قابل توجه محترم جناب باری جهانی
نویسنده: داکتر سید عبدالله کاظم
(قسمت هفتم)
طوریکه درقسمت پنجم این سلسله در بارۀ شورش عساکر درجلال آباد به خونخواهی امیر شهید و زندانی شدن 15 نفر از خانواده مصاحبان به شمول سپهسالار محمدنادرخان به استناد سراج التواریخ به تفصیل صحبت شد، عساکرشورشی میخواستند سپهسالار را با دوبرادرش برسر قبر امیر شهید برده و در آنجا ایشان را گردن زنند، اما محمودخان فرستاده شاه امان الله که درهمان یکی دو روز قبل به جلال آباد رسیده بود، با سردسته عساکر شورشی عبدالرسول هراتی به تماس شده و برطبق هدایت شاه کوشید او را قناعت دهد تا زندانی ها تحت الحفظ به کابل انتقال و درآنجا پس ازتحقیقات لازمه به جزای اعمال شان رسانیده شوند. با این ترتیب او توانست زندگی سپهسالار و دو برادرش را از مرگ نجات دهد.
جناب جهانی صاحب درصفحه اول قسمت چهارم مقالۀ خود می پرسند که: «شاه امان الله چرا ازین خاندان تقدیر بعمل می آورد؟ چرا بلندترین مقامات دولتی را به آنها می سپرد؟
شاه امان الله نادرخان را خوب می شناخت وازطبع عندالاقتضای اوآگاه بود ونیزمیدانست که او درجهت استحکام قدرت در دست نصرالله خان سعی زیاد نمود و نیز درحادثه قتل امیرشهید در وظیفۀ بزرگی که به حیث قوماندان ارشد قوای نظامی و امنیتی امیربدوش داشت، اغفال کرده بود، اما شاه امان الله درآن موقع حساس نخواست این خانواده بزرگ را که همه شان در مرکز قدرت در زمان پدرش قرار داشتند، تحت فشار قراردهد و به محمود خان هدایت داد تا آنها را از شرعساکر شورشی رهانیده وصحیح و سالم به کابل برسانند و بعد از مدت کوتاه انها را از زندان رها و به مقامهای اسبق شان برگردانید. ازهمه مهمتر حین اعزام قوا در جنگ استقلال در سه جبهه، سپهسالارمحمد نادرخان را به قوماندانی قوا در جبهه جنوبی مقررکرد. حسن نیت شاه امان الله دربرابراین خاندان بزرگ و بخصوص درحق سپهسالارمحمدنادرخان برمیگردد به دلایل و مصلحت های ذیل:
1 ــ طوریکه شاه امان الله در روز اول جلوس موضوع استقلال را یکی از شروط قبولی سلطنت خود قرار داده بود، لذا او نمیخواست درهمچو لحظۀ حساس به زندانی ساختن شخصیت های منسوب به خانواده مصاحبان یک مشکل داخلی را ایجاد کند که به هدف اصلی او یعنی استرداد استقلال صدمه برساند. با آنکه شاه امان الله از قبل میدانست که سپهسالارمحمد نادرخان دارای تلون مزاج بوده وظاهر وباطنش متفاوت است و گاهی برضد انگلیسها درجملۀ هواداران استقلال جا میگرفت و بعضاً به نفع انگلیسها نظر میداد، چنانچه این خصلت او هنگام اعلام بیطرفی افغانستان درجنگ عمومی اول به اثبات رسیده بود، با آنهم شاه از روی حسن نیت و مصلحت در یک موقع حساس خواست رفع کدورت کند و درعین زمان از سپهسالار محمدنادرخان که از تجارب کافی در شورش منگل درعصر سراجیه درسمت جنوبی برخوردار بود و درآنوقت بعد ازسپهسالارصالح محمدخان درردیف دوم به بلندترین رتبۀ نظامی کشورقرارداشت، استفاده مسلکی نماید، به همین دلیل او را به قیادت قواء در جبهه جنوبی مقرر کرد و طبق خواهش موصوف دو برادرش ـ شاه ولی خان و شاه محمود خان را به معیت او فرستاد و ضمناً روحانی مشهورفضل محمد مجددی (بعداً ملقب به شمس المشایخ) و برادرش فضل عمر مجددی (بعداً ملقب به نورالمشایخ) را نیز همراه آنها ساخت.
2 ــ نقش و توصیه های علیا حضرت درجلب و جذب خانواده سرداریحیی خان از طریق وصلت های چند جانبه که فکر میکرد با موجودیت آنها میتواند دشمن ها را به نحوی به دوست پسر خود تبدیل نماید و براستحکام موقف او بیفزاید، عامل دیگر دراین حسن نیت بود. چنانچه علیا حضرت قبلاً درعصر امیرحبیب الله خان یک دختر خود را درعقد شاه ولی خان و دختردیگرامیر را که مادرش وفات وعلیاحضرت او را به دختری خود قبول و در جمع دختران اصلی خود محسوب میکرد، درعقد شاه محمود خان درآورد ونیز دختر دیگر خود را با محمد هاشم خان برادردیگر محمدنادرخان نامزد کرد که این نامزدی بعداً برهم خورد وموجب رنجش دوخانواده گردید. علاوتاً علیا حضرت برادرزاده خود ـ دختر لویناب شاغاسی خوشدل خان را درعقد نکاح احمد شاه خان پسرعم محمدنادرخان درآورد که به این اساس کوشید بین دو خانواده روابط مؤدت ایجاد کند. بعد ازحادثه قتل امیر و امارت شش روزه سردارنصرالله خان درجلال آباد با وجود سوء ظن برنقش یکی ازاعضای این خانواده (احمد شاه خان) درقتل امیر، شاه امان الله و علیا حضرت مادرش مصلحت را در تجدید دوستی با آنها مقدم دانست و درابقای مقام و شهرت آنها از لطف خود دریغ نکردند.
3 ــ شاه امان الله ذاتاً یک انسان رؤف، متحمل وبا گذشت بود، او در دوران شهزادگی خود سعی میکرداشخاصی را که دراثر دسایس زندانی شده بودند، از زندان رها سازد، چنانچه در دورۀ ده سال سلطنت او کمترین و حتی هیچ زندانی سیاسی در زندانهای کشور وجود نداشت، البته به استثنای کسانیکه علیه دولت سلاح برداشته بودند. او هیچگاه نخواست برای تمرکز قدرت رقبای سیاسی خود را از بین ببرد. او اگر میخواست سپهسالار نادرخان و یا یکی دیگر از اعضای آن خانواده را از بین ببرد، می گذاشت که عساکر شورشی آن کار انجام دهند، اما او به تأکید به محمود خان هدایت داد تا آنها را صحیح و سالم به کابل انتقال دهد و برعلاوه آنها را به مقام های قبلی شان ابقاء و حیثیت اجتماعی شانرا حفظ نمود.
با آنکه شاه امان الله از جزئیات رویدادهای عینی در پیشرفت قوا به آنطرف سرحد و واقعیت فتح "تل" آگاهی داشت، ولی وقتی سپهسالار با قوای خود موفقانه از جنوبی به کابل برگشت، شاه او را با مکافات واعزار زیاد بدرقه کرد و برعلاوه ای تقرربه حیث ناظر(وزیر) حربیه، مینار استقلال را نیز به نام او بناء نهاد و برشهرت او افزود، تا بدانوسیله یک قدم سمبولیک را برای اثبات پیروزی نظامی افغانها برانگلیسها درآن جنگ به نمایش بگذارد. سپهسالار که خود از حقایق جنگ میدانست، دربرابر این همه نوازش شاه دروثیقۀ امتنانیه خود نوشت: «فدای پادشاه معظم اعلیحضرت والای غازی شوم. نمیدانم بکدام زبان شکریه آن پادشاه معظم و مهربان را اداء کنم وآن ادای این مرحمت و نوازش بادارمعظم وتاجدارمحترم گردد…» واینکه اوسالها بعد به سلطنت رسید، به پاس این مرحمت "بادارمعظم و تاجدار محترم" خود چه کرد، سؤالیست عیان که حاجت به بیان ندارد.
جناب جهانی صاحب در ادامه سؤال فوق می نویسند: «امان الله خان نه تنها در وقت قدرت خود براین خاندان و خاصتاً نادرخان اعتماد داشتند، بلکه بعد از تبعید نمودن او و برادرانش به اروپا و بعد از فرار خودش، از مقابل حبیب الله کلکانی، به قندهار، که در آنوقت نادرخان از فرانسه به مقصد افغانستان حرکت کرده بود، اعتماد کامل را برنادرخان از دست نمیداد.»
کاش این ادعا واقعیت میداشت و بین شاه و وزیر حربیه اش اعتماد اولیه پابرجا می ماند که متأسفانه چنین نشد و ازهمان آغاز نشانه های اختلاف نظرهویدا شد و قدم بقدم فضای اعتماد و دوستی را بین آنهامکدر ساخت که این وضع سالهای سال دوام پیدا کرد و حتی تا ختم دوره صدارت محمدهاشم خان درسال 1325 نه تنها شاه سابق در اروپا، بلکه همه کسانیکه مظنون به هواداری از آن شاه بودند مورد تعقیب تا سرحد قتل و زندان طولانی قرار گرفتند.
جناب جهانی صاحب در متن فوق موضوعات مختلف را درمقاطع مختلف زمان چه در وقت قدرت و چه بعد ازآن درسؤال فوق الذکر خود مطرح ساخته اند که هرکدام آن یک مبحث جداگانه بوده و هریک تفصیل بیشتر را ایجاب میکند، اما دراینجا کوشش میشود به اهم نکاتی که اختلافات چگونه و ازکجا پدید آمد وچطور به تدریج از لطف و گذشت شاه امان الله دربرابر این خاندان کاسته شد وبه بی اعتمادی وحتی دشمنی برسرقدرت مبدل گردید، با ذکرمختصرموضوعات ذیل بطور مستند دراینجا بسنده میشود:
1 ـ هنوز جنگ درمحاذ جنوبی در جریان بود که انگلیس ها پیشنهاد متارکه و مذاکره را ارائه کردند و شاه امان الله نیز آنرا پذیرفت. سپهسالار براین تصمیم شاه امان الله اعتراض داشت و در نامۀ خود نوشت که برای این تصمیم باید «وکلای مردم داخلی وسرحدی افغانستان شمولیت داشته باشند و باید ازهرطایفه یک نفر وکیل بحضور طلب گردیده همراه شان حرف زده شود.» (نقل از فرمان مورخ 18 جوزای 1298ش، مندرج کتاب "نگاهی به تاریخ استرداد استقلال افغانستان، وکلیل پوپلزائی، صفحه 82 ـ 83)
نظرخواهی ازوکلای مردم داخل و نیز مردم سرحدی درآن موقع بسیار حساس که باید فوری تصمیم گرفته می شد، کار ساده نبود، درحالیکه قبایل سرحدی درحال پیشرفت بودند و نیز بعضی از پیشوایان مذهبی با متارکه مخالفت میکردند، اما شاه ناگزیر بود هرچه زودتر به درخواست انگلیسها مبنی بر متارکه جواب فوری دهد. دراین حال چون نظر سپهسالار مبنی به نظرخواهی از مردم داخل و قبایل سرحدی در واقع مغشوش ساختن اوضاع و به تعویق انداختن تصمیم شاه امان الله را معنی میداد، لذا شاه نظر سپهسالار را نادیده گرفت و برطبق شرایط متارکه امر به عقب نشینی قوا در 10 تا 20 میلی سرحد افغانی داد.
2 ـ سپهسالارطی این نامه ازشاه امان الله خواسته بود تا او را بریاست هیئت صلح بگمارد و نوشته بود: «حال درباب مجلس صلح عرض میدارم که اگر این قسم شد که آدم بی فکر مقرر شد، سخت نقص میکند، اگرجنگ تعطیل وصورت مکالمه[مذاکره] بازشود، اینقدر عرض میدارم که فدوی دولت را مقررفرمائید که درمسایل صلح نقص کلی نرسد، والا نه بهرقسم که حضورمبارک والا لازم شمرند، عین صواب است.» (متن مکمل فرمان دیده شود ـ مأخذ بالا… صفحه 82 ـ 83)
شاه امان الله موجودیت سپهسالار را در محاذ جنوبی مهم دانسته و دربرابر درخواست عضویت او درهیئت صلح نوشت که: «سرکاروالا درین فقره از شما بهترهیچکدام را ندانسته و نمیدانند، لاکن به چند دلیل در این وقت شما را مقرر کرده نمی توانیم…»، شاه در فرمان خود به شرح هشت دلیل پرداخت که مختصر آن چنین است: «اول ـ اینکه شما درسمت جنوی مصروف کار میباشید…؛ دوم ـ همینکه شما از آنولا خواسته شوید، انگریز واقف شده یقین او حاصل میشود که آنها ازلاعلاجی صلح را قبول کرده اند؛ سوم ـ پریشانی که انگریز دارد ازطرف شما است که یک قلم خاطرجمع شده هرچه دل او بخواهد میکند؛ چهارم ـ تمامی ملکی و نظامی شما پراگنده شده ازین جوش و خروش بازمانده متفرق میشوند و باز جمع شدن آنها امرمحال است؛ پنجم ـ شرایط صلح را که انشاءالله بشرف افغانستان میخواهم، یکی آزادی وزیرستان و مسعود[میسود] خواهد بود؛ ششم ـ اگردرین وقت مؤقتی متارکه جنگ نشود، در وعدۀ ما خلاف واقع میشود؛ هفتم ـ باید وضعی شود که نفری شما ازجوش وخروش نمانند وجاهائیکه بتصرف شان آمده محکم نگهدارند و آینده حمله را معطل بدارند تا معلوم شود که شرایط آنها بکجا قرارخواهد گرفت…» (متن فرمان دیده شود: مأخذ بالاـ صفحه 81 ـ 85)
با آنکه شاه امان الله به دلایل فوق از اشتراک سپهسالاربه حیث رئیس هیئت صلح معذرت خواست، ولی این عقده نزد سپهسالار باقی ماند و در روابط بعدی با شاه اثر منفی گذاشت.
3 ـ با آنکه طبق فرمان شاهی، سپهسالارقوای خود را به بیست میل از خط سرحدی بیرون کشید، ولی به دلیلی اهمیت استراتژیک پیوار که حمله به کابل ازآنطریق به سهولت ممکن بود، ازاجرای امر مرکز خودداری کرد، درحالیکه میدانست که انگلیسها پلان حمله برکابل را ازطریق پیوار درنظرنداشتند و قوای خود را بیشتر در محاذ مشرقی متمرکزساخته بودند. ظفزحسن ایبک می نویسد: «سپهسالار به امیرصاحب نامه ای فرستاد که درآن نوشته بود: به استثنای پیوار نیروهای افغانی از همه محاذ ها به فاصلۀ بیست میل از مرزعقب نشینی کردند، اما از پیوار یک قدم هم عقب نخواهند رفت. اگر با وجود آن امیرصاحب و کابینه وی به عقب نشینی نیرو های رزمی از پیوار اصرار دارند، او این حکم را نمی پذیرد و نتیجۀ ننگین این عقب نشینی را نمی تواند برذمت خود گیرد. بناءً ترجیح میدهد ازعهده اش استعفا دهد تا فرمانده دیگری بیاید وجای او را بگیرد واین حکم را عملی سازد.» (خاطرات ظفرحسن ایبک، صفحه 186) اینکار در واقع یک سرپیچی از امر شاه بود و تهدید به استعفی بی اعتنائی سپهسالار را دربرابر هدایت مرکز و شخص شاه امان الله وانمود میکرد و اما شاه این مخالفت سپهسالار را بروی خود نیاورد و تنها به ذکراین مطلب اکتفاء کرد که نباید برای انگلیس ها بهانۀ سرپیچی افغانها را از شرایط متارکه داد.
4 ـ شاه امان الله متعاقب مقرری سپهسالار به حیث وزیر حربیه از او خواست تا ضمناً به حیث رئیس تنظیمیه به مشرقی رفته با تشکیل جرگه "اتحاد مشرقی" در برج دلو 1298ش بزرگان اقوام سرحدی را به این جرگه بزرگ فرا خواند تا در صورتیکه برتانیه به وعده های خود وفا نکند، اقوام سرحدی مثل سابق کمر دفاع و مقاومت را بسته دارند و ابرازمجاهدت نمایند. اقوام مشمول جرگه به اینکار تعهد سپردند و درپای مصوبه جرگه امضاء و مهر کردند.
درهمین احوال شاه امان الله حاضرشد برای مهاجران مسلمان هندی که از ظلم انگلیس ها بستوه آمده و آواره شده بودند، به افغانستان پناه دهد. آنها از راه مشرقی عازم افغانستان شدند و سپهسالار و برادرش هاشم خان با ورود مهاجران هندی مخالفت کردند و نارضایتی خود را ذریعه تلفون به شاه ابرازداشتند، شاه امان الله در جواب شان گفت: «میرود سال قحط و میماند نام نیک افغانستان!» درست بود که ورود تعداد زیاد مسلمانان مهاجرهندی یکدم به افغانستان با بینظمی و مشکلات اقتصادی زیاد توأم بود، ولی شاه میخواست با اینکار بر برتانیه فشاروارد کند تا پلۀ افغانستان را درمذاکرات بعدی با انگلیسها سنگین تر سازد. مخالفت این دو برادربا معضلۀ مهاجران درواقع مخالفت با نظر شاه را بیان میکرد و یک نوع بی اعتنائی دوبرادر را دربرابرسیاست شاه نشان میداد که این مخالفت بیشتر به نفع انگلیس ها پنداشته می شد. (شرح مزید: وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه…، بخش اول، صفحه 203 ـ 206)
5 ـ پس ازآنکه روابط سیاسی افغانستان با ممالک خارج، بخصوص کشورهای اروپائی برقرار گردید، شاه امان الله خواست توجه را به امور داخلی در ولایات کشورمعطوف دارد وبرای اینکاردر اواخر برج قوس سال 1300ش از بین وزرای کابینه چند نفر را به حیث رئیس تنظیمه ولایات توظیف نمود: سپهسالار محمدنادرخان وزیر حربیه را به سمت قطغن و بدخشان، عبدالعزیز خان بارکزائی وزیر داخله را به سمت قندهار، محمدابراهیم خان وزیرعدلیه را به مزارشریف، شجاع الدوله خان وزیرامنیه را به هرات فرستاد؛ همچنان شاه محمودخان را به حیث معاون برادرش محمدنادرخان گماشت و محمدهاشم خان برادر دیگر او را قایم مقام وزارت حربیه تعیین کرد.
همزمان با رفتن محمد نادرخان وزیرحربیه به قطغن و بدخشان حرکت باندهای مخالف روسیه درماورای دریای آمو زیرنام "باسماچی ها" کسب شدت کرده بود، بخصوص بعد از سقوط بخارا و فرار امیر بخارا به افغانستان بسیاری از مالداران و صاحبان نفوذ و سرمایه از ترس حکومت شوروی از آنجا فرار کردند و به افغانستان آمدند. رحیم ضیائی درکتاب خاطرات خود می نویسد: «باسماچی ها ازطریق چترال، بدخشان افغانستان و پامیر ازانگلیسها کمک فراوان سلاح و مهمات میگرفتند و پشتبانی می شدند؛ باسماچها با دگروال "بیلی" انگلیس که در آسیای میانه فعالیت میکرد، رابطه داشتند. پس ازآنکه انورپاشا درمیان باسماچها درآسیای میانه سربلند کرد، این جنبش به مرحلۀ نوینی گام گذاشت. انورپاشا با تأمین ارتباط با سرکردگان باسماچها بزودی یکی ازبرجسته ترین سازمان دهندگان و رهبر مبارزه مسلمانان در برابرحکومت شوروی گردید و اعلام داشت که امپراتوری تمام ملیت های ترکی را ایجاد مینماید.»
ضیائی درادامه می افزاید: «زمانیکه نادرخان وزیرحربیه بود و همزمان امیرامان الله خان او را رئیس تنظیمه ولایات قطغن و بدخشان تعیین کرد، دراین مقام نادرخان با انورپاشا رابطه قایم ساخت، هیئتی را در راس محمد انوربسمل با سکه های طلا، البسه و نیز یک دسته افراد مسلح قبایل جنوبی نزد وی فرستاد. انور بسمل که دوست زندان نگارنده [ضیائی] درافغانستان بود، اظهارداشت که البسه و سلاح انگلیسی ازطریق چترال و از جانب انگلیسها مواصلت کرده بود، نادرخان بدون آنکه امان الله خان را آگاه سازد، به ابتکار خودش بدین عمل دست یازید. نادرخان بعداً امان الله خان را درجریان قرار داد. هیئت افغانی از آنجا باز گشت و دسته افراد مسلح به حیث محافظان شخصی با انور پاشا باقی ماندند…. پسانترامان الله خان هدایت داد این دسته به افغانستان احضار شود…بعد از کشته شدن انورپاشا و همکارانش باسماچها مجدداً پراگنده شدند، قوای شوروی برعملیات خود افزودند. باسماچها مجبور گردیدند به افغانستان بگریزند.» ( سردارمحمدرحیم ضیائی: "برگهایی از تاریخ معاصر وطن ما"، مترجم از زبان روسی: غلام سخی غیرت، چاپ دوم، پشاور، 2001، صفحه 80 ـ 83)
دراین ارتباط سیدال یوسفزی می نویسد: «[محمدنادرخان] راه ولایات شمالی را در پیش گرفت و در قطغن از سرحدات شوروی بازدید نمود و با مخالفین آن دولت روابطی قایم کرد که نزدیک بود مناسبات دوستانه افغانستان و شوروی را برهم زند. امان الله خان به مشاهده عواقب این اقدامات خودسرانه و ماجراجویانه او مجبور شد شخصاً از راه پنجشیر بسواری اسپ تا کوتل خاواک رفته و نادرخان را که به آنجا احضار ونسبت به حرکات غیرمجازش توبیخ و سپس او را به مرکز جلب نمود.» (سیدال یوسفزی: "نادرچگونه به پادشاهی رسید؟"،صفحه 7 ـ 8)
6 ـ وقتی شورش مسلمانان هند به حمایت ازترکیه آغاز گردید، نهضت خلافت درترکیه تصمیم گرفت جمال پاشا (وزیراسبق نیروهای دریایی ترکیه) ـ یکی ازبنیانگذاران "جمعیت اتحاد و ترقی" را به معیت بدری بیگ (سابق افسر پولیس استانبول) به کابل اعزام دارد تا در تقویه نهضت مسلمانان هند علیه انگلیسها فعالیت نماید. جمال پاشا درسال1301ش(1922م) به کابل آمد و شاه امان الله از او استقبال کرد و او را در وزارت حربیه به حیث مشاورمقررنمود و اوبخصوص درامورتعلیم و تربیه اردو و تشکیل قطعه مشهور"نمونه" نقش عمده بازی کرد. روابط نزدیک او با شاه امان الله این ذهنیت را نزد سپهسالار محمدنادرخان وزیرحربیه تقویه کرد که گویا جمال پاشا جانشین او درآن وزارت خواهد شد. دراین موقع که هیئت انگلیسی بریاست دابس به کابل آمده بود و دورسوم مذاکرات دوستی بین افغانستان و برتانیه جریان داشت وهیئت برتانوی می کوشید تا افغانستان را ازعقد معاهده دوستی با روسیه برحذرسازد، جمال پاشا مخالف این خواسته انگلیس ها بود و سعی میکرد تا روابط بین افغانستان و روسیه همچنان حفظ گردد، درحالیکه سپهسالار ازامضای معاهده دوستی با برتانیه حمایت میکرد. روابط نزدیک شاه امان الله با جمال پاشا برسوء ظن سپهسالار افزود و فکر میکرد که او دیگر مرد شماره یک اردوی افغانستان نمیباشد و کوشید تا درامور نظامی شیوه نسبتاً خود مختار را درپیش گیرد و به نظریات شاه کمترعطف توجه میکرد. (شرح مزید: مأخذ بالا، صفحه216 ـ 222)
7 ـ علیا حضرت سراج الخواتین مادرشاه امان الله به سلسلۀ پیوندهای خویشی با خانواده مصاحبان، چنانچه فوقاً ذکرشد، دختر سومی خود را ملقب به "نورالسراج" با محمدهاشم خان برادردیگر محمدنادرخان نامزد کرد. اما این نامزدی بعد از مدتی به یک دلیل مشخص برهم خورد ونورالسراج بعداً با پسرعم خود سردارمحمد حسن خان ازدواج نمود. خانواده مصاحبان از برهم خوردن این نامزدی رنجیده خاطر شدند و مسئولیت اینکار را به بیشتر بدوش شاه امان الله انداختند. محمدنادرخان و بخصوص شخص محمدهاشم خان ازاین اقدام ناراض وآنرا موجب کسرشأن خانوادگی خود دانستند وهمین موضوع موجب بروزخصومت بخصوص بین محمدهاشم خان و شاه امان الله گردید که برعلاوه عوامل و انگیزه های فوق الذکر در روابط باهمی آنها با شاه امان الله اثر منفی بجا گذاشت. (برای شرح دلیل مشخص فسخ نامزدی دیده شود ـ وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه…"، بخش اول، صفحه 238 ـ 239)
8 ـ تنفیذ نظامنامه ها درمسایل مدنی، جزائی و تجارتی و بخصوص تدوین کتاب "تمسک القضاة الامانیه" و نظامنامه جزای عمومی که موجب محدودیت صلاحیت های مستقل قضات درجزاهای تعزیری میگردید، تحول مهمی بود که موجب بروز بعضی حساسیت ها گردید و این آوازه ها را که گویا نظامنامه جای کلام الهی را گرفته است، وسیلۀ تبلیغ مخالفان علیه دولت و بخصوص شخص شاه امان الله قرارگرفت و آتش اغتشاش را درذهن بعضی ملاهای سمت جنوبی برافروخته ساخت.
شاه امان الله از سپهسالارمحمد نادرخان وزیرحربیه که تازه ازمرض محرقه (تیفوئید) شفا یافته بود، خواست تا همانطورکه درسال1912 درعصرسراجیه موفق به خاموش ساختن اغتشاش درآنجا شده بود، بازهم به آنجا رفته و مردم را به آرامش دعوت و در رفع مشکل اقدام نماید. نادرخان این پیشنهاد را رد کرد و به شاه گفت که او نمیتواند با این قبایل روبرو شود، چون قبلاً با بسا وعده ها با آنها خلاف رفتاری صورت گرفته است و نمیتواند سرکردگی قوایی را بدانسو بعهده گیرد که شاه دربرابرشان بسیار بیتفاوتی ازخود نشان داده است. سپهسالاربا ارائه این جواب ازحضورشاه رخصت شد و دوباره به محل اقامت خود دربیرون شهر رفت. این اولین بار بود که او از ایام جوانی تا آنوقت ازمرکز فعالیتهای عامه فاصله میگرفت. این آوازه به خوست رسید ودرآنجا به یک شایعه تبدیل شد که نادرخان مورد سوء ظن درمغلق شدن قیام قراردارد. سرپیچی از امر پادشاه، درحالیکه محمد نادرخان ازنظرمقام به حیث وزیرحربیه باید به وظیفه محوله میرفت، درپهلوی دلایل دیگر که فوقاً ذکرگردید، موجب شد تا اختلاف بین شاه و سپهسالار ازعمق به سطح تبارز کند و دربین عوام شایع گردد.
9 ـ دراواسط اپریل 1924 (اواخرحمل 1303ش) وزیرحربیه سپهسالارنادرخان برای یک ملاقات خصوصی با همفریز وزیر مختار برتانیه به آن سفارت رفت و بعد ازصرف غذا با او درخلوت صحبت کرد و از علالت مزاج و خستگی از کارها یاد کرد و درضمن زبان شکایت از امور کشور و شخص شاه امان الله و اطرافیانش باز نمود که با شاه دربسا مورد اختلاف نظر دارد و هرپیشنهادی را که ارائه میکند، مورد قبول واقع نمیشود. نکات عمده این صحبت سپسهسالار با همفریز را خانم ریه تالی ستیوارت درکتاب مشهور خود "آتش در افغانستان" ذکر کرده و سپس افغانستان شناس مشهور امریکائی ـ لودویک آدامک آنرا در کتاب "روابط خارجی افغانستان درنیمه اول قرن بیست" از قول "ماکوناچی" دپلمات کارکشته و سابقه دارانگلیس درامورافغانستان نقل کرده است که عین مطالب سالها بعد وقتی محمدنادرخان به سلطنت رسید، درکتاب "نادرافغان" نیز با عبارات مشابه و انتقادی انعکاس یافت که ذکرآن دراینجا باعث طوالت کلام میگردد. (برای شرح موضوع میتوان به مآخذ ذیل مراجعه کرد: ستیوارت، ریه تالی: " آتش درافغانستان 1914 ـ 1929"، بزبان انگلیسی، چاپ دوم، 2000، صفحه 252 ـ 255؛ آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان درنیمه اول قرن بیست"، مترجم: محمد فاضل صاحبزاده، چاپ دوم، 1377، پشاور، صفحه 126 ـ 127؛ "ماکوناچی" ـ ریفرنس شماره 23 و 24 ـ صفحه 87 کتاب A Precis on Afghan Affairs)
انتقاد سپهسالار براصلاحات پیش از وقت، عدم فکراتحاد ملی، سرد مهری نسبت به امورسرحدی، عدم تعمیم فابریک وانهار ومعادن، عدم توجه به اصلاح اساسی معابر، تحقیر و تکدیر روحانیون، عدم مراعات تعلیم و تربیه ازجمله مسایلی بود که او با همفریز درمیان گذاشت و در کتاب "نادرافغان" نیز بعداً بازتاب یافت که درآن کتاب بطورمجمل نگاشته شده وهدف آن بیشتراغوای ذهنیت ها بود تا بدانوسیله ادعاهای سپهسالار را مبنی برتکدرفضای صمیمت بین او شاه دراذهان مردم عوام طوری تلقین و تبلیغ نماید که گویا همین موضوعات علل و انگیزه برهم خوردن مناسبات بین آنها بوده است، درحالیکه ریشه های این اختلاف بیشتربا پلانهای آینده محمدنادرخان جهت رسیدن به قدرت وسلطنت ارتباط می گرفت.
سپهسالارمسئولیت تغییرذهنیت شاه امان الله را دربرابر خود به گردن کسانی بنام "مغرضین و مفسدین" می اندازد که گویا به شاه تلقین میکردند: «تازمانیکه این سپهسالار درکابینه ات باشد، ابداً تو درپیش بردن نظریات خود موفق نمیشوی، زیرا که او ابداً ازین افکارخود که بارباراظهار میکند و در تبدیل پروگرام شما اصرار مینماید، منصرف نمیشود.». این ادعا درواقع "سرک یکطرفه" سپهسالار را نشان میدهد که به جز او که حقیقت و درست میگوید، دیگران به شمول شاه به خطا رفته اند و شاه را «بازیچه دست خود ساخته اغراض خود را بر وی اجراء می نمودند»، در حالیکه شاه امان الله حتی از دوران شهزادگی ازخود برنامه و پروگرامی داشت که برطبق آن حرکت میکرد و شاه کسی نبود که بازیچه و آلۀ دست بعضی ها قرار گیرد. (برای شرح مزید دیده شود: "نادرافغان" ازصفحه245 تا 253 )
اگربه محتوای دقیق این انتقادات نظرانداخته شود، واضح میشود که اختلاف نظرهائیکه سپهسالار به آنها اشاره کرده بود، آنقدرعمیق و نگران کننده نبود که روابط دوستی را به دشمنی بین شاه ووزیرحربیه مبدل سازد، مگرآنکه ریشه این اختلافات درمسایل بزرگتردرگذشته بوده باشد. مطرح کردن انتقادهای صریح و جدی یک وزیر برحال برعلیه شاه یک کشور، آنهم با یک سفیر مغرض و شیاد برتانیه که یکی از دشمنان سرسخت شاه امان الله بود، چه معنی میدهد، غیرازاینکه گفته شود: بین سپهسالار وسفیرهمفریز روابط بسیاردوستانه و نزدیک واعتماد شخصی از قبل وجود داشته است.
10 ـ رنجش های دیرینه قدم بقدم وضعی را بین شاه و وزیر حربیه سپهسالار نادرخان بار آورد که دیگر فضای همکاری دوستانه بین شان دچار یک نوع بی اعتمادی و حتی دلسردی از یکدیگر شد و سپهسالار با تقدیم یک استعفی نامه خواهان برکناری از مقام وزارت گردید. اگرچه متن این استعفی نامه درآنوقت درهیچ جا منتشر نشد و صرف بعد از رسیدن محمدنادرشاه به سلطنت درکتاب "نادرافغان" به نشر رسیده که احتمالاً متن آن با متن اصلی متفاوت خواهد بود، با آنهم به ذکریک قسمت آن بسنده میشود که درآن آمده است: «من وجداناً معذور و عقیدةً مجبورم تا اظهار کنم که چون من با این اوضاع که تماماً برخلاف میل و آرزوی وطنخواهانه ام جریان دارد، قلباً متأثرم. پس امیدوارم تا مرا از عهده موجوده ام مستعفی قبول و لطفاً منفصل فرمایند، زیرا هیچ میل ندارم که بعد ازین درداخل وطن به هیچیک ماموریت کارکنم و اگراصرار میفرمائید که حتماً باید کارکنم، پس بشرط وفای این حیات مستعارم که باربار آنرا برای خدمات قابل افتخاروطن نثارخواهم کرد ونجاتم ازپنجۀ این مرضی که فعلاً دامنگیرم است، درامورات خارجۀ افغانستان بهرخدمتی که لازم دانند، مقررم فرمایند، البته درخارج حاضرم که جهت استرضای شما اگرچه به سرکاتبی یک سفارت هم مقرر شوم، آنرا بپذیرم وبوسیلۀ این غیاب صوری خود از یکطرف ازین کشمکش های روحی و وسواس کنونی که ناشی ازاوضاع نا ملائم فعلی و جذبات وطنخواهی من است، هم قسماً نجات می یابم وازجانب دیگربمعالجه ومداوات خودنیزخواهم پرداخت.» [پایان استعفی نامه سپهسالارمحمد نادرخان] ("نادرافغان"، صفحه 262 ـ 263)
شاه امان الله پس از گذشت تقریباً سه و نیم ماه تصمیم گرفت تا استعفای سپهسالار را ازمقام وزارت حربیه قبول وبجای اومحمد ولی خان را به آن مقام مقررنماید و درضمن تقررمحمدنادرخان را به حیث وزیرمختار افغانستان در پاریس اعلام کند. شاه دریک قسمت بیانیۀ خود اظهار داشت که: «جناب محمدنادرخان به پاریس بروند و اصول نظام عسکر و ترتیبات وزارت حربیه و تقسیمات عسکری و تعلیمات مکاتب نظامی آنجا را مطالعه و ملاحظه کنند، درموقعیکه بوطن مراجعت نمایند، معلومات و فکرشان درامورحربیه صدمرتبه ازحالت حاضره بلندتر و درست ترخواهد بود»؛ شاه افزود: «دوم اینست که طبیعت ایشان یک نوع کسالت دارد ومسافرت شان برای تداوی وتبدیل مکان وتفریح طبیعت هم لازم است، چنانچه خود ایشان بارها این مسئله را با اصرار خواهش کرده اند.» (متن مکمل این بیانیه دیده شود: کتاب "نادرافغان"، صفحه 269 ـ 271 و نیز نشریه "امان افغان"، شماره 6، سال 10، تاریخ 4 اسد، صفحه 6 و7)
سپهسالاربعد ازختم بیانیه شاه درحضورهمه مختصرگفت: «بلی! ازمدتی است که بحضورشاهانه چند مرتبه بکمال الحاح عرض نمودم که اگرمرا بکدام ماموریت خارجیه بفرستند، حتی اگر کار بزرگی نباشد به سرکاتبی و کاتبی یک وزارت مختاری یا کدام ماموریت دیگر نیز حاضر و رضامندم.» (مأخذ بالا، صفحه 271)
همان بود که دراواسط برج سرطان 1303 (اوایل جولای 1924م) اگریمان سپهسالارمحمدنادرخان از پاریس به وزارت خارجه افغانستان درکابل مواصلت کرد و بتاریخ 19 سرطان 1303 (10 جولای 1924م) بعجله تمام بهمراه احمدعلی خان مصاحب حضوراعلیحضرت شاه امان الله ازکابل نخست به هند و ازآنجا بوسیلۀ کشتی عازم پاریس گردید. (وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه…"، بخش دوم، صفحه 103)
11 ـ سپهسالار نادرخان به دلیل کسالت مزاج و مریضی و در واقع به مقصد پلانهای آینده بعد از دوسال پنج ماه ایفای وظیفه به حیث وزیر مختارافغانستان درفرانسه تصمیم گرفت بتاریخ 9 قوس 1305(30 نوامبر 1926) از وظیفه وزارت مختاری رسماً استعفی دهد و این درحالی بود که برادرش محمد عزیزخان از پاریس بکابل طلب شد، ولی به دلیل مریضی پسرخود درپاریس ماند و محمدهاشم خان از سفارت مختاری افغانستان درمسکو خود را کنار کشیده و برای پرستاری برادر خود به پاریس آمد و شاه ولیخان نیز ظاهراً به عین دلیل از وظیفۀ قوماندانی قوای مرکز درکابل خود را معذور وبه اجازه شاه امان الله رهسپارپاریس شد وتنها شاه محمود خان برادردیگرشان به وطن ماند. محمدنادرخان وهمراه با برادارن پس ازاستعفی از پاریس به حواشی شهر"نیس" درجنوب فرانسه نقل مکان کردند. او درآنجا خانه ای خرید و مورد مداوا قرارگرفت و تا مدتی صحتیاب گردید.
از توضیحات فوق واضح میشود که سخن گفتن ازتبعید آنها یک ادعای بی اساس است، زیرا آنها خود خواستند تا به بهانۀ پرستاری از برادر بزرگ دورهم در خارج شوند و دلیل اصلی این تجمع مخالفت آنها با شاه امان الله بود، مخالفتی که با پلان های آینده شان ارتباط داشت. آنها در بیرون ازکشور کوشیدند با انتقادهای صریح بر رژیم امانی و بخصوص برشخص شاه و مخالفت با آن برای خود موقفی را اختیار کنند که گویا میتوانند به حیث یک بدیل برای آینده افغانستان توجه مطبوعات را به خود جلب نمایند وبا اشتهار در کارکردهای خویش درگذشته و تأکید برنقش نادرخان در جنگ استقلال وغیره خود را دراروپا به شهرت برسانند. دولت برتانیه که از ابتداء با شاه امان الله درخصومت قرارداشت و برای سرنگونی او درمواقع مختلف زمینه سازی میکرد تا خانواده مورد نظر خود را درافغانستان بقدرت برساند، جمع برادران را دراروپا فرصت مناسب یافت تا با آنها از نزدیک قرار ومداری بگذارد و بقدم بقدم بکوشد آنها را درجهت رسیدن بقدرت آماده سازد.
"ریه تالی ستیوارت" درکتاب "آتش درافغانستان" دراین باره می نویسد: «بتاریخ 10جنوری 1926 سفیرانگلیس در روسیه "سر ریچارد هاجسن" (Sir R. Hodgson ) که طوررخصتی به پاریس آمده بود، با محمدنادرخان و برادرش محمدهاشم خان دیدارکرد. حین تبادل نظر، نادرخان و برادرش به سفیر مذکور اطمینان دادند که آنها با برتانیه دوست وهم پیمان خواهند بود وبرعلیه روسیه فعالیت خواهند کرد وعلاوه کردند که آنها درمورد سرحد، سیاست دوستانه را درپیش خواهند گرفت. نادرخان پیشنهاد کرد که: دریای کنر سرحد بین هند برتانوی وافغانستان باشد.» سیتوارت درادامه می نویسد: «این باراول نبود که نادرخان با نمایندۀ انگلیس مذاکره میکرد، بلکه در13 می 1925 با "کلونل آرنک" درپاریس دیدارداشت ویک ماه بعد موصوف با لارد کریوL.Crewe سفیربرتانیه درپاریس درمورد اعمارخط آهن به مصرف برتانیه وهمچنان نا آرامی ها درکابل صحبت کرد. نماینده برتانیه گفت: "با پشتیبانی ما این دو برادرمیخواستند که یک قسمت بزرگ خاک خدا داد افغانستان را به ما ببخشند وهاشم خان پیشگوئی کرد که بزودی انقلاب درافغانستان شروع میگردد وخودم شخصا ًاز شورش وقیام برعلیه امان الله خان طرفداری میکنم» (استیوارت، ریه تالی: "آتش درافغانستان ـ 1919 ـ 1929"، ترجمه دری، صفحه 49 ـ 50؛ و تفصیل بیشتر ـ درصفحه 305 ـ 307 متن انگلیسی کتاب مذکور)
12 ـ شاه امان الله وقتی در قندهار برای اعاده مجدد سلطنت دست بکار شد، ازسپهسالارنادرخان خواست تا از راه مسکو به همراه پسرشان شهزاده هدایت الله جان که در پاریس مصروف تحصیل بود، به قندهار بیاید، اما محمدنادرخان بدون همراهی شهزاده جوان برطبق پلان خود و همکاری انگلیسها از راه هند برتانوی ازطریق بمبئی و سپس بعد از مذاکراتی چند با انگلیسها به پشاور و از آنجا به ولایت جنوبی داخل وطن گردید و به مبارزه علیه حکومت سقوی پرداخت که شرحش دراینجا نمی گنجد. (علقمندان برای شرح مزید دراین موضوع میتوانند به کتاب "نشیب وفرازخانواده سرداریحیی خان ازتبعید تا سلطنت" ازاین قلم، از صفحه 342 تا 467 مراجعه نمایند؛ این کتاب درسال 1402 درجمعاً794 صفحه سایزبزرگ درپشاور چاپ شده است)
ازشرح مختصر فوق و به استناد مآخذ متعدد و معتبر واضح میشود آنچه جناب جهانی صاحب ادعا کرده اند که: « امان الله خان نه تنها در وقت قدرت خود براین خاندان وخاصتاً نادرخان اعتماد داشتند، بلکه بعد از تبعید نمودن [!!]او و برادرانش به اروپا و…… اعتماد کامل را برنادرخان از دست نمیداد»، متأسفانه با واقعیت وفق ندارد.
(امید است خوانندگان عزیز ازاینکه این قسمت به دلیل تسلسل موضوع کمی طولانی شد، مرا معذور دارند)
(ادامه دارد)
آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم
مقالات مرتبط
عکس تقلبی و تبلیغاتی ملکه ثریا که بوسیلۀ دشمنان افغانستان چاپ و توزیع گردید!
نگاهی به کتاب "سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان از 1242 تا 1370 خورشیدی"
با درنظر داشت موضوعات متذکره در فوق برای ما ضروری است که باید هر قدم ممکن را برداریم تا از موفقیت ضد انقلابی های ارتجاعی و یا تغیر موضع حفیظ الله امین به طرف غرب جلوگیری شود.»
نگاهی گذرا برظهور و سقوط اولین نظام جمهوری در افغانستان (از کودتای26 سرطان 1352 تا کودتای7 ثور 1357)
"اژدهای خودی" ـ اثر همیشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
داکتر سیدعبدالله کاظم
داکتر سیدعبدالله کاظم درماه جدی 1320 شمسی (جنوری 1942) در چارباغ ـ شهرکابل در یک خانواده سرشناس چشم به جهان گشود، بعد از فراغت از لیسه حبیبیه و پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل درسال 1963 شامل کدر تدریسی آن پوهنحی گردید. در سال 1971 پس از اخذ درجه دوکتورا در«رشته اقتصاد و علوم اجتماعی» از اطریش (ویانا) به کشور عودت کرد و به حیث استاد در پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل مجدداً شروع به تدریس نمود. در سال 1973 به رتبه علمی «پوهندوی» ارتقا کرد ونخست به حیث آمر دیپارتمنت اقتصاد تصدی (رشته صنعت) و سپس از 1974 تا 1978 به حیث رئیس آن پوهنحی ایفای وظیفه کرد.
بعد از کودتای ثور با جمعی از استادان به تشکیل «حزب وحدت ملی افغانستان» پرداخت و متعاقباً با تعدادی از اعضای مؤسس آن حزب توسط حکومت خلقی ـ پرچمی گرفتار و برای مدت 19 ماه در پلچرخی زندانی شد. بعد از رهائی از زندان در اپریل 1980 به حیث آمر بانک ملی افغان به لندن رفت، ولی از اشغال رسمی وظیفه خودداری کرد وپس از دو ماه نخست به جرمنی و بعد به ایالات متحده امریکا پناهنده شد. او ازاواخر 1981 تا اکنون به ایالت کالیفورنیا در شهر «سن هوزه» اقامت دارد.
