در فرانسه مقرر شد و پس از سقوط رژیم امانی از راه هرات به ایران و از آنجا به استانبول مقیم گردید و درسال 1933 به سن 67 سالگی در آنجا وفات کرد.

علامه طرزی صاحب آثار و نوشته های فراوان است که بعضی در سراج الاخبار و برخی به حیث کتب و رسائل مستقل به چاپ رسیده است و تعداد آن به چهل اثر میرسد. بیشترآثار او که به شکل کتاب اقبال نشر یافته، آثاریست که از زبان ترکی به دری ترجمه کرده است و دراکثراین آثار مطالب ارزنده و مثالهای عملی در مورد پدیده های عصری ازجمله موضوعات ملتگرائی، اسلام و تجدد و نیز انکشاف علم و تکنالوژی منعکس گردیده که مطالعۀ آن دربین قشرجوان کشوردرآنوقت تأثیرعمیق و گسترده بجا گذاشته است.

درباره معرفی افکار طرزی درابعاد مختلف آثار متعدد طی چند دهۀ اخیر به چاپ رسیده است، ازجمله کتاب "افغانستان در آغاز قرن بیست" که توسط خانم فرانسوی "می اسکنازی" نخست به زبان فرانسوی و بعد به انگلیسی ترجمه و درسال 1979 به چاپ رسیده که متأسفانه این کتاب مهم تا هنوزبه دری یا پشتو ترجمه نشده است. کتاب دیگرمجموعۀ قطور از: "مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار افغانستان" است که توسط داکترعبدالغفور روان فرهادی گردآوری ودرسال 1355 (1976) درکابل چاپ شده و نیز کتاب پرمحتوای خانم داکتر سنزل نوید تحت عنوان "واکنش های مذهبی وتحولات اجتماعی درافغانستان1919ـ 1929، شاه امان الله وعلمای افغان» به زبان انگلیسی است که خوشبختانه این اثر مهم چندسال قبل توسط محمد نعیم مجددی به دری ترجمه و در هرات به طبع رسیده است. کتاب دیگری که مطالب بسیارمهم وعمیق دارد، کتاب "اسلام و سیاست در افغانستان" توسط "اوستا اولسن" به زبان انگلیسی نوشته شده و توسط خلیل الله زمر به دری ترجمه گردیده است. اثری دیگر که بیشتر با اشعار و جنبه های های ادبی آثار طرزی پرداخته توسط بشیر سخاورز تحت عنوان "طرزی و سراج الاخبار" نوشته شده و درتهران درسال 1386 انتشار یافته است. علاوتاً مقالات و رسائل متعدد دیگر ازطرف محققان افغان در زمینه به نشر رسیده که ذکر همه در این مختصر نمی گنجد.

آخرین کتاب علامه طرزی همانا "دیدنی ها و شنیدنی ها" است که در اواخرعمر دراستانبول به خط خودش نوشته شده، و اما متأسفانه شدت مریضی برای او مجال اکمال آنرا نداد و با وفات او این مجموعه ای با ارزش ازخاطراتش نا تکمیل ماند. نسخه خطی این اثرنزد پسرش عبدالتواب محمودطرزی بود که وقتی اودر سال 1952 بعد از 22 سال اقامت دراستانبول به وطن برگشت، این اثر ناتمام پدر را با خود آورد و چون درمتن آن مطالبی نیشدار در مورد خانواده "مصاحبان" تذکر رفته بود، نتوانست به چاپ آن اقدام کند، لذا از روی نسخه خطی یک نسخه تایپی برداشت و آنرا به دوست خود داکتر روان فرهادی سپرد تا دریک فرصت مساعد به نشر بسپارد و خودش نیز دست بکار شد تا سرگذشت زندگی خانواده و خاصتاً پدر بزرگوار خود را نیزدر دوازده فصل بنویسد و ضم کتاب خاطرات پدر سازد.

داکتر روان فرهادی برآنچه عبدالتواب طرزی نوشته بود، مقدمه و تکملۀ مبسوطی نگاشت تحت عنوان "ورقی چند برسرگذشت محمودطرزی" و نیز کرونولوژی مجمل رویدادهای افغانستان در زمان محمود طرزی و پیش از زمان او را تدوین کرد که بر اهمیت کتاب افزود. تا آنکه زمینه چاپ این کتاب درسال 1389 (2010) به اهتمام غلام سخی غیرت در233صفحه ازطرف انستیتیوت دپلماسی وزارت امورخارجه افغانستان در کابل میسر گردید.

علامه محمود طرزی در یادداشتهای خود تحت عنوان "دیدنی ها و شنیدنی ها" وقایع تاریخی زمان سلطنت امیرشیرعلی خان وامیرمحمد یعقوب خان و تا حدی وقایع قندهار را درهشت باب نوشته است که همه مشتمل بر ناگفته های رویدادهای مهم تاریخ کشور درآن برهۀ زمان محسوب میشود. او در باب سوم "امارت امیرمحمدیعقوب خان" پس از آنکه امیرشیرعلی خان در مزارشریف وفات کرد، به نکات مهمی اشاره میکند که مختصر آن چنین است: «امیرمحمدیعقوب خان بعد از شش سال بندی گری سخت پدر، دفعتاً برآمده، کلاه امارت برسرش نهاده شد. بیچاره سرسام و واله و حیران شده بود. شنیده می شد که "حاجی چایی" نام شخصی بسیار معتمد و مقرب امیرشیرعلی خان، بندیوان یعقوب خان مقرر شده بود، شخص خیلی خشن و ظالم یک آدمی بود که یعقوب خان را سراسر از اختلاط باهرکس که باشد، منع نموده بود و حتی چندبار لت و کتک هم ازآن آدم ظالم خورده بوده است. پس یک شخصی که شش سال متمادیاً زجرها و عذابهای بندیخانه را کشیده باشد و درین مدت ازخارج چاردیوار بندیخانه خود هیچ جایی و هیچکس را ندیده باشد و حال و موقع هم به چنین نزاکتی رسیده باشد که اردوی انگریز تا به نزدیکهای کابل رسیده باشد، آیا برای او کدام عقل و شعور سالم مانده خواهد بود که یک تدبیر خوب و معقولی برای چارۀ نجات وطن اندیشیده بتواند؟»

علامه طرزی در ادامه می افزاید: «نشستن برتخت امارت همان و چنانچه عادت حکومات مستبده است، اطرافش را مردمان خوشآمدگو و لابه گر گرفتن همان ـ خودش واله و حیرت زده بود و یک فکر درستی کرده نمیتوانست، از آنرو اطرافیان قریبش که بعضی از آنها باطناً طرفدار و خواهشمند انگلیز و حکومت انگلیزیه بودند، به او می گفتند: "کار از کار گذشته، می باید که به انگلیز تسلیم شوی تا هیچ نباشد به امارت ازطرف آنها باقی بمانی و باکامرانی عیش بتوانی". این گفته ها به طبع آن آدم سست عنصر شده، ملایم و پسندیده آمد. بعد از فاتحه داری پدرش امیرشیرعلی خان مرحوم، با چند نفرازخاصان حضورخود که ازآن جمله خسرش سرداریحیی خان وغیره بودند، ویک مقدار سواران همرکاب خود، ازکابل بسوی گندمگ که اردوی انگلیز درزیرقومانده "جنرال روبرت" درآنجا می بود، رفت و درآنجا یک عهدنامۀ با انگلیزها امضا کرده، به کابل عودت نمود....حکومت افغانستان حمایۀ انگلیز را رسماً قبول کرده، وادی کرم، پشنک، درۀ خیبر، وزیری، مچنی و قبایل همجوار آنرا به انگلیزها تسلیم نموده، کیوناری نام قومیسر[کمیسار] فوق العادۀ انگلیزی را با اختیارات کامله دربالاحصار کابل نزدیک سرای امیری جایگیرساخته که یگانه مقصد انگلیزها گویا به سررسیده دیده میشود.»(شرح مزید صفحه78 ـ 80 کتاب)

پس ازیک شرح مختصردربارۀ رجوع عساکرافغان برای اخذ معاشات شان به سفارت انگلیس در بالاحصارکه منجربه جنگ بین آنها وعساکرانگلیسی گردید و دراثرآن کیوناری وتعداد دیگراز عساکر انگلیسی کشته وبلوای بزرگ درشهربرپا شد و درنتیجه قوای جنرال رابرت ازجلال آباد به کابل رسید و کابل را تصرف نمود، امیریعقوب خان خود را به انگلیسها تسلیم کرد و انگلیسها او را محبوساً به هند تبعید ودرشهر"دیره دون" تا آخرعمرش تحت الحفظ داشتند. علامه طرزی دربارۀ کسانیکه با انگلیسها دراین رویداد همکاربودند، می نویسد: «بدبختی را بنگرید که بسیاری ازسرداران مامد زایی که خانوادۀ حکومتی افغانستان اند، ازوقت خراب شدن مناسبات امیرشیرعلی خان مرحوم و انگلیزها بطرف انگلیزها درآمدند، حتی بعضی از آنها به انگلیزها خدمت و به وطن و ملت خیانت هم کردند.»

دراین ارتباط طرزی از اشخاصی نام می برد و می نگارد: «سردار ولی محمد خان پسر امیردوست محمد خان و برادراندر کوچک امیرشیرعلی خان را که مرد معمر و ریش سفید و خادم صداقت کیش انگلیز شده بود، در کابل بزیر نگرانی یک مامور انگلیزی، والی مقرر نمود. دیگرسردارهای که طوق بندگی انگلیز را بگردن انداخته بودند، ازدرباریان حضورش شدند. سردارمحمدحسن خان دیگر برادراندر امیرشیرعلی خان درغزنین والی شده بود. سرداراحمدعلی خان پسر سردارمحمدعلی خان، نواسۀ دیگر امیرشیرعلی خان مصاحب "شامبرلان" نام افسرانکلیزی شده بود. سردار زکریاخان پسرسردارسلطان محمدخان طلایی وپسرانش تاج محمدخان و فتی[فتح] خان هم ازمامورین دربار [انگلیز] بودند. حتی این دوپسرش با آژانس انتلیژنس انگلیزی کارهم میکردند. یوسف خان وآصف خان پسران یحیی خان وخودش تا آخر با انگلیزها یار وفاکار و دوست صداقت شعار شده ماندند. سردارهاشم خان، پسرسردار محمدشریف خان برادرسکۀ امیرشیرعلی خان بود که "صابوجان" نام دختر نازدانه اش را شوهر بود، و سردارعبدالله خان پسر سلطان احمد خان...در اول هریک به طمع اینکه انگلیزها او را امیر بسازند، دراول خیلی صداقت و چاپلوسی کردند، ولی چون در نتیجه دیدند که به مراد خود شان نرسیدند، بسوی هرات فرارنمودند... الحاصل پارچه های مهم مملکت افغانستان زیربیرق امپراطوری هندوستان انگلیزی محکوم و آزادی ملی و وطنی افغانیان آن معدوم گردید.» (شرح مزید: صفحه 90 ـ 91 کتاب)

علامه طرزی به صراحت بیان میکند که: «عهدنامۀ بیشرفانه و رذیلانۀ گندمک که به تشویق و تحریک سرداریحیی خان خسرش و برادران و پسران او بر امیر یعقوب خان ازطرف انگلیزها امضا گردید، چنان عهدنامۀ بود که افغانستان را از اجزای مستعمرات و مستملکات هندوستانش محسوب و محدود می نمود. ازغره شدنش به وعده های انگلیز که بعد ازخودش"اگر یک دستمالش بماند، هم امیری میتواند بکند" چنان معلوم میشود که این خانه خراب هیچ پروایی به وطن و ملت و مملکت نداشت، بل تنها نفس خودش و امیری با بندگی خودش را می اندیشید. اگر این آدم یک جوهر قابلی میبود، میتوانست که بسی کار ها بکند.» (صفحه 94 کتاب)

عبدالتواب پسرمحمودطرزی درفصل هفتم یادداشتهای خود تحت عنوان "محمودطرزی به کابل، برای تعزیت و تهنیت جلوس امیر حبیب الله خان" به انگیزه اصلی اختلاف بین محمودطرزی و خانواده مصاحبان به یک نکته مهم اشاره میکند و می نویسد: «ضمن اقامت درکابل، محمودطرزی مشاهده کرده بود که خانوادۀ سرداریحیی خان، پسر سلطان محمدخان مشهور به طلایی که با سقوط امیر یعقوب خان با او به هند پناه گزین شده بودند، بعد ازآنکه مدت بیست سال را در دیره دون هند در معیت دامادشان امیریعقوب خان سپری نموده بودند، دراواخر سلطنت امیرعبدالرحمن خان اجازۀ بازگشت به وطن را حاصل نمودند. در دوران زندگانی این خانواده درهند، انگلیسها آنها را به حیث دوستان وفادار ازهرجهت مورد توجه و نوازش قرارداده بودند و پسران جوان شانرا بیشتر تحت تعلیم و تربیه گرفته بودند. امیرحبیب الله خان علی الرغم بدبینی پدرش ازین خانواده، آنقدر به آنها دوستی و محبت پیداکرد که بعد ازجلوس خود، دو پسر سردار یحیی خان ، محمد آصف خان و محمد یوسف خان را با لقب "مصاحبان خاص" و پسران جوان شانرا به مناصب عالی حضور مقرر نمود. این خانواده زود حلقه وار، گرد امیر را گرفتند و تمام محیط دربار را تحت سلطۀ خود قرار دادند.»

عبدالتواب طرزی می افزاید: «امیرحبیب الله با وجودیکه تمایل شدید به انکشاف مدنی مملکت داشت و ازهمه اولتر تعمیم معارف و احداث مکاتب را لازم می شمرد، نظر به سیاست تجرید افغانستان ازتماس با دنیای خارج که انگلیسها برافغانستان تحمیل نموده بودند، نمی توانست با دنیای خارج ارتباط مستقیم داشته وسایل تعلیمی متکامل تری فراهم آرد، بنابرآن بجز اینکه ازهند معلم ها و تکنیشن ها استخدام نماید، چارۀ نداشت. هیچ یک معلم و یا مستخدم هندی به افغانستان رفته نمیتوانست تا درپشاور مقامات حاکمۀ انگلیس برآنها شرطنامه ای امضا نمیکردند که قرار آن تعهد میکردند تا بدولت هندبرطانوی صادق و وفاداربوده، منظماً راپورهایی راجع به جریانات امورافغانستان بنویسند. دردربار نیز سخن از دنیای خارج و مترقی منحصر به حکایتهای بود که "مصاحبان" امیر از مزایای هند و مدح و ثنای لاردها و جنرالهای انگلیس و یا دبدبه و تجمل دربارهای مهاراجه ها و افسانه های شکار شیرو پلنگ می گفتند. از دنیای غرب و دیگر ممالک اسلامی و اوضاع سیاسی و اجتماعی و کلتوری آن بحثی درمیان نبود. هرسخن که بود از هندوستان و انگلیس بود.»

عبدالتواب طرزی از قول پدرش محمود طرزی می نویسد که پدرش: «درخلال صحبتها با امیر، عرض کرده بودند که: امروز در اروپا و ممالک عثمانی پیشرفت و ترقیات چشمگیری صورت گرفته است. برای ترقی افغانستان نه ازانگلیس ونه ازهندی ها خیری متصوراست، حالانکه اگرازممالک عثمانی که نظربه نزدیکی اروپا، علم وفن درآنجا بیشتر ازدیگرممالک اسلامی انکشاف یافته است، متخصص جلب شود، برای برآورده شدن آرزوهای مترقی حضرت امیرمفیدتر و مؤثرتر واقع خواهد شد.» او می افزاید: «مصاحبه های محمود طرزی مورد علاقۀ زیاد امیرقرارمیگرفت. این علاقمندی امیر، حس حسادت واندیشۀ خانوادۀ "مصاحبان" را برمی انگیخت. آنها بمقابل محمود طرزی جبهۀ مخالفتی را که تااخیرعمرادامه پیدا کرد، درپیش گرفتند. درآنوقت افکاروتلقینات محمودطرزی را درباز نمودن راه مراوده و تأسیس مناسبات دوستانه با ترکیه عثمانی، برای مقاصد خود و دوستان شان، انگلیس ها خطرناک می پنداشتند و موضوع را طورغیرمستقیم، توسط دوستان هندوستانی شان به انگلیس ها گوشزد نمودند.» (صفحه 210 ـ 211 کتاب)

وقتی محمود طرزی سرمحرر"سراج الاخبار" بود، بعضاً مطالب نیشدارعلیه انگلیسها می نوشت که قابل تحمل آنها نبود، چنانچه باری حافظ سیف الله کاردار سفارت انگلیس از این ناحیه به امیر شکایت کرد و امیر نیز به محمود طرزی اخطار داد که چنین مطالبی را علیه بریتانیه نوشته نکند، زیرا آنها دوست حکومت ما میباشند و اگر دوباره بدین طریق نوشته کردید، از کشور خارج ساخته خواهید شد. علاوتاً امیر، او را به مبلغ 26هزار روپیه کابلی جریمه نقدی کرد که این پول بصورت سری ازطرف شهزاده امان الله خان پرداخته شد.

وقتی شاه امان الله به سلطنت رسید و نقش محمود طرزی در امور دولت بیشترشد و برتعداد مشاوران ترکی درافغانستان افزوده گردید، رقابت بین خانواده های مصاحبان وطرزی بخصوص بین محمدنادر خان و محمود طرزی بیشتر شد، چنانچه وزیرحربیه محمدنادرخان حین یک دیدار خصوصی با همفریز در سفارت انگلیس درکابل به صراحت ازمحمود طرزی شکایت کرد، طوریکه خانم ریه استیوارت در کتاب "آتش درافغانستان" می نویسد: «نادرخان در4 اپریل در سفارت برتانیه صرف طعام کرد و او نه تنها مریض، بلکه بسیاردل شکسته معلوم می شد. وقتی از وضع صحی اش پرسیده شد، گفت: که او ازتفوئید (محرقه) صحت یاب شده ، اما در دل سخت ناراحت است. بعد ازصرف غذا خود را دریکی از آرام چوکی های سفیر جابجا کرد. طوریکه بعداً همفریز بیان نمود، او بطور بسیار مبالغه آمیز از تأسیسات، روشها، کرکترها و ثبات برتانیه توصیف کرد. او به همفریز از راه حل های موفقیت های آمیز او که درامور قبایل انجام داده بود، تبریک گفت و علاوه کرد: درست است که شما به اهداف تان موفقانه رسیدید، اما به چه قیمت برای من و به نفوذ افغانها بر قبایل سرحدی. همفریز سپس به قیام جدی خوست اشاره کرد وگفت که قیام باید بوسیلۀ شما [نادرخان] تقویه شده باشد، نادرخان گفت که آنها چنین کاری نکرده اند و گفت که این قیام ماهیت زودگذر ندارد، و اما ازپالیسی های امیرنشأت کرده که مشوره های مرا درنظر نگرفته است. سپس نادرخان به یک تعداد اشتباهات امان الله خان اشاره کرد و گفت: امان الله خان کوشید تا برنامه اصلاحات خود را به عجله پیش ببرد. افغانها نسل بسیار سخت محافظه کاراند و کار درست نیست که برعنعنات آنها تغییر وارد کرد و آنها را به قبول مدنیت اروپائی مجبور ساخت. مردم عادی به این نظراند که قوانین ادارای جدید از قوانین اسلامی تخطی کرده است و لذا در بین ملاها و محافظه کاران افراطی قابل قبول نمی باشد و قوانین دفعتاً و بدون آمادگی قبلی به معرض تطبیق قرار داده شده اند. نادرخان صحبت خود را بیشتر شخصی ساخت و گفت: کسانیکه مسئولیت عمده را بدوش دارند، یکی محمود طرزی است که سراج الاخبار را منتشر میکرد و دیگرجمال پاشا یک ماجراجوی ترکی میباشد که افکارامیر را بسوی تغییرات بیش ازحد تجدد سوق داده اند. نادرخان و همفریز هردو میدانستند که افغانها در آنوقت ترکها را چندان خوش نداشتند، زیرا آنها خلافت را از بین برده بودند و این بدبینی از ترکها بین مردم افغانستان عمومیت داشت و تلاشهای جمال پاشا بیشتر از هروقت دیگربا سوء ظن مواجه بود.» (شرح مزید در بخش 25)

به همین اساس بود که با کنار رفتن محمدنادرخان از وزارت حربیه و تقرر او به حیث وزیر مختار افغانستان در پاریس نقش دوستان هندوستانی محمدنادرخان نیز در امور حربیه کم شده و آنها نیز به وظایف حاشیوی گماشته شدند و برعکس بیشتر امور به مشاوران ترکی سپرده شد. وقتی محمدنادر شاه به سلطنت رسید، مخالفت های سابقۀ او با محمود طرزی به شدت تبارز کرد و حتی او به همه اطرافیانش دستور داده بود که : "نام این ملعون را در برابرم نبرید.» بدین گونه خانوادۀ او نه تنها جنازه او را برای تدفین به وطن راه ندادند، بلکه درطول سالهای سلطنت از معرفی و بزرگ داشت از خدمات او جلوگیری نموده و یا کارنامه های او را بی اهمیت جلوه دادند.

کینه ورزی و کدورت در برابر شخصیت والای علامه محمود طرزی تنها منحصر به محمدنادرشاه و خانواده او باقی نماند، بلکه خانواده حضرات ازجمله حضرت محمدصادق المجددی نیز از او در کتاب خاطرات سیاسی خود مذمت کرده و نوشته که او: «مؤسس خلاعت و رذالت در افغانستان، مجسمۀ نفاق وطغیان، شالوده تمرد وعصیان است، مخرب افغانستان همین شخص است وبس!» (خاطرات سیاسی حضرت محمدصادق المجددی"، به اهتمام : محمدنعیم مجددی، صفحه 151)

علامه محمود طرزی ـ این بزرگمرد اندیشه و فرهنگ که به یقیین از جمله افتخارات فرهنگی کشور محسوب میشود، در ازای این نوع اختلافات سلیقوی دولتمردان افغانستان به گوشه فراموشی سپرده و خدمات با ارزش او به تاق نسیان گذاشته شد و آرامگاهش در عالم هجرت بطور گمنام قرار گرفت که نه کسی جرأت دیدار از تربت او را داشت و نه کسی می توانست برای سالهای متمادی سخن از خدمات با ارزش او بزبان آورد. در طول مدت تقریباً 90 سال که از وفات او می گذرد کمتر کسی به سراغ آرامگاه او شتافته در حقش دعای خیر نموده است، البته به استثنای یک هیئتی که به شمول داکتر سپنتا چند سال قبل یک بار به سر قبرش رفته است. آرزو داشتم که بتوانم یک بار برای اتحاف دعا بر مزار این مرد بزرگ برسم، که امسال حین سفر به شهر استانبول بتاریخ دهم اکتوبر این آرزو برآورده شد و با مشکل زیاد و آنهم به کمک دفتر مربوطه توانستم آرامگاه او را در قبرستان قدیمی در محلۀ "سلطان ایوب" استانبول پیدا کنم وبا خانم و دخترم به زیارت قبر او نایل آیم. روح این مردم آزادیخواه، دانشمند و خدمتگار صادق وطن شاد و یادش برای همیشه گرامی بادا. کاش دولتمردان افغانستان می خواستند رمیم عظام این مرد را مثل استاد بزرگوارش علامه سیدجمال الدین افغان از همان دیار به وطن می آوردند و درجوار استادش درکابل به خاک می سپردند.

(ادامه دارد)