توضیح مختصر دربارۀ تبصره جناب محترم فاروق زمان
نویسنده: داکتر سید عبدالله کاظم
دیروز درستون نظریابی این پورتال وزین (مورخ 24 می) تبصرۀ کوتاه جناب محترم فاروق زمان را به این عبارت خواندم:
«قابل توجه استاد کاظم و جهانی صاحب،
مضامین عالمانه و تحقیقی هردو را در ارتباط به موضوع قتل امیر حبیبالله خان با اشتیاق تمام مطالعه نمودم و زیاد از آن مستفید شدم. به علم و عمر هردویتان برکت. با احترام به هردو عالیجنابان و منحیث یک شاگرد تاریخ و شخصی که آزاد اندیشیده ام و با هیچ شخص و گروهی حب و بغض شخصی ندارم، باید اذعان نمایم که دلائل جهانی صاحب مقنع، مدلل، و مستند استند. داکترصاحب کاظم صرف در یک مقاله (بشکل پراگنده) اصل موضوع قتل را در خیالات و حدسیات خود پیچیدند و متباقی چهارده مقاله را درمذمت و بی اعتبار ساختن سپه سالار نادرخان نوشتند. استاد کاظم با تلقین نظریات خود و با گذاشتن سوالیه و تبصره های شخصی درداخل یک متن تاریخی (درداخل [ ])، متأسفانه که اصالت تاریخنگاری را زیرپا گذاشتند. بعضا" نیز استاد کاظم از یک سند تاریخی صرف آن قسمتی را که نظریۀ خودشانرا تقویه میکند، بر میدارند و قسمتهای دیگری را که مخالف نظر شان باشد، اغماض میکنند. با احترام»
تشکر ازاینکه جناب شان نوشته های مرا دربارۀ قتل امیرحبیب الله خان سراج الملةوالدین که درچهارده قسمت دراین پورتال به جواب جناب جهانی صاحب به نشر رسیده بود، مرور کرده ونظر شانرا با عبارات فوق ابراز داشته اند. دراین ارتباط خواستم نکات ذیل را به توجه جناب شان برسانم:
1 ـ گمان نمیرود که جناب زمان صاحب سلسلۀ تبادل نوشته ها بین اینجانب و محترم جهانی صاحب را در موضوع فوق و اینکه بحث از کجا شروع و تا کجارسید، به دقت مرور و مطالعه کرده باشند. اینکه نوشته اند: « داکترصاحب کاظم صرف دریک مقاله (بشکل پراگنده) اصل موضوع قتل را درخیالات و حدسیات خود پیچیدند ومتباقی چهارده مقاله را درمذمت و بی اعتبار ساختن سپه سالار نادرخان نوشتند»، خود نشانه ای عدم دقت ایشان را ثابت می سازد. طوریکه ازمتن هرقسمت برمی آید، توضیحات اینجانب درارتباط با ادعاهای جناب جهانی صاحب ارائه گردیده و درآغازهرقسمت، متن نوشته ایشانرا به رنگ سرخ اقتباس کرده و در ادامه به شرح و بسط موضوعات مربوطه پرداخته ام. البته اشارات و تذکراتی که درارتباط با محمد نادرخان چه در زمان سپهسالاری و چه بعداً در زمان سلطنت شان صورت گرفته است، همه واقعیت های مستند با ذکرمآخذ و شواهد معتبربوده، نه آنکه هدف درمذمت و بی اعتبار ساختن شخص موصوف بوده باشد، واما برداشت جناب زمان صاحب ازآن نوشته ها کارخودشان است که یقیناً ناشی از حُب وعلاقمندی به شخص مورد نظر شان خواهد بود.
2 ـ اینکه جناب زمان صاحب می نویسند: «استاد کاظم با تلقین نظریات خود و با گذاشتن سوالیه و تبصره های شخصی در داخل یک متن تاریخی (در داخل [ ])، متأسفانه که اصالت تاریخنگاری را زیر پا گذاشتند»، باید خدمت شان عرض شود که اینکاریک شیوه معمول درتحقیقات علمی است که درداخل اقتباس های نسبتاً طولانی که درآن مطالب مختلف تذکر رفته است، محقق میتواند نظرخود را درموارد مربوط درداخل براکت […] و یا بعضاً {…}با ذکر نام بنگارد و روش درهمه جا وحتی درافغانستان ازصدسال قبل رایج بوده است (طورمثال درصفحات متعدد کتاب "رویداد لویه جرگه 1303…" مراجعه شود).
3 ـ جناب زمان صاحب در ادامه می فرمایند: «بعضا" نیز استاد کاظم از یک سند تاریخی صرف آن قسمتی را که نظریۀ خودشانرا تقویه میکند، بر میدارند و قسمتهای دیگری را که مخالف نظر شان باشد، اغماض میکنند.»
دراین ارتباط چون بحث ما یک موضوع تاریۀی است، لذا میخواهم با کمی تفصیل صحبت نمایم و چند نکته مختصردرباره تاریخ بعرض برسانم: تاریخ به اساس تعریف کلاسیک همچو"آئینه ای است که گذشته را در برابرچشم نسل بعدی منعکس می سازد". بعضی ها این تعریف را جامع نمیدانند، زیرا آئینه بازتاب دهندۀ تمام زوایای حوادث بشری بوده نمیتواند. اینجاست که مفهموم تاریخ فراتر ازآن میرود که صرف آئینه ای گذشته باشد، بلکه تاریخ تجسس وتفحص پیرامون چرا وچگونگی وقوع حوادث را نیز دربرمیگیرد وبه همین لحاظ است که مؤرخ و محقق با بررسی دلایل آن سروکار دارد.
برای پاسخ به سؤالهای "چرا و چگونه" وظیفه محقق یا مؤرخ طوری تبارز میکند که نخست باید دارای تجربه درتفکرتاریخی یعنی حاکم براوضاع واحوال زمان وقوع رویداد باشد و دیگر بتواند درباره مسائل مورد بحث تأمل وتفکرکند، به تحلیل وارزیابی حوادث در زمان و مکان مشخص بپردازد، همچنان بکوشد به پرسش های مطروحه جواب بگوید ومدارک واسناد دست داشته را تفسیر نماید. به این اساس تاریخ از واقعه نگاری فاصله میگیرد وماهیت علمی را کسب میکند که وظیفه ای آن مطالعۀ رویدادهایی است که دیگردرمعرض مشاهده ما قرارندارند و مؤرخ باید با برهان ودلیل ازآنچه که قابل دسترسی ما ازآن رویدادها ازطریق توسل به مدارک واسناد، شواهد و قراین میباشند، با استدلال منطقی ارائه دارد.
آر.جی. کالينگ وود (1891 ـ 1934) دانشمند انگلیس درکتاب خود تحت عنوان "مفهدوم کلی تاريخ" به بررسی چگونگی مفهوم جديد تاريخ ازهرودت تا به امروز پرداخته است. به نظراين دانشمند، تاريخ بايد حاوی چهار شرط ذيل باشد: الف ـ علم یا پاسخگوی پرسشها باشد؛ ب ـ مربوط به افعال آدمی درگذشته باشد؛ ج ـ پیگیری شده ازطریق تفسیرمدارک باشد؛ د ـ برای خودشناسی انسان باشد. او به این نظراست که: «هرتعريف که از تاريخ ارائه دهيم، اصل رسالت تاريخ بدون تغيير باقی خواهد ماند وآن اینکه تاریخ یک پدیده ساکن و خاموش نیست، تاریخ یک شط درحال حرکت و از پیش آمدها و تغییرات پدید آمده بدست انسان است.»
به نظر"برادلی"ـ یکی ازتاریخ دانهای دیگرانگلیس: مؤرخ کسی است که دیگربه آنچه مراجع میگویند، اکتفا نمیکند؛ اوبدنبال صحت وسقم آن گفته ها میرود و میگوید: «مورخ انتقادی کسی است که ديگر به گفته مراجع، قناعت نمیکند که فلان حادثه اتفاق افتاده است» و می افزاید که: «برمن است تا تعيين کنم آنها راست ميگويند يا خير؟» (برگرفته ازکتاب: "مفهوم کلی تاریخ"، صفحه297 )
"کالینگ وود" درمورد خودمختاری مؤرخ می نگارد: درمیان اظهارات مراجع، مؤرخ باید نکات دیگری را که مستلزم شرح رویداد است وموجب اکمال آن میشود، علاوه نماید. با این زعم هیچ مؤرخ صرفاً متون مرجع خود را سرتا آخر رونویس نمیکند وحتی اگر چیزی ازخود برآن نیفزاید، اما ازآن متون چیزهایی را که بدرد کارش میخورند، برمی گزیند وآنچه را بدرد کارش نمیخورند، کنار میگذارد. بنابرآن مؤرخ ازآنچه درکارخود وارد کرده است، مسئولیت آنرا نیز بدوش دارد. مؤرخ مختاراست، چیزی را که مراجع به او گفته اند، رد کند و چیزدیگر را درجای آن قراردهد و او دراینصورت میتواند برای خود مرجعیت شود وحقیقت را مورد بررسی قراردهد. بناءً موضوع تاریخ "درک حقیقت" وهدف آن "کشف حقیقت" است و دراین ارتباط مؤرخ باید بکوشد علت ومعلول آنرا دریابد و درجستجوی مدارک و مآخذ معتبر واصیل برآید واینکاراولین وظیفۀ محقق تاریخ محسوب میشود. (رابن جارج کالینگ ودد: "مفهوم کلی تاریخ"، ترجمه علی اکبرمهدیان، نشراختران، تهران،1385شـ 2006م، صفحه 299؛ برای شرح مزید دیده شود: کتاب "تاریخ چیست و مؤرخ کیست؟"، تألیف: کاندید اکادمیسین محمد اعظم سیستانی، چاپ اول 1396ش ـ2017م، گفتاراول: "تاریخ چیست؟ هدف، موضوع، روش و ارزش تاریخی"، نشرات آرشیف افغان جرمن آنلاین، صفحه 13 تا 39)
ازآنجائیکه بررسی و ارزیابی انبوه مدارک واسناد معتبرایجاب میکند که شخص دارای صلاحیت علمی و تحقیقی لازم باشد تا نخست به مدارک قابل اعتباردسترسی پیدا کند، آنها را بدقت بخواند و ازآن نکاتی را برگزیند که بدرد کارش میخورد و آنرا به حیث متمم نظرخود ارائه دارد، لذا اینجانب به حیث یک استاد اسبق پوهنتون با تجارب دیرینه درساحه تحقیق، کوشیده است با ملاحظه دقیق مآخذ، شواهد وقراین قابل اعتبار بخصوص آثاریکه درسالهای اخیرجدیداً دردسترس قرارگرفته اند، بر زوایای تاریک تاریخ معاصر افغانستان روشنی اندازد و از روی آنچه تا اکنون به دلایل متعدد ناگفته مانده و یا کسی جرأت ابرازنظر را نداشته است، پرده بردارد. مسلم است که اینکاربزعم بعضی ها به اصطلاح یک نوع "سنت شکنی" پنداشته شده وموجب ناخشنودی عده ای میگردد.
طورمثال یکی ازاین موضوعات ادعایی بوده است که گویا سپهسالارمحمدنادرخان درجنگ سوم افغان و انگلیس درمحاذ جنوبی فاتح "تل" بوده و بناءً یگانه قهرمان استقلال افغانستان درآن جنگ محسوب میشود، درحالیکه این ادعای مبالغه آمیزدرظرف تقریباً نیم قرن خط سرخ رژیم شاهی قرارداشته وکسی جرأت ابرازنظر را در برابرآن نداشته است، ولی اسناد موجود این ادعا را صائب نمیداند. اگر دراین ارتباط ازتذکرات مؤرخ شهیرمیرغلام محمدغباردرجلد دوم کتاب "افغانستان درمسیرتاریخ" روایت شود، آنوقت بزعم بعضی ها گفته میشود که چون موصوف «دشمن جانی خانوادۀ آل یحیی» میباشد، اتکاء به نوشته اوناشی ازبغض بوده چندان مداراعتبار نیست، اما موضوع وقتی مورد توجه قرارمیگیرد که ازجانب یکی ازدوستان باوفای سپهسالاریعنی ظفرحسن آیبک که به حیث مشاور ارشد او ازاول تا آخردرآن محاذ حضورداشته است، مطالبی بیان شود که ادعای قهرمانی او و فتح تل را زیرسؤال ببرد، درآنصورت دیگرشکی درگزافه گوئی موضوع باقی نمی ماند؛ لذا بیان این واقعیت را نباید مذمت و یا بی اعتبارساختن سپهسالارمحمدنادرخان تلقی کرد، بلکه آنرا باید به حیث یک واقعیت تاریخی قبول نمود.
اینجانب مختصرجریان چگونگی فتح تل را از قول ظفر حسن آیبک در قسمت نهم (مورخ3 می 2024) سلسلۀ مقالات خودعیناً ازکتاب موصوف اقتباس کرده است که دراینجا یک قسمت آنرا برای تداعی خاطرباردیگر یادآورمیشوم. آیبک می نویسد: «روزدیگرسپهسالار ازهمه سنگرهای افغانی بازدید به عمل آورد و دستورداد که با مشاهده اشاره مخصوص همه یکدم به قلعه گلوله باری نمایند و بعد ازظهرگلوله باری انجام یافت و پس ازیک وقفه باردیگر شروع شد، اما نتیجه ای مطلوب ازآن بدست نیامد و مجاهدین نتوانستند داخل قلعه گردند. بعد ازظهر سرک میان کوهات و تل بوسیلۀ هواپیماهای انگلیسی بمباردمان گردید. درآغاز هدف آنرا ندانستیم، اما بعدها ما ازکوه های اطراف توسط دوربین های دریافتیم که ازاین سرک یک تعداد سواران بسوی قلعه روان هستند. برای ما معلوم شد که برای لشکرانگریزمستقردرقلعه، همان کمکی رسید که انتظارآنرا می کشیدند و به امید آن به پرچم سفید صلح ما کدام اهمیتی ندادند و از تسلیمی اسلحه خود امتناع ورزیدند….قبل ازشام همان روز من مشاهده کردم که عقب نشینی سپاهیان ازسنگر پایان یافت. به خاطر رساندن این خبر در جستجوی سپهسالار شدم، سرانجام درنماز شام نزد او رسیدم و از ایشان دریافتم که همه سپاهیان پیاده انتهای دریای کُرَم و سپاهیان مسلح، ماشیندارها وتوپها را درسنگرهای خود گذاشته و ازدستورافسران خویش سرکشی نموده به طرف اردوگاه حرکت کرده اند. باقی لشکر با دیدن این وضع مورال خود را ازدست داده و هرکس خودسرانه جهت عقب نشینی بطرف مرز افغانستان آمادگی گرفته است. حتی عده ای از سپاهیان بالای قاطران که برای حمل و نقل اسلحه تخصیص یافته بودند، سوار شده راه افغانستان را در پیش گرفتند و وسایل جنگی را با سایر ابزارکه بایست قاطرها حمل میکردند، درعقب خود به جا گذاشتند.» (خاطرات ظفرحسن آیبک، ترجمه فضل الرحمن فضل،چاپ سوم، 1379ش،181 ـ 182)
آیبک می افزاید: «رضای الهی همین بود که شام27 می 1919 [6 جوزا1298] ازکابل فرمان امیرصاحب [امیرامان الله خان] مبنی برمتارکه جنگ با انگریزها برسد. درفرمان آمده بود که انگریزها آزادی افغانستان را پذیرفته اند. اما درعوض روی عقب نشینی لشکرافغانی تا فاصله دورتر ازبیست مایل ازمرز به توافق رسیده اند، بناءً نیروهای رزمی افغانی که زیرفرمان شما قراردارند، فوراً سرزمین هندوستان را ترک بگویند و به طرف مرز حرکت کنند و بیست مایل دورتر از سرحد بیایند.»( خاطرات…183)
او درادامه می نگارد: «با آمدن این فرمان، برفرار وعقب نشینی و شکست سربازان ما که خودسرانه به آن دست یازیده بودند، پرده افتاد. سپهسالاربه اساس حکم امیرصاحب ازیک طرف به لشکردستور داد تا به طرف مرز حرکت کند و ازطرف دیگر مرا دستور داد تا به فرمانده انگریزها درتل نامه ای به زبان انگلیسی بنویسم و آنرا بدست معتمد خویش که تصادفی [؟] به تل آمده بود، گسیل داشت. در نامه عنوانی فرمانده انگریزها آمده بود که میان حکومت های افغانی وانگلیس متارکه صورت گرفته است و امروز (اول جون) نیز از دوازده بجه شب درین محاذ آتش بس نافذ میگردد….مردم خوست ازین وضع درهم و برهم [لشکرکه روبه فرار گذاشته بودند ـ کاظم] آگاهی نیافتند ونه موضوع درحلقات رسمی کابل نفوذ کرد. همه گمان میکردند که لشکر درتل به پیروزی دست یافته و صرف به اساس فرمان امیرصاحب عقب نشینی صورت گرفته است. ازخوش قسمتی سپهسالار صاحب وکَرَم وعنایت خداوندی که شامل حال او گردید، این شکست درانظار مردم رنگ فتح و پیروزی را به خود گرفت و برعزت او افزود.»(خاطرات…صفحه 184).
به جواب محترم زمان صاحب که می نویسند: «بعضا" نیز استاد کاظم ازیک سند تاریخی صرف آن قسمتی را که نظریۀ خودشانرا تقویه میکند، برمیدارند و قسمتهای دیگری را که مخالف نظرشان باشد، اغماض میکنند»، باید گفت: بلی! اینکاربرطبق اصول تاریخ نگاری که فوقاً تذکار رفت، حق هرمحقق است که ازآن متون یا مآخذ چیزهایی را که بدرد کارش میخورند، برگزیند وآنچه را بدرد کارش نمیخورند، کنار گذارد؛ به این اساس وقتی مبحث "کشته شدن امیرحبیب الله و سیمایی ازسیاست داخلی افغانستان" را چندسال قبل درکتاب خاطرات ظفرحسن آیبک (ازصفحه 140 تا 152) مطالعه کردم، با ادعاهای تکراری وفاقد مدرک برخوردم که ذکرآن چندان حایزاهمیت نبود که ازآن به حیث یک سند معتبر درنوشته خود استفاده میکردم، به چند دلیل:
1 ـ آیبک درسفر امیر درجلال آباد شخصاً حضور نداشت تا به حیث شاهد عینی نظرش واجد اهمیت می بود؛ 2 ـ درشرح رویداد قتل امیرازهیچیک اشخاص قابل اعتباربه حیث شاهد عینی نقل قول نشده و حتی نوشته است که «بعدها از اخبار رسیده دریافتیم که…» (صفحه 142) و یا اینکه: «شجاع الدوله در جرمنی باذکر رویدادهای گذشته برای بعضی افغانها بدن خود را نمایانده و جای زخم هایی را نشان داده است که به اثر ضربه های تازیانه امیرحبیب الله خان بربدن او نقش بسته بود.» (صفحه 146). ایبک حتی ازهیچیک ازآن افغانها نام نمی برد و نیزاینکه آیا ضربه های تازیانه امیرآنقدرعمیق بوده که بعد ازپانزده بیست سال هنوزجای آن ضربه ها در وجود او باقی مانده باشد که بعید ازامکان است؛
3 ـ مهمتر ازهمه در گزارش آیبک راجع به قتل امیرمطلب مهم و نکته قابل غور وجدید وجود نداشت که به روی آن مکث میگردید، بلکه عین موضوعات درمأخذ دیگربا شرح و بسط بیشتر و آنهم برطبق افواهات پخش شده ازطرف رژیم بعدی به تکرار آمده بود که گویا شهزاده امان الله خان و مادرش علیا حضرت را محرک اصلی قتل وشجاع الدوله را بحیث قاتل امیردر اذهان جاگزین ساخته بودند وحتی غبار با آنکه درچند جا درکتاب خودبه حقایق موضوع اشاره کرده است، ولی نخواسته حقایق را درآنوقت بیان کند. به همین دلیل بوده که مترجم کتاب "خاطرات ظفرحسن آیبک" جناب محترم فضل الرحمن فاضل برای توضیح نظردیگران مطالبی را به تفصیل ازکتاب مرحوم غبار"افغانستان درمسیر تاریخ" (جلد اول ـ ازصفحه 741 تا 744) ونیز ازکتاب "تاریخ سیاسی افغانستان" (چاپ دوم ـ صفحه 230 ـ231) نوشته ای یکی ازدشمنان شناخته شده شاه امان الله یعنی سیدمهدی فرخ (وزیرمختارآنوقت ایران دردربارکابل) اقتباس کرده درپاورقی صفحات همان مبحث گنجانیده است تا خلای مأخذ را درکتاب آیبک بپوشاند.
این بود مختصر توضیحات اینجانب که به ارتباط تبصرۀ فوق الذکرجناب محترم فاروق زمان که درصفحه نظریابی ویبسایت وزین افغان جرمن آنلاین (مورخ 24 می 2024) به نشر رسیده بود.
آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم
مقالات مرتبط
عکس تقلبی و تبلیغاتی ملکه ثریا که بوسیلۀ دشمنان افغانستان چاپ و توزیع گردید!
نگاهی به کتاب "سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان از 1242 تا 1370 خورشیدی"
با درنظر داشت موضوعات متذکره در فوق برای ما ضروری است که باید هر قدم ممکن را برداریم تا از موفقیت ضد انقلابی های ارتجاعی و یا تغیر موضع حفیظ الله امین به طرف غرب جلوگیری شود.»
نگاهی گذرا برظهور و سقوط اولین نظام جمهوری در افغانستان (از کودتای26 سرطان 1352 تا کودتای7 ثور 1357)
"اژدهای خودی" ـ اثر همیشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
داکتر سیدعبدالله کاظم
داکتر سیدعبدالله کاظم درماه جدی 1320 شمسی (جنوری 1942) در چارباغ ـ شهرکابل در یک خانواده سرشناس چشم به جهان گشود، بعد از فراغت از لیسه حبیبیه و پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل درسال 1963 شامل کدر تدریسی آن پوهنحی گردید. در سال 1971 پس از اخذ درجه دوکتورا در«رشته اقتصاد و علوم اجتماعی» از اطریش (ویانا) به کشور عودت کرد و به حیث استاد در پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل مجدداً شروع به تدریس نمود. در سال 1973 به رتبه علمی «پوهندوی» ارتقا کرد ونخست به حیث آمر دیپارتمنت اقتصاد تصدی (رشته صنعت) و سپس از 1974 تا 1978 به حیث رئیس آن پوهنحی ایفای وظیفه کرد.
بعد از کودتای ثور با جمعی از استادان به تشکیل «حزب وحدت ملی افغانستان» پرداخت و متعاقباً با تعدادی از اعضای مؤسس آن حزب توسط حکومت خلقی ـ پرچمی گرفتار و برای مدت 19 ماه در پلچرخی زندانی شد. بعد از رهائی از زندان در اپریل 1980 به حیث آمر بانک ملی افغان به لندن رفت، ولی از اشغال رسمی وظیفه خودداری کرد وپس از دو ماه نخست به جرمنی و بعد به ایالات متحده امریکا پناهنده شد. او ازاواخر 1981 تا اکنون به ایالت کالیفورنیا در شهر «سن هوزه» اقامت دارد.
