"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
نویسنده: داکتر سید عبدالله کاظم
امروز مصادف است با سی وششمین سالگرد شهادت پوهاند داکترسیدبهاءالدین مجروح ـ یکی از دانشمندان بی بدیل افغان، یکی از استادان نخبه پوهنتون کابل و یکی از شخصیتهای مبارز و صاحب اندیشه که آثار گرانبهای علمی او از جمله کتاب پرمحتوای "اژدهای خودی" (ځنځانی شامار) که تاحال درسه زبان مهم جهان و در انگلیسی The Dragon of Self ترجمه شده و واقعاً یکی از آثار ماندگار فلسفی و ادبی معاصر در زبان دری محسوب میشود.
با دوستی که ازسالها قبل با استاد شهید داشتم، ازشخصیت پرمایه و عالی او به مناسبت روز شهادتش در میدیای هجرت یادآورشده و بر کارهای مهم سیاسی و علمی او مطالبی تقدیم داشته ام. امروز بازهم راجع به اثر ماندگار آن شهید "اژدهای خودی" نقد وزینی را که توسط دو دانشمند هموطن، ازجمله یکی هم ازدیپلمات مشهور، شاعر وادیب توانای کشورمرحوم استاد عبدالرحمن پژواک نوشته شده و آن بذات خود یک این اثربی بدیل و با ارزش ادبی و فلسفی است، دراینجا بگنجانم. اما قبل از آن چون سخن از شهادت استاد مجروح درمیان آمد، بهتر خواهد بود مختصری دربارۀ زندگی نامۀ استاد مجروح و انگیزه شهادتش خدمت تقدیم دارم:
پوهاند داکتر بهاءالدین مجروح پسر ارشد بزرگوار جناب سید شمس الدین مجروح (شخصیت سرشناس کشور) بروز22 دلو 1307ش ـ مطابق 12 فبروری 1929 م ـ در قریه "شینگورک" ولایت کنر چشم به جهان گشود و بتاریخ 11 دلو1367ش ـ مطابق 21 فبروری 1989 م ـ درست یک روز قبل از سالگرد 60 سالگی تولدش بدست های نا پاک دشمنان وطن درشهر پشاوربطور مظلومانه جام شهادت نوشید. خدای بزرگ روح این شخصیت نامدار علمی کشور را شاد و قرین رحمت خود داشته و یادش گرامی بادا.
استاد شهید پوهاند مجروح در ده سالگی با پدر خود از قریه شینگورک ولایت کنر به کابل آمد و شامل لیسه استقلال گردید. در 1952 بعد از فراغت از آن لیسه جهت تحصیلات عالی به فرانسه اعزام شد و در رشته "فلسفه و روانشناسی" سند فوق لیسانس را بدست آورد؛ در 1958 به وطن برگشت و در پوهنحی ادبیات پوهنتون کابل به حیث استاد مقرر گردید. پوهاند مجروح بین سالهای 1963 و 1964 به حیث والی ولایت کاپیسا و بعداً بین سالهای 1965 تا 1968 به سِمَت آمر کلتوری افغانی در شهر "مونشن" آلمان مقرر شد و در همین مدت موفق به اخذ درجه دکتورا در رشته فلسفه از پوهنتون "مون پلیه" فرانسه گردید. پس از برگشت به وطن از 1969 تا 1972 به حیث رئیس پوهنځی ادبیات و علوم بشری پوهنتون کابل انتخاب شد. دراثر تصادم موتر درسال 1970 یک پای استاد صدمه دید و ازآن به بعد همیشه به کمک عصا به آهستگی قدم می برداشت. از 1972 تا 1973 ریاست انجمن تاریخ را به عهده گرفت و بعداً تا 1980 مجدداً برای تدریس به پوهنځی ادبیات برگشت و به حیث آمر دیپارتمنت فلسفه ایفای خدمت کرد. پس از کودتای منحوس ثور او مثل سائرهموطنان درسال 1980 به پاکستان مهاجر شد و تا روز شهادت (11 فبروری 1989) درآن کشور سکونت اختیار کرد.
پوهاند مجروح در شروع مهاجرت به پاکستان به تأسیس یک مرکز خبرگزاری بنام "مرکز اطلاعات افغان" (Afghan Information Center- AIC) اقدام کرد و به نشراخبار جهاد و مطالب مربوط به اوضاع افغانستان پرداخت که بطور منظم هرماه به زبان انگلیسی و فرانسوی به نشر میرسید. گفته میشود که ابتدأ دفترمرکزی آن در پاریس بود و پوهاند مجروح با حمایت جبهه نجات ملی (منسوب به حضرت صبغت الله مجددی) به حیث سرپرست نمایندگی آن در پشاور کار میکرد. بعد از مدتی مرکز در پاریس نسبت مشکلات مالی مسدود گردید و اما پوهاند مجروح بطورمستقل کار مرکز را در پشاور ادامه داد. به زودی این مرکز به حیث یک منبع خبری قابل اعتماد، مورد توجه رسانه های بین المللی قرار گرفت و آنها اکثر گزارشات خود را به اتکای همین منبع تهیه میکردند.
در اواسط 1987 پس ازآنکه دهمین دور مذاکرات ژنیوا در مورد خروج قوای شوروی از افغانستان به پایان رسید و در 20 جولای آن سال داکتر نجیب به مسکو سفر کرد و با میخائیل گورباچف دیدار نمود و دراین دیدار آگاه شد که شوروی عزم دارد قوای خود را از افغانستان تا یک سال دیگر خارج کند، بحث های داغ در مورد آینده افغانستان و مسئله زعامت در داخل کشور و نیز بین گروپ های مختلف مجاهدین در پاکستان در جریان افتاد. دراین میان نقش پادشاه سابق اعلیحضرت محمد ظاهر شاه نیز ازطرف یک تعداد و بخصوص ازافغانهای مهاجر در پاکستان و نیز ازطرف داکتر نجیب مطرح شد وعکس العمل های جدی را بین گروپ های مجاهدین مقیم پاکستان بخصوص تنظیم های افراطی به وجود آورد که البته شرح مزید آن از حوصلۀ این نوشته بدور است.
مختصر نظر سنجی:
درهمین فضای پر ازابهام و سرنوشت ساز پوهاند مجروح به کمک یک تعداد ازهمکاران و محققان افغان تصمیم گرفت که یک عملیه نظرسنجی را به راه اندازد تا معلوم نماید که نظر مردم به کدام سو متمایل است. نشریه "افغان نیوز" منتشره نیویارک درشماره 20 ماه سپتمبر1987 متن مکمل این نظر سنجی را تحت عنوان "پادشاه مورد قبول 71 فیصد افغانها" ((King is OK with Afghans 71% به چاپ رسانید که اینجانب متن مکمل آنرا از انگلیسی به دری ترجمه کرده و بتاریخ 9 نوامبر 2014 دراین پورتال به نشر رسانیدم که مختصر آن چنین است:
در مقدمه نظر سنجی آمده است: «از شروع 1987 بخصوص بعد از آنکه مسکو مبنی بر حل احتمالی معضله افغانستان اشاره کرد و به تأسی از آن رژیم کابل پیشنهاد آتش بس یک جانبه و موضوع "آشتی ملی" را ارائه نمود، مهاجرین افغان و مجاهدین توجه خود را بیشتر به مسائل سیاسی معطوف کردند. دراین ارتباط تجمعات بزرگ در کمپ های مهاجرین دائر گردید و اما رهبران سیاسی با انتشار اعلامیه ها با پیشنهاد رژیم کابل مخالفت کردند. سؤال اساسی که به شدت مطرح بود و هنوز است، همانا تشکیل یک مرکز واحد سیاسی قدرت بین گروپهای مقاومت بود که آیا این مرکز میتواند یک بدیل برای رژیم کابل و حکومت ملی برای آ ینده و دست کم برای یک دورۀ انتقالی محسوب گردد و آیا ممکن است که این بدیل مورد قبول اکثریت مردم افغانستان قرار گیرد؟ ما در مرکز اطلاعات آرزو مند هستیم که بدانیم که اکثریت مهاجرین و مجاهدین چگونه در مورد مشکلات سیاسی می اندیشند، لذا از 15 جنوری الی 17 جولای1987 مرکز اطلاعات یک سروی عمومی را در کمپ های مختلف مهاجرین در پاکستان انجام داد. این کار در نوع خود اولین اقدام بود و اما ایجاب میکند که بار دوم و سوم اینکار در داخل افغانستان و در بین افغانهای مهاجر در ایران انجام یابد…..با وجود این مشکل بازهم توانستیم نتایج مهم را بدست آوریم.»
وظیفۀ سروی تیم مرکزاطلاعات افغان آن بود تا در مورد سؤال های ذیل عکس العمل افغانهای مهاجر را بداند:
1 ـ آیا میخواهید به افغانستان برگشت کنید؟ در صورت بلی، تحت کدام شرایط؟
2 ـ آیا شما پیشنهاد آتش بس رژیم کابل را قبول دارید و یا آنرا رد می کنید؟
3 ـ آیا شما پالیسی آشتی ملی را که داکتر نجیب ارائه کرده است، قبول دارید و یا رد میکنید؟
4 ـ کی را میخواهید که رهبر ملی افغانستان باشد؟
به تعداد بیش از سه ملیون مهاجرافغان در 249 کمپ در پاکستان زندگی میکنند.
تعداد کمپ هائیکه تیم مرکز اطلاعات افغان از آن دیدن کرده اند: در ایالت شمال غربی 54، در بلوچستان 8، در چترال 17 و در وزیرستان جنوبی و شمالی 27 جمعاً 106 کمپ. تعداد کسانیکه مصاحبه کرده اند برطبق پیوند های مختلف شان: مصاحبه شونده های مرد 2287 نفر که از جمله در سروی از اظهارت 2000 نفر استفاده گردیده است. به ارتباط محل اصلی سکونت: تعداد کسانیکه از 23 ولایت از جمله 28 ولایت افغانستان مصاحبه شده اند.
نتایج حاصله ازاین نظر سنجی چنین بود:
در مورد سه سؤال اول جوابها یک سان بود و همه گفتند که: «ما میخواهیم به وطن برگشت کنیم، در صورتیکه عساکر روسی در افغانستان نباشند و رژیم کمونیستی در کابل از بین برود»، آتش بس رژیم کابل و پالیسی آشتی ملی نجیب را رد میکنیم و حتی یکنفر هم در این مورد نظر دیگر بیان نکرد.
در جواب به سؤال چهارم راجع به رهبری سیاسی جوابها از اینقرار بود:
ــ پادشاه سابق محمد ظاهر شاه 1433 نفر (71.65%)،
ــ دولت خالص اسلامی 250 نفر (12.50%)،
ــ هر شخص مسلمان و افغان 206 نفر (10.30%)،
ــ یکی از قوماندانهای مقاومت: مسعود، عبدالحق، فرید، حقانی همه بطور کل 35 نفر (1.75%)،
ــ رهبران سازمانهای سیاسی: پیر گیلانی، مولوی نبی، پروفیسور مجددی، انجنیر حکمتیار، و همه بطور کل 9 نفر (0.45%)،
ــ اجتناب از ابراز نظر 67 نفر (3.35%)
تعداد زنانیکه مصاحبه شدند: 155 نفر از ولایات مختلف کشور و جواب شان چنین بود:
در باره سه سؤال اول راجع به برگشت به وطن، آتش بس و پالیسی آشتی ملی پیشنهاد کابل عین جواب ها مثل مردها بود؛ در مورد سؤال چهارم رهبری سیاسی جواب زنان از اینقرار بود:
ـ ظاهر شاه 78 نفر (50.33%)، ـ یک رهبر مسلمان و افغان 55 نفر (35.48%)، ـ پروفیسور ربانی 8 نفر (5.16%)، ـ پیر گیلانی 6 نفر (3.87%)، ـ انجنیر حکمتیار 4 نفر (1.58%)، ـ مولوی نبی 2 نفر (1.29%) وـ پروفیسور مجددی 2 نفر(1.29%). (پایان نتایج حاصلۀ نظر سنجی)
عکس العمل تنظیمهای افراطی در برابر این نظر سنجی:
نتیجۀ این سروی چکشی بود که سخت برفرق تنظیمها کوبیده شد، چنانکه اکثریت قاطع مصاحبه شوندگان به طرفداری پادشاه سابق به حیث رهبر سیاسی آینده افغانستان ابراز نظر کردند(71.65%) و سهم قوماندانهای جهادی به 1.75% و رهبران تنظیمی به 0.45% در پایانترین سطح قرار گرفت و حتی یک تعداد حمایت خود را به هر شخصی که مسلمان و افغان باشد، بیشتر از رهبران تنظیمها بیان نمودند(10.30%).
نتایج این سروی در رسانه های بین المللی بازتاب وسیع یافت و در داخل کشور بین مردم نیز امیدواری برای آینده ایجاد کرد و حتی در بین مهاجرین افغان در پاکستان یک حرکت وسیع به نفع شاه سابق به راه افتاد و تعدادی ازمهاجرین افغان در کمپ ها با برگزاری تجمعات بزرگ از آن استقبال کردند. به هراندازه که امیدورای مردم در زمینۀ برگشت شاه سابق زیادتر می شد، به همان اندازه احساس ناامیدی و ناکامی رهبران تنظیمی به خصوص سه تنظیم افراطی بیشتر و بیشتر میگردید، تا جائیکه عده ای از این رهبران علناً دربرابر شاه سابق موقف جدی گرفتند و در جراید و مصاحبه های رسمی به او تاختند.
جریده "شهادت" ارگان نشراتی حزب اسلامی افغانستان ( مربوط به حکمتیار) سالها قبل از این سروی درشماره 37 مورخ 31 اسد 1360 (22 آگست 1981) در سرمقاله خود در صفحه اول شرحی مبسوطی در مخالفت با شاه سابق به نشر رسانید که درعنوان آن با خط بسیاردرشت نوشت: «ما به پیشنهاد ظاهر شاه مبنی بر بازگشتش به افغانستان به صفت یک جانی دست بسته برای محاکمه موافقه داریم، نه برای قیادت» و در ذیل آن علاوه کرد که :«باند های کمونیستی خلق و پرچم درآغوش ظاهرشاه رشد یافت و ببرک ظاهرشاه را از مترقی ترین شاهان جهان در شرق میدانست.» (این شماره شهادت به حیث سند نزد نویسنده موجود است).
استاد سیاف نیز دریکی از مصاحبه های خود گفت: «اگرظاهرشاه می آید، باید با چشمان سرمه کرده بیاید!» این گفته تشبیهی است به یک گوسفند قربانی که درقدیم ها بین بعضی ها معمول بود که قبل از ذبح چشمان گوسفند را سرمه می کشیدند و در دهنش قند می گذاشتند.
علاوتاً استاد برهان الدین ربانی حینیکه دراواخر 1988 به امریکا سفر کرد و در شهر لاس انجلس در حضور جم غفیری ازافغانها به ایراد بیانیه پرداخت وبه بعضی سؤالات جواب گفت، در مورد شاه سابق چنین ابراز نظر کرد: «پادشاه سابق افغانستان آنقدر یک عنصر بی رنج است که بعد چهل سال حکومت وقتی که ملت خود را دید که در بین خون غرق است، اما او آنقدر یک تماشاچی بی غرض بود که در چندین سال که گذشت حتی به حیث یک افغان روزی نرفت درخانه یک شهید که به روح آن شهید دعا کند من فکر میکنم که دور از انصاف خواهد بود اگر چنین پاداشی را که بعد از چهل سال سلطنت هیچ درغم ملت خود نبوده است، باز برفرق ملت یک چنین عنصر بی درد و بی احساس را سوار کنیم….» (متن مکمل این بیانیه درجریده "قلم درخدمت جهاد" منتشره جنوب کالیفورنیا به مدیریت صفی الله ثبات، شماره 14 و 15، جنوری 1989 به نشر رسیده که مجله نزد نویسنده موجود است)
نتایج حاصله از نظر سنجی ـ انگیزۀ اصلی شهادت مجروح:
به این اساس دیده میشود که هریک از تنظیمهای افراطی در پشاور نشر سروی یا نظر سنجی منتشرۀ مرکز اطلاعات افغان را که زیر نظر پوهاند مجروح تهیه و به نشر رسیده بود، یک ضربه محکم به موقف خود دانسته و در برابر پوهاند مجروح شدیداً عقده گرفتند. با اوج گرفتن هرچه بیشتراین همهمه ها، طاقت و تحمل تنظیمهای مخالف بسر رسید و دیگر تحمل آنرانداشتند، لذا یکی ازآنها به احتمال بسیار در تبانی با دستگاه مخوف آی اس آی دست به انجام کاری نامردانه برد و تصمیم به شهادت یک دانشمند نامدار وطن گرفت وهمان بود که مامور بی وجدانی را وظیفه داد تا شمع عمرپربار یک مبارز و یک مجاهد واقعی را پس ازگذشت یک سال پنج ماه ازنشراین نظرسنجی که توأم با عکس العمل هایی برله و برعلیه شاه سابق درپاکستان براه افتاده بود، با فیرگلوله خاموش کند و او را به مقام رفیع شهادت نایل سازد. شایعات آنوقت میرساند که اینکار ازطرف دار ودسته حزب اسلامی حکمتیار صورت گرفته است والله اعلم بالصواب.
پوهاند سید بهاءالدین مجروح یگانه شهید راه خدمت به وطن و مردم خود نیست، بلکه مثل او شخصیت های دیگرنیزکه هریک دارای جایگاه شایسته وعالی ملی بودند، ازدست حریصان قدرت به این سرنوشت گرفتار شدند که یاد شان گرامی، روح همۀ شان شاد و جنت فردوس جایگاه شان بادا!
با این گزارش مختصر برمیگردم به آثار مهم علمی و تحقیق زنده یاد شهید پوهاند بهاءالدین مجروح:
مجروح، «اژدهای خودی» و مرکزیت زدایی از سوژه
حوت ۳, ۱۳۹۶
تبصره زیاته کړئ
سید حسین اشراق
273 کتنې
!قلمه مات شې، بخته واوړې
تندیه مات شې په تا څه لیکلي دينه؟
پروفیسور سید بهاء الدین مجروح را می توان پیشکسوتِ تفکرِ فلسفی در تاریخ معاصرِ افغانستان به شمار آورد. ایشان چهرۀ قابل اعتنای جامعۀ ما در قلمرو اندیشه شناخته می شود. دسترسی او به حکمتِ مشرقی (مراد از حکمتِ مشرقی، حکمتِ اسلامی است که ابن سینا و شیخ اشراق به آن اشاره هایی داشته اند)، عرفان خراسانی، فلسفۀ غرب و ادبیات ملی و جهانی، برایش جایگاه ویژۀ بخشیده است. به همین جهت در کارنامه اش می توان ظرفیتِ نظریه پردازی فلسفی، نقدِ اجتماعی، اشعارِ پرمایه و اخلاق روشنفکری را مشاهده کرد، فضیلت هایی که موجب می شود از ایشان به عنوان اندیشمندِ فرزانه یادآوری شود.
مجروح در زمانی به سرمی بُرد که فلسفه درافغانستان معاصر، درحال و هوای غریبی گام برمی داشت. از سویی، همسنخی خود را با حکمتِ دیرین اسلامی از دست داده بود، و ازجانبِ دیگر، با گفتمان های فلسفی مدرن نیز در حال گفتگوی فعال و مؤثر قرار نداشت. بنابراین، ما جای پایی ولو کوچک هم در امرِ فلسفه ورزی نداشتیم. به بیان دیگر، هنوز از قرار و دوام اندیشۀ فلسفی درافغانستان معاصر چندان خبری نبود.
بیتردید، سربلند نمودن از میانِ این همه نابسامانی، توانایی و قابلیت می طلبید تا بدونِ لغزش در میانِ امواج مکتب های فکری تأثیرگذار، سخنی برای گفتن مطرح می گردید و روندِ منطقی گفتگو میانِ میراث فرهنگی ما و تجربه های مدرن دیگران در پیش گرفته می شد، این کار را مجروح به عنوان "رمز آشنای فرهنگ خاور و باختر"(۱) به خوبی انجام داده است. "اژدهای خودی" او، گویی میان "عقل سرخ" سهروردی و "پدیدارشناسی روح" هگل، نوعی رابطه بوجود آورده و به موازاتِ آن گفتمان روشنفکری متناسب با مقتضیاتِ ملی و تحولات جهانی را واردِ ادبیات فلسفی و سیاسی جامعه نموده است.
مجروح را نه تنها در افغانستان که در منطقه نیز می توان از پیشگامان تفکراتِ فلسفی به شمار آورد، چنانچه او پیش ازاینکه آقای حمید عنایت بخشی از "پدیدار شناسی روح" هگل( دیالکتیک خدایگان و بنده ) را در تهران ترجمه کند، تحتِ نام “دیالکتیک بادار و غلام” در کابل برگردان نموده بود.
مجروح را تحلیلگران از میانِ آثارِ گوناگون فلسفی، ادبی و عرفانی او، با اثرِ بلندآوازۀ اش"اژدهای خودی" بیشتر می شناسند، "اژدهای خودی" که داستان مقاوت یا "بغاوت") در برابرِ قدرت را به زبانِ فاخرِ رمزآگین و تمثیلی حکایت می کند و فراتر از مرزهای ملی و منطقوی، حوزه های فکری غرب را نیز در نوردیده و به زبان های فرانسوی انگلیسی و روسی نیز ترجمه شده است.
محتوای "اژدهای خودی" را جستجوی حقیقت و مقاومت در برابرِ قدرت تشکیل می دهد، او برای رسیدن به این مزیت مرزهای نگرش متداول را پشت سر گذاشته و با یاری "رهگذرِ نیمه شب" که نمادی از جستجوی اندیشمندانه اما سرشار از مخاطره است، راه گذر از شبستان را در پیش گرفته بود. ایشان با بهره گیری از نشانۀ شب، از وضعیتِ ناهنجاری سخن گفته است که خود و جامعه اش در متن آن قرار داشته و از آن رنج برده اند. او دراین اثر ندای بلندِ بیرون شدن از فضای تیره گون مدینۀ را سر می دهد که گرفتارِ غرورِ اژدهای خودی است. ایشان در"اژدهای خودی" در قالبِ سفری، ضرورتِ گذار از حاکمیتِ ایگوی"خود شیفته"(۳) و "شعورِ خودپرست"(۴) در مسیرِ روشنایی و عقلانیتِ بین الاذهانی را مفهوم سازی می کند و از دستیابی به رازِ رهایی برای رسیدن به چشمۀ نیکویی سخن می گوید، سفری که تعامل مبتنی بر “"رج گذاری" یکدیگر غایتِ قصوای آن را می سازد و مرکزیت زدایی از سوژه، رکن رکین فضای فرهنگی آن به شمار می رود، به همین جهت او به مقولۀ سارتری "وجودِ لغیره" چشم دارد و به عنوانِ بدیل در برابرِ ""ژدهای خودی" مطرح می کند، همچنان برخلافِ کوگیتوی دکارت که مدعی بود:"من فکر می کنم پس هستم"(۵) به سوی مقولۀ "بازشناسی دوسویه" در نظریۀ هگل تمایل نشان می دهد و جستارِ بیناسوژگانی او "من در حکم ما و ما در حکم من"(۶) را مهم می انگارد.
"مجروح"، با همراهی "رهگذرِ نیمه شب" درجریان سفرِ پر رنج و جستجوگرانه، می خواهد در برابرِ پدیدۀ استبدادِ خودی سد واقع شود و در مواجهه با "من مطلق" مانع از خواستۀ او( در خود و براي خود) شود، زیرا در این صورت ميل سيري ناپذيرش برای بلعيدنِ همه چيز فاجعه می آفریند، فرايندی که گويي در هر مرحله در عينِ فربه تر شدن، گرسنه تر نيز ميشود و به چيزي کمتر از بلعيدنِ هر آنچه بيرون مانده، هرآنچه کُلیت اش را تهديد ميکند، رضايت نميدهد: يعني همه چيز.
برای مجروح بحثِ احترام به "دیگری" اهمیت اساسی داشته است، به همین جهت خطرِ اژدهای خودی را جدی می گیرد و در پی آن بود که بفهماند: اگرانسان با دستان خود این اژدها را پرورش بدهد، سرانجام تحتِ سیطرۀ او نیز قرار می گیرد، سیطرۀ که دیالکتیک "خود" و "دیگری" را به رسمیت نمی شناسد و یکسره حفظِ خود و حذف دیگری را در قالبِ "تمامیت طلبی" عینیت می بخشد.
"رهگذرِ نیمه شبِ" مجروح، در حقیقت همان "آگاهی" است که از واقعیتِ دردناکِ اژدهای خودی باخبر می شود و تلاش می ورزد تا دیگران یعنی جامعه و مردم را نیز بیدار نماید. اما این مسئله جنبۀ تراژیک نیز دارد، به این معنا که ساکنانِ بی خبرِ شهر از سرِ "غفلت"، منطقِ "رهگذرِ نیمه شب" را با اسطوره های خویش برابر نمی انگارند و هشدارش را جدی نمی گیرند.
"مجروح" با استفاده از زبان رمزی نشان می دهد که در جوامع توسعه نیافته و سنت زده، منتقدان اجتماعی و روشنفکرانِ درد آشنا که ندای مقاومتِ اخلاقی در برابرِ قدرت و "خروج از نابالغی" (۷) را سر می دهند، همانندِ "رهگذرِ نیمه شب" اش، به جهتِ ناهمانندی با آنها چه قدر غریبه و ماجراجو شناخته می شوند.
"اژدهای خودی" در واقع حکایتِ حقیقت جویی و منش انتقادی خودِ "مجروح" است که مانندِ "رهگذرِ نیمه شب" قد بر می افرازد و تلاش می نماید تا با مشعل آگاهی مسیرِ مردم را روشن نماید و پرچم آزادی آنها را برافراشته نگهدارد، او با این جسارتِ روشنفکرانه راه پر خطری را برمی گزیند و موردِ خشم هیولا قرار می گیرد، هیولایی که در "جهنم اوهام خویش به سر می برد" (۸ ) و تجسم عینی از خشونت و جهل و خود خواهی است.
دردِ مجروح با اشغال کشور بواسطۀ ارتش سرخ فزونی می گیرد، اما رنج دانایی او زمانی به اوج می رسد که مجبور به ترک زادبوم و دیارش می شود. او بارِ دیگر پناه گاه معنوی خودش را برپا می کند و مشعل دیگری را برای تنویر راه مردمانِ خویش روشن می نماید، این بار او با تهدیدی از نوع دیگرِ اژدها روبرو می شود: "دگماتیزم". ایشان نه هراسید و به مثابۀ پارسای رهیده از هوی، خطرِ جدید را نیز به جان خرید و پنجه در پنجۀ دگماتیزم مقدس نما انداخت. او دگماتیزم "گزافه گرا" (۹) را که همچون "ایگو"ی خود شیفته(۱۰) به جز از نوشیدنِ خون خوبان هنرِ دیگری نداشت، آشفته کرده بود، به همین جهت هیولا خشم اش را مبنا قرار داده و برای تحقق رؤیا های "خودمرکزپندارانۀ" خویش جهتِ اغوای توده ها با عمامۀ ریا بر سر، مجروح را طعمۀ خود ساخت و خون اش را بر زمین ریخت.
با شهادتِ مظلومانۀ پروفیسور مجروح سفرِ نیمه شب اش ناتمام ماند، اما راه اش ادامه دارد و شعلۀ فرزانگی، خِرَدورزی و نقدِ اجتماعی هرگز به خاموشی نخواهد گرایید. حیف شدکه او رفت، اما با خون خود نوشت:
خوشـــم هـــر نَفَس، گــر مــــرا ســـــــــــر رَوَد
که از شعله ام، بزم، روشن شود( مشرقی(۱۱
منابع:
خلیلی خلیل الله، نامۀ به سید بهاء الدین مجروح- ۱۳۶۱،ویبسایت آریانا افغانستان ۱۲فبروری ۲۰۱۶
مجروح سید بهاء الدین، ځانځانی ښامار، کابل، د ادبیاتو او بشری علومو پوهنځۍِ؛ ۱۳۵۶٫ ص۷٫
همان. ص ۶٫
پژواک عبدالرحمن، سخنی چند راجع به اژدهای خودی، ویبسایت آریانا افغانستان،۱۳ فبروری۲۰۱۶
تودوروف تزوتان، منطق گفتگویی میخائیل باختین، ترجمة داریوش کریمی، چاپ سوم، تهران، نشر مرکز؛ ۱۳۹۳ . ص۱۵۱
هگل و. ف ، پدیدار شناسی جان، ترجمۀ ترجمۀ باقر پرهام، تهران، انتشارات کندوکاو؛ ص ۲۴۱٫
کانت ایمانوئل، روشنگری چیست، ترجمۀ سیروس آرین پور [ در کهون ، لارنس، از مدرنیسم تا پست مدرنیسم]، ویراستار عبدالکریم رشیدیان، تهران، نشر نی؛ ۱۳۸۱٫ ص ۵۱.
مجروح سید بهاء الدین، ځانځانی ښامار، همان. ص ۵۹٫
مجروح سید بهاء الدین، روشنفکران افغان در تبعید: رخ ها و زاویه های فلسفی و روانی۲۰۰۸ www.dw.com/fa-af
مجروح سید بهاء الدین، ځانځانی ښامار، همان. ص ۵۶٫
مجروح سید بهاء الدین، روشنفکران افغان در تبعید: رخ ها و زاویه های فلسفی و روانی، همان.
یاداشتی بر اژدهای خودی
بقلم عبدالرحمن پژواک
"اژدهای خودی" را دکتور روان فرهادی( 1) با نامه ای از دکتور بهاءالدین مجروح به من داد؛ ارمغانی بود و زیبا ارمغان، پربها جانی و پرارزش روان. این اثر را که مظهر زیبایی خیال و شکوه اندیشه و جلال دل (Human Mind) انسانی است بیش از یکبار خواندم. من هر اثری راکه مرا بگیرد، یکبار تا آخر بخوانم بار دیگر میخوانم و آن را یک فایده میپندارم نه ضایع کردن وقت؛ زیرا وقت را یکبار خواندن آثار بی ارزش ضایع می کند نه چندین بارخواندن آثار خواندنی. شاید این اشاره به "اژدهای خودی" در میان آثار جهان مبالغه پنداشته شود؛ اما در میان آثاری که در کشور ما نوشته می شود مبالغه نیست.
اگر چیزی با ارزش در کشور پدید می آید مرا که دور افتاده ام، شادمان و هم متعجب میسازد. از خواندن این اثر مسرور و از التفات معنوی نویسندهء آن شاکرم.
درین آوان نه اراده و نه وقت تحلیل این اثر را دارم؛ از آن رو آنچه را به پندار و اندیشهء خود از آن برداشته ام براین صفحه باز میگذارم.
نویسندهء "اژدهای خودی" از آنچه در "پیشگفتار" آن میگوید، خود ارزش درست اثر خویش را درک کرده است: "سر گذشت رهگذر نیمه شب این داستان میتواند تا حد زیادی سرگذشت هرانسان باشد." به درستی که از آدم تا ایندم و از باستان تا این آوان، سر گذشت آدمیان در بنیان خویش آنقدر میان یک انسان و انسان دیگر، ما ناست که همه داستانها را میتوان یک داستان خواند.
عمرها انسان به وجود کاینات مشترکی میان همه آدمیان متوجه گردیده اند؛ ولی این کاینات(Universals) را همگان نیافته اند. ازینرو، صفات انسانیت (Qualities of Humanness) مجهول مانده است؛ اما از روی شواهد بیشمار می دانیم که نه تنها سرگذشت انسانهای یکزمان بلکه انسانهای گذشته و حال مشترک بوده و اگر انقلاب عظیمی را که هنوز نمی دانیم رو ندهد، با سرگذشت انسانهای آینده نیز مشترک خواهند بود. وجود کاینات مشترک را میان همه زندگان نیز میشاید به خاطر داشت. داستان مشترک انسان، حیوان های دیگر و نباتات را نباید فراموش کرد.
از امکان توارد در شعر دوشاعری که قرنها از هم دور بوده اند، گرفته تا شباهت و فرق میان دوقطرهء منی، دوجنین، دو کودک، دوانسان بالغ همه را باید به خاطر داشت.
"رهگذر نیمه شب" از بسیار آواره گان وادی های آفرینش به یاد می دهد. یکی ازینها که در نزد همه معروف است، شاید خِضِرباشد. اگر روزی کسی خاطرات مادی و روانی خضر را که زنده گی سرمد بر او تحمیل شده است بنویسد، همه داستان های زنده گی کوتاه تر دیباچه آن شده میتواند.
اگر به نوعی فکر کنیم که در باره قوانین می اندیشیم، آنچه را روح قانون (Spirit or law) نامیده اند، نمیتوان انکار کرد. به دستور این پندار توجه خاصی به روح داستان "اژدهای خودی" لازم است. درین مختصر تنها به یک صبغهء آن اشاره میکنم که یکی از خواص این داستان به شمار می آید. اینکه شعوری است یا غیر شعوری یا ……….. شعوری، نیازمند تصدیق و تشریح نویسنده آن است؛ اما همه ما در تعبیر خود آزاد هستیم.
یک روح اعتراف درین داستان موجود است و این روح خاص برخی فلاسفه و علماست که همه گان چه از راه بینش وچه از ناحیه شجاعت از آن بهره مند نیستند. بسیار مردم که بینش داشته اند پس از آنکه آنچه را جسته اند یافته اند، از آن گریخته و خود را پنهان کرده اند. بدان می ماند که آن ملکهء بد گل چون رویش را در آئینه دید، آن آئینه را شکست و فرمان داد دیگر آئینه نسازند و آنچه ساخته اند همه را بشکنند و چون نمی توانست پادشاه را مانند دیگران کور سازد، روی خود را با نقاب زر پوشید. یکی از رازهائیکه در نزد همگان فاش است ولی هر انسان می پندارد که هیچکس جز خودش آنرا در بارهء وی نمی داند این است که از زشتی ها و خردی های خود، تنها خود را آگاه می پندارد و آنگاه تصور می کند خود را از دیگران پنهان کرده میتواند؛ میکوشد خود را از خود پنهان کند.
امثلهء اعلانی این اندیشه یا پند ار را نمیتوان در زمان و محیط ما که شرایط و قیود گوناگون بر اظهار افکار گذاشته اند باز گفت. مثال سادهء آن این تواند بود که انسانهای بیشمار اعتراف نمی کنند که: "آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود" اگر چه داروین به آن معروفتر است، من از زبان ابوالمعانی بیدل استعانت کردم.
چنان است که هیچ رشته تارو پود هستی انسان طوریکه آفرینش آنرا بر او تحمیل کرده است، بی گره نیست. اگر چه اندیشهء انسان نارسا و دانش وی اندک است و شاید نتواند این گره ها را باز کند؛ چیزی که در زمان ما و محیط ما قابل تأسف است که نمیتوانیم به صراحت در باره آن حتی حرف بزنیم و از آنروی به ایما پناه می جوئیم.
"سمبولیزم" روش نگارش نویسندهء داستان "اژدهای خودی" را باید ازین لحاظ قدر کرد و آنچه را در اشاره های وی مکنون است، ستود.
"کردم اشارتی و مکرر نمیکنم."
مراد آن است که داستان "اژدهای خودی" را باید در روشنی افسانهء داستان آفرینش و به ویژه در پرتو آنچه و آنقدر که از دل انسانی (Human Mind) معلوم و نیز آنچه آن را صفات انسانیت (Qualities of Humanness) گفتیم، خواند ورنه بدان خواهدماند که آنرا در شب تاریکی، بی شمع و چراغ خوانده باشیم. اگر این درست باشد یکی از خصوصیات دیگر این اثر را روشن میسازد.
وقتی به معبد "اژدها پرستان" می رسیم، می بینیم که "قهرمان سیه پوش" وقتی آنجارسید، "مجسمه سنگی بزرگی از خود تراشید که نیمه انسان و نیمه اژدها بود". این اژدهای بهاءالدین است و اژدهای خوبیست.
جان میلتن (John Milton) شاعرمعروف انگلیسی دراثر مشهورخود "بهشت گم شده (Paradise Lost) " یکی از کرکترهای داستان خود را چنین معرفی میکند: "نامش اژدها (Dragon) بود، پیکری چون کوه داشت که در آب زاده و زیسته بود. تنهء بالای او انسان و تنه پائین او ماهی بود." این اژدها نیز مانند "قهرمان سیه پوش" معبدی بلند ساخت که پرستند گان وی در آن نیایش میکردند. این بنای عظیم در "ازوتوس"(Azotus) بلند شده بود. هراس از آن، در سواحل فلسطین (Palestine) گاث (Gath) اسکلون (Ascalon) و مرزهای میان اسکلون و غزه (Gaza) حکمفرما بود تا آنکه مانند اژدهای بهاءالدین در معبد خویش تباه و نا بود گردید. این را نیز جان ملتن گفته است که "کسانیکه با نیرو غلبه میکنند، تنها نیم دشمنان خود را مغلوب ساخته اند."
آری چنانکه فتح آفریننده انتقام است و یگانه داروئی که مرض خودی را علاج می کند، تباهی و مرگ است و آنچه بسیار خوب است این است که هیچکس ازین دارو محروم نمی ماند.
تلقین "پیرمرد زردپوش" داستان (Ceres, Erysichthon) را به خاطر آورد. "پیرمرد زردپوش" به رهبانان رمزآشنا" میگوید: "ای رهبانان رمز آشنا بامن بگویید: قهرمانا! پادشاهی روی زمین تراست. توگرسنه تر از همه گرسنگانی و تشنه تر ازهمه تشنگان، تمام زندگان جهان را می بلعی و هنوز گرسنه تری، تمام ابحار روی زمین را می نوشی و هنوز تشنه تری………."
چنانکه در اساطیر روم آمده است (Ceres) یک " زن – خدا" بود (اتفاقاً از لحاظ باروری با "آلههء سبزپوش داستان اژدهای خودی" بی شباهت نیست. (Erysichthon) از فرمان وی سرمی پیچید. چون (Ceres) خدای روزی بود، به قهر می آید و او را به مرض گرسنگی و تشنگی گرفتار میسازد. به چارپایان و زایندگان میفرماید که بزایند و بزایند. به مرغان میگوید سفال بگذارند و بگذارند و چوچه بکشند. به آسمان میگوید ببارد و ببارد. به زمین میگوید که بر رویاند و بر رویاند. درختان را به بار آرد، دانه ها را پخته و خوردنی سازد. به اقیانوس ها می سپارد که خود را از زندگان در یایی پرکنند. به چرخش ها میگوید بگردند و بگردند و دریا دریا شراب سازند. به چشمه ها میگوید آبهای روشن بزایند وبزایند. آنگاه خوانی میگسترد به پهنای گیتی و (Erysichthon) را بران می نشاند، میخورد و می نوشد می نوشد و میخورد. دریاهای شراب و آب های اقیانوس ها، دریاچه ها، رودها و چشمه ها را مینوشد، روییدنی ها را میخورد، زنده جانان را می جود و می بلعد و آنگاه (Ceres) فرمان می دهد که خوان را بردارند. چون وی هنوز گرسنه و تشنه است، به جان خود می افتد. چون خون خود را می مکد، گوشت خود را می خورد و استخوان های خود را میجود، نابود میگردد(۲(
آنچه نتیجه این حکایت به ما تعلیم میکند، یکی از تلقین های داستان " اژدهای خودی" است. "اژدهای خودی" را نباید تنها از لحاظ روانشناسی و فلسفه خواند. از حیث یک اثر ادبی اجتماعی و سیاسی ارزشی دارد که نشاید آنرا فرو گذاشت.
شگفت این است که بی "خودی" نمیتوان زیست و با "خودی" میتوان خود کشی کرد. زشتی و زیبایی "خودی" را از هم جدا کردن همانقدر سخت است که زشتی را از زیبایی جدا کرد.
زیرا به زعم انسان زیبایی، کمی زشتی؛ و زشتی، کمی زیبایی بیش نیست و نیز همه چیزها در همه نظرها زیبا یا زشت نیستند. با اینهم نویسندهء "اژدهای خودی" به دستور علم خود برگزیده است نکوهش "خودی" را از نکوخوانی "خودی" برتر داند. اینگونه اختیار حق متفکر آنست و نیز از "خودی" دریک حیوان سخن گفته و آن انسان است. از همین است که من به ارزش اجتماعی این اثر اشاره کردم. اما در حقیقت زنده گی اجتماعی نیز منحصر به جامعه انسانی نیست، چنانکه "خودی" از خواص انسان نیست.
اما اساس بحث بر داستان "اژدهای خودی"، "من" است که نویسنده آنرا "شعور خودپرست" میخواند.
نویسندۀ "اژدهای خودی" مینویسد: "رهگذر نیمه شب، می بیند که اسپ سوار سیهپوش این داستان، چون قهرمان جنگ و فاتح روی زمین است. از حس تفوق پسندی و قدرت طلبی مطلق و نامحدود هر شعور خودپرست نمایندگی میکند".
یکی از زنان زیبای فرنگ لارد بایرن شاعر انگلیس را دوست داشت. بایرن ازوکام گرفت و آنگاه با او نامهربان شد. این زن در هنر دست داشت و کاریکاتوری کشیده است که مردهء بایرن را روی بستری نشان میدهد. پیکر بایرن همگان پوشیده و تنها دل او برهنه است. جراحان به دور او گرد آمده و میخواهند دل شاعر را باز کنند و در یابند که سبب مرگ شاعر چه بود؟ در یافتند که بر روی دل او با خط بسیار درشت و جلی یک کلمه نوشته شده است. این کلمه " I" بود: به زبان ما "من".
از زمان فرعون های باستان تا فرعون های این زمان، هزاران هزار افسانه به خاطر داریم که همه داستان "اژدهای خودی" هستند.
پیش از ظهور یکتا پرستی ارباب انواع خدایان کهتر بودند و هر یک "منِ" جهان خود بودند. با ظهور یکتا پرستی همه جهان های انواع جهان یک "من" گردید و پیرهن کاینات برای گنجایش یک "من" بریده شد.
"من" در قبرغه آدم، "من" در دل حوا، "من" در جبین شیطان؛ همه همان "من" است که رهگذر نیمه شب آنرا در کتیبه ای می خواند که "اسپ سوار سیه پوش" آنرا با نیزهء خود به شهرستان می آورد و آنگاه بر در و بام و دیوار معبد و پیکر تمثال خود می نگارد.
این همان کتیبهء بهشت شداد، آتشکدهء نمرود، دسته کارد ابراهیم، رواق کاخ سلیمان، کلاه رویین سکندر، دشنه چنگیز و چوب های دار منصور و … و … و …، است.
ستیز زنده گی جنگ یک "من" با "من" دیگر است. از جنگ دومورتاجنگ دوپیل، از گربه تا پلنگ، از مگس تا شهباز، از ساقهء گیاه طفیلی تا تنه درختان آسمانخراش؛ همین یک شعار بقای محکوم به فناست. مناظرهء علما، مشاعرهء شعرا، ورزش یلان، آرایش زنان؛ همگان مظاهر همین یک چیزاند. رنگ زیبای گل، آواز سنگ شکن بلبل، غرش شیر، عف عف سگ و… و… و…، جز همین نیست و در سکون و سکوت بوم و شب پره و جهش آنها در دل شب، گرمی و نور مهر، سردی و تابش ماه، سپیدی ایام و سیاهی لیالی [شب] آشکار است.
مسیح، بی پدر به دنیا آمد و به قول صائب تبریزی: "در دورهء تجرید بزرگی به نسب نیست- عیسی به فلک برد سربی پدری را". پیشتر از وی موسی کلیم الله بود؛ اما زبان او لکنت داشت. بعد تر از وی محمد (ص) امی بود؛ اما معجزهء او فصاحت و بلاغت قرآن.
نویسندهء "اژدهای خودی" فیلسوف و روانشناس است. من شاعرم و حد خود را میشناسم و چنانکه سروده ام:
از فرش تا به عرش مرا جایگه بس است
پا از گلیم خویش فـرا تر نمیکنم
و یا آنکه خیال کرده ام و هنوز بدان خیالی که:
گـویند در ورای حقیقت تصوریست
اندیشه را چه خوش بود ار وقف آن کنم
در میان نکویی های این اثر، توجه نویسنده به مفاهیم افسانوی است که به گفتهء درست او "مطالب تحت الشعور را خوبتر و بهتر ادا میکنند". این حقیقت در کتب سماوی آشکار و در کتب غیرسماوی عیان است. سوره یوسف در قرآن مجید شاهد آن است و نیز اشاره به "قل هوالله و زبان ملاعثمان" را نباید فراموش کرد. از ویداها و اوستا گذشته آن کتاب مبین دیگر را که گفته اند "هست قرآن در زبان پهلوی" اعنی "مثنوی مولوی معنوی" باید به خاطر داشت. اگر بیشتر مثال بیاورم شرح این گفتار بیمه می شود . من هر چه از روانشناسی خوانده ام، در زبان بیگانه بوده است. جای شکر است که معانی و مفاهیم ژرف علمی را در یکی از زبانهای خود و به شیوه و اسلوبی که در نزد من پسندیده است، خواندم.
زنی که پیکر زیبا دارد اگر لباس زیبا بپوشد، زیبایی او پنهان نمی شود؛ همچنان اگر علم به زبان شعر درآید هنوز زیباست. اگر اندیشه زن و شعر قبای آن باشد، انسان بند این قبارا بکشاید یا نکشاید، شادمانی جان و سرور روان خود را یافته، دل عقل و منطق را شگافته، خون شراب حقیقت این دل را مکیده، آب چشمهء زنده گی سرمد تخیل را چشیده است.
داستان "اژدهای خودی" داستان بدبخت ترین آفریدهء طبیعت است، اعنی انسان؛ اگر چنین نبود، عنوان "اژدهای خودی"، "فرشته خودی" میبود که فرقی مگر در طرز نامگذاری، نمی داشت. چنانکه بهشت گمشده، دوزخ بازیافته ای بیش نیست.
نویسنده درین داستان راز زنده گی را نشان میدهد. آن راهیکه باید سپرده شود؛ این راه با گام نخست آغاز می گردد ولی انجام نمی یابد. احساس گام اول است. جاییکه احساس باز می ایستد، اندیشه آغاز میگردد. آنگاه چون گام دوم می ایستد، پای اول بر داشته می شود و بدین منوال این ره نوردی، دوام می کند و انسان درین آوارگی آنچه را به راستی میجوید، "خود" اوست.
این راه گاه کوه است و کتل دارد. گاه دشت پر از مارو غندل است. گاهی دریاست و مسکن نهنگ. گاه بیشه است و مسکن پلنگ. گاه مغاکی است و میهن اژدها؛ اما در آن کوه یاقوت، درآن دشت لاله، در آن دریا گوهر، در آن بیشه گلهای رنگین و حتی دردهان آن اژدها لعل شب چراغ دارد. اگر هواست و درخش و تندر دارد، مروارید نیز می بارد و مِهر و ماه و اختران در آن شنا میکنند. با همهء آنچه آنرا زیبایی، شکوه، تاریکی، روشنی، ترس، امید، خوب، بد، نشیب، فراز، پیروزی و زبونی می نامیم، راه ابهام و اوهام است.
………… سال پیش من و نویسندهء "اژدهای خودی" در لندن بودیم. او طالب علم استدلال بود و من از تلامیذ شیطان و جویندهء جمال. خواندن اثر او یک خاطرهء شخصی را در دل من زنده کرد که آنرا نمیتوانم نا گفته بگذارم. مطلع غزلی که در آن سروده بودم:
"نسرشتند جهان را جز از اوهامی چند
ننبشتند بر این صفحه به جز نامی چند"
این حقیقت در نبشتهء او ظهور کرد و مرا با خیالهای خودم به بستر برد واندیشه های او را در خواب دیدم.
این (Reflections) را که بعد از خواندن داستان "اژدهای خودی" به دوست معنوی عزیزم بهاءالدین مجروح میفرستم، با این چند سطر بپایان می رسانم:
"ترا می پرسند روح چیست؟ بگو روح از امر پرورد گار من است".
دستور سکوت در باره حقیقت این امر، ازیکسو اشاره به ایمان بدون استدلال و از سوی دیگر ایمان به تعقل و اندیشهء بیناست. خدا اراده دارد به انسان پیامی بفرستد و آنگاه اراده می کند که در آن پیام چیزی نگوید. شاید حکمت این رمز آن باشد که وقتی انسان وجود مریی را می بیند، آن بخش را که در نهاد وی و کاینات (Universals) مشترک نهان است، خود دریابد.
عبدالرحمن پژواک
منهتن. نیویارک. اتازونی
اخیر سال ۱۹۷۲ ع.
۱ ) تذکر:
در تابستان ۱۹۷۲ دوست مؤلف دکتور روان فرهادی، برای اشتراک در مجلسی عازم امریکا بود و مؤلف توسط وی یک نسخه مسوده این کتاب را در لفافه به مطالعه سفیر کبیر پژواک به نیویارک فرستاد. بین سفیر پژواک و دکتور روان فرهادی، راجع باین کتاب صحبتی صورت نگرفته است و بنا برین نظریهء هر کدام آن از تاثیر نظریه دیگر شان بر کنار است.
۲ ) من این داستان را به نام ” قهرخدا” به نظم دری نوشته ام.
یاداشت اکادمی مجروح: این نوشتهی مرحوم عبدالرحمان پژواک به مناسبت نشر دفترهای اول، دوم، و سوم اژدهای خودی نگاشته و به نشر رسیده است.
مقالات مرتبط
عکس تقلبی و تبلیغاتی ملکه ثریا که بوسیلۀ دشمنان افغانستان چاپ و توزیع گردید!
نگاهی به کتاب "سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان از 1242 تا 1370 خورشیدی"
با درنظر داشت موضوعات متذکره در فوق برای ما ضروری است که باید هر قدم ممکن را برداریم تا از موفقیت ضد انقلابی های ارتجاعی و یا تغیر موضع حفیظ الله امین به طرف غرب جلوگیری شود.»
نگاهی گذرا برظهور و سقوط اولین نظام جمهوری در افغانستان (از کودتای26 سرطان 1352 تا کودتای7 ثور 1357)
"اژدهای خودی" ـ اثر همیشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
"اژدهای خودی" ـ اثر همشه ماندگار پوهاند داکتربهاءالدین مجروح
داکتر سیدعبدالله کاظم
داکتر سیدعبدالله کاظم درماه جدی 1320 شمسی (جنوری 1942) در چارباغ ـ شهرکابل در یک خانواده سرشناس چشم به جهان گشود، بعد از فراغت از لیسه حبیبیه و پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل درسال 1963 شامل کدر تدریسی آن پوهنحی گردید. در سال 1971 پس از اخذ درجه دوکتورا در«رشته اقتصاد و علوم اجتماعی» از اطریش (ویانا) به کشور عودت کرد و به حیث استاد در پوهنحی اقتصاد پوهنتون کابل مجدداً شروع به تدریس نمود. در سال 1973 به رتبه علمی «پوهندوی» ارتقا کرد ونخست به حیث آمر دیپارتمنت اقتصاد تصدی (رشته صنعت) و سپس از 1974 تا 1978 به حیث رئیس آن پوهنحی ایفای وظیفه کرد.
بعد از کودتای ثور با جمعی از استادان به تشکیل «حزب وحدت ملی افغانستان» پرداخت و متعاقباً با تعدادی از اعضای مؤسس آن حزب توسط حکومت خلقی ـ پرچمی گرفتار و برای مدت 19 ماه در پلچرخی زندانی شد. بعد از رهائی از زندان در اپریل 1980 به حیث آمر بانک ملی افغان به لندن رفت، ولی از اشغال رسمی وظیفه خودداری کرد وپس از دو ماه نخست به جرمنی و بعد به ایالات متحده امریکا پناهنده شد. او ازاواخر 1981 تا اکنون به ایالت کالیفورنیا در شهر «سن هوزه» اقامت دارد.
