قابل توجه محترم جناب باری جهانی
نویسنده: داکتر سید عبدالله کاظم
داکترسیدعبدالله کاظم 25 اپریل 2924
(قسمت پنجم)
درجستجوی قاتل:
درنوشته های اخیر جناب جهانی صاحب اعم از مقاله اولی "بحث مختصری دربار چرا غبار از بیان حقایق طفره رفته اند" و سلسله مقالات بعدی ایشان تحت عنوان "جواب مختصری به نوشته محترم داکتر صاحب کاظم" که تاحال چهار قسمت آن به نشر رسیده است، سؤالها و مطالب زیادی بیان گردیده که کوشیده ام درهر مورد با اقتباس از متن نوشته جناب شان بالترتیب در زمینه ابراز نظرنمایم و به بعضی سؤالها پاسخ بگویم که تحت عنوان "قابل توجه جناب باری جهانی" تا حل چهار قسمت آن به نشر رسیده وسلسلۀ آن ادامه دارد. هدف از این مباحثات صرف تعاطی نظر است برای روشن ساختن حقایق تاریخی که درطول زمان طور دیگرعمداً یا سهواً اشاعه یافته وبعضاً با تحریف تاریخ توأم بوده اند و اکنون به استناد مآخذ جدید سعی میگردد براین تاریکی ها روشنی انداخته شود و اگر کسانی به مطالعه این مسایل علاقه ندارند، میتوانند به سادگی از کنار آن گذشته وبه خود زحمت مطالعه آنرا ندهند.
دراین قسمت توجه را با این سؤال جناب جهانی صاحب جلب میدارم که چندبار درطول نوشته های خود به آن اشاره فرموده اند، ایشان می پرسند: «اینکه چرا امیرامان الله خان درظرف ده سال سلطنت خود کوچکترین اقدامی و جزیی ترین تحقیقاتی در راه کشف قاتل اصلی پدر خود ننمود، "کور می فهمد که دلده شور است"؛ اگر قصداً از حقیقت چشم پوشی ننماییم، بصراحت و اطمینان گفته میتوانیم که امان الله خان شریک دسیسه و عمل قتل پدر خود بود، خواه به وسیلۀ خاندان آل یحیی و خواه به وسیلۀ دیگران و یا اشباح انگلیسی.» (صفحه اول، قسمت چهارم مقاله ایشان).
ادعای فوق را با چنین صراحت و اطمینان میتوان پرداخته خیال و تصور ذهن ایشان دانست و اگر چنین اطمینان در قضیه وجود میداشت، لازم نبود در طول صد سال گذشته این قضیه همچنان لاینحل و پیچیده باقی می ماند و یک تعداد محققان وقت خود را در بررسی حقایق آن ضایع میکردند. به دلیل همین مغشوشیت ها است که اکنون ما برای جستجوی حقایق دربارۀ این موضوع مهم تاریخی بحث میکنیم که چرا قتل، به کدام انگیزه و دلایل، توسط کی و به همکاری کی ها صورت گرفت و چرا قاتل پیدا نشد؟
اینکه جناب جهانی صاحب با اطمینان خاطرو با صراحت تمام درزمینه حکم می فرمایند، نظر واحساس خود شان است، اما قضیه با این سادگی نیست ودر پرتو اسناد و شواهد جدید موضوع ایجاب تحقیق وتدقیق مزید را میکند، بخصوص بعد از آنکه جلد چهارم سراج التواریخ سالها قبل از آرشیف دارالترجمه وزارت معارف وقت ناپدید گردید و این بخش تاریخ درتاریکی قرار گرفت؛ ولی اکنون پس از گذشت سالها خوشبختانه نسخه دستنویس آن درسال 1386 به همت محترم محمد وسیم امیری از نزد ورثه مؤلف کتاب مرحوم علامه فیض محمد کاتب دستیاب و درسه بخش درسال 1390 درکابل به چاپ رسید که از روی بسا نکات تاریک قضیه پرده برداشت. به جرأت میتوان گفت که یگانه نگارنده ای که شرح مبسوط با ذکرجزئیات این حادثه را که شخصاً به چشم دیده و به گوش شنیده و درحقیقت دربسا موارد شاهد عینی بوده و فقط پنج یا شش سال بعد از وقوع حادثه ثبت اوراق تاریخ کرد، علامه فیض محمد کاتب بود که در جلد چهارم، بخش سوم کتاب "سراج التواریخ" در حدود یک صد صفحه را به گزارش رویداد های یومیه آن اختصاص داده است. اینک میخواهم جهت معلومات مزید علاقمندان تاریخ بعضی قسمت های آن کتاب مستطاب را درموضوع قاتل امیر و اشخاص مظنون به آن را اقتباس و خدمت تقدیم دارم تا از ورای آن به نکات تاریک موضوع روشنی انداخته شود:
به قول کاتب، چنانچه قبلاً ذکر شد، لحظاتی بعد از وقوع قتل امیر «یکی از میان از قاتل پرسیده، چون قاتل از خدا غافل معلوم نبود، سردار نصرالله خان در پاسخ او فرمود که کشنده معدوم و نامعلوم است، نمیتوان کسی را به تصور و گمان مأخوذ کرد، و دیگری ازین اظهارسردار معزی الیه گفت: قاتل از ممالک خارجه نبوده و بجزاهل اردوی معلی و خدمۀ خاص حضرات والا مرتکب این فعل ننگین و نا زیبا نشده است، زیرا که دزد از خارج فرودگاه اردو با کثرت کشیک چیان که به فاصلۀ چند گام ازهم دور به پا ایستاده باشند رسانیده، اقدام در چنین کار دشوار خجلت آثار نماید. پس بایست که خدمه را که در شب اذن دخول و خروج در سراپرده دارند و کشیک چیان ایشان مأذون دانسته منع نشده و نمی شوند، با منصب داران کشیک چیان و پاسداران نوبتی که در حین کشاد دادن تفنگچه مواظب پاسداری و بیدار بوده اند، مأخوذ شوند، تا پس از تحقیق و تدقیق کشف راز گردیده و قاتل به دست آمده و کیفر دیده …». ("سراج التواریخ، بخش سوم، جلد چهارم، صفحه 623 و 624)
اما نصرالله خان این سخنان را ناشنیده گرفت وبه موضوع تعقیب و تحقیق قاتل نپرداخت. مشکل اساسی ازهمین جا و سؤال چرا ازهمین نکته آغازمیگردد که تا امروز موجب سردرگمی قضیه شده وهرکس بزعم خود آنرا بیان میکند. اگرچه فیض محمد کاتب ازقول امیرنصرالله خان اتهام قتل امیر را به شخص دیگری رویت میدهد، چنانچه می نویسد: امیرنصرالله خان پس از مراسم تاجپوشی که بروز دوشنبه بیست و دوم جمادی الاول در قصر سراج العمارت صورت گرفت (شرح مزید در صفحه 660 تا 662)، برای اخذ بیعت واعلان افزایش معاش عساکر به میدان گلف رفت و درحضور سپهسالارمحمدنادرخان که عساکر را جهت ورود امیر جدید درآنجا آماده پذیرائی ساخته بود، بیانیه داد وگفت: «واقعۀ قتل امیرشهید برهمه ما و شما معلوم است که حاجت به تذکار کوائف نیست و پس ازآنکه شما به میل خاطر و رضا و رغبت خود مرا به پادشاهی برداشتید، من از شما خرم و خوشنود گردیده، در ماهی دو روپیه بر مشاهرۀ معینه شما که اصل و اضافۀ آن در ماهی چهارده روپیه از هر واحدی به شمار آید، افزون فرمودم.» امیردرادامه گفتار خود صراحتاً بیان کرد: «از احاد و افراد سپاه که کرنیل شاه علی رضا خان به سبب قتل امیرمرحوم پاسبان بودند، شنیده بود که احمدشاه خان سرمیراسپور [پسرسردار محمدآصف خان مصاحب خاص ـ عم محمد نادرخان]، امیرمغفور را به قتل رسانیده است و کسی اقدام در مؤاخذه و بازپرس قتل آن مرحوم ننموده، درشب بعد از صرف غذا و ادای نماز عشاء عموم منصب داران سپاه را در خفاء به مشق گاه احضار نموده همه را به خون خواهی و بلوا متحد و متعهد و متحالف ساخته و طبل فتنه را وارون کوفته بود، صدای لا و نعم و دعا وثنا نگشوده، سکوت اختیار کردند و از اسکات [سکوت] ایشان سپهسالار خجالت بارگردیده، اظهار کرد که افواج حاضره که به قرب پنج هزار تن منتهی می شوند، قبل از تشریف آوردن حضور والا، مرا وکیل خود قرار دادند و اینک من به وکالت همگان اظهار امتنان و تشکر می نمایم.» (صفحه 662)
فیض محمد کاتب در ادامه می نویسد:«پس از ورود اردوی کله گوش و لمقان، در افواه جمهور انام سمر و مشتهر گشت که احمد شاه خان سرمیراسپور امیر مبرور را به قتل رسانیده است، چنانچه از افشای این خبر، شیراحمد خان ایشک آقاسی نظامی درضمن حکایات سوانح عمری خود، که نگارنده [فیض محمد کاتب] آن را به امرامیرامان الله خان غازی مرتب نموده، اشارت کرده می نویسد که: "برادرم از لمقان که نزد سردار عبدالرحمن خان عم خود از راه حصول تفریح چند روزه رفته بود، هم عنان اردوی تحت امر کرنیل شاه علی رضا خان درخانه آمده، آهسته به من گفت که ازقلعة السراج با اردو به راه افتاد، شب را با ایشان درچارباغ به سر برده، از احاد و افراد اعداد اردو شنیدم که دربین خود می گفتند که امیر را احمد شاه خان سرمیراسپور کشته است. از شنیدن این سخن به برادرم گفتم که این امر بی اصل و خلاف توقع است. اما زینهار که از زبان شما به گوش کسی نرسد."»(صفحه 663)
قیام عساکر و زندانی ساختن یک تعداد درباریان به اتهام قتل امیر:
همین سخن امیرنصرالله خان درمورد قاتل امیر شهید و شایعات دیگر برروحیه تعدادی ازعساکر اثر بخشید و به سرعت به شکل قیام تبارز کرد که منتج به رویدادهای جدی دیگر در جلال آ باد شد و در نهایت منجر به استعفی امیرنصرالله خان به نفع شاه امان الله گردید. برای شرح این رویداد بهتر است فشرده متن سراج التواریخ را تقدیم دارم:
در ذکر وقایع روز چهارشنبه 24 جمادی الاول 1337هجری (8 حوت 1297ش) آمده است که با افزودن تنخواه عساکراز طرف امیرامان الله خان به ماه بیست و پنج روپیه که در بین عساکر جلال آباد شایع گردید از یکطرف و دادخواهی از قتل امیرشهید و اغوای شاه علی رضاخان کرنیل مؤظف در شب قتل ازطرف دیگر بلوا و قیام عساکر در جلال آباد برپا گردید.
فیض محمد کاتب در این مورد می نگارد: «عبدالاحد خان [وردک مایارـ یکی از معتمدان امیرنصرالله خان] از شور و فغان فوج نظام آگاه گردیده، قبل ازطلوع آفتاب برموتر تعجیل و شتاب نشسته، با نامه مردم جلال آباد که برای اهالی کابل رقم و امضاء و بدو سپرده شده بود، راه کابل برگرفت و علیا حضرت با محمد ولی خان جهت حصول معلومات از شورش فوج و درک سبب آن که به آنان معلوم نبود، تاطلوع آفتاب درنگ و ترک آهنگ حرکت جانب کابل کردند. و پس از طلوع آفتاب درباریان و شورائیان اکثر از حالت بلوا و غوغای لشکر نظام آگاه و رهسپار بارگاه شدند و از جمله سپهسالار محمد نادرخان به بازدید شیخ صاحب جان پادشاه که درجای علی احمدخان ایشک آقاسی ملکی منزل و مأوی داشت رفته، و دیگران عموماً به درب اندورن باغ شاهی که هنوزامیرنصرالله خان درخواب اضطراب بود، فراهم وگردآمده، سردارمحمدیوسف خان مصاحب خاص امیرشهید و سردارفتح محمدخان امین العسس و محمدعزیزخان ایشک اقاسی خارجه و احمد شاه خان میراسپورواحمدعلی خان [پسر سردارسلیمان خان] سرخان اسپوردرحجرۀ نشیمن شاه محمود خان سرسراوس، واقع جنب شرقی دروازه و بیرون باغ شده، متفکرانه از پیش آمد وخامت باهم درحکایت شدند که چه کنند وچه چاره جویند؟ زیرا که سپهسالار از بلوای لشکر درنزد شیخ پادشاه آگاه شده، رهسپاراطفای نائرۀ غوغا گردیده وبه مجرد وصولش دراقامتگاه سپاه، اعداد عساکر او را با برادرانش وغلام بچگان خاص حضوری که درلمقان [لغمان] بودند، قاتل قرار داده به تحریک و ایمای شاه علی رضا خان کرنیل، با شاه محمود خان سرسراوس و محمدعلی خان برگد که هردو تن با او همراه رفته و برادرانش بودند، از اسپ فرود آورده و گرفتار ساخته، احوال حبس و قید هرسه تن به اینان رسیده مشوش و مضطرب شده، باهم تدبیر و چارۀ کارجستن آغاز کردند.»
«دراین حال امیرنصرالله خان از خواب بیدار و از بلوای فوج و حبس سپهسالار خبردارگردیده، دست از پا گم کرد و مضطربانه کس فرستاد شهزاده عنایت الله خان نائب السلطنه و میرزا محمد حسین خان مستوفی و علی احمد خان ایشک آقاسی ملکی را …امر احضار فوری ودرب بار نمود که به صلاح و صوابدید ایشان به سواری موتر نزد گروه عسکری به شفاعت مامورِرفتن فرمود که سپهسالار را از قید برهانند و از مقصد و مدعای بلوای ایشان علم حاصل کنند که از چه سبب سپهسالار را حبس کرده اند و از دولت چه میخواهند؟ و ایشان در اقامتگاه سپاه که قدر دومیل جنب شهرجلال آباد واقع است شده، پس از چندین دقیقه باز آمده از حصول معلومات و نظریات خود به عرض رسانیدند که تبلیغ فرمایشات اعلیحضرت را نموده، ایشان به گوش قبول کمتر شنیدند و سپهسالار و برادرانش را هرچند سماجت ومعذرت وشفاعت به کاررفت، رها ندادند و از حکومت و خود اعلیحضرت، قتلۀ [قاتل] امیرشهید را میخواهند و سبب حبس سپهسالار را اظهار کردند که قرار وظیفه فرضیۀ عهدۀ خود اقدام در تفحص و تجسس قاتل امیر شهید نکرده، ترک بالزمه نمک خواری و سپهسالاری نموده، او را قید کرده اند.»
فیض محمد کاتب در ادامه می نویسد: «امیرنصرالله خان از شنیدن این بیان حال، زیاده تر اختر اقبال خود را در حضیض وفول دیده، دوباره دو تن سید را نزد سپاه فرستاد که ایشان هر که را قاتل میدانند بگویند که بدیشان تفویض شود و ایشان دست از فتنه باز کشند… هردوتن دوباره رفته واحوال آوردند که ایشان به جز قاتل امیر دیگرهیچ نمیخواهند…کسانی را که قاتل میدانند و دلایل اثبات قاتل بودن آنان اقامت می نمایند، نام به نام نوشته داده اند که ایشان را فوری در لشکرگاه بفرستید که تحقیق و بازپرس خون به ناحق ریختۀ امیر شهید شوند و هر که قاتل بود، سزا دیده و به جزای خود می رسد و چون نام نویس را که کرنیل شاه علی رضاخان به خط خود رقم کرده بود، به دست امیرنصرالله خان دادند، مکشوف افتاد که غلام بچه گان خاص و حضوری و برداران سپهسالار را که همه در کله گوش [محل قتل] و محرم خلوت و جلوت با امیرشهید بودند و در شب و روز و گاه بیگاه حایل و مانع از دخول و خروج خود، درهنگام خواب و بیداری اعلیحضرتش نداشتند، رقم کرده بود که فرستاده شوند. وامیرنصرالله خان امر کرد که همه قرار نام نویس فوجی به دست آورده، نزد فوجی گسیل نمایند و سپاهیان نوبتی خدمت چپ و راست در پی اسامی افتاده و از جمله محمدولی خان سرجماعه غلام بچه گان خاص با علیا حضرت معلومات از بلوای فوج حاصل کرده به سواری موتر راه کابل برگرفته و شجاع الدوله فراشباشی که در شب چنانچه گذشت، گریخته بود، نیافته دیگران را پیهم به دست آورده، محبوس ورهسپار لشکرگاه ساختن آغازنهادند.» (شرح مزید : صفحه 700 تا 703)
از آنجائیکه نام نویس اشخاص مظنون درقتل امیرشهید را کرنیل شاه علی رضا خان به خط خود نوشته و همدست وفد اعزامی به امیرنصرالله خان ارسال داشته بود، معلوم میشود که شاه علی رضاخان با عساکر شورشی ارتباط داشته واینکه امیرنصرالله خان دربیانیه خود درحضورعساکرازاحمدشاه خان سرمیراسپوربه حیث قاتل امیر نام برد، احتمالاً درتفاهم با کرنیل موصوف بوده باشد. به همین دلیل است که بعداً هیئت تحقیق درکابل قاتل را بین دو شخص مظنون یعنی ازیکطرف احمدشاه خان که منسوب به خانواده مصاحبان و پسر عم سپهسالارمحمدنادرخان بود و ازطرف دیگرکرنیل شاه علی رضا خان که شخص مورد اعتماد خاص نصرالله خان شمرده می شد، مورد بررسی قراردادند که قتل بوسیلۀ هرشخص که بوده درتبانی وهمکاری یکی ازاین دوشخص صورت گرفته باشد که یکی از آن دومؤظف نوکریوال خیمه امیر درآنشب بوده و در زمینه سازی قتل دست داشته است. (دربارۀ جریان تحقیق و محکومیت شاه علی رضا خان بعداً به تفصیل صحبت میشود)
دراین موقع آوازه شد که عساکربه شهرخواهند ریخت و دست به تاراج وغارت خواهند زد و برباغ شاهی حمله خواهند کرد. وقتی امیرنصرالله خان ازاین موضوع آگاه شد، «لرزه و رعشه بر اندام اوعارض گردید و به منشی محمدعمرخان امرکرد که فوراً ازطرفش خلع نامه از امارت بنگارد که امضاء کند که من از سلطنت استعفا کردم.» منشی ها وقتی استعفی نامه را تقدیم امیر کردند، اطلاع رسید که آن آوازه دروغ بوده و حالت لشکر آرام است وامیر از استعفی منصرف شد.
مقارن این حال لشکریان نظام برای خونخواهی امیرشهید به منزل شهزاده عنایت الله خان آمدند و خواستار اجازت قتل سپهسالارمحمد نادرخان شدند واما شهزاده به ایشان گفته که: «تنها از کشتن سپهسالار چه حاصل خواهید کرد…..او هرچند ازاین سخنان به سپاهیان فرمود، ایشان هیچ به گوش قبول نشنوده سخت ایستادند و اصرارکردند که درحال امرکنید واجازت دهید که سپهسالار را برخاک ولینعم شهید خود بکشیم و بکُشیم…. شهزاده مجبور گردید و فرمود خوبست شما مراجعت کنید، من نیز درعسکرگاه می آیم. بعد به حضورم او را از تیغ بگذرانید و ازاین مژده و نوید و وعده دادن شهزاده عنایت الله خان سپاهیان نعرۀ خوشی برکشیده دعا کنان از باغ شاهی برآمده روی عودت به سوی لشکرگاه نهادند و چون شهزاده عنایت الله خان از گرفتاری به حضورعم محترم خود و راه و چاره جستن با او درعسکرگاه رفتن نتوانسته، تا که به ساعت چهار از روز چهارشنبه مذکور سپاهیان، سپهسالار و شاه محمود خان سرسراوس و محمدعلی خان برگد برادران او را غُل و زنجیر برگردن انداخته و برعرادۀ شکسته حمل و جانب جای شهزاده عنایت الله خان از اقامتگاه سپاه نقل دادند که اجازت حاصل نموده، هرسه تن را بر تربت پاک امیرشهید هلاک سازند و دراین وقت شهزاده که درجای خود نبود و باعم معظم خود خلوت داشت، عمش با او قرار داد که امارت به او مفوض گردیده، خود امیرنصرالله خان به بهانۀ سفر مکه و گزاردن افعال حج ازخاک افغانستان بیرون شتابد و آنگاه که آتش فتنه خاموش گردد…از مکه زادهالله شرفاً بازگشته وبه اتفاق مواظب امورامارت شوند و یا به یک از دوتن خود واگذار آیند و براین قرارداد درسجل عهد و سوگند نگار داده امضاء کردند.» (صفحه 704)
دراین موقع سردارآصف خان و سرداریوسف خان [مصاحبان خاص] با دیگراعضای خانواده عزم کردند تا شهر را ترک و فرارنمایند، ولی به دلیل اینکه مبادا اینکار به سپهسالار و بردارانش گزندی برسد، از فرار منصرف شدند وهمه دردست سپاهیان گیرآمدند. فیض محمد کاتب می نویسد: «پانزده نفر ازخاندان سپهسالار محمد نادرخان از قبیل پدر و برادر و عم و عمو زاده و شوهرعمه و عمه زاده و چهارده نفرازغلام بچه گان خاص و حضورامیر شهید، گرفتاردست سپاهیان نظام ومغلول و محبوس گردیده، دوچار یأس و هراس آمدند و شب را بدون اکل و نان و شرب آب به سر برده، دوتن از سپاهیان نیز با ایشان در حجرۀ تنگی بربستر حراست محبوسین خوابیدند و پس از طلوع آفتاب روز پنج شنبه بیست و پنجم جمادی الاولی به ساعت هشت شخصی غلام رسول نام ازغرفۀ حجره، جانب ایشان نگریسته وسپهسالاراو را دیده شناخت و دراندرون محبسش خواسته به دیگران معرفی کرد که وکیل فوجی همین کس است و پس از دخول درمحبس سپهسالار از کردار و رفتار نیک و پسندیده صغار و کبار خود که نسبت به عموم افواج نظام و خصوص به او از قوه به فعل آورده بود، یک یک برشمرده به یادش داد و از رفتار ناهنجار او که نسبت به ایشان به روی روز آورده بود، نیز یاد کرد و او[غلام رسول] قتل امیر شهید را به همه گرفتاران نسبت داده گفت که قاتل از شما خارج نیست، زیرا که از مدتها در افواه سمر[قصۀ نا معلوم] بود که غلام بچه گان و خاصان بار، درقتل امیر کمر بسته و باهم درین امرسازگارآمده اند و اکنون که شما را لشکریان گرفتار ساخته اند، پس از تحقیق و تدقیق غامض مکشوف می شود که قاتل کیست واگر شما وغیره گرفتاران قاتل یا معاون و متفق قاتل نبودید، البته بلا مشاهدت آسیب و ایذاء و ضرر رها می شوید.» (صفحه 707)
استعفای امیرنصرالله خان از امارت و ارسال بیعت نامه به امیرامان الله خان:
مؤلف سراج التواریخ فیض محمد کاتب می نویسد: «امیرنصرالله خان از گرفتار و محبوس شدن آنان و عدم خزانه و علوفه و بلوای فوج نظام، دست از حصول مرام کشیده و خود را در امر امارت ناکام دانسته، در روز مذکور خویش را از سلطنت خلع کرده، به امضای خامۀ خاص بیعت و تبریک نامه به نام اعلیحضرت امیر امان الله خان رقم و ارسال نمود که دریک قسمت بیعت نامه موصوف چنین آمده است: «اطلاع دهی آن فرزند ارجمند برای من رسید و معلوم شد که مردمان دارالسلطنه کابل به حضور شما بیعت نموده و شما قبول امارت دولت افغانستان را برای خود کرده اید، لهذا چون خود من خواهش امارت را نداشتم و محض از برای سرپرستی شمایان و لحاظ حفظ دین و ملت افغانستان آن بارگران را بردوش خود قبول نموده بودم و هرگز به نفاق و آزردگی شما روادار نبودم و نیستم و شما را فرزند دلبند ارجمند خود، به قراری که می دانستم میدانم و امارت و دولت و حشمت آن فرزند ارجمند خود می شمارم، بنابرین خود من به رضا و رغبت خود از امارت افغانستان استعفا نموده، از درگاه حضرت الهی جل جلاله، امامت و امارت آن فرزند ارجمند را نیک و مبارک و پاینده و باقی می خواهم. ان شاءالله تعالی خود من هم عازم دارالسلطنه کابل گردیده و به دیده بوسی فرزند ارجمند خود کامیاب شده، دست بیعت برای آن فرزند ارجمند خود خواهم داد، باقی ایام به کام باد.» (متن مکمل بیعت نامه دیده شود: صفحه 707 ـ 708) [متعاقب بیعت نصرالله خان شهزاده عنایت الله خان و شهزاده حیات الله خان نیز طی یک نامه به امان الله خان بیعت کردند (متن بیعت نامه دیده شود: وکیلی پوپلزائی، عزیز الدین: : سلطنت امان الله شاه …."، بخش اول، صفحه 101 ـ 102)
انتقال محبوسین به کابل:
«درروزشنبه بیست وهفتم [دهم حوت1297ش]، نظامیان به امرایشک آقاسی محمود خان که ازطرف اعلیحضرت امیرامان الله خان [بتاریخ هشتم حوت] وارد جلال آباد آمده بود، دست به کار فرستادن محبوسین در کابل اقدام نموده و گرفتاران دست خود را که به نام قتلۀ امیر شهید درسلاسل[زنجیر] واغلال[دست یا گردن درحلقه آهنی] انداخته بودند، برعراده های حمل و نقل اثقال برنشانیده به حفاظت دسته ای ازسپاهیان و سالاری کرنیل شاه علی رضا خان رهگرای دارالسلطنه ساختند. سردارنصرالله خان را به سواری موتر و حفاظت چندتن سپاهی، رهسپار نمودند. او درکابل رسیده ومحبوس سخت گردیده، درشب جمعه غرۀ ماه رمضان سنه 1338 هجری ق [1299ش]، درمحبس پدرودجهان کرده، به تاریکی شب به قبرستان غرباء به ذریعه چندتن سپاهی درکنارغربی ده افغانان، جسدش در خاک مدفون و پنهان گشت.»
دراین ارتباط باید گفت که سردارنصرالله خان از طی دل خواهان پادشاهی بود و درآن راه تلاش میکرد، چنانکه از افعال و کردارش پس از شهادت امیرحبیب الله خان واضح گشت و اما وقتی دید که رسیدن به این مقام برایش دشوار و حتی ناممکن است، بخصوص وقتی ازحمایت مردم کابل و قیام عساکر و زندانی شدن بعضی از درباریان خاصتاً سپهسالار محمد نادرخان و برادرانش اطلاع یافت و نیز اقدامات پیشنهادی مستوفی الممالک را برای تدارک حمله به کابل ازچند طرف دچار تزلزل دید، ناگزیر تن به انصراف از امارت خود داد و به امیرامان الله خان بیعت کرد. درعین زمان جای شک نیست، طوریکه درگزارشات کاتب گفته آمد، سردارنصرالله خان دارای روحیه ضعیف بود و شهامت و قاطعیت درتصمیم نداشت و به مجرد مواجه شدن با اندک مشکل تغییر نظر میداد، چنانچه او درظرف شش روز امارت خود سه بار تصمیم به خلع کردن خود از امارت گرفت و حتی کاغذی نوشت، اما دیگران بخصوص میرزا محمدحسین خان مستوفی او را ازعزمش منصرف ساختند.
(جریان بررسی هیئت تحقیق از اشخاص مظنون در قسمت بعدی تقدیم میشود)
(ادامه دارد)
آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم
مقالات مرتبط
عکس تقلبی و تبلیغاتی ملکه ثریا که بوسیلۀ دشمنان افغانستان چاپ و توزیع گردید!
نگاهی به کتاب "سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان از 1242 تا 1370 خورشیدی"
با درنظر داشت موضوعات متذکره در فوق برای ما ضروری است که باید هر قدم ممکن را برداریم تا از موفقیت ضد انقلابی های ارتجاعی و یا تغیر موضع حفیظ الله امین به طرف غرب جلوگیری شود.»
نگاهی گذرا برظهور و سقوط اولین نظام جمهوری در افغانستان (از کودتای26 سرطان 1352 تا کودتای7 ثور 1357)
"اژدهای خودی" ـ اثر همیشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
داکتر سیدعبدالله کاظم
داکتر سیدعبدالله کاظم درماه جدی 1320 شمسی (جنوری 1942) در چارباغ ـ شهرکابل در یک خانواده سرشناس چشم به جهان گشود، بعد از فراغت از لیسه حبیبیه و پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل درسال 1963 شامل کدر تدریسی آن پوهنحی گردید. در سال 1971 پس از اخذ درجه دوکتورا در«رشته اقتصاد و علوم اجتماعی» از اطریش (ویانا) به کشور عودت کرد و به حیث استاد در پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل مجدداً شروع به تدریس نمود. در سال 1973 به رتبه علمی «پوهندوی» ارتقا کرد ونخست به حیث آمر دیپارتمنت اقتصاد تصدی (رشته صنعت) و سپس از 1974 تا 1978 به حیث رئیس آن پوهنحی ایفای وظیفه کرد.
بعد از کودتای ثور با جمعی از استادان به تشکیل «حزب وحدت ملی افغانستان» پرداخت و متعاقباً با تعدادی از اعضای مؤسس آن حزب توسط حکومت خلقی ـ پرچمی گرفتار و برای مدت 19 ماه در پلچرخی زندانی شد. بعد از رهائی از زندان در اپریل 1980 به حیث آمر بانک ملی افغان به لندن رفت، ولی از اشغال رسمی وظیفه خودداری کرد وپس از دو ماه نخست به جرمنی و بعد به ایالات متحده امریکا پناهنده شد. او ازاواخر 1981 تا اکنون به ایالت کالیفورنیا در شهر «سن هوزه» اقامت دارد.
