برگی از تاریخ:

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 17 دسمبر 2014

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار17 دسمبر 2014

توطئه ای حُکم تکفیر شاه امان الله غازی

چند روز قبل مقالۀ دلچسپ و پر محتوای برادرمحترم جناب داؤد موسی را تحت عنوان "حساب تصفیه نشده ملت افغان با اعلامیۀ حقوق بشر" دراین پورتال خواندم که در آغاز از شمولیت خویش در کمسیون تدقیق قانون اساسی و بعد استعفی از آن مختصر ذکر کرده و سپس به بحث روی ماده سوم و هفتم آن مسوده پرداخته که حاوی بعضی تناقضات مواد اعلامیه حقوق بشربا اساسات دین مقدس اسلام میباشد. دراین مقاله آنچه توجه مرا جلب کرد یک پراگرافی بود که چندان به موضوع مورد بحث ربطی نداشت، ولی ایشان به حیث یک تذکر ضمنی از آن یاد کرده و به این عبارت نوشته اند: «در زمان سقوط دولت امانی و جلوس امیرحبیب الله کلکانی برتخت کابل، یک عده از بزرگ شوندگان شهر کابل با توسل به "پرنسیپ تقیه" مجلایی را مبنی بر تکفیر امیرامان الله ترتیب نمودند. چون یکی از اجداد من نیز در زمرۀ امضاء کنندگان این مجلی بود، تا مدت درازی دوستان مرا طعنه می دادند که من خواص همان جد را در خود می پرورانم».

یقیین دارم که درذهن هرخوانندۀ این مقاله سؤالهایی خطور میکند که جریان این "مجلی" و موضوع تکفیر شاه امان الله غازی از چه قرار بود و چگونه این سند نام نهاد تهیه گردید و کدام اشخاص در محفلی اشتراک داشتند که بدون اطلاع قبلی از متن سند و ناخوانده در ذیل آن مجبور به امضا شدند. در این نوشته میخواهم جریان واقعه را که جز تاریخ کشور است، بطور مستند برای علاقمندان موضوع توضیح دارم، به این شرح:

امیر حبیب الله کلکانی در اولین روزهای سلطنت فرمانی صادر کرد و مقرری بیش از 40 نفراز اعضای حکومت و مامورین عالیرتبه ملکی و نظامی به شمول مشاوران مذهبی و حربی دربار را اعلام نمود که ترکیبی از همرزمان کوهدامنی او با یک عده رجال اداری سابق مخالف رژیم امانی و همچنان شماری از سرداران موقع شناس و فرصت طلب بودند که در هر دوره با پرروئی و تملق خود را به دستگاه قدرت پیوند میدادند. یکی از همین سرداران، طوریکه شاه امان الله را امان الله کبیر خطاب میکرد، اکنون اغتشاش سقوی را انقلات کبیر می نامید(جهت آشنائی با اسامی این اشخاص ومقامهای شان دیده شود: حکم، عبدالشکور: از عیاری تا امارت "امیر حبیب الله کلکانی"، چاپ اول، پشاور، 2002 ، صفحات 280 تا 293)

با ترکیب غیرمتجانس این مقرریها ، اراکین حکومت بطورکل بدودسته تقسیم شده بودند که این وضع اولین ضربه بر پیکر بی لجام رژیم وارد کرد، زیرا گروپ همرزمان کوهدامنی اغلب بیسواد و فاقد کفایت لازم اداری بودند و هریک خود را سلطان مطلق العنان دانسته بزور تفنگ و بیرحمی تمام عمل میکردند، درحالیکه گروپ دیگر سعی میکردند تا به انسجام امور ازهم گسیخته بپردازند. امیر نیز از هنر دولتداری هیچ نمی دانست و فاقد سواد و تجربه لازم بود تا موقف روشن د رانسجام امور داشته باشد و اجرأت حکومت را وارسی کند. میگویند امیر فرمان های مقرری را درجعبه میز خود نگهمیداشت و وقتیکه شخص برای اخذ فرمان تقرر خود نزد امیر احضار میگردید، امیر نخست فرمان را به او میداد تا به جهر بخواند. بدینوسیله امیر مطمئن میشد که متن فرمان مطابق به هدایت او است. عین مشکل را سائر اراکین کوهدامنی امیرداشتند. بااین مثال کوچک میتوان به عمق مشکل پی برد وآینده رژیم را پیشبینی کرد.

پس از اعلام مقرریها، امیراولین فرمان شاهی را مبنی برلغو کامل کارنامه های عصر امانی در19 فقره و 3 ضمیمه اعلام کرد که برای درک بهتر مسائل عین متن فرمان را که درآرشیف ملی موجود است ، دراینجا نقل میدارم:

فرمان پادشاهی

«چون بمرحمت حضرت الهی و تائیدات دین رسالت پناهی به خلع امان الله مُخَرِب دین که یگانه آرزوی ما وشما بود، موفق شدم از بدوجلوس خود اجرأت نامشروع او را ممنوع نموده ام. برای آگاهی شما غیرت داران دین حضرت سیدالانام ذیلا مینگارم:

1ـ سلام که طریقه مسنون است و با اشاره کلاه رواج داده بود، مطابق سنت سنیه امردادم.

2ـ دستار که از طریقه و سنت آنحضرت است وادای نماز با آن کامل میگردد، موقوف کرده بود، حکم دادم که بالکل دستار رواج باشد.

3ـ البسه اسلامی که ترک شده بود، برحال دانسته مشابه کفار را منع کردم.

4 - ترک ستر را که حکم کرده بود، مسترد کردم.

5- برآمدن زنان و دختران بالغه را بدون اجازه ولی شان و مکتب مستورات را موقوف کردم.

6- قطع ریش و گذاشتن بروت را موقوف کردم .

7- مکاتب انگریزی و فرانسوی و جرمنی را موقوف کردم .

8- فرستادن دخترها را که در خارجه نموده بود، چون بدناموسی ملت بود، جائز ندانستم و آنها را خواسته دیگر فرستادن را قطعاً ممنوع نمودم.

9- آنچه کوشش برای ترقیات دنیای دو روزه بدون ملاحظات دینی داشت و از آنها ضرر دینی بظهور میرسید، ممنوع نمودم.

10- استخفاف [سبک شمردن]علم و علما را می نمود و برخلاف آن احترام شان شرعاً واجب است.

11- نفاق اندازی که بواسطه ترک مذهب و خرابی عقیده خود دراسلام انداخته بود، برطرف نمودم، زیرا تمام رویه را برطبق مذهب حنفی نمودم.

12- حساب، هندسه، انگریزی را که رواج داده بود، موقوف کردم .

13- سنه قمری را که به شمسی تحویل داده بود، موقوف کردم.

14- روز جمعه را که به پنجشنبه تبدیل کرده بود، متروک ساختم.

15- حقوق بیت المال را که بخواهشات نفسانی خود صرف کرده و مصارف ملا و مؤذن و مساجد راقطع کرده بود، جاری ساختیم.

16- امر معروف و نهی منکر را که مانع شده بود، رواج دادم.

17ـ حضرات مجددی را که پیشوای مسلمانان است، محبوس ساخته بود، رها ساختم که تلقین دینی نمایند.

18- شراب خوری راکه رواج داده بود، بالکل موقوف کردم.

19- ملاعبدالله خان مرحوم سمت جنوبی [مشهور به ملای لنگ] راکه در راه سربازی دین مقتول ساخته بود، امر دادم که مرقدش درست و آباد کرده شود.

از نزده فقره فوق شمایان را اطلاع دادم که مستحضر باشید وعلاوتاً از فقرات فوق الذکر مراعات اهالی را بفقرات ذیل نیز نمودم

1 ـ بخشش باقیات سال های ماضی الی اخیر 1347 ه (1307ش) که از قسم مالیاتی برذمه رعایا و مَلِکان باقی مانده باشد.

2 ـ ملازمت نظام خوش برضا بمعاش ماهوار بیست روپیه و چهار سیرغله و سال دودست دریشی و یک جوره بوت.

3ـ معافی اضافات مالیاتی از قبیل طرقی و سرک پلی و باقی وغیره.این همه تکالیف خلاف شرعیت شریف راممنوع کرده ، مالیه حقیه اسلامی را که شارع حکم داده، منظور کرده ام و در آسوده حالی احوال رعایا چنانچه باید و شاید کوشیده و میکوشم و تمام اجرأت مملکتی را برطبق جواز شرع انور نموده و مینمایم و از شمایان خواهش دارم که بیعت های قومی خود را گرفته با اعزه و اشراف و سادات و علما و خوانین و ملکان بحضور والای ما حاضر شوید که علما و سادات مکافات خوب نایل و خورسندی حضورم از شما حاصل گردد، وظیفه و مستمری سادات و خوانین را بقرار بست سلطنت امیرشهید حکم منظوری دادم». (پایان فرمان) و در ذیل آن "مهر امیر حبیب الله خادم دین رسول الله" (مأخذ: "اسناد و نامه های تاریخی"، گرد آورنده: شهرت ننگیال، چاپ دوم ، پشاور، 1377، صفحه 33 و 34)

درباره متن و عبارت این فرمان که با سبک غیر معمول و از نظر ادبیات بسیار نارسا نوشته شده است، روایتی وجود دارد که چون امیر سواد نداشت و نیز برکسی از اهل قلم اعتمادی نمیکرد، هدایت داد تا متن و مواد فرمان را بسیار ساده و عام فهم بنویسند و آنرا به جهر برای امیر بخوانند، آنگاه امیر در هر فقره نظر خود را بیان کرده و نظر درج هر فقره شود، به عبارت دیگر مبتدأ جمله را شخص مؤظف میخواند و امیر خبر آنرا به صدای خود اعلام میکرد. به این اساس دیده میشود که در ختم هر فقره کلمات مشابه و کوتاه از قبیل "منع کردم"، "موقوف کردم"، "مسترد کردم"، "متروک کردم"، "ممنوع کردم" و غیره درج فرمان شده است.

موضوع مهم در این فرمان خلع امان الله به دلیل "مُخَرب دین" بیان شده، درحالیکه مشاوران مذهبی امیر که بیشتر منسوب به خانواده حضرات مجددی بودند، میخواستند موضوع "تکفیر" شاه را نیز درج متن نمایند، ولی امیر بجواب آنها گفت: «شاه مخلوع شخص غازی و مجاهد و استقلال بخش بود و نمی زیبد وی را کافر گفت". (حکم، عبدالشکور: از عیاری تا امارت... صفحه 303 ـ 304)

چون مخالفان سرسخت شاه امان الله نتوانستند دراین فرمان حکم تکفیر شاه را درج فرمان سازند، لذا درصدد دسیسۀ دیگر برآمدند که جریان آن ذیلا بیان میگردد:

دریکی از روزهای سرد زمستان (اوایل دلو) امیر حبیب الله هدایت داد برطبق لست مرتبه، همکاران شاه امان الله را فوراً نزدش حاضر کنند. امر فوری بجا شد و اشخاص مورد نظر را در هر جا که یافتند به ارگ آورند. امیر در داخل قصر در دم کلکین نشسته بود. باقی جریان را "ریه تالی ستیورات" نویسنده کتاب "آتش در افغانستان" چنین شرح میدهد:

"شیرجان وزیر دربار اعلام کرد که اعلیحضرت با شما سخن میگوید، بعد هر کدام از این اشخاص را که از سردی میلرزیدند، نزدیک کلکین آوردند....نخست کاکای امان الله خان محمد عمر را بعد حیات الله و محمد کبیر را پیش کردند، با آنکه آنها قبلا بیعت نموده بودند. درحالیکه حاکم کوهستان را در درخت از یک پا آویزان کرده بودند، نوبت به میرهاشم وزیر مالیه رسید. حبیب الله به اوخطاب کرد : تو لاتی [کافر] بزرگ هستی، وی در پاسخ گفت : من لاتی نیستم ، یک مسلمان حقیقی و سید هستم . حبیب الله سوال کرد آیا تو همان نبودی که بودجه را ساختی؟ او درجواب گفت: بلی! بودجه یک سیستم قدیمی حساب است، درخانه، در دکان همه جا بودجه دارند، بودجه یک نام جدید است که به محاسبه داده اند. حبیب الله گفت: آیا این نام کفری نیست؟ وزیر مالیه گفت: نخیر! بعد امیر گفت: برو با ما نان و نمک شو، وزیر دربار برایتان یک کاغذی میدهد و شما باید آنرا امضا کنید." ستیورات ادامه موضوع را چنین بیان میدارد: "همه این اشخاص رسمی سابقه را به یک اطاق رهنمائی کردند و به آنها کشمکش پلو دادند، شیرجان با قرآن کریم که کاغذ نوع طومار مانند به آن وصل کرده بود، داخل اطاق گردید و آنرا باز کرد و آنجا را که این مامورین امضأ نمایند، به آنها نشان داد و به آنها اجازه خواندن آنرا نداد، چون به آنها اجازه نبود که محتویات آنرا بخوانند، بدون چون و چرا آنرا امضا کردند.» تنها عبدالهادی داوی در ذیل امضای خود نوشت: "جزئیات مسائل را علما میدانند." (ستیوارت، ریه تالی: "آتش در افغانستان" 1919 ـ 1929"، مترجم: یار محمد کوهسار کابلی، چاپ اول، پشاور، 1380، صفحه 116 ـ 117 ؛ عین جریان را سیدقاسم رشتیا که شخصاً درصحنه حضور داشت، نیز بیان کرده که درجریده ولس به نشر رسیده است).

این کاغذ طومار مانند که بیش از 75 نفر اشخاص حاضر مجلس آنرا ناخوانده امضا کردند، همان اعلامیه مشهور رژیم سقوی است که بتاریخ پنجشنبه 6 شعبان 1347 به نشر رسید که دربین امضاها ، امضای میان معصوم مجددی (ملقب به میاجان- پدر حضرت صبغت الله مجددی ) وامضای محمد صادق مجددی (گل اغا) به وضاحت دیده میشود و میگویند که متن آن به رهنمائی حضرت شوربازار ترتیب و تحریر شده بود(نائب آبادی، مراد: "سیه کاران تاریخ، جلد اول ، صفحه 16 ـ 17؛ همچنان حکم، عبدالشکور: ازعیاری تا امارت... صفحه 303)

اکثر مؤرخین کشور درآثار خود کوشیده اند وقایع سیاسی و جریان جنگ های قدرتمندان را بیشتر شرح دهند و کمتر به تحلیل حواشی مسائل پرداخته اند. دراینجا با آنکه برطوالت بحث و تکرار مطلب افزوده میشود، ولی بعضاً توجه به همین جزئیات، دریچه فراخ یک سلسله واقعیت های تاریخی را برای علاقمندان تحقیق باز میکند. با این منظوربهتر خواهد بود تا متن مکمل اعلامیه فوق الذکر را در اینجا عیناً اقتباس نمایم که هدف آن با فرمان قبلی یکی است اما شیوه تحریر وطرز استدلال آن بطور کل این مطلب را به وضاحت میرساند که چگونه یکعده رهبران و علمای دینی منافع شخصی، سیاسی و قشری خود را در لفافۀ اصول دینی و مذهبی پیچانیده و ذهنیت مردم عادی را از اصل واقعیت تحریف میدارند. نائب آبادی می نویسد: «عده ای برآنند که این فتوا را نزد امیر آوردند تا مهر تائید برآن نماید. امیر گفت: شاه شخص غازی و مجاهد و استقلال بخش بود و نمی زیبد وی را کافر گفت؛ لیکن دست اندر کاران دولت در غیابت امیر مُهر براین فتوا زدند».(صفحه 304)

(متن اعلامیه)

اعلامیه تاریخی پنجشنبه 6 شعبان سنه قمری1347

بسم الله الرحمن الرحیم

برضمائر کافۀ اهالی وافراد ملت اسلامی افغانستان مخفی مباد!

قبلاً ما جمیع اهالی ذکور افغانستان دست بیعت به امارت السلطنه را بر مدار اساسات امر شرع شریف غرا به امیرامان الله بقرار شرایطی که ازامورات شرع شریف تخلف نکند، داده بودیم. چون موصوف به شرایطی که اطاعت او بمراسم شرعی برما لازم باشد، اجابت نکرده و خسره در امورات شرعی و سیاسی نموده و عملیات او آنچه بود، بخلاف احکام قرآنی و رویۀ دین حضرت سید المرسلین ملاحظه و بدعیات و نواقصات او، ظاهرکه بخلاف امر شرع محمدی است، ذیلا توضیح است:

1ـ اینکه سلام که از طریقه مسنونه قولی رسول کریم است، آنرا ترک وبه اشاره که عادت کفار است، ما اهالی اسلامی را جبراً ترغیب نموده،

2ـ اینکه دستار که طریقه و سنت آن حضرت است که ادای نماز با آن کامل میگردد، وعوض آن کلاه به رسم و هیئت کفره و ادیان باطله است، به اهالی اسلامی حکم و تارک آنرا مجرم نشان داده است،

3ـ اینکه آنچه البسه اسلامیه که ملبوس سلف بود، آنرا ترک وهمه را به البسه کفر مشابهت و امر داده بود که تاحال به رویکاراست،

4 ـ اینکه بمضمون آیات قرانی که مرد اجنبی اززن اجنبیه و زن از مرد بیگانه چشم خود را نگاه بدارد، این امر عظمای خداوندی را گذاشته ، بخلاف آن اعلام ترک ستر داد،

5- اینکه خروج زن کبیره وبالغه را بدون اجازه زوجش و ضرورت شرعی مشارع جواز نداده، این امان الله همگی دخترها و زنها رابمکتب مقررکرده ، پردۀ ناموس ما مسلمانان را دریده که تا امروز مکتب اناثیه جاری بود،

6- اینکه احیای لحیه [ریش] و قطع شارب [بروت] که از سنت قولی و فعلی رسول الله بود، امروز امان الله بخلاف آن جاری نموده بود،

7- همگی اهالی امرا که شرعاً حکم دختر بالغ را دارند، بمکتب که مفاد دینی و علم شرایع بلکه در اعتقادات شاه خلل های زیاد واصل و خود بچه های همگی بیباک شده اند، طلب علم بر هر مسلم ومسلمه فرض کفایت است، مقصد از علم احکام قرآنی است، نه این علمی که خط وحساب انگریزی ویا نام بلاد و سلاطین ماضی را دانسته، کفررا یاد بگیرند،

8- اینکه در هیچ ملت و مذهب اسلامی رواج نشده و نیست که دختران بالغه اسلامی را از داراسلام کشیده، بدون محارم دربلاد کفر روانه کرده که تا خط و مناعت انگریزی را یاد بگیرند، از این کار قبیحه اش ما جمیع اهالی اسلامی مطعون [مورد طعنه قرار گرفتن] همگی اهالی بلاد کفر و اسلامیه شده بودیم، درهیچ زمان هیچ پادشاه چنان ظلم صریحه را نکرده و نخواهد کرد،

9- اینکه عملیات ظاهر امان الله آنچه است، دلالت بخرابی اعتقاد باطل او داشت که با امور شرع شریف معترض است. آنچه کارات که از او ملاحظه میشود، به مقصد چهار روزه دنیای فانی و برخواهشات نفسانی است. ترقیخواه دین پاک که سرمایه ابدی است، پرداخت نداشت،

10- اینکه رسول کریم (ص) حُب علم را مثل حب و دوستی خود نشان داده، امان الله همراه علم و علما عداوت ذاتی داشت، علم و علما را بد میدید و استخفاف [سبک شمردن] شان را خوب میدانست. این علامۀ کفراست،

11- اینکه به قرار مضمون آیات قرآنی که شخص بانی فتنه و فساد فیمابین مسلمین شود یعنی بدعیات خلاف مذهب مهذب حنفی راجاری و پامالی دین پاک را اختیار کند، گویا قاتل جمیع مسلمین است و کسیکه احیا دین را نماید، گویا احیا تمام مسلمین را مینماید . این فساد که امروز به پا است، ازدست امان الله است، چون طرق اسلامیه راگذاشته، پیشنهاد خود تشبیهات فعلی و قولی اهل نصارا را ساخته بود میخواست که رشته اسلامیه را از گلوی ما اهالی کشیده، پیرو افعال کفرنماید،

12- اینکه سنه قمری که ملفوظ آیات قرانی است، آنرا محو و شمسی را رواج داده بود،

13- اینکه اعلان ها نموده بود که سنه و تاریخ انگریزی بعداز این تحریر کنید، مقصدش اینکه رفته رفته کتب معتبره فقه شریفه را محو و کتب منسوخه کفر را رواج بدهد،

14- اینکه از زمان رسول اکرم (ص) الی حال اسم ایام معین و معاملات خرید و فروش رابعد ندای جمعه نهی فرموده، امان الله تغییر نام را نمود، روز جمعه را شنبه و پنجشنبه را جمعه تاریخ نهاده ، تحریف دین را نموده ظاهراً خلاف امر شرع شریف است که اختراع عندی نموده،

15- اینکه اموال بیت المال مسلمانان بمصرفیکه شارع جواز داده، نکرده . ملاها، مؤذنها و خدمتگاران مساجد که دروقت ملوک سابقه مقرر بودند و معاش از بیت المال داشتند، همه را امان الله موقوف، آذان اقامت امرمعروف و نهی منکر و رئیس محتسب که تقویت دین و شعایر اسلام برآنها مرتب بود، همه را ترک و منع ساخته، این خلاف امرمشروعه است،

16- اینکه علما و مشایخ دین که اعتلای کلمته الله را نموده امر معروف و تلقین و تذکیر دین پاک را می نمودند، همه را امان الله منع نموده، از این معلوم و ظاهر شده که تخریب دین حقانی را اختیار نموده،

17- اینکه حضرات مجددی که مقتدای عالم اسلامیه بوده و میباشند، چنانچه دراول سلطنت کمر امارت را بسته و تلقین و طریقه آرزوها هم نموده و خود او را بدسیسه غیر حق به خیالات فاسده خود محبوس و حاجی ملا عبدالرحمن خان مرحوم که یک عالم جید حقانی ملا امام حضرت مجددی بود، خود او و اقوام او را بباعث اینکه از منهیات خلاف شرع او را مانع بود، به قتل رسانید،

18- اینکه شراب خوری که گناه کبیره است به آیات قرانی که نهی مطلق است و بت پرستی که شرک جلی است، دربین خود و مامورین خود وغیره مسلمین رواج و امر داده بود،

19- اینکه ملا عبدالله مرحوم [مشهور به ملای لنگ] ، که از سمت جنوبی که یک شخص و عالم جید حقانی و فدائی و مجاهد دین پاک رسول الله بود، بباعث حق و رفع منهیات و اقدامات بدی که امان الله نموده، مانع او بود تا که هزاران نفوس اسلامی ما را جبراً در مقابله اش کشیده و ما اهالی اسلام را بقتل رسانید تا که همراه علما سمت مذکور عهد قرآنی نموده ، آنها را طلب نموده که دیگر خلاف شرع کاری نمیکنیم ، بفریب خود او و علما و اکابر سمت مذکو را مقتول و باقی نفری شان را خراب و فرار ساخت. عداوت او همراه علما و اهل دین حقانی و ذاتی عقیده اش را ملاحظه کردیم. اینکه رسول کریم خبر داده اینکه کسی که همراه علم و علما بغض و عداوت کند، گویا همراه من، کیسکه همراه خداوند عالم عداوت کند، نعوذاً باالله باقی چه خواهد ماند.

فوقا همه رویه عقیده و کارات و عملیات و اختراعات خلاف دین امان الله که تا امروز جاری بود، نظر به افعال ظاهره و عقیده باطنه اش کفر او را ثابت منیمود که کلیه رویه او بخلاف رویه احکام الهی و سنت مصطفوی و سلوک و آداب ائمه دین است. به مضمون این آیات قرآن عظیم الشان "و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون". چون حضرت خداوند(ج) که کفیل و معتصم دین پاک حضرت صاحب لولاک است، سبباً دو شباب شجاع بهادر و غیور و دلبر دین پرور که یکی خادم دین رسول الله امیرحبیب الله خان ساکن کوهدامن دارالسطلنه کابل و دوم سیادت و شجاعت نشان سید حسین خان ساکن چهاریکارکه حالا وزیر جنگ عمومی افغانستان است، او را خداوند عالم تصرف کافه و همة عالیه داده که تا به توفیق و استعانت یزدانی ودیانت فطری خودها کمر دین حضرت رسول الله رابه صداقت بسته، باعث قطع بدعیات و ذریعه حافظه ننگ و ناموس ما زمرهء اسلامیه گردیده دلبرانه شمشیر همت را برملا و آشکار کشیده، درمقابله امان الله مخترع بدعت استاده که تا او را محصور و مضمحل ساخته که سد باب فتنه و فساد اوگردیده و به برکت احیا دین آن حضرت، سریر آرای تخت سلطنت افغانستان گردید و برتخت سلطنت و امارت استقلال یافت که ما اهالی اسلامی از ابقاع این فتنه های بالغه متعددیه ازتهلکه ابدیه نجات یافتیم ......لذا امان الله امیر سابقه خود ها را رد نموده او را از امارت سلطنت خودها زمره اسلامیه جمع اهالی افغانستان موقوف کردیم و بیعت تازه صحیحه جدیده بقرار امر خداوند و هدایات حضرت رسول اکرم و صحابه معظم به امیر حبیب الله خان که شخص صادق، خدمتگار و پیرو دین پاک محمدی و طریقه مجددی و علمای جید حقانی و به اوصاف حمیده وشجاع و غیور و رعیت نواز بود، به او نمودیم واورا به رضا و رغبت به سلطنت تخت کابل و امارت افغانستان قبول داریم که کافه امورات امارت را تنفیذ اقامت حدودات را مطابق احکام الهی و سیاسیات آن را بروفق سیاسیات شرعی اجرا بدارد و ما جمیع اهالی اسلامی از خداوند باری درخواست توفیق سعادت به امورات امارت و رعیت پروری و انصاف عدالت او را مسئلت داریم که الهی آفتاب عمر و اقبال واستقلال سلطنت دراوج و دریای حشمت و اجلالش موج درموج باد وبه نون والصاد مبارک باد سلطنت افغانستان برخادم دین رسول الله امیر حبیب الله. فقط باقی مباد هرکه نخواهد بقای شاه...»، تحریر پنجشنبه 6 شعبان المعظم سنه 1347 قمری (متن کامل اعلامیه : حکم، عبالشکور: از عیاری تا امارت..، صفحه 304 تا 310)

درپای این اعلامیه مفصل مطبوع در 19 فقره به تعداد بیش از 75 نفر امضا نموده است که اسمای بعضی از رجال مشهور و سرشناس راغبار چنین تذکر داده است: سردار فیض محمد خان ذکریا(وزیر معارف شاه)، سردار شیراحمد خان (رئیس شورای دولت)، سردارحیات الله خان (پسر امیر حبیب الله خان سراج)، سردارمحمدعمرخان (پسر امیر عبدالرحمن خان)، سردار عزیزالله خان (پسر نائب السلطنه نصرالله خان)، میرزا میرهاشم خان (وزیر مالیه شاه)، میرزا محمدحسین خان دفتری (معین وزارت مالیه)، میرزا مجتبی خان(رئیس تفتیش داخله)، میرزا سید حبیب خان(مستوفی ولایت کابل)، قاضی محمد اکبرخان، حبیب الله خان (معین وزارت حربیه)، محمود خان (یاورشاه)، عبدالهادی خان داوی (وزیر تجارت سابقه که در ذیل امضای خود نوشته: «جزئیات مسائل را علما میدانند»)(غبار، میرغلام محمد: افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، چاپ چهارم، ایران، 1378، صفحه 828 ) و همچنان عبدالرحمن خان(رئیس ضرابخانه)، غلام محی الدین خان، عبدالرؤف خان، برهان الدین خان، محی الدین خان انیس (مدیر انیس)، شاه محمود خان معین وزارت داخله، احمد علی خان (رئیس بلدیه) ویکعده از حضرات مجددی، سادات، روحانیون، وکلا، قضات، ملک ها، تجار و دیگر مردمان ملکی نیز در ذیل اعلامیه امضا کرده اند (حکم، عبدالشکور:از عیاری تا امارت... صفحه 309)

دراین ارتباط باید تذکر داد که بزرگان خانواده حضرات مجددی از شاه امان الله در آغاز سلطنت جدا حمایت کردند، حتی شمس المشایخ فضل محمد مجددی ، ملقب به شاه آغا) که مرد بزرگوار و صاحب رسوخ و ضد استعمار انگلیس بود، نه تنها شاه امان الله را درداعیه استقلال خواهی درنظر و عمل حمایت جدی کرد، بلکه حین رسیدن به سلطنت ، تاج را برسر او گذاشت و شاه را دریکی از نمازهای جمعه در کابل یگانه حکمروای مسلمان و خلیفه اسلام اعلام کرد.

هنگامیکه موصوف در سال 1923 وفات یافت و برادرش نورالمشایخ فضل عمرمجددی (ملقب به شیرآغا) جانشین اوگردید، اوضاع تغییر کرد. شاه امان الله در آن وقت از ادامه جنگ با انگلیس ها و اعلام متارکه در راستای منافع ملی افغانستان منصرف شد و راه سیاسی را جهت رسیدن به هدف استقلال پیش گرفت و همچنان از ادامه سیاست پان اسلامیستی خود بازهم به نفع استقرار در افغانستان طفره رفت و خود را بیشتر متمرکز به اصلاحات در داخل ساخت. روی همین دلایل، میانه نورالمشایخ با شاه امان الله برهم خورد و موصوف در1926 به هند پناهنده شد. از آن به بعد فعالیت های نورالمشایخ علیه شاه امان الله روزبروزشدت گرفت، مخصوصا که مدتی وی در دیره اسمعیل خان اقامت گزید و روابط نزدیک با اقوام غلجائی و کوچی های مربوط برقرار نمود و از آنجا به نشر تبلیغات علیه شاه می پرداخت.

"ستیورات" در کتاب آتش در افغانستان در این مورد می نویسد: «درتاریخ 18 دسمبر(1927) حضرت شیرآغا به دیره اسمعیل خان وارد شد وبا هزارها کوچی دیدن نمود واخبارترجمان سرحد، موضوع آمدن حضرت را چاپ و نشرکرد وافغانها وهندیها گفتند که آمدن و دیدار وی به اشاره برتانویها صورت گرفته است....وی به علتی درآنجا مسکن گزید که اغلباً پروپاگندها علیه حکومت افغانستان از آنجا شایع و نشر میشد و میخواست برضد اصلاحات امان الله خان پروپاگند نماید. وی در دیره اسمعیل خان دو خانه داشت که با کوچی ها و دیگران دیدار میکرد و داشتن دو خانه یک موضوع تصادفی نبود و توسط ایجنیت سیاسی برتانیه خانه برایش داده شده بود». ستیورات می افزاید: «با انهم برتانوی ها در مورد روابط شیرآغا با بعضی رجال حکومت کابل که در صدد توطئه علیه حکومت بودند، شک وتردید داشتند. گفته میشد که عده از ملاها از کابل نزد حضرت می آمدند و عده دیگر نیز در کابل بودند، حضرت به اطرافیان خود گفته بود که این گریزی های شاهی، سلطنت را برای خود میخواهند... او دراین توطئه علیه حکومت نام از چند نفر برد از جمله: شاه محمود خان نائب الحکومه مشرقی، عبدالعزیر خان وزیر حرب و محمد عثمان خان نائب الحکومه سابق قندهار». (ستیوارت: آتش در افغانستان...،صفحه 53 و 54)

در اینجا بیمورد نخواهد بود که به گزارش یک ایجنت مخفی استخبارات انگلیسی در بلوچستان نیزاشاره کرد که طی یک نامه سری بتاریخ 27 جنوری 1928 به مرجع مربوط خود در مورد انعقاد یک جلسه بریاست فضل عمرمجددی دردیره اسمعیل خان چنین خبر داده بود: «دراگست سال گذشته درباره حضرت صاحب معلومات حاصل کردم. به من اطلاع داده شد که موصوف بطورمنظم با شخصیت های مهم ذیل در افغانستان در ارتباط میباشد: عبدالعزیز خان (وزیر وزارت حربیه )، (محمد) عثمان خان ، شیراحمد خان، عبدالحکیم خان (برادر عبدالعزیز خان)، فیض محمد خان (وزیرمعارف)، محمد یعقوب خان (سلیمانخیل از گردیز) وملک زلمی از (منگل)». گزارش می افزاید: «اشخاص فوق از مریدها حضرت صاحب میباشند که حضرت صاحب میخواهد برعلیه حکومت افغان دست به توطئه بزند». (نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی در افغانستان 1919 ـ1929"، مترجم : محمد نعیم مجددی، هرات، 1388 ، ضمیمه پنجم، صفحه 285 ـ 287 ). همچنان دراین گزارش از یک عده علمای دینی و ملک ها نام برده شده و روابط حضرت را با قاضی محمد اکبر قندهاری و گروپ قندهاری شرح میدهد که دراین رابطه ایجنت مذکور از چند شخصیت دیگر نیز نام میگیرد، از جمله میرزا خداداد خان وکیل التجارافغانی درکویته، عبدالعلی خان و مستوفی سیدحبیب خان (پدر سید قاسم رشتیا و برادر کوچک میرهاشم خان وزیر مالیه که روی همین انگیزه مناسبات دوستانه دو برادر درهمان روزها برهم خورد. درمورد موقف میرهاشم خان در پاورقی منضمه در ختم این مقاله دیده شود).

درنتیجه فعالیت نورالمشایخ در ماورای سرحد تا آنجا پیش رفت که برادرش محمد صادق مجددی (ملقب به گل آغا) با فضل الرحیم خواهرزاده خود بتاریخ 28 سپتمبر 1928 کاغذی ترتیب داد و در آن امضای 400 ملا و عالم دین را گرفت و به شاه گسیل کرد. دراین کاغذ آنها اصلاحات امانی رامخالف اصول اسلام دانستند و شاه را متهم به انحراف از اصول دین ساختند که این تحرک با زندانی شدن گل آغا و خواهر زاده اش و اعدام چند نفر از پیروان شان ظاهراً پایان یافته تلقی شد و اما خموشی بود قبل از طوفان.

بهرحال با ذکر مطالب فوق بر میگردم به بررسی انتقادی اعلامیه که هدف آن بسیار واضح بود؛ هرگاه به متن اعلامیه یا فتوای فوق به دقت نظر انداخته و به عبارات آن تعمق شود، میتوان به هدف اصلی تسوید کنندگان آن پی برد که میخواستند با دلائلی حکم تکفیر شاه امان الله را صادر کنند که دلائل ارائه شده مبنی برالزام این حکم بسیار ناقص و بعضاً به شکل اتهام وارد گردیده بود که اینک به بعضی از این نکات روشنی انداخته میشود:

1- درآغاز اعلامیه آمده است: "ما جمیع اهالی ذکور افغانستان دست بیعت به ...". این عبارت معنی میدهد که گویا همین تعداد باید از همه اهالی ذکور کشور نمایندگی داشته باشند، تا این سند مشروعیت همگانی وملی پیدا کند. درحالیکه هیچیک از امضا کنندگان حیثیت نماینده را نداشتند وگذشته از آن، اغلب آنها بزور آورده شده بودند و بسیار آنها مجریان امور گذشته بودند، چطور میتوانستند علیه خود اثبات جرم نمانید؟

2- کسانیکه کاغذ را امضا کردند، اکثراً نمیدانستند که محتوای کاغذ چیست و فقط زیر فشار آنرا امضا نمودند که اینکار نه تنها مشروعیت سند را از بین میبرد، بلکه اخذ امضا به جبر بذات خود یک جرم است.

3- هیچ موردی که به اساس آن شرعا حکم تکفیر یک مسلمان را صادرکرد، برعلیه متهم یعنی شاه امان الله دراعلامیه دیده نمیشود. آنچه برآن استناد شده از قبیل "اجابت نکردن مراسم شرعی"، "خسره در امورات شرعی و سیاسی"، "دریدن پرده ناموس ما مسلمانان"، "رواج اسلامی"، "عملیات ظاهردلالت بخرابی اعتقاد باطل کردن"، "بانی فتنه و فساد"، "تشبیهات فعلی و قولی اهل نصارا"، "عداوت با علما"، " بدعیات مخالف مذهب مهذب حنفی" وغیره ، هیچیک این مسائل از نظر شرعی موجب تکفیر یک مسلمان نمیشود.

4- دربعضی از مدعیات اعلامیه مذکورافترأ صورت گرفته مثلا در فقره 8 ادعا شده که "دختران در بلاد کفر اعزام شده اند"، درحالیکه ترکیه بلاد کفرنبوده و نیست. در فقره 14 گفته شده که : "روز جمعه را شنبه و پنجشنبه را جمعه تاریخ نهاده "، درحالیکه تغییر در رخصتی عمومی از روز جمعه بروز پنجشنبه بوده است. علاوتا در فقره 4 از "ترک ستر" صحبت شده درحالیکه شاه امان الله صریحاً در لویه جرگه 1307 پغمان این نکته را توضیح کرد که او از "ستر اسلامی "جداً حمایت میکند، ولی مقصد از رفع حجاب یعنی برقع (چادری) است آنهم بطور اختیاری که پوشیدن آن یک اصل حتمی شرعی برای زنان مسلمان نیست.

5- با آنکه تمام فقرات این اعلامیه براساس اصول اسلام ومذهب حنفی استدلال شده است، ولی اکثر مواردی که به آن استناد گردیده، با اصول اسلامی بطور کل هیچ ارتباط نمیگیرند، طورمثال "پوشیدن دستار به حیث شرط اکمال ادای نماز"، "البسه اسلامی" (دراسلام با رعایت ستر، نوع لباس قید نشده است)، "منع تدریس لسان خارجی و علوم جدیده"، "حتمی بودن پرداخت مصارف ملا، مؤذن و مساجد"، "تبدیل سنه قمری به شمسی"، "نوشتن سنه و تاریخ انگریزی که اینکار با محو کتب معتبره فقه شریف و ترویج کتب منسوخه کفری" هیچ ارتباط ندارد. همچنان "محبوس ساختن بعضی از حضرات مجددی" و یا "اعدام ملا عبدالله و همکارانش".

6- اینکار "عداوت با علم و علما علامه کفراست و عداوت با علم و علما گویا عداوت با پیغمبر و نعوذاًباالله با خدا خواهد بود"، مرتبت علما را به جای میرساند که باید غیرمستقیم (نعوذاًباالله ) به نیابت خدای بزرگ درروی زمین عز مقام حاصل کنند. این توجیه موقف علمای دین را از حد احترام به حد اطاعت مطلق می کشاند که این حد سزاوار انسان عادی نیست، ولو عالم و جید باشد. عالم بودن حتما معنی متقی بودن ورستگاری را ندارد. بسا مواردی است که علمای دین برای استحکام موقف و منافع شخصی، سیاسی و قشری خود از مقام علمیت و یا رهبریت مذهبی استفاده های سوء کرده اند و مردم بیچاره را به اطاعت از خواست و نظر خود کشانیده اند.

7- فقرات 5 و 7 مبنی بر "مسدود کردن مکتب نسوان و منافی دانستن تدریس علوم جدیده با موازین اسلامی" را باید یک حرکت قهقرانی معارف ستیزانه و زن ستیزانه تعبیرکرد و آنرا کاملا بضرر اسلام دانست . یقیین دارم برکسانیکه از تاریخ تمدن اسلام واقف اند و خود را عالم دین و پیشوای طریقت میدانند، واضح خواهد بود که علمای اسلامی قبل از اروپا پیشتاز در انکشاف علوم جدیده بودند و بدون تردید بسا مسائل علمی امروز جهان، اساساً محصول دست ودماغ علمای اسلام است. تعجب درآنست که همین علما و طراحان اعلامیه، چند سال بعد که خود درمسند و مقام دولت قرار گرفتند (از جمله یکی به وزارت و دیگری به سفارت گماشته شدند) و باردیگر تعلیم علوم جدیده در پروگرام درسی مکاتب رسما جا گرفت و زبآنهای خارجی جزء آن گردید و بعدا مکاتب نسوان باز شد، هیچ سخن از ضدیت اینکار با اسلام نگفتند و خاموشانه به تائید آن پرداختند. اگر همچو موضوعات مغایر اساسات دین اسلام موجب تکفیر یک شخص آن هم شاه کشور بود وفتوای قیام علیه آن صادرگردید، چرا بعداً که اشتراک در قدرت سیاسی کشورصورت گرفت، همچو اعتراض دینی بلند نگردید؟

خلاصه آنچه ازمحتوای دقیق این اعلامیه واضحاً برمی آید، ضدیت با شاه امان الله بیشتر روی تقسیم قدرت سیاسی و تأمین منافع شخصی و قشری انگیزه اصلی این نوع اقدامات بود تا ماهیت اصلاحات. دراینجا اصلاحات فقط به حیث وسیلۀ تبلیغ منفی و حربۀ برنده و خطیر مخالفان داخلی و خارجی علیه رژیم امانی قرار گرفت؛ به عبارت دیگر این اقدامات یک جنگ آشکار بین عنعنه گرائی محافظه کارانه و تجدد گرائی پیش از موقع را نشان میدهد. شاه امان الله باید قبل از آنکه کلاه های مردم را تبدیل کند، باید می کوشید تا نخست کله ها را عوض کند و اینکار مسلماً یک عملیه طولانی بود که نباید عجولانه رویدست گرفته میشد. کوتاهی شاه در عدم شناخت شرایط زمان و ایجابات ذهنی جامعه بود که منتج به همچو مصیبت تاریخی گردید، ولی کسانیکه در راه این تحول عظیم، برطبق منافع خصوصی خود سنگ اندازی کردند و چرخ را در مسیر معکوس درحرکت درآوردند، درپیشگاه تاریخ و نسلهای آینده که ازاین حادثه متحمل خسارات و مشقات بیشمار شدند، مسئولیت بزرگ دارند. مردم ما امروز ضربت محکم این حرکت عقبگرایانه را تا عمق استخوان احساس میکنند.(پایان)

****************************

پاورقی منضمه:

میرهاشم خان پس از آن مجلس که ناخوانده در پای آن طومار مثل همه اشتراک کنندگان امضا کرد و بعداً از محتوای آن اطلاع یافت، با جدیت بیشتر جهت اعاده مجدد سلطنت امان الله خان دست بکار شد و خواست به شاه که هنوز در قندهار بود به نحوی در برگشت به کابل کمک کند، چنانکه "ستیوارت" می نویسد: «وزیر مالیه امان الله خان محمد عمر پیلوت را به خانه خود دعوت نمود، وی میدانست که امان الله خان خیلی ها به طیاره نیاز دارد. میرهاشم وزیر مالیه یک خریطه مملو از طلا را به عمر پیلوت نشان داد و گفت: اگر طیاره را به قندهار ببری، همه این طلا ها از شماست. عمر صرف یک دانه طلا را که در آن نام امان الله خان حک شده بود، گرفت و آنرا بوسید و باقی را رد کرد..... طیاره او در میدان هوائی قندهار که همه منتظر وی بودند، فرود آمد، عمر را پذیرائی کردند، نه از باعث طیاره که با خود آورده بود بلکه به اساس خبر هائیکه با خود داشت. ...اولین وظیفه که به عمر از جانب امان الله خان داده شد، این بود که اوراق حاوی اخبار تازه را در قرب و جوار غزنی پخش کند».(برای شرح مزید دیده شود: ریه ستیوارت: آتش در افغانستان، صفحه 164 ـ 165)

با گذشت هر روز و فعالیت های مخفی میرهاشم خان به نفع امان الله خان سوء ظن سقوی ها بر او بیشتر و بیشتر شد، تا آنکه او را در همان ماه اول بازداشت کردند و به زندان ارگ زندانی ساختند. دراین زندان همه عائله نادرخان اعم از زنان و اطفال به شمول اسد الله خان وعلیشاه خان زندانی بودند و هیچ سرپرست و غمخوار نداشتند. میرهاشم خان با آنها ملاطفت زیاد داشت و در تهیه ضروریات شان از هیچ نوع کمک دریغ نکرد، حتی یک بار که او را به مقصد اعدام با اسدالله خان و علیشاه بردند، با دادن پول حیات خود و دو جوان را خرید.( به روایت علیشاه خان در زندان پلچرخی در سال 1359 ش با نویسنده)

بتاریخ 22 میزان 1308 (14 اکتوبر 1929) رژیم سقوی در اثر فشار قوای تحت امر شاه ولی خان (بعداً مارشال و ملقب به فاتح کابل) سقوط نمود و امیر حبیب الله کلکانی با جمعی از یاران خود بطرف کوهدامن فرار کرد. دراینوقت ارگ خالی ماند و میرهاشم خان با رهائی از زندان، ارگ را زیر نظر خود گرفت و به شاه ولی خان از فرار بچه سقو اطلاع داد. همان بود که شاه ولی خان با قوای خود به ارگ رسید و ارگ را از میرهاشم خان تسلیم شد. دراین موقع سپه سالار محمد نادرخان به چهلستون رسیده بود و روز بعد جمعی از شخصیت ها به دیدن شان در قصر چهلستون رفتند. (ادامه جریان را میتوان در کتاب خاطرات سید قاسم رشتیا صفحه 9 مطالعه کرد).