چرا و چگونه بدست سید کمال در جرمنی به قتل رسید؟
(بخش دوم)
درحالیکه سردارمحمد عزیز خان در شفاخانه زیر عملیات جراحی جان به حق سپرد، متهم (سید کمال) که به قوماندانی پولیس برده شده بود، در حدود یک تا یک و نیم ساعت به سؤال های پولیس و انگیزه قتل جواب میداد؛ او در اعترافات چنین گفت:
«من امروز صِرف آرمانهایم را جامه عمل پوشانیدم. حس وطندوستی مرا به این عمل واداشت. امیدوارم با این کار در افغانستان حرکت ملیای را مقابل کسانی بنا نهم که آزادی را فروختند. امید عمل من آرمان ملت افغانستان باشد. آنان باید در راه پدروطن جان را فدا کنند، همان طوری که من کردم و میکنم تا افغانستان به افتخار و آزادی برسد. فکر از بین بردن و نه زخمی ساختن سفیر در برلین از خودم بوده و با هیچکس دیگر راجع به آن حرف نزدهام و خواستم عملم بر دیگر افغانها مؤثر باشد. من به این دلیل این سفیر را انتخاب کردم که کاملا باور داشتم که یکی از مقصران اوضاع فعلی افغانستان میباشد. سفیر در برلین میخواست خانهای در جاده هورن 41 بخرد تا برای آینده خود یک منبع درآمد داشته باشد. برای خرید خانه از پولهای دولت استفاده میکرد. سایر ماموران حکومتی در خارج نیز امکانات دولتی را در خدمت خود قرار میدهند. من راه دیگری نیافتم جز این که در برابر شان قرار گیرم. سفیر برلین که برادر شاه افغانستان است برادر سوم صدراعظم افغانستان و برادر سفیر در پاریس است. برادر پنجمی وزیر دفاع هم به حلقاتی تعلق دارد که استقلال افغانستان را به انگلیسها فروخته اند. از طریق نشریهها میدانم که انگلیسها هر سال ۱۰هزار پوند یا بیشتر در اختیار حکومت میگذارد که برضد ملت استفاده شده و اسلحه و مهمات خریداری گردد، درحالیکه انگلیس اموال خریداریشده امانالله را اجازه نداد به آسیا برسد. من حکومت فعلی را پامالکننده آزادی افغانستان میدانم و این ایده در من قوت گرفت که یکی از این افراد را از بین ببرم تا ستمی که بر ملت روا داشته میشود به تمام جهانیان برملا گردد و یک مبارزۀ آزادیخواهانه ریشه گیرد. در وجود سفیر، بزرگترین دشمن خود را میدیدم، زیرا در تمام صحبتها با انگلیسها دخیل بود. از سال 1922 سفیر را میشناختم، او در پاریس بهعنوان سرپرست کودکان [شاگردان ـ کاظم] افغان بود. از تقریبا سه ماه بهحیث سفیر در برلین مقرر شد. سفیر قبل از او را هم میشناختم ولی با او دوست نبودم با اینهم تصور میکنم فردی وطنپرست بود. چیز دیگری که گفته میتوانم این است که برادرش [مقصد ازغلام نبی خان چرخی است ـ کاظم] را دولت فعلی سربهنیست کرده است. سفیر پیشین افغانستان در برلین آقای صدیق [غلام صدیق خان چرخی که از 1931 تا 1933 وزیر مختار افغان در برلین بود ـ کاظم] در حال حاضر در آلمان بهسر نمیبرد. حاضرم سوگند بخورم که نمیدانم، کجاست. من نه از سفیر کشتهشده و نه از سفیر قبلی هیچگاه تقاضای کمک نکردهام و کدام اختلاف شخصی هم با سفیر کشتهشده نداشتم. والدینم فوت کردهاند و صرف دارای یک برادر در کابل می باشم که در این اواخر اطلاعی از وی ندارم. هیچ رابطه کتبی هم در این اواخر با کابل نداشتهام. همچنان اینجا در آلمان هم با کسی در مکاتبه نبودهام.
در سه ماه گذشته دو تا سه بار برای تجدید پاسپورت خود به سفارت رفتهام. صرفنظر از روز واقعه آخرین دیدارم حدود شش یا هشت هفته پیش بود.
فکر کشتن عزیز زمانی برایم شکل گرفت که وی به برلین آمد. در لیلیه محصلان از تقررش منحیث سفیر آگاه شدم. پیشتر در روم شنیده بودم که او به دار و دسته ستمگران تعلق دارد. این نظر از سوی اکثر افغانها به شمول امانالله خان ابراز میشد.»
یک روزبعد از قتل، در ادامه تحقیقات وی بر علل اقدام خود پافشاری میکرد و اظهارات زیر را ارایه کرد:
«ایدهی کشتن سفیر مدتی طولانی فکرم را به خود مشغول ساخته بود، بخصوص وقتی شنیدم که به برلین آمده است تصمیم جدی گرفتم این انسانی را که همیشه یک فرد مضر و خطرناک علیه جنبش آزادیخواهی و وطن میدیدم، از بین ببرم. محرکم این بود که او را از جمله خاینان به آزادی میپنداشتم. من به این نظر رسیده بودم که نهتنها این فرد بلکه کسان دیگری از این قماش را از بین ببرم. عزیز در چشم من مقصر اصلی بود. بعد از این که او در برلین جابهجا شد، توجه بیشتر مرا جلب کرد و نزد من قبلا پلان پخته شده بود و منتظر یک فرصت مناسب بودم که کارش را بسازم. این پلان در من بیشتر جان گرفت که دیگر شک نداشتم که آزادی و افتخار افغانها از طرف رهبران کنونی فروخته شده است و این عقیده نه تنها نزد من بلکه نزد همه کسانی که با چشم باز به آزادی وطن میاندیشند ایجاد شده است. افغانهای مذکور تشکلی نداشته هریک مخفی کار میکنند و نه علنی زیرا در غیر آن از طرف حکومت نابود میشوند.
قسمی که قبلا یادآور شدم دو سه بار سفارت رفتنم به خاطر پاسپورتم در حقیقت بدین منظور بود که فرصتی مغتنم برای از بین بردن سفیر بیابم. اگر برایم میسر میشد پیشتر از این وی را به قتل میرساندم. در ملاقات صرف عصریه هم این زمینه میسر نشد. تفنگچه را دایم در سفارت با خود داشتم. فقط در دعوت عصریه با خود نبرده بودم چون سایر افغانها همراهم بودند.
دیروز وقتی ساعت نه و نیم از جا برخاستم این افکار ذهنم را فرا گرفت، فکر وضعیت جاری کشورم، این فکر که حکومت فعلی افغانستان آزادی وطنم را فروخته و این درد وطن فقیرم و آزادیاش میباشد و با خود گفتم که شاید امروز بتوانم او را ببینم و خون خود را نثار وطن و آزادی ملتم کنم. بعد از این که تفنگچه را آماده ساختم، ساعت 10 راهی سفارت شدم. قبلا در خانه مرمی را تیر کرده و قید اطمینان را زده بودم. یک تعداد مرمیها شاید در بکسم موجود باشد، در شاجور تفنگچه پنج مرمی موجود بود. با قطار شهری به سمت جاده لیسنگ در حرکت شدم.
فضای داخل تعمیر سفارت همه برایم آشنا بود. در زمان حاکمیت امانالله خان مهمان دایمی آنجا بودم. قبل از تقرر عزیز، میان سفارت و افغانها مناسبات دوستانه حکمفرما بود. عزیز برعکس سفیر پیشین، از ملاقات با محصلان خوشش نمیآمد و بسیار مغرور بود زیرا برادر شاه بود.
در ورودی احاطه سفارت نگهبان دروازه را پرسیدم که آیا آقای سفیر است، نگهبان جواب مثبت داد. نگهبان فهمید که من افغانم و بدون کدام ممانعت بهطرف دفتر سکرتر اول رفتم که در منزل دوم موقعیت داشت. بعد از این که به یکدیگر سلام دادیم، سکرتر پرسید که چرا دوباره به افغانستان برمیگردم. اینجا باید یادآور شوم که با الله نواز معاون اول شاه فعلی در هنگام دیدارش از برلین در اکتوبر 1932 راجع به بازگشتم به افغانستان صحبت کرده بودم. اول قرار بود مرا با خود ببرد، اما سپس وعده سپرد که با بازگشتش به کشور تعیین خواهد شد که آیا دولت با ادامه فعالیتم در شرایط فعلی موافق است یا خیر. اگر زندگیام در افغانستان در خطر میبود او مرا مطلع میساخت. از آنجایی که او به من هیچ احوالی نداد، درک کردم که در صورت بازگشت به کشور از بین برده خواهم شد. بنابرین به فکر برگشت به افغانستان نبودم. برعلاوه، سکرتر اول (اسماعیل) در برلین پیوسته مرا تحریک میکرد که به افغانستان بروم. انتظار بهبود وضعیت را نداشتم.
برای دقایقی با سکرتر صحبت کردم و سپس میخواستم از زینه بهطرف پایین تا دروازه خروجی تعمیر بروم. زمانی که در صفه عمارت بودم، ناگهان متوجه شدم که سفیر از طبقه اول در پلههای زینه در حال پایین شدن است. فکر کردم لحظات مرگ سفیر فرارسیده است. تفنگچه را از جیب راست جاکتم کشیدم، قید را خلاص کرده بهسوی سفیر نشانه گرفتم. او در این مدت با طی پلهها به پلهی آخر میرسید. یک قسمت معین وجودش را هدف نگرفتم هر قدر میتوانستم فیر کردم. اراده من این بود که باید به سفیر اصابت کند تا به مرگش بیانجامد. در اثنای شلیک افرادی که در پایین ایستاده بودند، بهسویم حملهور شده سلاح را از دستم قاپیده و محکم گرفته شدم. از خود دفاع نکردم و در فکر فرار نبودم. از پیامد فیرهایم نمیتوانم چیزی بگویم زیرا در جریانهای بعدی نتوانستم قرار بگیرم.
در این لحظه درک کردم که به ایدهالهایم، آزادی افغانها و میهنم خود را قربان کردم. به دلایل بالا از اقدام خود اظهار ندامت نمیکنم حتا اگر توته توته شوم.»
در 8 جون 1933، متهم جهت تحقیقات پولیس نزد قاضی در «محکمه مرکزی برلین» حاضر گردید. او از اقدام خود دفاع کرد و چنین ادامه داد: «دوباره تکرار میکنم که این تصمیم من بود که سفیر را از بین ببرم. انگیزهام فقط وطندوستیام بوده است.»
در 14 جون 1933، متهم توسط قاضی مورد تحقیق قرار گرفته و در اینجا اظهارات قبلی خود (یعنی تصمیم کشتناز قبل. م) را رد کرده گفت که سخنانم غلط فهمیده شده است، زمانی که سفیر را دیدم خونهای ریختهشدهی تمام افغانهای کشتهشده پیش چشمم مجسم شد و بعد نفهمیدم چه شد. در تحقیقات بعدی خود نزد قاضی چیزهایی مغایر آنچه که نزد پلیس گفته بود ابراز نمود. براساس اظهارات مذکور، او تصمیم نداشت که سفیر را از بین ببرد. در 6 جون 1933 جهت صحبت در مورد برگشت اش به افغانستان به سفارت رفته بود. اما رانندهای که شاهد عینی است، این نکته را که بعد از شلیک دیگر نمیدانسته که چه رخ داده و در گذشته هم وقتی خشماگین شود دچار چنین حالاتی میشود، رد میکند. صحنه بازداشت و انتقال توسط پلیس را هم به خاطر ندارد. اظهارات متناقض را متهم چنین توجیه مینماید که تصور میکرد به افغانستان تسلیم داده خواهد شد و بنابراین اظهاراتی نموده است که ممکن در افغانستان شکنجه شود.
وکیل مدافع متهم اینگونه سخنان متهم را تکمیل کرد که تصمیم کشتن از قبل گرفته نشده بود که با ماده 51 قانون جزا در تضاد قرار میگیرد..... (چندین صفحه درمورد مسایل حقوقی ترجمه نشد.)
«میخواهم خود را قربان کنم» یک ثبوت قوی است که از قبل تصمیم برای کشتن مقتول داشته است، در عین زمان، بررسیهای دو داکتر راجع به حالت روانی متهم. (پایان متن منتشره در ویبسایت حزب همبستگی افغانستان)
نقل قول هایی از اعترافات سیدکمال که در فوق ذکر شد، میتواند تا حدی بر انگیزه های این قتل سیاسی روشنی اندازد، چنانکه او گفته بود:«من امروز صرف آرمانهایم را جامه عمل پوشانیدم. حس وطندوستی مرا به این عمل واداشت. امیدوارم با این کار در افغانستان حرکت ملیای را مقابل کسانی بنا نهم که آزادی را فروختند....سفیر برلین که برادر شاه افغانستان است برادر سوم صدراعظم افغانستان و برادر سفیر در پاریس است. برادر پنجمی وزیر دفاع هم به حلقاتی تعلق دارد که استقلال افغانستان را به انگلیسها فروخته اند.....در وجود سفیر، بزرگترین دشمن خود را میدیدم، زیرا در تمام صحبتها با انگلیسها دخیل بود....سفیر قبل از او را هم میشناختم ولی با او دوست نبودم با اینهم تصور میکنم فردی وطنپرست بود. چیز دیگری که گفته میتوانم این است که برادرش [مقصد ازغلام نبی خان چرخی است که چندی قبل بطور فجیع در ارگ به هدایت محمد نادرشاه به قتل رسیدـ کاظم] را دولت فعلی سربهنیست کرده است....دو سه بار سفارت رفتنم به خاطر پاسپورتم درحقیقت بدین منظور بود که فرصتی مغتنم برای ازبین بردن سفیر بیابم....فکر کشتن عزیز زمانی برایم شکل گرفت که وی به برلین آمد.... پیشتر در روم شنیده بودم که او به دار و دسته ستمگران تعلق دارد. این نظر از سوی اکثر افغانها به شمول امانالله خان ابراز میشد....نزد من قبلاً این پلان پخته شده بود و منتظر یک فرصت مناسب بودم که کارش را بسازم. این پلان وقتی در من بیشتر جان گرفت که دیگر شک نداشتم که آزادی و افتخار افغانها از طرف رهبران کنونی فروخته شده است و این عقیده نه تنها نزد من بلکه نزد همه کسانی که با چشم باز به آزادی وطن میاندیشند ایجاد شده است. افغانهای مذکور تشکلی نداشته هریک مخفی کار میکنند و نه علنی زیرا درغیر آن از طرف حکومت نابود میشوند.»
جای شک نیست که سیدکمال یکی از هواداران سرسپرده شاه امان الله غازی بود و دست انگلیسها را در سقوط سلطنت امانی و بقدرت رسانیدن محمدنادرشاه به سلطنت شریک میدانست و معتقد بود که انگلیس ها با همچو تغییر بار دیگر میخواهند آزادی افغانستان را تحت الشعاع خواسته های خود قرار دهند. لذا سیدکمال خواست با قتل یکی از مهره های معتبر سلطنت ازیکطرف توجه جهان را به ماهیت استبدادی و غیرمردمی رژیم جدید جلب کند و ازطرف دیگر یک حرکت ملی را مقابل کسانی بنا نهد که بزعم او آزادی کشور را به انگلیسها فروخته بودند.
اینکه چگونه و از کدام طریق افکار سیدکمال علیه رژیم جدید و بخصوص اعضای خانواده سراقتدار شکل گرفت وچه انگیزه هایی او را وادار به ارتکاب چنین قتل سیاسی ساخت، بحثی است که به جوانب مختلف موضوع باید نظر انداخت و فراتر از آنچه را که خودش در اعترافات خود بیان کرده بود، ریشه یابی کرد. این موضوع را میتوان از ورای شرح مختصر رویدادهای آنوقت در سه ساحۀ ذیل مورد بررسی قرار داد:
1ـ برقراری روابط خاص با انگلیسها واثرات منفی آن:
با آنکه رژیم جدید تحت قیادت محمدنادرشاه با تمام کشورهای همسایه و دول بزرگ آن زمان روابط سیاسی را قایم کرد، اما در بین آنها برای انگلیس ها مقام خاص قایل شد و بدون انکه رسماً یا اسماً از استقلال کشور صرف نظر کرده باشد، در عمل خود را به مشوره با آنها مقید ساخت و از تعقیب سیاست مخالف آن در امور قبایل ماورای سرحد خودداری کرد. اینکار موجب شد تا مطبوعات هند و بعضی کشورهای دیگر به نشر مقالات و گزارشهای فراوان علیه رژیم جدید بپردازند و بر شایعاتی مبنی برانصراف نادرشاه از استقلال افغانستان به نفع دولت برتانیه دامن زنند.
میرمحمد صدیق فرهنگ به استناد مآخذ معتبر در زمینه می نویسد: «وعده هایی که محمدنادرخان هنگام عبور از هند درسال 1929 به نمایندگان دولت برتانیه راجع به حفظ روابط خاص و دوستانه با دولت مذکور داده بود، وفا دار بود. به ظن قوی این وعده ها پس از حصول پادشاهی از جانب شخص شاه و افراد خانوادۀ او به کارمنددان دولت برتانیه و از جمله "ماکوناکی" که اکنون به عنوان وزیر مختار مذکور به کابل آمده بود، تکرار و در عمل تائید شد. بنابرهمین تفاهم و همکاری بود که دولت برتانیه در سال اول پادشاهی نادرشاه حکومت او را با تحویل دادن ده هزار تفنگ و پنج میلیون کارتوس و مبلغ 180 هزار پوند انگلیسی کمک کرد. اما اشتباه بزرگ نادرشاه این بود که موضوع را در وقت و زمانش علنی نساخت و پس از آنکه مطلب مذکور به شکل مبالغه آمیز در افواه شایع گردید، آنرا اعلان کرد، اما آنگاه دیر شده بود و افشای مسئله به این طریق بدگمانی عامه را در بارۀ مناسبات خارجی او تقویت نموده و به حیثیت دولتش صدمه وارد کرد و از همه بیشتر روشنفکران براین کار اعتراض کردند و از جمله عبدالهادی داوی رهبر گروه مشروطه خواهان اعتدالی که از جانب نادرشاه به عنوان وزیر مختار به برلین مقرر شده بود، برسم احتجاج استعفی داد. داوی بعداً به کابل آمد و پس از چندی به زندان سپرده شد.»
فرهنگ در ادامه می افزاید: «از دیگر سو، بررسی اسناد سیاسی آن دوره واضح ساخته که در زمینه استخبارات نیز بین دولت نادرشاه و انگلستان تعاون و همکاری وجود داشته است و براساس آن استخبارات انگلیس حرکات امان الله شاه وغلام نبی خان چرخی را برمبنای برنامه مخصوص به نام "رمزی زور اولیور" تعقیب نموده به حکومت افغانستان اطلاع میداد. واضح است که این گونه همکاری بین دو کشور بدون موجودیت مناسبات بخصوص امکان پذیر نمیباشد.» (فرهنگ، میرمحمد صدیق: "افغانستان در پنج قرن اخیر"، چاپ تهران، صفحه 609)
در آنوقت موضوع روابط بین افغانستان با روسیه، انگلیس و آلمان دچار مشکلات بود. با آنکه روابط بین روسیه و افغانستان در ظاهر به شکل عادی ادامه داشت و سردار محمد عزیزخان برادرشاه از 1929 تا 1933 به حیث سفیر افغانستان در مسکو بطور "کجدار و مریز" درحفظ روابط دو کشور محتاطانه عمل میکرد، اما در واقع حکومت افغانستان نمیخواست با روسیه روابط بسیار نزدیک داشته باشد. درحالیکه مناسبات انگلیس و آلمان بنابر دلایلی باهم در تقابل قرار داشتند، لیکن شخص محمد نادرشاه با وجود نزدیکی با انگلیس بازهم علاقمند تشئید روابط ـ بخصوص در ساحه اقتصادی با دولت آلمان بود که این علاقمندی نیز تا حدی تحت الشعاع عوامل بازدارنده واقع شده بود، زیرا دوستی نزدیک آلمانها با شاه امان الله هنوزهم ادامه داشت.
هنگامیکه پس از استعفی عبدالهادی خان داوی از وزارت مختاری افغان دربرلین، حکومت افغانستان غلام صدیق خان چرخی را درسال 1931 به آن مقام به برلین فرستاد تا از یکطرف او را از افغانستان دور سازد و ازطرف دیگر روابط نیک او را با آلمانها درجلب کمک های اقتصادی آنکشور به افغانستان مورد استفاده قرار دهد، برعکس راپورهای فعالیت وزیرمختارغلام صدیق خان چرخی مبنی بر هواداری از شاه امان الله و تلاش برای برگشت شاه موصوف به قدرت در افغانستان و نیز پخش شایعات ضد رژیم جدید و وابستگی آن به انگلیسها و احساس اینکه همچو اقدامات به حمایت مقامات آلمانی صورت میگیرد، محمد نادرشاه را بر دوستی با آلمان مظنون می ساخت. همان بود که حکومت کابل تصمیم گرفت تا غلام صدیق خان چرخی را از وظیفه برکنار کند و بجای او سردارمحمد عزیزخان را در ماه مارچ 1933م ازسفارت مسکو به حیث وزیر مختار به برلین اعزام نماید تا او در جلب کمک های اقتصادی تلاش کند و درعین زمان مراقب مساعی وفعالیت هایی درآلمان باشد که در راستای بقدرت رسانیدن مجدد شاه امان الله به افغانستان در آنکشور شایع شده بود.
2 ـ بی اعتنائی حکومت افغانستان در موردقیام های ضد انگلیسی در حواشی سرحد:
هنگامیکه در سال 1930م (1309ش) مبارزات آزادی خواهی در هند آغاز شد، پشتونهای قبایلی نقش عمده دراین راه داشتند. حزب "سرخ پوشان" متعلق به خان عبدالغفار خان و دیگر رهبران پشتون قبایلی و تعداد کثیر مسلمانان هند چشم امید به حمایت فعال بسوی دولت افغانستان دوخته بودند. همچنان عده ای از آنها با حزب کانگرس هند که در تلاش آزادی هند بود، روابط نزدیک داشتند. اما دولت افغانستان درآغازسالهای 1930 از کمک با اقوام افریدی و مومند که دربرابر سیاست "پیشقدمی" انگلیسها در حواشی سرحد دست به قیام زده بودند، خودداری کرد و چون محمدنادرشاه اینکار را برای حفظ دوستی و تعهداتیکه با انگلیسها داشت، انجام داد، لذا این بیتفاوتی او موجب شد تا سازمانهای ضد انگلیسی، ازجمله مسلمانهای هند و نیز بعضی از اقوام پشتون ماورای سرحد این سیاست حکومت کابل را منافی مصالح خود بشمارند و برآن اعتراض نمایند. مطبوعات شمال هند مقالات زیاد به طرفداری شاه امان الله و علیه نادرشاه نشر نمودند و او را به فریبکاری در برابر شاه سابق و نیز خدمت به دولت استعماری انگلیس محکوم ساختند. همچنان جریده ای به نام "افغانستان" به همکاری یک تعداد افغانها در لاهور انتشار یافت و اسنادی را مبنی بر مدعیات بالا به نشر سپرد. جریده دیگری بنام "فغان افغان" بعداً در سویس نشر شد که در تقویه افکار علیه حکومت جدید افغانستان و رابطه آن با انگلیس ها در اروپا اثر گذاشت. اگر چه نادرشاه برای خنثی ساختن این تبلیغات ازیکعده علمای مسلمان هند به شمول علامه اقبال شاعر معروف دعوت کرد تا به افغانستان سفر کنند و با ابراز نظرهای مثبت شان در جهت خنثی ساختن شایعات منفی استفاده نماید، اما این اقدامات چندان اثر نبخشید و نتوانست بر شایعات ضد رژیم جدید اثر گذارد.(آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان در نیمه اول قرن بیست"، مترجم: پوهاند محمدفاضل صاحبزاده، پشاور، 1377، صفحه296 و نیز فرهنگ: مأخذ بالا...صفحه 610)
3 ـ تصفیه رقبای قدرت و تأثیرآن برمخالفت ها و انتقام جوئی ها:
فرهنگ دربارۀ خصوصیت شخصی محمد نادرشاه می نویسد: «محمد نادرشاه هرچند در ظاهر شخص معتدل، متواضع، خوددار و حاکم برنفس می نمود، در باطن طبع سختگیر و کینه جو داشت؛ مخالفت با رأی و فکر و منافع خود را ولو اینکه از روی اختلاف عقیده می بود، درحکم جنایت، بلکه خیانت می شمرد و تا از مخالفت کننده انتقام نمی گرفت، آرام نمی نشست. البته توأم با آن از تأنی و حوصله نیز برخوردار بود و در هنگام ضرورت میتوانست احساسات خود را از روی مصلحت پنهان کند، اما به محض اینکه ضرورت خودداری رفع می شد، با چنان شدت و خشونت و بعضاً عجله و شتاب علیه مخالفان اقدام می نمود که دشمنان تازه در برابر خود خلق میکرد و در افکار عامه اثر ناگوار از قساوت قلب خود بجا می گذاشت.» (فرهنگ: مأخذ فوق ...صفحه 611)
با همین خصوصیات و خصلت وقتی محمدنادرشاه کار حبیب الله کلکانی را با تعداد همکارانش یکطرفه کرد و دو بار شورش های شمالی کابل را به شدت سرکوب نمود، توجه را به تصفیه مخالفان قدیم خود معطوف کرد که در قدم اول با تدویر یک محکمه نام نهاد به ریاست عبدالاحد خان مایار وردک به محاکمه محمد ولی خان دروازی (وکیل سلطنت در در دورۀ امانی) و محمود سامی پرداخت که درنتیجه محکمه محمود سامی را به اعدام و محمد ولیخان را به اعدام و یا اقلاً هشت سال زندان محکوم کرد. محمد نادرشاه حکم اعدام محمود سامی را تائید و محمد ولیخان را به هشت سال زندان محکوم ساخت. پس از آن نوبت به عبدالرحمن خان لودین رسید که در آغاز او را به حیث رئیس بلدیه مقرر کرد، ولی پس از مدت کوتاه او را به ارگ احضار کرد و به اتهام خیانت بدون حکم محکمه در همانجا اعدام نمود. در همین آوان نامه شخصی شاه امان الله را که در مورد سرنوشت جایدادهای شخصی خود و ملکه ثریا از حکومت طالب معلومات شده بود، به لویه جرگه مورخ 18 سنبله 1309 که تحت ریاست سردار محمد هاشم خان صدراعظم دائر شده بود، رویت داد و لویه جرگه جواب بسیار تند و مملو از توهین و اتهام به شاه سابق ارائه نمود که نشر آن برروحیه هواداران شاه مذکور در داخل و خارج کشورتأثیر بسیار منفی بجا گذاشت.
برادران چرخی (غلام نبی خان، غلام صدیق خان و غلام جیلانی خان ) که در زمان شاه امان الله از جمله شخصیت های فعال و با شهرت و ازسرسپردگان شاه امان الله بودند و بین بزرگان این خانواده و خانواده مصاحبان رقابت های عیان و پنهان از آنوقت وجود داشت، در وقت جلوس محمد نادرشاه به سلطنت همه در خارج بودند. محمد نادرشاه در قدم اول خواست ظاهراً با آنها از راه دوستی و تفاهم پیش آمد کند و هریک را به سفارت ها در خارج مقرر کرد تا از افغانستان دور باشند، ولی بعداً غلام نبی خان از سفارت در ترکیه استعفی داد چندی بعد با وساطت مارشال شاه ولیخان به کابل آمد و درعین زمان غلام جیلانی خان نیز که به سفارت افغانستان در جاپان گماشته شده بود، با برادر خود در کابل پیوست، احتمالاً به این هدف تا خانواده های خود را با خود به خارج ببرند. دراین موقع نارضایتی ها از حکومت در سمت جنوبی پیدا شد و نادرخان که ازاین خاندان هراس داشت، به بهانۀ اینکه قیام به تحریک غلام نبی خان صورت گرفته، او را بتاریخ 9 نوامبر 1932 فوری به ارگ احضار کرد وپس از یک گفتگوی مختصر که دادن دشنام انجامید، به سریاورخود سیدشریف کنری دستور داد تا او را با قنداق تفنگ چنان بزند تا بمیرد. پس از اینکار شاه امر بازداشت تمام خانواده چرخی را به شمول زنان و اطفال شان صادر کرد، البته به استثنای یگانه شخصیت این خانواده یعنی غلام صدیق خان چرخی که تا آنوقت هنوزهم به حیث وزیر مختار افغان در برلین بود.
لودویک آدامک افغانستان شناس مشهورامریکائی (اطریشی الاصل) به این نظر است که:«هیچ اثباتی وجود نداشت که خانواده چرخی به قتل محمدعزیز خان دست داشته باشد. این قتل بدون شک به هواخواهی و طرفداری امان الله شاه صورت گرفته بود.» او می افزاید که: «این پدیده دارای دو نتیجه مهم بود: یکی دشمنی را بین رژیم جدید و مخالف آن یعنی امان الله شدت بخشید و دیگر اینکه روابط بین آلمان و افغانستان را خراب کرد، زیرا کابل آلمان را متهم می ساخت که در حمایت نماینده افغانستان اهمال کرده بود...اما حکومت آلمان می گفت که جرم در داخل سفارت افغانستان واقع شده بود و دور از حد دسترسی قوای محافظتی آلمان بود به عبارت دیگر اینکار وظیفه کارکنان سفارت بود.» حکومت افغانستان اصرار داشت که مجرم را به افغانستان اعزام دارند و آلمانها از این ناحیه دچار مشکل بودند، تا آنکه پس از هشت ماه جار و جنجال بین مقامات آن دو کشور، بالاخره محکمه آلمان سید کمال را به اعدام محکوم کرد و این حکم بتاریخ 14 جنوری 1935 مورد اجراء قرار گرفت.(برای شرح مزید دیده شود:لود ویک آدامک: مأخذ بالا ... صفحه 281 و 282)
میرغلام محمد غبار یک تن از کسانی بود که به حیث سرکاتب وزارت مختاری افغانستان در برلین تا 1930 کار میکرد و تعداد زیادی از طلاب افغان را که در آلمان مشغول تحصیل بودند، از نزدیک می شناخت و نیز تاحد زیاد از فعالیت سیاسی شخصیت های مهم رژیم گذشته که به نفع برگشت شاه امان الله کار میکردند، اطلاع داشت. او در فصل هشتم جلد دوم کتاب مشهور خود "افغانستان در مسیر تاریخ" تحت عنوان "مبارزه مردم و روشنفکران ضد ارتجاع و اختناق دولت نادری" شرح مبسوطی دارد که در یک قسمت آن می نویسد: «روشنفکران افغانی در اروپا، لزوم تأسیس یک حزب مبارز را علیه رژیم نادری احساس کردند و طبعاً هر حزبی ناگزیر از داشتن هیئت رهبری است. این هیئت عبارت بودند از : محمود طرزی و غلام نبی خان چرخی در ترکیه، شجاع الدوله خان، غلام صدیق خان چرخی و عبدالهادی خان داوی در برلین، عبدالحسین خان عزیز در روما و در سر اینها شاه امان الله خان قرار داشت. اعضای حزب مرکب از یکعده محصلین افغانی و چند نفر از مامورین سفارتخانه های افغانستان در اروپا و ترکیه و غیره بودند. مرامنامه حزب در استانبول تسوید و در برلین مطالعه و در سویتزرلند [سویس] مطرح مباحثه یک مجلس سری قرار گرفت و تصویبات چند بعمل آمد. درین مجلس شاه امان الله خان و عده ای از سفرای معزول و برسرکار افغانی هم شامل بودند. یکی ازین سفرا عبدالحسین خان عزیز وزیر مختار در روم بود. بعد ها اعضای پارتی کشف کردند که این سردار نقابدار تصویبات مجلس را به نادرشاه فرستاده و خطر عظیمی را متوجه اعضای مجلس نموده است. همچنین جاسوسی دولت موفق شد که تمام اسناد و مکاتبات خصوصی غلام نبی خان چرخی سفیر مقیم انقره را بدست آوَرَد و فوتوکاپی های آن در دارالتحریر شاهی افغانستان بَرَد....هدف نخستین پارتی برانداختن دولت نادرشاه و مستقر ساختن یک دولت ملی در افغانستان و گشودن راه ترقی و تجدد و آزادی و مساوات در کشور بود و درعین زمان تمام اعضای پارتی به شخص شاه امان الله خان چشم دوخته بودند....هنوز حزب کدام ارگان نشراتی در خارج نداشت.... یکبار اعلامیه مشرح در چندین صفحه به امضای شخص امان الله خان در افغانستان منتشر گردید. دراین اعلایمه پروپاگند و اتهامات مخالفین علیه امان الله خان به شکل استواری رد شده و مرام او برای ترقی افغانستان توضیح شده بود و ضمناً از لغزشهای گذشته عاقلانه اعتراف گردید و چهرۀ اصلی رژیم نادر شاه تصویر شده بود... این اعلامیه سلطنت نادرشاه را تکان داد و برخشونت او افزود. فیض محمد خان زکریا وزیر خارجه داوطلب تردید اعلامیه گردیده و به عجله کتاب بنام "تردید شایعات باطلۀ شاه مخلوع" در زبانهای اردو و دری (طبع کابل سال 1310) منتشر ساخت.(غبار، میرغلام محمد: "افغانستان در مسیر تاریخ"، جلد دوم، چاپ ویرجینیا، 1999، صفحه 114 و 115)
غبار ضمن آنکه شرحی در بارۀ چگونگی قتل سردار محمدعزیز خان بوسیلۀ سیدکمال در کتاب فوق الذکر خود (درصفحات 129 تا 133) دارد، در یک قسمت آن می افزاید: «مبارزه روشنفکران افغانی در دو جبهه داخلی و خارجی علیه رژیم نادرشاه متوازیاً آغاز گردید. اما در خارج با آنکه پارتی نسبتاً قویتر و آزادتر وجود داشت، منورین و محصلین افغانی در چهار دسته تقسیم شدند: یکی جزء اعضای پارتی سابق الذکر قرار گرفت و دیگری خارج پارتی باقیماند و درعین حالیکه با شخص امان الله خان و حزب دلچسپی میگرفت، مستقلانه حرکت میکرد، از قبیل محمدعمر خان مشهور به دراز، میرعبدالرشید خان بیغم [برادر غبار]، سیدکمال خان، دین محمد خان، عبدالله خان ناصری و غیره. دسته سوم وابستگان سلطنت جدید افغانستان بودند که بعدها بکابل آمدند و هریک به جاه و مقامی رسیدند، از قبیل پروفیسور انورعلی خان هندی نژاد، محمد عتیق خان محمدزائی (وزیر زراعت و ملاک بزرگ) و چند نفر دیگر. دسته چهارم بیطرفها بودند، از قبیل عبدالغنی خان، محمودخان، میراحمد خان، عبدالله شمس الدینخان، عبدالله خان طرزی، علی گل خان و غیره»؛ غبار در ادامه تصریح میکند که: «دسته دوم (خارج پارتی) که هریک بنوعی با سلطنت جدید مخالفت میکردند، از آن جمله دو نفر [یکی هم سیدکمال بود] مصمم جدی گردیدند و در نتیجه ترور برادر شاه [محمد عزیز خان وزیر مختار در برلین] بعمل آمد.» (غبار مأخذ بالا... صفحه 128)
از توضیحات غبار نیز واضح میشود که سیدکمال جزء پارتی یا حزب متشکلۀ فوق الذکر نبوده و اما به شخص شاه امان الله ارادت خاص داشت و سرسختانه در برابر رژیم جدید و علیه شیوه کار نادرشاه و خانواده او، بخصوص وابستگی آنها با انگلیس ها عقده مند شده بود که به همین دلیل مصمم به قتل سردار محمد عزیز خان گردید تا انزجار خود را بر ماهیت استبدادی شیوه سلطنت آنها تبارز دهد و نیز حرکت ضد رژیم را در داخل و خارج رونق بخشد.
قابل ذکر است که هنوزسه ماه از حادثه برلین نگذشته بود که بتاریخ 6 سپتمبر1933(15 سنبله 1312) واقعه دیگر در کابل رخ داد و شخصی بنام محمد عظیم منشی زاده داخل سفارت برتانیا در کابل شد و تصمیم داشت تا سفیر جدید برتانیا "ریچارد ماکوناچی" را به قتل برساند. حینیکه دریافت سفیر در آنجا نیست، سه نفر اول را که دم راهش آمد به قتل رسانید: یکنفر میخانیک انگلیس، یکنفر هندوستانی و یک تن مستخدم افغان سفارت را؛ بعد از آن او درباغ سفارت محاصره شد.
آدامک در زمینه می نویسد: «عامل این حادثه هم سیاسی بود. محمد عظیم ادعا کرد که او میخواست به نفوذ برتانیا در افغانستان اعتراض کند و امیدداشت که این عمل او باعث جنگ زمامدارن افغان با هند برتانوی گردد. برحسب گفته ماکوناچی: محمد عظیم خود را رفیق و پیرو سیدکمال معرفی کرد و گفت که او میخواست : "تا بین برتانیا و جوانان افغان فیصله بعمل آید، زیرا که افواه عام و خاص است که برتانیا افغانستان را بصورت پنهانی و محرمانه تسخیر کرده است."»
ادامک می افزاید: «محمد عظیم معلم زبان در لیسه امانی بود و چنان معلوم می شد که او با اعضای "دسته آلمانی" جوانان افغان و ملی گرای های هندی نزدیکی داشته باشد و برایش در آلمان فرصتی دست داشته باشد که با یک نفر هندی انقلابی در کافه رستورانت ملاقات کند، نارضایتی و خاطرات تلخ خود را از اوضاع ناگوار کابل باهم در میان گذارند و تبادل افکار نمایند.» (آدامک... صفحه 282)
حکومت افغانستان به سرعت جریان محاکمه محمد عظیم منشی زاده را طی کرد و او را بتاریخ 13 سپتمبر 1933 (23 سنبله 1312) اعدام نمود و به تعقیب آن یک عده شخصیت های افغان را که مظنون به حامیان شاه امان الله بودند، از جمله میرغلام محمد غبار، محمد ابراهیم صفا، سرور جویا، عبدالعزیز قندهاری، عبدالغفار سرحددار، رضا خان و تعداد دیگر را زندانی ساخت. نارشاه به این هم بسنده نکرد و در همین وقت امر اعدام پنج تن از زندانیان قبلی را که در ارگ محبوس بودند، صادر نمود: هریک محمد ولیخان دروازی (درحالیکه او قبلاً به هشت سال زندان محکوم شده و مدت سه سال را در زندان گذشتانده بود)، غلام جیلانی چرخی، محمد مهدی سرمنشی امانی، خواجه هدایت الله رئیس تنظیمه هزاره جات و فقیر محمد رئیس جنگلات.
قابل ذکر است که راجع به مظالمی که در حق خانواده بزرگ چرخی اعم ازتعدادی بزرگان شان که محکوم به اعدام شدند و برخی دیگر به شمول زنان و فرزندان آنها که برای مدت طویل زجر زندان را دیدند، کتاب قطوری در دو جلد تحت عنوان "برگی چند از نهفته های تاریخ در افغانستان" بوسیلۀ خالد صدیق چرخی ـ فرزند غلام صدیق خان چرخی در سال 1390 تألیف و تاحال دو بار چاپ گردیده است. در دوصد صفحه جلد اول کتاب مطالب ارزنده در باره رویداد های مهم دوره سلطنت محمدنادرشاه مطرح و بررسی شده و در قسمت های باقیمانده به شرح مختصر سوانح بعضی شخصیت های مهم که در آن دوره زندانی شدند، پرداخته شده است که مطالعه این اثر بر زوایای تاریک آن دوره روشنی می اندازد.
نهال دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
درخت دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
از شرح مسایل و رویداد های فوق که یکی پس از دیگر در فاصله چند ماه رخ داد، بر می آید که شدت عمل پیهم حکومت در دوره محمد نادرشاه موجب شد تا عقده ها در برابر رژیم در داخل و خارج کشور طوری بروز کنند که در نتیجه منجر به شهادت محمد نادرشاه بتاریخ 8 اکتوبر 1933 (17 عقرب 1312) با فیر تفنگچه توسط عبدالخالق متعلم لیسه نجات (امانی سابق) شد که این حادثه حین توزیع شهادتنامه ها باغ ارگ صورت گرفت.
(پایان)