بیان یک خاطرۀ تلخ روز تهاجم قوای سرخ به افغانستان

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 27 دسمبر 1979

نویسندهداکترسیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار27 دسمبر 1979

به مناسبت چهل و پنجمین سالروز رویداد مصیبت بار تاریخ کشور

جای شک نیست که ازاین روز سیاه هرهموطن خاطرات تلخ و گفتنی های بسیار دارد، خاطره از حوادثی که در دفتر، درخانه، درمکتب و یا درمحضر عام اتفاق افتاده است. اگرچه همۀ این خاطره ها بدور یک محور می چرخد و آغاز سرنوشت غم انگیز یک کشور و یک ملت درخون خفته را بیان میکند، اما هرصحنۀ آن به نوبۀ خود داستان جدا دارد که شنیدنش خالی از دلچسپی نیست.

دراین رابطه من هم گزارشی دارم که شرح حال یک جمعیت خاص را در یک محل بسیار استثنائی بازگو میدارد. این گزارش مربوط زندان پلچرخی و زندانیان بلاک اول سیاسی است که جریان آنرا درهمین روز نکبت بار شخصاً به حیث یک زندانی شاهد و ناظر بوده و خاطرۀ فراموش ناشدنی و تلخ آنرا سالها قبل نوشتم و به نشر رسانیدم، اما اکنون برای تداعی خاطر آنرا در این صفحه مجازی با شما دوستان شریک می سازم:

جهان زندانی درهمه جا کوچک و دلتنگ است، ولی گاهی ازاین فضای دلتنگ، چشم انداز ها بسوی آسمان فراخ بیرون می جهند که درآن پرواز پرندگان آزاد، انسان اسیر را بیاد آزادی از دست رفته می اندازد.

آری! ما زندانیان نیز درآنروزها با دیدن آسمان فراخ، بیاد آزادی خود فرو می رفتیم و آرزو میکردیم بجای آن پرنده ها باشیم، مثل آنها پر و بال بگشائیم، به هربامی بنشینیم و ازهر دیواری بگذریم، در دل صخره ها آشیانه گزینیم و در بلندی و پستی کوه ها و دشت ها آزاد بپریم و از نعمت بزرگ الهی یعنی آزادی لذت بریم.

روزها و شب های دلگیر به همین آرزو پیهم می گذشت، اما روز های سوم، چهارم و پنجم جدی سال 1358 رنگ و بوی دیگر داشت، زیرا آسمان زندان پلچرخی را بجای پرواز همیشگی پرندگان آزاد، پرواز طیاره های غول پیکر «انتونوف» استیلا کرده بود که در هر سه دقیقه یکی آن با غرش سرسام آور از فراز زندان عبور میکرد و دود غلیظ آن خط سیاه رنگی را در سینۀ نیلگون آسمان بجا میگذاشت. این پروازهای پیهم و غیرعادی برای زندانی ها که ارتباط شان با بیرون کاملاً قطع بود، ده ها سؤال را مطرح می ساخت. همه حدس میزدیم که شاید دریکی از نقاط حساس کشور میان قوای حکومت خلقی و مجاهدین جنگ شدید درجریان باشد و می گفتیم که چون قوای حکومتی درمحاصره است، قوای کمکی توسط همین پروازها از مرکز بدانجا ارسال میشوند. تداوم پروازها این حدس را که گویا قیام در برابر قوای حکومت درعین زمان ازچند محل آغاز شده باشد، قرین به واقعیت جلوه میداد.

درحالیکه آرامش از همه سلب شده بود، برای کسب معلومات از بیرون زندان بی صبرانه انتظار می کشیدیم. دراین آوان یک پولیس مؤظف بیک زندانی بطور محرم و خصوصی اطلاع داد که جنگ با مجاهدین به شدت درجریان است و حکومت کابل از شوروی تقاضای ارسال اسلحه کرده و این پرندگان بیجان و غول پیکر وظیفۀ انتقال را انجام میدهند. این اطلاع برق آسا درزندان پخش شد و تاحدی مورد قبول اکثریت قرار گرفت و همه بی صبرانه منتظر عاقبت اوضاع بودیم.

بروز پنجم جدی حوالی ساعت ده قبل از ظهر از بلندگوی زندان که به روی یک پایۀ چوبی چندی قبل در محوطه نصب شده بود و از آن گاهی اخبار را پخش میکردند، اطلاعیۀ مختصر از طرف قوماندان پولیس محبس برای زندانیها به این عبارت نشر شد: «به ساعت 11:30 رئیس شورای انقلابی (مقصد از حفیظ الله امین بود) بیانیۀ مهم خویش را عنوانی قوای پولیس ایراد میکند. به همه زندانیها بدینوسیله هدایت داده میشود تا به وقت معین درصحن محبس غرض استماع این بیانیه حاضر شوند».

پخش این اطلاعیه ما را بیشتر کنجکاو ساخت تا بدانیم چه رخ داده و موضوع از چه قرار است؟ اغلب گمان میکردند شاید جنگ در جلال آباد به وقوع پیوسته و مجاهدین درحال پیشرفت بسوی کابل استند و چون زندان در مسیر شاهراه بسوی آن شهر قرار دارد، شاید برای حفظ ما تقدم وضع ایجاب تدارکات احتیاطی را میکند. بهرصورت تا ساعت 1:30 بعد از ظهرهمه درصحن زندان انتظار بیانیه را کشیدیم ، ولی از حفیظ الله امین و بیانیه اش خبری نشد. بعد ازظهر همان روز قرار بود برای اولین بار یک تعداد کتابها را غرض مطالعه دراختیار زندانی ها قرار دهند. وقتی در حوالی ساعت 2:00 بعد ازظهر به استراحتگاه افراد پولیس در داخل عمارت رفتیم، دیدیم چند جلد کتاب همه دارای وقایه های سرخ رنگ به روی یک میز گذاشته شده و بادیدن رنگ سرخ وقایه ها دانستیم که محتوای آن کتابها چیست، زیرا قوماندان زندان چندبار گفته بود که میخواهند در زندان به ما تعلیم و تربیۀ سیاسی سالم بدهند.

هنوز به کتابها دست نزده بودیم که ناگهان پولیس ها به هرطرف درحرکت افتادند و با صدای همیشگی که به گوش ما آشنا بود، فریاد زنان می گفتند به اطاقها بروید که «بندیز» است. «بندیز» همان اصطلاح معمول بود که درب اطاقها و دهلیز ها همه قفل می شدند و اجازه بیرون رفتن نبود. پولیس ها همه زندانیها را مثل رمۀ گوسفندان درظرف چند دقیقه به داخل دهلیز های مربوطه بردند و برق آسا درهای آهنین بزرگ هر دهلیز را قفل کردند.

ما که با این حالت آشنائی داشتیم، بخوبی دریافتیم که حالت وخیم واضطراری درپیش است و درهر قدم حدس ما به یقین نزدیک می شد که گویا مجاهدین از جلال آباد بسوی کابل درحرکت اند. درآن روز زندانی ها در داخل دهلیز مربوطه آزاد بودند و مثل همیش «کوته قفلی» نگردیدیم. همه خاموش و متحیر از اوضاع بودیم. با آنکه سخن ها دردهان خشکیده بود، ولی درسیمای هریک آثار یأس و درعین زمان امید تجلی میکرد. دقایق به کندی می گذشت و هرساعت مثل روزطولانی شده بود. تا آنکه آفتاب زمستان به غروب رفت و جهان کوچک زندان مثل همیش تاریک گشت. فقط نور ضعیف چراغ از داخل اطاقها از میان روزنه های کوچک زندان بردل تاریکی های گسترده ای شب نفوذ میکرد.

اطاق ما در منزل دوم بود و دریچۀ کوچک اطاقهای مقابل ما بسوی سرک عمومی کابل ـ جلال آباد نظرگاه داشت. حوالی ساعت 7:00 شام ناگهان یکی از صاحب منصبان زندانی در دهلیز به آهستگی گفت: بشنوید! آواز حرکت تانکها بگوش میرسد. چند صاحبمنصب دیگر با دقت گوش فرا دادند و گفتند بلی آواز تانکها است. همه بسوی کلکین ها شتافتیم، کلکین های کوچک که فقط آدمهای قد بلند می توانستند از آن بیرون را نظاره کنند و با کنجکاوی تمام منتظر اطلاعات بعدی بودیم. صدای حرکت تانکها نزدیکتر و بلندتر می شد. ناگهان یکی فریاد زد و گفت : چراغها را ببینید که در امتداد شاهراه از دوجانب مقابل درحرکت اند. بادیدن این منظره صاحبمنصبان با قاطعیت گفتند که این چراغ تانکها است که یک تعداد از جانب قوای چهار و تعدادی دیگر از جانب شهر یکی مقابل دیگر در حرکت می باشند.

دراین لحظه من هم چیزی را زیر پا گذاشتم و از دریچۀ اطاق بیرون را نگاه کردم، همه جا را تاریکی فرا گرفته بود، جز صدای غرش تانکها و چراغ هائیکه درحال حرکت بودند، چیزی دیگر به نظر نمی رسید. دفعتاً متوجه شدم که موقعیت چراغها درحال تغییر است و به سرعت همه دریک صف و یکی مقابل دیگر قرار گرفتند. صدای چند فیر مدهش تانک شنیده شد که درتاریکی شب آتش مرمی آن مثل ستارۀ دنباله دار نظر هر بیننده را بخود جلب میکرد. فیرها بیکبارگی خاموش شدند و تقریباً پانزده دقیقه سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت. منتظر تماشای تانکها از دریچۀ کوچک اطاق بودم که شاید تانکها یکی بردیگر آتش بگشایند، ولی خاموشی دوام کرد و صدای فیر شنیده نشد، گوئی بین آنها مذاکره و مفاهمه در میان باشد. بلی! دیدم تانکها به سرعت به استقامت قوای چهار و زندان پلچرخی براه افتادند.

واقعاً این یک معما بود که هیچیک از ما در آن لحظه قادر به حل آن نبودیم. درسه راهی شاهراه و سرک زندان بار دیگردو فیر تانک بگوش رسید. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آواز مهیب زنجیر تانکهای ثقیل درحوالی زندان شنیده شد و سکوت زندان را به یکبارگی درهم شکست. همه درحیرت فرو رفته بودیم که ناگهان چند عراده تانک دربیرون محوطه، دربرابر دروازه بزرگ زندان اخذ موقع کردند و با فیر چند مرمی مقاومت ناچیز قوای امنیتی زندان را درهم شکستند. دروازۀ بزرگ فرو ریخت و آواز مهیب آن همه جا را تکان داد. ازبرج های ترصد داخل زندان آواز فیر کلاشنکوف ها بلند شد و اطاقهای ما زندانیها میان آتش تانک و رگبار مسلسل ها قرار گرفتند و هر یک از ترس جان از کنار دریچه ها دور شدیم و همه در دهلیز پناه بردیم.

تبادله آتش دیر دوام نکرد. فیرها خاموش شدند و اما صدای حرکت تانکها نزدیکتر شد. بازهمه بسوی دریچه ها هجوم بردیم و دیدیم که چند تانک غول پیکر با صدای مهیب داخل محوطۀ بلاک اول مسما به «زندان سیاسی» گردیدند که ما در آنجا بودیم و مقابل دروازۀ عمارت ایستادند. از میان آنها عساکر مسلح بیرون جهیدند و به سوی دهلیز عمومی زندان درحرکت افتادند. زندانیها به عجله بطرف دروازه های آهنین دهلیز ها هجوم بردند به فکر آنکه از مجاهدین استقبال نمایند. ناگهان آواز سخن گفتن به زبان روسی توجه همه را به خود جلب کرد و همه یک دم درجا خشکیدیم، ولی غریو شادباش و خوشی از دهلیز منزل اول، جائیکه پرچمی ها در آن بودند، بلند شد. این شور و شعف همه را مات و مبهوت کرد. دراین موقع در منزل سوم سمت مقابل آواز سه چهار خانم پرچمی آشنا با زبان روسی شنیده شد که به دهلیز منزل اول پیام خوش آمدید می فرستادند. ما که در دهلیز دوم بودیم از خانمهای منزل سوم که بار اول با ایشان هم کلام می شدیم، پرسیدیم اینها کی ها اند؟ باغرور فاتحانه یکی از آنها جواب داد: «برادران بزرگ ما، کسانیکه به کمک ما آمده اند تا انقلاب را به پیروزی برسانند».

این جواب مثل بمب در افکار ما منفجر شد، گوئی همه به یکبارگی قبض روح شدیم و درجای خود میخکوب و بیحرکت ماندیم. چند لحظه نگذشته بود که دهلیز منزل اول باز گردید و پرچمی ها عساکر شوروی، برادران بزرگ خود را در آغوش گرفتند و بوسیدند. عده ای از پرچمی ها درهمان لحظه به حیث آمر و حاکم زندان دست بکار گردیدند.

درحالیکه پرچمی ها جشن گرفته، خود را فاتح میدان میدانستند و از رهائی و آزادی سرمست و سرشار بودند، گروه عظیم زندانیهای دیگر مغموم و حیرت زده مثل کسانیکه میدان جنگ را باخته و بدست دشمن اسیر شده باشند، درکنج اطاقهای خود خزیدند. سکوت مرگبار دهلیز ما را فرا گرفت، اشک در درون چشمها حلقه بست و ماتم از سینه ها بیرون جست، رنگها پرید و چهره ها مغموم گشت، گوئی هریک را به اعدام گاه می برند.

با این حادثه رهائی از زندان که روزی یگانه آرزوی هر زندانی بود، دیگر مفهوم خود را از دست داد. هجوم قوای بیگانه شهر و دیار را به یک زندان وسیع مبدل کرد. دیگر فرق میان پلچرخی و شهر کابل و دیگر شهر ها وجود نداشت. همه کشور به یکبارگی بشکل یک زندان بزرگ و بدون در و دیوار درآمد.

دیری نگذشت که آواز موزیک از بلندگوی صحن زندان شنیده شد. موزیک نظامی که انسان را بیاد کودتا ها می انداخت و خاطرات آن روزها را زنده میکرد. هنوز ساعتی نگذشته بود که ناگهان موزیک قطع شد و بعد از لحظۀ کوتاه نطاق رادیو اعلان کرد که ببرک کارمل بیانیه اش را ایراد میکند و متعاقباً چند جمله به زبان روسی شنیده شد. همان بود که آواز آشنایی یک وطن فروش دیگر از فاصله های دور ازیکی از جمهوریت های شوروی بگوش رسید که انداختن طوق اسارت روس را برگردن ملت آزادمنش افغان اعلام میکرد.

همه زندانیها نزدیک کلکین های کوچک اطاقها بهم چسپیده بودند و باخاموشی مرگبار مثل کسانیکه به شنیدن حکم اعدام خود گوش فرا دهند، آواز این خیانت پیشه را می شنیدند. هم کیشان و رفقای حزبی ببرک بیانیۀ او را با هورا های پیهم در محوطۀ زندان بدرقه میکردند و کف میزدند، درحالیکه وطنداران با ناموس مثل مار زخمی از فرط بیچارگی در خود می پیچیدند و برببرک و همقطاران خاینش خاموشانه نفرین می فرستادند. آنشب وطن فروشان از خوشی به خواب نرفتند واما وطن دوستان با آنکه خبر آزادی زندان سیاسی را از ورای بیانیۀ ببرک کارمل شنیده بودند، با هجوم قوای بیگانه از منتهای محنت و حقارت شب را زنده صبح کردند. این بود خاطره روز سیاه که هرگز فراموش خاطرم نمیشود.

اینکه درهمان روز وشب و همان ساعات در بیرون زندان چه حوادث درحال وقوع بود، ما زندانی ها نمیدانستیم که به یقین یکی هم حادثه کشته شدن اسرار آمیز حفیظ الله امین بود که چگونگی آن درمنابع و مآخذ متعدد بعداً به تفصیل به نشر رسیده و شرح آن دراین بحث نمی گنجد.

اینکه بیانیه ببرک کارمل در آنوقت شب از کجا و چگونه از امواج رادیو به نشر رسید، سؤالیست که به یک روایت چنین گزارش یافته است: حسب نقشه های قبلی رادیو افغانستان نیز همزمان با حادثه در زندان پلچرخی محاصره شد و با اصابت یک گلوله تانک بر عمارت رادیو همه کارکنان آن در منزل تحتانی رفتند تا از خطرمصئون باشند. هیچکس نمیدانست که چه حادثه در پیش است. ساعت 7 شام اسلم وطنجار درحالیکه لباس افسران روسی به تن داشت، همراه با یک جنرال پیر روسی ملبس به لباس ملکی مسلح وارد محوطه رادیو شد و فریاد زد که: «رفقا! از مخفی گاه ها بیرون شوید و به کار خود برگردید و منتظر بیانیۀ رهبر قیام باشید که همۀ شما او را می شناسید!»

ساعت 9 شب به وقت کابل (ساعت 11 بجه به وقت تاجکستان) رادیو افغانستان خبری را پخش کرد که ببرک کارمل معاون اسبق شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان به کشور باز گشته است. پس از نشر این خبر پیام ببرک کارمل در حالیکه خودش هنوز به کشور نرسیده بود، با استفاده از یک کاست صوتی که در تاشکند ثبت شده و در اختیار اسلم وطنجار قرار داشت، از امواج رادیو افغانستان پخش گردید.