تکملۀ برمقالۀ راجع به کتاب "خاطرات محمود طرزی"

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 22 سپتمبر2017

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار22 سپتمبر2017

نویسنده پرکار جناب مصطفی عمرزی اخیراً به یک اقدام مفید در زمینه معرفی کتابها پرداخته و در مواقع مناسب با نشر یک مقالۀ مختصر به اینکار دلچسپ و مهم توجه اهل مطالعه را به محتوای بعضی کتابهای مهم جلب میدارد. او در مقالۀ اخیر خود تحت عنوان "خاطرات محمود طرزی ـ معرفی کتاب" (منتشره این پورتال وزین ، مورخ 20 سپتمبر2017) می نویسد: «روز دوشنبه هفته جاری به کتاب خانۀ "سبا" رفتم و الحاج نصیر عبدالرحمن ـ مؤسس و مدیر انتشارات میوند، کتاب "خاطرات محمود طرزی" را در اختیارم قرار داد تا معرفی کنم». از انجائیکه مقالۀ مذکور مختصر و کلی بود، خواستم تکملۀ با آن بیفزایم و بعضی نکات مهم دیگر آن کتاب دلچسپ و مهم را مختصر توضیح نمایم:

کتاب "خاطرات محمود طرزی" را محترم داکتر عبدالغفور روان فرهای، دیپلمات سابقه دار و محقق فرهنگی کشور از روی نسخه اصلی نوشته علامه محمودطرزی زیر نام "دیدنی ها و شنیدنی ها" گرد آوری کرده و به اهتمام آقای غلام سخی غیرت ازطرف "انستیتوت دپلماسی وزارت امور خارجه" در سال 1389 ش بوسیلۀ انتشارات میوند در کابل (جمعاً در 233 صفحه) به چاپ رسیده است.

کتاب در شروع مزین به یک تعداد عکس های تاریخی بوده و گرد آورنده آن ـ داکتر فرهادی پس از یک مقدمه کوتاه در باره کلیات کتاب، به ذکر کرونولوژی رویداد های افغانستان در زمان محمود طرزی و قبل از او پرداخته است که نه تنها خوانندگان این اثر مهم را با رویداد مهم آن عصر آشنا می سازد، بلکه بذات خود این قسمت برای علاقمندان تاریخ کشور یک مأخذ خوب در زمینه محسوب میشود. در قسمت بعدی داکتر فرهادی زیر عنوان "ورقی چند برسرگذشت محمود طرزی" از ایام طفولیت تا زمان مرگ او را طی ده صفحه به شیوۀ بسیار دلچسپ و همه جانبه به بررسی گرفته و بدینوسیله نشیب و فراز زندگی این شخصیت نامدار افغانستان را با اختصار بیان کرده است. بخش اصلی کتاب را همانا ذکر خاطرات، چشم دیدها و شنیدگی های علامه طرزی تشکیل میدهد که بقلم توانای خودش در سالهای اخیر عمر حین مهاجرت در شهر استانبول ـ ترکیه به قید تحریر در آورده و اما مریضی ناگهانی و سپس مرگ او بتاریخ22 نوامبر 1933 بعمر 68 سالگی در آن شهر به او مجال اتمام آنرا نداده است.

داکتر روان فرهادی در پیشگفتار خود شرحی دراین باره دارد که چگونه دست نویس اوراق "دیدنی ها و شنیدنی ها" در دسترس او قرار گرفته و توانسته سالها بعد همین اوراق را درکتاب "خاطرات محمود طرزی" بگنجاند و آماده نشر سازد.

داکتر فرهادی دراین باره می نویسد: «مرحوم عبدالوهاب محمود طرزی در سال 1331ش مطابق 1952م (درعهد صدارت مرحوم شاه محمود خان غازی) به مهاجرت خویش و اقامت در ترکیه خاتمه داده با خانواده به وطن رسید. درین هنگام "دیدنیها و شنیدنیها" را نزد خویش بطور پنهانی نگهداری میکرد و به کسی از موجودیت آن نمی گفت. علت این نهفتن رساله، آن بود که در آن، دربیان احوال جنگ دوم افغان و انگلیس، دربارۀ سردار محمد یحیی خان ـ جد محمد نادرشاه (که در آنوقت به اعلیحضرت شهید مشهور بود) و جد سردار شاه محمود خان غازی مطالبی درج شده بود که همکاری سردار یحیی خان را با سلطۀ انگلیس در افغانستان نشان میداد. مرحوم عبدالوهاب طرزی میدانست که اوضاع برای چاپ این خاطرات پدر مرحومش مساعد نیست و باید انتظار کشید.»

داکتر روان فرهادی در ادامه می نویسد: « در سال 1343 (1964) هنگامیکه بعد از پایان وظیفه ام به حیث مستشار سفارت افغانستان در واشنگتن به کابل عودت کردم، توانستم با جناب عبدالوهاب محمود طرزی ملاقات های مفصل نمایم. وی در ضمن دیدار دریک روز جمعه در منزل خویش خاطرات پدر را به من داد که از دیدن آن شادمان شدم. ایشان آن سطوری را به من نشان دادند که درآن از سردار یحیی خان نام برده شده بود. چون آنرا خواندم، فوراً پی بردم که نمیتوان آن را در آن احوال چاپ کرد. سالها گذشت... در حدود سال 1354 (1975م) بالاخره هردو بیک تصمیم مشترک رسیدیم و آن اینکه از "دیدنیها و شنیدنیها" توسط تایپ، محرمانه یک نقل بگیریم....نسخه اصلی را خود آن مرحوم (عبدالوهاب طرزی) با خود گرفت و نسخۀ تایپ شده را من بدست آوردم.»

او می افزاید: «بعد از رهائی از زندان [در دوره خلق و پرچم] توانستم توسط دوستان دیپلومات فرانسوی مقیم کابل [ نسخه تایپی] آنرا به پاریس بفرستم و چون به فرانسه در 1360 (1981) رسیدم، رساله را دوباره بدست آوردم.... چون بتاریخ 31 جنوری 1994 عبدالوهاب محمود طرزی در ژنیو ـ سویس به رحمت حق پیوست، نسخه اصلی و نیز اشعار پایان زندگی محمود طرزی نزد وحیدالله طرزی داماد عبدالوهاب طرزی باقی ماند.»

با این ترتیب نسخه قلمی رسالۀ "دیدنیها و شنیدنیها" در نزد وحیدالله طرزی قرار گرفت و داکتر فرهادی از روی نسخه تایپی، این رساله را به اهتمام رسانیده در کتاب "خاطرات محمد طرزی" مشتمل برهشت باب در بیش از 120 صفحه (از صفحه 53 الی 177 ) به نشر رسانید. این ابواب هریک زیرعناوین فرعی طور ذیل تقسیم شده اند: باب اول ـ زمان امارت امیرشیرعلیخان 1862 تا 1879؛ باب دوم ـ چند خاطره از آن زمان؛ باب سوم ـ امارت امیر محمد یعقوب خان 1879؛ باب چهارم ـ جنگ درکابل 1879- 1880؛ باب پنجم ـ پایان محاربه با انگریز 1880؛ باب ششم ـ آغاز امارت امیرعبدالرحمن خان 1880 – 1881؛ باب هفتم ـ سفر قندهار و اخراج از وطن 1881؛ باب هشتم ـ مواصلت به سرحد (آغاز 1882)

باید خاطر نشان ساخت که مطالعۀ "دیدنیها و شنیدنیها" از نظر واقعات تاریخی، شیوه نویسندگی، و روشن ساختن نکات تاریک تاریخی و هم تماس به فرهنگ و ساختمان شهر قدیم کابل حائز اهمیت بسزا است که هیچ مورخ دیگر با همان شیوه به شرح رویدادها درآنوقت نپرداخته است. لذا محققان مسائل تاریخی و بخصوص نسل جوان میتوانند از این کتاب استفاده های شایان نمایند و نیز کسانیکه علاقمند بررسی شیوه های زندگی مردم در آن عصر باشند، نیز میتوانند از محتویات غنی فرهنگی این کتاب که بالاتر از یک رساله است، مستفیض شوند.

قسمت اخیر کتاب "خاطرات محمود طرزی" که شامل شرح زندگی موصوف از 1882 الی 1901 است، بقلم پسر شان مرحوم عبدالوهاب محمود طرزی نوشته شده که بوسیلۀ محترم وحید طرزی تجدید نظر شده و به اهتمام او آماده چاپ در کتاب "خاطرات..." گردیده است. این قسمت شامل یک پیشگفتار و دوازده فصل میباشد که جمعاً بیش از 50 صفحه را در ختم کتاب احتوا میکند. هریک از فصول آن مباحث مختلف را با عناوین ذیل دربر دارد: فصل اول ـ سردار غلام محمد طرزی و پسرش محمود طرزی در هندوستان؛ فصل دوم ـ اقامت شش ماهه عائله طرزی در بغداد؛ فصل سوم ـ حضرت طرزی در شام؛ فصل چهارم ـ تحصیل علوم و رشد فکری محمود طرزی؛ فصل پنجم ـ سفر آخر حضرت طرزی به استانبول به همراهی پسرش محمود طرزی؛ فصل ششم ـ وفات حضرت طرزی و آرزوی محمود طرزی برای برگشتن به وطن؛ فصل هفتم ـ محمود طرزی به کابل، برای تعزیت و تهنیت جلوس امیر حبیب الله؛ فصل هشتم ـ اقدامات محمود طرزی برای جلب متخصصین علمی و فنی عثمانی و عواقب نامطلوب آن؛ فصل نهم ـ سفر برگشتن به وطن؛ فصل دهم ـ آمادگی برای پلانهای ترقی و پیشرفت؛ فصل یازدهم ـ فعالیت های عرفانی و ادبی محمود طرزی؛ فصل دوازدهم ـ نامزدی و عروسی دختر محمود طرزی، خیریه با پسر ارشد امیرحبیب الله [شهزاده عنایت الله بعداً ملقب به "میعن السلطنه] در سال 1909م.

درپایان فصل دوازدهم عنوانی به نظر میرسد: "کشف توطئه امیر در دورۀ نیابت معین السلطنه" و در ذیل آن مختصر چند سطری نگارش یافته است که اشارۀ مهم در مورد یک موضوع حساس را دربر دارد، با این عبارات: «حادثۀ مهمی که در دورۀ نیابت سردار عنایت الله در کابل رخ داد، کشف توطئۀ بود که برای قتل امیر و دو پسرش، عنایت الله و امان الله ترتیب یافته بود. محرک و مرتب این توطئه داکتر عبدالغنی پنجابی، مدیر مکتب حبیبیه و جاسوس چیره دست انگلیس بود. مقصد داکتر عبدالغنی پنجابی ازاین توطئه این بود که در افغانستان هرج و مرجی تولید کند تا منجر به تحکیم سلطۀ انگلیس گردد. از انجائیکه نویسندگان ما از حقایق مسئله مبنی بر اسناد سری انگلیس که در آرشیف های لندن و هند موجود اند، ثقه بدسترس نداشتند، مسئله را طبق تخیلات و نظریات عندی خود شکل افسانوی داده و این توطئه را نیز برغلط، بنام حرکت مشروطه طلبی خوانده اند.»

دراینجا کتاب خاطرات محمود طرزی به پایان میرسد و در ذیل عبارت فوق در بین قوسین با خط درشت از طرف گرد آورنده کتاب تذکر رفته است که: «متأسفانه صحت و عمر اجازه نداد که مرحوم عبدالوهاب طرزی این شرح زندگی پدر بزرگوار خود را ادامه بدهد.»

در پایان این تکمله ضمن آنکه مطالعۀ کتاب بسیار دلچسپ "خاطرات محمود طرزی" را به همه علاقمندان مسائل تاریخی کشورتوصیه میدارم، خاطر نشان می سازم که اینجانب از کتاب مذکور طی چند مقالۀ خود استفاده کرده و بخصوص چشم دیده علامه طرزی را از چگونگی "جشن ولیعهدی" شهزاده عبدالله جان پسرخورد سال امیر شیرعلیخان و بعضی مطالب دیگر از آن کتاب اقتباس کرده و در اکتوبر 2015 در این پورتال به نشر سپرده ام که تا قبل از مطالعه این کتاب، همچو موضوعات را با همان حلاوت کلام و رفتن در جزئیات در جای دیگر نخوانده بودم.

دراینجا برخود لازم میدانم تا از زحمات محترم جناب داکتر عبدالغفور روان فرهادی که الحمد لله هنوز حیات دارد و در سن کهولت در شمال کالیفورنیا با دختر خود زندگی میکند و با وجود کسالت مزاج هنوزهم دنبال مطالعه و تحقیق را رها نکرده است، درگردآوری و نوشتن بعضی قسمت های این کتاب قدردانی نموده و ضمناً از یک اثر مهم دیگر شان تحت عنوان "مقالات محمود طرزی در سراج الاخبار افغانیه 1290 ـ 1297 ش" یاد آوری نمایم. این کتاب قطور او که او به مناسبت سمینار بین المللی محمود طرزی و محمد ولی خان دروازی در سنبله 1387ش گردآوری نموده و نخست از طرف انستیتوت دپلماسی وزارت امورخارجه در زمان رژیم خلقی و پرچمی در مطبعه دولتی به نشر رسیده بود و بعداً چاپ دوم آن در 745 صفحه در سال 1387بوسیلۀ بنگاه نشراتی و مطبعه میوند در کابل طبع گردید، بطور یقیین یکی از مآخذ معتبر تحقیقی در مورد آثار علامه محمود طرزی منتشرۀ سراج الاخبار افغانیه محسوب میشود. (پایان)

داکترسیدعبدالله کاظم

17 آگست 2013

افکار طرزی ـ تهداب اصلی تحول در دورۀ امانی

(به تقریب نود و چهارمین سالگرد استرداد استقلال افغانستان)

اهم نظریات «دوکتورین» علامه طرزی:

محمود طرزی با ورود خود به افغانستان افکار جدید را باخود آورد که بیشتر در سراج الاخبار منعکس گردید. او نه تنها خسر (پدر زن) امان الله خان و برادرش عنایت الله خان بود، بلکه استاد و رهبر فکری هر دو و یک عده جوانان دیگر «مشروطه خواه» نیز محسوب میشد. بطورعموم میتوان گفت که نظریات و افکار طرزی مبنای ایدئولوژیک دورۀ امانی را تشکیل میداد که بررسی همه جانبۀ این موضوع ایجاب نوشتن یک کتاب را میکند، ولی در این نوشته سعی برانست تا فشرده و خلاصۀ نظریات یا «دوکتورین» طرزی را یاد آور شوم:

1 ـ درک روحیۀ واقعی اسلام:

طرزی مثل سیدجمال الدین افغان عقیده داشت که : بقای اسلام و ملل مسلمان مربوط به درک روحیۀ واقعی اسلام است که عاری از نفوذ حکمرانهای مستبد و علمای جاهل میباشد، زیرا همین ها اند که به هدف برآوردن منافع خود، اسلام را از واقعیت های آن دور و ملل اسلامی را ضعیف می سازند. طرزی طی مقالۀ درسراج الاخبار می نویسد: «علما و مشایخ حقیقی که رهنمای شهراه حقیقت بودند و ازحق گوئی و محبت به دین ازهیچ چیز چشم شان خم نمی خورد، ازمیان محو و نابود شده بجای آنها از بسیار وقت هاست که علمای سوء قایم گردیدند و درلباس آن علما و مشایخ عظام، برای منافع ذاتی و نفس پرستی خود شان زمامداران امور جمهور عالم اسلام را از عصر هاست که به عظمت و جبروت و از درجۀ بشریت به ملکوت ارتقا دادند.» (سراج الاخبار، جلد 6 مورخ 16 جوزا 1296 ـ مطابق 6 جون 1917، برگرفته از کتاب سنزل نوید: واکنش های مذهبی...، صفحه57)

2 ـ تجدد گرائی و وطن دوستی:

طرزی معتقد بود که عشق به وطن و تجددگرائی دو روی یک سکه اند. او وطن دوستی را وظیفۀ دینی هر مسلمان میدانست و می گفت: چون تجدد طلبی و ترقی بادفاع وطن انفکاک ناپذیر است، لذا آموزش و کسب علم وظیفۀ ایمانی هر وطن دوست محسوب میشود. او با پندار بسیاری از مؤسسات و علمای دینی که تجدد گرائی را بدعت تلقی میکردند، موافق نبود. همین طرز تفکر طرزی بود که حدفاصل را بین تجدد گراها و عنعنه گراهای افراطی که اغلب در لباس دین درآمده بودند، به وجود آورد و اصطکاک آن آتش اغتشاش را در افغانستان شعله ور ساخت.

3 ـ اسلام و علوم جدیده:

طرزی تلاش کرد به مردم واضح سازد که علوم جدیده مخالف اسلام نیست. او مثالهای زیاد ارائه کرد که چگونه علوم معاصر از انکشاف علوم توسط مسلمانها در قرون وسطی بهره مند شده است و اکنون زمان آن رسیده که کشورهای اسلامی از علوم و اختراعات اروپائی استفاده نمایند. او می گفت: غفلت در اشاعه و تطبیق تعقل، زیان بزرگ به خود انسان، به جامعه و به اسلام دارد. به نظر اوعلت عقب ماندگی مسلمانان در نقص ذاتی اسلام نیست، بلکه سبب آن انحراف مسلمانان از ارشادات واقعی اسلام است. طرزی اسلام را برمبانی عقل استوار میدانست، زیرا عقل است که مستوجب تکلیف احکام دینی میشود و به حدیث مبارکه استناد میکرد که :«دین مسلمان عقل اوست، آنرا که عقل نیست دین هم نیست».

4 ـ شناخت جامعه، استفاده از ساینس و تکنالوژی و انکشاف صنایع:

برتری اروپائی ها در عصر حاضر ناشی از پیشرفت آنها در زمینه های اقتصادی، علمی ، تکنالوژیکی و فرهنگی است. افغانستان و سائر کشورهای اسلامی وقتی با آنها برابری میتوانند که جامعه را بشناسند، ساینس و تکنالوزی جدید را درآن بکار بگمارند و به انکشاف صنایع بپردازند. طرزی تقلید کورکورانۀ اروپائی را نمی خواست و مثال جاپان را میداد که چگونه با حفظ ارزشهای ملی خود توانست از مزایای تکنالوژی اروپائی بهره مند شود.

5 ـ «زنان نیم پیکرۀ مردان درجامعه هستند»:

طرزی با تأکید برنقش برجستۀ زنان در دوران خلافت عباسی می گفت: زمانیکه تمام زنان و مردان اروپا بیسواد بودند، زنان مسلمان به حیث شاعر و هنرمند و حتی درمقامهای اداری کار میکردند. او در مورد اهمیت تعلیم و تحصیل زنان استدلال میکرد که: فقط زنان تعلیم یافته و منور میتوانند همسران و مادران خوب باشند و همین زنان اند که اطفال را که آینده متعلق به آنها است، بار می آورند. طرزی به استناد حدیث مبارک که «زنان نیمی از پیکرۀ مردان استند»، استدلال میکرد که بدون پیشرفت این «نیمۀ اجتماع» نمیتوان نیمۀ دیگر آنرا بطور کامل و سالم انکشاف داد. او می گفت که اسلام برمبنای مساوات بین همه اعم از زن و مرد استوار است و میخواست بدینوسیله احساس خودآگاهی و اعتماد به نفس را به منظور تقویۀ تفکر معقول و «دفاع از خود» بین زنان کشور ایجاد نماید. به نظر او: این هدف وقتی برآورده می شود که زنان تعلیم یافته و آگاه شوند تا بتوانند برای فامیل، فرزندان و درنهایت برای جامعه عناصر مفید و فعال بار آیند. اوحتی اصرار میکرد که نقش تعلیم و تربیۀ زنان اگر بالاتر از مردان نیست، به هیچ وجه کمتر از آنان نمی باشد. اینجاست که طرزی اولین مرد متفکر درنهضت زنان کشور بود و نظریات او سرلوحۀ اساسی اقدامات رژیم امانی در مورد زنان محسوب میشود که اینهم انگیزه و بهانۀ بزرگتر قیامها در برابر دولت گردید.

6 ـ مبارزه با خرافات و نقش تعلیم و تربیه:

کوتاهی علمای دینی در رهنمائی درست مؤمنین، نه تنها به بی خبری و نا آگاهی همه جانبه از دینا انجامید، بلکه به پذیرش افکار و اعمال غیر اسلامی نیز منجر شد که دراثر آن عقاید عامیانه و خرافات جاگزین دین عقلی گردید و مسلمانها تدریجاً اعتماد به نفس، اتحاد و نیرومندی رابا قوۀ تحرک و بالاخره نقش رهبریت در علوم و فرهنگ را از دست دادند. ( نوید، سنزل: واکنش های مذهبی و...، صفحه 56)

درارتباط لازم به تذکر است که افکار طرزی در مورد فرهنگ و تعلیم و تربیه در افغانستان شباهت با افکار سیداحمد خان بریلوی درهند دارد که موصوف تمام زندگی خود را وقف کرد تا تعصبات وخرافات اسلامی را که مدنیت غرب را بدعت می پنداشت، از اذهان علما و مردم برطرف کند. این همان اندیشۀ بود که «ترکان جوان» دربارۀ «اسلام مدرن» درپیش گرفته بودند، با این تفاوت که سیداحمدخان میخواست رابطۀ مسلمانان هند را با انگلیس ها دوستانه سازد، درحالیکه طرزی تجددگرائی را یگانه وسیلۀ میدانست که مسلمانان توسط آن در برابر قوتهای استعماری انگلیس مقاومت نمایند. بنابرآن جهان بینی سیاسی طرزی به تأسی از پان اسلامیزم سیدجمال الدین افغان و «جنبش ترکهای جوان» در افغانستان بیشتر ازنفوذ افکار واردشده از هند بود و به همین دلیل ترکها در دورۀ امانی در افغانستان نقش فعالتر بازی کردند.

8 ـ پان اسلامیزم و ناسیونالیزم: طرزی در برابر نفوذ قدرتهای استعماری در کشورهای اسلامی جداً از وحدت مسلمانها (پان اسلامیزم) دفاع میکرد و معتقد بود که : مسلمانها متعلق به یک امت هستند و امت تمام واحد های سیاسی را در «وطن» که مردم آن ملت را تشکیل میدهد، دربر میگیرد. بناً پان اسلامیزم و ناسیونالیزم (ملتگرائی یا ملیگرائی) نقیض همدیگر نیستند. به نظر او: «ملت بدون وطن، وطن بدون ملت و هردو بدون حکومت و حکومت بدون پادشاه مثل موتریست بدون انجن.»

مشکلات درتطبیق بعضی از نظریات طرزی:

جای شک نیست که اشاعۀ نظریات محمود طرزی معقول و خیراندیشانه برای آیندۀ افغانستان بود، اما متأسفانه در بعضی موارد از واقعیت های عینی جامعه و روحیۀ عنعنه گرای مردم و همچنان ایجابات سیاسی آنوقت دورتر میرفت. بخصوص که شاه امان الله درتطبیق نظریات او در چند مورد دچار ابهام و مشکل گردید و دربعضی موارد دیگر شاه از آنچه محمود طرزی تأکید بر «شناخت جامعه» میکرد، پا فراتر گذاشت و از جدیت و سرعت عمل بیش از حد کار گرفت که مقتضی با شرایط عینی و ذهنی جامعه نبود، آنهم در سالهای اخیرکه شاه تاحد زیاد زیر تأثیر تحولات ترکیه و ریفورم های کمال اتا ترک قرار گرفت و بخصوص بعد از برگشت از سفر اروپا فریفتۀ ظواهر تجدد اروپائی گردید. دراین ارتباط فقط به یکی دو موضوع مهم اشاره میکنم که موجب مخالفت شدیدعناصر محافظه کار مذهبی با اقدامات و اصلاحات شاه امان الله شد:

یکی ازاین موضوعات همانا مسئلۀ همسوئی پان اسلامیزم و ناسیونالیزم و به تأسی از آن طرح موضوع انتقال خلافت اسلامی به افغانستان بعد از سقوط «خلافت عثمانی» بود. ریشۀ اصلی این موضوع بازهم برمیگردد به نظر طرزی که مدعی بود: «پان اسلامیزم و ناسیونالیزم باهم در تناقض نیستند.» واضح است که این نظر طرزی از شرایط آنوقت ترکیه عثمانی که زیر فشار رقابت های استعماری انگلیس و روسیه قرار داشت و سیدجمال الدین افغانی با عدۀ از «جنبش ترکان جوان» بروحدت مسلمانها در برابر قوای استعمارتأکید میکردند و این وحدت اسلامی «پان اسلامیزم» را نوعی از ناسیونالیزم می پنداشتند، نشأت میکند.

باید گفت که این نظر اصولاً توأم با یک اشتباه «مفهومی یا احساسی» بود، زیرا مفکورۀ پان اسلامیزم برمبنای اصل «امت مسلمه» استوار است که ساحۀ آن همه بلاد اسلامی را بدون تفریق احتوا میکند، درحالیکه ناسیونالیزم (ملتگرائی یا ملیگرائی) برمبنای مفهوم «ملت» مطرح میشود که شامل محدودۀ خاص یعنی حدود سیاسی یک کشور میگردد. همین محدودیت ساحه است که علایق ملی را برای مردمی که درآن ساحه زندگی مشترک، منافع و آرزوهای مشترک و مسؤلیتهای مشترک دارند، به وجود می آورد. بنابرآن همانطوریکه منافع ملی و بین المللی حتماً دریکدیگر مدغم نمی باشند، منافع پان اسلامیزم که در حقیقت یکنوع «بین المللیت اسلامی» را معنی میدهد، با ناسیونالیزم نیز حتماً همنوا نخواهد بود. لذا مسئلۀ «خلافت اسلامی» بطور عموم و انتقال آن در افغانستان بخصوص همگام با مشکلاتی بود که شاه امان الله از قبول آن منصرف شد و اینکار باعث ایجاد اختلاف جدی بین شاه و علمای محافظه کار مذهبی و بعضی هواداران خلافت گردید. برای روشن شدن موضوع لازم به تذکر است که:

باحصول استقلال افغانستان و موفقیت جنگ سوم افغان ـ انگلیس ازیکطرف و سقوط خلافت عثمانی ازطرف دیگر و همچنان پیشرفت روسها بطرف جنوب و موجودیت قوای استعماری انگلیس درهند همه یک حالت تهیج و تحرک مسلمانها را بخصوص در آسیای میانه و هندوستان و همچنان قبایل سرحدی مبنی برایجاد یک خلافت اسلامی که مرکز آن کابل باشد، بار آورده بود. همه توقع داشتند که شاه امان الله به حیث خلیفۀ مسلمانها باید درراه آزاد ساختن و رهائی این سرزمین ها از یوغ استعمار همدست و همکار شود. شاه امان الله به تأسی از نظر محمود طرزی نخست دراین راه قدم گذاشت و از جنبش خلافت به حیث یک سمبول وحدت مسلمانها عملاً حمایت کرد، ولی وقتی متوجه موقف، موقعیت و توان اقتصادی ونظامی خود شد، از آن دست کشید و پیشنهاد خلافت را زیر سؤال برد.

این موضوع هنگامیکه «معاهده افغان ـ ترکیه» در لویه جرگه 1303 مطرح گردید، بحث های جدی و همه جانبه را به وجود آورد. عده ای به طرفداری از انتقال خلافت به افغانستان ابراز نظر کردند و عده ای دیگر آنرا بی لزوم و مشکل دانستند. شاه امان الله با ارائه دلائل مقنع به این بحث طولانی پایان داد و خطاب به وکلای لویه جرگه گفت :

«اولاً باید که جمعیة العلمای اسلامیه بیشتر از دیگر مذاکرات این مسئله را بسنجند که آیا نفس خلافت دراین عصر حاضره مفید است، یا نه؟ و آیا خلیفه که معین شود، میتواند تمام مسلمانان روی جهان را اداره کند، یانه؟ و آیا این مسئله قابل یقیین است که به اوامر یک خلیفۀ ترکی، مسلمانان هند که زیر فشار حکومت انگریزی و مردم مصر که طبعاً طرفدار حکومت محلی و مردم عرب که ذاتاً میلان بسوی شریفۀ مکه و اهالی مراکش که ظاهراً بسوی امیر شان تمایل دارند، اجرأت و رفتار خواهند کرد، یانه؟ بعد از فیصله شدن این مسئله و حتمی بودن خلافت باز متفقاً تعیین موضع خلافت را نموده و فیصله نمائید که چقدر قوای مادی و معنوی در خلافت ضروریست... خلاصه اینکار بجای منافع، یک گونه نفاق و تفرقه را بین اهالی تولید خواهد نمود.... من بقول شما و دیگران این بارگران را که ظاهراً در راه آن اشکالات بی پایان را مینگرم، قبولدار شده نمیتوانم و به نفاق عالم اسلام رضامند نیستم..» (رویداد لویه جرگه 1303، صفحه 68 و 69)

شاه در ادامه بحث گفت: «من به آواز بلند میگویم که خلافت بطرز و صورتی که بود و سوا از مفاد رقبۀ حکمرانی خویش نقطۀ نظری نداشت و بدرد و مصائب عالم اسلام نمی پرداخت.... و نیز لازم است که خلیفه درامورات دنیوی مسلمانانیکه درتحت حکومتش نباشد، طبعاً و عقلاً مداخله نورزد و اگر بنماید آیا ایران، هند، مصر، مراکش، تونس، الجزایر، افغانستان، چین و غیره مسلمانان عالم بلا عذر و ضرر و تکلیف به امتثال اوامرش پرداخته میتوانند؟ نی ابداً! بخیال عاجزانه ام دورۀ خلافت بدرد نمیخورد و خلیفه بجز از اینکه خودش و مملکتش را دوچار مصائب کبری و هدف اسهام اعدأ بگرداند، دیگر فائده را به اسلام عاید نخواهد کرد، چنانچه اگر فعلاً از ترکیه موجب الغای خلافت استفسار شود، علی الفور بجواب همین کلمه را خواهد گفت..» (رویداد لویه جرگه 1303، صفحه 82)

شاه امان الله میدانست که قدم گذاشتن دراین راه منافع ملی افغانستان را شدیداً به مخاطره می اندازد و کشور را مجدداً زیرفشار دو قدرت بزرگ روس و انگلیس قرار میدهد، چنانچه فشارهای وارده ازطرف روسها (باوجود معاهده دوستی) شاهد این خطر بود. اصرار برموضوع آزادی خیوه و بخارا و همکاری با آزادیخواهان آنجا خطر جنگ روس و افغان را بار می آورد و درآن حالت زمینۀ پیشرفت مجدد انگلیسها را درافغانستان نیز فراهم میکرد که البته تجزیۀ افغانستان در قبال آن بسیار محتمل بود. به همین دلیل شاه با اینکه به فراخوانی کنفرانس اسلامی در کابل موافقت کرد، ولی موقف کلی او نسبت به موضوع خلافت و تعقیب یک سیاست «پان اسلامیستی» و همچنان حمایت عملی از جنبش آزادیخواهان آسیای مرکزی و هند، محض برای حفظ منافع علیای افغانستان تدریجاً تغییر کرد. اینکار بدون شک علمای دینی، مخصوصاً علمای دیوبندی و حضرات مجددی را که از حامیان جدی خلافت بودند، ناراحت ساخت و همین اختلاف درجلسات بعدی لویه جرگه 1303 (1924) پغمان انگیزۀ مخالفت آنها با اصلاحات پیشنهادی شاه گردید و حتی شاه را متهم به همسوئی با روسیه ساختند. قابل تذکر میدانم به همان اندازه که گروپ محافظه کار مذهبی در راس آن دو شخصیت محترم و روحانی خانواده مجددی به حمایت از برنامه های اصلاحات و مخصوصاً موضوع استقلال پرداختند و اما بعد از وفات مرد بزرگوار شمس المشایخ در 1923، بساط تفاهم و حمایت ازهم پاشید و در پایان این مخالفت ها منجر به برخورد ها با رژیم و شخص شاه گردید که البته دست انگلیس ها درایجاد این وضع شریک بود. (دراین ارتباط به کتاب پرمحتوای داکترعبدالرحمن زمانی، تحت عنوان «توطئه های انگلیس علیه حکومت امانی» چاپ جلال آباد، 2013 ، مراجعه شود)

موضوع دومی که شاه امان الله درتطبیق نظرمحمود طرزی قدم فراتر ازاصل «شناخت جامعه» گذاشت و موجب بروز مخالفت ها با شاه گردید، همانا موضوع نقش زنان و مسئلۀ تعلیم و تربیه آنها بود که ازطرف علمای محافظه کار مذهبی بالاتر از «بدعت» یعنی یک عمل «کفری» تلقی شد. جریان این موضوع را من در کتاب «زنان افغان زیر فشار عنعنه و تجدد» بطور مفصل بحث کرده ام که چگونه اینکار وسیلۀ تبلیغ عناصر داخلی و خارجی در کشور شد و با درنظرداشت سائر عوامل در سقوط دورۀ امانی به حیث یک حربۀ مؤثر نقش بازی کرد. (دیده شود: کاظم، داکتر سیدعبدالله: زنان افغان زیر فشار عنعنه و تجدد ـ یک بررسی تحلیلی تاریخی، کابل 2005، صفحات156 ـ 171)

درپایان اذعان میدارم که علامه محمود طرزی درتاریخ معاصر کشور شخصیتی بود که تهداب تجددگرائی را با همسوئی اسلام واقعی در افغانستان بنیاد گذاشت وافکار عالی او تا هنوز که هنوز است از ارزش خاص برخواردار بوده و در راه تحول جامعه بسوی تجدد باید سرمشق نسل های آینده باشد. کاش حکومت های بعدی جسد او را مثل علامه سیدجمال الدین افغان بعداً به کابل می آوردند و در جوار استاد بزرگوارش مدفون میکردند، زیرا کسیکه سزاوار این افتخار را داشت، فقط علامه طرزی بود که متأسفانه تا اکنون به این موضوع هیچ توجه صورت نگرفته و مقبرۀ این شخصیت والامقام هنوز در بیرون کشور قرار دارد.