به حقایق دهۀ "دموکراسی"

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 27 جولای2018

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار27 جولای2018

از قول بزرگان آن دوره آشنا شوید!

دراین روزها که در ارتباط با نوشته جناب داکتر صاحب خالدی مطالب زیاد در این پورتال به نشر میرسد و بعضی ها بهشت خیالی را در دهۀ دموکراسی جستجو میکنند، یک بار به تجارب خود در آن سالها تعمق نمایند و بیاد بیاورند: زمانیکه محصل پوهنتون بودند و مثل جناب داکتر صاحب خالدی در سال 1351 از پوهنځی اقتصاد فارغ شدند، در آن سالها در پوهنتون چه حال و احوال حکمفرما بود. اینجانب که بعد از ختم تحصیلات در اواسط 1350 بوطن برگشتم و در پوهنځی اقتصاد بکار تدریس ادامه دادم، تعجب کردم که در پوهنتون بجای درس، همه روزه با مظاهره و برخورد بین جناح های چپ و راست فضای پوهنتون بیک میدان جنگ تبدیل شده و صنف ها خالی از شاگردان بود. محصلان پوهنتون در آن دوره مدت تحصیلی چهار ساله را تقریباً درشش سال به اتمام رسانیدند. این موضوع را محض بطور نمونه از اوضاع عمومی تذکر دادم، ورنه شاهدان عینی در آنوقت بیشتر از من چشم دید دارند.

بهرحال به نظرم دموکراسی بهترین پدیده جهان امروزاست، زیرا بشر گزینه ای بهتر از آنرا تاحال پیدا نکرده است، اما نمیتوان از دموکراسی نوع بدتر از دیکتاتوری حمایت کرد. دهه نام نهاد دموکراسی در کشور مرحلۀ بود که "طلای" دموکراسی را در آخر به ماهیت "مس" تبدیل کرد. اگر کسانی به سخن من باور ندارند، برایشان توصیه میکنم به نوشته شخصیت هایی مراجعه کنند که خود از ارکان و مشاهیر آن دوره بودند و در مقامهای بلند دولتی کار کردند. برای روشن شدن مزید موضوع کمتر متنی را میتوان یافت که اوضاع کلی و بخصوص سالهای اخیرآن دوره را با دید وسیع و عمیق مورد بررسی قرار داده باشد، مثلیکه مرحوم داکترعبدالقیوم (وزیر معارف، وزیر داخله و معاون صدارت در حکومت های مختلف دهه دموکراسی) آنرا طی یک نامه شخصی برای برادر خود داکترعبدالظاهر بعد از استعفی از مقام صدارت کشوربتاریخ 19 اپریل 1973 حین اقامت خود در نیویارک نوشته است. این نامه که بس طولانی است، در شماره 113 دلو 1387 (فبروری 2009) مجلۀ "آئینه افغانستان" (صفحه 92 ـ 98 ) از روی نسخه دست نویس آن به نشر رسیده و اکنون حیثیت یک سند تاریخی را دارد که میخواهم بعضی نکات مهم آنرا بخصوص در ارتباط با اوضاع سالهای اخیر سلطنت جهت تداعی خاطر بعضی از علاقمندان آن دوره ذیلاً اقتباس دارم و ضمناً دراخیر به این سؤال که چرا کودتای 26 سرطان صورت گرفت، از قول دگرجنرال محمدنذیر کبیر سراج مختصر نقل قول کنم:

داکترعبدالقیوم در آغاز نامه خود می نویسد: «وظایف مهم اداری افغانستان کمتر از کار شاقه نیست و صدارت افغانستان که متأسفانه در نامساعدترین مرحلۀ تاریخ نصیب آن برادر محترم گردید، از شاقه ترین وظایف اداری جهان بشمار میرود. ناقابل باور است که در کمتر از ده سال چه تحول غیرسالمی در ماهیت و ارزش آن چوکی رخ داده است. یا از آن هیبت و صلابت صدارت زمان استبداد و یا ازاین ضعف و ناتوانی صدارت وقت ما که نمونۀ کلاسیک اجرائیه های ضعیف دنیا گردیده است»؛ او در ادامه می افزاید: «بخاطر دارم زمانی را که با اقتدار سردار داؤد خان بحیث مقتدرترین رئیس حکومت اعتراف می نمودیم و با تأثر میدیدیم که وی نه به پارلمانی مسئولیت داشت و نه به حزبی، نه کانگرسی کارروائی اش را مورد بازپرس قرار میداد و نه "پولت بیرویی". همه آنچه می خواست، اجراء می شد و به همه آنچه میگفت، "صَدَقتَ و بَرَرتَ" جواب می شنید. کمتر از ده سال از آنوقت سپری گردیده است و درطول آن مدت بازیهای سیاسی بعضی از مقامات ازیکطرف و نارسائی و عدم جرأت لیدران اجرائیه ازطرف دیگر، مقام شامخ صدارت را از اوج قدرت و عظمت به حضیض ذلت و ناتوانی فرود آورد و یکبار دیگر نمونه بارز از افراط و تفریط کلتور ما را بسویۀ ابتذال به جهان بیرون آشکار ساخت.»

داکتر عبدالقیوم با آنکه خود را از حامیان سرسخت دموکراسی میداند و می نویسد: «منظورم از این عرایض بدبینی در مقابل حرکت دموکراسی که بیشتر از نیم عمر خود را وقف آن نموده ام، نیست و راه نجات و فلاح را در بازگشت بزمان استبداد توصیه نمیکنم ـ العیاذ بالله. عقیدۀ من به دموکراسی محکمتر از آنست که اینگونه مشکلات آنرا متزلزل ساخته بتواند و از دکتاتوریت به اندازه ای تنفر دارم که ضعیف ترین دموکراسی را به بهترین آن ترجیح میدهم. ولی آنچه قابل تذکر است یک پرنسیپ ساده دموکراسی است که میگویند استبداد و دیکتاتوریت ازهر جا که نشأت کند غیرمطلوب است و استبداد موجودۀ شورای ما از استبداد سردار محمد داؤد کمتر کشندۀ حرکت دموکراسی نیست. انحصار قدرت توسط هریک از سه قوای ثلاثه باعث اختناق حرکت دموکراتیک میگردد. درست است که ما پارلمان مقتدری میخواستیم و هیچوقت طرفدار "مهر رابری" بودن ان نبودیم، ولی نه پارلمانیکه اقتدارش به سرحد استبداد و دکتاتوریت برسد. سپردن چنین قوۀ بیحد و حصر به هر پارلمانیکه باشد، ولو پارلمانیکه زعامت آن بدست رجالی مانند "دانتن" و یا "میرابو" هم باشد ـ گناهی است نابخشودنی، تا چه رسد به آنکه سیادت آن بدست چند تن از قاچاقبران و یا مملکت فروشان دست چپ تفویض شده باشد.»

داکترعبدالقیوم اذعان میدارد: «مشکل عمدۀ مملکت هم ناشی از همین بیموازنگی است که دربین قوای ثلاثه دراثر تجزیۀ غیرساینتفیک قوۀ دولت رخ داد. آن عملیات بعوض اینکه تفکیک قوای ثلاثه را بار آورد، منتج به تجزیۀ قوۀ اجرائیه گردید. در نتیجۀ آن جراحی، وجود اجرائیه به اندازۀ ضعیف گردید و از صلاحیت آن چنان کاسته شد و بقوای تقنینه و مقامات دیگری افزوده گردید که در نتیجه کالبد بیروح اجرائیۀ کنونی به هیچ وجه نمیتواند جوابگوی تمنیات مردم باشد. مقام صدارت از همان وقت به بعد بین فشار پارلمان و ویتوی دائمی مقام سلطنت قرار گرفت و بالنتیجه در فرصتی فاقد قدرت گشت که باید از عالیترین سویۀ قدرت دموکراتیک برخوردار می بود. در مرحلۀ تدوین قانون اساسی چنان مورد تاخت و تاز قرار گرفت که از ولاترین مقام آن که عبارت از صدارت باشد، نامی بیش نماند و روزی هم فرا رسیدنی است که توسط جارچی هم به اصطلاح کاندید مناسب برای آن میسر نگردد؛ زیرا در قبال همه تراژیدی های دوره های صدارت چند سال اخیر، چوکی مذکور شباهت بیشتری با چوکی برقی دارد که برای چند روزی "دان کهوتی" دموکراسی ما را در آن می نشاند و با یک جهان رسوایی و بدنامی به حیات اداری شان خاتمه می بخشد»؛ داکتر عبدالقیم اعتراف میکند که: «حدس من اینست که حتی شخصیتی مانند موسی شفیق نیز، باهمه فهم و درایت خوبش، ازین امر مستثنی نباشد و اگر وی فکر میکند که مستثنی است، بیچاره است و خواب می بیند.»

نگاه عمیق به متن فوق واضح میسازد که دموکراسی واقعاً یکی از بهترین پدیده های جهان است، مگر نمیتوان آنرا فقط از طریق داشتن یک قانون اساسی ایجاد کرد، بلکه بارور ساختن دموکراسی در جوار موجودیت قانون، مستلزم فراهم آوری زمینه های دیگر برای تطبیق و به منصۀ اجراء گذاشتن آن میباشد، درغیر آن نام را دموکراسی و کام را انارشی تصاحب خواهد کرد، چنانچه در دهه مشروطیت بظهور رسید و این عین نظر و عقیده محمد داؤد بود که میگفت: دموکراسی و آزادی های سیاسی ایجاب میکند که جامعه از نظر اقتصادی و اجتماعی نیز آماده قبول و اجرای سالم دموکراسی باشد و تا آنوقت باید کوشید تا آزادی های سیاسی را همگام با تحولات اقتصادی و اجتماعی پیش برد.

داکترعبدالقیوم در ادامۀ نامه خود روی سخن را بطرف سردارعبدالولی می چرخاند و بحث دلچسپ را در ارتباط به قدرت رسیدن احتمالی او براه می اندازد و می نویسد: «درین کلیه تنها یک استثناء را میتوان قبول کرد و آن استثناء سردارعبدالولی جان است! اگر وی صدراعظم شود و یک عالم شواهد موجود است که همه خاندان میکوشند وی صدراعظم شود، چوکی صدارت مجدداً کسب قدرت و پرستیژ مینماید. مقام سلطنت از بذل هرگونه معاونت درین راه مضایقه نخواهد کرد. در آنصورت قدرت "ویتو" از بین خواهد رفت، صدراعظم خود را حقیقتاً صدراعظم و شخص اول اجرائیه خواهد دانست، کابینه خود را خودش انتخاب خواهد کرد، وزرای دفاع و خارجه که درطول دورۀ دموکراسی خود را مجزا از حکومت ـ دربین کابینه ولی بالاتر از دیگر وزراء و در بعضی موارد حتی بالاتر از صدراعظم دانسته اند، یکبار دیگر تحت امر صدراعظم اجرای وظیفه خواهند کرد. بودجه های سرشار این دو وزارت به تصرف وی خواهد بود و توسط زواید بودجه های آن بنیادگذاری ریفورمهای متعدد برایش میسر خواهد گشت... و بالنتیجه، هزار و یک مشکل مملکت را مرتفع خواهد ساخت و لقب صدراعظم "مشکل کشا" را کمایی خواهد نمود. بدین ترتیب همه نعمت هائیکه برای صدراعظمان "بی سَر" زمام دموکراسی در عالم خیال هم میسر نبود، برای صدراعظم "سردار" بیک طرفة العین مهیا خواهد گشت و یکبار دیگر قدرت حاکمه به اثبات خواهد رسانید که از صدراعظمان "اوپره" [خشره] کاری ساخته نیست و مملکت برای بقا و سلامت خود محتاج بقیادت محمدزائی ها میباشد. مردم وقتی ببینند شاه دوباره پشتیبان صدراعظم گشته، سرتعظیم را بلاشرط بمقام صدارت فرود خواهند آورد، نمایندگان شان در شورا و قضات شان در محاکم فوج فوج خود را آستان صدارت رسانیده سجدۀ سهو ده سالۀ عصر دموکراسی را بجا خواهند آورد... و دنیا گل و گزار خواهد گشت.»

داکتر عبدالقیم وقتی وزیر داخله بود، روزی مارشال شاه ولی خان او را در پغمان دعوت کرد و مارشال ضمن بیانات خود گفت: «والله بچی یم، ما خو وضع را همرای این دموکراسی شما مردم بسیار خراب می بینیم، خدا پردۀ همه را بکند..» پس از جر و بحث کوتاه بیم مارشال و مهمانش پیرامون اینکه دموکراسی از بالا آمده و نه از بین مردم، بالاخره مارشال چنین گفت: «بچی یم، شما هنوز جوان هستید و مردم افغانستان را به اندازه ای که ما می شناسیم، شما نمی شناسید... مردم ما و دموکراسی ازهم بسیار دور میباشند. شما به آنها دموکراسی بدهید، فی الفور سرشانه های شما سوار میشوند...» با این جملات مارشال قدم بقدم خود را برای ابراز مطلب اصلی نزدیکتر کرد و ضمن انتقاد بر دو فرزند دیگر خود، به تمجید از اهلیت و درایت عبدالولی جان پرداخت و گفت: «خداوند سر مملکت سختی را نیاورد، من کس دیگری را نمی بینم که علاج آنرا کرده بتواند... اگر در نتیجۀ این دموکراسی در مملکت "گدودی" رخ میدهد، شکر خداوند را باید همه ما بجا بیاوریم که مثل عبدالولی جان یک فرزند صالح و با جرأت موجود است که مانند اعلیحضرت شهید وطن خود را از تباهی نجات دهد... من شاید زنده نباشم، بچی یم این سخن من یاد تان باشد که عبدالولی جان از خود یک نام تاریخی باقی ماندنی است... خداکند که شما بحیث یک برادر کلان با وی کمک کنید...»

پس از شنیدن این سخنان مارشال، داکترعبدالقیوم می نویسد: «گوشهایم به اصطلاح جرنگ صدا کرد با خود گفتم این پیر سالخورده مطالب بس عمده و تکان دهنده را ابراز می نماید، مطالبی که نه تنها مبین پلان و پروژه تحت الضمیر خودش میباشد، بلکه از طرز تلقی و تفکر دیگر مراکز قدرت خاندانی نیز ترجمانی میکند که با این طرز افادۀ ساده خویش شاید پالیسی اصلی خاندان را در مورد دموکراسی نوین بمن ابلاغ کرده باشد...من توجه اش را به ماده 24 قانون اساسی جلب نمودم و هنوز جمله خود را تمام نکرده بودم که مارشال بیصبرانه به آن حمله نمود و گفت: "شما بچی یم بسیار پشت ماده 24 نگردید...خدا روزش را نیاورد، بسیاری ماده ها از بین خواهد رفت..."؛ ...شاید نظریات "کابل گیروک" اصلاً ارزش اینقدر تفصیل را نداشته باشد، ولی نزد من به حیث یک "سخنگوی" فامیلی مقام ارجمندی را حایز است و نظریاتش را در مورد دموکراسی و قانون اساسی عصاره ومایحصل طرز تفکر تمام اعضای فامیل شاهی میدانم...»

داکترعبدالقیوم در ارتباط با سخنان مارشال شاه ولیخان می افزاید: «با مارشال صاحب مناقشه را تحصیل حاصل میدانستم، ورنه میخواستم بگویم: مارشال صاحب! خداوند گدودی را که به آن اشاره می نمائید، در ملک ما نیاورد، زیرا کمونیستها به هیچوجه اجازه نخواهند داد که فرزند تان صدراعظم شود.» بهرحال گفته های مارشال او را از پغمان تا رسیدن به کابل سخت مصروف ساخته بود و به این نظر رسیده بود که شاید این "گدودی" عمدی حین انتخابات شورا به وجود آید و موجب ظهور قدرت عبدالولی شود و یا اینکه سردار محمد داؤد خان سر بلند کند و یا اینکه شاه کنار برود و ولیعهد را بجای خود بنشاند و با این تغییر تمام زمام امور بدست عبدالولی بیفتد که به این اساس: «شاه مقام و منزلت "خاتم السلاطین" و عبدالولی جان و یا کدام سردار نامدار دیگر خاندانی افتخار عنوان اولین رئیس جمهور افغانستان را کمایی خواهد نمود.»

داکتر عبدالقیوم اذعان میدارد که بسا مشکلات جاری از تمرکز صلاحیت های بسیار گسترده برای پادشاه است که قانون اساسی بوی تفویض کرده است و می نویسد: «مؤلفین و مبتکرین قانون اساسی.....بعوض اینکه "مگنا کارتایی" را برای مملکت تقدیم کنند، بزرگترین وثیقۀ قدرت را برای ادامه سلطۀ سلطنت طرح ریزی نمودند. اوشان در اثر تصور باطلی "سایۀ خدا" را لازمۀ اصلی نشو نموی نهال دموکراسی در ملک تلقی کردند و روز و شب کوشیدند بطول و عرض آن سایه در قوانین بیفزایند». [عین کار در قوانین اساسی بعدی چه در زمان جمهوریت و چه در قانون اساسی فعلی صورت گرفته است که برای رئیس جمهور صلاحیت های حتی بالاتر از یک پادشاه داده شده است ـ کاظم]

داکترعبدالقیوم به این نتیجه میرسد که: «جوانان مملکت چون دیدند که دموکراسی جدید جزئی "مونارشی با حقوق شیطانی" چیزی بیش نبود، جوقه جوقه به فلسفۀ چپی ها گرائیدند وبه استثنای یک قشر محدود که از فرط مخالفت با کمونیزم خدمتگاران صادق و وفا شعار دموکراسی باقی ماندند، اکثریت قاطع قشر جوانان ما راه دیگری را اختیار کردند و جهش جوانان ما بسوی کمونیزم، پلانهای شوم شوروی را که دراثر پلانگذاریهای ناقص سردار داؤد خان از مدتی در وطن نفوذ نموده بودند، استحکام و مؤثریت بیشتر بخشید.» [دراینجا داکترعبدالقیوم باید این واقعیت را تصریح میکرد که در زمان صدارت محمد داؤد هیچکس جرأت فعالیت علنی را در پخش افکار کمونیستی در کشور نداشت، این پدیده بصورت مخفی و به شکل زیر زمینی پیش برده می شد، درحالیکه در دورۀ دموکراسی در زمان صدرات داکتر محمد یوسف و بعد از آن این فعالیت ها علنی شد، چنانکه حادثه سه عقرب نشانه آن محسوب میشود و در زمان صدارت میوندوال رسماً جناح های چپ و راست افراطی به نشر اورگانهای نشراتی حزبی خود آنهم به مصرف دولت پرداختند. جراید خلق، پرچم و دیگران. و در دوره اعتمادی چپگرائی علناً به قوت خود افزود به همین ترتیب در دوره صدارت داکتر عبدالظاهر. ـ کاظم]

داکترعبدالقیوم بالاخره به این نتیجه میرسد که: «آن دو قدرتیکه از نگاه تیوری کمونیزم و هم به اساس مقدسات اسلامی باید سرسخت ترین دشمن یکدیگر می بودند، دست دوستی و اخوت بهم دادند، یعنی کمونیزم و نظام شاهی لازم و ملزوم یکدیگر گشت، پادشاه دوام سلطنت خود را مرهون لطف و مهربانی مسکو شناخت و کمونیزم موفقیت خود را در افغانستان وابسته بدوام نظام شاهی دانست. دشمنان خدا چنان به سایۀ خدا نزدیکی جستند که تو گوئی بین شان تعهدی صورت گرفته باشد که توسط آن به اتکای دوام سلطنت تولواک را تا یک مدت نامعلومی که همه میدانیم طولانی نخواهد بود، تضمین نموده باشد.»

درهمین موقع که داکترعبدالقیوم این نامه را برای برادر خود داکترعبدالظاهر (صدراعظم مستعفی) می نویسد، یادی از محمدموسی شفیق میکند که در کابینه برادرش وزیرخارجه بود و برای یک سفر رسمی به نیویارک آمده و با هم درآنجا دیدار و صحبت داشتند. پس از مباحثه زیاد پیرامون اوضاع کشور این دو سیاستمدار مجرب به این نتیجه میرسند که با تمام تلاشها: «جز ناکامی ازین صدارت چیزی دیگری متصور نیست.... نهایت خداوند از رسوائی و تباهی آن نجات دهد...» داکترعبدالقیوم که شخص ظریفی بود به شفیق چنین توصیه میکند که: «ای موسی! تو مگر فراموش کرده ای که وزیر خارجه مقتدری هستی، داکتر یوسف را از "بن" بکش و خودت در آنجا یوسفی کن!»؛ اما دست روزگار چندی بعد شفیق را به مقام صدارت می کشاند واین وظیفۀ خطیر را در شرایط دشوار به گردن او می اندازد.

این بود نکات مهم نامه داکترعبدالقیوم عنوانی برادرش داکتر عبدالظاهر که درآن روز ها در اثر فشار ولسی جرگه از مقام صدارت استعفی داد. دراین مکتوب بخصوص دونکتۀ مهم جلب توجه میکند: یکی اینکه نویسندۀ مکتوب علل عمده نا امیدی نسل جوانان را در تمرکز قدرت مندرج قانون اساسی بدست پادشاه میداند و به نظر او اینکار موجب شد تا بیشترجوانان از روی مایوسیت ازاین دموکراسی سلطنتی به گروپ های چپ روی آورند؛ دیگر اینکه فعالیت های گسترده در داخل و خارج ارگ براین موضوع متمرکز بودند و سعی میکردند تا از سردار عبدالولی یک مرکز قدرت بسازند و سردار شاه ولیخان جداً رسیدن پسرش را به مقام صدارت و حتی بالاتر از حق خود میدانست. پادشاه نیز با چنین راه حل مخالف نبود، ولو که با موسی سفیق هم نظر شده بود و اما میخواست بنیاد حکومت را بوسیله تمرکز قدرت نظامی بدست عبدالولی استحکام بخشد.

با آنکه محمد داؤد پس از استعفی در چند سال اول خود را از فعالیت های سیاسی بدور نگهداشته بود، اما جریان رویداد ها و بی ثباتی حکومتها قدم بقدم او را از حالت انزوا به صحنه فعالیت کشانید. خاصتاً وقتی متوجه شد که رقیب خانوادگی او یعنی عبدالولی به حمایت پادشاه در حال اوجگیری به مقام و قدرت است، به فعالیت خود در خفا افزود. از آنجائیکه راه رسیدن به این هدف از طریق قانونی به استناد ماده 24 قانون اساسی بروی محمد داؤد کاملاً مسدود گردیده بود، یگانه امکان از طریق راه اندازی یک کودتای نظامی میسر بود. اسنادی موثق در دست نیست که موصوف از چه وقت عملاً در زمینه به فعالیت آغاز کرد، ولی تدارکات مقدماتی او به منظور کودتا به گمان اغلب به سالهای 1350 ـ 1351 برمیگردد که در چند ماه اول سال 1352 با تشدید بحران سیاسی در کشور بقدم بقدم سرعت گرفت و با احتیاط کامل به جلب و جذب کسانی اعم از چپ و راست پرداخت که از نظام به نحوی ناراض و عقده مند بودند.

جنرال محمد نذیر کبیر سراج که یکی از جنرالهای سرشناس اردو بود، درکتاب "رویداد های نیمۀ اخیر سدۀ بیست در افغانستان" راجع به نارضایتی ها و انگیزه های کودتا به یک تعداد نکاتی اشاره میکند و می نویسد: «بدبختانه عدم توشیح قانون احزاب و قانون ولایت جرگه ازطرف پادشاه و تردد او دراین امر، مخالفت ها و عناد وکلای ولسی جرگه و مشرانو جرگه با قوۀ اجرائیه، حسادت و بدبینی در بین هرسه قوه، بی علاقگی وکلای هردو جرگه به وظیفۀ اصلی شان، مداخلات روزمره شان درامور اجرائی و از نصاب انداختن مجالس قانون گذاری، سوء استفاده عناصر چپگرا از آزادی های قانون اساسی و فلج ساختن پروژه های قانونی دولت در جرگه، دامن زدن اوشان به آتش اختلافات لسانی، قومی و مذهبی در مجالس، رنجیده شده داؤد خان با تصویب ماده 24 قانون اساسی و تحریکات مامورین دولت درکارها، بازیهای شاه در بین قوای سه گانه دولت و غیره موجبات شکست و ناکامی قانون اساسی مشروطه را ببار آورد.» (کبیرسراج، محمد نذیر: "رویدادهای نیمۀ اخیر سدۀ بیست در افغانستان"، 1376، صفحه53)

اوهمچنان به خشکسالی های پیهم ومدهش سالهای 1969 ـ 1971 در شمال شرق و شمال غرب و ولایات مرکزی کشور اشاره میکند که عدم رسیدگی حکومت به این فاجعه موجب نارضایتی مردم بطور کل گردید و از این فرصت جناحهای مخالف دولت بهره برداری سیاسی فراوان کردند و بر بدبینی مردم افزودند و می نویسد: «دراین وقت در اردو هم نارضایتی هایی به میان آمده بود و هر روز آوازه هایی دربارۀ ناآرامی قوای 4 و قوای 15 زرهدار، صاحب منصبان هوائی و طلاب مکاتب عسکری بگوش میرسید. محصلان پوهنتون و طلاب معارف نیز مظاهرات پی در پی را ترتیب داده و دردسری را برای دولت به بار آورده بودند. متأسفانه در دستگاه خانواده سلطنتی آنچه لازمۀ تربیه فرزندان ذکور پادشاه باشد، یکقلم اغماض شده بود، مثلاً دو نفر از شهزادگان ـ شهزاده احمدشاه و شهزاده نادر در حربی پوهنتون شامل شدند، مگر بدون آنکه درس بخوانند...اگر این دو شهزاده تحصیل درست میکردند و در اردو نفوذی و محبوبیتی قایم مینمودند و با صاحب منصبان جوان راه افهام و تفهیم را باز نموده میتوانستند، احتمال زیادی وجود داشت که محمد داؤد خان موفق به اجرای کودتای نظامی نشود. این دوشهزاده در اردو یک روزهم خدمت نکردند، اما همه ساله به ترفیع نایل آمدند. محمد داؤد خان به اینکار مخالف بود و از تربیه و طرز رفتار شهزادگان تنقید مینمود. صاحب منصبان اردو که با شهزادگان همدوره بودند، روش و طرز حرکت پرنسهای مذکور را با خنده و تمسخر یادآوری میکردند.» (مأخذ بالا..، صفحه 57 ـ 58)

جنرال نذیر سراج در ادامه اذعان میدارد که: «محمد داؤد خان بعد از آنکه ماده 24 قانون اساسی او را از فعالیت سیاسی اش محروم ساخت و راه دوباره به قدرت رسیدن را بر او بست، عقده گرفت و یک حس انتقام در برابر دستگاه سلطنت در او خلق شد. برای او انتخاب دیگری باقی نماند، بغیر از اینکه بیک کودتا دست بزند.» (مأخذ بالا..، صفحه55)

با شرح فوق گمان میکنم یک قسمت سؤالهای جناب انجنیر صاحب سلطانجان کلیوال نیز تاحدی جواب گفته شده باشد، ازجمله این سؤال که چرا محمد داؤد نگذاشت که دموکراسی آنوقت ده سال دیگر دوام میکرد؟ و نیز اینکه چون دموکراسی برای تکامل خود سالها بکار دارد، چه لزوم داشت که محمد داؤد چند صاحب منصب جوان، بی تجربه و عقده مند را بدور خود جمع کند و دموکراسی را از میان بردارد؟ و چرا یک شخص چندین مقام مهم را بعهده گیرد؟ و چرا موسی شفیق را تقریباً چهارسال در زندان بدون سرنوشت و زیر زجر نگهداشت؟

ازجناب انجنیر صاحب کلیوال از اینکه به تائید نوشته قبلی من تبصره های پرلطف نمودند، یک دنیا سپاس و امتنان دارم، ولی میخواهم دو سوال اخیر شانرا با اختصار جواب بگویم: شما خود تذکر دادید که محمد داؤد یک تعداد صاحب منصبان جوان، بی تجربه، عقده مند را دور خود جمع کرد و به کمک و شهامت آنها کودتا کرد، کودتایی بسیار آرام، موفق و بدون تلفات. لذا محمد داؤد در مقابل این جوانان یک دَین و یک تعهد داشت و نمیتوانست به یکبارگی همه را از حلقه دور کند و ازطرف دیگر همه میدانیم که بعضی از این کودتاچیان با جناح های چپ بطور "عیان و نهان" ارتباط داشتند. بنابرآن محمد داؤد نمیتوانست امور مهم از جمله صدارت و وزارت دفاع را به آنها واگذار شود، ولو که برای یک مدت جنرال مستغنی را به حیث لوی درستیز مقرر کرد و آنهم وقتیکه خودش امور وزارت دفاع را نیز بدوش داشت. اینکه تعدادی از همکاران محمد داؤد دارای اهلیت و کفایت لازم نبودند، واقعیت دارد که موصوف کوشید در دو مرحله با تصفیه نسبی کابینه بجای آنها اشخاص مسلکی و مجرب را بکار بگمارد و این سلسله دوام داشت، بخصوص بعد از کنفرانس وزرای خارجه کشورهای غیر منسلک که قرار بود در ماه جوزای 1357 در کابل دائر شود و در نظر بود تا بار دیگر بر اعضای کابینه غور مجدد صورت گیرد و اشخاص بیشتر مسلکی را شامل کابینه سازد که متأسفانه کودتای ثور این مجال را برهم زد.

راجع به شهید محمد موسی شفیق باید بگویم که موصوف مدتی در ارگ بود و بعد در خانه ییلاقی در قرغه زیر نظر قرار داشت. محمد داؤد نمیتوانست او را فوری آزاد کند، چون از سرنوشت شهید میوندوال درس عبرت گرفته بود که مبادا او هم در یک دسیسه دیگر بوسیلۀ عناصر چپ در قدرت از بین برود و بدنامی آن به پای رئیس دولت ختم شود. اما وقتی این خطر تاحدی مرفوع گردید، او را از نظارت در منزلش آزاد ساخت. باید علاوه کرد که تحولات عظیم درهر نظام و در هر کشور با چنین رویدادها و حتی بسیار بدتر از آن همراه است. تحول بعد از شاه امان الله غازی در زمان سقو، تحول بعد از سقو در زمان محمدنادرشاه شهید و حکومت 18 ساله محمد هاشم خان و همچنان زندانی ساختن تعدادی در دو سال اخیر دوره شاه محمودخان و در ادامه زندانی ساختن بعضی ها در دورۀ صدارت محمد داؤد و از همه بدتر رویدادهای بعد از سقوط جمهوریت، این ها همه مثالهای اند که وقت و زمان و شرایط و احوال آنرا بار آورد. امید است با این مختصرتوانسته باشم در زمینه قدری روشنی اندازم. (پایان)