قابل توجه محترم جناب باری جهانی
نویسنده: داکتر سید عبدالله کاظم
(قسمت هشتم)
آیا استقلال افغانستان محصول تدبیرآن جنرال وطنپرست است؟
یکی ازموضوعات قابل دقت درمقاله محترم جهانی صاحب این متن است که جناب شان با لحن جدی….می نویسند: «اګر تعصب وعقده شخصي و فامیلی نداشته باشیم؛ و به راستی هم کشور خودرا عزیز داشته باشیم بایست به روح ان قهرمان استقلال و شجاعت آن راد مرد افغان درود بفرستیم نه آنکه انجناب را جاسوس و فرستاده کشوری بخوانیم که درمقابل آن به راستی، فداکاری و وطنپرستي جنګید و استقلال افغانستان محصول تدبیر آن جنرال وطنپرست است ومردم این سرزمین باید مدیون فداکاری های او میبودند که نیستند.»
در متن فوق ذکر "تعصب وعقده شخصی و فامیلی" و نیزاشاره به اینکه اگر "کشور خود را عزیز داشته باشیم"، همچنان کلمات "جاسوس و فرستاده کشور" نکاتی اند، ازنظر شخصی بحث طلب و تاحدی توهین آمیز که نمیخواهم دربارۀ آن محض برای رعایت حفظ ادب واحترام زیاد بپیچم، اما با اطمینان اینقدرعرض میکنم که صد شکر خدا اینجانب بطورکل فارغ از هرنوع تعصب بوده و دربیان حقایق تاریخی وملی همیشه کوشیده است از قضاوتهای انفسی دوری جسته و متکی به واقعیت های مستند بطورآفاقی به قضایا برخورد و ابراز نظرنماید. وطن و مردم خود را تاحدی دوست دارم که در مبارزه با دشمنانش تا سرحد زندان و مرگ پیش رفته واما اینکه زنده مانده و نجات یافته ام، البته لطف الهی شامل حال من و دوستان همرزم ما بوده است. من هیچگاه درنوشته های خود محمد نادرخان را "جاسوس" خطاب نکرده واین اتهام را مایۀ تأسف میدانم. با ذکرهمین مختصر به حیث یک گلایۀ شخصیاز جناب جهانی صاحب، اکنون برمیگردم به اصل موضوع به فرموده ایشان که: «استقلال افغانستان محصول تدبیرآن جنرال وطنپرست است ومردم این سرزمین باید مدیون فداکاری های او میبودند که نیستند.»
طوریکه قبلاً تذکر رفت، شاه امان الله با استفاده از تغییراوضاع سیاسی جهان پس ازختم جنگ عمومی اول و استفاده ازتحولات ناشی ازآن، با وجود ضعف بنیه نظامی ومخالفت بعضی شخصیت های مهم افغان، این شجاعت و شهامت را از خود نشان داد که برای حصول استقلال کامل کشور از تحت الحمایگی انگلیس، متعاقب رسیدن به سلطنت جنگ سوم افغان ـ انگلیس را درسه جبهه براه اندازد: جبهه مشرقی تحت قیادت سپهسالار صالح محمدخان، جبهه غربی ـ قندهارتحت قیادت عبدالقدوس خان اعتمادالدوله و جبهه جنوبی تحت قیادت سپهسالار محمدنادرخان. جنگ درجبهه خیبرنخست به شکست مواجه شد و اما بسرعت به جبران آن تا حدی زیاد پرداخته شد و ساحات متصرفه توسط قوای انگلیسی را قوتهای قومی و مردمی با عساکر حکومتی دوباره از دست انگلیس ها خارج کردند(به استثنای یک ساحه کوچک "دکه")؛ درجبهه قندهار با وجود تلفات قوای افغانی، بازهم انگلیس ها نتوانستند به خاک افغانستان پیشرفت نمایند و برای کوتاه مدت سپین بولدک را تصرف کردند. تنها درجبهه جنوبی موفقیت نصیب مجاهدین وقوای مردمی بخصوص اقوام وزیری، مسعود (میسود) و ځدران که با شهامت درکنارعساکر کم تجربۀ حکومتی جنگیدند، توانستند یک قسمتی از اراضی آنطرف خط دیورند را در تصرف خود درآورند.
هنوز جنگ ادامه داشت که جانب برتانیه پیشنهاد متارکه و توقف جنگ را به شاه امان الله ارائه کرد و خواهان حل مشکل ازطریق مذاکره گردید به شرطیکه قوای افغانی به اندازه بیست میل از خطوط جبهه بطرف افغانستان به عقب بکشد، اما شاه متارکه را به شرط قبول استقلال کامل افغانستان پذیرفت و به این اساس جنگ متوقف گردید و مذاکرات سیاسی بین انگلیس ها و افغانستان آغاز شد و با این جنگ مختصر و کوتاه، راه دراز سیاسی و مذاکرات با طرف انگلیس آغاز و درعین زمان با اعزام یک هیئت بنام "سفارت سیار" استقلال افغانستان ازطرف کشور مهم قدم بقدم شناخته شد تا آنکه انگلیس ها ناگزیر به قبول آن گردیدند و روابط سیاسی را با افغانستان مستقل و آزاد آغاز کردند.
بحث ما دراینجا صرف درمحورفعالیت های سپهسالارمحمد نادرخان درجبهه جنوبی متمرکز می باشد واینکه آیا واقعاً استقلال افغانستان محصول تدبیرایشان است، یا چطور؟
قبل ازآنکه به شرح مزید این موضوع در محاذ جنوبی پرداخته شود، لازم است به دو نکته ذیل که در موفقیت جنگ بطور کل در آن محاذ بخصوص در فتح تل و وانه نقش عمده بازی کردند، اشاره نمود: یکی اینکه قوای افغان درهرسه میدان جنگ با قوای منسجم انگلیسی قابل مقایسه نبود، نه از لحاظ تجهیزات نظامی و نه از نظرتعلیمات مسلکی نظامی و اما قوای قبایلی و مردمی ثابت ساختند که درجنگ های چریکی در کوهستانات استاد هستند و توانستند دراین حالات تلفات سنگین برقوای دشمن وارد نمایند؛ دیگر اینکه درجنگ سوم افغان ـ انگلیس «پلان عمومی جنگ توسط انگلیس ها طوری طرح شده بود که درقسمت های وزیرستان (جبهه جنوبی) و بلوچستان (جبهه قندهار) آنها موقف دفاعی اختیار نمایند و اما با مؤثرترین قوای عمده خود به مقابل جلال آباد (جبهه خیبر) پیشروی کنند و هدف شان جدا ساختن جنگجویان قبایل سرحد آزاد از قوای اردوی افغان، مستحکم ساختن"خیبر" و باز کردن راه بطرف کابل بود.» (دیده شود:داکتر زمانی: مأخذ بالا ، صفحه 77 به نقل از نوشته: رابرت ستراوس هوپ، 1943، صفحه 93، تلگرام شماره 6623، مورخ 15 می نائب السلطنه هندبرتانوی به وزیر امور هند در لندن)
محاذ جنوبی به قوماندانی سپهسالار محمدنادرخان که ساحه فعالیت آن را کوتل پیوار وقلعه وانه وزیرستان در برمیگرفت، اساساً به سه ساحه تقسیم گردیده بود: ساحه وزیرستان زیر قومانده شاه ولیخان، ساحه کُرم را شاه محمود خان و ساحه مرکزی خوست را شخص سپهسالارخودش رهبری میکرد وهدف عملیاتی این محاذ مقابله با افواج انگلیس در ساحات وزیرستان، کوهات و کُرم بود.
درطول چهل سال سلطنت راجع به فتح "تل" و "وانه" و شهکاریهای سپهسالارمحمد نادرخان گزارشهای پرآب و تاب واغلب مبالغه آمیزدرمطبوعات کشوربه نشر رسیده و استرداد استقلال کشور را مرهون قهرمانی های آن سپهسالار میدانستند. متأسفانه این موضوع خط سرخ نظام شاهی بود که هیچکس از آن عدول کرده نمیتوانست و جرأت نمیکرد درباره واقعیت های آن زبان به کلام بگشاید. اما تحولات بعدی با نشرآثار واسناد مختلف قدم بقدم پرده از روی حقایق برداشت و این طلسم را شکست و شک و تردید را بار آورد که گویا استرداد استقلال کشور تنها "با یک فیر توپ، آنهم ازپشت تپه های بلند بسوی قلعه تل و آتش گرفتن کاهدان آن قلعه" بدست آمده باشد!
درارتباط با این موضوع البته کتب ومآخذ متعدد با نگاه های متفاوت به نشررسیده که بعضی زیر تأثیر حکومت های بعدی پس ازسقوط سلطنت امانی نوشته شده ازجمله کتاب "نادرافغان"، "یادداشتهای من" و تعدادی دیگر، وبعضی ها هم با ملاحظه شرایط حاکم بحث را بیشتر برمسایل حاشیوی موضوع متمرکزساخته اند که ذکرهمه برطول کلام می افزاید. اما درجواراین همه آثار، یکی هم کتابی است که نویسنده آن شخصاً درمحاذ جنوبی حضورداشته وهمیشه درمعیت سپهسالار و نیزبه حیث یک شخص بسیارمعتمد و مشاور ارشد او بوده و سالها بعد خاطرات خود را نوشته است که با مطالعه آن میتوان به واقعیت های عینی جریان رویداد ها دراین محاذ پی برد و درقبال آن به سؤال های جواب نایافته دردیگر آثاربطور قناعت بخش دست یافت. این شخص همانا ظفرحسن ایبک نام دارد که یکی ازاعضای فعال حکومت مؤقت هند وجزء کسانی بوده که تعدادی ازآنها درکابل برای آزادی هند ازاستعمارانگلیس تحت نظرمولانا عبیدالله سندی فعالیت میکردند. ظفرحسن ایبک خاطرات خود را در اواخر عمر تحت عنوان "افغانستان ازسلطنت امیرحبیب الله خان تا صدارت سردار محمدهاشم خان" به زبان اردو نوشته و بعدها بوسیلۀ فضل الرحمن فاضل، به دری ترجمه شده که تاحال پنج بار با اضافات جدید تحشیه و چاپ گردیده است. یک نسخه چاپ سوم (سال 2009م) این کتاب را حین سفرخود درکابل بدست آوردم و به دقت مطالعه کردم وبا مطالب مهمی برخوردم که اینک بعضی قسمت های آنرا درارتباط با رویدادهای جنگ استقلال درمحاذ جنوبی به حیث یک سند معتبر و آنهم بوسیلۀ شخصی که درهمه صحنه های آن جنگ حضورداشته و نیز ازمعتمدان و دوستان نزدیک سپهسالارمحمدنادرخان بوده است، ذیلاً با ذکر صفحات آن مربوط به فصل "جنگ استقلال" بطورفشرده تقدیم میدارم وامیدوارم که خوانندگان گرامی به عبارات و نکات مهم ذیل درزمینه دقت نمایند، بخصوص به پراگرافهای اخیرآن که با حروف درشت به نمایش گذاشته میشود:
ظفرحسن ایبک می نویسد: «سردارمحمدنادرخان وقتی که بطرف محاذ جنوبی حرکت میکرد، از من خواست تا او را همراهی کنم، اما من درجواب گفتم: این کارتنها بعد ازاجازت مولانا صاحب [مولانا عبیدالله سندی که به حیث وزیرحکومت مؤقت هند به کابل پناهنده شده بود] ممکن است. من وقتی که این خواهش سپهسالار نادرخان را به مولانا صاحب یادآور شدم، برایم گفت: "توعوض جواب دادن بایست فوراً خواستۀ او را انجام میدادی."»(صفحه 160)
«سردارمحمدنادرخان همراه با سه غند پیاده، چهارعراده توپ کوچک که بربالای قاطربارمی گردید، دوتوپ هویتزر Howitzer جرمنی و یک دسته از نیروهای ارگ شاهی کابل را ترک گفت و به شهرگردیز که مرکز ولایت جنوبی است، رهسپار گردید. روزبعد من برای اخذ تفنگ ومرمی درخواستی تقدیم داشتم وسه روز بعد سوار براسپ حکومتی عازم گردیز شدم … او ازدیدن ناگهانی من زیاد خرسند گردید.» (صفحه 160)
«چند روز بعد از رسیدن غندهای کابلی به گردیز، تقسیمات شروع شد: اعزام یک غند به وزیرستان و اعزام دوغند به پیوار فیصله گردید، اما آنها بخاطر تحریک بعضی از افسران شریر[؟] دربرابرسپهسالارنادرخان و برادرانش عَلَم مخالفت برافراشتند و سپهسالار را قاتل امیر حبیب الله خواندند و بغاوت دربرابرآنان، باردیگر چنگ و دندان نمود. اما سپهسالار با بسیارهوشیاری و دوراندیشی فتنه را خاموش ساخت زیرا اگراوچنین نمیکرد، باردیگرآن سپاهیان او را دراسارت می آوردند و شاید هم او را به قتل می رساندند.» (صفحه 160)
«دراین وقت سران قبایل افغان به گردیزآمدند وبه خدمت سپهسالار مشرف شدند و آمادگی خود را برای جنگ ابرازداشتند. به این ترتیب درپهلوی نیروهای منظم حکومتی، رضاکاران افغان و عده ای ازمهاجران گردآمدند. ازطرف حکومت افغان اسلحه، مرمی، باروت، مواد خوراکی و پول نقد تهیه و جهت ارسال به گردیز آماده گردید. افراد یادشده به قبایل جنگجو منسوب و تعداد ایشان از سپاهیان نیروهای حکومتی بیشتر بود، اما طوریکه بعداً درمیدان عمل ثابت شد، این مردم به دسپلین عسکری باورنداشتند وازهمین رو درمیدان جنگ ازایشان سودی عاید نگردید…قبایل منگل وجدران ازجمله قبایل مشهورافغان بودند، سرکرده قبیله جدران ببرک خان نام داشت که همراه با فدائیان خود به گردیزآمد و درقلعه گردیزمهمان سپهسالار بودند.» (160 ـ 161)
«سردارمحمدنادرخان تقریباً 20 روز درگردیز اقامت کرد، هدف ازین قیام آمادگی رزمی و گفتگو با سران مختلف قبایل بود تا معلوم کند که به چه تعداد افراد رضاکار را میتواند فراهم کند و به چه تعداد را میتواند به میدان جنگ اعزام دارد و بایست چقدر کمک مالی با ایشان کرد. برعلاوه باید او این مدتی را درگردیز سپری می نمود تا سردارعبدالقدوس خان به قندهار مواصلت می ورزید و آمادگی نظامی می گرفت. صالح محمد خان قبل ازهمه به محاذ خود رسیده بود. آمادگی های او به آسانی سروصورت یافته بود، زیرا فاصله میان کابل و جلال آباد کوتاه بود و وسایل جنگی هم به آسانی و بزودی به او می رسید.»(162)
«درآغازماه می 1919 [ثور1298ش] سپهسالارمحمدنادرخان قبل ازترک گردیز، برادرش شاه ولی خان را به فرماندهی شهر"ارگون" منصوب و او را بدانصوب اعزام داشت، همزمان با آن برای انگیزه آفرینی جهت اشتراک درجهاد بردارکوچک حضرت صاحب شوربازار[فضل عمرمجددی بعداً ملقب به نورالمشایخ] ازطرف امیرامان الله خان فرستاده شد تا مردم را به جهاد فراخواند، اما بعدها معلوم شد که او جز به شکم پروری خودش، کاردیگری در میان مردم و مریدانش انجام نداد[؟]…. سپهسالار برادرش شاه محمود خان را به فرماندهی محاذ "پیوار" مقرر داشت و عبداللطیف مهاجر را به معیت او فرستاد…روزدیگر سپهسالارهمراه با نیروهای رزمی اش گردیز را ترک گفت و بسوی سرحد رهسپارگردید، بقیه اردوی شاهی واندکی پیش ازسپاهیان یک غند، دوتوپ هویتزر جرمنی را که افغانها آنرا توپ "هژده پنی" می خوانند و چهارپایه توپ قدیمی که برقاطرحمل میگردید، این لشکر را همراهی میکرد.» (164)
«لشکرپس ازطی گردیز جهت سپری کردن شب، خیمه های خویش را نصب کردند، خیمه سپهسالار بسیار بزرگ و از سه حصه تشکیل یافته بود. او خود درحصه ای که بطرف راست ورودگاه خیمه قرارداشت، استراحت میکرد. از حصه میانی آن محافظش پهره داری میکرد وحصه طرف چپ آن برای استراحت من تعیین گردیده بود. تاقبل از رسیدن به نبردگاه "تل" درطول راه همین رسم معمول بود…..سپهسالاربرمن اعتماد کرد و مرا درخیمه خویش جای داد ومن ممنون اوهستم وبه اساس مهربانی اوبود که افسران افغانی برمن اعتماد شان حاصل گردید و من اعتبار بیشتر کسب نمودم. بعدها اگر ازجمله آن افسران می خواست تقاضایی از سپهسالار نماید، از طریق من عریضه شان را به سپهسالار تقدیم میداشتند…. دراین مرحله من جهت گزارش از حالات جنگ درهرهفته دوسه مقاله می نگاشتم و جهت چاپ به "سراج الاخبار" [درآنوقت "امان افغان" جای سراج الاخبار را گرفته بود] می فرستادم و به این وسیله مردم درکابل ازحالات سنگرگاه ها اطلاع می یافتند و درحقیقت من به حیث خبرنگار افتخاری نیز وظیفه انجام میدادم. اما نوشته های من از زیرنظرسپهسالار می گذشت.»(165)
«روز دیگربه "متون" رسیدیم، سپهسالار تصمیم گرفت تا ده روز درآنجا سپری کند و درآن ده روز به تهیه حیوانات بارکش که جهت رسیدن به محاذ ضروری بود، پرداخت و وقتی ما در متون بودیم خریطه ای [نقشه و پلان محاربوی] که مبین موقعیت لشکرانگلیسی بود، بدست سپهسالاررسیده بود، خریطه مربوط تل بزرگتر بود، بخشی این خریطه نظامی که به تل ارتباط داشت، انلارج [بزرگ] شده بود که تفصیلات مواقع کوچک آنهم به خوبی به نظرمیرسید و درآینده جنگ این خریطه به لشکرهای افغانی بسیار کارآمد ثابت شد.» (167) [اینکه این نقشه مهم استراتژیک "تل" را با جزئیات آن کی وچگونه به سپهسالار رسانیده بود، خود یک سؤال مهم است، مگرآنکه انگلیسها خود شان این کار را کرده و سپهسالار را ازجزئیات موضوع آگاه ساخته باشند . والله اعلم ـ کاظم]
«درمتون روزدیگربه ما اطلاع رسید که قبایل وزیری ومسعود [میسود] بر"وانه" و سایرحصارهای انگریزی حمله کرده است، ملیشیای سرحدی [مربوط قوای انگلیس] مقیم وانه قلعه را خالی کرده، برخی به خانه های خود برگشته اند و تعدادی هم به نزد سردارشاه ولی خان رفته و برای اواسلحه خویش را تسلیم داده اند. قبایل وزیری و مسعود همچنان لین های تیلفون و پایه های آنرا ویران نموده سبب هراس و بیم آنان شده اند، سپاهیان ملیشیا و مجاهدین سرحدی پس ازاین درهمی و برهمی جهت اخذ انعام به [طرف] افغانستان آمدند.»
«درمتون از آمدن ما سه روز سپری می شد که ازطریق کابل از اوضاع دگرگون محاذ جلال آباد بصورت رسمی اطلاع آمده برای ما آشکار گردید که صالح محمدخان قبل از اینکه ازطرف کابل اعلان جنگ صورت گیرد، در تورخم بریک چشمه متنازع فیه به تاریخ 2 می 1919م [12ثور1298] با انگریزها به جنگ آغاز کرده است. انگریزها طیاره ای را فرستاده برلشکر او دو بم ریخته اند که به این ترتیب پاهای او زخمی گردیده است و صالح محمدخان "پای ما شهید شد" گفته [با محمدگل خان مومند رئیس ارکان جبهه] سنگر را ترک و به قسمت "دکه" عقب نشینی کرده است و لشکر، خود را بدون سر و سردار یافته میدان را ترک گفتند. نیروهای پیشقراول انگلیسی آنها را تعقیب کرده و دکه را متصرف شدند. مردم جلال آباد ازاین شکست گمان کردند که حکومت سرنگون خواهد شد. ازهمین رو آنها به شهرجلال آباد آمده به چور و چپاول پرداختند…. همراه با این خبر رسمی، امیرصاحب سپهسالار محمدنادرخان را نیز فرمان داده بود که فوراً حرکت کرده به هندوستان حمله نماید تا نیروهای انگلیسی از دکه پیشروی نکرده به جلال آباد تسلط نیایند.»(168)
«با اطلاع ازاین خبر سپهسالار وهمه افراد همراز او که من نیز درجمله بودم، نهایت متأثر گردیدند، زیرا ازین قضیه برمی آمد که همه برنامه های جنگی با خاک یکسان شده است. اما این خبرازسایرلشکریان، افسران و کارمندان ملکی بصورت کامل پنهان نگهداشته شد و روز دیگر به لشکر فرمان داد تا به سوی مرزحرکت نمایند.»
«قراین میرساند که انگلیسها درآن روزگار، کاملاً حواس باخته بودند، آنها نه اطلاعات مقدماتی از نقل و حرکت لشکر افغانی داشتند و نه بوسیلۀ جاسوسان خود ازحالات اصلی افغانستان می توانستند معلومات بدست آورند و بخاطر شورش در پنجاب دست و پای خود را گم کرده بودند، ورنه اگر اندک از جرأت کار میگرفتند، می توانستند بعد از تسلط دکه، جلال آباد را به آسانی متصرف گردند و در وقتی که سپهسالار سوی محاذ سمت جنوبی به حرکت شروع کرد، می توانستند براو نیزحمله کنند و لشکر او را شکست دهند، زیرا لشکر افغانی نه کدام تجربه جنگی داشت و نه از دسپلین و نظم و نسق نظامی درمیان شان نام و نشانی بود. قرارگاه های ملیشیای سرحدی که با افغان ها همکاری خود را اعلان کردند، باعث هراس بیشتر انگریزها گردید.» (169) [انگلیس ها ازهمه جریانها آگاه بودند، ولی حمله به جلال آباد را لندن اجازه نداد، زیرا این حمله جنگ عیار را با افغانستان معنی میداد و وزیر دولت انگلیس درامور هند ضمن غور برپیشنهاد ویسرای هند گفت: این اقدام سبب جنگ میگردد و چنان اقدام برتانیه را در افغانستان برای مدت طولانی مصروف می سازد وعساکر برتانیه درمیان آتش حملات خصومت آمیز قبایل خواهد سوخت…، دیده شود آدامک: "تاریخ روابط سیاسی افغانستان از زمان امیرعبدالرحمن خان تا استقلال"، ترجمه علی محمد زهما، صفحه 141]
(ادامه دارد)
آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم
مقالات مرتبط
عکس تقلبی و تبلیغاتی ملکه ثریا که بوسیلۀ دشمنان افغانستان چاپ و توزیع گردید!
نگاهی به کتاب "سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان از 1242 تا 1370 خورشیدی"
با درنظر داشت موضوعات متذکره در فوق برای ما ضروری است که باید هر قدم ممکن را برداریم تا از موفقیت ضد انقلابی های ارتجاعی و یا تغیر موضع حفیظ الله امین به طرف غرب جلوگیری شود.»
نگاهی گذرا برظهور و سقوط اولین نظام جمهوری در افغانستان (از کودتای26 سرطان 1352 تا کودتای7 ثور 1357)
"اژدهای خودی" ـ اثر همیشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
داکتر سیدعبدالله کاظم
داکتر سیدعبدالله کاظم درماه جدی 1320 شمسی (جنوری 1942) در چارباغ ـ شهرکابل در یک خانواده سرشناس چشم به جهان گشود، بعد از فراغت از لیسه حبیبیه و پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل درسال 1963 شامل کدر تدریسی آن پوهنحی گردید. در سال 1971 پس از اخذ درجه دوکتورا در«رشته اقتصاد و علوم اجتماعی» از اطریش (ویانا) به کشور عودت کرد و به حیث استاد در پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل مجدداً شروع به تدریس نمود. در سال 1973 به رتبه علمی «پوهندوی» ارتقا کرد ونخست به حیث آمر دیپارتمنت اقتصاد تصدی (رشته صنعت) و سپس از 1974 تا 1978 به حیث رئیس آن پوهنحی ایفای وظیفه کرد.
بعد از کودتای ثور با جمعی از استادان به تشکیل «حزب وحدت ملی افغانستان» پرداخت و متعاقباً با تعدادی از اعضای مؤسس آن حزب توسط حکومت خلقی ـ پرچمی گرفتار و برای مدت 19 ماه در پلچرخی زندانی شد. بعد از رهائی از زندان در اپریل 1980 به حیث آمر بانک ملی افغان به لندن رفت، ولی از اشغال رسمی وظیفه خودداری کرد وپس از دو ماه نخست به جرمنی و بعد به ایالات متحده امریکا پناهنده شد. او ازاواخر 1981 تا اکنون به ایالت کالیفورنیا در شهر «سن هوزه» اقامت دارد.
