(قسمت دوم)
محترم جهانی صاحب در ادامه مقاله خود می نویسد: «در مسله قتل امیر حبیب الله خان باید، اولتر از همه، مسله مصطفی صغیر را بطور کلی بصورتی رد کنیم که آنرا هیچ شایان توجه و صرف نمودن وقت ګرانبهای خود ندانیم. مصطفی صغیر هر کسی بود؛ در این باره صحبت را لازم نمیدانم. چون اګر مصطفی صغیر صاحب دو پای و جسم انسانی نمیبود و بحیث یک شبح از چهارکمربند امنیتی عبور نموده و دزدیده وارد خیمه امیر میشد و بعد ازقتل امیر باز هم مانند سوزن در خرمن کاه ګم و پنهان میشد، و مانند شبح از سرحدات افغانستان هم عبور مینمود؛ هرآنچه از آوازه های مطبوعاتي میشندیم قبول میکردیم و یا حد اقل ارزش غور کردن را میدادیم. چون برای اشباح و جن ها، و آنهم تحت نظارت و حمایه قوتی مانند انګلیس!! هر کاری را که بخواهند ممکن است انجام داد.»
اینکه جناب شان مسئلۀ مصطفی صغیر را بطور کلی رد میکنند، البته به حیث یک نظر شخصی مربوط به خود شان است، ولی در مآخذ داخلی و خارجی این موضوع از مدتها بدینسو بارها تذکر رفته و مصطفی صغیر بطور رسمی حین محاکمه خود در سال 1922 درترکیه به قتل امیر حبیب الله خان اعتراف کرده و اسناد مربوطه درآنوقت بزبانهای ترکی و انگلیسی به نشر رسیده است. لذا موضوع قتل مرموزامیر با آنکه از وقوع آن بیش از صدسال میگذرد، اما به حیث یک رویداد مهم سیاسی و تاریخی کشورهنوزهم مطرح بحث بوده که نمیتوان از آن اغماض و از تحقیق مزید پیرامون آن بطورکلی صرف نظرکرد. چنانکه جناب فواد ارسلا به ادامه مقاله قبلی درسال 2017 ، طی یک مقالۀ اخیر خود به نکات جدید دست یافته و ازشخصی بنام حیدرهمکار مصطفی صغیرکه قتل امیر بوسیلۀ او صورت گرفته، نام برده است. علاوتاً جناب داکترعبدالرحمن زمانی نیزطی مقالات جدید خود تحت عنوان "آیا اعتراف مصطفی صغیر، ایجنت انگلیسی ونقشش درکشتن امیرحبیب الله خان یک داستان خیالیست؟" اسناد بیشتر را در زمینه ارائه میکند که سلسلۀ نشرآن تاهنوز دراین پورتال ادامه دارد.
اینکه قاتل چگونه درآن شکارگاه دورافتاده توانسته با موجودیت کمربند امنیتی متمرکز مشتمل بر بیش از 3000 عسکر و افسر و شخصیت های بسیار نزدیک ومعتمد امیردرآنجا حضوریافته و هیچ کس متوجه ورود او در خیمه امیر نشده و پس از قتل امیربوسیلۀ فیر تفنگچه طوری فرار کرده که کوچکترین اثری از خود بجا نگذاشته، واقعاً از آنوقت تاحال یک معمای مغلق و پیچیده بوده، که آبعاد وسیع تر داشته و اینکه قاتل یکنفر و اما برطبق یک پلان منظم و همکاری بعضی از درباریان صاحب قدرت به اینکار اقدام کرده است، جای شک و تردید باقی نمی ماند. اینکه قاتل کی بوده و کی ها با او درتطبیق این پلان دستیاری و زمینه سازی کرده، تاریخ نویسان و محققان دراین صدسال صرف به روی حدس و گمان های متفاوت به ابرازنظرپرداخته اند. اما باوجود این همه اغلاق آنچه را جهانی صاحب قاتل را به یک "شبح" تشبیه کرده اند، این امکان را که پای انگلیس و دست یک ایجنت آن درتبانی باعده ای از درباریان حاضردرمحل وشریک درقتل رد نمیکند، بخصوص وقتی به علایق سیاسی انگلیس درافغانستان نظراندازی شود که البته بعداً به بررسی آن خواهیم پرداخت.
لوئیس دوپره (افغانستان شناس مشهور امریکائی) درحالیکه ازدست داشتن مصطفی صغیر در قتل امیر یادآوری میکند، می نویسد: «روسها اتهام را بر برتانوی ها وارد میکنند که یک قاتل را بنام مصطفی صغیر استخدام کرده بودند... این شخص بعداً درترکیه به اتهام سوء قصد بجان مصطفی کمال اتا ترک گرفتار گردید و حین محاکمه در سال 1922 [یعنی سه سال و چندماه بعد از قتل امیر] در انقره اقرار به دیگر جنایت خود کرد که امیر حبیب الله خان را نیز به قتل رسانیده است. مصطفی صغیر اعدام گردید، با آنکه برتانوی ها تلاش گردند او را نجات دهند؛ حتی پادشاه انگلیس جارج پنجم با ارسال یک پیام به اتا ترک خواهان عفو او شد.» درعین زمان دوپری به این نکته اشاره میکند که: «بعضی ها قتل را به گروپهای ضد برتانوی در داخل دربار نسبت میدهند که هیچ سند قطعی دراین اتهام وجود ندارد، ازجمله میتوان از ترکیب اشخاص ذیل در دست داشتن به این حادثه ذکر کرد: نصرالله خان، امان الله خان، محمود بیگ طرزی، شجاع الدوله (احتمالاً قاتل)، محمد نادرخان و دیگر اعضای خانواده مصاحبان (از جمله شاه ولی خان، احمد شاه خان ومحمدعلی خان)...» (دوپری، لوئیس: "افغانستان" ـ بزبان انگلیسی، چاپ سوم، یونیورستی پرنستن، 1980، صفحه 435 و 437)
همچنان طوریکه در مقالات قبلی گفته شد، میرمحمد صدیق فرهنگ (درکتاب: "افغانستان در پنج قرن اخیر"، صفحه 480) با آنکه مثل غبار از مصطفی صغیر نام می برد، ولی او نیز شجاع الدوله را قاتل امیر میداند، درحالیکه روز کیپل Roos-Keppel کمشنرعمومی ایالت سرحدی شمال مغربی قتل امیر را یک توطئۀ وسیع می پندارد که به نظراو قتل توسط نصرالله خان به همکاری اعضای خانواده مصاحبان طرح ریزی شده بود. اگرچه نماینده سیاسی انگلیس درکابل با نظر کیپل موافق نبود و آنهم به این دلیل که اگرنصرالله خان وخانوادۀ مصاحبان درقتل امیردست میداشتند، آنها قبلاً برای کنترول ادارۀ امور درکابل که درآنوقت بدست امان الله خان بود، ترتیبات می گرفتند.(زمانی، داکترعبدالرحمن: "بازنگری دورۀ امانی وتوطئه های انگلیس"، جلال آباد، 2013م، صفحه 34)
آنچه ازذکر مختصر نظریات فوق استنباط میگردد، دو نکته دارای اهمیت است: یکی اشاره به یک توطئه وسیع درقتل امیر که به آن باید دقت کرد وبه این سؤالها جواب گفت: مقصد از توطئه وسیع چه بوده، کی ها درآن دست داشته وهدف آن چه بوده است؟ ودیگر اینکه: به نظرنماینده سیاسی انگلیس، اگرنصرالله خان و خانواده مصاحبان دراین قتل دست می داشتند، آنها باید قبلاً برای کنترول کابل ترتیبات میگرفتند! برای روشن شدن این موضوع باید به چند سند مهم مراجعه کرد و از ورای آن نتیجه گیری نمود:
1 ـ آیا مستوفی الممالک قبلاً از پلان قتل امیرآگاه بود؟
یک روز قبل از سفر به لغمان، امیر به باغ میرزا محمدحسین خان مستوفی الممالک رفت تا او را دراین سفر با خود همراه سازد، مستوفی به این سفر برای او صلاح نداد و بعداً نامه ای بدست یک نفر «سوارملبس با لباس سیاه و سوار براسپ سیاه» به امیرفرستاد که در راه سفر به کله گوش بود. گفته میشود که مستوفی امیر را به لزوم برگشت فوری و انصراف از رفتن به آنجا برحذر ساخته بود.
توجه کنید به شرحی ازکتاب "یادداشت های استاد خلیل الله خلیلی" که میگوید: «در زمستان سال 1297ش (1919م) پدرم [محمد حسین خان مستوفی الممالک] حسب معمول همراه امیرحبیب الله خان به جلال آباد رفت. هوای جلال آباد درآن سال بسیار زیبا و خوشگوار بود. باغ ما درجلال آباد پر ازگل های شبو بود. به یاد دارم در یکی از شام های گرم پدرم رفقای خود را برای چای عصرانه در باغ ما دعوت کرده بود. من [خلیل الله خلیلی] به بازی همراه دوستان مکتب مصروف بودم. دفعتاً موتر امیرحبیب الله خان از پشت دیوارباغ ظاهر شد. با شنیدن صدای هارن موتر، پدرم به دربان امر کرد تا هرچه زودتر دویده و دروازه را باز کند، امیر درموتر خود وارد باغ شد، وقتی پدرم دروازۀ موتر امیر را باز کرد، شنیدم که امیر به پدرم گفت: مستوفی چه گلهای زیبا مثل فرش قالین داری، من از موتر پایان نمی شوم به شرط اینکه به من وعده کنی که همراه من برای شکار به "کله گوش" می روی. دراین موقع پدرم آهسته در گوش امیرچیزی گفت، که نه من و نه دیگران فهمیدیم. درست به یادم می آید امیر که تا آن دم تبسم برلب داشت، دفعتاً چهره اش جدی شد، امیربه لحن خشن به پدرم گفت: مستوفی توهمیشه مرا نصیحت میکنی. بجای اینکه از موتر پیاده شود، به موترران امر کرد برگردد. پدرم ازعکس العمل امیر حیران شد، دوباره به چوکی خود برگشت و کاملاً ساکت شد..... بهرحال، فردای آن شب در جلال آباد، امیر به شکارمیرفت، درآن روز مستوفی یک پیغام شخصی به امیر فرستاد، به پیغامبر تاکید کرده بود که پیغام را به شخص امیربدهد. پیغامبر را ملبس درلباس سیاه و به سواری اسپ سیاه نزد امیرفرستاد، این کار قصداً صورت گرفته بود تا توجه امیرجلب شود. صبح همان روز وقتیکه امیر به درونته رسید، قاصد پیغام را به امیر داد، امیر مکتوب مستوفی را گرفت در جیب خود گذاشت.» خلیلی می افزاید: «حیات هزاران نفر به آن پیغام کوچک ارتباط داشت. اگر امیر آنروز پیغام را می خواند، شاید امروز آیندۀ افغانستان رنگ دیگری می داشت [؟؟]، اما بعداً مکتوب به دست کسانی افتاد که قتل امیر را دسیسه چیده بودند[؟؟].» (کتاب: "یادداشتهای استاد خلیل الله خلیلی ـ طی مکالمه با دخترش ماری"، مهتمم : قوی کوشان، ویرجینیا، جولای 2019، صفحه 29 و 30)
از شرح این خاطرۀ استاد خلیلی سؤالهای زیاد مطرح میشود که چگونه مستوفی الممالک پدراستاد ازخطر احتمالی که زندگی امیر را تهدید میکرد، با جزئیات که حتماً در کله گوش اتفاقی خواهد افتاد، اطلاع داشت؟ و اینکه استاد خلیلی اتهام قتل امیر را ، طوریکه در صفحه دیگر کتاب مذکور آمده است، بر شهزاده امان الله خان وارد میکند و مدعی است که پدرش از آن خبر داشته، بازهم قابل تعجب است که او از پلان آگاهی داشته و چرا به حیث یک همراز امیرموضوع را جدی با امیرقبل ازدیدار تصادفی اش درباغ مطرح نکرده است؟
میرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک طی سالهای متمادی ازجملۀعمال بزرگ و فعال استخباریه امیربود که با حلقه های اطلاعاتی وسیع تماس داشت و حتی دوبارموضوع سوء قصد به جان امیر را به اطلاع او رسانیده بود، چرا این بار فقط با نوشتن یک نامه کوتاه و ارسال آن توسط یکنفراکتفا کرد و امیر را بطور واضح از خطر آگاه نساخت؟ مسلم است که هرگاه او میدانست درتوطئه دست شهزاده امان الله خان و مادرش شریک است، فوری موضوع را به اطلاع امیر میرسانید، زیرا میانه و راوبط ذات البینی مستوفی با شهزاده امان الله خان وعلیاحضرت مادرش ازمدتها قبل غیردوستانه و اختلافات شان مشهود بود. دراینصورت مستوفی باید خودش طبق معمول نزد امیرمیرفت و بطورخصوصی امیر را از جریان مطلع می ساخت، نه آنکه روی تصادف وقتی امیر به باغش بیاید، مستوفی درگوش امیرآهسته و مختصرسخن گوید و نیزاز رفتن به معیت امیربه کله گوش خود را معذور بدارد و فردای آن بدست یک سوار به امیر پیام بفرستد. ازاین معلوم میشود که بساط توطئه ازجایی دیگرو توسط اشخاص دیگرچیده شده بود که مستوفی ازآن آگاهی داشت وجرأت نکرد آنرا با امیر درمیان بگذارد.
2 ـ احضار شهزاده امان الله خان به جلال آباد!!
امیر درحالیکه یک روزقبل ازآغاز سفربسوی جلال آباد شهزاده امان الله خان عین الدوله را به نیابت خود به مقام سلطنت در کابل توظیف کرد و اما یکی دو روز قبل از رفتن برای شکار بطرف کله گوش تغییر نظر داد، چنانکه فیض محمد کاتب می نگارد: «حضرت والا در روز دوشنبه پانزدهم جمادی الاولی(1337ق) [18فبروری 1919م]، شهزاده حیات الله خان عضدالدوله را که درسال گذشته بدین لقب سعادت منتسب مفتخر آمده بود، قرار معمول مأمور کابل فرمود که او به دارالسلطنه شده، شهزاده امان الله خان عین الدوله که در روز حرکت موکب همایونی از کابل جانب جلال آباد، به نیابت ذات شاهانه در کابل اقامت ورزیده بود، در جلال آباد بیاید که از تفریح و تفرج باز نماند.» (صفحه 622)
همچنان کاتب درجای دیگر می نویسد که امیر نصرالله خان: «عبدالاحد خان را مامور فرمود که تیلفون جلال آباد و کابل را قید کند که کسی از وقوع این واقعه [یعنی شهادت امیر] به دارالسلطنه خبر ندهد و هم امر کرد که شهزاده حیات الله خان عضدالدوله که در روز چهارشنبه هفدهم جمادی الاولی [20فبروری] از امر حضرت والای مرحوم که دروقت تشریف فرمای لمقان شدن خود، او را مامور رفتن به کابل نموده، شهزاده امان الله خان عین الدوله را طلب جلال آباد فرموده، او[حیات الله خان] راه کابل را به سواری موتر برگرفته، از قضا و قدرالهی درباغ نمله تب عارض حال او شده ازرفتن کابل بازمانده بود، واگرنه امروز بایست در کابل می رسید و عین الدوله در روز جمعه نوزدهم جمادی الاولی [21 فبروری] راه جلال آباد برداشته، از امارت محروم می آمد، [سردار نصرالله خان پس از واقعه قتل امیرحیات الله خان را] از نمله در جلال آبادش پس خواست.» (صفحه633)
دراین حال اگر سردارحیات الله خان عضدالدوله در نمله مریض نمی شد و به موقع به کابل میرسید و شهزاده امان الله خان عین الدوله از کابل به همان روز طبق دستور پدر به جلال آباد میرسید، آنوقت حوادث شکل دیگر به خود میگرفت و شهزاده امان الله خان در موقف حساسی قرارمیگرفت که یا مثل سردارعنایت الله خان مجبور به بیعت به نصرالله خان می شد و یا اینکه از بیعت خود داری میکرد. درهر دوحال چون قوای نظامی همه در دست سپهسالار محمد نادرخان و برادرانش بود و آنها از نصرالله خان حمایت میکردند، لذا این موقعیت و موقف برای شهزاده امان الله خان بسیار خطرناک بود و به حیث یک اسیر مجبور به بیعت بود و درغیرآن جان خود را در خطر می انداخت. اینکه چگونه ذهنیت امیر یکی دو روز قبل مبنی بر احضارفوری شهزاده امان الله خان به جلال آباد و سپردن نیابت به شهزاده حیات الله خان عضدالدوله تغییر کرد و کدام اشخاص دراین تغیرنظرامیردست داشتند و به چه ترتیب و دلیل امیر را به اینکار وادار ساختند، معلومات در دست نیست. شاید این نظر بوسیلۀ مصاحبان خاص یعنی دو سردار پیر به امیر تلقین شده باشد (والله اعلم)
ازاین معلوم میشود که فرا خواندن شهزاده امان الله خان به جلال آباد درست در موقع و زمانیکه پلان قتل امیر روی دست بود یعنی روز جمعه حوالی سه بجه صبح زود(مطابق اول حوت 1297ش ـ 21 فبروری 1919م)، جزء همان توطئۀ بزرگ بود که قبلاً به دقت طراحی شده بود، اما مریضی سردار حیات الله خان در نمله همه اقدامات بعدی را دگرگون کرد.
3 ـ سردار نصرالله خان و عکس العمل های او!!
معلوم نیست که آیا سردارنصرالله خان دقیقاً از توطئه سوء قصد به جان امیرقبل از حادثه اطلاع داشته و یانه، اما آنچه مسلم است اینکه به دلیل اختلاف نظرهای عمیق بین دوبرادر، او آرزومند بود تا هرچه زودتر خودش جانشین او شود و برای اینکار روزشماری میکرد. عکس العمل او حین اطلاع از شهادت امیر و طرز بیاناتش درچندین جا میرساند که او بر شیوه کاری امیر سخت انتقاد داشته و میخواسته قتل امیر را یک حادثۀ معمولی وانمود سازد تا از یکطرف شر و شوری در زمینه پیدا نشود و ازطرف دیگر زمینه جانشینی وانتقال قدرت به سرعت به پایان برسد، لذا سعی داشت جسد امیر بدون سر و صدا درکله گوش بخاک سپرده شود و یا درلغمان. به همین دلیل او با وجود توصیه و اصرار دیگران حاضر نشد میت را به کابل انتقال دهد، بلکه راضی شد که میت به جلال آباد آورده شود و بازهم نخواست در باغ شاهی دفن گردد و زمینه سازی کرد تا دفن امیر بجای آنکه در باغ شاهی صورت گیرد، درمیدان گلف به خاک سپرده شود. سردار نصرالله خان در بیانات خود چند بار درحضور درباریان، افسران وعساکر از امیرشهید به بسیار مذمت یاد کرد که شایسته یک برادر نبود و حتی دشمن هم درچنان موقع در حق یک متوفی چنین سخنان را به زبان نمی راند.
ازچپ براست: شاه ولیخان رکاب باشی، امیرحبیب الله خان، سلیمان خان (پسرسردار محمد آصف خان)، سپهسالارمحمد نادرخان و علی احمدخان بارکزای (پسر لویناب خوشلدل خان شاغاسی) در شکار مرغابی
به قول کاتب سردارنصرالله خان درحضور عساکر راجع به کشته شدن امیر زبان به تسلیت کشوده و گفت: «این امر غریب و عجیبی نیست که نو به روی روز افتاده باشد، بلکه عالم پر از این گونه واقعات بوده و هست و شده و میشود و به روی کار آمده و می آید، اما اصل مقصد اسلام است که از دست نرود و خوار و ذلیل نشود. بودن و نبودن امیر حرفی نیست، خداوند اسلام را نیست و نابود نکند و کوشش و جانفشانی ما و شما برای حفظ و صیانت اسلام است و اینک وقوع این امر لوحۀ عبرتست که برای ما حاصل آمد که چنین پادشاه بزرگی شب و روز خود را صرف شکار و کوه گردی و صحرا نوردی و عیش و عشرت و بی خبری کند، بایست نتیجه و ثمرۀ یله گردی خویش را ببیند، چنانچه دید واین نیست مگر نتیجۀ نفس پرستی و رعونت و خود پسندی خودش که به روی روز آمد و دید.»
عجب این است که در این موقع سپهسالار محمد نادرخان زبان به کلام گشود ونکته ای حساس و پرمعنی را بیان کرد و گفت: «بلی! برای پادشاه آینده افغانستان تجربت و عبرتی گذاشته شد که هر کس که خود پسندی و نفس پرستی و یله گردی کند، حالش همین خواهد بود."»
از این گفته آشکار میشود که محمد نادرخان با وجود روابط دوستانه و نزدیک با امیر(چنانچه در فوتوی بالا مشاهده میشود)، اما بعد از وفاتش فوری به نفع امیر جدید نصرالله خان تغییر موقف داده و زبان به مذمت امیرشهید گشود و اما درجواب او شهزاده عنایت الله خان معین السلطنه با درک اینکه محمدنادر خان درقبال شهادت امیر چه آرزومندی دارد، فوراً به صراحت تمام به جواب اوپرداخت و گفت: «بلی پادشاه آتیه افغانستان اگرشخص با لیاقت و بی لیاقت باشد، از اولاد امیرعبدالرحمن خان خواهد بود، دیگری را نخواهد رسید که درافغانستان جالس سریرامارت گردیده پادشاهی و فرمانروائی کند."» (سراج التواریخ صفحه 628 و 629)
ازجوابیه صریح و شدید شهزاده عنایت الله خان واضح میشود که اومیدانست نادرخان با این موقف گیریها چه میخواهد وبا حمایت از نصرالله خان چه هدفی را دنبال میکند که درنوشته های قبلی به آن اشاره شده و بازهم برآن تأکید میگردد.
4 ـ حلقۀ تنگ محافظان و ترتیبات امنیتی امیر:
پلان قتل از دو احتمال به دور بوده نمیتواند: یکی بوسیلۀ یک شخص ناشناس از بیرون و دیگر بوسیلۀ یکی از درباریان ذینفوذ حاضر درمحل. دراحتمال اول آمدن شخص از بیرون و داخل شدن به خیمه امیر و فرارپس از قتل به هیچ صورت بدون زمینه سازی قبلی با دربایان شامل حلقه امنیتی عملی شده نمی توانست ودرحالت دوم قتل بوسیلۀ یکی از کسانی داخل درحلقه امنیتی که صلاحیت واجازه ورود به خیمه امیر را در آنشب داشته است.
خیمه استراحتگاه امیردروسط چهارحلقه بزرگ خیمه های نظامی قرارداشت: حلقه اول را قوای خاص امیربنام فرقه "سراوس" تشکیل میداد که تحت قیادت سردارشاه محمود خان برادرمحمد نادرخان بود. در راس حلقۀ دوم فرقه "رکابی" زیر قیادت سردارشاه ولی خان برادر دیگرمحمد نادرخان و در راس حلقۀ سوم سرداراحمد علی خان پسرمحمد سلیمان خان و درراس حلقۀ چهارم سرداراحمد شاه خان سرمیراسپور(عموزاده های محمد نادرخان) قرارداشتند. درپهلوی این چهارفرقه نظامی، دو فرقه نظامی مهم دیگربنامهای"فرقه شاهی" و "فرقه شش اردلی" تحت قیادت جنرال محمد نادرخان قوماندان اعلی نظامی وظیفه دار بودند. فضل غنی مجددی می نویسد: «ازخلال مطالعۀ زمانیکه درآن قتل صورت گرفت، دانسته میشود که خیمۀ امیر زیرکنترول شدید قوای نظامی قرارداشت که تعداد افراد آن به چهارهزارمیرسید وقیادت این قوا را خانوادۀ جنرال محمد نادرخان بدست داشت، خانواده ای که امیرعبدالرحمن خان پسرخود امیرحبیب الله خان را از نزدیکی با ایشان منع نموده بود.» فضل غنی مجددی با تعجب از خود می پرسد که: «با این قوای بزرگ و امنیت قوی چگونه شخصی توانست در ساعت سه بجه و 20 دقیقه شب 20 فبروری 1919 داخل خیمه امیر شود و بدون اینکه حاضرباشان داخل خیمه احساس نمایند، امیر را به قتل برساند و باز با وجود صدای تفنگچه بتواند به آرامی از خیمه بسلامت خارج شده ناپدید گردد؟» (فضل غنی مجددی: "افغانستان درعهد اعلیحضرت امان الله خان 1919 ـ 1929"، چاپ کالیفورنیا،1997، صفحه 24ـ 25)
جناب جهانی صاحب در مسئله قتل امیر حبیب الله خان می نویسد: «بګمانم که از متن سراج التواریخ قضاوت کرده میتوانیم که قاتل باید مصطفی صغیر نه بلکه دست نامریی دربار و خاندان امیر بوده باشد. مردم و نویسنده های ما در مسله قتل امیر حبیب الله خان چندین تن را دخیل میدانند. شجاع الدولة خان غوربندي، نادرخان و خاندان آل یحیی، شخص نصرالله خان، کندکمشر علیشاه رضا خان و حتی شخص امیر امان الله خان.» جهانی صاحب دراین ارتباط می پرسد که اعلیحضرت امان الله خان: «در دوران ده سال سلطنت خود اقدامی نمود؟ سندې در زمینه موجود است؟ همین سوال اګر مبین کلی حقیقت نباشد حد اقل پنجاه فیصد مسله را جواب میدهد.»
نگاهی به نامۀ "اشتهارامیرامان الله خان" که متن مکمل آن درسراج التواریخ (جلد 4، بخش 3، ازصفحه 667 تا 670) درج است، امیرامان الله خان در بدو قبولی سلطنت خطاب به ملت مسلمان افغانستان چنین بیان کرد:
«ای ملت معظمۀ اسلامیۀ سرزمین افغانستان و ای رعایای صادقه و فرزندان حقیقیۀ پدر من و پدر خود شما، اعلیحضرت سراج الملة و الدین که دراین هنگام از ضرب تفنگچۀ غدر و خیانت ارباب حیلت و خدیعت شهید گردیده است، برهمۀ شما اعلان و اعلام می شود که آن تاجدار بزرگوار که مسلمان و یک پادشاهی از قوم و ملت غیور این مملکت پاک و مقدس بود، درلیل پنجشنبه هجدهم ماه جمادی الاولی در موقع کله گوش لمقان، به ساعت سه از شب در بستر خواب شاهانه خویش به ضرب گلولۀ تفنگجه شهید گشته است. "انا لله و انا الیه راجعون" و من این مصیبت و ماتم را مخصوص خودم نمی دانم، بلکه خود را با شما شریک غم و الم می شمارم...... اکنون بالاصالت آن بار ثقیل و خطیر را متوکلاً و معتصماً بالله برعهده خود نهادم و برتخت امارت قویم الشکیمت افغانیه، بنابر دو مقصد بسیار مقدس و مهم با عِز و اقبال جلوس نمودم:
مقصد اول، خدمت دین مبین حضرت سید المرسلین محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم است که برتر و نیکوتر مقصد مارب است و آن در صورتی تکمیل پذیر می شود که شما امت ناجیۀ حضرت محمدامین (ص) و ملت غیور با دین افغانستان نشین، دراین مقصد نخستین با من یار و معین شوید و دست اتحاد و اتفاق را از یک آستین برآورده، درمقابل حملات و تهاجمات دشمنان دین و ملت حاضر و مهیا باشید؛ و درخصوص شرط اول مدعا این است ما و شما فرزندان آن پادشاه رحم دل، انتقام خون به ناحق ریختۀ بسیار عیان و آشکار او را بگیریم.
و ای ملت و قوم عزیز من! این ریختن خون ناحق و ارتکاب غدر و خیانت مطلق از دو حال خالی نیست: یا به تحریک مدسسین [دسیسه سازان] خارجه به وقوع آمده و یا از اغراض خئنۀ [خائنانه] داخله که آنهم ازطرف چنان کسی خواهد بود که مدعی سلطنت باشد، تا آن مرحوم را از میان برداشته خود به جایش بنشیند. پس در هردو صورت خودم که فرزند صالح ایشانم، تا انتقام خون پدر خود را نگیرم، حسام در نیام نخواهم آورد
مقصد دوم، غرض اصلی از پذیرش امر امارتم اینست که برهمه شما رعایای صادقانه و ملت نجیبه و شجیعه خویش اعلان نموده بشارت می دهم که من تاج سلطنت افغانیه را به نام استقلال و حاکمیت آزادانه داخلی و خارجی افغانستان برسرنهاده ام .....آگاه و دانا باشید ای ملت و قوم نجیبم! دولت افغانستان همه وقت آزاد و مستقل بوده و خواهد بود، چنانچه من به همین نام مقدس حکمرانی آن را قبول کرده و به شما مژده دادن را ضرور دانستم که شما قوم و ملت مستقل و آزادید و حق حمایت و نگرانی هیچ دولت خارجه برشما نیست......باقی از درگاه حضرت اقدس لایزال برای خود و شما و تمام اهل اسلام و همه نوع بشر خیر و توفیق نیک میخواهم.» (برگرفته از: "اشتهار نامه اعلیحضرت امیر امان الله")
امیرامان الله دراین اشتهار نامه به صراحت عاملان شهادت پدر خود را خالی از دوحالت نمیداند: « یا به تحریک مدسسین [دسیسه سازان] خارجه به وقوع آمده و یا از اغراض خئنۀ [خائنانه] داخله که آنهم ازطرف چنان کسی خواهد بود که مدعی سلطنت باشد، تا آن مرحوم را از میان برداشته خود به جایش بنشیند. ازاین تذکر صریح معلوم میشود که امیر موصوف از نقش دسیسه سازان خارجی مطلع بوده و نیز در تبانی با آن از اغراض خائنانه داخلی تذکر داده است و بیشتربرنقش عم خود سردارنصرالله خان اشاره کرده است. اما سؤال دراینجاست که آیا سردارنصرالله خان با آرزومندی سلطنت برای خود، به تنهائی درصدد قتل امیربوده و یا کسان دیگربه منظور رسانیدن او به سلطنت برای تحقق یک هدف خاص بعدی با وی همکار وهم نظر بوده و درزمینه سازی قتل امیرعملاً نقش فعال بازی کرده اند؟
جای شک نیست که بعضی محققان و تاریخ نویسان از شجاع الدوله غوربندي، نادرخان و خاندان او، شخص نصرالله خان، کندکمشر شاه علی رضا خان و حتی غیرمستقیم ازشخص امیرامان الله خان درارتباط با این حادثه نام برده و هریک سوء ظن خود را به یکی از اشخاص فوق ابراز داشته اند، مگر شخص نصرالله خان درحضور سپهسالارنادرخان و جمعی ازعساکرعلناً ازشخص احمدشاه خان سرمیراسپور (پسرعم محمدنادر خان) نام برد و او را قاتل امیر یاد کرد.
اگرچه این بیان صریح امیرنصرالله بعداً در رسمیات خاموش ماند و به نحوی احمدشاه خان مورد مأخذه قرار نگرفت، ولی در افواه عام همیشه از او به حیث قاتل امیر نام برده می شد. هنگامیکه در کابل هئیتی به تحقیق قتل امیرمؤظف گردید، بین احمدشاه خان و کندکمشر شاه علی رضا خان جدال صورت گرفت و یکی دیگری را به حیث شخص مؤظف استراحتگاه امیر درآن شب مسئول میدانست. حین تحقیق هیئت در حضور امیرامان الله خان عده ای ازعساکر مؤظف (ازجاغوری و مالستان) شهادت دادند که نوکریوال آن شب کندکمشر شاه علی رضاخان بود و کندکمشر دربرابر شهادت این تعداد عساکرمربوط قطعه خود خاموش ماند. همان بود که هئیت تحقیق شاه علی رضا خان را مقصر دانسته و چون اغفال یک صاحب منصب نظامی دروظیفه درآن حالت خاص به نظر هیئت تحقیق جرم مشهود پنداشته شد و متهم از خود دفاع نکرد، برطبق قانون عسکری محکوم به اعدام گردید. به این ترتیب شاه علی رضا خان که در قتل امیر شخصاً دست نداشت و اما در آن شب وظیفۀ مراقبت خیمه امیر را با تعدادی از عساکر مربوط قطعه خود در دست داشت، قربانی سکوت خود گردید. (برای شرح مزید وجریان محاکمه دیده شود: وکیلی پوپلزائی، عزیزالدین: "سلطنت امان الله شاه واستقلال مجدد افغانستان"، بخش اول، صفحه 149 تا 152)
تا اینجا از نظررسمیات قاتل گویا به جزای عمل خود رسید، اما دست های پشت پرده که تعدادی ازعساکر به سرکردگی غلام رسول هراتی درجلال آباد پس از اعلام امارت نصرالله خان قیام نمودند و بعضی از درباریان مشکوک از جمله 15 نفر خانواده مصاحبان وشخص محمدنادرخان را به اتهام دست داشتن در قتل امیر بازداشت و زندانی کردند، نشان میدهد که آن خانواده در فراهم آوری زمینه های قتل امیر دست داشته اند و به همین دلیل عساکر آنها را زندانی و حتی میخواستند سپهسالار و یکی دونفر دیگر از خانواده او را اعدام نمایند، اما به وساطت بعضی ها از اعدام نجات یافتتند. همان بود همه خانواده مصاحبان را با یک تعداد دیگربه حیث زندانی توسط موترهای بارکش بطور تحت الحفظ روانه کابل ساختند. (برای شرح مزید دیده شود: "سراج التورایخ،...، صفحه 707) (اینکه بعد ازمدتی کوتاه آنها از حبس رها و سپهسالار با برادران و دیگر بنی اعمام خود مجدداً به مقامهای دولتی ابقاء شدند، موضوعیست که بعداً به آن روشنی انداخته میشود)
(ادامه دارد)
آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم