(به مناسبت صد و یکمین سالگرد استرداد استقلال کشور)
بخش بیست و یکم
انکشاف معارف و نهضت زنان در محراق قیام:
مخالفت و برخورد عنعنه گراها و عناصر محافظه کار در برابر تجدد و نوآوریها یک موضوع تازه نیست. همیشه همچو مقاومت ها در جوامع مختلف برضد تحول صورت گرفته که بعضا با قیامهای مسلحانه و سقوط رژیم ها و حکومت کشورها توام بوده است. جامعه مردسالارافغانستان که از تعمیم معارف عصری هراسان بوده و آنرا از یکطرف ضد عنعنه و از طرف دیگرموجب تبارز حقوق و آزادیهای فردی میدانند و درعین زمان تلاش برای احقاق حقوق زنان که متأسفانه آنها را جزء ملکیت شخصی مردانۀ خود می شمارند، هرنوع تلاش برای رهائی آنها از قید "روپوش" که نام حجاب را برآن گذاشته و وجهه شرعی داده اند، از طرف دولت و اصلاحات دستوری از بالا بطورعموم با مقاومت های نسبی مواجه میشود. این مقاومت ها درعصر امانی بیشتر ازآنکه در سطح ملی و مردمی تبارز کند، در سطح قشری و توسط گروپهای علاقمند به قدرت براه انداخته شد که درعقب آن دست قوی انگلیس ها بطور محسوس و اما غیر مرئی فعال بود.
هرگاه نقش بعض شخصیتهای سرشناش مذهبی را در تحریک مردم به قیام علیه رژیم امانی بدقت بررسی کنیم، واضح میگردد که بیشترین تلاش آنها برای اعاده مجدد نفوذ شان در دستگاه دولت به حیث شریک السلطنه بود. آنها دلیل ضد اسلامی بودن اصلاحات را وسیلۀ نیل به هدف خود قرار دادند. چون شاه امان الله معتقد بود که عناصر محافظه کار و قدرت طلب قومی در برابر اصلاحات او سنگ اندازی میکنند، بناءً در صدد آن شد تا از نفوذ آنها در امور دولتی بکاهد. الغای وقف، از بین بردن عنعنه پیروی و مریدی دربین منسوبین عسکری، منع فعالیت ملاهای تحصیل کرده در مدرسه " دیوبند" هند و محدود ساختن صلاحیت قضات در جزاهای تعزیری و غیره جزء همین پالیسی شاه بود.
بعضی ها فکر میکنند که اختلاف نظر شاه با قشر محافظه کار مذهبی بعد از سفراروپا تقویه شد، این نظر درست نیست، شاه بعد از قیام خوست به مخالفت عناصر مذکور پی برد و بارها علنا در برابر آنها موقف گرفت. حتی در روز حرکت به صوب اروپا، هنگامیکه از سلطنت دست کشیده بود، خطاب به مردم چنین گفت: " سفرم به خارج خاص برای منفعت شما است و بس. اگرنیامدم، بیاد داشته باشید که از وطن تان دفاع کنید و یک ملت واحد باشید، زیر سلطه و حکمرانی پادشاه مستبد به سر نبرید، به هدایات من گوش کنید ، به خرافات عقیده نداشته باشید، زیرا بعضی ملاهای بی خرد دین را یک زنجیر برای تان ساخته و چیزهای غلط برای تان میگویند و شما را فریب میدهند، مطابق اوامر خدا و رسول (ص) رفتار کنید به چیزهائیکه ملاها میگویند، باور نکنید. در مقابل زنان از مدارا و ترحم کاربگیرید، شما همه از یک کشور هستید و با هم برادر میباشید، زنان مانند شما حق دارند و انسان اند، بیشتر از یک زن نگیرید و اطفال تانرا به مکتب بفرستید و ثروت تانرا در تعلیم و تربیه اولاد تان بمصرف برسانید." (استیوارت، ریه تالی: "آتش در افغانستان..."، صفحه 51)
استیوارت در این مورد می نویسد: «به تاریخ 18 دسمبر1927(7 قوس 1307) حضرت شیرآغا [نورالمشایخ] به دیره اسمعیل خان وارد شد وبا هزارها کوچی دیدن نمود واخبارترجمان سرحد، موضوع آمدن حضرت را چاپ و نشرکرد و افغانها وهندیها گفتند که آمدن و دیدار وی به اشاره برتانوی ها صورت گرفته است....وی به علتی درآنجا مسکن گزید که اغلباً پروپاگندها علیه حکومت افغانستان از آنجا شایع و نشر میشد و میخواست برضد اصلاحات امان الله خان پروپاگند نماید. وی در دیره اسمعیل خان دو خانه داشت که با کوچیها و دیگران دیدار میکرد داشتن دوخانه یک موضوع تصادفی نبود و توسط ایجنیت سیاسی برتانیه خانه برایش داده شده بود.» استیورات می افزاید: «با آنهم برتانوی ها در مورد روابط شیرآغا با بعضی رجال حکومت کابل که در صدد توطئه علیه حکومت بودند، شک وتردید داشتند. گفته میشد که عده از ملاها از کابل نزد حضرت می آمدند و عده دیگر نیز در کابل بودند. حضرت به اطرافیان خود گفته بود که این گریزی های شاهی، سلطنت را برای خود میخواهند... او دراین توطئه علیه حکومت نام از چند نفر برد از جمله: شاه محمود خان نائب الحکومه مشرقی، عبدالعزیر خان وزیر حرب و محمد عثمان خان نائب الحکومه سابق قندهار. " (مأخذ بالا...، صفحه 53 و 54)
فعالیت نورالمشایخ در ماورای سرحد تا آنجا پیش رفت که برادرش محمد صادق مجددی (ملقب به گل اغا) با فضل الرحیم خواهرزاده خود بتاریخ 28 سپتمبر 1928 کاغذی ترتیب داد و در آن امضای 400 ملاء و عالم دین را گرفت و به شاه گسیل کرد. دراین کاغذ آنها اصلاحات امانی را مخالف اصول اسلام دانستند و شاه را متهم به انحراف از اصول دین ساختند که این تحرک با زندانی شدن گل اغا و خواهر زاده اش و اعدام چند نفر از پیروآن شان ظاهراً پایان یافته تلقی شد و اما خموشی بود قبل از طوفان . (عکس مقابل : حضرت فضل عمر مجددی ملقب به "نورالمشایخ")
مدت چند نگذشت که آواز قیام از شینوار بلند شد و دامنه آن برق آسا گسترش پیدا کرد و سمت جنوبی و مشرقی را فرا گرفت. دونفر از رهبرآن قیام شینوار درماه جدی 1307 (جنوری 1929) یک اعلامیه مشتمل بر12 ماده را از طرف مردم و علمای آنجا علیه دولت پخش کردند که در آن اهداف قیام، دلایل و اقدامات خویش را شرح دادند در ماده دوم اعلامیه چنین امده است: «گامهای اولی را که آنها (مقصد از مردم و علمای شینوار) برداشته اند، تغییر حکمروایان که آنها معتاد به رشوه خوری و فساد بوده و فرامین مخالفت شرعیت را که جلوگیری از عبادت، منع گذاشتن ریش و بروت، برداشتن چادری وحجاب زنان است وبه شرعیت احترام ندارند، صادر میکنند»؛ ماده سوم اعلامیه مشعربود که : «قبایل مشرقی به توافق رسیدند آن اصلاحات را که مخالف شریعت است، فسخ نموده و امیر امان الله شکست خورده را به قتل برسانند»؛ و اما ماده ششم بیشتر به جزئیات دلالیل قیام می پردارد وآنرا چنین بیان میدارد: «عامل تمام این نا آرامی ها کدام محرک شخصی در برابر استبداد زمامدارآن نبوده، بلکه فسخ اصلاحات کفرآمیز و تقویت دین است، زیرا قوانینی که توسط امیرامان الله تدوین شده، درامور مذهب حنفی مداخله نموده و قوانین شریعت مقدس را از نظر انداخته است».
بعداً نویسنده اعلامیه فوق بی قانونی های امیرامان الله را چنین بر می شمارد: «ـ امیر امان الله از شریعت صرف نظر نموده و قوانین مختص به خود را تدوین نموده است؛ ـازدواج با چهارزن که در قرآن اجازه داده شده، بیک زن محدود گردیده است؛ ـ برای مامورین دولت طلاق اجباری زنان معین شده است؛ - قطع موی و از بین بردن چادر زنان و برهنه نگهداشتن بازو و پستآنهای آنها؛ - از بین بردن چادری زنان؛ - فرستادن دختران جوان به اروپا؛ ـ تغییر رخصتی روز جمعه و روز عرفه؛ ـ تشویق رشوه وفساد؛ ـ - باز نمودن تیاتر و سینما وسایر محلات برای سرگرمی؛ - روز لویه جرگه امیرامان الله در حضور همه بزرگان افغانستان کلمات توهین امیز به حضرت محمد (ص) ادا نموده که بنابرآن اوکافرشده وسزاوار مرگ است».
این اعلامیه که ظاهرا از طرف سید محمد علم شینواری- خادم اسلام تهیه شده و توسط شخصی بنام محمد افضل تحریر گردیده، به نظر بعضی محققین حاصل دست کسانی دیگر خواهد بود که درپشت پرده فعالیت داشتند. (دیده شود: اولسن، استا: "اسلام و سیاست در افغانستان"، مترجم خلیل الله زمر، دنمارک، 2001، صفحه 147 تا 150)
اندکی بعد از این اعلامیه ، علمای قندهار نیز درخواست خویش را تحت 9 فقره در کابل به نشر سپردند که در آن عزل شاه مطرح نبود، بلکه آنها از شاه خواهان بعضی تعدیلات شدند از اینقرار: 1 – تمام شایعات مبنی بر بی حرمتی به پیغمبر اسلام باید ازطرف شاه تکذیت گردد، 2 – یک شورای دائمی علما به منظور بررسی تمام قوانین که از طرف شورا تصویب میشود، ایجاد گردد، 3- دخترهائیکه به منظور تحصیل به ترکیه فرستاده شده اند، باید دوباره خواسته شوند، 4- قدمهای جدی برای جلوگیری از ارتشا برداشته شود، 5- حجاب زنان باقی ماند و موهای شان نباید کوتاه شود، 6- هرملا بدون مشکل حق تدریس داشته باشد(یعنی مکلف به گذشتاندن امتحان نباشد)،7- نظام هشت نفری ملغی و جلب عسکری طورگذشته به اساس قبیلوی صورت گیرد،8- مکاتب دخترانه لغو گردند 9- هیچ محدودیت براستقراض پول وضع نگردد."
با ملاحظه دو اعلامیه فوق که طور نمونه ذکرشد، آشکارمیگردد که مسئله رفع حجاب و تعلیم وتربیه دختران بطور کل حساس ترین موضوع نه تنها برای محافظه کارآن، بلکه برای عامه مردم نیز در رابطه با نوآوریها و تجدد محسوب میشد. مردم این اقدامات را به مثابه یک تهدید و تحریف اساس فامیل، اخلاق و آداب و از همه مهمتر عنعنه خود می شمردند. اگرچه انتقادات وارده از نظر خالص دینی چندان موجه به نظر نمیرسید که آنرا قاطعانه مغایر اصول شرعی دانست، ولی اصلاحات مذکور بصورت جدی با تعامل مذهبی و عنعنات مردم، مخصوصا به اتکای اصول پشتونوالی و نظام قبایلی برخورد و اصطکاک میکرد وبه قدرت حاکمه مرد در جامعه مردسالار افغانستان شدیدا صدمه میرسانید. ازاینجاست که تبلیغات گروپهای محافظه کارمخالف دولت وکسانیکه به تحریک انگلیسها برای سرنگونی رژیم امانی تلاش میکردند، به سرعت مورد قبول مردم عوام قرار گرفت وموجب گسترش قیام در کشور گردید.
فرمان شاه مبنی برمسامحه و برگشت
با گسترش روزافزون و همگانی شدن قیام، ستاره سلطنت شاه امان الله درحال افول میرفت، با آنکه دیرشده بود اما شاه کوشید آخرین تلاش را بخرج دهد تامردم ناراض رابه حمایت از خود برانگیزد. لذا راه مسامحه وبرگشت را در پیش گرفت و طی یک فرمان طویل شامل 18 ماده ، به نکات مورد اعتراض مخالفان تماس گرفته و قسما الغاو قسما تعدیل آنرا اعلام کرد. شاه در مقدمه فرمان از خسارات مالی و جانی که در اثر قیام قبایل سمت مشرقی به آنجا وارد گردیده بود، یادآور شد و علاوه کرد که عزم مجازات مخالفان را ندارد و حاضر به عفو آنها میباشد. سپس او به رفع بعضی شایعات مبنی بربی حرمتی به پیغمبر(ص) پرداخت و آنرا یک افواه نادرست خواند و بر ایمان و پابندی خود به اصول اسلام تاکید کرد. در فقرات بعدی به هر یک از موضوعات مورد اختلاف تماس گرفت که ما دراینجا فقط به ذکر مواردی اکتفاء میداریم که بیشتر به موضوعات معارف و امور زنان ارتباط میگیرد و عینا نقل میشود:
ماده 4- «دخترهائیکه در خارج برای تعلیم فرستاده شده اند، به خیال بعضی ها رسیده است که آنها به ممالک غیر اسلامی فرستاده شده اند. حاشا و کلا آنها درممالک غیراسلامی نرفته، فقط درترکیه برای تحصیل طبابت مخصوص زنانه که در وقت ضرورت، زنهای مسلمان مجبور به علاج از طرف طبیب های مرد نباشند. مکتبی که آنها در آن درس میخوانند، خود من بالذات دیده ام ، مکتب مذکور درترکیه مخصوص تعلیم زنان است و طالبات مذکور به زیر نگرانی خصوصی عیال سفیر افغانی درانقره ...میباشند. چون این مسئله درنظر عموم سؤ تلقی شده است و گمان میکنند که آنها درممالک اروپا بصورت هائیکه برای خانم های افغانی نامناسب است، امرارحیات میکنند ، لذا محض ممانعت از سؤ تفاهم و نیز تشتت و تفرق ملت، آنها را پس خواستیم.»
ماده 7- «درمسئله ستردرلویه جرگه امسال چنان فیصله شده بود که حکومت اشخاص و طوایفی راکه مثل کوچی ها و غیره عادت به برقع و ستر ندارد، اجباربه پوشیدن برقع نکند ونیز زنان شهری را مجبور برفع حجاب ننماید. من نیز همین مقررات جرگه راعینا تعمیل و پیروی میکردم. تنها به موجب فتوای بعضی علما که به آیه کریمه "ولایبدین زینتهن الا ما ظهرمنها" جواز داده بودند، فقط چند نفردست و روی خود را نمی پوشیدند. چون بعضی مخالفین صاحب غرض این مسئله را بزرگ نشان دادند که گویا من جبراً روی خانمها را برهنه ساخته ام و همچون تولید سوء تفاهم نموده است وبد تلقی گردیده، من تماما ممانعت نمودم که همانقدر دست و روی نیز برهنه ننمایند وموی های خود را قطع نکنند ونکرده اند.»
ماده 13- «نسبت به برقع چین دار نیز که به برقع کندهاری یا شامی تبدیل آن مناسب دیده شده بود، قید مذکور را لغو نمودم. هر زن میتواند که چادری چین دار نیز بپوشد، ولی لباس اروپائی نباید پوشید.»
ماده 15- «درباب منع ازدواج طلبه ای که دوره تحصیل خود را پوره نکرده باشند، فکر این بود که تاهل مانع تکمیل تحصیلات میشود. حالانکه این مسئله هم درست فهمیده نشد، این قید را نیز برداشتم.»
ماده 16- «مکتب مستورات به فتوای علما تاسیس شده بود، ولی در حال تا مجلس وکلا و مجلس اعیان مندرجه ماده 2 که ترتیب صحیح آنرا میسازند، مشغول تنظیم آن شوند، معطل باشد، همچنان ریاست حمایت نسوان.»
ماده 18 – «درباب لباس چنان فهیمیده شد که این حکم برای هر کس و جبری بوده است، این حکم تنها برای شهر کابل بود، نه افغانستان. چون این مسئله موجب زحمت و آزردگی مردم دیده شد، منظور نمودم که قید لباس برای عموم رعایا نباشد و به هر طرز و قسمی که پوشاک جایز شرعی بپوشند و استعمال کنند، جایز است.»
متعاقب این اعلامیه که حیثیت فرمان را داشت، اعلامیه علمای دینی و بزرگان اقوام به تاسی از اطاعت از پادشاه و رفع اختلاف بین ملت و دولت نیز به نشر رسید که البته هر دو در نهایت بی نتیجه ماند. این عقبگرد شاه بجای آنکه بعنوان یک وسیله تفاهم ومصالحه تعبیر شود، برعکس یک تلاش مذبوحانه جهت نجات تاج وتخت تلقی گردید و مخالفان را در مخالفت شان جسورتر ساخت. دراینموقع غلام صدیق خان چرخی که قبلاً جهت مذاکره با مردم شینوار به آنجا رفته بود، بکابل برگشت و شرایط شینواریها را برای آتش بس با خود آورد که چنین بود: 1) طلاق ملکه ثریا، 2) تبعید فامیل طرزی ، 3) لغو هیئت های نمایندگی خارجی به استثنای انگلستان ، 4) لغو تمام قوانین جدید، 5) تخفیف مالیات و6) شمولیت علما در امور دولت . (نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی...، صفحه208)
به این اساس همه ورقها به نفع کسانی بازی شد که میخواستند به هر وسیله ممکن شاه امان الله را از قدرت خلع کنند. موقف شاه روزبروز ضعیف تر میشد، تعدادی از اراکین دولت و افسران اردو که تا آن وقت به شاه وفادار بودند، نیز یکه یکه با مخالفان نزدیک شدند. بتاریخ 13 جنوری یک تعداد علمای دینی در قلعه حسین کوت اجتماع کردند اخندزاده تگاب حبیب الله کلکانی را به حیث قوماندان اعلی و امیر المؤمنین اعلام کرد و از قوای کوهستانی که بیش از 16 هزار نفر بودند، خواست تا بطرف کابل یورش برند. در این موقع که اوضاع روبه وخامت میرفت ، شاه به نفع برادر خود از سلطنت استعفی داد و دلیل آنرا چنین نوشت : «خیر مملکت مقتضی همین است که باید دست خود را از کار بکشم ، زیرا تمام خونریزی و انقلاباتیکه در مملکت است، به سبب برخلافی بامن میباشد» (انیس، محی الدین: "بحران و نجات"، چاپ دوم، 1378، صفحه 84)
شاه پس از استعفی مجبور به ترک پایتخت گردید و بتاریخ 24 جدی 1307 (12 جنوری 1929 ) توسط موتر به قندهار رفت (البته فامیلش سه هفته قبل به آنجا رفته بودند) و برادرش سردار عنایت الله خان معین السطنه به پادشاه رسید که سلطنت او چند روزی بیش دوام نکرد و موصوف نیز با فامیل خود توسط طیاره انگلیسی کشور را به عزم هند ترک گفت.
شاه امان در قندهار به تدارک قوا پرداخت و تا غرنی پیش آمد، اما وقتی دید که تلاش مزید او برای اعاده مجدد سلطنت نتیجۀ جز خونریزی و کشتار برادر توسط برادر بار نمی آورد، از ادامه جنگ منصرف شد و تصمیم گرفت کشور را ترک کند. اومردم قندهار را جمع کرد و آخرین پیام خود را به ملت افغانستان چنین ابلاغ نمود: «اکنون ثابت شد که دشمنان اجنبی میخواهند دربین قبایل ما فساد و جنگ اندازند، تا ما بدست خود یکدیگر خود را بکشیم و مسبب اصلی این عمل ناجائز من خواهم بود که برای بازستانی تخت و تاج من، کشت و خون روی دهد. پس ای مردم عزیز من! به یقین بدانید که من این مناظر دلشکن جنگ داخلی وقبیلوی را تحمل کرده نمیتوانم ونمیخواهم شما برای بازگشت تخت و تاج من به چنین کاردست یازید. پس باید از بین شما بروم تا من موجب چنین کشتارو خونریزی نباشم. شما ملت عزیز زنده و افغانستان باقی خواهد ماند، ولی روسیاهی ابدی مسؤلیت این هنگامه ناشایست به نام من ثبت میشود، درحالیکه من از روز اول شاهی خود تعهد سپرده بودم که برای حفظ استقلال و تمامیت مملکت و سعادت و وحدت شما مردم افغانستان کار کنم. چون اکنون می بینم که شما به جنگ داخلی و قبیلوی گرفتار می شوید، اینک من میخواهم میدان را به مردم خود افغانستان اعم از موافقان و مخالفان خود بگذارم. شما باید با همدیگر جور بیائید، من مسئولیت جنگ خانگی شما را ، برای بازستانی تخت شاهی به ذمت خود گرفته نمیتوانیم، یکی آن در دروازه من در پاره چنار رسیده (مقصود نادرخان است ) و دیگر برادر روحانی من در همین جا نشسته و جنگ خانگی را در میدهد (منظور حضرت شوربازار"نورالمشایخ" است)، ولی من مرد اینکار نیستم و توصیه من به شما اینست که با همدیگر کنار بیائید، اتفاق کنید، استقلال خود را نگهدارید و وطن خود را به دشمنان خارجی مسپارید. من فردی از شما هستم، اگر شما سعادتمند باشید، عین سعادت و مسرت من است، اگر چنین به خاک و خون بغلتید، موجب بدبختی وملال دائمی من خواهد بود». شاه در ختم بیانات خود این شعر را خواند:
جنگ تو صلح، صلح توجنگ است +++ من به قربانت ، این چه نیرنگ است
میروم تا تو نشنوی نامم+++ اگر از نام من، ترا ننگ است
شاه وطن دوست و مردم پرور که آرزویش آزادی و ترقی کشور بود، چاربیت واقف لاهوری را با سوز دل و چشم پراشک خواند و گفت : «فی امان الله» (اقتباس از کتاب "آتش در افغانستان"، به قول پوهاند عبدالحی حبیبی، صفحه 238 - 239)
دراینجا باید خاطر نشان کرد که توطئه علیه شاه امان الله غازی ـ این بزرگمرد تاریخ معاصر افغانستان از بیرون طوری تنظیم شده بود که با قیام در سمت مشرقی، دولت مجبور شود قوای نظامی را به آنجا متمرکز سازد و بنیه دفاعی درکابل ضعیف شود، آن وقت قوای کوهدامنی به سرکردگی حبیب الله کلکانی که از مدتی در برابر دولت در فعالیت بود، به سهولت بتواند برکابل مسلط گردد که همین طور هم شد. ناگفته نباید گذاشت که نقش حضرات مجددی مقیم کوهدامن، مخصوص حضرت بزرگ جان مجددی مشهوربه "ملا بزرگ" و اخندزاده تگاب درتقویه و تشویق حبیب الله کلکانی بسیاز مؤثربود. (برای شرح مزید دیده شود: نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی..."، صفحه 208 ـ 214)
بااین ترتیب حبیب الله کلکانی بتاریخ28 جدی 1307 (17 جنوری 1928) پادشاهی خود را در کابل اعلام داشت. (چگونگی و شرح حال سقوط رژیم در کتب متعدد بحث شده و بیان آن در اینجا ازموضوع بحث ما دور است، اما به حیث حسن ختام دربخش اخیراین سلسله نظری مختصر به ارزیابی عمومی این دوره طلائی کشور و نیزعلل عمده سقوط آن انداخته میشود)
(ادامه دارد)