شاه امان الله غازی و برنامه های انکشاف معارف درکشور

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 20 آگست 2022

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار20 آگست 2022

(به مناسبت صد و یکمین سالگرد استرداد استقلال کشور)

بخش اول

استقلال خود را چطور باید محافظه نمائیم؟

شاه امان الله هنگامیکه تاج سلطنت را به سر میگذاشت، ضمن آنکه در مورد پیگیری جدی عاملان شهادت پدر خود مطالبی را بیان کرد، تلاش برای تحقق دو هدف عمده را به حیث محور اصلی سلطنت خود قرار داد: یکی کسب استقلال و دیگر سوق کشور بسوی تمدن عصری، آبادانی و رفاه مردم.

شاه امان الله در مورد نخستین هدف خود خطاب به ملت گفت:«ملت عزیز من! من این لباس سربازی را از تن بیرون نکنم تا که لباس استقلال را برای مادر وطن تهیه نسازم! من این شمشیر را درغلاف نکنم تا که غاصبان حقوق ملتم را به جای شان ننشانم! ای ملت عزیز و ای سربازان فدا کار من! بیاورید آخرین هستی خود را برای نجات وطن، بیائید تا که سرهای پرغیرت خود را برای خلاصی وطن فدا سازیم». (کتاب : حاکمیت قانون در افغانستان، سفرنامه شاه امان الله به قندهار درماه قوس 1304)؛ و درادامه افزود: «من خود و کشور خود را از لحاظ جمیع امور داخلی و خارجی بصورت کلی آزاد، مستقل و غیروابسته اعلان میدارم و به هیچ قدرت خارجی اجازه داده نخواهد شد تا یک سرمو به حقوق و امور داخلی و سیاست خارجی افغانستان مداخله کند و اگر کسی زمانی چنان تجاوز نماید، من حاضرم با این شمشیر گردنش را قطع کنم.» آنوقت به سفیر انگلیس که در محضر بود گفت : «آنچه گفتم فهمیدی!» (کتاب: روابط خارجی افغانستان، نویسنده : لودویک آدامک، صفحه 28 )

شاه امان الله درهمان روز هدف دوم سلطنت خود را با این عبارت بیان کرد: «بیاری و مرحمت ایزدی حکومت عالیه شما چنان اصلاحات را که برای حکومت و ملت سودمند و مفید باشد، تجویز خواهد کرد تا ملت و حکومت افغانستان شهرت و نام و نشانی دربین جهان متمدن کسب نماید و موقف و موقعیت مناسب خود را همردیف قدرتهای متمدن دنیا احراز کند... مرحمت ایزدتوانا را شامل حال خویش میخواهم تا به من لطف عنایت فرماید که برای بهبود و آسوده حالی شما مسلمانها و تمام جهان بشریت خدمت کنم. هادی من خداوند متعال باشد تا به آرزوهای خویش جامه عمل بپوشانم.» (کتاب: سفرهای غازی امان الله شاه، نویسنده : وکیلی فوفلزائی ـ صفحه28)

شیوۀ معمول صد سال قبل برای دفع تهاجم و استیلای بیگانه و رسیدن به استقلال و آزادی جز از طریق مبارزه مسلحانه و جنگ، امکان دیگری وجود نداشت؛ اما شاه امان الله غازی برعکس معمول آنوقت راه دیگری را در پیش گرفت که از اقدام نظامی به حیث آغاز یک اقدام سیاسی استفاده کرد. باآنکه قوای افغانی در جبهه جنوبی درحال پیشرفت بود و اقوام وزیر و مسعود (میسود) آمادگی خود را برای ادامه جهاد علیه انگلیس با جدیت ابراز کردند، ولی چون هدف اصلی شاه امان الله اعاده استقلال افغانستان بود و نمی خواست این هدف کلی و مهم را تحت الشعاع دیگر مسائل قرار دهد، لذا پیشنهاد انگلیسها را مبنی بر متارکه و آتش بس قبول کرد و متعاقباً بسوی مذاکرات سیاسی روی آورد که در نتیجه مذاکرات دوامدار طی سه مرحله بالاخره انگلیس ها حاضر به شناخت رسمی استقلال داخلی و خارجی کشور شدند. اینکه چرا انگلیس ها متارکه را پیشنهاد کردند و شاه امان الله با وجود مخالفت بعضی ها فوری پیشنهاد را قبول کرد، دلایل برای هردو طرف موجود بود که اینجانب آنرا طی مقالۀ جداگانه به تفصیل بین کرده است. (دیده شود: "دلایل توافق به متارکه و جنگ در جبهات سه گانه استقلال علیه قوای انگلیس"، از این قلم منتشره افغان جرمن آنلاین، مورخ 24 جنوری 2016، در سه قسمت).

از آنجائیکه در مورد چگونگی اقدامات نظامی و سیاسی برای حصول استقلال آثار زیاد به شمول چند مقاله از این قلم نوشته شده است، لذا از ذکر آن در اینجا صرف نظر کرده و توجه را دراین نوشته بیک سؤال مهم که آغازگر این مبحث میباشد و شخص شاه امان الله غازی به آن در بیانیه خود به مناسبت نهمین سالگرد جشن استقلال خاطر نشان کردند، معطوف می سازم.

شاه درآغازبیانیه خود گفت: «ملت عزیز و محبوب من! اولاً تبریک این عید سعید استقلال را به همه شما عرض میکنم، ثانیاً تحسین های لطف کارانه شما و تقدیر های مرحمت شعارانه که ملت عزیزم برخدمات من عاجز میدانید، همه از مراحم صمیمیت کارانه خود شما است....ازلطف خداوند است که به من امداد کرده و ازهمت و فعالیت شما ملت محبوب من بود که امروز به این تفاخر نایل هستم، ورنه یک فرد مثل من عاجز که به فکر ترقی شما درگوشه ای افتاده بودم، کجا میتوانستم که ملتی را به این بزرگی طرفدار خود ساخته، استقلال شانرا از کسانیکه استقلال وطنم را مثل اژدها بدهن خود فرو برده بودند، بگیرم..... امیدوارم که در آینده نیز درراه ترقی، حفظ ناموس و شرف استقلال شما یک لحظه درنگ نکنم».

شاه امان الله غازی در ادامه گفتارخود سؤالی بس مهم و حیاتی را برای مردم و کشورمطرح کرد که: «استقلال خود را چطور باید محافظه نمائیم؟» اما او به این سؤال خودش چنین پاسخ داد و گفت:

«آیا با بیرق های رنگارنگ و تزئینات موجوده اینکار صورت میگیرد؟ نی! باید به قلوب اولادهای خود و نسلهای که از آن پیدا میشوند، حس وطندوستی و فداکاری را تولید کنیم، زیرا وقتیکه فداکار باشیم هیچ وقت استقلال از دست ما نخواهد رفت. درصورتیکه اولادهای صالح شما صاحب تعلیم و تربیت باشند، حاجت به ریختاندن خون هم ندارند و محافظ آن معارف خواهد بود. درصورتیکه اولادهای تان فهیم و صاحب تعلیم باشند، حسودان و دشمنان دست خیانت خود را با این شرف و استقلال تان دراز کرده نمیتوانند. پس درمعارف و تعلیم بکوشید و اولادهای خود را غرض تعلیم و تحصیل در ممالک متمدن و بزرگ دنیا فرستاده از خود دور کنید تا نتیجه کامیابی و دانش شان قوت الظهر بوده استقلال شما دوام کند».

این گفتار حکیمانه سرلوحه واقعی حیات یک ملت را تشکیل میدهد و برای افغانستان یک قرن قبل سرآغاز یک تحول بزرگ محسوب میگردد که شاه امان الله آنرا از بدو سلطنت خود بارها بیان کرد و توجه مردم را به نقش تعلیم و تربیه جدید در انکشاف ملی جلب کرد. اینک یک نمونۀ دیگر از بیانات شاه در این راستا:

شاه غازی قبل از تدویر دومین لویه جرگه درسال 1303ش وقتی به امامت نماز جمعه پرداخت، در اولین خطبه راجع به لزوم کسب علم و دانش و رابطه آن با ترقی و پیشرفت خطاب به جم غفیری از مردم و وکلای لویه جرگه چنین فرمود:

«اگر شما حقیقتاً خواهان ترقی و برتری باشید، پس در تعلیم و تعلم آموختن علوم و فنون زیاده بر زیاده بکوشید. امروز که ما شما علماء و فضلاء را بنظر عزت و احترام مینگریم، تماماً از برکت علم است، باید بیش از بیش در تحصیل آن بکوشید. هر کسیکه خیال و آرزوی خشنودی و رضای الهی و شناسائی خداوندی را داشته باشد، بیواسطۀ علم بر مقصد خود کامیاب نخواهد شد. گویا نجات آخرت ما علم است. آیا نمی بینید و خجالت نمیکشید ازآن اشخاصیکه نسبت به ما و شما عالم و صاحب کمال و عزت و اجلال هستند بر ما فخر ها میکنند.»

شاه در ارتباط با پیشرفتهای جهان گفت: «حقیقتاً برای شان نظر بدین ایجابات محیرالعقول که به آسمان و زیر بحر میروند و مسافت بسیار بعید زمین را بکمال مسارعت [باسرعت] طی میکنند ماشینها، توپها، تفنگها، صنعتها، حرفتها و غیره اختراعات عجیب و غریب را در معرض اجراء می آورند، می زیبد که بر ما تنبل ها فخر کنند. باین لحاظ باید تا جان داریم در پی بدست آوردن همچه یک نعمت عظمی که این ترقیات را موجب است، از دل و جان کوشیده وتا جائیکه میتوانیم علم بیاموزیم، علم است که خداوند را بما می شناساند، علم است که ما را موفق بحفاظت اسلام و شریعت، وطن و مملکت میسازد، علم است که نه تنها عزت و حرمت اسلامی ما را ادامه؛ بلکه ما را برای مدافعه دشمنان و تعرض بر اعدای [دشمنان] مان مقتدر میدارد. علم است که نسبت بدان پیغمبر ما میفرماید: علم گم کرده مسلمانان است باید که در پی تحصیل آن بهر جائیکه باشد، بکوشید.»

شاه سپس در بیانیه خود به اهمیت علوم جدیده اشاره کرد و گفت: «دین ما گاهی بما اینچنین تعلیم نمیدهد که علاوه بر علوم اُخروی در مفاد دنیوی خود نکوشیم. دین ما ابداً اجازه نمیدهد که قوت و آلات قاتله دست دشمنان ما بوده آنها را بر علیه ما استعمال کرده و ما ازآن محروم باشیم. شخصیکه علم ندارد گویا در دین و دنیا ذلیل و خوار خواهد بود. از برای خدا علم بیاموزید تا خدا را بخوبی بشناسید چرا که (بی علم نتوان خدا را شناخت).

او دربارۀ تلاشهای حکومت خود در زمینه انکشاف معارف جدید چنین تصریح کرد: «حکومت شما و من عاجز کوشش ها کردیم و مکتب ها از برای تحصیل علم جهت اولاد های شما ملت تشکیل دادیم پس جرا کاهلی مینمائید و در اخذ تعلیم تنبلی می ورزید. عناد و خصومتی را که دشمن های شما در دلهای تان می اندازد که در مکاتب شما علم دنیا جاریست، کاملاً غلط است (الحمد لله) همه شما عاقل و صاحب فهم اید و خوب میدانید که فقط علم دنیا بمدارس ما جریان ندارد؛ بلکه تعلیمات دینیه و مسائل اُخرویه و عقائد اسلامیه در آنها بکمال خوبی و درستی تعلیم داده میشود، چنانچه حالا معلومات دینیه عموم طلبه صنف ابتدائیه سائر مکاتب ما نسبت بطبقه عامه بعضی علمای عصر حاضره کمتر نخواهد بود و ما علوم اُخرویه و فنون دنیویه را ازین جهت یکجا در مکاتب خویش جاری داشته ایم که ما در دین و دنیا کار داریم و دشمنهای ما فقط در دنیا و از آخرت محروم و بی نصیب اند.»

شاه امان الله بار دیگر به تأکید فرمود: «امروز دشمنهای ما به آسمان و بزیر زمین که فکر و خیال از دیدن و شنیدن آن مقصر[کوتاه] است، پرواز و رفتار دارند. بدا بر حال فلاکت ما اسلام در کُنج گُم نامی و بدنامی خزیده بر خلاف فرموده خدا و پیغمبر خود که (و اعدولهم ما اسطعتم من قوة و من رباط الخیل...الایه)، دست دشمن های خود را بر سر خود دراز مینمائیم. محض جهت حفاظت دین مقدس اسلامی و ترویج شریعت غرای نبوی و اعلای کلمته الله بر همه ما ضرور و لازم است که علوم دینیه را بیشتر خوانده علم دنیا را هم یاد داشته باشیم، تا آن چیزیرا که بواسطه اش دشمن خود را مغلوب و مفتوح سازیم، نیز بچنگ آریم و آن چیست، توپ، تفنگ، کارطوس، باروت و دیگر آلات جارحه. اگر خود ما چنین اشیای قاتله را نداشته باشیم و بر ساختن و پیدا نمودن آن مقتدر نباشیم، آیا دشمن های ما برای ما توپ اعلی و کارطوس خوب خواهند داد که بواسطه آن خود شان از دست ما خراب و ابتر شوند؟ نی! گاهی بما نمیدهند بلکه خود ما را هدف اسلحه آتشین خود نموده هستی و زندگانی ما را بخاک برابر مینمایند. اگر چه حافظ دین اسلام خود خداوند است باز اگر ما و شما فعالیت و جدیت را بکار بریم، خالی از فایده نیست. با اینهم خدا را شکر میگویم آن عالم اسلام را که همیشه [فریب] کفار خورده بودند و خیال پریشانی و تباهی شانرا همواره بدل می پرورانیدند، (الحمد لله) فی الحال بیدار شده متحداً بشاهراه ترقی خود ها پویانند و دشمن و دوست خود را بخوبی می شناسند.»

شاه در گفتار خود به اوج پیشرفت اسلام در انکشاف علم اشاره میکند و می فرماید: «در حقیقت جمیع علوم و فنون که امروز بنظر ما میخورد و دشمنان ما را برایجادات غریب و عجیب موفق ساخته است، همه از عالم اسلام بود. چه شد که اسلام به عیش و ساعت تیری، نفاق خانگی، استراحت و تنبلی گرفتار شده آن میراث خود را واگذار شدند؟ آن دشمنهای عالم اسلام که همیشه در صدد همین امر بودند تا به علیه ما کامیاب گردند، از دست غفلت خود ما اسلامیان سلطه و اقتدار پیدا کردند.»

شاه در خطبه نماز عید اکیداً توصیه فرمود: «خیر! گذشته گذشت و آینده باید از مکر و خدعه دشمن هوشیار باشیم با اینکه حافظ و ناصر دین مقدس نبوی خود پروردگار است، با هم باید ما و شما بیشتر بکوشیم تا آن عزت و شوکتی را که خداوند بما مسلمانان وعده فرموده از دست ما و شما در معرض وجود آید تا مسلمانان آینده بگویند که ترقی اسلام و ترویج دین مبین سید الانام در عصر من عاجز باتفاق، اتحاد و جان فشانی علماء، فضلا و روساﺉ این زمان که شمائید در معرض وجود آمده است تا یک نام نیک و نشان خوبی ازین سلطنت و ملت حاضره ما در صفحه روزگار بطور یادگار باقیماند، بنابرین من خادم اسلام، شما وکلاء و فضلای ملت را خواستم تا کوشش کنید، عموم افراد ملت را بطرف علوم و فنون میلان بدهید تا آن چیز هایرا که دشمنهای ما از ما غضب کرده اند، از اوشان پس بگیریم. فعال، بیدار، شجاع، صاحب عدل و انصاف و مالک جاه و جلال از دست رفته خویش مجدداً بشویم.»

پس از ذکر اهمیت حیاتی کسب علم بر هریک ، شاه روی سخن را به لزوم تأسیس مکاتب برگردانید و گفت: «یک شخص نمیتواند که همه علوم را برای یک فرزند خویش در خانه تعلیم دهد یا معلمی را مخصوصاً برای وی تخصیص کند، ازینرو حکومت شما برای تان مدارس متعددی طرح افگند و معلمین مزیدی را در آنها مستخدم نموده و علوم دینیه و فنون دنیویه را درآن جریان داده، مصارفات و پول آنرا دولت متعهد گشته تا شما بکمال اطیمنان فرزندان خود را درآن تعلیم دهید. از برای خدا اولاد های خود را چرا در مکاتب داخل نمیکنید و در مقابل اینهمه زحمات و دلسوزی حکومت خویش، شما چرا تنبلی و کاهلی نموده بر حیات و زندگانی آینده پسران خویش حسرت نمیخورید و دلسوزی نمیکنید که بی علم، جاهل و بی کمال میمانند. (والله) اگر شما بمکاتب نرفتید، خود را بدست خود خراب مینمائید.» (رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303 ـ صفحه 36 تا 44)

با همین مقدمه که آرزومندی قلبی آن شاه معارف پرور را بیان میکند، به ادامه بحث پرداخته میشود و از همه اولتر توجه به اولین قدم معارف جدید درعصرامیرحبیب الله خان سراج الملت و الدین معطوف میگردد که درسال 1281 شمسی( 1902م) مرکزی را بنام "بیت العلوم مبارکه حبیبیه" در شهرکابل بنیاد گذاشت؛ و اما مراحل انکشاف بعدی و اقدامات وسیع در زمان سلطنت شاه امان الله غازی بطور اساسی متعاقب کسب استقلال کشورآغاز گردید که شرح و بسط آن در بخش های بعدی از جمله موضوعات مورد بحث این سلسله مقالات میباشد.

مکتب "حبیبیه" ـ اولین گهواره ای تحول و تجدد:

از قدیم الایام معمول برآن بود که خانواده ها فرزندان ذکور شانرا ازخورد سالی برای فراگرفتن مسائل دینی به مساجد محل می فرستادند تا نزد ملا و یا مولوی مسجد نخست سوره های کوتاه کلام الله مجید و ادای نماز را یاد بگیرند و بعد بالترتیب به قرائت عمومی قرآ ن کریم تا ختم آن می پرداختند و اگر میل به ادامه تعلیم میداشتند به پنج کتاب و سائر متون مروجه در مسائل دینی و نیز با خواندن گلستان و بوستان سعدی در ساحه مقدماتی ادبیات اشتغال می ورزیدند. این شیوه تعلیمات خصوصی بود که نسل بالنسل درهمه جا و در کابل قدیم رایج بود. بعضی ها که خواهان تعلیمات اختصاصی دینی بودند، در صورت امکان رهسپار هندوستان شده و در مراکز اسلامی آنجا به تحصیل ادامه میدادند و پس از اکمال آن با داشتن القاب مولوی و امثالهم در علم دین، علم حدیث وشریعت اسلامی بیشتر با شیوه های مذهب حنفی برمی گشتند و به حیث امام و استاد علوم دینی به تدریس می پرداختند. اینکار در شهر ها رایج بود، ولی در دهات با یاد گرفتن نماز و سوره های کوتاه اکتفا میکردند.

امیرحبیب الله خان سراج که شخص صاحب معلومات و با دانش بود، ضرورت تعلیمات رسمی را که در آن برعلاوه علوم دینی، علوم جدیده نیز تدریس گردد، در جوار مدارس عنعوی دینی در مساجد از همان اول احساس میکرد تا مکتبی را در کابل تأسیس کند که در آنجا به شیوه های عصری به تدریس علوم جدیده پرداخته شود. لذا در سال 1281 شمسی( 1902م) مرکزی را بنام "بیت العلوم مبارکه حبیبیه" تأسیس کرد که بعد ها نام آن به "مکتب حبیبیه" تغییریافت، زیرا مفکورۀ "بیت العلوم" مثل "مدرسه" نزد همه بیشتر با تعلیم علوم دینی شباهت پیدا میکرد.

استاد عزیزالدین وکیلی پوپلزائی خطاط شهیر و درعین زمان یکی از مستند نویسان رویدادهای تاریخ معاصر کشور که آثار متعدد و با ارزش تاریخی را تألیف و به نشر سپرده است، در کتاب "فرهنگ کابل باستان" (جلد دوم از صفحه748 تا 753) شرح مبسوطی راجع به تاریخچه این مکتب دارد که ذیلاً به ذکربعضی نکات مهم ان پرداخته میشود:

در سال1283 شمسی(1904م) سردارعنایت الله خان معین السلطنه پسرارشد امیر به دعوت حکومت هند برتانوی به آنجا سفر کرد و در برگشت لزوم انکشاف مکتب حبیبیه را برای امیر شرح داد. امیرموافقه کرد تا پنج نفر از فارغان کالج اسلامیه لاهور را که همه مسلمان بودند، برای تنظیم امورتعلیمی مکتب حبیبیه استخدام کند. پوپلزائی از

از بیانیه امیرحبیب الله خان حین تأسیس این مکتب نقل قول کرده ومی نویسد: «در افغانستان و این پایتخت مملکت ما دارالسلطنه کابل مراکز و مدارس علوم دینیه و ادبیه و مسایل فقهیه تعلیم و تدریس میشد، چون تدریس علوم جدیده و نیز السنه مختلفه از جملۀ ضروریات این عصر و اعصار آینده است، لهذا وقت آنست ما به تأسیس یک باب مکتب جدید عصری نیز همت گماریم و برای برآوردن این مقصود به استحضار دسته یی از علمای مدرس دروس جدید اقدام فرمائیم.»

به این اساس امیر به سررشته داری "داکخانه افغانی" در پشاور[بزعم فیض محمد کاتب: به محمد اسمعیل خان سفیر این دولت در کلکته] هدایت داد تا یک تعداد معلمان هندی مسلمان را که دارای تحصیلات عالی درعلوم جدیده و نیز درامور مکتب و تدریس وارد باشند، استخدام و آنها را به کابل اعزام دارد. برطبق این دستور پنج نفر، هریک: حافظ احمدالدین خان، شیخ عبدالرحیم خان، مولوی محمد چراغ، مولوی عبدالله خان و سیدحیدرعلی خان از جمله اولین معلمان مکتب حبیبیه بودند که از هند برتانوی به کابل آمدند و با تدوین و ترتیب امور درسی به شیوه جدید شروع بکار کردند.

امیر برادر خود سردارنصرالله خان را که تازه درسال 1322قمری (1283ش) به لقب "نائب السلطنه" نایل آمده بود، به حیث ناظرعمومی معارف توظیف نمود و او سردارعبدالقدوس خان (اعتماد الدوله) را نگران عمومی مکتب و کاکا سیداحمد خان لودین را به به حیث ناظر مکتب مقرر کرد. مکتب حبیبیه بار اول در عمارت "باغ مهمانخانه" (عمارت ولایت کابل موجوده) جاگزین گردید و اولین سرمدرس (سرمعلم) آن حافظ احمدالدین خان بود. در ابتداء تعداد مجموعی شاگردان کم بود و اما در سالهای بعدی برشمار آن افزوده شد تا حدی که به قول پوپلزائی تعداد در حدود 400 شاگرد رسید و مصارف آن در حدود یک لک (یکصدهزار) روپیه کابل از طرف امیر منظور شد تا وسایل مورد ضرورت از هندوستان خریداری و بطور رایگان به شاگردان توزیع گردد. در جوار معلمان هندی چند معلم افغان هریک: مولوی عبدالرب خان کاکری، قاری نیک محمد خان و حافظ منشی حیدرعلی خان احراری نیز از همان آغاز کار ایفای وظیفه میکردند.

در سال 1287ش که بر تعداد شاگردان مکتب افزوده شده بود، معلمین بیشتر هندی و افغان گماشته شدند. دراین سال داکترعبدالغنی خان (پنجابی) که مدیرکالج لاهور بود، به حیث سرپرست و نگران مکتب حبیبیه مقرر گردید و چودری محمد اسمعیل خان، محمد حسین خان، مولوی عبدالله خان، مولوی غلام رسول خان، مولوی محمد ظفر خان ازجمله معلمان هندی و درعین زمان ملا محمد سرور خان قندهاری، قاری عبدالله خان، محمد یعقوب خان "مشتاق"، میرسیدقاسم خان، قاری محمد اسمعیل خان، قاری محمودخان و غلام محی الدین خان معلمین افغانی بودند.

آنها برطبق پروگرام تعلیمی درمکاتب هند دوره های تحصیلی را به ابتدائیه (پنج سال)، رشدیه (چهارسال) و اعدایه (سه سال) تجویز نمودند و یک سال اخیر را هم بنام "تهیه" به آن ضمیمه ساختند که فراغت از مکتب جمعاً 12 سال را دربرمیگرفت. بعدتر با تشکیل مکتب حربیه استادان ترکی نیز به افغانستان آمدند. درسال 1290ش مکتب در سراچه علیا (قریب باغ مهمانخانه) انتقال یافت و مکتب دارای صنف هفتم (رشدیه دوم) گردید و عبدالغفور ندیم(یکی از شعرای مشهور کابل) نیز در جمع معلمان آن مکتب پیوست. در سال 1292ش انجمن معارف در کابل تحت ریاست سردار عنایت الله خان معین السلطنه تأسیس گردید که ده نفر از افغانها، هندی ها و ترکی ها به عضویت آن گماشته شدند. آنها هفته دوباربه جلسه پرداخته و برای نظم امور معارف جدید نظامنامۀ را مشتمل بر 85 ماده وضع و مورد اجراء قرار دادند. (برای شرح مزید درباره تاریخچه مکتب حبیبیه دیده شود: وکیلی پوپلزائی، عزیزالدین: "فرهنگ کابل باستان" جلد دوم، چاپ کابل، 1387، صفحه 747 تا 753)

قابل ذکر است که تا سال1293 شمسی (1914م) تعداد شاگردان مکتب به دو دلیل تقلیل یافت: یکی عده ای پس از ختم دوره ابتدائیه که توانسته بودند به خط و کتابت دسترسی پیدا کنند و سواد خواند و نوشتن را کسب نمایند، از ادامه تعلیم دست کشیده و به مشاغل دیگر پرداختند، چنانچه درسال 1287ش اولین دسته فارغان به تعداد چهار نفرازصنف ششم این مکتب فارغ و به کار رسمی در دولت مقرر شدند. همچنان تعداد دیگر که به سویه متوسطه یعنی "رشدیه" ارتقا کرده بودند، با آگاهی بیشتر به امور مسلکی روی آوردند، طور مثال هشت نفر آنها به زیر دستی مستری عزیزالله خان که بعد ازبرگشت امیر ازسفرهندوستان (1286ش ـ 1907م) برای ساختن دستگاه تولید برق از جبل السراج و انتقال آن به کابل استخدام شده بود، بکار گماشته شدند. لذا تعداد کمتر شاگردان توانستند دوازده سال تعلیمی مکتب به پایان رسانند که ازجمله میتوان اشخاص ذیل را نام برد: فیض محمد خان (زکریا)، سلطان احمد خان (شیرزی)، محمد اسحق خان، عزیزالرحمن خان، حافظ انور علی خان (پسر منشی حیدرعلی خان احراری)، حبیب الرحمن خان، غلام غوث خان و تعداد دیگر که شمار شان به 19 نفر میرسید و اسامی شان بعداً ذکر میگردد.

دلیل دوم و اما عمده تر تقلیل تعداد شاگردان همانا تحولی بود که بار اول در ساحه سیاسی زیر عنوان "مشروطه خواهی" از این مکتب ریشه گرفت، چنانچه در اواسط پادشاهی امیر شایعاتی درمحیط بالا شد مبنی براینکه در این پدیده روشنفکران خارج مکتب حبیبیه و هم از داخل آن شمولیت داشته و آن مکتب به مرکز مشروطه خواهی مبدل شده است درماه حوت همین سال سوء قصد به جان امیر صورت گرفت که محرک این حرکت داکتر عبدالغنی پنجابی شناخته شد و در امور مکتب سکتگی رخ داد.

با این استدلال که گویا "معارف مشروطه می زاید"، نزدیکان امیر و حلقات محافظه کار دربار، خاصتاً کسانیکه برای بقای مقام خود مخالف انکشاف معارف جدید بودند، امیر را به کم توجهی به معارف تشویق میکردند، با آنهم امیرحبیب الله خان سراج از عزم خود برنگشت و در راه تعمیم معارف البته با توجه کمتر ادامه داد و به تأسیس چند مکتب ابتدائیه در کابل اقدام نمود، واما اجتماع محافظه کار آنوقت به دلیل گیر و گرفت های ناشی از این جریان از شمول فرزندان خود به آن مکتب و نیز ادامه تعلیم شان تاحدی ممانعت کردند و در نتیجه تعداد شاگردان شدیداً کاهش یافت.

"معارف مشروطه می زاید!":

بحث "مشروطه خواهی" در افغانستان یکی از مباحث عمیق و درعین حال مهم تاریخ کشور است که طی چند دوره سربالا کرد وهربار با خود نهضتی را به ارمغان آورد. بررسی کلی این موضوع دراین مبحث نمی گنجد و اما بعضی جوانب آنرا که در طول سلطنت امیرحبیب الله خان سراج الملة زیر نام "مشروطه اول" روی داده و منجر به فعالیت ها برعلیه امیر شده است، میتوان بطور مختصر در اینجا ذکر کرد. در قدم اول باید گفت که پس از امیر عبدالرحمن خان و باز شدن نسبی فضای کشور در راستای تحرکات سیاسی تغیری عمده همانا تشکیل گروه های بود که با نظام مطلقه سازگاری نداشته و خواهان تغییر قسمی نظام بودند که در مجموع با وجود بعضی تفاوتها بین شان، آنها را میتوان کلاً به نام "مشروطه خواهان" یاد کرد.

بعضی ها به این نظر اند که مشروطه خواهی در کشوراساساً از افکار سیدجمال الدین افغان در زمان امیر محمد اعظم خان ریشه میگیرد که این نظر شاید تاحدی درست باشد، ولی قابل تأمل و بررسی دقیق است. در عصر امیرحبیب الله خان ظهور مشروطیت در بین تعدادی از متفکرین آنوقت بیشتر بر میگردد به جوانب مختلف، ازجمله تأثیر فعالیت های مشروطه خواهی در ایران که علامه کاتب بیشتر به آن تأکید دارد و افکار ضد انگلیسی و قیام های مردم هند و فعالیت های قبایل آزاد آنطرف خط دیورند در برابر استعمار انگلیس و نیز مبارزات چپگرا ها درروسیه تزاری که در بحبوحۀ جنگ عمومی اول در آن کشور براه افتاد و بعداً منجر به انقلاب سوسیالیستی 1917 در روسیه گردید و احتمالاً این تحول برافکار بعضی ها در کابل نیز اثرگذار بوده باشد. برخی دیگر نهضت مشروطه خواهی را یک پدیده داخلی دانسته که شرایط خاص نظام مطلقه در کشور آنرا بار آورده و نخستین قدمها دراین راه با تأسیس و فعال شدن اولین مکتب علوم جدیده بنام "مدرسۀ حبیبیه" درکابل و استخدام بعضی از استادان هندی و افغان گذاشته شد و درعین زمان برگشت یک تعداد از شخصیت ها و خانواده های فراری به وطن که با خود افکار جدید را همراه آوردند، نیز در القاء این فکر نقش مؤثر داشته است، از جمله محمود طرزی و نشر سراج الاخبار که بدانوسیله افکار تازه سیاسی دراذهان حلقه های خاص "روشنفکری" آنوقت جا گرفت.

در رابطه با مسئلۀ جنبش "مشروطه خواهی" در آنوقت که اکثراً مکتب حبیبیه را زادگاه اول آن میدانند و گفته میشود که این جریان به وسیلۀ بعضی از معلمان هندی و بخصوص شخص داکترعبدالغنی پنجابی که به حیث ناظر و سرپرست یا به عبارت دیگر مدیر آن مکتب ایفای وظیفه میکرد، راه اندازی شده و منتج به رویدادهای گردیده بود که تشبث به ترور امیر یکی از آنها بود. اینکه داکتر عبدالغنی کی بود و چه میخواست، بعضی ها از جمله علامه فیض محمد کاتب در"سراج التواریخ" مطالبی دارد که ذکر مختصرآن دراین رابطه حایز اهمیت است.

علامه کاتب آمدن بار اول داکترغنی پنجابی را به افغانستان درعهد امیرعبدالرحمن خان میداند و ضمن شرح وقایع ماه ذی الحجه سنه 1315 هجری قمری (1276 ش مطابق 1897 م) می نویسد: «داکترعبدالغنی خان و مولوی قایم الدین خان پنجابی، از اعلان حضرت والا[امیرعبدالرحمن خان]، ملازمت و خدمت این دولت اختیار کرده، به فرمان و اجازت کارکنان دولت انگلیس که اجرای خدمات سیاسیۀ آن دولت را برعهده گرفت که مخفیانه به تقدیم رساند، عازم آمدن کابل شدند و به حضور والا آگاهی داده، در روز بیست و هفتم ذی الحجه [سنه 1315 قمری]..... پانهاد خاک افغانستان گشت، به وعدۀ خدمتی که به کارکنان دولت انگلیس داده بود، درظاهر مواظب خدمت این دولت شده، در باطن عقب خدمت آن دولت افتاد و رفته رفته چنانچه بیاید، به امر اعلیحضرت سراج الملة والدین تاسیس مکتب و تحصیل علوم جدیده نهاده، در امور پیشنهاد خاطر خویش خبط کرد و قبل از وقت عزم اجرای مشروطه کرده، هفتاد و پنج نفر از بزرگان قومی واعیان درباری از مشروطه خواهی بی وقت خود، محبوس و هفت تن کشته گشت و خود داکتر عبدالغنی خان با بعضی از مشروطه خواهان یازده سال مقید و مغلول مانده، دراول جلوس اعلیحضرت امیر امان الله خان غازی از زندان جفا برآمدند...» (سراج التواریخ ـ جلد چهارم ، بخش نخست، صفحه 245)

علامه کاتب ضمن گزارش وقایع ماه جمادی الاخرای سنه 1320 هجری قمری [1281ش مطابق1902م] تحت عنوان فرعی"عزم حضرت والا [امیرحبیب الله خان سراج الملة والدین] به تاسیس مکاتب علوم جدیده" می نگارد: «تعلم و تحصیل علوم و فنون و صنایع و بدایع و مخترعات جدیده و تاسیس و تشکیل مدارس و مکاتب، ضمیر منیر مِهر تنویر اقدس والا شده در روز شانزدهم جمادی الاخری، محمد اسمعیل خان سفیر این دولت در کلکته را فرمان داد که : "از هشت تا ده نفر از علما و فضلای مسلم یا هندو که در مدارس و اسکول کالج ها تعلیم یافته و تحصیل نموده، پاس[شهادتنامه] علم و دانش حاصل کرده باشند، نوکر گرفته گسیل کابل نماید"، تا به توفیق خداوند تاسیس مدرسه و مکتب در کابل نموده، اساس حصول ترقی و تعالی دولت و ملت افغانستان نهاده تا شاید اهالی افغانستان نیز عالم و دانا و درهر امر توانا گردیده، کم کم و رفته رفته با دیگر دول و ملل برابری و همسری نمودن حاصل کند و چنانچه بیاید، داکتر عبدالغنی مستدعی و خواستار اجرای این کار آمد.» (صفحه 294 ـ جلد چهارم ، بخش دوم)

کاتب می افزاید: «مقارن این حال، داکتر عبدالغنی خان که ملازمت این دولت را اختیار کرده و مراحم و احسانات و نوازشات دیده و از خدمت سبک دوش گردیده و دراین وقت به امر والا در کابل و شرفیاب حضور آمده، به منصب مهتمم مدرسۀ جدیده سرافراز گشته، به تهیه اسباب و سامان مدرسه مواظبت داشت، به ذریعۀ عریضه از حضور والا استدعا کرد که کتب لغت و ادب و ریاضی و جعرافیا به لفظ اردو و انگلیسی و غیره از لاهور از مولوی غلام محی الدین جدید الاسلام، طلب کابل شود و اقدس والا به خواهش او کتب درسیۀ مذکوره را در روز نوزدهم مذکور جمادی الاخری به ذریعۀ منشور از مولوی مذکور که در انجمن اسلامیه لاهور بود، طلب فرمود که ان شاءالله وصول کتابها و تاسیس مدرسه در کابل به موقعش رقم شده می آید.»(صفحه 295 و 296 ـ جلد چهارم ، بخش دوم)

کاتب در گزارش مربوط به وقایع ماه شوال سنه 1321 هجری قمری [1282ش مطابق 1903] می افزاید: «هم دراین هنگام از حسن توجهات جهان درجات معارف خواهانه و ملت پرورانۀ ذات شاهانه، مدرسۀ مبارک حبیبیه، به نام نامی حضرت والا به توسط داکترعبدالغنی خان پنجابی که برای اجرای این امر مهم پرمنفعت، از آنجا طلب کابل شده بود، تاسیس و تشکیل یافته، اساس تعلیم و تعلم طرز جدید در تحصیل علوم متنوعه و صنایع مختلفه در کابل نهاده آمد. و خود داکتر مذکور در روز بیست و سوم شوال، رخصت رفتن در خانۀ خود حاصل کرده، قرار داد که در ایام ماه حمل حاضر آمده، باب تعلیم به روی تعلم کودکان کشاید، تا شاید به مجاهدت و مساعی او، نو نهالان افغانستان کسب علوم و فنون متنوعه نموده، از راه کوشش پا برسلم ترقی نهاده آید و ملک معمور و ملت دانا و دولت توانا و رعیت آباد و با ثروت گردد.» (صفحه 545 و 546 ـ جلد چهارم ، بخش دوم)

کاتب ضمن گزارش وقایع ماه رمضان سنه 1326 هجری قمری [1287ش مطابق 1908م] تحت عنوان فرعی "تاسیس مشروطه نهادن داکترغنی پنجابی" به این موضوع اشاره میکند که: «درخلال واقعاتی که ثبت شده آمد، داکترعبدالغنی خان پنجابی سرکردۀ مدرسۀ علوم جدید که تاسیس آن از پیش رقم شد، به تحریک و ایما و اشارۀ امنای دولت انگلیس که از آبا و اجداد کاسه لیس ایشان بود و حمل بلوا و غزای سرحدیه را چنانچه گذشت، حمل برتحریک این دولت کرده، از سوء تفاهم اجتماع غزاة و مجاهدین را ترغیب حضرت والا دانسته، در پی کار اغتشاش و شورش انداختن در داخل مملکت افغانستان افتاده او را به وسائل و ذرایع و نامه و پیام مخفیانه بر تأمین اساس دولت مشروطه برانگیختند و او که قرار امر والا اختیار تام در مدارس و تعلیمات علوم و فنون جدیده داشت، آهنگ این کار خسارت بار نموده خواست به مثابه دولت ایران، ملت و مملکت و دولت افغانستان را نیز لگدکوب حوادث روزگار ساخته خراب و یباب کند، چنانچه بعضی اشخاص را که راه وصول به درب بار [نزدیکی با دربار] در دل داشت و در آرزوی تقرر و مشاهرۀ [شهرت] درم و دینار روز امید به سر برده، تخم نیاز در مزرعۀ دل می کاشت، از تعیین تنخواه وافر و مشاهرۀ متکاثربه خود رام و پدرام ساخته و ایشان که در بام و شام از عدم ارومت و نجابت مستدعی تنخواه دولت بودند، از تملق و جهالت، سخنان مکیدت آمیز او را که به زبان ظاهر ابراز حصول منفعت داده در باطن ایشان را اغوا میکرد، به گوش هوش جا داده، درخفا مجلس آرای شور و غوغا شدند و از غرۀ رمضان که شبها بازار ها مفتوح و چراغان گردیده، راه آمد و شد از خود بیگانه مسدود نمی شد و کسی از کسی در تردد و گردش شب نمی پرسید و صالح و طالح فرق نمی گشت، به نام دعوت افطار و صرف اسحار گاهی دریک خانه و شبی در دیگر لانه، آشیانه گزین محفل مشورت شدند و هرکس را به فریه و فریب داخل مجلس کرده و در ظاهر داکتر مذکور عریضۀ مبنی بر حصول ترقیات دولت و ملت و عمران مملکت به حضور والا کرده اجازت اجرای امور منویۀ خود را به دیگر نام از حضرت والا به امضای خامۀ حاصل کرد و آن را زیاده تر حجت پیشرفت امور منویۀ خفیۀ خود ساخته و به هر که از بزرگان اقوام و قبایل نشان و مژده نوید داده ، به عهد و پیمان داخل مجلس کردن گرفت و جماعه ای از اکابر و اصاغر را که از صورت و معنی آگاه نبودند و درک ظاهر را از باطن نمی توانستند نمود، در خفا متعهد و مخالف گردانیده تا اوایل صفر سنه 1327 هجری [1288ش] چنانچه بیاید، عده کثیری را گرفتار تزویر نموده باعث قتل و حبس و ضبط مال و منال بعضی از ایشان شد.» (صفحه 364 و 365 ـ جلد چهارم ، بخش سوم)

کاتب افشای این حرکت را بدوش مستوفی الممالک می اندازد و ضمن شرح وقایع سال 1327 هجری قمری [1288ش مطابق 1909م] می نویسد: «میرزا محمد حسین خان مستوفی از مجلس کنگاش و سعی و تلاش داکتر عبدالغنی خان پنجابی که به تحریک دولت انگلیس در خفا محفل شورای مشروطیت تأسیس کرده و قریب پنجصد نفر از اعیان و اکابر شهر و ایل و احشام قبایل اطراف را باهم متعهد و متحلف ساخته بود و میرزا محمد حسین خان آگاه گردیده و حکومت مشروطه را موجب زوال استقلال و استبداد خود فهمیده، با خامۀ حیلت و خدیعت به حضور والا [امیر] نگار داد و ملاء منهاج الدین نام، معلم شهزاده محمد کبیر خان را با استاد عظیم نام آهنگر کابلی [مشهور به برگد عظیمو ـ پدر کلان جنرال نبی عظیمی، مؤلف کتاب اردو و سیاست در سه دهه اخیر افغانستان] که از....حساست نهاد، درکارخانۀ دولتی به منصب کرنیلی رسیده بود، نزد خود خواسته و از آن دو تن که شامل مجلس بودند، به دساست و مژده و نوید انعام و عطیت، مکتوبی [مقصد اطلاعیه تحریری است] مشعر بر بند و بست قتل ذات شاهانه حاصل کرده، با عریضۀ خود در جلال آباد به حضور والا فرستاد و دو تن که نقض عهد و حنث سوگند کرده برخدا عاصی شده بودند، طلب جلال آباد گشتند.» (صفحه 367 ـ جلد چهارم، بخش سوم)

«روز پنجشنبه چهارم صفر [1327قمری ـ 1288 شمسی] ملاء منهاج الدین و استاد عظیموی آهنگر روی به شیطان نهاده به تعلیم میرزا محمد حسین خان مستوفی از تصمیم عزم جماعۀ مشروطه خواهان بر قتل حضرت والا هم به او و هم به تحریک او، عریضۀ به سردار عنایت الله خان معین السلطنه داده و از عریضۀ هر دوتن و نگارش دیگر واقعات خفیه نگاران شهر کابل که به القای میرزا محمدحسین خان به عبارات مختلفه و مضامین واحده به حضور والا رسیده هردو تن محیل و مدسس طلب جلال آباد شده بودند، وارد آنجا شدند و حضرت والا از کمال عدالت از در حصول صدق و کذب حقیقت امر قتل خویش، درشب هریک از دو تن را تنها به خلوت خواسته بپرسید و آن دو تن برطبق تعلیمات میرزا محمدحسین خان و عریضۀ خود که به اغوا و القای او نگار داده بودند، بیان ماجرای افترا کرده و سوگند غلاظ و شداد یاد نمودند و حضرت والا از سوگند یادکردن آن دو تن ظاهراً مسلمان متیقن گردیده، در روز دوشنبه هشتم صفر سید جواهر شاه غوربندی و لعل محمد خان پسر جان محمدخان سابق خزانه دار و پادشاه میرخان پسر ملک رحمت شاه خان وزیری و نظام الدین خان ارغندیی از غلام بچه گان خاص و احمد قلی خان قزلباش و غلام محمد خان رسام میمنگی و محمد اسلم خان میرشکار، برادر محمد علی خان سیقانی را که از جمله اسامی متعهدین و خدمه و عملۀ حضور بودند، در دربار عام احضار فرموده، همه را محبوس سخت و امر عذاب و شکنجه و عقاب نمودند و از آن دوتن سیاهه اعداد[نامنویس دیگراعضای] مشترکه مجلس مشروطه را خواسته، ایشان قرب هفتاد نفر را سیاهه دادند.»

«حضرت والا سیاهه ایشان را چون هنوز تیلفون جاری و موتر ساری نگردیده بود، شباشب مصحوب [همدست] آدم خان پسر ملک پیردوست احمدزایی از غلام بچه گان خاص نزد سردار عنایت الله خان معین السلطنه فرستاده، در روز دوازدهم ماه صفر از روی سیاهه ملاء منهاج الدین و استاد عظیمو هریک داکترعبدالغنی خان و مولوی نجف علی خان و مولوی محمد چراغ خان برادران او و مولوی محمد حسین خان و مولوی مظفرخان معلمان مدرسۀ حبیبیه و سیداحمد خان قوم لودی [مشهور به کاکا سید احمد "لودین"] و میرزمان الدین خان پسر شهزاده حسن بدخشی و غیره جمعی را احضار فرموده، بند ستم برپا نهاده و چون اکثر درخانه و جای خود نبودند، محصل ها گماشته بعضی را در شب سیزدهم صفر چون محمد اختر و محمد انور پسران ناظر محمدصفر خان و سیدقاسم پسر میرغلام محمد چارباغی جلال آبادی [مشهور به میر صاحب سید قاسم خان که در دوره سلطنت محمد نادرشاه نیز به اعدام محکوم ولی ازطریق شفاعت حکم اعدامش به زندان تبدیل گردید] و غیره را به دست آورده، گرفتار و ضبط کردن خانه های گرفتاران رعب و هراس عظیم درقلوب عموم شهریان افتاده ولوله و غلغله بزرگی در خواطر صغیر و کبیر جای گیر آمد و از جمله سعدالله خان و محمد سرور خان پسران مولوی احمد جان خان الکوزائی واضع قانون جدید دیوان افغانستان و عبدالقیوم خان خواهرزادۀ او که خود را پنهان کرده خواستند خود را در افشار نانکچی نزد اعداد سواران نظام خاصۀ رکاب شاهی، همه اقوام درانی قندهاری رسانیده به جانبی راه فرار برگیرند و هرسه تن در گردنۀ ده افغانان به دست آمده، قریب غروب آفتاب روز شنبه سیزدهم صفر لقمۀ توپ سیاست گردیده هلاک و قطعه قطعه شدند.»

«پس ازآن عبدالواسع[مولوی] وعبدالرب [مولوی] پسران عبدالرؤف کاکری [مولوی] و تاج محمد خان پسرمحمدعلی خان و قاضی عبدالحق و ملاء محمد اکبر و میرزا شیرعلی خان بارکزائی چخانسوری و سه تن پسران مستان شاه درویش کابلی و غیره تا روز سه شنبه شانزدهم صفر محبوس شدند و از جمله محرر اوراق [ فیض محمد کاتب] که از راه به مطالعه سردار محمد یوسف خان پسر امیر کبیرمرحوم [امیردوست محمد خان] اجزای جلد اول سراج التواریخ را در قلعۀ متال به خانه او رفته بود، روز سه شنبه مذکور از آنجا در شهر آمده و هنگام عصر محبوس گردیده با ده تن دیگر تحت حفاظت عده ای ازنظامیان از جای معین السلطنه رهسپار محکمه کوتوالی گردیده با زولانه های ثقیلۀ آهنین مقید آمد و مقارن این حال از عریضۀ استدعا غلام بچه گان خاص، سید جواهر شاه و لعل محمد در جلال آباد به دست غلام بچه گان داده شده در ریگزار سه کوهه هدف تیر تفنگ آمدند و از جملۀ قتله، محمد شریف خان پیشخدمت از احفاد وزیر فتح خان مرحوم پس از قتل سید جواهر شاه که جان به قابض ارواح سپرده بود، با حربه در دهن او زده تا بناگوشش ببرید و پس از آن محمد ایوب خان فوفلزائی و کرنیل محمد عثمان خان پسر محمد سرورخان پروانی از کابل گریخته و در سرحد قوم مهمند گرفتار آمده، در جلال آباد به توپ پریدند.»

«پس از چندی گرفتاران جلال آباد درکابل فرستاده شده در ارگ شاهی محبوس گشتند و از جمله عبدالحسیب خان و عبدالرحمن خان پسران سردارعبدالوهاب خان پسر سردارمحمد افضل خان مرحوم پس از تحقیقات و حصول معلومات زیاد چون میرزا محمد حسین خان مستوفی تهمت عزم قتل حضرت والا را برهمگان بسته بود، از دیگران مقدم تر رها گشته و پس از آن به تدریج یکی پی دیگری رهائی یافته و بیست و یک نفر ازمنسوبان سید جواهر شاه از غوربند و پنج نفر پسران سرور خان پروانی از جبل السراج محبوس خواسته شده مال و ملک ایشان ضبط گردید؛ داکتر غنی و هر دو برادرش با سیداحمد خان لودی [لودین] ومولوی محمد حسین و پسران سرورخان و پادشاه میرخان و نظام الدین خان و غیره پس از حبس یازده سال در اول جلوس امیرامان الله خان غازی از زندان جور رها گردیده، از جمله مولوی محمد حسین در وزارت معارف به منصب مدیر و پس از چندی به خطاب رئیس تدریسات نائل آمده، سید قاسم در این وزارت به رتبۀ مستشار بعد از چندی به مدیریت جریده امان افغان سرافراز و ممتاز آمده، خدمات شایسته از قوه به فعل آورده، محاسن مبطنۀ خود را نسبت به دولت ابراز دادند و پادشاه میرخان در هنگام محاربۀ استقلال دولت افغانستان با انگلیس، کوشش مردانه کرده پس از خاتمه منازعت به حکومت لهوگرد مأمور شده و از آنجا به حکومت هزارۀ دایزنگی سرافراز آمده... و محرر اوراق [ملاء فیض محمد کاتب] پس از حبس پنج ماه رها گردیده به همان خدمت و چاکری خود برحال گشت و تا 1343 قمری [1304 ش] روز خدمت به تاریخ نگاری به سربرده، بعد بدون صدور خطا و خیانت از ملازمت و خوان احسان دولت محروم و به اجرت به تحریر تکمیل جلد سوم و این جلد[چهارم] پرداخته، بعد از خدمت سی و پنج سال گوشه نشین و زاویه گزین خمول گشت و قضیۀ مشروطه که اسم آن را اهالی مجلس متعهد نمی دانستند و در خیالی که بدان متهم شدند نبودند، از جملۀ قضائی است که کتاب جداگانه به کار دارد که نگار داده شود که چه ستم از قوه به فعل آمده، چه جور ها به روی روز محبوسین آمد. بار چون نگارنده مزدکار و مقید به اختصار بود، از تشریح آن صرف نظر نمود.» (متن فوق نظر به اهمیت تاریخی آن بطور مکمل اقتباس شد، از: جلد چهارم ـ بخش سوم از صفحه377 تا 380)

دراینجا باید خاطر نشان ساخت که کشف اسرار افراد منسوب به نهضت مشروطه اول که نام اکثر شان در بالا تذکار یافت، بهانه ای در دست مخالفان سیاست های دربار در مورد تأسیس مکتب، نشر سراج الاخبار و استخدام معلم از خارج داد و امیر مجبور شد تا راه این تحولات را مقید سازد و به ندای مخالفان این نهضت که می گفتند "مکتب مشروطه می زاید!" گوش فرا دهد. همین نوع برخوردهای شخصی ناشی ازسلوک نامناسب امیر و نیز قید و بست زندان و اعدام ها، موجب شد که یک یا چند نفر بار دیگر عزم به قتل امیر نمایند، چنانکه وقتی امیر درماه عقرب 1297 (اکتوبر 1918) جهت اشتراک در"جشن جلوس" از بازار سرپوشیده "چارچته" کابل عبورمیکرد، دوگلوله براوفیرشد. گلوله ها از کنار امیر رد شدند و امیر از حادثه جان به سلامت برد. اگرچه دراین حادثه جوانی به اسم عبدالرحمن لودین را به این جرم گرفتار و زندانی کردند، ولی معلوم نشد که عمق موضوع درادامه این همه مخالفت های دربار درکجا قرارداشت. میگویند که محمدحسین مستوفی الممالک امیر را متوجه یک توطئه بزرگ علیه اوساخته بود و این وضع بی اعتمادی، سختگیری وعصبانیت امیر را شدیداً افزایش داد.

موضوع مهم به حیث یک تحول عمده در این راستا همانا ایجاد دو جناح فکری در میان درباریان و شخصیت های صاحب نفوذ حکومت بود که یکی با افکار محافظه کارانۀ سیاسی به دور سردار نصرالله خان نائب السلطنه گرد آمدند و گروپ دیگر تجدد خواهان که بیشتر درحلقه شهزاده امان الله خان عین الدوله و محمود طرزی جا گرفتند، درحالیکه هردو گروپ با سیاست مسامحت آمیز امیر با انگلیس ها موافق نبودند. شهزاده امان الله بیشتر با مشروطه خواهان محشور وهمنوا بود و از آنها تاحد توان حمایت میکرد. این تحول بر رویداد های بعدی بخصوص پس از شهادت مرموز امیر در شب اول حوت 1297ش (20 فبروری 1919) در شکارگاه "کله گوش" لغمان و اعلام سلطنت نصرالله خان درجلال آباد و درعین زمان اعلام سلطنت امان الله خان در کابل و علنی شدن اختلافات بین دو گروپ اثر مهم بجا گذاشت.

یک هفته سرنوشت ساز:

امیر حبیب الله خان بتاریخ 11 جدی 1297ش (اول ماه جنوری 1919) طبق معمول همه ساله برای سپری کردن آیام زمستان با آرگاه و بارگاه ملکی و نظامی وبه همراهی تعداد زیاد اعیان و بزرگان دربار به شمول برادر خود سردار نصرالله خان نائب السلطنه جمله حرم از کابل بصوب جلال آباد حرکت کرد و پسر سوم خود شهزاده امان الله خان عین الدوله را نیابت خود در کابل گذاشت. امیر بعد از چند روز اقامت درقصر شاهی جلال آباد عزم سفر به شکارگاه "کله گوش" در لغمان نمود و پس از آنکه روز را به شکار و شب را با اعیان به خوشی و مصافحه با یاران گذرانید، در نیمۀ شب به عزم استراحت درخیمه مخصوص شاهی رهسپارخوابگاه خود شد که اطراف و اکناف و نیز حواشی خیمه بوسیلۀ نظامیان و پهره دارهای مؤظف مراقبت و دیده بانی میگردید. حوالی ساعت 3 بجه شب [صبح زود] پنجشبنه مورخ اول حوت (18 فبروری) ناگهان فیر تفنگچه شنیده شد و همه از خواب پریدند و بطرف خیمه امیر رفتند و لحظۀ بعد گفته شد که امیر به ضرب فیر تفنگچه به شهادت رسیده است. سرادر نصرالله خان نائب السلطنه برادر امیر بدون آنکه در جستجوی قاتل برآید، با خونسردی این حادثه را یک رویداد عادی جلوه داد و پس از مشوره با دیگران تصمیم برآن شد تا جناره امیر به جلال آباد انتقال یابد و خودش با تعداد دیگر بدانسو حرکت کرد.

جنازه بروز جمعه مورخ 2 حوت منزل به منزل به جلال آباد رسید، و اما طبق معمول باید قبل از دفن جسد امیر باید جانشین او تعیین می شد. همان بود که سردارعنایت الله خان معین السلطنه پسر ارشد امیر پیش شد و به کاکای خود نصرالله خان بیعت کرد؛ متعاقباً دیگران نیز دست بیعت به نصرالله خان پیش کردند و او را به حیث امیر جدید قبول و در نماز جمعه خطبه بنام او خوانده شد و سپس جسد امیر شهید در ساحه مسمی به "میدان گلف" آن شهر در همان روزطی مراسم خاص و حضور همه اعیان و درباریان و عساکر به خاک سپرده شد. در روز جمعه و شنبه مراسم فاتحه گیری در آنجا برگزار گردید و هم زمان صدور پیامها و اطلاعیه ها مبنی بر این رویداد به دیگر ولایات کشور از جمله کابل که شهزاده امان الله نیابت پدر را بعهده داشت، آغاز شد. یکی از این پیامهای عاجل همانا ارسال یک نامه از طرف امیر جدید عنوانی ویسرای هند برتانوی بود که در آن پس از ابلاع شهادت امیر و جانشینی خودش تصریح کرده بود که: «تعلقات حکومتین را مانند سابق ان شاءالله تعالی دوستانه قائم خواهم داشت».

بروز جمعه خبر شهادت امیر و امارت خود را امیر جدید ذریعه شجاع الدوله خان به شهزاده امان الله خان رسانید که شهزاده با حصول این اطلاع با تأثر فراوان بزرگان دربار پدر را در کابل فرا خواند و موضوع شهادت پدر را با ایشان به مشوره گذاشت که همه با تفاهم او را مسحق جانشینی پدر دانسته و به او بیعت کردند. بعد از ظهر همان روز تعدادی از عساکر در ارگ کابل فراخوانده شدند و پس از اعلام شهادت امیر آنها نیز به شهزاده بیعت و او را به امارت کشور قبول نمودند که با این طریق در کشور دو امیر ـ یکی در کابل و دیگری در جلال آباد مدعی سلطنت شدند. امیر امان الله خان ضمن یک بیانیه موضوع خونخواهی پدر و نیز تعهد به کسب استقلال کامل کشور را در راس اهداف اولیه خود قرار داد که محتوای این بیانیه موجب حمایت مزید مردم قرار گرفت و در تحکیم موقف او در سلطنت مؤثر واقع شد.

دراین اثنا درجلال آباد به خونخواهی امیر شهید قیام عساکر براه افتاد و دراثرآن یک تعداد اشخاص که مظنون به شهادت امیربودند، توسط عساکر قیام کننده بازداشت و زندانی شدند، از جمله خانوادۀ مصاحبان به شمول سپهسالار نادرخان و بنی اعمام او که گفته میشد قاتل به قول خود نصرالله خان و افواه عام همانا سردار احمد شاه خان پسر سردار محمد آصف خان بود. امیرامان الله خان که گفته میشود دراین قیام نقش داشت، محمود خان (یاور) را فوری به جلال آباد فرستاد و او موفق شد قیام عساکر را به نفع سلطنت شاه امان الله زیر کنترول در آورد و طبق امر همه زندانی ها را ذریعۀ موترها تحت الحفظ به کابل گسیل کرد. بتاریخ 3 حوت مراسم فاتحه خوانی امیر درکابل برگزار شد و بتاریخ 8 حوت کاروان زندانی ها به شمول شخص سپهسالار محمد نادرخان و خانواده او به ارگ کابل مواصلت و زیر نظارت گرفته شدند. در همان روز امیرنصرالله خان که با مشاهده قیام عساکر و برهم خوردن اوضاع در مورد ادامه امارت خود متزلزل شده بود، بیعت نامه رسمی خود را مبنی از انصراف از سلطنت عنوانی امیرامان الله خان ارسال داشت. متعاقباً سردارعنایت الله خان معین السلطنه و سردار حیات الله خان عضدالدوله برادران ارشد امیرامان الله خان که نخست به نصرالله خان بیعت کرده بودند، به امان الله خان بیعت کردند و بتاریخ 9 حوت آنرا طی یک نامه به امان الله خان ارسال داشتند.

با این ترتیب امیرامان الله خان بروز جمعه مورخ 9 حوت 1297(28 فبروی 1919م) جلوس رسمی سلطنت خود را اعلام و تاج شاهی کشور را بر سر گذاشت و فردای آنروز یعنی 10 حوت (اول مارچ) امیرعنوانی ویسرای هند برتانوی پیامی نوشت که روز بعد از طرف اداره نظارت امور خارجیه افغانستان به آن مرجع ارسال شد و در آن ضمن اطلاع سلطنت خود، موضوع شناسائی افغانستان را به حیث یک کشور کاملاً مستقل خاطر نشان کرده بود. با این رویداد تاریخی هفته بسیار پرتنش وپرماجرا که از اول حوت آغاز و بروز 9 حوت 1297به پایان رسید، دورۀ جدید در تاریخ کشور رقم خورد.

دراینجا قابل ذکر میدانم که دربارۀ جزئیات شهادت مرموزامیرحبیب الله خان و عاملان یا عامل حقیقی آن که کی و یا کی ها بودند و انگیزه های آن چه بود، چون پس ازواقعه، موضوع مورد پیگرد دقیق قرار نگرفت و قاتل همچنان در سایه ابهام موفق به فرار شد، نظریات متفاوت از طرف محققان و مورخان کشور بعداً ابراز گردیده که شرح آن خارج از موضوع بحث این نوشته است، اما اینقدر باید گفت: هنگامیکه در سال 1386جلد چهارم "سراج التواریخ" مشتمل بر سه بخش قطور بازیاب و در سال 1391درکابل به چاپ رسید، بسا مطالبی که تا قبل از آن دراین ارتباط در محدوده شایعات قرار داشت، تغییر کرد و نگاه جدید در زمینه ارائه شد. علامه فیض محمد کاتب در بخش سوم، جلد چهارم سراج التواریخ در حدود صد صفحه را مختص به گزارش واقعاتی کرده است که تا قبل از آن کسی با چنان جزئیات در قید روز و ساعت به ذکر مفصل آن نپرداخته بود.

از آنجائیکه حادثه شهادت امیر از آنوقت تا حال یک رویداد مرموز و متنازع فیه باقی مانده و بعد از سقوط دوره امانی دستخوش سیاست ها و تبلیغات منفی گردید بود، این کمترین کوشید به استناد مآخذ قبلی و بخصوص مأخذ اخیرالذکرموضوع را مورد بررسی موشگفانه قرار دهد و نتایج بررسی خود را در سلسله مقالات خود تحت عنوان "اسرار نهفته شهادت امیر حبیب الله خان به استناد سراج التواریخ و مآخد دیگر" در 22 قسمت در پورتال وزین افغان جرمن آنلاین سر از تاریخ 11 دسمبر 2016 تا 8 جنوری 2017 به نشر برساند، به این هدف که بعداً آنرا به حیث یک کتاب مستقل چاپ کند. اینجانب انگیزه های قتل امیر را در سه گتگور مورد بررسی قرار داده، از اینقرار:

1 ـ انگیزه های شخصی که مشتمل اند بر: الف ـ فرو رفتن امیر در زندگی خصوصی؛ ب ـ رقابت ها برای جانشینی؛ ج ـ عقده های شخصی؛ د ـ برهم خوردن روابط با علیا حضرت سراج الخواتین؛

2 ـ تشکیل گروپهای سیاسی مخالف امیر: الف ـ فعالیت "مشروطه خواهان" و انگیزه های آن؛ ب ـ اعلام بیطرفی افغانستان در جنگ عمومی اول و طرفداری از انگلیس ها؛

3 ـ انگیزه های بیرونی و دست های نامرئی از خارج برای رسیدن به یک هدف خاص.

بعد از بررسی همه جوانب انگیزه های فوق اینجانب به این نتیجه رسیده که قتل امیر بوسیلۀ یک ایجنت خاص انگلیس بنام مصطفی صغیرکه اساساً هندی الاصل و اما در دامن استخبارات انگلیس پروده شده بود، با تبانی کسانیکه در آنشب مسئول مراقبت خوابگاه امیر بودند و در راس شان سپهسالار محمد نادرخان قرارداشت، انجام یافته و زمینه فرار قاتل بعد از واقعه نیز قبلاً مساعد گردیده بود. مصطفی صغیر وقتی به اتهام قتل اتا ترک (مصطفی کمال پاشا رئیس دولت ترکیه) درآنجا گرفتار و حین محاکمه رسمی ضمناً به قتل امیرحبیب الله خان نیز اعتراف کرد، اما با آنهم بعضی از مؤرخان کشور از جمله غبار و فرهنگ و سپس به تقلید از آنها دیگران نیز با وجود اشاره به اعتراف مصطفی صغیر بازهم احتمالاً به دلیل حساسیت های سیاسی از این اعتراف طفره رفته و بیشتر انگیزه قتل امیر را بدوش مشروطه خواهان و خاصتاً شاه امان الله و مادرش می اندازند. این اتهام هم بوسیلۀ انگلیس ها و هم بعد از سقوط دوره امانی بوسیله حکومت های بعدی بیشتر اشاعه گردید که به دلایل موجه، چنانچه درسلسله مقالات اینجانب به تفصیل بیان گردیده، عاری از واقعیت پنداشته شده است.

این سؤال که چرا انگلیسها خواستند در یک موقع حساس امیرحبیب الله خان را از بین ببرند، درجوار بعضی انگیزه های دیگراز اینکار دو مقصد عمده داشتند که با یک تیر دو هدف را نشان گرفتند: یکی اینکه انگلیس ها از همان آغاز از رسیدن شهزاده امان الله بقدرت در هراس بودند و از قبل در نظر داشتند سلطنت افغانستان را از خانواده امیر دوست محمد خان به خانواده سردار سلطان محمد طلائی که بیشترین آنها طی دو دهه در هند برتانوی مقیم و بسیار شان در آنجا تولد و بزرگ شده و مورد اعتماد انگلیس ها بودند، انتقال دهند و دیگر برحسب وعده هائیکه به امیر حبیب الله خان در صورت حفظ بیطرفی افغانستان در جنگ عمومی اول مبنی بر شناسائی استقلال کامل افغانستان در روابط خارجی داده بودند و بعد از جنگ نمی خواستند به ایفای این وعده بپردازند و نیز پولهای امدادی انگلیس به امیر که مبدل به یک مبلغ گزاف شده و نزد انگلیس ها به امانت گذاشته شده بودند و در آنوقت حکومت هند برتانوی به دلیل ضعف اقتصادی در طول سالهای جنگ از عهده پرداخت آن بدرشده نمیتوانستند، خواستند با از بین بردن امیر از این بار شانه خالی کنند و ضمناً آنها درتلاش بودند تا به هدف آخری خود یعنی ازطریق بقدرت رساندن سردارنصرالله خان به سلطنت که شخص ضعیف الاراده بود، کام از او، اما اقتدار کامل در دست معتمد آنها سپهسالار محمدنادرخان و بنی اعمام او باشد تا بدانوسیله شهزاده امان الله از رسیدن به قدرت محروم گردد و احتمالاً از بین برده شود. به همین دلایل انگلیسها پلان قتل امیرحبیب الله خان را در پیش گرفتند و موفق شدند آنرا بوسیلۀ ایجنت خاص خود البته با دستیار یک عده درباریان حاضر در اطراف امیر به منصۀ اجراء گذارند(علاقمندان موضوع میتوانند به 22 قسمت نوشته فوق الذکر منتشره افغان جرمن آنلاین به ارشیف نویسندگان تحت نام اینجانب مراجعه فرمایند. این سلسله مقالات همین حالا با اضافات جدید به حیث یک کتاب مستقل در 298 صفحه آماده و ان شاء الله بزودی در کابل بچاپ خواهد رسید.)

اما خواست الهی و چرخ روزگار پلان بقدرت رسیدن نصرالله خان را خنثی کرد و شهزاده امان الله به سلطنت افغانستان رسید و دورۀ کوتاه اما پرثمر و تاریخی او آغاز گردید که عمده ترین آن استرداد استقلال کامل کشور از تحت الحمایگی دیرینه انگلیس بود و بعد از استقلال روزنه های تحول چشمگیر در کشور باز شد ویکی از آن تحول در ساحه معارف کشور بود که اینک موضوع بحث اساسی این سلسله نوشته ها را تشکیل میدهد.

چنانچه در بخش اول این نوشته به حیث یک مقدمه راجع به توصیه های شاه امان الله غازی در مورد ضرورت تعلیم و رفتن به مکاتب طی چند بیانیه مهم او ، از جمله حین خطبه نماز جمعه یک روز قبل از تدویر لویه جرگه 1303 تذکار رفت، اینک به تأسی از اهداف عالی ایشان در راه انکشاف معارف جدید وتهیه برنامه های وسیع در زمینه و تأسیس مکاتب عالی بنامهای امانی و امانیه، در جوار مکتب حبیبیه و مکتب حربی ونیز تأسیس مکاتب برای دختران مبادرت ورزید. از همه مهمتر اعزام شاگردان اعم ازپسرو دختر برای کسب تعلیم در رشته های اختصاصی و مسلکی در ساحات ملکی و نظامی به کشورهای مختلف از جمله جرمنی، فرانسه، ایتالیا، روسیه و ترکیه با وجود مشکلات مختلف اقدام کرد که قبل از آن نظیر نداشت. اما قبل از پرداختن به مباحث فوق میخواهم در اینجا به ذکر دو موضوع بپردازم که منتهای عطف توجه آن شاه بزرگ را در انکشاف معارف و رفاه عامه بیان میکند:

اختصاص مصارف عروسی برای اعمار یک مکتب یا شفاخانه:

استاد وکیلی پوپلزائی شرحی دارد در مورد عروسی شهزاده امان الله خان عین الدوله از اینقرار: «عین الدوله در سال 1291ش به عمر 21 سالگی میل به ازدواج نمود و با مسماة "گل چهره" بنت شیرمحمد خان چترالی که در جمله خادمات علیا حضرت صحیح تربیت شده بود، بقسم سریتی میل به ازدواج نمود و با ازدواج او بطور سریتی موافقت پادشاه و ملکه حاصل گردید [شهزاده هدایت الله خان فرزند ارشد شاه امان الله از بطن همین خانم اول است]. بعد آن علیا حضرت سراج الخواتین مصمم گردید که از طایفه خود برای پسر خود عین الدوله عیال بگیرد و اراده نمود که مسماة زهرا جان بنت سلطان علی خان پسر سردار شیردل خان لویناب را بگیرد.. چون قبلاً مسماة خیریه بنت محمود طرزی بعقد ازدواج سردار عنایت الله خان معین السلطنه گرفته شده و خانم افندی لقب یافته بود، عین الدوله بطرف مسماة ثریا دختر سوم محمود طرزی تمایل پیدا کرد. در سال 1293ش ـ 1914م با مسماة ثریا در شهر کابل نامزد شد. امیر حبیب الله خان مراسم عروسی عین الدوله را در برج عقرب سال مذکور مدنظر گرفت و در پی آن شد که با مصارف زیاد و در طول هفت شباروز جشنی در کابل برگزار و اقسام زیورات و البسه تهیه سازد. عین الدوله ازین تمهید گزاف خرجی خوش نداشت و ورقه پیشنهادی بحضور پدر خود تقدیم کرده گفت: "اگر ارادۀ اعلیحضرت همایونی شرف تعلق پذیرد که همین مبالغ تخصیص یافته مراسم عروسی هفت شباروزی برای تأسیس یک باب مکتب اناثیه یا یک باب شفاخانه اناثیه بصرف برسد و ملت از آن مستفید شده یک تذکار ابدی و یادگار دائمی برای این مراسم بماند و از اسرافات بیهودۀ بی ثمر صرف نظر شود، عین مرحمت خواهد بود". امیر حبیب الله خان ازاین اندازۀ همت و رشادت سومین پسر خود سخت متعجب شد و بحیرت رفته و بعداً شهزاده مکرم بلند اقبال سردار امان الله خان عین الدوله را سزاوار تحسین و آفرین دانسته مبلغ هنگفتی را که برای مراسم عروسی تخصیص شده بود، مطابق پیشنهاد پسر دانشور خود برای مؤسسات عرفانی و صحی تعیین فرمود و اجراء مراسم عروسی و نکاح را بروفق نظریۀ عین الدوله بطور خیلی ساده و مختصر فرمان داد.» ( وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه واستقلال مجدد افغانستان"، چاپ قندهار ،1396ش، جلد اول، صفحه37 ـ 38)

اختصاص پول مصارف شخصی به انکشاف معارف:

چند سال قبل حین بررسی اوراق سالهای گذشته که در یک گدام روی هم انباشته شده بود، فرمانی بدست آمد که اکنون با فوتوی شاه امان الله غازی یکجا قاب گردیده و در یکی از دفاتر مهم ارگ ریاست جمهوری کشور زیب دیوار گردیده است. دراین فرمان مهم طوریکه از متن آن بر می آید، شاه امان الله غازی از مبلغی که در ظرف چند سال برای مصارف شخصی شاه اختصاص یافته و اما شاه از اخذ آن خودداری کرده بود، شورای دولت خواست این مبلغ را برای شاه تادیه نماید، اما شاه از قبول آن صرف نظر کرده و از شورای دولت خواست که آن مبلغ را برای انکشاف معارف در کشور تخصیص دهد.

اینک توجه را به متن فرمان که تحت شماره107 مورخ 8 سنبله 1305ش درج گردیده است، جلب میدارم:

فرمان پادشاهی

بوکلای ملت عزیزم، مجلس عالی شورای دولت!

عریضۀ تصویبیۀ شما راجع به مصارف شخصیه و فامیل شاهی که ناشی از احساسات نظیف قدرشناسی و عقیدت دینی برمفکورۀ صداقت و ارادت بود، بملاحظه رسید. من این خلوص حرارتناک ملت عزیز خود را که شما زبان حال ایشانید با یکجهان تقدیر مقابله میکنم و از خدای متعال رجا میکنم که مرا بآرزو های بی سرحد قبلی من که نسبت بترقی و تعالی و تربیه ملت محبوب خود دارم، کامیاب گرداند.

این اولین بار نیست که شما وکلای ملت عزیزم بابراز احساسات صادقانه مبادرت میورزید بلکه قبلاً هم باربار پیشنهادات صادقانۀ خود را اقدام نموده اید. ولی از آنجائیکه من خود را وقف خدمت وطن و ملت عزیزم نموده ام و همه گونه آسایش شخصی خود را فدای راه ارتقاء و اعتلای ملت محبوبم ساخته ام، در وهله اول پیشنهاد تان تصمیم قبلی داشتم که پول مصارف شخصیه خود را که ازطرف شما تصویب شده به تربیه و تعلیم ملت عزیزم برسانم. این است که مبلغ معینه 7 سالۀ مصارف خود را اعانه وزارت معارف دانسته مخصوص تربیه فرزندان نجیب خود میدانم و هیچ آرزو ندارم که آنرا دوباره بستانم.

درباب مبلغ سالهای مستقبل نظر باصرار و التجای شما و مجلس علی وزراء آنرا بطرزی قبول میفرمایم که درهرسال برای امداد هر کدام از دوایر مملکت خود که لزوم دانستم، اعانه میدهم. اینست که مبلغ سال حاضره را برای تکمیل حوایج وزارت جلیۀ حربیه عطا نمودم.

باقی برای خود و کافۀ رعایای صادقه و تمام خدمتگاران حقیقی وطن استمداد خدای متعال را رجا مینمایم.

8 سنبله 1305 (امضای) امیر امان اللهُ

جایگاه معارف و نقش افکار محمود طرزی در تحول کلی دورۀ امانی:

در دورۀ سلطنت امیرحبیب الله خان با برگشت سه خانواده سرشناس و بانفوذ و اما مغضوب امیرعبدالرحمن خان به وطن تحولاتی به میان آمد که هریک برای سه هدف متفاوت درحرکت افتادند: خانواده سردار یحیی خان (یحیی خیل) از همان آغازبطور بسیار زیرکانه برای رسیدن بقدرت و سلطنت تلاش کردند، محمود طرزی (به حیث یک شخص با خانم و دخترش ملکه ثریا و نه به حیث یک خانواده) کوشید تا بنیان تحول را با نوشتن مقالات و کتابها در جامعه عنعنوی کشور براه اندازد و خانواده بزرگ شاغاسی شیردل خان لویناب (پدرعلیا حضرت مادرشاه امان الله) که خودش درعصر امیرشیرعلی خان وفات کرده بود، اما پسران و بنی اعمامش (شاغاسی خیل) کمر بستند تا از شاه امان الله و استحکام سلطنت او (البته بعداً با یکی دو استثنا) حمایت نمایند. شخصیت های محافظه کار مذهبی (خانواده حضرات) چون بعداً با برنامه های شاه امان الله مخالف شدند، بیشتر به نفع خانواده یحیی خان موقف گرفتند. به این اساس محمود طرزی که درعین زمان حیثیت خسر (پدرخانم) دو شاهزاده (عنایت الله خان و امان الله خان) را داشت، در موقف خاصی در دورۀ امانی قرار گرفت که افکار تجددخواهانه او در ذهن شاه امان الله از زمان شهزادگی به بعد نفوذ کرده و هادی تحول بعدی گردید.

شناخت محمود طرزی و پی بردن به عمق افکار این بزرگمرد افغان بدون پرداختن و شرح احوال زندگی پرماجرای او به آسانی میسر نمیشود، زیرا او با گرم و سرد حوادث در روزگارجوانی و دوران مهاجرت و بعد از برگشت به وطن مواجه شده و هر دورۀ آن برایش پراز تجربه و کسب دانش بود که بعدها او را به یک شخصیت ممتاز و والامقام در ابعاد مختلف دینی، اجتماعی، فلسفی، ادبی و سیاسی عصر خود مبدل کرد.

محمود طرزی درسال1245ش (1866)، حینیکه مادرش از کابل جانب قندهار در سفر بود، در وسط راه در حواشی غزنی چشم به جهان کشود. هنوز هژده ساله نشده بود که پدرش غلام محمد خان طرزی شاعر و شخصیت سرشناس عهد امیر دوست محمد خان و امیر شیرعلی خان(با اهل و عیال) به حکم امیرعبدالرحمن خان به هند برتانوی تبعید گردید و آنها پس از اقامت دوساله درهند عزم سفر به ترکیه عثمانی کردند. درسال 1246ش (1885) پدرش در دربار سلطان عثمانی باریاب شد و به حیث مهمان دولت اجازه اقامت در آن سرزمین یافت و در ولایت سوریه در شهرامروزی "شام یعنی دمشق" اقامت گزید. محمود طرزی درآنجا با بزرگان و دانشمندان نخست در حلقۀ دوستان پدر و بعد در حلقۀ دوستان جوان خود آشنا شد وبه فعالیت های تحقیقاتی و شناخت پدیده های عصری پرداخت. او با استعداد سرشاری که در کسب علم و دانش داشت، به زودی بیک چهره سرشناس تبدیل گردید. در سال 1270ش (1891) با دختر جوان بنام "اسماء رسمیه" دختر خطیب مسجد "اموی" ازدواج کرد که ثمرۀ آن جمعا سه دختر و چهار پسر بود. طرزی در سال1275ش(1896) از دمشق به استانبول آمد و بنابرتوصیۀ پدربا علامۀ بزرگوارسیدجمال الدین افغان معرفت پیدا کرد و مدت هفت ماه را در پای صحبت با سید گذشتاند. طرزی در فضیلت دیدار با سید میگوید: «علامه یک معدن عرفان بود، ازاین هفت ماه مصاحبت بقدر هفتاد سال سیاحت دانش اندوختم.»

طرزی پس از وفات پدر و همچنان وفات امیرعبدالرحمن خان هوای دیدار وطن بر سرش زد ودر آغاز سلطنت امیر حبیب الله خان درسال 1281ش(1902) به افغانستان آمد و ضمن باریابی به حضور امیر از هدف سفرش مبنی بر تشئید مناسبات افغانستان و ترکیه یاد کرد، ولی امیر از او خواست تا به وطن برگردد. درسال1284ش(1905) محمود طرزی پس از 12 سال مهاجرت و اندوختۀ بسیار پربها از دانش و افکار جدید با خانواده و فرزندان خود به کشور برگشت. او به سرعت در بین جوانان و اهل دربار کسب رسوخ و شهرت کرد و با اندیشۀ ملی گرایان افغان که از سیاست استعماری انگلیس در کشور ومنطقه رنج می بردند، همگام و همنوا گردید. طرزی در سال1291ش (1912) به حیث محرر جریدۀ "سراج الاخبار" شروع به کار کرد و دیری نگذشت که محتوای پرفیض نوشته های او، مورد استفاده اهل دانش جدید در داخل و خارج کشور قرار گرفت. درهمین دوره است که افکار شهزاده امان الله خان زیر نظرطرزی و یک عده شخصیت ها مبارز هندی مقیم کابل رشد کرد که در دوره سلطنت شاه امان الله همین نظریات و افکار مبنای فکری و عملی شاه جوان را تشکیل داد.

طرزی در دوره امانی دوبار به حیث وزیر خارجه و دوبار ریاست هیئت مذاکرات با جانب انگلیسی (معاهده مسیوری31 حمل1299ش(20 اپریل 1920) و معاهده کابل (فبروری 1921) را به عهده داشت و مدتی نیز به حیث وزیر مختار درفرانسه مقرر شد و پس از سقوط رژیم امانی از راه هرات به ایران و از آنجا به استانبول مقیم گردید و درسال1312ش(1933) در آنجا وفات کرد.

علامه طرزی صاحب آثار و نوشته های فراوان است که بعضی در سراج الاخبار و برخی به حیث کتب و رسائل مستقل به چاپ رسیده است و تعداد آن به چهل اثر میرسد. بیشترآثار او که به شکل کتاب به نشر رسیده، آثاریست که از زبان ترکی به دری ترجمه کرده است و دراکثراین آثار مطالب ارزنده و مثالهای عملی در مورد پدیده های عصری ازجمله موضوعات ملتگرائی، اسلام و تجدد و نیز انکشاف علم و تکنالوژی منعکس گردیده که مطالعۀ آن در بین قشرجوان کشورتأثیرعمیق و گسترده بجا گذاشته است. محمود طرزی با ورود خود به افغانستان افکار جدید را باخود آورد که بطورعموم میتوان گفت: نظریات و افکار او مبنای ایدئولوژیک دورۀ امانی را تشکیل میدهد که فشردۀ نظریات او را چنین خلاصه کرد:.

1 ـ درک روحیۀ واقعی اسلام: طرزی مثل سیدجمال الدین افغان عقیده داشت که : بقای اسلام و ملل مسلمان مربوط به درک روحیۀ واقعی اسلام است که عاری از نفوذ حکمرانهای مستبد و علمای جاهل میباشد، زیرا همین ها اند که به هدف برآوردن منافع خود، اسلام را از واقعیت های آن دور و ملل اسلامی را ضعیف می سازند. طرزی طی مقالۀ درسراج الاخبار می نویسد: «علما و مشایخ حقیقی که رهنمای شهراه حقیقت بودند و ازحق گوئی و محبت به دین ازهیچ چیز چشم شان خم نمی خورد، ازمیان محو و نابود شده بجای آنها از بسیار وقت هاست که علمای سوء قایم گردیدند و درلباس آن علما و مشایخ عظام، برای منافع ذاتی و نفس پرستی خود شان زمامداران امور جمهور عالم اسلام را از عصرهاست که به عظمت و جبروت و از درجۀ بشریت به ملکوت ارتقا دادند. (سراج الاخبار، جلد 6، مورخ 16 جوزا 1296 ـ مطابق 6 جون 1917)

2 ـ تجدد گرائی و وطن دوستی: طرزی معتقد بود که عشق به وطن و تجددگرائی دو روی یک سکه اند. او وطن دوستی را وظیفۀ دینی هر مسلمان میدانست و می گفت: چون تجدد طلبی و ترقی با دفاع وطن انفکاک ناپذیر است، لذا آموزش و کسب علم وظیفۀ ایمانی هر وطن دوست محسوب میشود. او با پندار بسیاری از مؤسسات و علمای دینی که تجدد گرائی را بدعت تلقی میکردند، موافق نبود. همین طرز تفکر طرزی بود که حدفاصل را بین تجدد گراها و عنعنه گراهای افراطی که اغلب در لباس دین درآمده بودند، به وجود آورد و اصطکاک آن آتش اغتشاش را در افغانستان شعله ور ساخت.

3 ـ اسلام و علوم جدیده: طرزی تلاش کرد به مردم واضح سازد که علوم جدیده مخالف اسلام نیست. او مثالهای زیاد ارائه کرد که چگونه علوم معاصر از انکشاف علوم توسط مسلمانها در قرون وسطی بهره مند شده است و اکنون زمان آن رسیده که کشورهای اسلامی از علوم و اختراعات اروپائی استفاده نمایند. او می گفت: غفلت در اشاعه و تطبیق تعقل، زیان بزرگ به خود انسان، به جامعه و به اسلام دارد. به نظر اوعلت عقب ماندگی مسلمانان در نقص ذاتی اسلام نیست، بلکه سبب آن انحراف مسلمانان از ارشادات واقعی اسلام است. طرزی اسلام را برمبانی عقل استوار میدانست و به حدیث مبارکه استناد میکرد که: «دین مسلمان عقل اوست، آنرا که عقل نیست دین هم نیست، زیرا عقل است که مستوجب تکلیف احکام دینی میشود.»

4 ـ شناخت جامعه، استفاده از ساینس و تکنالوژی و انکشاف صنایع: برتری اروپائی ها در عصر حاضر ناشی از پیشرفت آنها در زمینه های اقتصادی، علمی ، تکنالوژیکی و فرهنگی است. افغانستان و سائر کشورهای اسلامی وقتی با آنها برابری میتوانند که جامعه را بشناسند، ساینس و تکنالوژی جدید را درآن بکار بگمارند و به انکشاف صنایع بپردازند. طرزی تقلید کورکورانۀ اروپائی را نمی خواست و مثال جاپان را میداد که چگونه با حفظ ارزشهای ملی خود توانست از مزایای تکنالوژی اروپائی بهره مند شود.

5 ـ «زنان نیم پیکرۀ مردان درجامعه هستند»: طرزی با تأکید برنقش برجستۀ زنان در دوران خلافت عباسی می گفت: زمانیکه تمام زنان و مردان اروپا بیسواد بودند، زنان مسلمان به حیث شاعر و هنرمند و حتی درمقامهای اداری کار میکردند. او در مورد اهمیت تعلیم و تحصیل زنان استدلال میکرد که: فقط زنان تعلیم یافته و منور میتوانند همسران و مادران خوب باشند و همین زنان استند که اطفال را که آینده متعلق به آنها است، بار می آورند. طرزی به استناد حدیث مبارک که «زنان نیمی از پیکرۀ مردان اند»، استدلال میکرد که بدون پیشرفت این نیمۀ اجتماع نمیتوان نیمۀ دیگر آنرا بطور کامل و سالم انکشاف داد. او می گفت که اسلام برمبنای مساوات بین همه اعم از زن و مرد استوار است و میخواست بدینوسیله احساس خودآگاهی و اعتماد به نفس را به منظور تقویۀ تفکر معقول و "دفاع از خود" بین زنان کشور ایجاد نماید. به نظر او: این هدف وقتی برآورده می شود که زنان تعلیم یافته و آگاه شوند تا بتوانند برای فامیل، فرزندان ودرنهایت برای جامعه عناصر مفید و فعال بار آیند. اوحتی اصرار میکرد که نقش تعلیم و تربیۀ زنان اگر بالاتر ازمردان نیست، به هیچ وجه کمتر از آنان نمی باشد. اینجاست که طرزی اولین مرد متفکر درنهضت زنان کشور بود و نظریات او سرلوحۀ اساسی اقدامات رژیم امانی در مورد زنان محسوب میشود که اینهم انگیزه و بهانۀ بزرگتر قیامها در برابر دولت گردید.

6 ـ مبارزه با خرافات و نقش تعلیم و تربیه: کوتاهی علمای دینی در رهنمائی درست مؤمنین، نه تنها به بی خبری و نا آگاهی همه جانبه از دنیا انجامید، بلکه به پذیرش افکار و اعمال غیراسلامی نیز منجر شد که دراثر آن عقاید عامیانه و خرافات جاگزین دین عقلی گردید و مسلمانها تدریجاً اعتماد به نفس، اتحاد و نیرومندی را با قوۀ تحرک و بالاخره نقش رهبریت درعلوم و فرهنگ از دست دادند. (کتاب: "رویداد لویه جرگه1303، صفحه 68 ـ 69)

دراین ارتباط لازم به تذکر است که افکار طرزی در مورد فرهنگ و تعلیم و تربیه در افغانستان شباهت با افکار سیداحمد خان بریلوی درهند دارد که موصوف تمام زندگی خود را وقف کرد تا تعصبات وخرافات اسلامی را که مدنیت غرب برطرف کند. این همان اندیشۀ بود که "ترکان جوان" دربارۀ "اسلام مدرن" درپیش گرفته بودند، با این تفاوت که سیداحمدخان میخواست رابطۀ مسلمانان هند را با انگلیس ها دوستانه سازد، درحالیکه طرزی تجددگرائی را یگانه وسیلۀ میدانست که مسلمانان توسط آن در برابر قوتهای استعماری انگلیس مقاومت نمایند. بنابرآن جهان بینی سیاسی طرزی به تأسی از پان اسلامیزم سیدجمال الدین افغان و "جنبش ترکهای جوان" در افغانستان بیشتر ازنفوذ افکار واردشده از هند بود و به همین دلیل ترکها در دورۀ امانی در افغانستان نقش فعالتر بازی کردند.

7ـ پان اسلامیزم و ناسیونالیزم: طرزی در برابر نفوذ قدرتهای استعماری در کشورهای اسلامی جداً از وحدت مسلمانها (پان اسلامیزم) دفاع میکرد و معتقد بود که: مسلمانها متعلق به یک امت هستند و امت تمام واحد های سیاسی را در "وطن" که مردم آن ملت را تشکیل میدهد، دربر میگیرد. بناً پان اسلامیزم و ناسیونالیزم (ملتگرائی یا ملیگرائی) نقیض همدیگر نیستند. به نظر او: « ملت بدون وطن، وطن بدون ملت و هردو بدون حکومت و حکومت بدون پادشاه مثل موتریست بدون انجن.»

از شرح مختصر فوق به وضاحت بر می آید که توجه جدی شاه امان الله به معارف مرهون نظریات تجددخواهانه همین شخصیت آگاه و دانشمند بود که کوشید بین اسلام واقعی و مدنیت عصری پلی استوار بنا کند و ذهنیت محافظه کارانه علمای عنعنوی را بسوی واقعیت های اسلام رهنمون شود. افکار عالی این متفکر عصر تا هنوز که هنوز است از ارزش خاص برخواردار بوده و در راه تحول جامعه بسوی تجدد باید سرمشق نسل های آینده باشد. کاش حکومت های بعدی جسد او را مثل علامه سیدجمال الدین افغان بعداً به کابل می آوردند و در جوار استاد بزرگوارش مدفون میکردند، زیرا کسیکه استحقاق این افتخار را دارد، فقط علامه طرزی بود که متأسفانه تا اکنون به دلیل مخالفت محمد نادرشاه با او و نیز بدبینی محافظه کاران مذهبی به این موضوع هیچ توجه صورت نگرفته و مقبرۀ این شخصیت والامقام هنوز در بیرون کشور در استانبول ـ ترکیه قرار دارد. امید میکنم روزی فرا رسد که این آرمان تحقق پذیرد و رمیم عظام او به وطن برگردانده شده و در جوار استادش در ساحه پوهنتون کابل دفن گردد.

تحولات عمیق وهمه جانبه:

شاه امان الله بعد از حصول استقلال وبرقراری روابط سیاسی با بساکشورهای جهان که بعداً به آن مختصر اشاره میگردد، تمام نیروی خود را متوجه اصلاحات اداری، اجتماعی وسیاسی کشورکرد چنانچه در زور عیداضحی 1303ش (1923) خطاب به مردم گفت: «امروز روزقلم است، نه روزشمشیر!» (آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان در نیمه اول قرن بیست"، مترجم پوهاند محمدفاضل صاحبزاد، چاپ دوم، پشاور، 1370،صفحه 116)

اصلاحات عصرامانی را بطورکال میتوآن به سه دوره تقسیم کرد: دوره اول از 1919 تا 1923، دوره دوم از 1925 تا اواخر1927 که البته اغتشاش خوست (1923-1924) مرحله اول ودوم را از هم جدا میکند و دوره سوم بعد از عودت از سفر اروپا (جون 1928) تاختم دوره سطنت (جنوری1929).

ازآنجائیکه بحث مفصل پیرامون هریک ازنوآوریها ازموضوع بحث این کتاب بدور میرود، لذا با ذکرمختصر آنها بسنده کرده و صرف توجه را به موضوع انکشاف معارف به حیث مبحث اصلی در این نوشته معطوف میداریم:

1 – درساحه سیاسی واداری:

--- تاسیس شورای دولت به حیث مرجع تسوید قوانین.

--- تشکیل کابینه به شکل جدید وتدویرمنظم مجلس وزرا.

--- تاسیس مجالس مشوره درولایات.

--- تجدیدنظرکامل برتشکیلات اساسی افغانستان (متشکل ازپنج نائب الحکومگی وچهارحکومت اعلی)

--- تدویرلویه جرگه به حیث مرجع عالی تصمیم گیری ملی درکشور (1301 درجلال آباد، 1303 درکابل پغمان و1307 در پغمان)؛ قابل تذکراست که ماهیت این لویه جرگه ها از لویه جرگه های تاریخی فرق دارد.

--- تصویب اولین قانون اساسی زیر عنوان اصول اساسی دولت علیه افغانستان".

--- تقویه پولیس شهری (پولیس بایسکل سوار).

--- برقراری روابط سیاسی باکشورهای خارجی، تبادله سفرا وگشودن سفارتخانه ها.

--- لغوسیستم"هشت نفری" درمکلفیت عسکری وبجای آن عام ساختن خدمت زیربیرق برای همه جوانان.

--- تثبیت بیرق ملی (سیاه، سرخ، سبز، بانشان مخصوص آن)

--- توزیع تذکره نفوس برای اتباع افغانستان.

2 – درساحه اجتماعی وفرهنگی:

--- اعلام آزادی کنیزوغلام.

--- قطع معاشات مستمری اعضای خانواده شاهی، درباریان وسران قبایل.

--- الغای القاب رسمی وامتیازات مربوطه که قبلاً مروج بود.

--- قطع کمک های پولی برای ملاها والغای (پیری مریدی) برای منسوبین عسکری.

--- تغییردرمسائل نکاح، عروسی، ختنه سوری، وهمچنان فاتحه ومراسم عزاداری.

--- تغییردرمورد طرز لباس وازهمه مهمترحجاب زنان.

--- تغییررخصتی عمومی هفته ازجمعه به پنجشنبه.

3 – درساحه اطلاعات عامه:

--- تنظیم امورمطبوعاتی وتشکیل ریاست مستقل مطبوعات.

--- بکارانداختن دستگاه رادیو (برای عموم مردم) درکابل.

--- سینما برای عموم مردم.

--- نشرجراید آزاد غیردولتی (انیس 15 ثور1306).

--- نشراولین جریده برای زنان بنام (ارشادالنسوان).

4 – درساحه اقتصادی

--- وضع قوانین مالیاتی وتعدیل مالیه ازجنس به نقد.

--- ترتیب بودجه دولت بطورعصری برای اولین بار.

--- تعین واحدپولی "افغانی" بجای روپیه کابلی.

--- نشرپول کاغذی (برای اولین بار واستفاده آن درپروژه ساختمان قصر دارالامان).

--- فروش زمین های دولتی به مردم وتوسعه ملکیت خصوصی.

--- تشویق تشبثات خصوصی درسکتور صنعتی.

--- توسعه تجارت خارجی (از1920 تا1925 صادرات کشوراز50 ملیون فرانک به یک بلیون فرانک رسید. (استیوارت، ریه تالی: "آتش در افغانستان 1919 ـ 1929"، مترجم: یار محمد کوهسار کابلی، چاپ اول، پشاور، 1380، صفحه213)

5 – درساحه تعلیم وتربیه:

--- تاسیس وتوسعه مکاتب عالی وتدریس زبآنهای خارجی وعلوم جدیده، ازجمله تاسیس مکتب امانی ومکتب امانیه و مکتب "ملک زاده ها" درکابل،انکشاف مکتب حبیبیه و دارالمعلمین.

--- ایجاد انجمن معارف وتعلیم وتربیه اجباری ومجانی وانکشاف مکاتب ابتدائی درنواحی مختلف شهر و اطراف کشور.

--- تاسیس اولین مکتب نسوان بنام "مکتب مستورات".

--- تاسیس مکاتب مسلکی اصول دفتری، اصول تحریر، زراعت، صنایع، قضاوت، حکام، مساحت، دارالعلوم و دارالحفاظ.

--- طبع کتب درسی (نخست درلاهوربعداً درکابل).

--- تدویرکورسهای سواد آموزی برای کلانسالان.

--- تاسیس انجمن "پشتون مرکه" برای تقویه زبان پشتو.

--- توسعه پروگرامهای ورزشی برای شاگردان معارف.

--- اعزام بیش ازیکصد متعلم افغان به اروپا جهت تحصیل (برای اولین بار).

--- اعزام 16 دخترافغان درترکیه برای تحصیل قابلگی (برای اولین بار)

6 – درساحه ساختمانی وخدمات عامه:

--- بنای شهری جدید کابل به شکل عصری (دارالامان).

--- تمدید یک خط ریل شهری از مسجدشاه دوشمشیره (رح) تادارالامان.

--- اعمارمیدان هوائی کابل واستفاده از طیاره ( درساحه ملکی ونظامی)

--- توسعه شاهراه ها وسرکها دراطراف واکناف کشور وتوسعه ترانسپورت موتری.

--- تاسیس شفاخانه مستورات.

--- انشاف امور پست ومخابرات وتاسیس یک اداره مستقل برای آن.

شاه امان الله به فکراینکه افغانستان از این به بعد دیگر زیرتهدید خارجی قرار نخواهد گرفت، چندان توجه جدی برای استحکام قدرت نظامی کشورنکرد وبه این عقیده بود که یک اردوی کوچک، ولی مجهز با وسایل عصری برای حفظ امنیت داخلی کافی خواهد بود. او تلاش کرد تاقوای هوائی را ایجاد وتقویه کند ونیز به خریداری اسلحه پرداخت، بخصوص در طول سفرخود در اروپا که سلاح مذکور درموقع لازم به دسترس او نرسید ( یکی از تفاوت نظرهای اساسی شاه با نادرخان همین موضوع بود). علاوتا اغتشاش خوست که ظاهراً دربرابر نوآوری های دوره اول ولی درواقع به تحریک انگلیسها درمارچ 1924 (1303) آغازگردید وتا جنوری 1925 ادامه یافت، صدمه بسیارجدی به بنیه اقتصادی ونظامی کشور وارد کرد وبا تنقیص شدید بودجه نظامی توانائی دولت را دربرابر قیام های بعدی درکشور ضعیف شد که عدم توجه لازم به تقویه بنیه نظامی یکی ازمهترین علل سقوط او را تشکیل میداد.

بطورخلاصه میتوان گفت که طی دوره اول (1919 تا1924) بعدازحصول استقلال، شاه کوشید تا برخرابه های نظام کهنه قبایلی، شالوده یک دولت عصری را برمبنای قانون ونظم به وجود آورد، اصلاحات اداری درداخل اورگان حکومت، انفاذ قانون اساسی واحترام به ازادیهای فردی، وضع قوانین ونظامنامه ها درساحات مختلف (بیش از 70 نظامنامه)، رجوع به نظرمردم وفراخواندن لویه جرگه به حیث یک مرجع عالی تقنینی، اصلاحات امورمالی، توجه به امورمعارف وبرای اولین بار افتتاح مکاتب نسوان وتساوی حقوق زن ومرد، ازبین بردن امتیازات ومعاشات مستمری بعضی خانواده ها والقاب شان همه از جمله نواوریهای مهم وبسیار بحث انگیزبودند. مسلم است که بسیاری ازاین نواوریهابه منافع کلی طبقات صاحب امتیازازجمله خوانین، زمین دارها، خانواده های اشرافی وبه خصوص یک عده روحانیون متعصب صدمه رسانید وبه تحریک انگلیس ها که مثل پلنگ زخمی از استقلال خواهی شاه امان الله واثرات آن در سرزمین هند درصدد انتقام از او بودند، قیام خوست را براه انداختند وآنرا به یک جنگ تمام عیار درمقابل دولت تبدیل کردند تا بدانوسیله افغانستان را از مسیر تحول مزید باز دارند وبار دیگرآتش جنگ داخلی را درکشور شعله ورسازند. ( برای معلومات مزید درباره نواوریها وعکس العمل محافظه کاران افراطی منتج به قیام خوست "جنگ منگل" گردید، مراجعه شود به: غبار، میرغلام محمد: "افغانستان در مسیر تاریخ"، جلد اول، چاپ ایران، صفحات 789 تا 811)

اولین اقدام:

طوریکه قبلاً تذکر رفت، مکتب حبیبه به حیث اولین مکتب رسمی در سال 1283ش (1904م) درشهرکابل درعصر امیرحبیب الله خان سراج الملة تأسیس گردید و برطبق پروگرام دوره تحصیلی تعلیمی در مکاتب هند و نظر معلمان هندی در کابل دورۀ تحصیلی دراین مکتب به سه مرحله تقسیم گردید: ابتدائیه (پنج سال)، رشدیه (چهار سال) و اعدایه (سه سال) و یک سال نیز بنام "تهیه" برآن علاوه گردید که جمعاً12 سال را در بر میگرفت. از جمله اولین دسته شاگردان که درهمان سال تأسیس به صنف اول ابتدائیه آن مکتب شامل شده بودند، فقط تعداد 19 نفر توانستند دوره مکمل 12 ساله را در خزان سال 1297ش(حوالی نوامبر 1918م) موفقانه به پایان رسانند و به حیث اولین گروپ تحصیل یافتگان مکتب حبیبیه سند فراغت "بکلوریا" را حاصل دارند.

توقع میرفت که این دسته فارغان فوری به ماموریت دولت مقرر شوند، اما به دلیل آنکه در همان وقت مکتب حبیبیه بوسیله مخالفان معارف و روی عقده های شخصی به حیث مرکز "مشروطه خواهی" شهرت یافته بود و رویداد سوء قصد بجان امیرحبیب الله خان را نیز به فعالیت های همین گروپ ربط داده بودند، امیر در مورد مقرری این فارغان دچار شک و تردید شده بود، لذا این فارغان تا چند ماه بدون سرنوشت و بیکار ماندند. امیر دراول حوت 1297 در شکارگاه کله گوش به شهادت رسید و درنتیجه برای یک هفته دو پادشاه یکی ـ درجلال آباد و دیگری درکابل مدعی سلطنت شدند؛ تا آنکه بتاریخ 10 حوت پس از انصراف سردارنصرالله خان از سلطنت، شهزاده امان الله جانشین پدر و پادشاه کشور گردید.

هنوزسه هفته ازاعلام سلطنت اونگذشته بود که شاه جدید نه تنها فرمان رهائی یک تعداد کسانیرا که به اتهام "مشروطه خواهی" و نیز توطئه علیه امیر(حق ویا ناحق) زندانی شده بودند، صادر کرد، بلکه اکثر آنها را فوری به بعضی مقام های بلند حکومتی مقرر نمود و درعین زمان فارغان مکتب حبیبیه را که در حال بی سرنوشتی وانتظار قرار داشتند، بکار گماشت. استاد وکیلی پوپلزائی دراین مورد اشاره به فرمانی میکند که بتاریخ اول حمل 1298ش مبنی بر تقرر این فارغان در دستگاه دولت ازطرف شاه امان الله صادر گردید، از اینقرار:

1 ـ فیض محمد خان ولد سردار گل محمد خان (بعداً متخلص به زکریا)، مستشار هیئت سفارت فوق العاده بجانب مسکو و اروپا؛

2 ـ سلطان احمد خان ولد سردارشیر احمد خان کرنیل (بعداً متخلص به شیرزوی)، مستشار سفرات افغانی در مسکو؛

3 ـ محمد اسحق خان (بعداً مشهور به معین صاحب)، معاون نظارت امور خارجیه؛

4 ـ عزیزالرحمن خان ولد حافظ عبدالرحمن خان (بعداً متخلص به فتحی)، معاون سفیر افغانی درمسکو؛

5 ـ حافظ انورعلی خان ولد حافظ منشی حیدرعلی خان احراری، نگران تحلیل طلا و نقره در ضرابخانه کابل؛

6 ـ حبیب الرحمن خان ولد حافظ عبدالرحمن خان، نگران تحلیل طلا ونقره در ضرابخانه کابل؛

7 ـ غلام غوث خان ولد میرزا غلام محمد خان، 8 ـ محمد خان، 9 ـ عبدالصمدخان و 10 ـ سیدهاشم خان (هرچهار نفر مذکور برای فراگرفتن دروس حقوق بین الدول نزد موسیو براون که به حیث کاردار سفارت شوروی در کابل آمده بود، معرفی شدند؛

11 ـ محمد سعید خان ولد مولوی زین العابدین خان برای فرا گرفتن تلگراف بی سیم به تاشکند اعزام گردید؛

12 ـ عبدالجبارخان ولد عبدالواحد خان پوپلزائی، ترجمان اردو و انگلیسی در ادارۀ جریدۀ امان افغان؛

13 ـ فضل احمد خان ولد میرزا فیض محمد خان، منیجر ادارۀ جریده امان افغان؛

14 ـ عبدالغفار خان ولد عبدالواحد خان پوپلزائی، معلم مکتب حبیبیه؛

15 ـ غلام حیدرخان ولد علی حیدرخان، معلم مکتب حبیبیه؛

16 ـ غلام رسول خان ولد...، معلم در دارالمعلمین،

17 محمد بشیرخان ولد منشی محمد نذیر خان هندی، سرمدرس مکتب ریزه کوهستان سمت شمالی.

در لست فوق اسم دو نفر ذیل از قلم افتاده که پوپلزائی در کتاب دیگر خود از آنها نام برده است، هریک:

18 ـ علی محمد خان بدخشی (متخلص به آدینه بعدها در مقامات علیه کشور تا معاونیت صدارت ارتقا کرد)؛

19 ـ محمد نبی خان.

ونیزبسیار نفردیگرازطلاب صنوف اعدایه و رشدیه به کارها مقرر شدند و ازجمله هشت نفر به زیردستی مستری عزیزالله خان برای جاری نمودن برق مؤظف شدند.(وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه و..."، جلد اول، صفحه 227)

مقصد ازذکراسمای فوق آنست که با تعدادی از اولین گروپ فارغان "بکلوریا" ازمکتب حبیبیه آشنائی بعمل آید و نیزنشان داده شود که شاه امان الله تا چه حد به تعلیم و تعلیم یافتگان ارج میگذاشت و شمول آنها را در مقامهای حساس و مهم یک ضرورت مهم میدانست. سویه درسی این فارغان در زبانهای دری، انگلیسی و اردو و نیز درمعلومات عمومی علوم جدیده به شمول ریاضی و ساینس و علوم اجتماعی و دینی به اندازه کافی بود که همه آنها توانستند ازعهده کارهای محوله بخوبی بدر شده و به حیث پیشتازان معارف کشور شناخته شوند.

تشکیل "وزارت معارف":

طوریکه قبلاً تذکار یافت، با تأسیس مکتب حبیبیه درسال 1283ش در زمان سلطنت امیر حبیب الله خان سراج اداره اموربدوش سردار نصرالله خان نائب السلطنه واگذار شده بود و او اداره امور مکتب را بنام "انجمن معارف" زیر نظر سردارعنایت الله خان معین السلطنه تشکیل کرد که درآن یک تعداد معلمین مکتب حبیبه و بعضی از علمای آنوقت عضویت داشتند تا برنامۀ درسی آن مکتب را تدوین و نظارت نمایند. وقتی شاه امان الله در 10 حوت 1297 به سلطنت رسید، همه ادارت حکومت قبلی را ملغی کرد و تشکیلات جدید عصری را رویکار آورد که مشتمل بر 10 اداره بود و هریک بنام "نظارت خانه" یاد می شد که در راس هریک آن یک آمر بنام "ناظر" مقرر گردید: نظارت حربیه، نظارت امور خارجیه، نظارت مالیه، نظارت داخلیه، نظارت زراعت، نظارت تجارت، نظارت عدلیه، نظارت امنیه، نظارت نقلیات و نظارت دربار. درجملۀ این تشکیلات جدید جای نظارت معارف خالی بود، اما ادارۀ بنام "دارالامان معارف" تأسیس گردید و سردارعبدالرحمن خان (پسر سردار عبدالوهاب خان پسر سردار میرافضل خان) که پدرش از یاران سردار محمدایوب در جنگ میوند بود و برای مدت چند سال در تبعید در ایران بسر می برد و در برگشت درعصر سراجیه به نائب الحکومگی ترکستان و سپس به حیث "امین المکاتیب" در دربار امیرگماشته شد و چون عبدالرحمن خان با برادرش در سالهای اخیر امیرحبیب الله خان سراج به اتهام فعالیت های ضد امیر زندانی شده بود، در آغاز سلطنت شاه امان الله از زندان رها و در راس آن اداره مقرر شد، اما پس از مدت کوتاه او به حیث سفیر افغانستان به هند توظیف گردید و بجایش ایشک آقاسی عبدالحبیب خان بارکزائی که در گذشته از جانب نصرالله خان نائب السلطنه به حیث رئیس تفتیش مدارس اجرای وظیفه میکرد، مقرر شد .

قابل ذکر است که عبدالحبیب خان از همکاران نزدیک سردار نصرالله خان و هنگامیکه سرداردر جلال آباد اعلام سلطنت کرد، او با دو کاکای خود هریک دوست محمد خان مشهوربه "ناظم" و خواجه محمد خان که هردو از افسران عالی رتبه نظامی بودند، به نصرالله خان بیعت نمودند که اینکارموجب رنجش خاطر شاه امان الله از آنها گردید و مؤقتاً آنها را زندانی کرد، ولی بزودی به پاس خدمات دیگراعضای خانواده ازجمله برادرش محمود خان (مشهور به یاور) وعبدالعزیز خان بارکزائی (بعداً وزیر حربیه و وزیر داخله ـ یکی از بنی اعمام او) از حبس رها و در سال 1298ش به حیث ناظر معارف مقرر گردید و به همین ترتیب دو کاکایش نیز موردعفو قرار گرفت و به رتب بالاتر ارتقا کردند.(برای شرح مزید دیده شود: مأخذ بالا... صفحه231)

(جواب به یک سؤال: در مبحث گذشته ازسه خانواده تبعیدی، پس ازبرگشت شان بوطن از خانواده های سردار یحیی خان "یحیی خیل"، محمود طرزی و نیز خانواده "شاغاسی خیل" نام بردم؛ دوست عزیزی بوسیلۀ تیلفون از اینجانب طالب معلومات بیشتر در مورد خانواده اخیرالذکر گردید که درذیل این بخش به حیث پاورقی معلومات بسیار مختصر درباره تقدیم میگردد*).

هنورچند ماه ازمقرری عبدالحبیب خان درمقام ناظر معارف نگذشته بود که به دلیل اخلاصمندی او به سردارنصرالله خان از نظارت معارف سبکدوش و به قندهار درکاردیگر تبدیل شد و سردار محمد سلیمان خان (سابق نائب الحکومه هرات) پسر ارشد سردار محمد آصف خان در اوایل سال 1299ش در راس امور معارف مقررگردید. (درباره دلیل برطرفی عبدالحبیب خان از وزارت معارف دیده شود: مأخذ بالا.."، جلد اول، صفحه 264تا 266)

در اول حمل 1300ش وقتی نظارت خانه ها به "وزارت خانه ها" تغییرنام یافتند و نظارت معارف مثل سائر نظارت خانه ها به نام "وزارت معارف" مسمی شد، محمد سلیمان خان به حیث اولین "وزیر معارف" درتاریخ معارف کشور شناخته شد. پس ازمحمد سلیمان خان برای مدت کوتاه سردار حیات الله خان عضدالدوله به این مقام رسید و از سال 1303ش (1924م) به بعد تا ختم سلطنت امانی فیض محمد خان زکریا وظیفه وزارت معارف را به حیث وزیر بدوش داشت که موصوف دراین مقام در راه انکشاف معارف خدمات با ارزشی انجام داد.

تأسیس "انجمن معارف" ـ طراح پالیسی انکشاف معارف:

تأسیس این انجمن اولین اقدامی بود که در جوزای 1299ش (جون 1920) زیر نظر محمد سلیمان خان شروع بکار کرد که در واقع تهداب اصلی انکشاف معارف در آن وقت در ساحات مختلف به وسیلۀ همین انجمن گذاشته شد. با آنکه انجمنی به عین نام در وقت امیر شهید نیز تأسیس گردیده بود، ولی ساحه فعالیت آن متفاوت بود، چنانچه در قبلی همه اقدامات درسی فقط دور محور مکتب حبیبیه می چرخید، در حالیکه انجمن جدید معارف ساحات وسیعتر معارف را احتوا میکرد که شامل بر پیشنهادها و اقدامات ذیل بود: طرح پروگرام تعلیمات ابتدائی، انتخاب کتاب ها اعم از تألیف و یا ترجمه برای پروگرام فوق، تقسیم کار و تعین مامورین و ترتیب وظایف شان، تهیه پروگرام جدید برای دارالمعلمین ابتدائی، ترتیب پروگرام برای تعلیمات رشدیه و تهیه کتب مربوطه، تهیه پروگرام برای مدرسه علوم دینیه و شرقیه، ایجاد مکاتب السنه خارجی، ایجاد مکتب صنایع نفیسه، تعین شرایط اعزام شاگردان به خارج، تهیه پروگرام درسی برای شاگردان اعدادیه در خارج و داخل و تحصیلات بالاترمسلکی در داخل و خارج، تهیه نظامنامه عمومی مکاتب ابتدائی، ترتیب نظامنامه جدید برای مکتب حبیبیه، تجویز برای جمع آوری اعانه عمومی برای معارف، غور برتعلیم اناث و در نهایت تجویر برای تأسیس مکاتب درشهرهای کلان و ولایات کشور. (برای شرح مزید دیده شود ـ وکیلی پوپلزائی: "فرهنگ کابل باستان"، جلداول، صفحه 893 ـ 894)

دراین انجمن که تحت ریاست محمد سلیمان خان تشکیل گردیده بود، به تعداد 19 نفر از بزرگان آنوقت عضویت داشتند: سردار محمدعزیز خان (برادر نادرخان وپدر محمد داؤد شهید)، شیراحمد خان ایشک آقاسی نظامی سابق، داکتر عبدالغنی پنجابی، حسن حلمی متصدی مرکز خطاطی و حکاکی، محمد اسحق خان معاون نظارت امور خارجیه، کرنیل عبداللطیف خان پوپلزائی، سید محمد قاسم خان مشاور انجمن، قاضی محمد غوث خان،علی محمد خان آدینه، قاری عبدالله خان، غلام محمد خان مصور (رسام)، محمد اسمعیل خان معاون سرمحرر جریده امان افغان، واجیب سنگه کابلی، ملا آقا بابا از چنداول کابل، عبدالهادی خان داوی سرمحرر جریده امان افغان، مولوی غلام محی الدین خان سررشته دار دارالمعلمین و نور محمد خان کاتب انجمن. (برای شرح مزید دیده شود ـ مأخذ بالا...، صفحه 898)

به اساس پیشنهادهای این انجمن و تائید شاه امان الله غازی اقدامات عملی مقدماتی در ساحات ذیل رویدست گرفت شد:

1 ـ تأسیس مکاتب جدید که بعداً در جوار مکتب حبیبیه در کابل بنامهای : مکتب امانی و مکتب امانیه و نیز مکتب مخصوص ملکزاده های سمت جنوبی؛

2 ـ تأسیس مکاتب مسلکی بنامهای: مکتب اصول دفتری، مکتب حکام، مکتب السنه، مکتب صنایع نفیسه...؛

3 ـ تأسیس مکاتب ابتدائی و رشدیه در بعضی شهرها ومراکز ولایات؛

4 ـ تأسیس انجمن علمی بنام "پشتو مرکه" جهت تقویه زبان پشتو؛

5 ـ تأسیس مدارس دینی و دارالحفاظ؛

6 ـ تأسیس مکاتب نسوان در شهرکابل،

7 ـ اعزام تعدادی ازشاگردان صنوف رشدیه و اعدایه مکتب حبیبیه جهت تحصیل به خارج؛

8 ـ انکشاف دارالمعلمین؛

9 ـ اعزام یک تعداد افسران نظامی به هدف تحصیلات مسلکی، بخصوص در رشته هوائی به خارج؛

10 ـ تهیه نظامنامه ها برای انکشاف معارف؛

11 ـ فراهم آوری زمینه های ورود معلمین از کشورهای اروپائی بخصوص از جرمنی و فرانسه و نیز تعدادی از کشور ترکیه و اقدامات دیگر که هریک بعداً به تفصیل در ادامه این نوشته بیان خواهد شد.

نخستین گام ـ انکشاف مکتب حبیبیه:

طوریکه در مباحث قبلی ذکر شد، اولین مکتب رسمی در کشور همانا مکتب حبیبیه در عصر سراجیه بود که در سال 1283 ش در شهر کابل تأسیس گردید و 19 نفراز اولین دوره فارغان آن از صنف دوازدهم در سطح بکلوریا در اواخر سال 1297 ش چند ماه قبل از شهادت امیر حبیب الله خان به جامعه تقدیم شد. با آنکه نظر به دلایلی گیر و گرفت ها در سالهای اخیر سراجیه از تعداد مجموعی شاگردان آن مکتب کاسته شده بود، بازهم در حدود400 شاگرد از صنوف اول تا دوازدهم در آن مصروف تعلیم بودند.

با رسیدن شهزاده امان الله به سلطنت دراخیرحوت 1297ش و رهائی بعضی زندانیان، همچنان بکار کماشتن فارغان آن مکتب به کارهای دولتی فضای معارف نیز باز گردید و فامیلها در شهر کابل بار دیگر فرزندان خود را به تعداد بیشتر روانه مکتب کردند. چون محل مکتب درآنوقت یعنی "باغ مهمانخانه" (که حالا محل اداری ولایت کابل در آن قرار دارد)، ظرفیت گنجایش شاگردان را نداشت، لذا از شروع سال 1298 شاه امان الله قصر "شهر آراء" را که دارای اتاق های بیشتر و بزرگتر و نیز باغ وسیع بود، در اختیار آن مکتب قرار داد و نیز امر کرد تا برای شاگردان نان چاشت و نیز لباس متحد الشکل تهیه شود و درسها از صبح تا ظهر و بعد از صرف نان و ادای نماز قسمت دیگر درس بعد ازظهر ادامه یابد و همچنان به انجمن معارف هدایت داد تا وقت امتحان سالانه را از برج قوس به ماه سرطان تغییر دهند.

درهمین سال انجمن معارف تحت نظر ناظر معارف به نشر اولین مجله بنام "معرف معارف" پرداخت و میرسیدقاسم خان (مشهور به میرصاحب) معلم تاریخ آن مکتب به مدیریت آن مقرر گردید. بعداً در سال 1302ش وزارت معارف که تا آنوقت دریک قسمت عمارت مکتب جا داشت، از آن مکتب به "کوتی باغچه" در داخل ارگ نقل مکان کرد. در سال 1303 (1924) فیض محمد خان زکریا به حیث وزیر معارف و علی محمد خان بدخشی (متخلص به آدینه) ـ یکی از فارغان دوره اول همین مکتب و عضو انجمن معارف به حیث رئیس تدریسات آن وزارت مقرر شدند و فتح محمد خان فارغ دیگر آن مکتب مقام مدیریت مکتب را بدوش گرفت. از آن تاریخ به بعد تعداد شاگردان مکتب حبیبیه هر سال روبه افزایش گذاشت. در سال 1302 و سال بعد آن دو مکتب دیگر بنامهای "مکتب امانیه" تحت نظر استادان فرانسوی و مکتب "امانی" زیر نظر استادان جرمنی شروع به فعالیت کردند و برعلاوه شاگردان جدید الشمول، تعدادی از صنوف ابتدائیه مکتب حبیبیه نیز به آن دو مکتب انتقال یافتند.

ناگفته نماند که شخص شاه امان الله غازی با علاقه فراوانی که برای گسترس علم و معارف و تربیه فرزندان کشور داشتند، خود به مکتب حبیبیه و مکاتب جدید التأسیس بعدی تشریف می بردند و ضمن مراقبت امور آن گاه گاهی به صنوف رفته از شاگردان و سویه درسی شان سؤال میکردند و نیز بعضاً به تدریس می پرداختند. اینکار هم موجب تشویق شاگردان و معلمان میگردید و نیزعلاقمندی شاه را در امور معارف نشان میداد و اولیای امور معارف را متوجه مسئولیت مهم آنها می ساخت.

عکس تاریخی فوق حضور شاه امان الله غازی را در یکی صنوف مکتب حبیبیه و صحبت با شاگردان نشان میدهد که علی محمد خان آدینه و دو تن دیگر نیزدر جوار شاه دیده میشوند.

ناگفته نماند که بعد از سقوط دورۀ امانی دراثراغتشاش سقوی درسال 1307ش مکتب حبیبیه و دیگر مکاتب کشوراعم از مکاتب ذکور و اناث بسته شدند و مشعل علم و معارف برای مدتی خاموش گردید و جای آنرا جهالت و هرزگی گرفت. پس از سقوط سقوی، بار دیگر اما با تأنی و به تدریج این مشعل به نورافشانی آغاز کرد که بحث مزید دراین باره از موضوع این نوشته بیرون است. (برای شرح مزید راجع به تاریخچه مکتب حبیبیه تا سال 1366ش دیده شود: وکیلی پوپلزائی: "فرهنگ کابل باستان"، جلد دوم، صفحه 748 تا 753)

تحول بزرگ : دست آورد های فرهنگی هیئت "سفارت فوق العاده":

بتاریخ 27 مارچ 1919، هنوزجنگ با انگلیسها در سه جبهه ادامه داشت که حکومت بلشویکی روسیه پیام رسمی به حکومت افغانستان فرستاد وباشناخت رسمی استقلال کشور خواهان برقراری مناسبات سیاسی وتجارتی گردید. شاه امان الله که منتظرچنین فرصت بود، فوراً به این پیام پاسخ مثبت داد ومتعاقبا یک هیئت حسن نیت را به ریاست محمد ولی خان نخست به تاشکند وازآنجا به مسکو اعزام نمود. بدینوسیله روابط بین روسیه وافغانستان با تبادله سفرا برقرارگردید که درنهایت به تاریخ 28 فبروری1921 منتج به عقد معاهده دوستی بین دولتین شد.

شاه امان الله در سیاست خارجی نصیحت پدرکلان خود امیرعبدالرحمن خان را جداً درگوش داشت که باید کشور را بین (شیروخرس) طوری محفوط نگهدارد که از رقابت هردواستفاده کرده، ولی به هیچیک آنها اعتماد نکند، درغیرآن تمامیت واستقلال کشور مواجه به خطرجدی خواهد شد. بنابرآن شاه نمیخواست سیاستی را پیش گیرد که به منافع همسایه گان صدمه رساند وموجب تعرض آنها به افغانستان شود. مشکل شاه امان الله به مقایسه عصرپدرکلانش که نزدیکی به انگلیس ها را به نفع سلطنت خود دیده واستقلال کشوررا دربدل آن نادیده گرفته بود، فرق بارز داشت. برای شاه امان الله کسب استقلال از همه چیزبالاتر بود وبرای نیل به این هدف باید باانگلیس ها به مقابله می پرداخت، بناءً ناگزیربود درآغاز با روسیه ازدَرِ دوستی کنارآید. شاه بعد از موفقیت دراقدام نظامی، کوشید تا ازطریق سیاسی برای حصول استقلال دست بکار شود ودراین حال با انگلیس ها نیزازمسامحه ومدارا کار گیرد. به همین مقصد شاه به پیشنهاد متارکه ازطرف انگلیسها موافقه کرد و مذاکرات سیاسی را جهت نیل به استقلال کامل کشور به راه انداخت که بالاخره پس از سه دوره مذاکرات پرجنجال انگلیس حاضر به شناخت رسمی استقلال کامل کشور شد.

آدامک دراین ارتباط به یک نکته بسیار مهم اشاره میکند و می نویسد: «برای حصول آزادی واقعی باید آزادی افغانستان توسط ملل جهان شناخته شود و نمایندگان کشورها در پایتخت افغانستان هرقدریکه خواسته باشند، حضور بهمرسانند تا روابط دپلوماسی افغانستان با ممالک خارج برقرار گردد. تثبیت این امردر آنوقت مشکل به نظر میرسید، زیرا تعداد زیاد ممالک جهان شک داشتند که برتانیه دست از افغانستان بردارد و آن را به خود مردم واگذار شود. بنابرآن تنها ممالکی همسایه و همجواریکه ضد برتانیه بوده و به افغانستان همدردی داشتند چون شوروی، ترکیه و ایران به کمال میل آزادی افغانستان را به رسمیت شناختند و خود را با افغانستان متحد ساختند. معیار موفقیت افغانستان نخست از همه درمساعیش در صحنه دپلوماسی بین المللی بود که این کشور نو خاسته و آزاد قابلیت تثبیت روابط دپلوماتیک را با کشورهای دور و به خصوص قدرتهای اروپائی حاصل کند.» (آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان درنیمه اول قرن بیست"، مترجم: پوهاند محمد فاضل صاحبزاده، پشاور، 1377، صفحه 84)

شاه امان الله با درایت خاص تصمیم گرفت متعاقب شناسائی استقلال کشور از طرف روسیه بلشویک یک هیئت حسن نیت به منظور معرفی افغانستان به حیث یک کشور کاملاً آزاد در برقراری روابط با کشورهای نخست به روسیه بلشویک و سپس به کشورهای اروپائی اعزام دارد. این هیئت بتاریخ 30 حمل 1298 (20 اپریل 1919) به ریاست محمد ولی خان وهیئت معیتی او تحت عنوان "سفارت فوق العاده" نخست به روسیه بلشویک رهسپار تاشکند گردید وبعد از مذاکرات طولانی با زعمای روسیه و برقراری مناسبات سیاسی بین دو دولت و توافق روی تبادله سفرا، به سفرخود به کشورهای ترکیه، ایران، جرمنی، ایتالیا، فرانسه، امریکا وانگلستان ادامه داد. او درطول این سفرموفق به برقراری روابط سیاسی آن کشورها با افغانستان وهمچنان تبادله سفرا شد، البته به استثنای امریکا که هیئت را به سردی پذیرائی کرد وانگلستان که هیئت را پذیرفت واما از شناخت استقلال افغانستان طفره رفت.

(محمد ولی خان رئیس هیئت سفارت فوق العاده با تعداد از اعضای معیتی شان در اروپا ـ 1921)

دست آورد این سفربرای شناخت رسمی استقلال کشور یک قدم عمده و بزرگ محسوب میشود ودرنتیحه همین سفربود که انگلیس ها چاره ای نداشتند، جزء اینکه بعد ازسه دوره مذاکرات طولانی در برابر یک عمل انجام شده قرار گرفتند و مجبور به شناخت استقلال کامل افغانستان گردیدند. هیئت بعد از سپری کردن جمعاً در حدود سه سال با دست آورد بسیار بزرگ بتاریخ 11 جوزای 1301ش (31 می 1922) به کابل مراجعت کرد. اعضای هیئت در آغاز یازده نفر بودند، ازجمله: فیض محمد خان زکریا، عبدالهادی خان داوی، میرزا محمد خان یفتلی، عبدالرحمن خان لودی، محمدگل خان مومند، قاضی سیف الرحمن خان، عبدالحمید خان کمیدان، عزیز الرحمن خان، غلام جیلانی خان چرخی، خواجه هدایت الله خان، شیراحمد خان و بعضی دیگر که بعد از مواصلت به تاشکند و بخصوص پس از رسیدن به مسکو و افتتاح اولین نمایندگی سیاسی افغانستان در مسکو تعداد اعضای هیئت تقلیل یافت. (غبار: "افغانستان در مسیر تاریخ"، جلداول..، صفحه788)

یکی دیگر از دست آورد های این هیئت همانا برقراری روابط فرهنگی و تجاری بین افغانستان و کشورهای بزرگ اروپائی بود که برای اولین بار در تاریخ کشور رویدست گرفته شد. هیئت مذکور از شاه امان الله هدایت گرفته بود تا در جوار مذاکرات خود با دول متحابه در ساحه روابط سیاسی به ایجاد روابط فرهنگی و تجارتی نیز بپردازد. هیئت برطربق این دستور، آرزومندی دولت مستقل افغانستان را با طرف مذاکره کننده نیز ابراز میکرد و میخواست تا : شاگردان افغان را در مکاتب و مؤسسات تحصیلات عالی بپذیرند، به تأسیس مکاتب و لیسه ها در افغانستان بپردازند، افغانستان را با اعزام انجنیران، تکنیشن ها و معلمان و همچنان با تهیه ماشین آلات و ضرورتهای صنعتی مورد نیاز کمک نمایند و در انکشاف اقتصادی کشور بخصوص در ساحه معادن و تقویه صنایع این کشور نو به پا خاسته را یاری رسانند. کشورهای ایتالیا و فرانسه طی این مذاکرات آمادگی خود را فوری ابراز داشتند و اما جرمنی به دلیل مشکلات ناشی بعد جنگ جهانی اول که دچار بعضی محدودیت های سیاسی گردیده بود، ظاهراً با تأنی به این درخواستهای هیئت جواب داد، اما وعده سپرد که آن کشور تا حد ممکن از هیچ نوع کمک در موارد فوق دریغ نخواهد کرد. (برای شرح مزید درباره فعالیت های هیئت فوق العاده، دیده شودـ آدامک: مأخذ بالا، صفحات 71 تا 110)

دست آورد بزرگ این هیئت درساحه فرهنگی و بخصوص موافقت بعضی کشورهای اروپائی از جمله آلمان، فرانسه و ایتالیا در فراهم آوری زمینه تعلیم و تحصیل نوجوانان افغان در آن کشورها بود و بدینوسیله یکی از آرزوهای دیرینه شاه امان الله غازی در جوار کسب استقلال کامل کشور، همانا تبادله علمی و فرهنگی بین افغانستان و دیگر ممالک پیشرفته بود که در حقیقت بار اول در تاریخ کشور به ظهور پیوست. برطبق توافقات و تفاهمات فوق در ساحه فرهنگی و معارف، اعزام یک تعداد شاگردان مکتب حبیبیه به فرانسه و جرمنی در قدم اول و سپس اعزام عده ای از افسران جوان به ایتالیا، روسیه و ترکیه صورت گرفت که تحول بزرگی را برای آینده کشور در قبال داشت، اما با تأسف اکثر این نونهال ها وقتی به ثمر رسیدند که باغبان این باغ از حاصل و ثمرنهال های دست پرورده ای خود بی نصیب و مجبوربه ترک وطن شده بود و حاصل آن در دامن نظام بعدی ریخته شد که در مجموع بازهم در خدمت وطن و مردم قرار گرفتند.

اعزام شاگردان به خارج ـ یک قدم بزرگ در تاریخ کشور:

بعد از انکه توافقاتی بین هیئت سفارت فوق العاده افغانستان و مقامات رسمی فرانسه، جرمنی ، ایتالیا و ترکیه مبنی بر قبولی شاگردان افغان جهت تحصیل در آن کشور ها صورت گرفت و دولت افغانستان از آن مطمئن گردید، شاه امان الله در مورد انتخاب جوانان از مکتب حبیبیه و اعزام شان بخصوص درجرمنی و فرانسه اقدام نمود. درآنوقت اکثر والدین حاضر نبودند که پسران شان در سنین نوجوانی از دامن فامیل جدا و به کشورهای دور دست برای یک مدت نامعلوم و آینده مجهول وطن و خانه را ترک گویند. بعضی ها از نظر دینی اعزام جوانان را به کشور های غیراسلامی با فرهنگ کاملاً متفاوت مغایر ارزشهای دینی و عنعنوی خانوادگی خود میدانستند و به اعزام پسران خود رضائیت نداشتند. شاه امان الله در انتخاب این جوانان و جلب رضایت فامیلها تلاش کرد تا آنها را قناعت دهد. بهرحال در ماه سنبله 1300ش (1921) به تعداد 36 نفر از شاگردان مکتب حبیبیه و مکتب حربیه به موافقت اولیای شان انتخاب و بروز11 میزان به دو گروپ تقسیم و یکی بعد دیگرآماده حرکت بصوب فرانسه وسپس جرمنی شدند.

شاه امان الله در مراسم وداع شخصاً حضور بهمرسانید و درباره اهمیت علوم و فنون در حیات ملت و پابندی به امور شریعت اسلام و حفظ و وقار حیثیت ملی افغانی سخن گفت و خطاب به پدران شاگردان فرمود: «از سبب مسافرت پسران خود که به ممالک دور فرستاده میشوند، متأثر و غمگین نباشید. من از باعث اطمینان شما اولتر پسر خود و برادران خود و از وابستگان خود چند نفر را می فرستم، تا اگرتکالیفی مدنظر باشد، اولتر بخودم عائد شود.» شاه در سخنان خود علاوه کرد: «چیزیکه به بشیراحمد خان سفیر گفته ام همین است که پسر خودم و پسرکاکایم و برادارن و دیگر اقربای من را با دیگر بچه های افغان بیک درجه ملاحظه کنید که تفاوت در بین هیچ یک شان دیده نشود.»

شاه غازی خطاب به شاگردان فرمود که: «برای خدا شرف افغانستان را برباد و عزت و نام ملت افغان را پایمال نکنید؛ شما نمونۀ افغان هستید؛ هیچ یک ساعت تانرا بغیر از درس خواندن بدیگر چیز صرف نکنید که چشم امید وطن بطرف شما است و خاک به چشم وطن خود نزنید. بدون از کوشش برای ترقی افغانستان و خدمت دین اسلام یک لحظۀ تان را بدیگر چیز صرف نکنید. میدانم که به خدمت دین اسلام و وطن افغانستان میروید، همه شما را بخداوند کریم می سپارم و از خدای خود شما را با علم و کمال و باعزت و شرف واپس بوطن میخواهم. اگر قسمت بود که آمدید و من زنده بودم، خوب و اگر مرده بودم بر سر قبر من آمده و کمال های که حاصل کرده اید، یک یک را بالای قبرم بگوئید که این کمال را حاصل کرده ایم، بعد ازآن در قبر آرام خواهم کرد. باز شما را بخداوند می سپارم. بسلامت بروئید و باز آئید.» (متن مکمل بیانیه شاه دیده شود ـ وکیلی پوپازائی: "سلطنت امان الله شاه"، جلد اول، صفحه 378 ـ 379 )

محمود طرزی وزیر خارجه نیز در بیانیه خود تصریح کرد که: «ما پدرها این روز با سعادت فیروز را اول بار است که بچشم های افتخار و بدیده های مسرت بار مشاهده میکنیم، زیرا که ولد[پسر]های ما برای خدمت دین و دولت و خدمت ملت بسیار غیور افغان به بلاد بسیار بعیده سفر می کنند. با وجود اینکه پادشاه غازی مجاهد در اول سلطنت خود یک جهاد نمودند که بدان استقلال هستی ما حاصل شد، حال یک جهاد دیگر است که پادشاه مهربان ما بدان اقدام نمودند و این جهاد یک جهاد اکبر است که برخلاف جهل و نادانی اعلام میشود که این اولاد عزیز وطن و جگرپاره های ملت ما را در مملکت های بعیدۀ اجنبی برای تحصیل علم و حکمت می فرستند. احتمال دارد که همین اولادهای ما سبب سعادت وطن مقدس ما گردند.» (متن مکمل دیده شود ـ مأخذ بالا.. صفحه 378)

شاه غازی بعداً روی هریک شاگردان را بوسیده رسم وداع را بجا آوردند و شاگردان با اعضای فامیل خود نیزخداحافظی کردند و بعد از ادای سلام نظامی، شاگردان سوار برموترها شده به معیت وزیرمعارف براه افتادند. درحالیکه سائرشاگردان معارف به دوطرف سرک صف بسته بودند و21 فیر توپ برای بزرگداشت این روز تاریخی فیرمیشد، موترهای حامل شاگردان بصوب بگرامی براه افتادند ودرآنجا وزیرمعارف با شاگردان خدا حافظی کرد.

عکس مراسم خدا حافظی با شاگرد ها که عازم فرانسه بودند، با حضور شاه امان الله غازی و اراکین دولت در قصر استور

اعزام گروپ اول به فرانسه:

اسمای 36 نفر از شاگردان این گروپ که عازم فرانسه بودند، بتاریخ 11 میزان1300 (3 اکتوبر1921) کابل را بصوب اروپا ترک کردند، عبارت بودند از:

الف ـ شاگردان مکتب فنون حرب: شهزاده هدایت الله خان پسر شاه غازی؛ شهزاده عبدالمجید خان و شهزاده احمد علی خان پسران امیرحبیب الله خان شهید؛ عبدالتواب خان پسر دوم محمود طرزی؛ احمد علی خان پسر اول محمد ولی خان؛ عبدالغفور خان پسر محمد عظیم خان(مشهور به برگد عظیمو)؛ عبدالغنی خان پسر عبدالرحمن خان؛ محمد یعقوب خان پسر...

ب ـ از شاگردان مکتب حبیبیه ـ دوره اعدادیه دوم: محمد شریف خان پسر محمد نبی خان؛ محمد کریم خان، محمد عظیم خان و محمد نعیم خان پسران سردار محمد عمر خان بن امیرعبدالرحمن خان؛ محمد طاهر خان پسر نائب سالار محمدنادرخان؛ عبدالحمید خان پسر سردارعبدالعزیز خان؛ نورمحمد خان پسر گل محمد خان؛ عبدالله خان پسر میرزا خداداد خان؛ صفرعلی خان پسر پیرمحمد خان؛ محمدزمان خان پسر محمدخان؛ میرمحمدیوسف خان پسر میراحمد جان خان.

ج ـ از رشدیه دوم: غلام حسن خان پسر غلام نبی خان لوامشر؛ محمد یعقوب خان پسر محمد یوسف خان؛ محمد حسین خان پسر حاجی عبدالرؤف خان؛ دین محمد خان پسر خیر محمد خان؛ حبیب الله خان پسر عبدالرحمن خان؛ غلام صدیق خان پسر محمد حسن خان؛ غلام صفدر خان پسر جمعه خان بن عبدالقدوس خان اعتمادالدوله.

د ـ از رشدیه اول: محمد اسلم خان پسر محمد انورخان؛ نورالله خان پسر محمد سرورخان؛ محمد کبیر خان پسر مدد خان؛عبدالرحیم خان پسر عبدالواحد خان؛ محمد یونس خان پسر حاجی محمد قاسم خان, محمد ابراهیم خان پسر عبدالحسین خان؛ شیرمحمد خان پسر قلندرخان.

هـ ـ از ابتدائیه: غلام محمد خان پسر شیراحمد خان؛ محمد داؤدخان پسر سردار محمد عزیز خان.

شاگردان مذکور ازطریق هندوستان به اروپا سفر کردند و حکومت هندبرتانوی حین اقامت آنها در هند تسهیلات لازم را از پشاور تا بمبئی بوسیلۀ قطار آهن بطور مجانی بدون اخذ کرایه فراهم نمود. (مأخذ بالا.. صفحه380 تا 382)

عکس دسته جمعی شاگردانیکه در11 میزان 1300 (اکتوبر 1921) به فرانسه رفته بودند، در سال 1923 وقتی محمود طرزی به حیث وزیر مختار افغانستان در پاریس بودند، گرفته شده است. (طرزی با شماره 1 و کسان دیگر با شماره ها، بعضاً منسوب به اعضای خانواده محمود طرزی میباشند).

متعلمین افغان در فراسنه با هیئت فوق العاده افغانستان که برای شناسائی استقلال افغانستان عازم اروپا بودند (1919): محمد ولی خان، فیض محمد خان زکریا، سلطان احمد خان شیرزوی، یار محمد خان زکریا و سردار محمد عزیز خان. (عکس فوق از کلکسیون انجنیر محمد کبیر خان ـ بعداً وزیر فواید عامه که در فیسبوک به نشر رسیده، گرفته شده است.)

(در حاشیه سمت چپ عکس اسمای اشخاص ذیل نوشته شده است: صفدر خان اعتمادی، حبیب الله خان مالی اچکزی رئیس د افغانستان بانک ، غلام حسن خان چرخی (پسر غلام نبی خان چرخی)،ن ن محمد خان ؟، میر محمد یوسف خان وزیر زراعت، نعیم خان ضیائی، عظیم خان ضیائی، کریم خان ضیائی، تواب خان طرزی، محمد شریف خان رئیس فابریکه برق و ماشینخانه کابل، محمد غنی خان یاور محمد ظاهرشاه، سردار عبدالمجید خان پسر امیر حبیب الله خان، محمد رحیم خان)

قطار اول ایستاده از راست به چپ:

1 ـ محمد زمان خان متخصص زراعت، 2 ـ سردار....شناخته نشد؛ 3 ـ عبدالتواب طرزی پسر محمود خان طرزی سفیر افغانستان در پاریس؛ 4 ـ میرسیدقاسم خان (پدر سید مسعود پوهنیار) ؛ 5 ـ فیض محمد خان زکریا؛ 6 ـ محمد حسین خان انجنیر برق رئیس تیلفون و تلگراف پیشروی فیض محمد خان از جمله شاگردان؛ 7 ـ مفتش مکتب فرانسوی؛ 8 ـ سردار محمد عزیز خان پدر شهید محمد داؤد؛ 9 ـ محمد کبیر خان انجنیر وزیر فواید عامه (درصف عقب بین محمد عزیز خان و محمد ولی خان دورش حلقه کشیده شده)؛ 10 ـ شهزاده هدایت الله خان پسر شاه امان الله از خانم اول؛ 11 ـ محمد ولی خان رئیس هیئت سفارت فوق العاده بعداً وکیل سلطنت؛ 12 ـ سردار سلطان احمد خان شیرزوی؛ 13 ـ معلمه فرانسوی؛ ـ 14 ذوالفقار خان معلم جغرافیه بعداً مشاور صدارت و میعی فواید عامه و مشاور محمدظاهر شاه؛ 15 ـ سردار محمد ؟ (با کلاه شاپو) 16 ـ اسلام بیگ مامور افغان در تاشکند که محمد ولی خان او را به حیث ترجمان با خود به اروپا برد (صف عقب). 17، 18 و 19در عقب معلمه فرانسوی و ذو الفقار خان سه نفر شاگردان از فامیل ضیائی هر یک نعیم خان ضیائی وزیر معدن، عظیم خان ضیائی پوهاند و استاد فزیک در پوهنتون کابل و کریم خان ضیائی دیده میشود (دور هر سه حلقه کشیده شده است)؛ 20 ـ 21 دو نفر شاگردان ایساده جلو اسلام بیک خان ترجمان هریک محمد یونس خان متخصص کیمیا پدر داکتر فرید یونس و ابراهیم خان انجنیر نساجی.

گروپ نشسته ردیف اول از چپ به راست: 1 ـ احمد علی پسر محمد ولی خان؛ 2 ـ شهید محمد داؤد بعداً صدراعظم و رئیس جمهور؛ 3 ـ سردارعبدالحمید عزیز بعداً نماینده افغانستان در ملل متحد؛ 4 ـ شناخته نشد؛ 5 ـ نورالله خان متخصص کیمیا مدیر صنایع در دوره صدارت شاه محمودخان؛ 6 ـ یعقوب خان (پدر حامد شکران و ضیاء یعقوبی)؛ 7 ـ غلام صدیق خان اچکزاد معین وزارت زراعت؛ 8 ـ پوهاند داکتر صفر علی خان متخصص داخله.

صف دوم نشسته از چپ به راست: 1 ـ غلام محمد شیرزاد وزیر تجارت؛ 2 ـ سردار محمد...؟ 3 ـ عبدالتواب طرزی پسر محمود خان طرزی 4 ـ محمد طاهر پسر محمد نادرخان که در جوانی در پاریس وفات کرد (برادر بزرگتر محمد ظاهر شاه)

اعزام گروپ دوم به جرمنی:

به دلیل اینکه مراتب ویزه برای شاگردان عازم جرمنی تا آنوقت اکمال نگردیده بود، گروپ دوم ناگزیر باید مدتی انتظار می ماندند. لذا آنها سه ماه بعد یعنی درحوت 1300 (مارچ 1922) به آنصوب حرکت کردند. دراین روز بار دیگر محفل با شکوه در قصر استور وزارت امورخارجه در کابل جهت وداع با شاگردان برگزار گردید که در آن شاه امان الله غازی و اراکین ارشد ملکی و نظامی، اهل معارف و معلمان مکتب حبیبیه به شمول محمد سلیمان وزیر معارف تشریف آورده و بار دیگر شاه غازی نصایح پدرانه خود را گوشزد شاگردان کرد و حین وداع از خدای بزرگ طالب موفقیت آنها و برگشت مع الخیر شان به وطن با دست ها و دماغ پر از علم و دانش گردیدند. مراسم وداعیه با این گروپ نیز به عین شکل گروپ اول بود و سفر شان نیز بوسیلۀ موتر از کابل تا پشاور و از آنجا تا بمبئی به وسیلۀ قطار آهن و سپس با کشتی روانه اروپا شدند.

یک عکس تاریخی: روز حرکت یک تعداد شاگران بصوب اروپا؛ در قطار دوم نشسته از راست به چپ نفر پنجم محمد سلیمان خان وزیر معارف و (بعد یک شاگرد) شخص شاه غازی در بین شاگردان و بزرگان دولت اعم از ملکی و نظامی که به استقبال این روز تاریخی در "قصر ستور" جهت وداع با نوجوانان تشریف آورده بودند، دیده میشوند.

گروپ اعزامی شاگردان گروپ دوم به جرمنی: عکس قبل از عزیمت شان با محمد سلیمان خان وزیر معارف گرفته شده است.

گروپ دوم طلاب افغان که درمارچ 1922 جهت تحصیل به جرمنی اعزام شده بودند. این فوتوی دسته جمعی احتمالاً در سال 1924 در برلین گرفته شده است که اینک به معرفی هریک با وظایف شان بعد برگشت به وطن (تاجای معلوم) پرداخته میشود:

از راست به چپ ـ قطار نشسته: 1 ـ محمد انور پوپل (ترجمان بانک ملی)، 2 ـ میرمحمد کاظم پسر میرهاشم خان وزیر مالیه (معلم آلمانی درلیسه امانی)، 3 ـ محمدحسین کامران پسرعظیم الله خان وزیر مختار افغانستان در روم (ترجمان سفارت آلمان در کابل)، 4 ـ شهزاده محمد امین جان پسر امیر حبیب الله خان سراج الملت، 5 ـ عبدالرشید جلیا (معلم لیسه امانی متخصص تیاتر)، 6 ـ میرعبدالرشید بیغم (رئیس تربیه بدنی وزارت معارف)، 7 ـ حنان خان امان (ترجمان هوخست)، 8 ـ داکترسید سلطان پسر سید احمدشاه خان، قطار اول ایستاده: 1 ـ مدیر مکتب (آلمانی)، 2 ـ علی احمد خواهر زاده میرهاشم خان وزیر مالیه (ترجمان سفارت آلمان در کابل)، 3 ـ پوهاند داکتر عبدالله ناصری (استاد فاکولته علوم ـ پوهنتون کابل)، 4 ـ محمد عتیق رفیق (وزیر زراعت)، 5 ـ عبدالغفور برشنا، 6 ـ سردار عبدالرسول خان منتظم متعلمین در آلمان (پدرداکترعبدالقیوم رسول)، 7 ـ جنرال احمد علی لودین (وزیر مختار افغانستان در برلین)، 8 ـ محمد نبی ضرابی (متخصص مسکوکات)، 9 ـ انجنیر علی احمد شیرزی استاد لیسه امانی و مدیر تعمیرات وزارت صحیه)، 10 ـ داکترعبدالله طرزی (داکتر دندان ، مدیر مجله صحیه)، 11 ـ یکی از معلمین آلمانی، 12 ـ یکی از معلمین آلمانی، قطار دوم ایستاده: 1 ـ عبدالغنی (رئیس بانک رهنی و تعمیراتی)، 2 ـ داکتر غلام فاروق (وزیر صحیه و سفیر افغانستان در آلمان)، 3 ـ انجنیر احمد شاه (مهندس)، 4 ـ غلام محمد فرهاد (رئیس شرکت برق و شاروال کابل) ، 5 ـ انجنیرمیراحمد ( مهندس تعمیرات شاروالی کابل و استاد آلمانی در لیسه نجات)، 6 ـ داکتر عبدالرحیم شریفی (وزیر صحیه و نائب الحکومه قندهار)، 7 ـ (؟)، 8 ـ داکتر نظام الدین (رئیس شفاخانه مستورات کابل)، 9 ـ فقید حکم چند (معاون بانک ملی افغان)، 10 ـ انجنیر سیدعبدالاحد پسر سید احمد شاه خان (معین وزارت معادن و صنایع)، 11 ـ پسر ناظر صفر خان و چند نفر دیگر که درعکس فوق نیستند، از جمله: انجنیرمحمد اسحق (مدیر تعمیرات وزارت معارف)، محبوب (پسر محمودخان یاور).

سرپرست این گروپ شاگردان در جرمنی اول غلام غوث خان و سپس سیدمحمد هاشم خان [برادر میرسیدقاسم خان] و بعداً عبدالرسول خان [پدرداکترعبدالقیوم خان رسول] تعین شدند. قابل ذکر است که سرپرست های شاگردان در فرانسه و جرمنی وظیفه داشتند تا طبق دستور نامه شاهی ازامورعمومی شاگردان مراقبت و نظارت و شاگردان نیز باید هدایت شانرا جداً رعایت نمایند. این دستور نامه مشتمل بر 18 ماده بود که بعضی مواد آن چنین حکم میکرد: ـ طلاب در سفر و حضر پابند فرایض اسلامیه باشند؛ ـ در احوال، اقوال و افعال خود عزت و شرف افغانستان و پادشاه آنرا نگهدارند؛ ـ وقتی طلاب نصرانی انجیل بخوانند و یا در کلیسا بروند، آن ساعت برای طلبای افغانی درس قرآن مجید در اتاق شان و درس دینیات داده شود...؛ ـ در باب غذا و دوا تحقیق کند که اشیای حرام بآن مخلوط نباشد؛ ـ سرپرست به موقع عیدین و محرم و میلاد و جشن جلوس استقلال مجالس منعقد و بزرگان را دعوت کرده، درباره خوبی های اسلام و افغانیت بیانات دهند؛ راجع به امور درسی شاگردان و مصارف شان هر دوماه به وزارت معارف راپور دهد؛ با مدیر و معلمان در مورد شعبی که مناسب لیاقت و خواهش شاگردان باشد، مشوره کند؛ از اختلاط طلبای جوان با دختران و زنان در تنهائی ممانعت کلی نماید؛ اگرروابط طلبای جوان با زنی ثبت شد یا شراب خورد و یا قمارزد و یا گناه کبیره مرتکب گشت و یا اقدام برحرکت مخالف سیاست افغانستان نمود، فوراً خرج و جیره اش را معطل و پس بوطن راهی اش کند؛ شاگرد را از محافل رقص و تماشای عبث منع و در سیر و تماشای مفید که از آن معلومات و عبرت حاصل شود، همراهی کند؛ شاگردان را از مجالس سیاسیه و شمولیت بیک فریق یا دیگر مجتنب ساخته مشغول باکتساب فنون محولۀ شان داشته باشد. (متن مکمل این دستورنامه دیده شود: مأخذ بالا، صفحه342 تا 344)

اعزام شاگردان به ترکیه:

نگاه مختصر به تحول آنوقت در ترکیه میتواند بر بعضی باریکی های روابط افغانستان با آن کشور روشنی اندازد، با این تذکر که: در جنگ عمومی اول دولت عثمانی که از چند قرن بدانسومرکز خلافت اسلامی بود و با فتوحات دوامدار ساحه وسیع را در اشغال خود درآورده و برآن حکمروائی میکرد، در نوامبر 1914 به جناح جرمنی ـ اطریش پیوست و کشور بلغاریا نیز متعاقب آن به تشکیل جبهه مسمی به متحدین "چهارگانه قوتهای مرکزی" شامل گردید و در برابر انگلیس، فرانسه و روسیه داخل جنگ شدند. جنگ چهار سال دوام کرد و قوای چهارگانه در جنگ با شکست مواجه شدند که در نتیجۀ آن دولت عثمانی نیزبسیاری از ساحات زیر سلطه خود را از دست داد و انگلیس و فرانسه بیشتر آن ساحات را تحت الحمایه خود قرار دادند. جرمنی پس از شکست در جنگ نظام جمهوری را اعلام کرد و امپراتوری اطریش نیز تجزیه شد. ترکیه عثمانی که قبل از جنگ نظام مشروطه را با حمایت گروه "ترکان جوان" پذیرفته بود، در اثر جنگ در حال اضمحلال قرار داشت و حتی استانبول را قوای فاتح به حیث یک منطقه ازاد اعلام کردند و ترکیه عثمانی ناگزیز انقره را به حیث پایتخت خود انتخاب کرد. دراینحال مصطفی کمال پاشا که در راس قوای نظامی و ملی ترکیه قرار گرفته بود، راه مقاومت را در پیش گرفت و موفق شد تا استانبول آزاد سازد و بعضی ساحات دیگر را که توسط یونان اشغال شده بود، دوباره بدست آورد. او با این موفقیت محبوب ملت ترکیه شد و بعد ازآن برای احیای مجدد کشورش مصدر خدمات بزرگ گردید، تا حدی که او را "اتا ترک" (پدر ترک) لقب دادند. موصوف در 29 اکتوبر 1923 نظام دیرینه خلافت اسلامی را لغو و بجایش نظام جمهوری را در ترکیه اعلام کرد و خودش به این مقام انتخاب شد و توانست کشور خود را دوباره به پا ایستاد کند.

این تحول در ترکیه با عکس العمل های متفاوت درکشور های اسلامی از جمله افغانستان همراه بود. مردم و بعضی شخصیت های مذهبی از پایان خلافت اسلامی در ترکیه به اندیشه بودند و حتی از شاه امان الله که برای استرداد استقلال کامل کشور علیه انگلیس به مبارزه پرداخته و در بین مسلمانان هند شهرت بسزا کسب کرده بود، میخواستند تا خلافت را قبول کند، ولی شاه ا به دلایل منطقی از قبول آن طفره رفت. در همین احوال وقتی هیئت"سفارت فوق العاده" به ریاست محمد ولی خان به مسکو رسید و موفق به تأسیس روابط سیاسی با افغانستان و روسیه بلشویک گردید، در عین زمان با نمایندگی ترکیه در مسکو نیز به تماس شد و از دولت ترکیه خواست تا با شناسائی رسمی استقلال افغانستان روابط سیاسی را بین دولتین برقرار سازد. دولت ترکیه با اعزام دو نفر نماینده عالی مقام خود به مسکو صلاحیت اجرای این وظیفه را سپرد و معاهده مقدماتی دوستی بین آنها بتاریخ 11 حوت 1299 (2 مارچ 1921) در مسکو به امضاء رسید که بعداً این معاهده بتاریخ 27 میزان 1301 (18 اکتوبر 1922) در کابل ازطرف شاه امان الله غازی و فخری پاشا سفیر ترکیه با مراسم خاص بعد از نماز جمعه در رواق مسجد عیدگاه امضاء گردید. وقتی نظام خلافت در ترکیه سقوط کرد و موضوع معاهده افغان ـ ترک در لویه جرکه 1303 برای تائید مطرح شد، مباحثات زیاد در زمینه صورت گرفت که در نتیجه معاهده قبلی با وجود تغییر درنظام ترکیه مورد تائید لویه جرگه واقع شد.

در معاهده دولتین افغان ـ ترک که دارای هشت ماده بود، ضمن تذکر روابط تاریخی بین دو کشور در گذشته و لزوم تجدید این روابط، در ماده 6 آن تصریح شده بود که : «طرفین عاقدین برای تنظیم معاملات تجاریه و مناسبات اقتصادیه و اجنت ها و شهمندرها [نمایندگان] سیاسی مقاوله نامه های علیحده می نویسند و از اکنون بمرکزهای جانبین سفیر میفرستند.» ماده 7 آن مشعر بود براینکه: «طرفین عاقدین در بین خود پوسته های خصوصی و منتظم احداث میکنند و یکی آن اولتر متقابلاً یکدیگری را از وضعیت سیاسی خود و ازمعارف و از تجارت و از احوال و وضعیت های دیگر و ازهرنوع احتیاجات و آرزوهای خود خبر میدهد.» ماده اخیر این معاهده مشخصاً به موضوع معارف اختصاص داشت و در آن آمده بود که: «حکومت ترکیه برای افغانستان بطور اعانت فنیه و علمیه تعهد میکند که هیئت از متعلمین ملکی و افسران عسکری بفرستد. این هیئت متعلمین و افسران کم از کم پنج سال صرف مساعی میکند.» (متن مکمل معاهده دیده شودـ وکیلی پوپلزائی: "سلطنت شاه امان الله..." جلد اول، صفحه 479 ـ 481)

بر مبنای این معاهده بخصوص ماده 8 فوق الذکر اعزام شاگردان افغان به ترکیه آغاز شد و ددر 22 دلو 1302 اولین گروپ از شاگردان مکتب حبیبیه انتخاب و برای تحصیل در رشته طبابت و امور عسکری به آن کشور اعزام شدند که سالهای بعد این سلسله ادامه یافت و گفته میشود که از آن سال به بعد تعداد زیاد بالترتیب به ترکیه فرستاده شدند که اکثر شان در ساحه نظامی مصروف تحصیل گردیدند.. متأسفانه اسمای آنها در دسترس نیست، ولی ناگفته پیدا است که اکثریت قاطع این شاگردان بعد از اکمال تحصیل موفقانه بوطن برگشتند و در خدمت دولت و مردم خود قرار گرفتند. بعد ازسفر شاه و ملکه به ترکیه و ملاقاتها با مصطفی کمال اتا ترک رئیس جمهور آن کشور به اعزام بیشتر شاگردان به آن کشور پرداخته شد.

وکیلی پوپلزائی در کتاب "سفرهای غازی امان الله شاه به دوازده کشور آسیا و اروپا" می نویسد: «یکی از نتایج مثبت سفرامان الله شاه غازی اعزام طلاب و طالبات افغانی به کشور های خارج است که از جمله صد نفر محصل و 16 محصله بروز 8 میزان سال 1307ش طی مراسم خاص از کابل براه جلال آباد و تورخم به ترکیه فرستاده شدند تا به مصارف آن کشور برادر و مسلمان و دوست در رشته های مختلف تحصیل نمایند. اما برای اینکه این موضوع به تصویب وکلای ملت برسد، در برج سنبله سال مذکور موافقت وکلای ملت در[لویه جرگه] پغمان حاصل گردید. بدین مناسبت محفل وداعیه در پهلوی قصرستور درحضور پادشاه و ملکه افغانستان و به اشتراک یکهزار نفربعمل آمد. شاه دراین محفل فرمود: «یکصد نفرمحصل است که امسال دورۀ ابتدائیه را طی کرده شهادتنامۀ دورۀ ابتدائیه را حاصل کرده اند و شانزده نفر محصله است که اینها درسال روان رشدیه دوم مستورات وطن خود را طی کرده اند. وقنی من به ترکیه رسیدم، حکومت دوست و برادر ما ترکیه این طلبای ما را به خرج خود حکومت ترکیه قبول فرمود که در مکاتب مختلف آن مملکت درس بخوانند. البته بعد ازطی مراحل رشدی و اعدادی به تحصیل فنون حرب مشغول میشوند. هکذا محصلات عزیز ما چند نفر داکترس و قابله و چند نفر شان در دارالمعلمات ترکیه داخل شده برای وطن خود داکترس ها و قابله ها و معلمات ماهر و فاضلی خواهند آمد و خواهرهای وطن خود را از بلای مبرم دردهای مخصوصه ولادت های مهلک نجات خواهند داد. ما باید دعا کنیم خداوند متعال اولاد ما را کامیاب نماید تا موفقانه بوطن عزیز خود افغانستان مراجعت نمایند و از حکومت ترکیه هم باید تشکر کنیم.» (شرح مزید ـ کتاب فوق الذکر، چاپ دوم، پشاور، 1379، صفحه281 تا 285)

سفیرآنوقت افغانستان درانقره غلام جیلانی خان [چرخی] بود و ازطرف ملکه ثریا هدایت داده شده بود که خانم سفیر ازمتعلمات افغان درانقره سرپرستی ومراقبت نماید وازپیشرفتهای علمی آنها وارسی نموده بکابل خبر دهد. (معلومات بیشتر دراین مورد در مباحث بعدی در ارتباط با معارف اناث در انوقت تقدیم میگردد.)

محدودیت روابط فرهنگی بین افغانستان و روسیه بلشویک:

طوریکه قبلاً تذکر رفت، هنوزجنگ با انگلیس ها آغاز نشده بود که روسیه بلشویک بتاریخ 27 مارچ 1919اولین کشوری بود که استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت و اینکارموجب شد که شاه امان الله غازی هیئت سفارت فوق العاده را بریاست محمد ولی خان توظیف نماید تا جهت تأسیس روابط سیاسی بین افغانستان و روسیه بلشویک به مسکو سفر نماید. هیئت موفق شد این روابط را نخست در تاشکند برقرار سازد و اما وقتی میخواست با مسکو سفر کند با مشکلاتی روبرو شد و ناگزیر مدتی را در آنجا اقامت کرد و پس از گذشت بیش از یک سال توانست به مسکو برسد. حکومت کارگری روسیه که از قبل نامه شاه امان الله را دریافت کرده و به جواب آن حمایت خود را از اقدام آزادیخواهی شاه افغان ابراز داشته بود و مکاتیبی درزمینه بین لنین و شاه امان الله مبادله شده بودند، از هیئت استقبال نیک کرد و طرفین بسرعت روابط سیاسی را درسطح سفارت برقرار نمودند و برعلاوه بتاریخ 10 حوت 1299ش (28 فبروری 1921) اولین معاهده دوستی بین دولتین را به امضا رساندند که در مواد آن وعده هایی بنفع افغانستان گنجانیده شده بود. گفته میشود که درایجاد این روابط رهبران هندی های مهاجردرافغانستان که برای آزادی هند مبارزه میکردند و با مقام های ارشد روسیه بلشویک از جمله لنین به تماس بودند، نقش عمده بازی کردند تا توجه و حمایت روسیه را قبلاً ازاستقلال افغانستان جلب نمایند.

واضح است که شاه امان الله حمایت روسیه را برای استرداد استقلال کامل کشور یک ضرورت اساسی میدانست و روسها هم برای تضعیف موقف رقیب خود یعنی انگلیس به لزوم دوستی با افغانستان نیاز داشتند. اما این روابط نزدیک و دوستانه دیر دوام نکرد، زیرا از یکطرف شاه امان الله نمی خواست بیک جانب اتکاء کند و سعی داشت سیاست موازنه بین دو قدرت یعنی روسیه و انگلیس را در پیش گیرد و نگذارد دوستی با یک جانب موجب دشمنی با جانب دیگر گردد، و ازطرف دیگر روسیه آنچه را در معاهده دوستی بخصوص در مورد آزادی خیوه و بخارا گنجانیده بود ونیز اعاده مجدد ساحات سرحدی به افغانستان و حمایت از "پان اسلامیزم" و چند موضوع دیگر عدول کرد و مناسبات بین دوکشور تحت الشعاع آن عوامل رو به تیره گی گذاشت.(برای شرح مزید دیده شود ـ زمانی، داکترعبدالرحمن: "بازنگری دورۀ امانی و توطئه های انگلیس"،جلال اباد، 1391ش، صفحه242 تا 279)

موضوع مهم و قابل ذکر در ارتباط با محدودیت های فرهنگی بین دو کشورکه دراعزام شاگردان افغان جهت تحصیل در روسیه بلشویک اثر منفی گذاشت، همانا تلاش آن کشور در جهت تشکیل جنبش های کارگری و ایجاد همبستگی آنها در کشورهای دیگر بود که روسیه در سپتمبر 1920 اولین کنگره بزرگ رهبران حزب کمونیست کشورهای آسیائی و افریقائی را تحت عنوان "کنگره ملل ستمدیده مشرق زمین" در شهر باکو دائر کرد که در آن بیش از یکهزار نماینده از کشورهای مختلف اشتراک کرده بودند. عمده ترین هدف تدویر همچو کنگره ها بیشتر بوجود آوردن تشکیلات کمونیستی در کشورهای آسیائی از جمله ایران، ترکیه، عراق، سوریه و افغانستان و در نتیجه صدور انقلاب در آن کشورها محسوب می شد. چنانچه درهمین راستا هدف نهائی تشکیل "کمیته مرکزی انقلابیون جوان افغان" در 1920 در بخارا بریاست شخصی بنام محمد یعقوب پیاده کردن انقلاب و تغییر نظام درافغانستان بود. حکومت افغانستان که از این موضوع آگاهی داشت، تقاضای باز گردانیدن آن جوانان را به وطن نمود، مگر حکومت بخارا به این تقاضای افغانستان وقعی نگذاشت. در نظر بود که این سازمان نخست در مناطق سرحدی ترکستان پایه گذاری شود و سپس به افغانستان در شهرهای مزارشریف، هرات و جاهای دیگر شروع به فعالیت نماید. (شرح مزید: مأخد بالا صفحه 261 تا 263)

به این اساس آنچه درآغازاز روابط بسیار نزدیک افغانستان با روسیه بلشویک توقع میرفت، در عمل تحقق نپذیرفت، لذا روابط فرهنگی و بخصوص در ساحه معارف و اعزام شاگردان برای تحصیل به آن کشور تحت تأثیر عوامل پیچیده ای سیاسی قرار گرفت و تنها با اعزام یک تعداد افسران نظامی، آنهم درساحه هوائی محدود و منحصر باقی ماند، زیرا افغانستان با خرید چند بال طیاره از آن کشور اقدام کرده بود و میخواست برای استفاده از آن طیارات پرسونل مسلکی (پیلوت و تکنیشن های مربوطه) را مهیا داشته باشد.

بیمورد نخواهد بود که دراینجا مختصری در بارۀ انکشاف قوای هوائی کشور در عصر امانی پرداخته شود: مردم تا قبل 1298طیاره را ندیده بودند و برای اولین بار وقتی قوای هوائی انگلیس در آغاز جنگ استقلال دو بال طیاره را جهت بمبارد به کابل فرستاد، مردم از دیدن آن هیولا ترسیدند و هرکس خود را از شر این بلای آسمانی در کنج و کنار پنهان میکردند و در هرجا سخن از "جواز هوائی" بود. شاه امان الله غازی از آن به بعد برای سرکوبی اشرار به اهمیت قوای هوائی پی برد و در صدد خریداری طیاره برآمد و نخست ساحات عقب ارگ و شیرپورسابق را برای اعمار اولین میدانی هوائی اختصاص و آنرا طی دو سه سال آماده استفاده برای طیاره های نظامی ساخت درعین زمان چند نفر را برای تعلیم هوائی به روسیه و ایتالیا فرستاد. اولین پیلوت محمد احسان خان بود که از ایتالیا و دومین محمد محسن خان بود که از روسیه دپلوم پیلوتی را بدست آوردند. وقتی شاه امان از روسیه چند بال طیاره خرید، روسها در تسلیمدهی آن امروز و فردا میکردند و طیاره های دیگر که از انگلیس خریدار شده بودند، نیز به همین مشکل دچار بودند. شاه امان الله وقتی در ادامه سفر اروپائی خود در سال 1307 به روسیه شوروی رسید، دستور داد تا هرچه زودتر طیاره های خریداری شده وزارت حربیه اماده شده و از آنجا به کابل انتقال یابند. اینکار به سرعت عملی شد و جمعاً پنج بال طیاره به میدان هوائی کابل مواصلت کردند، اما یکی از این طیاره ها که محمد محسن خان پیلوت افغان که در سال 1305 به روسیه اعزام و سال بعد پس از دریافت دپلوم پیلوتی از روسیه بوطن برگشته بود، با یک پیلوت روسی پرواز داده شده بود، در وسط راه آتش گرفت و سقوط نمود که دراثرآن هردو پیلوت جانهای خود را ازدست دادند. در سرطان 1307 یک طیاره دیگر که پیلوت آن غلام دستگیرخان کندکمشر بود به کابل مواصلت کرد. متعاقباً سه طیاره دیگر ساخت جرمنی و یک طیاره تحفه فرانسه به شاه امان الله توسط یک پیلوت فرانسوی به کابل مواصلت نمود. دراین وقت که لویه جرگه در کابل دائر شده بود، چون مردم هیچگاه در طیاره پرواز نکرده بودند، شاه امان الله از سه عضو لویه جرگه به انتخاب اعضای آن دعوت کرد تا بار اول در طیاره پرواز نمایند: محمد علی خان وکیل مشرقی همراه با محمد سرور خان پیلوت دوساعت چهل دقیقه به جلال آباد پرواز رفت و برگشت انجام داد؛ محمد عیسی خان وکیل جاغوری نیز همراه با شاه محمد خان پیلوت تا غزنی وشریندل خان وکیل شمالی با ابومحمد خان پیلوت تا جبل السراج پرواز کردند که این تحول موجب خشنودی وکلا و نیز مردم گردید. (شرح مزید ـ وکیلی پوپلزائی: "سفرهای غازی امان الله شا..."، صفحه 250 تا 254)

در مورد اینکه چه تعداد برای تحصیل بطور کل اعم از ملکی و نظامی در آن عصربه روسیه اعزام شدند، متأسفانه جزئیات موضوع در دسترس نویسنده قرار ندارد و تنها عکسی دردست است که درآن جمعی از افسران افغان را در اتاق درسی نشان میدهد که بوسیله معلم روسی تدریس میگردند. درباره اسمای این افسران و تعداد دقیق شان و نیز رشته های مربوطه معلومات لازم تدارک نشد، لذا با نشر عکس تاریخی فوق بسنده میگردد.

(امید است کسانیکه در زمینه معلومات بیشتر داشته باشند، آنرا به مقصد اکمال مطلب با اینجانب شریک سازند. عکس فوق بوسیله داکتر ننگیالی طرزی در فیسبوک به نشر رسیده که از حضور پدرشان محترم محمد صدیق خان طرزی در این جمع یادآور شده است.)

قابل ذکر است که یکی از پیلوتهای آن دوره محمد عمرخان نام دارد که در روسیه تحصیل کرده بود و به شاه امان الله غازی ارادت خاص داشت. وقتی شاه در قندهارمصروف مقابله با قوای سقاوی بود و سقو برای برای سرکوبی طرفداران شاه امان الله به پیلوت مذکور هدایت داد تا ازطریق هوا به بمبارد مناطق حامیان شاه بپردازد و نیز اوراق چاپی را به نفع رژیم در بین مردم از هوا پخش کند، اما محمد عمرخان پیلوت بمب ها و نیز ورقه های اشتهاری را بجای های می ریخت که از هدف دورتر بودند. ریه تالی ستیوارت در کتاب "آتش درافغانستان" ضمن تذکار این حالات به یک رویداد دلچسپ دیگر اشاره میکند و می نویسد: «وزیر مالیه امان الله خان عمر پیلوت را به خانۀ خود دعوت کرد، وی میدانست که امان الله خان خیلی به طیاره نیاز دارد؛ میرهاشم خان وزیر مالیه یک خریطۀ مملو از طلا را به عمر پیلوت نشان داد و گفت: اگر طیاره را به قندهار ببرید، همه این طلاها از شماست. عمر صرف یک دانه طلا را که درآن نام امان الله خان حک شده بود، گرفت و آنرا بوسید و باقی را رد کرد...عمر پیلوت طیاره را به ارتفاع بلند به مسیر قندهار پرواز داد که اگر تیل خلاص شود، بتواند بازهم به قندهار برسد. به اینصورت وی به میدان هوائی قندهار که منتظر وی بودند، فرود آمد..» (شرح مزید ـ ستیوارت، ریه تالی: "آتش در افغانستان"، ترجمه یار محمد کوهسار کابلی، پشاور، 1380، صفحه 164)

اعزام شاگردان به ایتالیا:

هیئت سفارت فوق العاده افغانستان بریاست محمد ولی خان وقتی به ایتالیا سفر کرد و نامه شاه امان الله غازی ومحمود طرزی وزیر خارجه را به پادشاه و وزیرخارجه آن کشورضمن دیدار رسمی تقدیم کرد، آنها هیئت را صمیمیانه پذیرفتند و با شناخت افغانستان به حیث یک کشور مستقل آمادگی خود را در ایجاد روابط سیاسی ابراز کردند و متن معاهده بین دولتین را در زمینه به امضاء رسانیدند که موجب خرسندی شاه افغان و حکومت افغانستان گردید. در معاهده ضمن برقراری روابط سیاسی همچنان حکومت ایتالیا موافقه کرد تا برای یک تعداد شاگردان افغان زمینه تعلیم در رشته پیلوتی و تخنیک هوانوردی را فراهم نماید.

حکومت افغانستان پس از آنکه اولین میدان هوائی را در سالهای 1298 و 1299ش در کابل در دشت موسوم به "بلندآب" واقع درعقب ارگ شاهی (ساحه وزیر اکبرخان مینه موجود) ایجاد کرد، بفکر خریداری طیاره و نیز تربیت پیلوتها و پرسونل تخنکی طیاره افتاد. حکومت ایتالیا حاضر گردید تا در تربیه پیلوتها کمک کند. به این اساس در سال 1300ش (1921) چند نفرافسرجوان نظامی را برای پیلوتی به ایتالیا فرستاد که یکی آنها محمد احسان خان بود که درسال 1303 (1924) بعد از ختم تحصیل موفقانه به وطن برگشت. در آنوقت شاه امان الله غازی دوبال طیاره ازانگلستان و پنج بال از روسیه خریداری کرده بود که با ورود دوبال طیاره انگلیسی به میدان هوائی کابل، شاه اولین پیلوت کشوراحسان خان را به رتبۀ غند مشری به حیث اولین قوماندان قوای هوائی مقرر کرد.

با آنکه در آنوقت یکنفرایتالوی بنام "پیرنو" به جرم قتل عمدی یک پولیس افغان از طرف محکمه افغانی به اعدام محکوم شده و حکم در سال 1925 به معرض اجراء قرار گرفت، ترس ازآن بود که اینکارموجب برهم خوردن مناسبات حسنه دو کشور شود، ولی حکومت ایتالیا ازعکس العمل منفی اجتناب کرد و به روابط دوستانه بین دو کشور کما فی السابق ادامه داد. از آن بعد بازهم تعداد دیگر در رشته مذکور به ایتالیا فرستاده شدند.

محمد احسان خان پیلوت (نشسته در وسط) با دیگر اعضای قوای هوائی که تعداد بیشتراین افسران در ایتالیا تحصیل کرده بودند. (متأسفانه به اسمای هریک ازاین گروپ دسترسی نیافتم. ممنون میشوم اگر کسانی به معرفی آنها بپردازند.)

یکی از جوانانی که دراواخر سال 1304ش (1926) برای تعلیم پیلوتی به ایتالیا فرستاده شد، عبدالرزاق خان بود که بعد ها به رتبه دگر جنرالی در زمان سلطنت محمدظاهر شاه به ریاست عمومی قوای هوائی و مدافعه هوائی افغانستان رسید و خدمات قابل ذکر در این ساحه برای کشور انجام داد. کتاب خاطرات دگرجنرال عبدالرزاق خان البته بعد از وفاتش تحت عنوان "افغانستان درجریان زندگی من" در 180 صفحه درسال 1384 در کابل چاپ شد و خدای بزرگ او را غریق رحمت کند که با نوشتن این کتاب ضمن شرح بسا رویدادهای مهم دیگر که خودش شاهد و ناظر آن بوده معلومات مفید ارائه کرده است، از جمله یکی هم در مورد جریان سفر از کابل تا ایتالیا و برگشت بوطن بعد از ختم تحصیل میباشد که درآغاز کتاب بطور مقدمه گنجانیده و بیمورد نخواهد بود که دراین ارتباط به ذکر قسمت های از آن با اختصار پرداخته شود:

عبدالرزاق خان می نویسد: وقتی از مکتب فارغ شد، نمیدانست چه کند! روزی برای تماشای طیاره ها از دوربه میدان هوائی کابل رفت و افسر هوائی را با لباس رسمی اش دید، خوشش آمد و روز دیگر ضمن ملاقات یک افسر هوائی در یک دکان زرگری از او شنید که قوای هوائی در نظر دارد تعدادی جدید الشمول را در رشته هوائی جلب و به خارج جهت تحصیل اعزام دارد. فردای آنروز به قوماندانی هوائی رفت و در خواست داد و چون بکلوریا داشت، از امتحان شمول معاف و بعد ازمعاینات صحی مستحق پذیرش قرار گرفت؛ برایش لباس از قبیل پیراهن، بوت، نکتائی و بکس داده شد و برای آمادگی رفتن به خارج برای یکماه آنها را با مسایل مهم زندگی از جمله طرز خوردن غذا با قاشق و پنجه وغیره آشنا ساختند. روز موعود سفر فرا رسید و از کابل به جلال آباد و از آنجا تا پشاور با موتر سفر کردند. از پشاور طبق معمول سوار "ریل" شدند وبا گذشتاندن سه شب و روز بالاخره به بمبئی رسیدند و آنها را در یک هوتل نزدیک استیشن ریل جا دادند.

عبدالرزاق خان می نویسد: «در هوتل نسبتاً قید بودیم و هیچ جای را دیده نتوانستیم، تا آ نکه دو سه روز بعد ما را به کشتی انگلیسی بنام کشتی "گمنام" بردندو بیست و یک نفر ما را به کلاس دو جای داده و چهار نفر ما را به قسمت کلاس اول به قمیت کلاس دو قبول کردند. بالاخره کشتی با رسییدن شب به حرکت افتاد، اما چند روزیکه درآن سفر بودیم، فقط آفتاب را می دیدیم که از آب می برآید و به آن می نشیند تا آنکه به سودان رسیدیم. بفردای توقفی که در سودان داشتیم بطرف کانال سویز حرگت کردیم، اما به نزدیک کانال که رسیدیم، کشتی ما ار توقف دادند، زیرا دوسه کشتی دیگر ازطرف مدیترانه بطرف بحر هند می آمد. پس فردایش اجازه عبور از کانال سویز داده شد و کشتی پس از هشت ساعت توقف در بندر اسماعلیه بطرف مدیترانه روان شد. بروز ششم از ابنای سیسلی ـ ایتالیا گذشت و بعداً به بندر "مارسی" فرانسه مواصلت کرد و سفر ما در کشتی به پایان رسید. در انجا شخصی بنام محمد هاشم خان جگرن[یکی از پیلوت ها مشهور افغانی که قبلاً در ایتالیا تحصیل کرده بود] و نماینده هوائی بود، از ما پذیرائی کرد و ما را به هوتل برد و گفته شد که باید همان شب به سوی ایتالیا حرکت کنید... به روم رسیدیم سکرتر سفارت عبدالحکیم خان شاه عالمی ما را از استیشن گرفت به هوتل برد... بالاخره روز معاینات صحی ما فرا رسید: روز اول معاینات صحی برای ما چیز عجیب بود ، همه ما را دریک اتاق لچ کردند و وقتی طرف یکدیگر میدیدیم، می شرمیدیم... و در نتیجه این معاینات معلوم شد که از جمله پنج نفر ما برای پیلوتی مناسب نمیباشند و از آنرو آنها را برای شق تخنیک جدا کردند و بقیه را برای پیلوتی انتخاب نمودند.»

او در ادامه می افزاید که با عبدالحکیم خان بطرف "ناپل" با خط آهن روان شدیم و به شهر "گزیته" نزدیک ناپل که اکادمی هوائی در آنجا قرار داشت، رسیدیم و بعد ملاقات با جنرال موظف، افسری ما را به اتاقهای لیلیه اکادمی برد وما را جابجا ساخت و لباس ها و وسایل مورد ضرورت را در دسترس ما قرار داد و روز بعد شروع به درس کردیم. برای چند ماه یک پروفیسور که به شمول فارسی به سیزده زبان دیگر آشنائی داشت، به ما درس زبان ایتالوی میداد که بعد از چهار ماه توانستیم با مکالمات این زبان آشنا شویم و تدریجاً توانستیم درسها را پیش ببریم. ما در سه سال هم درس نظری خواندیم و هم پرواز میکردیم و در سال آخر بیشتر با طیارات حربی پرواز میکردیم تا آنکه به اخذ دپلوم موفق شدیم. قبل از اخذ دپلوم جنرال ما را احضار کرد و ضمن تبریکی از فراغت گفت دپلومهای شما از طریق سفارت ارسال میگردد و علاوه نمود که چون در مملکت شما انقلاب [اغتشاش] و جنگ داخلی در جریان است، اگر شما خواسته باشید میتوانید دراینجا و یا جاهای دیگر بکار شوید. ما گفتیم که بوطن می رویم و همه آماده حرکت بسوی وطن شدیم. خلاصه که باز ما را به کشتی که راهی هند بود، رسانیدند.

عبدالرزاق خان درخاطرات خود می نویسد: «اول خوش بودیم، ولی پسان دیدیم که همه ما را در یک اتاق انداخته که نه کلاس دارد و نه هم جای های تفریحی. به همین ترتیب در پانزده شانزده روزیکه دربحر بودیم، بسیار ناآرام بودیم. یک اتاقی که در آن تخمین سی و چند نفر را انداخته بودند، فقط دو چپرکت داشت که نوبت به کسی نمیرسید و تعداد زیاد ما بروی زمین میخوابیدند. یک تعداد کثیر ما در دراز چوکی هائیکه در بالای کشتی قرار داشتند، می نشستند و بالاپوش های خود در دور خود گرفته میخوابیدند... وقتی به بمبئی رسیدیم همه آرزو داشتیم که بمبئی را خوب ببینیم، ولی متأسفانه وقتی شب را تیر کردیم عصر همان روز ما را به کلاس سوم قطار آهن بطرف پشاور روان کردند. وقتیکه به پشاور رسیدیم، وکیل تجار را دیدیم تا با ما کمک مالی کند، اما او ابا ورزید. ما در پشاور به حالت عجیبی برخورده بودیم: در کابل حبیب الله کلکانی پادشاهی میکرد و جنرال نادرخان در جنوبی بود. به جنرال نوشتیم که آنجا رفته و در عقب جبهه همرای شان کمک کنیم، در جواب احوال دادند که چند روز صبر کنید عنقریب ما کابل را می گیریم.»

عبدالرزاق از بی سرنوشتی گروپ در پشاور ذکر میکند و می نویسد: عده ای از ما میخواستند به کابل بروند و عده دیگر آرزوی ماند درپشاور را داشتند. بین خود قرعه انداخیتم و قرعه من برای رفتن به کابل برآمد و ناگزیر بودیم به دلیل جنگ از راه قندهار به کابل برویم. در قندهار صرف یک موتر لاری عسکری سقوی در اختیار بود که آماده حرکت بسوی کابل بود. کرنیل خود مختارسقوی موافقه کرد تا ما را در آن لاری جا دهد و بعد از مشکلات زیاد به کابل رسیدیم که مصادف با روزهای جشن بود. او می افزاید: «کرنیل خود مختار ما را در کابل در حصۀ منار علم و جهل از موتر پیاده کرد و گفت فردا ساعت یک بجه در همین جا حاضر باشید تا قوماندان هوائی را ملاقات کنید... فردا به ساعت یک بجه آمدیم و رفتیم قوماندان هوائی را دیدیم. ابو محمد خان را من از مکتب می شناختم، وضع خوب کرد و ما را نزد وزیر دربار شیرجان خان برد و پس از آنکه او بما خوش آمدید و تبریک گفت، علاوه کرد که چند دقیقه صبر کنید امیر صاحب میخواهد شما را ببیند. بعد از پانزده دقیقه برگشت و گفت : بیائید شما را امیر صاحب میخواهد ببیند. رفتیم به کمپ امیرصاحب پیس رویش صف ایستادیم و قوماندان هوائی تیارسیت ولنگو گفته بعد از آن وزیر دربار گفت: امیر صاحب! همین جوانان را که می بینید، اینها بوقت امان الله خان رفته بودند برای تحصیل به فرانسه و ایتالیا، حالا فارغ التحصیل بوطن آمدند. چون جشن بود، آمدند شما را از نزدیک ببینند و تبریک بگویند. وی [امیر] یک کلاه "قُرص" و لنگی به سر و چپن و پیراهن خامک دوزی و تنبان به تن داشت و با دیدن ما گفت: "امان الله خوب آدم بود؛ وزیر دربار جشم [جشن] است به اینها صد صد روپیه بتی!" ، وزیر دربار ازین بانکنوت های اول که به چلند افتیده بود و در وقت امانی طبع شده و اما در وقت حبیب الله کلکانی آنرا یک مهر زده بودند، صد صد روپیه [افغانی] را داد. بعد ازاین رفتیم به منطقه جشن، هنور به آنجا نرسیده بودیم که دیدیم امیر حبیب الله سوار بر یک اسپ نلغه و در عقب اش محافظانش از بین مردم گذشتند. مردم که وی را میدیدند، به تکرارصدا میکردند: "تخت و بخت ات برقرار پادشاه اسلام" و امیر در جواب میگفت: "جانک تان جور، جانک تان جور"». این بود شرح مختصر از خاطرات یک متعلم جوان حین یک سفر تعلیمی به خارج کشور و برگشت به وطن در آنوقت. (شرح مزید ـ عبدالرزاق خان، دگر جنرال: "افغانستان در جریان زندگی من"، کابل، 1384، صفحه 3 تا 36)

بذل توجه به تأسیس مکاتب ابتدائیه:

در اولین لویه جرگه که به حیث یک مرجع تقنینی کشور در زمستان 1301 ش در شهر جلال آباد دائر گردید و اولین قانون اساسی افغانستان تحت عنوان "نظامنامه اساسی دولت علیۀ افغانستان" را به تصویب رسانید، راجع به اجباری بودن تعلیم در سطح ابتدائیه تأکید بعمل آمد و این وظیفه بدوش حکومت گذاشته شد تا در تأسیس مکاتب ابتدائیه در سرتاسر کشور اقدام نماید. در ماده 14 مربوط "حقوق عمومی تبعۀ افغانستان" آمده است که: «امر تدریس بلکل آزاد است، مطابق نصاب معارف عمومیه هر فرد عموماً بطور عمومی و خصوصی برای تدریسات مأذون و مجاز میباشند، اما اشخاص اجنبی به استثنای نفری که برای تعلیم استخذام میشوند، بداخل مملکت افغانستان به افتتاح و ادارۀ مکاتب مجاز نیستند». همچنان در ماده 15 آن تصریح شده است که: «عموم مکاتب افغانستان زیر نظارت و تفتیش حکومت میباشند، حکومت بهمه اسباب و تدابیری که برای تربیۀ علمیه و ملییۀ همه تبایع افغانستان برسیاق انتظام و اتحاد میباشند، نظر دقت میگیرد، اما اصول تعلیمیۀ که بامور اعتقادیه و مذهبیۀ اهل ذمه و افراد مستأمنه [مقصد ازاهل هنود و یهودی ها است ـ کاظم] تعلق دارد، اخلال کرده نمیشود». به همین ترتیب در مبحث "مواد متفرقه" این قانون اساسی در ماده 68 تذکار گردیده که: «برای تبعۀ افغانستان درجه ابتدائیه تحصیل معارف حتمی و مجبوری است و درجات و تفرعات آن بیک نظامنامۀ مخصوص تعین یافته است که برطبق آن معمول میشود». (برگرفته از "نظامنامه اساسی دولت علیۀ افغانستان" چاپ دائره تحریرات مجلس وزراء، مورخ 8 حمل 1302)

به تأسی از مواد فوق الذکر قانون اساسی تأسیس مکاتب ابتدائیه درسرتاسر کشوریکی از وظایف مهم دولت بوده و باید دراین راه اقدامات لازم رویدست گرفته میشد، اما در عمل تأسیس مکاتب مذکور با دو مشکل عمده روبرو بود: ازیکطرف مردم بطور عموم از فرستادن فرزندان خود به مکتب ابا می ورزیدند و هنوزاذهان مردم بخصوص در اطراف و اکناف کشور برای اینکار آماده نبودند و اما ازطرف دیگر فقدان معلمان و تهیه وسایل برای عام شمول ساختن این هدف بزرگ در دسترس قرار نداشت و باید این اقدام به تدریج نخست در کابل و بالترتیب به نقاط دیگر کشورصورت میگرفت. به همین سلسله وزارت معارف آن عصر کوشید تا حدتوان به تأسیس مکاتب ابتدائیه بخصوص برای پسران بپردازد و اما مکاتب برای دختران با مشکلات زیاد مواجه شد که در مبحث مربوطه بعداً مورد بررسی قرار میگیرد.

ازاستاد وکیلی پوپلزائی (مرحوم) باید ممنون بود که درکتاب های مهم خود راجع به این موضوعات بطور مستند معلومات ارائه داشته و درغیر آن چون همه اسناد مهمۀ این دوره عمداً از بین برده شده بودند، مشکل بود درباره چیزی نوشت. وکیلی پوپلزائی می نویسد که: در سال 1302ش نظامنامه تدریسات ابتدائیه ازطرف وزارت معارف افغانستان ترتیب یافت و پس از غور لازم در ماه میزان سال مذکور از طرف مجلس وزراء و سپس شورای دولت و تائید و منظوری شاه مرعی الاجراء قرار گرفت. اما قبل از انفاذ این نظامنامه برطبق دستور شاه امان الله غازی از سال 1298ش نظارت معارف(بعداً وزارت معارف) به تأسیس مکاتب ابتدائیه پرداخت، چنانچه در سال 1299 در نظر بود تا تشکیل 41 باب مکتب ابتدائیه رویدست گرفته شوند که از جمله به تأسیس 6 مکتب در سمت مشرقی، یک مکتب در خان آباد، یک مکتب در تاشقرغان، یک مکتب در جبل السراج ویک مکتب در چخانسوربا تهیه معلمان و لوازم مربوطه تأسیس گردید. همچنان به قرارگزارش وکیلی پوپلزائی در نظر بود تا مکاتب ابتدائیه درمحلات مربوط به شش کروهی شهر کابل به قرار ذیل تأسیس شوند: بنی حصار، شیوه کی، بتخاک، تره خیل، ده خداد، یکه توت، بی بی مهرو، ده سبز، ده یحیی، چهلستون، علاءالدین، ده قلندر، سرآسیاب، تنگی[سیدان]، ده بوری، مهتاب قلعه، تیبه، موسائی [موسهی]، چهار اسیاب، قلعه قاضی و مرغگیران. برعلاوه در نظر بود تا بنای سه مکتب عالی و چند مکتب مسلکی نیز بزودی گذاشت شود که البته بعداً از آنها به تفصیل صحبت خواهد شد. (شرح مزید: در صفحات متعدد از جمله صفحه 266، جلد اول کتاب "سلطنت امان الله شاه"و کتاب"فرهنگ کابل باستان"، تألیفات: وکیلی پوپلزائی)

به این اساس در جریان سالهای بعد برتعداد مکاتب ابتدائیه درکابل و اطراف آن و همچنین در نقاط دیگر کشور از همه اولتردراثر تقاضای مردمان محل تأسیس شدند که ازشرح مزید هریک دراینجا صرف نظر میشود، و اما جا دارد که از یک نظامنامه مهم در باره تشکیل "مکاتب خانگی" به تفصیل ذکر کرد:

"نظامنامۀ مکاتب خانگی":

هدف اساسی تدوین و انفاذ این نظامنامه همانا برآوردن هدف مندرجه ماده 68 قانون اساسی مبنی بر جبری بودن تعلیمات ابتدائیه برتمام اتباع افغان در حدود سن معین بود تا ازاینطریق قدم بقدم اتباع کشورسواد خواندن و نوشتن را بیاموزند و نیزبا فرایض پنجگانه اسلامی درنظر وعمل آشنا شوند. از آنجائیکه دولت به دلایل مختلف از عهده تعمیم این کار در تمام کشور بدر شده نمیتوانست، لذا دست به ابتکار مکاتب خانگی زد تا از راه سواد آموزی برای اطفال کشور را همه جا باز نماید. به همین هدف دولت نظامنامه فوق الذکر را با یک مقدمه نسبتاً طولانی در جمعاً 22 ماده تدوین و پس از توشیح شاه نافذ و مرعی الاجراء قرار داد. این نظامنامه که اساساً در اواخر 1301 نافذ گردید، بار دوم درماه سنبله 1302ش در مطبعه وزارت معارف به طبع رسید که در مقدمه آن چنین آمده است:

«از آنجائیکه تمامت ترقیات دینیوی و سعادات اُخرویه عالم بشریت مربوط به علم و دانش است و جمیع افراد بنی نوع انسان [چه] دانا باشند یا جاهل، عالم یا اُمی باشند، معترفند باینکه شناختن خدا و ترقیات دین و دنیا و نیل مقاصد اُخروی بدون کسب علم و فن بکسی میسر نمیگردد و بمضمون "من لا معاش له لا معادله" از نداشتن علم و فن دوچار ذلت روزگار گشته برذواتیکه علم و معرفت ندارند، تحصیل [دسترسی به] اسباب زندگانی صعب و دشوار و اوشان به ذلت و نکبت و خواری گرفتار میگردند، لاجرم همچو اشخاص از حصول سعادات اُخروی محروم مانده العیاذ بالله خُسر الدنیا و الاخره میشوند. برمصداق این مقالِ حضرت مقتدای ما حبیب قادر متعال جلت حکمة نیز در بسیاری جاها امت ناجیۀ خود شانرا به تحصیل علم و فن هدایت و ارشاد و همه شانرا در استحصال معارف عالیه تحریص و احکام نموده اند. ازین است که حضور شاهانه ما بغرض فراهم نمودن اسباب ترقی دین و دولت و تأمین معاملات و سعادات دنیوی و اُخروی ملت نجیبۀ خودمان بیشتر و اولتر از همه تأمین مکاتب و مدارس را بصورت منتظم تصمیم نموده اطفال وطن عزیز مانرا بدون امتیاز حیثیت و رتبه و حسب و نسب به ادخال مکاتب مجبور گردانیدیم، حتی باقتضای اشد ضرورت و احتیاج، عدۀ از اطفال وطن را جهت کسب و جلب صنایع و حرفه و علوم و فنون جدیده که یگانه مایۀ ترقی امروز عالم بشریت است، بخارج اعزام فرمودیم.

اما از انجا که در تعمیم علم و معرفت و وسعت دائرۀ ان شوق و شعفی بکمال داشته تصمیمی کرده ایم که باید کافۀ افراد تبعۀ افغانستان از زن و مرد و کِه و مِه صاحب سواد و مالک قابلیت نوشت و خوان بوده از خیر کثیر علم بی بهره نمانند. اینست که تنها بوجود مکاتب رسمی اکتفا ننموده و مکاتب رسمی را بصورت فوری برای تعلیم عموم اطفال کافی ندانسته، تأمین مکاتب خانگی را نیز امر و احکام فرمودیم و وزارت جلیله معارف را مامور داشتیم براینکه امر تعلیمات را بدو قسمت منقسم سازد: یک قسمت همانست که اطفال قاعدتاً بقرار قوانین نظامنامه وزارت معارف جبراً برای استیفای دوره های ابتدائیۀ تعلیمیه درمکاتب رسمی داخل شده به تحصیل می گرایند. قسمتی دیگر اطفالیکه در مکاتب رسمی ازطرف مدیر معارف بنابر بعضی معاذیر از قبیل داشتن کدام مرض متعدی یا کلانی سن قبول نمیشوند و یا شمولیت شان در مکاتب رسمی مهلتی میخواهد، درهر محله و گذر و قریه و قصبه به نزد دانشمندان محلی به تحصیل و تعلیم مشغول گردند تا هم کافۀ اطفال از سعادت علم و معرفت بی بهره نمانند و هم زمانیکه در مکاتب رسمی ادخال کرده میشوند، سهولتی در طی مراحل تعلیمات شان دست دهد.

برای اجراء و اِعمال این اراده مواد ذیل را قید فرمودیم:

1 ـ از آنجا که مقصد غائی اجازه فرمودن اینطور تعلیمات خانگی به عبارت دیگر اجازه فرمودن تأسیس مکاتب خانگی همین است که بهر وسیلۀ از وسائل باید قاطبۀ افراد ملت نجیبۀ افغان از خورد تا کلان همین قدر خواننده و نویسنده گردند که بتوانند جراید وطنیه و اشتهارات و اعلانات معتاده را خوانده از مفاد آنها مسبوق شوند و در تحریر یک رقعه یا یک مکتوب از احتیاج شخص دیگر برآیند، بناءً علیه پروگرام تعلیم خانگی صرف به سه مضمون دینیات، فارسی [دری] و تحریر انحصار یافت.

2 ـ فی الواقع باید همان کتب دینیات و فارسی تدریس شود که در مکاتب سائرۀ رسمیه از طرف وزارت جلیلۀ معارف احکام فرموده شده است. هرگاه کتب مزبور بدست نیاید، جائز است که از کتب فارسی قاعده بغدادی، پنج کتاب بدون محمود نامه، گلستان، بوستان، اخلاق محسنی، انوارسهیلی، جراید وطنیه اشتهارات عامه تدریس شود. کتب مزبور نه تنها لفظاً تعلیم شود، بلکه باید از مدعا و مقصود بیانات آنها نیز متعلمین محظوظ گردند.

3 ـ تحریر فارسی یعنی حسن خط و املاء باید توأم با قرائت کتب آغاز شود.

4 ـ در دینیات باید احکام و مسائل ارکان خمسه اسلام را از توحید و نماز، روزه، زکاة و حج از فرایض و واجبات و سنن و آداب ومکروهات و مفسدات بقدریکه برای یک فرزند مسلمان لازم است، علماً و عملاً یاد داده شود.

5 ـ حد تکمیل این مکاتب خانگی همین قدر هست که اطفال برخواندن کتب متوسط و مکتوبات و جراید و اعلانات مقتدر گشته در تحریر مکتوبات لازمه محتاج بغیر نباشند و در دینیات بمسائل مسلمانی علماً و عملاً بدانند.

6 ـ تحصیل حدود مزبور در فارسی و دینیات و تحریر جبری و لازمی است تا متعلمین میتوانند که بعد از اکمال حدود مزبور به تحصیل دیگر مضامین و علوم قرار خواهش خود شان نیز بپردازند.

7 ـ چونکه این طور تعلیمات در مکاتب خانگی تحت تعلیمات ابتدائیه می آید، بناءً علیه تعلیم مزبور نیز حکم اجباری را دارد.

8 ـ هروقتیکه درمکاتب ابتدائیه رسمی لزوم گرفتن اطفال احساس شد، ازهمین اطفالیکه در مکاتب خانگی به تحصیل مصروفند و سن و سال شان مساعد باشد، گرفته خواهد شد و تأسیس این مکاتب سکتۀ در وسعت دائره مکاتب ابتدائی رسمی وارد نخواهد کرد.

9 ـ ساعت تعلیم در مواسم گرم از وقت طلوع آفتاب تا دو سه نیزه بلند شدن آفتاب یعنی تقریباً از شش الی هشت و نیم بجه و در مواسم سرد از سه نیزه بلند شدن آفتاب تا زوال یعنی تخمیناً از 9 الی 12 بجه میباشد، بعبارت دیگر وقت تعلیم در تابستان دونیم ساعت و در زمستان 3 ساعت میباشد. باید هر قدر اطفالیکه در خانه های خود بوده در مکاتب شمولیت ندارند، در قریب ترین مساجد خود شان در اوقات مذکوره اجتماع نموده و دانشمندان همان قریه که از عهدۀ تعلیم برآمده بتوانند، بتدریس بپردازند.

10 ـ علاقه داران و قریه داران در قریه جات و کلانتران در محلات شهر مؤظف اند که در حاضر بودن اطفال و سرگرمی معلم ها در تعلیم شان مراقبت و مواظبت نمایند.

11 ـ درصورت عدم اعتنای پدران و اولیای اطفال در فرستادن بچه های شان به تعلیم، قریه داران بعلاقه داران و کلانتران بقوماندانی اخبار کنند و علاقه داران و قوماندانها مبلغ یک سنار(یعنی دو پیسه) از پدر یا ولی که در فرستادن پسرش اغفال کرده در صورت عدم عذر معقول بصورت جریمه نقدی گرفته تحویل خزانه نموده و رسید آنرا بمدیریت معارف ولایت و حکومتی مربوطه خود روانه دارند. حکم این ماده بعد از شش ماه از تاریخ نشر اعلان هذا اجراء می یابد.

12 ـ اگر در بین زمانیکه وقت تعلیم مکاتب خانگی معین شده، طفلی بدون عذر درشهر بکوچه ها و در قریه جات برسرزمین ها بیکار و عاطل دیده شد، قریه داران همان قریه مسئول میشوند.

13 ـ مدیر معارف برای باخبری قایم داشتن تنظیمات لازمه این نوع تعلیمات خانگی در اوقات ضروری در مکاتب مزبور گردش میکند.

14 ـ برای تفتیش مکاتب خانگی درهرسال یک هیئت تفتیشیه ازنائب الحکومگی ها وحکومتی های اعلی و حکومت های کلان تعیین میشوند و در هر حکومتی حکام و علاقه داران همان محل نیز باین هیئت شمولیت ورزیده امتحان تعلیم شاگردان مکاتب هرموضع را ذیلاً میگیرند و از نتیجۀ تفتیش ازطرف نائب الحکومگی یا حکومت اعلی یا حکومت کلان برای معلمان که تعداد اکثریت عظیمۀ شاگردان شان در امتحان فایق ظاهر شود، از طرف هیئت مفتشین بسه درجه اول 750، دوم 500 و سوم 250 روپیه انعام نقد عطا میشود.......

15 ـ اشخاصیکه معلمین خصوصی برای اطفال خود معین میکنند، این تعین شان صرف درصورتی جائز و ممکن است که اطفال شان بنابر بعضی معاذیر از قبیل داشتن کدام مرض متعدی یا کلانی سن در مکاتب ابتدائیه رسمی قبول نشده باشند و یا شمولیت شان در مکاتب رسمی مهلتی بخواهد.

16 ـ مدیر معارف هر ولایت مامور است براینکه ملاهای قریه جات و محلات را یعنی معلمان مکاتب خانگی را نزد خود جمع نموده و ایشان را از طرز و اسلوب تعلیم باین نوع تفهیم کند که جمیع طلاب متعلقۀ خودها را بصنوف متعدد تقسیم نمایند یعنی بچه هایی را که در کتاب درسی باهم معادلند، یک صنف و آنهائیکه در دیگر کتب مساوی اند، بصنف دیگر تشکیل بدارند و در تعلیم املاء و حسن خط همگان را یکجا مصروف دارند.

17 ـ معلمانیکه درین گونه مکاتب خانگی تعلیم میدهند، از ولی شاگرد خود برای اداره و معاش خویش ماهانه یک قِران نقد و یا بقیمت آن جنس گرفته میتوانند. تادیه این ماهانه مطابق برضای معلمین و اولیای اطفال متعلق است که بصورت ماهانه و یا اقساط سه ماهه و یا بوقت فصل پرداخته شود.

18 ـ کلانترها و قریه دارها و علاقه دارها در رسانیدن وظایف مستمرۀ مزبوره برای معلمان مکاتب خانگی باید بکمال مراقب و مواظب باشند.

19 ـ علاقه دارها با قریه دارهای متعلق خود راجع به جمع نمودن اطفال منتظم داشتن امورات خارجیۀ این مکاتب مشاوره و مذاکره نموده صورت های مفیده که لازم دانند، بمدیر معارف اخبار کنند.

20 ـ حکام هر ولایت به تشویق و ترغیب اهالی بتأسیس کردن مکاتب خانگی مؤظف بوده خود شانرا مسئول بدانند.

21 ـ احکام این نظامنامه اولاً در ولایت کابل تطبیق میشود. بعد از تجربۀ تعمیم مکاتب خانگی این ولایت وزارت معارف تطبیقات و اجراآت آنرا در دیگر ولایات و حکومت ها نیر تعمیم میکند.

22 ـ برای گذاشتن این نظامنامه بساحۀ اجراء علاوه برنظامنامه های دولت، اراده میفرمائیم و وزارت معارف به اجرای این نظامنانه مامور است. مهر: امیرامان الله غازی

تطبیق قوانین و تفتیش اجراآت مسئولان امور:

"حاکمیت قانون" ـ یگانه کتابی است که بقلم شاه امان الله غازی از جریان امور تفتیش ولایت قندهار نوشته شده و در آنوقت به چاپ رسیده و حبیب الله رفیع محقق افغان این کتاب را با نوشتن یک مقدمه و تصحیح و تعلیقات در سال 1378ش باز نشر کرده است. رفیع در مقدمه خود در آغاز این کتاب می نویسد: «امان الله خان با خلوص زیاد میخواست که در کشور حاکمیت قانون به وجود آید، لذا برای تمام ابعاد زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی کشور نظامنامه ها را بوجود آورد. برای تعمیم و تکثیر نظامنامه ها علاوه براینکه نظامنامه ها را وقتاً فوقتاً به شکل کتاب نشر میکرد، روزنامه "ابلاغ" را به همین منظور درسال 1300ش (1921) تأسیس کرد و در آن قوانین و نظامنامه ها را نشر میکرد و نسخه های آنرا در مناطق مختلف و معین شهر کابل بردیوار ها می آویختند تا مردم قوانین جدید را بخوانند. برای اینکه استفاده ازین نشریه ها بیش از پیش عامتر و ساده تر گردد، برای کسانیکه از خواندن متن این روزنامه عاجز بودند، اشخاصی را مقرر کرد تا در اوقات معین هفته درمحلات مختلف شهر برای مردم قوانین و نظامنامه ها را بخوانند و تشریح کنند و مردم را از محتویات قوانین با خبر سازند و بر آکاهی آنان بیفزایند.»

او در ادامه می افزاید که: «با وجودی که تمام قوانین و نظامنامه ها به ولایات گسیل میشد، شاه شخصاً برای نظارت از چگونگی تطبیق قانون پروگرام هایی را نیز رویدست گرفته بود که تحت نظر شخص شاه به ولایات و نائب الحکومگی ها هیئت های تفتیش میرفتند، کارهای مامورین و کارکنان دولت را در چوکات قوانین و نظامنامه ها تفتیش و کنترول میکردند و گزارش کارشان را بحضور شاه تقدیم میداشتند و شاه آنرا به دقت ملاحظه میکرد. گاه گاهی شاه شخصاً دفاتر را میدید و بعد از علم آوری کامل مجلس عام دائر می نمود و درآن مامورین صادق را مکافات و مامورین متخلف و استفاده جو را مجازات میکرد».

اعلیحضرت امان الله خان به ولایات شمالی، مرکزی، شرقی و جنوب شرقی کشور شخصاً با هیئت های معیتی خود چنین سفر ها را انجام داده که جریان بررسی و گزارشهای مربوطه در جراید و کتب آنوقت نشر شده اند. شاه به سلسلۀ همین سفرها درسال 1304ش یک سفرسی و پنج روزه به قندهارکرد و از امور آن ولایت بدقت تفتیش نمود که جریان بررسی خود را ازهریک از ادارت مختلف آن ولایت ازجمله امور معارف آنجا به تفصیل در کتاب "حاکمیت قانون" درج ونشر کرده است. "تفتیش مدیریت معارف" یکی از فصول این کتاب است که تقریباً 30 صفحه را در بر میگیرد. از ورای این گزارش مبسوط معاوم میشود که تا آنوقت در قندهار چندین مکتب رسمی ابتدائیه فعالیت داشت که اکثر آنها ازصنف اول تا صنف پنجم ابتدائیه سال بسال ارتقا کرده بودند و شاه با هیئت معیتی خود از سویه درسی شاگردان تا سویه معلمان، محلات مکتب ها، اتاقهای درسی و وسایل و لوازم آنها، اداره مکتب و دیگر امور به دقت بررسی و وارسی نمود و به کسانیکه در کار خود موفق و ابراز شایستگی کرده بودند، انعام و بخشش و برعکس اغفال کنندگان را با جزاهای تنبیهی متوجه مسئولیت های شان ساخت. شاه وقتی به مشکلات معارف آنجا پی برد و نواقصی را در کار مشاهده کرد، در اصلاح آن هدایات لازم و عملی داد، طور مثال وقتی دید محل درس و مکتب درجای مناسب و مطابق به گنجایش شاگردان نیست، فوراً محل دیگر دولتی را برای آن تخلیه کرد و یا اینکه وقتی نام یک مکتب با نام شاگردان اهل هنود مسمی شده بود، فوری هدایت داد تا برای جلوگیری از تبعیض نام دیگر برآن مکتب گذاشته شود. همچنان او شخصاً به یکی دو مکتب ابتدائیه آنجا رفت و ضمناً از بعضی شاگردان در خواندن و نوشتن و نیزمعلومات دینی امتحان گرفت و نتیجه را به معلم و اداره مکتب و مدیریت معارف ابلاغ نمود و آنها را متوجه مسئولیت های شان ساخت و احکام لازم دربهبود سویۀ شاگردان و معلمان و حتی شیوه های تدریس شان صادر نمود.

مطالعه این کتاب برای کسانکه در جزئیات امور دوایر مختلف آن وقت علاقمند باشند، بسیار دلچسپ است که در اینجا به دلیل طوالت کلام از ذکر جزئیات صرف نظر میشود و تنها با این نکته بسنده میگردد که شاه امان الله عاشق انکشاف معارف بود و شخصاً بدون اطلاع قبلی سری به مکاتب شهر کابل میزد و از شاگردان و مسایل درسی شان خبر میگرفت. اما در کشوری که در آن تعداد باسواد ها بسیاربسیاراندک و برعکس اکثریت قاطع مردم از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند، انکشاف معارف آنهم در سطح همگانی کار یک روز، یک و یا چند سال نبود ، بلکه وقت و زمان کار داشت که باید قدم بقدم اما با جدیت پیش میرفت و شاه امان الله غازی از همه بیشتر خود را وقف این ساحه کرده بود و در هر بیانیه خود به رفتن اطفال به مکتب تا حد تضرع تأکید میکرد.

تأسیس مکتب امانیه زیر نظر استادان فرانسوی:

نگاه مختصر به آغاز روابط فرهنگی با فرانسه:

فرانسوی ها از قدیم به افغانستان علاقمندی داشتند. بعد از سال 1821 دو نفر فرانسوی بنام های "ژان فرانسوا الارد" و "ژان باتیست وینتورا" که در "فارس" (بعداً ایران) کار میکردند حین بازگشت به فرانسه از راه کابل، پشاور و لاهور عبور نمودند. در مسیر راه با نواب جبار خان حکمرانی لغمان آشنا و دوست شدند. چندی بعد، آنها با دو تن از دوستان شان "اوگوست-کلود کورت" و پاولو اویتبیل" در لاهور یکجا گردیدند. آنها نیز به نوبت از افغانستان عبور کردند. خاطرات اوگوست-کلود کورت از اولین چشم دیدها به زبان فرانسوی راجع به افغانستان به شمار میرود. بعداً "ژان پول فیریی" ـ افسر شکاری افریقا از این منطقه در سال 1845 عبور کرد و جریان سفر خود را در سال 1856 به نشر سپرد. این در حالیست که "جیمز دارمیستیتر" ـ یک استاد کالج فرانسه 7 ماه در افغانستان اقامت کرد و در سال 1888 "نامه های هند در مسیر افغانستان" و نیز "ترانه های مردمی افغانها" را چاپ کرد سپس "گوبینو" در ضمن نشر اخبار آسیا مقالۀ "عاشقان قندهار" را نوشت. درعین حال افغانها نیز به فرانسه علاقمند شدند، چنانکه سیدجمال الدین افغان بین سالهای 1883 الی 1887 در پاریس زندگی میکرد و یک روزنامه را انتشار میداد و نیز با "ارنیست رینان" در صفحات روزنامه "انترانسیژان" به مباحثه میپرداخت.

افغانستان در سال 1919 پس از اعلام استقلال کامل خود به اعزام یک هیئت سیار "سفارت فوق العاده" بریاست محمد ولی خان به یک تعداد کشورهای اروپائی پرداخت تا در مورد برقراری روابط سیاسی با آن کشورهای اقدام نماید.؛ از جمله یکی هم کشور فرانسه بود که از هئیت استقبال نیک کرد و رئیس جمهور فرانسه "الکساندر میلراند" و رئیس شورا "ریماند پوانکاری" هیئت را پذیرفت و ضمن برسمیت شناختن افغانستان به حیث یک کشور مستقل به امضای یک معاهده دوستی و همکاری بین دولتین پرداختند که این معاهده بتاریخ 8 ثور 1301ش (28 اپریل1922) بدر پاریس به امضا رسید که برطبق آن روابط سیاسی به سویه سفرا بین دو کشور آغاز گردید. در همین وفت دولت فرانسه از "الفرد فوشی" شرق شناس و باستان شناس فرانسوی که در کلکته مصروف امور موزیم بود، خواست تا به کابل برود. او به تاریخ 10 ماه می سال 1922 به کابل رسید و در راه برقراری روابط فرهنگی بین دو کشور نقش مهم بازی کرد و درعین زمان توانست امتیاز حفریات باستان شناسی را برای مدت 30 سال در افغانستان بدست آورد.

نمایندگی های هر دو طرف در هر دو کشور مستقر گردیدند : محمود طرزی به حیث سفیر در فرانسه تعیین گردیده و به تاریخ 14 آگست 1922 به شهر مارسیل رسید؛ اولین کارش خریداری یک عمارت برای سفارت افغانی بود(در شماره 57 جاده هانری مارتین]. موریس فوشیت، نماینده فرانسه به تاریخ 16 سپتمبر 1923 به کابل مواصلت کرد و سفارت آن کشور را در یکی از قصرهای قدیمی شهرکابل باز نمود. به این اساس روابط فرهنگی بیین دو کشور بخصوص در ساحه معارف آغاز شد و ازماه اکتوبر سال 1921 به بعد یک گروپ از 35 جوان افغانی جهت تحصیل به فرانسه اعزام شدند که از اینطریق تهداب اولین روابط فرهنگی گذاشته شد. در سال 1927 فرانسه یک قسمت از مقر نمایندگی آن کشور در کابل را برای اعمار مکتب تلگراف به دولت افغانستان واگذار نمود و سپس در تاسیس پسته خانه، تلگراف و تیلفون سهیم گردید.

این روابط استثنایی با بازدید رسمی شاه امان الله و ملکه ثریا که از 26 جنوری(6 دلو 1306ش) آغاز وتا 8 فبروری1928 برای مدت 13 روز دوام کرد، با پذیرائی شاندار از شاه و ملکه چه در پاریس و چه در لیون به اوج خود رسید که شرح مفصل آنرا وکیلی پوپلزائی در کتاب "سفرهای غازی امان الله شاه در دوازده کشور آسیا و اروپا به تفصیل بیان کرده است.(برای شرح مزید دیده شود: صفحات68 تا 84 آن کتاب)

مکتب "امانیه" ـ دومین مکتب رسمی کشور:

پس از آنکه مکتب حبیبیه به حیث اولین مکتب رسمی و پس از آن مکتب حربیه و دارالملین درعصر سراجیه در کابل تأسیس شدند، در سال1301ش(1922م) شاه امان الله خان به پیروی از نظریات محمود طرزی که سمت وزیر خارجه را در ان زمان عهده دار بود، به فکر تأسیس یک نهاد دیگر تعلیمی "نمونوی" بنام "امانیه" افتاد. به دلیل مشکلات محل برای این مکتب در شهر کابل دراوایل ماه جدی 1301ش تصمیم بران شد تا ارگ جبل السراج که محل خوش آب و هوا و وسیع بود، برای این مکتب جدید التأسیس اختصاص یابد و 300 نفر شاگرد به آنجا انتقال و بطور لیله تحت نظر منتظمان و ادارۀ مربوطه به درس آغاز نمایند. برطبق دستور شاه تمام مخارج شاگردان اعم از لباس و خوراک و کتاب وغیره درآنجا از طرف دولت تهیه میگردید. اما پس از مدت یک ماه به دلیل دوری فاصله و فقدان وسایل لازم رفت و آمد و دور شدن اطفال خورد سال از فامیل این تصمیم تغییر کرد و شاه امان الله غازی به وزارت مالیه و داخله که در یک عمارت در جوار سلامخانه خاص (بعداً مبدل به سینمای کابل] قرار داشت، امر کرد تا آن وزارت ها در داخل ارک درعمارت حرمسرای شاهی و کوتی باغچه نقل مکان کنند و عمارت شانرا برای مکتب امانیه تخلیه نمایند. مکتب مذکور سر از تاریخ 5 دلو 1301ش (24 جنوری 1923) به همین محل جدید شروع به فعالیت کرد.

این مکتب پس از امضای معاهده دوستی با دولت فرانسه به این منظورتأسیس شد که شیوه درسی آن مطابق به اصول درسی فرانسه و به رهنمائی معلمان فرانسوی پیش برده شود و حتی ازهمان آغاز در نظر بود که بعضی مضامین بخصوص مضامین ساینس به زبان فرانسوی و در صنوف بالاتر همه مضامین به آن زبان تدریس شوند تا شاگردان این مکتب بعد از فراغت بدون مشکل بتوانند در پوهنتون های فرانسه به تحصیلات عالی بپردازند. به همین مقصد قبلاً از حکومت فرانسه تقاضا شده بود تا چند نفر معلمان را برای تدریس و تنظیم امور این مکتب به کابل بفرستند. گروپ اول این معلمان مقارن همان وقتی به کابل رسیدند که مکتب از جبل السراج دوباره به کابل انتقال نموده بود (دلو 1301ش). وزارت معارف تحت رهنمائی معلمان فرانسوی پروگرام درسی مکتب را ترتیب داد، طوریکه دوره های درسی به ابتدائیه (پنج سال)، دوره ثانویی اول یعنی رشدیه (چهار سال) و دوره ثانوی دوم ـ اعدادیه (سه سال) را در برمیگرفت. ساعات درسی هفته وار در آن مکتب 27 ساعت در فصل تابستان و 24 ساعت در زمستان بود. تدریس و لوازم مربوطه مجانی وهمه مصارف پیشبرد امور از جانب دولت پرداخته میشد، همچنان مصارف اعاشه واباته وسفر استادان فرانسوی را دولت افغانستان متقبل گردیده بود.

پس از تأسیس و آغاز بکارمکتب سفیر فرانسه مقیم کابل بتاریخ 3 دلو 1302ش(23جنوری 1924) به آن مکتب رفت و ضمن یک بیانیه مختصرخطاب به مدیر و معاون فرانسوی مکتب چنین گفت: «مدتی بود که میل داشتم از این مؤسسه دیدن کنم و ازطریق تعلیم آن و نتایج حاصله معلومات حاصل نمایم و من باور دارم اطفالیکه توسط شما مدیر و معاونین صمیمی فرانسوی "موسیو ژرار" [مدیر مکتب] و "موسیو فیورن" [معاون] و زحمات معاونین تان قاری عبدالرسول خان و سعی و کوشش معلمین افغانی و ایرانی که به شما عملاً کمک میکنند، تربیت شوند، پس از اختتام درس خود در کابل میتوانند در دارالعلوم [پوهنتون] های فرانسه تحصیلات خود را دوام داده به پایان برسانند. البته این را هم باید مقصد خود قرار دهید تا آنکه به منتهی درجه برای افغانستان مفید بوده بآن دولت معظمه تأثیر کمک خود را در تربیت جوانان این مملکت اثبات نمائید». (وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه"، جلد دوم، صفحه 52)

از آنجائیکه سلطنت شاه امان الله غازی دراواخر سال 1307ش دراثر اغتشاش سقوی سقوط کرد، شاگردان این این مکتب در آنوقت توانسته بودند صرف تا دوره رشدیه (ثانوی اول) ارتقا کنند و اولین دوره فارغان آن چند سال بعد موفق به اکمال دورۀ مکتب گردیدند. در دوره 9 ماهه سقوی همه مکاتب مسدود شدند و بعد وقتی محمد نادرشاه به سلطنت رسید، در فکر باز کردن مکاتب افتاد تا آنکه در سال 1310ش (1931م) مکتب امانیه بازگشائی شد و اما به نام "لیسه استقلال" مسمی گردید. قابل ذکر است که تا سال 1965 این مکتب در همان محل و در همان عمارت قدیمی بکار تدریس ادامه داد و صدها شاگرد به سویه بکلوریا از آن فارغ شدند و ازجمله آنها شاگردان اول نمبر تا سوم نمبر شعبه ریاضی و فلسفه بطور معمول به مصرف حکومت فرانسه برای تحصیلات عالی در رشته های مختلف به آن کشور اعزام می شدند.

در سال 1965 آقای پومپیدو رئیس جمهور فرانسه حین سفرشان به کابل سنگ تهداب عمارت جدید لیسه استقلال را گذاشت که برعلاوه اتاقهای درسی، دیگرملحقات تعمیرجدید مشتمل بر یک مرکز فرهنگی فرانسه و اتاقهای مجلس، اتاق کنفرانس، سالون نمایش ادیتوریم، اتاقهای سمعی و بصری برای آموزش زبان فرانسوی، لابراتوارهای کیمیا فزیک و بیولوژی، کتابخانه، میدان های ورزشی و یک حوض میباشد. در سال1352ش (1973) ساختمان جدید لیسه استقلال تکمیل و درسال 1974 م (دوره جمهوری شهید محمد داؤد) افتتاح گردید. در آن زمان این لیسه دارای 2383 شاگرد و31 معلم فرانسوی بود.

پس از سال 1985 در دوران رژیم کمونیستی روابط میان فرانسه و افغانستان در حالت تعلیق قرار گرفت و معلمان فرانسوی افغانستان را ترک کردند و یک تعداد زیاد معلمان مجرب افغان نیز مجبور به مهاجرت گردیدند. متعاقباً در دوران جنگ های داخلی در کابل و دورۀ طالبان این لیسه قسماً تخریب شد و سلسله ای درسی آن برهم خورد. تا آنکه بازسازی آن در جنوری سال 2002م آغاز گردید که سه ماه را دربر گرفت و با شروع سال تعلیمی در ماه حمل 1371ش(مارچ 2002) بار دیگر دروازه این لیسه بروی شاگردان بازشد.(عکس فوق: نمای لیسه استقلال پس از2002)

تأسیس مکتب امانی ـ زیر نظر استادان جرمنی:

نگاه مختصر به آغاز روابط فرهنگی با جرمنی:

اساساً علایق جرمنی به افغانستان در گذشته از دشمنی و رقابت های سیاسی قدیمی و تاریخی آنها با انگلیس ها ریشه میگیرد که به دلیل اهمیت استراتژیک افغانستان در جوار هند برتانوی و روسیه تزاری موجب گردید که از آنوقت به بعد جرمنی روابط خود را با افغنستان برقرار و دوستانه سازد و توجه زعمای افغانستان را به خود جلب نماید. مردم افغانستان نیر به جرمن ها به حیث رقیب و دشمن انگلیس ها بسیار خوشبین بودند. اولین جرمن که در افغانستان بطور خصوصی سفر کرد و با امیرعبدالرحمن خان دیدارکرد و حاضر به خدمت در افغانستان گردید، "گیب هارد فلایشر" نام داشت. او در فابریکه ذوب آهن "کروپ" در کشورش کار میکرد و ازطرف امیر به حیث انجنیر در "ماشینخانه کابل" برای ساختن توپ و دیگر اسلحه گماسته شد. این شخص وقتی در سال 1898 راهی یک سفر به هند برتانوی بود، بطور مرموز به قتل رسید که گفته میشود این کار ازطریق انگلیس ها صورت گرفته بود. بعداً در جریان جنگ عمومی اول(1914 ـ 1918) یک هیئت مرکب از نمایندگاه اطریش، جرمنی و دولت عثمانی مشهور به "هیئت نیدرمایر" به کابل آمدند تا توجه امیر حبیب الله خان سراج را به حمایت از کشورهای خود جلب نمایند، ولی امیر به نفع انگلیسها با دلایلی چند ترجیح داد تا موقف بیطرفی را در جنگ حفظ نماید و هیئت بدون نتیجه مجبور به برگشت گردید.

پس از اعلام استقلال کامل کشور و اعزام هیئت "سفارت فوق العاده" به کشورهای اروپائی، وقتی هیئت میخواست از مسکو بصوب جرمنی عزیمت کند، نخست ویزه برای هشت نفر عضو هیئت داده شد و اما وزارت خارجه جرمنی فوری ویزه ها را باطل کرد و هیئت ناگزیر از مسکو به تاشکند برگشت و مدت تقریباً یک سال در آنجا به امید ویزه انتظار کشید، تا آنکه ناگزیر از تاشکند به پولند رفت و از آنجا توانست به جرمنی برود. اینکه چرا این مشکل در آغاز کار به وجود آمد، آدامک دلیل آنرا چنین شرح میدهد: هدف مسافرت هیئت افغانی درجرمنی برقرار ساختن روابط سیاسی و تجارتی با آن کشور بود. محمدولی خان همچنان تلاش میکرد تا متخصصان جرمنی را در پروژه های مختلف انکشافی افغانستان بکار بگمارد، اما سکرتر وزارت خارجه جرمنی طی یک دیاداشت نوشته بود که انکشاف روابط تجارتی با افغانستان از حد زیاد مطلوب است، مگر نباید از نظر دور داشت که برتانیا به این اقدام ما به نظر شک و تردید خواهد دید و به پیمان بین انگلیس و جرمنی صدمه و لطمه خواهد زد و در یادداشت دیگر بتاریخ 16 فبروری 1921 آمده بود که سفر گماشتگان سیاسی افغانستان به جرمنی درین فرصت حساس مطلوب نیست، زیرا موقف سیاست عمومی جرمنی آنرا مجاز نمیداند.(برای شرح مزید دیده شود ـ آدامک،لودویک: "افغانستان در نیمه اول قرن بیست"،...، صفحه 86 ـ 87)

بهرشکلی که بود محمد ولی خان به جرمنی رسید و اعتماد نامه خود و نامۀ شاه مان الله غازی را به رئیس جمهور جرمنی "فریدریک ایبرت" و همچنان نامه محمود طرزی را به وزیر خارجه جرمنی تقدیم کرد که در آن نامه ها از برقراری روابط فرهنگی، بخصوص اعزام شاگردان افغان جهت تحصیل به جرمنی، تأسیس یک مکتب زیر ادارۀ جرمن ها در کابل و استخدام انجنیران و تکنیشن ها و معلمان جرمنی در افغانستان و خریداری بعضی سامان و لوازم صنعتی از آن کشورذکر شده بود. اما حین مذاکرات هیئت با اولیای امور جرمنی از برقراری روابط سیاسی عجالتاً بحث رسمی در میان نیامد و آن موکول به آینده شد که آنهم بعد از یک سال به شکل دیگر با اعزام یک نماینده غیرسیاسی بنام "داکتر فریتس کروبا" به کابل (دراواخرسال 1923 و شروع 1924م) روابط فرهنگی بین افغانستان و جرمنی نخست با اعزام شاگردان افغان به آن کشور و ورود انجنیران و تکنیشن های آنها به افغانستان آغاز گردید. با تأسیس مکتب "امانی" در کابل بوسیلۀ جرمن ها قدم مهم در روابط فرهنگی و سپس سیاسی افغانستان با جرمنی گذاشته شد و پس آز آن با سفر شاه امان الله غازی و ملکه ثریا به جرمنی از 3 تا 19 حوت 1306 (22 فبروری تا 10 مارچ 1928) و استقبال بسیار گرم آنها، روابط بین دو کشور درآنوقت به اوج خود رسید و قراردادهای متعدد درزمینه های صنعتی و تجارتی بین دو کشور عقد گردید.( شرح مزیدـ وکیلی پوپلزائی: "سفرهای غازی امان الله شاه به..." صفحه93 تا 115)

البته پس ازسقوط رژیم امانی و بعد از یک وقف 9 ماهه در زمان سقوی، بار دیگر این مناسبات در دورۀ سلطنت محمد نادرشاه از سر گرفته شد و تا امروزمستحکمتر گردید، مخصوصاً وقتی جرمنی در جنگ دوم به شکست مواجه شد و موضوع اخراج فوری جرمن های مقیم افغانستان را متحدین تقاضا داشتند، حکومت افغانستان آنها را تحت ضمانت جدی به کشور شان سلامت باز گردانید ونگذاشت که آنها بدست دشمنان شان اسیر گردند، اینکار بر تشئید روابط دوستانه بین دو کشور بطور قابل ملاحظه افزود که با گذشت هر سال بیش از پیش تقویه شد.

مکتب "امانی" ـ سومین مکتب رسمی:

مکتب امانی سومین مکتب رسمی افغانستان است که بتاریخ 26 حمل 1303ش (15اپریل1924م) به تأسی از اهداف معارف پرورانه شاه امان‌الله غازی به همکاری استادن جرمنی‌ در شهرکابل تأسیس گردید. بنیانگذار این مکتب اصلاً یک استاد مجرب آلمانی بنام "داکتر والتر ایفان" است که برطبق هدایت شاه امان الله غازی برای اینکار استخدام گردید. موصوف پس از عقد یک قرارداد با وزارت مختاری افغانستان در برلین همراه با یک معاون خود بنام "مارکوفسکی" بتاریخ 10عقرب 1302 (3نوامبر 1923م) به کابل مواصلت و با همکاری وزارت معارف شروع به تأسیس مکتب جدید در کابل کرد که بنام "مکتب امانی" مسمی شد.

داکتر ایفان مدتی زیاد را درمکتب حربی ترکیه به تدریس زبان جرمنی پرداخته بود و نیز مدت شش سال را در ایران گذرانیده و به زبانهای فرانسوی، ترکی و فارسی تسلط کامل داشت و حینیکه اولین گروپ شاگردان افغان به جرمنی رفتند، او و خانمش به آنها درس زبان جرمنی میداد، تا آنکه پس از عقد قرارداد به افغانستان آمد و به حیث مدیر مکتب جدید التأسیس "امانی" بکار آغاز نمود. در روز افتتاح این مکتب او ضمن یک بیانیه به اعلیحضرت اطمینان داد که: «ما جمله معلمین جرمنی خویش را به حیث افراد افغان دانسته و به سیاست و امور مملکتی مداخله نکرده و به غیر از تعلیم مدنی مطابق به تعلیمات دینیه دیگر اصول را تعقیب نخواهیم کرد.»

این مکتب کار خود را با موجودیت 120 شاگرد جدید الشمول در چهار صنف به تدریس شروع کرد که در شمار این شاگردان، عبیدالله خان، برادر کوچک شاه با 15پسر بی‌بضاعت شامل بودند که از جانب شاه به این لیسه فرستاده شدند. چندی بعد، رحمت‌الله خان، پسر شاه نیز به آن راه یافت. در سرطان سال 1306 (1927م) يعنی سه ‌ونيم سال پس از تأسیس تعداد شاگردان این مکتب به 490 نفر رسید که در يازده صنف توسط 18 استاد که از جمله هفت نفر استاد جرمنی و يازده نفر معلمان افغان بودند، تدریس می شدند.

عکس داکتر ایفان و معاونش با تعدادی ازاستادان و شاگردان مکتب امانی در سال1926

یکی از مهمترین کاریکه در آنوقت صورت گرفت، اکمال تعمیر جدید مکتب در کنار دریای کابل و درحواشی "ماشینخانه حربی" بود که به سبک جدید به مصرف دولت بسرعت درسال 1305 (1924)اعمارگردید که تا سالهای اخیر سلطنت محمد ظاهرشاه مکتب به همان عمارت به فعالیت ادامه داد و از آن به بعد عمارت جدید آن که به کمک مالی حکومت جرمنی در عقب ارگ در ساحه وزیر اکبر خان به شکل مدرن و با تمام وسایل و تجهیزات آن اعمار شد، انتقال یافت.

عمارت اولی مکتب امانی که 1305ش ساخته شد

پس از سقوط رژیم امانی، در جنوری 1928، وقتی حکومت بدست سقوی ها و امیر حبیبب الله کلکانی رسید، همه مکاتب بسته و استادان خارجى مجبور شدند تا افغانستان را با طیاره های انگليسی ترک کنند. در این میان، تنها داکتر ایفان و دو نفر از استادان جوان ديگر جرمنی در افغانستان ماندند. پس از ختم غائلۀ سقوی و آغاز سلطنت محمد نادرشاه زمینه افتتاح مکتب مساعد گردید و داکتر ایفان از طرف شاه جدید به اینکار باردیگر مؤظف شد، اما در اینوقت نام مکتب از "امانی" به لیسه "نجات" تغییر کرد.

در عکس العمل با گیر و گرفتها واعدامها در زمان سلطنت محمد نادرشاه یکی هم حادثۀ سوء قصد به جان شاه مذکور بود که بوسیلۀ یک شاگرد مکتب "نجات" بتاریخ 16 عقرب1312 (6 اکتوبر 1933م) حین توزیع جوایز برای شاگردان معارف در ارگ شاهی به وقوع پیوست که دراثر فیر تفنگچه شاه شهید شد و بجایش در همان روز محمد ظاهر شاه پسر شاه به سلطنت رسید. از آن به بعد شاگردان و معلمان مکتب "امانی" سابق و "نجات" جدید تحت پیگیری های شدید قرار گرفتند و مؤقتاً دروازه آن مکتب مسدود گردید. دراین هنگام دکتر ایفان، مدير لیسه که براى مدت کوتاه به جرمنی رفته بود، به عجله به کابل برگشت و خود شاهد بدنامى عجيب و کاهش تعداد شاگردان لیسه بود که در آن زمان 683 شاگرد داشت. او با مشکلات زياد توانست از دوام مسدود شدن مکتب جلوگيرى کند، اما با وجود آن، تعداد زیادى از شاگردان صنوف بالا، به ‌اتهام ارتباط احتمالی با حلقه‌هاى سياسى از مکتب اخراج شدند و چند سالی طول کشید تا آهسته آهسته به تعداد شاگردان و هم به اعتبار این لیسه افزوه شود.

هدف اين مکتب از بدو تأسیس این بود که آمادگی شاگردان افغان برای تحصيل در پوهنتون‌هاى جرمنی را فراهم نماید تا از آن طریق، براى افغانستان کارمندان عالی‌رتبه، انجينيرها، داکتران و استادان تربیه شوند. علاقه شاگردان اين لیسه به جرمنی، بعدها سبب گسترش روابط اقتصادى بین دو کشورشد. بعدها، خواست دولت افغانستان از دولت جرمنی، مبنی بر تضمين تحصیل فارغ‌ التحصيلان اين لیسه درآن کشور به امضاى قرارداد بين دو دولت انجاميد که بر اساس آن فارغان اين ليسه پس از دریافت شهادتنامۀ تحصیلی بدون امتحان مجدد، در تمامی پوهنتون ها و مدارس عالی فنی جرمنی پذيرفته و به ‌عنوان محصل رسمى شناخته مى‌شدند؛ چون که برنامه درسى این لیسه، کاملاً بر پايه نصاب تعليمى دولتی آلمان استوار بود.

تأسیس مکاتب مسلکی:

قبل از آنکه به ذکر مختصر دربارۀ تأسیس مکاتب مسلکی درعصرامانی پرداخته شود، لازم است تا به ذکر دلایل لزوم تأسیس این مکاتب درآنوقت اشاره شود. طوریکه در مباحث گذشته گفته آمد: افغانستان پس از حصول استقلال کامل با دو پدیده روبرو شد: یکی بازشدن دریچه های روابط سیاسی و فرهنگی با کشورهای دیگر بخصوص تعدادی از کشورهای اروپائی و اثرگذاری آن بر تحولات مهم در داخل کشور؛ دیگر تحول عمیق و بزرگ در داخل کشور که بر مبنای آن تحول برک در ساحه" قانون گذاری" برای باراول در افغانستان براه انداخته شد که قبلاً نظیر نداشت، به این زعم که قانون جای "امر امیر" را گرفت. انفاذ اولین قانون اساسی کشور مصوبه لویه جرگه 1301ش که پایه گذار قوۀ مقننه در افغانستان محسوب میشود، حاکمیت قانون مبنای اصلی اجراآت دولت را احتوا کرد. تصویب قوانین که در آنوقت "نظامنامه" یاد می شدند، از همان آغاز سلطنت امانی1298ش به بعد به سرعت پیش رفت و به این اساس اداره امور کشور در ساحات مختلف یکی پی دیگر در حیطۀ رعایت قوانین قرار گرفت.

تا سال 1304 به تعداد 51 نظامنامه در ساحات مختلف نافذ گردید که مهمترین آنها عبارت بودند از هریک نظامنامه های: مالیه؛ نشان های دولت؛ اخذ رسوم گمرکی؛ تخفیف عبارات القاب؛ داک خانه؛ جزای عسکری؛ کارگذاری مالیه؛ نکاح عروسی و ختنه سور؛ البسه عسکری؛ تقسیمات ملکیه افغانستان؛ تذکرۀ نفوس؛ تعزیه داری؛ تعمیرات دولت؛ تقاوی تجاریه؛ بودجه عمومی؛ زراعت للمی؛ محصول مواشی؛ مکاتب خوردضابطان؛ محکمه شرعیه درباب معاملات تجارتی؛ رخصتی مامورین؛ اجراآت تصفیه محاسبه ماضیه؛ توقیف خانه و محبوس خانه ها؛ تذکرۀ نفوس و اصول پساپورت و قانون تابعیت؛ تشکیلات اساسی دولت افغانستان؛ مهاجرین؛ ابنیه شهر دارالامان؛ مکاتب خانگی؛ ناقلین بسمت قطغن؛ تفریق وظایف حکام و مامورین متعلقۀ آنها؛ تفریق وظایف کاتبان داخل قطعات اردو؛ قونسلگری؛ مدیریت های مامورین وزارتها؛ مدیریت محاسبه وزارت خارجه؛ فروش اموال تحویلخانه های سرکاری؛ وزارت جلیلۀ حربیه؛ مدیریت و دفتر اوراق؛ وظایف مامورین زراعت مربوط وزارت تجارت؛ وکیل التجار؛ ادارۀ لیله؛ وظایف مستوفیان و سررشته داران؛ استعفای مامورین ملکی؛ بلدیه؛ اصول محاکمات جزائیه مامورین؛ نشانات معارف؛ تشویقیۀ صنایع؛ تعمیرات پغمان؛ جزای عمومی؛ مطبوعات و مقیاسات.

نظامنامه های فوق الذکر تعدادی از مجموع 73 نظامنامه آن عصر است که تا سال 1304ش یکی پی دیگر نافذ شدند و با انفاذ هریک شیوه های مدیریت، تشکیلات، وظایف و طرز اجراآت دوایر حکومتی، مسئولیت ها صلاحیتهای مامورین دولت از بالا تا پاین و خلاصه بسا مسایل مربوطه تغییر کردند که با نظام سابق در اکثر موارد متفاوت بودند. این تغییرات، طوریکه از نام نظامنامه ها بر می آید، بیشتر ساحه اجراآت امورمالیاتی و نیز درساحه امور اداره ملکی از نائب الحکومگی ها تا کوچکترین واحد اداری یعنی قریه داری ها را دربر میگرفت که مامورین مربوطه باید با شیوه های جدید آشنا می شدند و تغییرات وارده را برطبق قوانین جدید در عمل پیش می بردند. به همین دلیل دولت در قدم اول به تشکیل دو مکتب مسلکی: مکتب اصول دفتری و مکتب حکام پرداخت و نیز برای آشنائی مامورین وزارت خارجه، بخصوص کسانیکه به حیث دپلمات به نمایندگی های سیاسی افغانستان درکشورهای متحابه اعزام می شدند، مدرسه علوم سیاسی و بعضی کورسهای حقوق بین الدول را در آن وزارت بوجود آورد. همچنان برای امور دینی به مدرسه دارالحفاظ ودارالعلوم توجه مزید نمود. مکتب مسلکی دیگر بنام "صنایع نفیسه" و بعضی دیگربود که اینک به معرفی مختصر هریک مکاتب مذکور پرداخته میشود:

مکتب اصول دفتری:

تأسیس این مکتب در اول درعصر امیرحبیب الله خان سراج رویدست گرفته شد، وقتی درسال 1288ش شخصی بنام"علی فهمی" ـ یکی از مفتشان امور مالیه در ترکیه عثمانی با هیئت "نیدیرمایر" به کابل آمد، به امیر پیشنهاد تأسیس یک مکتب یا مدرسۀ اصول دفتری را کرد و بر طبق نظر او این مکتب سال بعد تأسیس گردید که از جمله شاگردان آن یکی هم میرزا مجتبی خان فرزندغلام مصطفی خان (بن میرزا مستمندخان) بود و چون موصوف دربین دیگر شاگردان برازندگی در کار و تعلیم نشان داد، سردار امان الله خان عین الدوله او را مسئول امور دفتر شخصی خود ساخت و اما باید اذعان کرد که با تأسیس این مکتب در آنوقت نظام امور تغییر نکرد و به همان شیوه قدیمی ادامه یافت.

وقتی امان الله خان به سلطنت رسید و عزم کرد تا سیستم جدید را جانشین شیوه های سابق سازد و امور را برطبق قوانین جدید در ساحات مختلفه مروج سازد، بخصوص تبدیل مالیات ازجنس به نقد، ترتیب بودجه، تغییر شیوه های اخذ رسوم (محصول) گمرکی، تغییر سیستم سیاق به شیوه جدول وجریان اجراآت مستوفیت ها و سررشته داریها و غیره هریک در قید نظامنامه های جداگانه آورده شد. چون مامورین سابقه و اغلب میرزا های قدیم با آن آشنائی نداشتند، لذا شاه امان الله درهمان سال اول جلوس خود (1298ش) هدایت داد مدرسۀ اصول دفتری باردیگر با محتوای متفاوت و برطبق قوانین جدید احیاء گردد. شاه برای اینکار غلام مجتبی خان موصوف را که درانوقت مدیر مالیۀ شش کروهی کابل و"کار گذار" نامیده می شد، توظیف نمود و مکتب بنام "اصول تحریرامانیه" در ماه عقرب آن سال شروع به فعالیت کرد و به تعداد صد نفر شاگرد را اعم از جوانان و مامورین سابقه درآن شامل ساخت. وقتی شاه از جریان امور درسی آن که دو روز در هفته بود، اظهار رضایت کرد، امر داد تا دروس هفته پنج روز بطور تشدیدی ادامه یابد. به این ترتیب دراواسط سال 1300ش اولین دسته شاگردان ازاین مکتب فارغ و در دفاتر مربوطه شروع بکار کردند.(شرح مزید ـ وکیلی پوپلزائی: "شلطنت امان الله شاه.."، جلد اول، صفحه 222)

ناگفته نماند که غلام مجتبی خان به حیث مدیر و هم معلم آن مکتب برای سهولت درسی کتابی را تألبف کرد که "اصول دفتری" نام داشت و این کتاب برای شاگردان دوره های بعدی به حیث یک رهنمای درسی و اجرای امور مربوطه تا چند سال مورد استفاده مامورین و شاگردان قرار داشت. این اولین کتاب درسی مسلکی در کشور میباشد که در زمان وزارت میرمحمد هاشم خان وزیر مالیه درماه قوس1301ش در مطبعه "کاظمی" درکابل به چاپ رسید.

مکتب حکام:

طوریکه فوقاً تذکار یافت، به تأسی از "نظامنامه اساسی دولت علیۀ افغانستان" دو نظامنامه دیگر مبنای تحول مهم در ساحه ادارۀ امور کشور گردید: یکی "نظامنامه تشکیلات اساسی افغانستان" و دیگر"نظامنامه تقسیمات ملکیۀ افغانستان" که هردو در سال 1302ش نافذ شدند. هدف نظامنامه تشکیلات اساسی همان تفکیک "قوای ثلاثه دولت" به شکل ابتدائی آن بود، به این زعم که حکومت (قوۀ اجرائیه) به هیئت وزراء تفویض گردید و متشکل از 8 وزارت و یک ریاست مستقل بود و اموراداره مؤسسات عدلی به وزارت عدلیه سپرده شد، طوریکه استقلال محاکم سه گانه محفوظ باقی ماند و نیز با تدویرلویه جرگه که در نظر بود به شکل متناوب هرسال دائر شود، در واقع تهداب قوۀ مقننه گذاشته شد و اما در لویه جرگه 1301 تدویر لویه جرگه به هر سه سال تغییر کرد. قابل ذکر است که درلویه جرگه 1307 موضوع تأسیس شورای ملی به حیث قوۀ مقننه رویدست گرفته شد و نظامنامه آن نیز در آن لویه جرگه به تصویب رسید، ولی با سقوط رژیم امانی اینکار مجال تطبیق نیافت.

در نظامنامه تقسیمات ملکیه طوریکه از نام آن پیدا است، افغانستان به پنج ولایت بزرگ مسمی به"نائب الحکومگی" که در راس آن نائب الحکومه ها (به استثنای ولایت کابل به حیث پایتخت که آمر اداری آن "والی" گفته میشد) قرار داشتند و عبارت بودند ازهریک: ولایت کابل، قندهار هرات، ترکستان، قطغن ـ بدخشان و سه حکومت اعلی هریک: مشرقی، جنوبی و فراه ـ میمنه تقسیم شدند که هریک در برگیرنده حکومت های کلان، حکومت های درجه 1 و 2 و به همین ترتیب واحدات کوچکتر یعنی علاقداری ها و قریه داریها منقسم شدند. درنظامنامه فوق با رعایت تقسیمات ملکی کشور، وظایف هر واحد اداری مذکور و نیزسلسله مراتب آن با صلاحیت های هریک و شیوه اجراآت امور درج گردیده بود. به این ترتیب لازم بود تا برای اجرای امور برطبق مواد نظامنامه فوق و دیگر نظامنامه در این واحدات اداری مخصوصاً در حکومت های درجه 1 و2 که تعداد شان درسطح هر ولایت و حکومت اعلی و کلان بسیار بود، اشخاصی گماشته شوند ، زیرا حاکمان سابق که اکثراشخاص مسن و شیوه کار شان بیشتر به شکل عنعنوی بودند و که ازعهده امور برطبق قوانین جدید بخوبی برآمده نمیتوانستند. به همین دلیل شاه امان الله تأسیس مکتب حکام را امر کرد.

مکتب حکام در ماه سرطان سال 1300ش در شهر کابل زیر نظر وزارت داخله تشکیل گردید و بنام مکتب"حکام امانیه" مسمی شد و درآن مضامین مختلف از جمله: دینیات، حقوق بیین المللی، جغرافیه، حساب، سیاق و متون بعضی نظامنامه های نافده تا آنوقت تدریس میگردید. دراین مکتب دورۀ اول شش ماه و دوره های بعدی تا 18 ماه و دورۀ سومی تا سه سال تحصیل برای شاکردان آن در نظر گرفته شده بود که البته این پروگرام بطور موفقانه پیشرفت کرد و درختم هر دوره امتحان نهائی درحضور هیئتی مرکب از بعضی وزراء گرفته می شد. دورۀ اول در ماه جوزای 1302 مکتب را به پایان رسانیدند و به همین ترتیب درعرصه سه سال تعداد زیادتر با کسب دانش لازم از چگونگی امور اداره محل از لحاظ نظری وعملی فارغ شدند که بمجرد فراغت از هر دوره بسیاری آنها به حکومتها و علاقداریهای مربوط ولایات مختلف مقرر شدند.

مکتب (مدرسه)علوم سیاسی:

افغانستان بعد از معاهده گندمگ بتاریخ 7 جوزای 1258ش (28 می 1879) تا اعلام استقلال کامل کشور در موقف تحت الحمایگی انگلیسها قرار داشت و روابط سیاسی آن ازطریق هندبرتانوی صورت میگرفت. اما شاه امان الله در آغاز سلطنت خود ضمن یک بیانیه تاریخی در13 اپریل 1919م استقلال کامل کشور را اعلام کرد وگفت: «من خودم و مملکت خودم را از لحاظ داخلی و خارجی کاملاً آزاد و مستقل اعلان کرده ام . بعد ازاین مملکت من مانند سائر دول و قدرت های جهان آزاد است و به هیچ نیروی خارجی به اندازۀ یک سرمو اجازه داده نخواهد شد که در امور داخلی و خارجی افغانستان مداخله کند و اگر کسی به چنین امری اقدام نماید، گردنش را به این شمشیر خواهم زد.» اگر چه افغانستان برای تثبیت استقلال کامل راه دراز را در پیش داشت و برای رسیدن به این هدف ناگزیر از اقدامات نظامی تا مذاکرات سیاسی و اعزام یک هیئت "سفارت فوق العاده" برای شناخت رسمی استقلال کشور به بعضی کشورهای اروپائی متوسل گردید که شرح همه این اقدامات دراین مختصر نمی گنجد.

اما با سفر هیئت "سفارت فوق العاده" به جانب روسیه و بعضی کشورهای اروپائی وضع تغییر کرد و افغانستان به حیث یک کشور مستقل موفق شد تا معاهدات دوستی و همکاری با تعدادی از کشورها را امضاء کند و روابط سیاسی را با بعضی کشورها در سطح تبادله هیئت های سیاسی و سفرا برقرار نماید.

ازآنجائیکه تاآنوقت مامورین وزارت خارجه افغانستان و بخصوص آنهائیکه در بیرون کشور به حیث "دپلومات" ماموریت می یافتند، از امور دپلماسی چندان آگاهی لازم نداشتند و درامور بین المللی صاحب کمترین معلومات بودند. برای رفع این مشکل لازم بود تا به تدویر یک مکتب و یا یک برنامه مسلکی پرداخته شود. با امر شاه در اواسط سال 1302 "مدرسه (مکتب) علوم سیاسی" در وزرات خارجه تأسیس گردید و دو معلم حقوق از کشور ایران استخدام شدند که یکی علی اکبر دفتری و دیگری آقاخان اشرفی نام داشتند. اشرفی که در مدرسۀ سیاسی ایران تحصیل کرده و در علم حقوق متخصص و به زبانهای انگلیسی و فرانسوی بود در جنوری 1924 (دلو 1302ش) به کابل وارد و با علی امبر دفتری به تدریس در مکتب علوم سیاسی در وزارت خارجه آغاز کردند.

پروگرام درسی دراین مکتب به دو بخش تقسیم شده بود: بخش اول ـ مخصوص جوانانی بود که میخواستند بعداً به وزارت امورخارجه گماشته شوند و برنامه درسی آنها مثل یک مکتب از صبح تاعصر ادامه داشت و محتوای دروس به سطح یک مدارس دپلوماسی در دیگر کشور طرح و برای چهار سال دوام میکرد و فارغان آن موفق به اخد سند لیسانس در علوم سیاسی می شدند. بخش دوم ـ برای مامورین وزارت خارجه اختصاص داشت که بعد از ختم کار از ساعت چهار تا پنج و نیم در هفته دو روز حاضر درس می شدند. درسها شامل مضامین حقوق بین المل عمومی و خصوصی، حقوق جزاء حقوق مالی و اقتصادی، تاریخ، جغرافیه و دفترداری بود که مدت تحصیل آن دو سال تعین شده و شمول در این بخش برای همه مامورین وزارت خارجه حتمی بود. علاوه بردو استاد ایرانی، سید محمد قاسم خان مدیر جریدۀ امان افغان نیز به حیث معلم تاریخ و جغرافیه دراین مکتب تدریس میکرد.(شرح مزید دیده شود: وکیلی پوپلزائی: "سلطنت شاه امان الله"، جلد دوم، صفحه46 ـ 47)

مدرسۀ دارالحفاظ و دارالعلوم شرعیه:

در جمله فیصله های لویه جرگه 1303ش منعقده پغمان پیشنهاد تأسیس دارالعلوم اسلامیه و مکتب حفاظ بود که ازطرف ملاء صاحب چکنور ـ یکی از وکلای لویه جرگه ارائه گردید. موصوف در معروضه خود گفت که: «چون خیالات جهان درجات اعلیحضرت غازی ما همیشه مصروف به ترقی امورات دینی و اسلامی و مذهبی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ما ملت عاجز بوده و هست، لهذا برای ترقیات اعظم و تعالیات ملت غیور افغان و سکنۀ جسور افغانستان عطف توجهات شاهانه شانرا ما علماء و مشائخ و سادات و شرکاء لویه جرگه بسوی این مسئله مهمه جلب میداریم که یک دارالعلوم عربی جامع علوم احادیث و تفاسیر و عقائد و فقه و اصول میراث و تاریخ و غیره در امصار[شهرهای] معتبرۀ افغانستان مثل قندهار و هرات و مزار شریف و جلال آباد و غیره ولایات و حکومتی های اعلی به تحت ریاست علماء فاضل متدین همان محل به نصاب دارالعلوم اسلامیه (دیوبند) و صوابدید علمای جرگه تاسیس گردد، زیرا که اصل الاصول السنۀ مستعمله زبان عربی دیده میشود. {و فرقان عظیم الشان} هم به لفظ عربی است تا ابتداء معلمین و متعاقباً متعلمین این دارالعلوم استخراج رسائل دینیه فارسیه را از برای تعلیم مکاتب ابتدائیه و تصنیف و تالیف و وعظ و نصیحت و تبلیغ و ارشاد و ایقاظ ذاهلین و تنبیه غافلین در هر محفل و مجلس عالی که ضرور شمرده شود، اجرا بنمایند. ….من فقیر چکنور به تجربه دیده ام که در خدمات عمده اسلام مثل جهاد، قوت علمی همین طلباء و علمای عربی اثر زیاد بخشیده، نهایت مفید می بینیم اگر عرض مذکور مایان منظور شود و در فُرصت قلیل به کمال تعجیل طلباء فارغ التحصیل شده به خدمت دین و دولت مشغول شوند. گویا اساس ترقی و احساس قوم دیده میشود و تکمیل استقلال علی وحه التام حاصل میشود و نیز بنابر خیالات فوق پابندی اسلامی و شریعت پروری اعلیحضرت معارف گستر امید واریم که شعب مکتب الحفاظ از برای حفظ الفاظ قانون شرعی که قرأن عظیم الشان میباشد، تاسیس شود ما آنرا لازم می بینیم تا سلسله حفظ قرآن مبارک نیز منقطع نشود.»

شاه امان الله غازی در باره چنین گفت: «من ازین تحریک عمده و دلالت بالخیر شما که از مدتی مرکوز[جا گرفته در] نظر حکومت تان بود، کمال مسرت و امتنان خودم را بعرض رسانیده شما را مطلع و حالی میکنم که شما تصور نکنید که وزارت معارف افغانستان و یا این خادم تان تا هنوز در باره تاسیس دارالعلوم اسلامیه خیالی نداشت و فقط ازین یاد آوری شما در صدد ترتیب آن میبراید. نی! بلکه از زمانیست که این عاجز و وزارت معارف تان در چگونگی این دارالعلوم و پروغرام و نصاب تعلیم و طرز اسباق و غیره لوازم آنست، اما تا حال نه بر کدام یک نصاب او جامع موفق شده ایم و نه یک اصول خوبی ازآن بنظر ما رسیده است و نه سر معلم و معلمی را طوریکه برای یک دارالعلوم اسلامیه در همچه یک مملکت مقدس افغانیه لازم باشد، سراغ نموده ایم. لله الحمد که ازین ورود محمود شما علمای اعلام و فضلای کرام آنهمه مشکلاتی و موانعاتیکه سد تاسیس آن مدرسه عرفانیه بود، تقریباً مرتفع گشت و اینک بهمین نزدیکی ها با اتفاق آراء علمای منتخبۀ تان وزارت معارف ما به تکمیل این تحریک سراپا تبریک و این معروضه مقدسه تان بتمامها میپردازد و اولاً با سعاف این مامول مسعود و انجاح این مسئول محمود تان که دارالعلوم و مکتب الحفاظ است، با ایالت کابل آغاز میشود و متعاقباً بر همان اصول اگر خواست خداوندی باشد در ولایات و حکومتی های اعلی افغانی نیز اجراآت بعمل می آید. گمان میکنم که برای تعلیم علوم عربیه و کتب اسلامیه طلبۀ مکاتب عمومیه بعد ازینکه نصاب رشدیه را تمام کنند، داخل شوند بهتر خواهد بود و برای تحصیلات او شان تسهیلاتی بهم خواهد رسید.» (برای شرح مزید دیده شود: "رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303"، تدوین و ترقیم: مولوی برهان الدین کشککی، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه، کابل، دلو 1303، صفحه 325 تا 328)

به اساس فیصله فوق متعاقباً هیئتی مرکب از اعضای انجمن معارف، علمای تمیز و بعضی دیگر علمای دینی تشکیل جلسه دادند وپروگرام درسی دارالعلوم را طرح و برای تشکیل آن اقدامات عملی رویدست گرفته شد که این مدرسه تا سقوط دورۀ امانی فعالیت داشت و تعدادی زیاد شاگردان را در زمینه تربیه و تقدیم جامعه کرد.

مکتب صنایع نفیسه:

فن رسامی نخست در عصر امیر حبیب الله خان سراج شامل پروگرام درسی مکتب حبیبیه و مکتب فنون حرب شده بود و بوسیله استاد غلام محمد خان "میمنگی" تدریس میگردید. شهزاده امان الله خان که خود از شاگردان مکتب فنون حرب کابل بود، از همان ابتداء به صنایع نفیسه و انکشاف آن در کشور علاقمند بود و وقتی به پادشاهی رسید در فکر تأسیس مکتب صنایع نفیسه در کابل افتاد و آنرا نخست در پغمان زیر نظر قوماندان مکتب فنون حرب بناء گذاشت و سپس آنرا به کابل انتقال داد و در محل "شهرآراء" جا داد و در راس آن استاد غلام محمد خان میمنگی را مقرر نمود. بعد از مدت کوتاه استاد را برای تحصیل و آشنا شدن با سبک های رسامی جدید و در عین حال برای فراگرفتن امور چاپ (زنگو گرافی و چاپ رنگه و ساختمان و ترکیب رنگها) در سال 1301ش به جرمنی اعزام کرد. استاد بسرعت مراحل درسی و امورعملی را در برلین گذشتاند و با استعدادی که داشت توانست در پوهنتون برلین نمونه های رسامی شرقی را نیز برای شاگردان تدریس نماید و دراواخردلو 1301 (فبروری 1923) با لقب "پروفیسور" به وطن برگشت و به حیث مدیرمکتب صنیع نفیسه کابل بکار آغاز نمود. او دستگاه کوچک "لیتوگرافی" را که با خود از جرمنی آورده بود، طرز چاپ رنگه را در روی کاغذ و تکه به شاگردان یاد داد که بسیار مورد علاقمندی شاگردان و حکومت قرار گرفت.

روزی شاه امان الله غازی بدون اطلاع قبلی به دفتر کار استاد غلام محمد خان میمنگی رفت و بعد از قدردانی از زحمات او، انکشاف آن مکتب را وعده داد. همان بود که وزارت معارف بسرعت دست بکار شد و مواد و وسایل لازم را برای مکتب تهیه کرد و مکتب بطور فوق العاده بروز 18 عقرب 1303ش ازطرف شاه غازی با حضور داشت فیض محمد خان زکریا وزیر معارف و دیگر اراکین دولت افتتاح گردید. شاه به وزیر معارف هدایت داد تا ماشین های بزرگتر لیتوگرافی و چاپ را از خارج تهیه و در دسترس مکتب قرار دهد که با رسیدن ماشین های جدید و استخدام یک تعداد استادن فن خطاطی، نقاشی و چاپ سنگی تهداب اولین مطبعه دولتی کابل در جوار ارگ عقب وزارت خارجه گذاشته شد. متأسفانه هنوزچند ماه از کار آن نگذشته بود که در اواخر جدی 1303 این مطبعه بدست دشمنان پیشرفت کشور طعمۀ حریق گردید. با آنهم مکتب به فعالیت خود در آنجا ادامه داد ، اما آتش سوزی بار دوم در ماه دلو1304 همه لوازم مطبعه ومکتب را از بین برد و ناگزیر مکتب بعد ازحریق دوم به کوتی لندنی در جوار ماشین خانه حربی (کنار دریای کابل) انتقال نمود. شاه امان دستور تورید ماشین های جدید چاپ را صادر و با ورود آنها مطبعه در همان محل جوار ارگ دوباره بکار آغاز کرد که تا سقوط رژیم امانی همچنان فعال بود و آثار رنگی و غیره امور طباعتی دولتی را به شمول چاپ اولین بانکنوتهای "افغانی" (به حیث واحد پولی کشور) دراواخرسال 1306 در همین مطبعه چاپ و بطور محدود در چلند انداخته شد.

قابل ذکر است که مکتب صنایع نفیسه در همان عمارت"کوتی لندنی" تا سقوط رژیم امانی باقی ماند و اولین دستگاه پخش رادیو در کابل از همانجا صورت گرفت و این عمارت بیک مرکز فرهنگی تبدیل گردید. در دوره سقوی دروازه آن بسته شد و اما در دورۀ سلطنت محمد نادرشاه که تصمیم به اعمار تعمیر جدید برای مکتب حبیبیه در جوار دریای کابل و متصل به مقبره اعلیحضرت تیمورشاه گرفته شد و تعمیر بسرعت در سال 1313 تکمیل گردید، مکتب صنایع نفیسه نیز موقتاً در یک قسمت آن مکتب جا داده شد و پس از مدت کوتاه عمارت جدید در عقب مقبره تیمورشاه (در جوار زیارت) ساخته شد و یک قسمت مکتب بخصوص امور چوب کاری و نجاری به آن عمارت انتقال یافت که بعد از مدتی نام آن به "مکتب صنایع" تغییر کرد که در بین عوام به "فابریکه حجاری و نجاری" مسمی شد و بیشتر برای ساختن میز و چوکی و دیگر لوازم وزارت معارف اختصاص یافت. در همین وقت مکتب میخانیکی کابل تأسیس گردید و امور میخانیکی و شعب مختلف صنایع نفیسه به عمارت دیگر در مقابل مکتب نجات سابقه و گوشۀ "ماشینخانه" انتقال و به فعالیت آغاز کرد.

تأسیس انجمن پشتو (د پشتو مرکه):

شاه امان الله غازی برای تقویه زبان ملی پشتو درماه حمل 1298(اپریل 1919) تعداد صد نفر ازعلمای قندهار را به کابل دعوت نمود و در ضمن طرح موضوع استقلال و جلب نظر آنها برای اعلام جهاد و ترقی معارف، دربارۀ تعمیم و انکشاف زبان پشتوصحبت کرد تا این زبان در بین مردم کشور از طریق مکالمه تدریجاً عام شود. شاه علاوه کرد که دولت در نظر دارد بزودی به تأسیس یک انجمن بنام "د پشتو مرکه" بپردازد و از همه ولایات پشتو زبان کشور تعدادی از دانشمندان را به حیث همکاران این انجمن بگمارد و نیزعلاوه کرد که از این به بعد همه نظامنامه های دولت همزمان به هردو زبان نشر خواهد شد. شاه افزود که: در قدم اول برای ترجمه این نظامنامه ها باید یک تعدادی از اعضای انجمن که در هردو زبان مسلط باشند و ازعهده ترجمه دقیق برآمده بتوانند، به وظیفه مقرر خواهند شد.

قابل ذکر است که انجمن "د پشتو مرکه" در "نظامنامه تشکیلات اساسیه افغانستان" در ماه 47 به ارتباط وظایف وزارت معارف به حیث یک مرجع رسمی در تشکیل آن وزارت گنجانیده شده و نیز در ماده 55 آن چنین آمده است: «هیئت تألیف و ترجمه کتب درسیه مرکۀ پشتو: برای تألیف و ترجمۀ کتب درسیه راجع بهمه مکاتب یک هیئت تألیف و ترجمه ملحق به انجمن معارف تشکیل میشود و ذواتیکه این هیئت را تشکیل میکنند، از کتب درسیه فرانسوی و ترکیه و دیگر السنه ترجمه و استنباط کرده کتب درسیه را ترتیب و تألیف مینمایند و یکنفر رئیس ریاست انجمن را مذکور را عهده دار میباشد. برای ضبط و تدوین اصول و قواعد زبان پشتو و برای نقل و ترجمه کردن کتب درسیه با این زبان یک مرکه پشتو تشکیل میشود و این "مرکه د پشتو" به انجمن معارف مربوط میباشد و یکنفر رئیس ریاست آنرا مینماید.» (دیده شود: نظامنامه فوق الذکر، چاپ اول ، ثور 1302ش، صفحه 21)

به این ترتیب دراوایل سال 1302(1923) اداره انجمن "د پشتو مرکه" در برج شمالی ارگ کابل تشکیل و بکار آغاز کرد و اولین اعضای آن عبارت بودند از: مولوی عبدالواسع خان قندهاری (به حیث رئیس)، عبدالرحمن خان (پسر کاکا سیداحمد خان لودین)، محمد زمان خان (برادر محمود طرزی)، ملا محمد خان مشهور به افغانی نویس، عبدالوهاب خان کاموی، عبدالواحد خان لکن خیل، عبدالکریم خان دولت شاهی، احمد گل خان سلیمان خیل، غلام قادرخان قندهاری، الله ویردی خان وردک، میرعالم خان مروت و پادشاه میرخان خوگیانی. در جوار اعضای رسمی فوق تعداد زیاد به حیث اعضای افتخاری نیز با این انجمن همکاری نزدیک داشتند. چون در ماه میزان 1302ش مولوی عبدالواسع خان به حیث رئیس محاکمات که جدیداً تشکیل شده بود، مقرر گردید، بجایش عبدالرحمن خان قندهاری معاون او به حیث رئیس این انجمن مؤظف شد. متآسفانه بیشترین کاراعضای این انجمن به ترجمه نظامنامه ها و ترجمه بعضی کتب درسی اختصاص یافت و هدف اصلی که همانا تعمیم زبان پشتو در محاره بین مردم بود، در حاشیه رانده شد و کمتر به آن توجه مبذول گردید. (برای شرح مزید دیده شود: وکیلی پوپلزائی: "فرهنگ کابل باستان"،جلد دوم، صفحه902 تا 907 و همچنان "سلطنت امان الله شاه"، جلد اول، صفحه 426 ـ 427)

انکشاف دارالمعلمین:

دارالمعلمین بار اول در عصر سراجیه تأسیس گردید و تعدادی از شاگردان رشدیه مکتب حبیبیه را به هدف تربیه معلمان مکاتب ابتدائیه درآنجا مصروف تحصیل ساختند که البته از اینطریق تعداد معلمان در سطح اعدایه بکار گماشته شدند. درعصرامانی به روی ضرورت جدی برای معلمان با سویه بالاتر دارالمعلمین انکشاف کرد و در ماه میزان 1302ش طبق امر شاه عمارت و باغ سابق حکومتی که در اختیار نقیب صاحب بغدادی در کابل قرار داده شده بود، به موافقه موصوف برای دارالمعلمین اختصاص یافت. درعین زمان انجمن معارف پروگرام جدیدی را بسویۀ دیگرکشورهای اسلامی طرح نمود. در اواسط 1302 وزارت معارف تصمیم گرفت که سه نفر معلم برای مضامین علم النفس و فن تعلیم و تربیه و تاربخ و جغرافیه از کشور ترکیه استخدام نماید که با ورود آنها سویه تعلیمی دارالمعلمین روبه ارتقاء گذاشت و بعدتر چند نفر از فارغان مکتب حبیبیه نیز در آنجا به حیث معلم مقرر شدند.

مکتب موزیک:

موسیقی در کشور تاریخ طولانی دارد، ولی دراینجا هدف از موزیک همانا یک گروپ از نوازندگان آلات مختلف موزیک است که در قدیم در اوقات لشکر کشی ها ومعاینات عسکری و جشن های ملی و مردمی در پیش روی صفوف عساکر با نواختن نقاره، دهلو سرنا مروج بود. اما درجشن سال 1259ش (1872م) که امیرشیرعلی خان به مناسبت ولیعهدی شهزاده عبدالله جان با تدویر یک لویه جرگه در کابل برگزار کرد، بار اول دسته موزیک هندی ـ افغانی در موقع رسم گذشت عسکری در پیشاپیش عساکر نغمه مشابه به مارش عسکری را نواختند. بعدها در سال1263 ش آلات موسیقی برای این دسته از هند خریداری و وارد کابل شد و دسته نوازندگان بطور جمعی بنام "باجه خانه" مشهور شدند که در راس آن شخصی به اسم "ضبطو خان" از هند استخدام گریده بود. این دسته تمرینات خود را در باغ "علی آباد" (حالا پوهنتون کابل) به اصول عسکری اجراء میکردند. سپس شخصی دیگر از شاگردان استاد ضبطو سردسته باجه خانه شد. درعصرامیرحبیب الله خان سراج درسال 1287ش(1908م) خریداری آلات بیشر موزیک از یک کمپنی انگلیسی صورت گرفت که در جمع ان آلات موزیک جدید نیز شامل گردید و این دسته بنام "باجۀ برنجی" شهرت یافت و تصنیف های جدید را شروع به نواختن کردند که بعداً اکثر آلات موزیک را در ماشینخانه کابل می ساختند. دراین مرحله نواختن از روی نوت نیز معمول شد.

در زمان سلطنت شاه امان الله با ورود معلمان از ترکیه و دراثر مساعی محمود سامی که خود معلم موزیک بود، اساس جدید برای اینکار گذاشته و تصنیف های ترکیه عثمانی رایج شد. یکی از کسانیکه دراین راه خدمت زیاد کرد، همانا استاد غلام حسین خان (پدر استاد بزرگ محمد حسین سرآهنگ) بود که بار اول برای تأسیس مکتب موسیقی در کابل تلاش زیاد نمود.

در یک مقالۀ که به مناسبت سالگرد وفات استاد غلام حسین بقلم فرزاد فرنود(منتشره روزنامه 8صبح، مورخ 27 سرطان 1399) به نشر رسیده چنین آمده است: « استاد غلام حسین شاگردان زیادی، از جمله فرزندش استاد محمدحسین سرآهنگ را تربیت کرد، ولی او تنها وقتش را وقف آموزش موسیقی سنتی در خرابات نکرد، بلکه موسیقی را بیرون از خرابات برد. و این روزها برابر بود با روی کار آمدن امیر امان‌الله خان در افغانستان. امیر جوان، روزنه‌ تازه‌ای در زند‌گی اجتماعی مردم گشوده بود و امیدهای زیادی برای شگوفایی کشور در دل مردم جوانه می‌زد، چون گام‌های محکمی برای عصری شدن هرچه زودتر کشور از سوی دستگاه دولت برداشته می‌شد، موسیقی نیز یکی از بخش‌های مهم برای آگاهی‌ مردم، وارد نظام آموزشی [در مکاتب] گردید. در آغاز، این برنامه تنها در چند مکتب در کابل عملی گردید و استادانی چون استاد پیربخش در دارالمعلمین کابل، استاد نتو در مکتب حبیبیه و استاد قربان علی در مکتب استقلال به شیوه سنتی برای هنرجویان آموزش می‌دادند؛ بعداً وقتی پای استاد غلام حسین در معارف کشیده شد، او نظامنامه موسیقی بهتر را ترتیب داد که اگر این نظامنامه در معارف عملی می‌شد، موسیقی در مکاتب رونق بهتری پیدا می‌کرد. اما نشر این نظامنامه، با مخالفت‌های زیادی از سوی روحانیون روبررو شد و آن‌ها از طریق مساجد ذهنیت‌ سازی کردند تا مردم در برابر این نظامنامه ایستاد‌گی کنند و آن را نپذیرند. در نتیجه آموزش موسیقی از نظام درسی کشور برچیده شد.»

تأسیس "لیلیه" برای شاگردان بی بضاعت:

بتاریخ21 جدی 1302 با انفاذ "اعلاننامه ادارۀ لیله" برای شاگردان بی بضاعت در ولایات دیگر که مستحق ادامه تحصیل به سویه بالاتر از مکاتب ابتدائیه بودند، وقتی به کابل می آمدند، برای اولین بار امکانات اعاشه واباته شان با تأسیس اداره لیله از طرف دولت فراهم گردید و برای این منظور لایحه فوق که درآن شرایط استفاده از لیلیه و مشخصات و مصادیق لازمۀ آن با یک مقدمه و یک ضمیمه تحت 14 ماده ترتیب و نافذ گردید که شاگردان مستحق برطبق لایحه مذکور حق استفاده از لیله را در کابل داشتند.

در مقدمه این لایحه آمده است که: «از آنجا که تعمیم و تعلیم اولاد این وطن یکی از افکار اعلیحضرت غازی است، ذات شاهانه برای اینکه هر درجه و طبقۀ ابنای این مملکت به فیض علم و عرفان نائل شوند، مکاتب ابتدائیه را در اکثر بلاد و مکاتب تالیه و عالیه را دراین دور آغاز به مرکز تأسیس فرمودند، تا بخواست خداوند علیم وحکیم مراتب علمیۀ افراد وطن عزیز ما ترقی و تعالی حاصل کرده در آتیه تأمین و افتتاح مکاتب رشدیه و دارالمعلمین در هر ولایت صورت اجراء و ایفاء حاصل کند. از این رو چون درحال بجز مرکز در دیگر ولایات و حکومتی های اعلی مکتب رشدیه و دارالمعلمین تأسیس نشده و در هذا سنه از مکاتب ابتدائیه محصلین صنف پنجم نصاب ابتدائیه را تکمیل نموده به مکاتب رشدیه و دارالمعلمین کابل داخل گردیدند، از حضور شاهانه برای تسهیلات معاشات این قسم طلبای که نادار و بی بضاعت باشند، ادارۀ لیلیه منظور شده و وزارت معارف با افتتاح و تأسیس چنین اداره موافق بمواد مرقومۀ ذیل مجاز گردید تا طلبای که از بلاد و توابع دور و نزدیک بمرکز آمده به مکتب رشدیه و دارالمعلمین داخل میشوند، صرف آن قسمتی که نادار و ناتوان باشند، از فیض توجهات معارف پروری شاهانه تسهیلات معاشیۀ خویش فائز گردند و باقی طلبای که توانا و صاحب بضاعت اند، انها میتوانند بذمه داری ادارۀ معاشیۀ خویش در مکاتب موصوف شرف شمولیت حاصل کنند.» (برگرفته از "اعلاننامه ادارۀ لیلیه"، چاپ مطبعه دائره تحریرات مجلس عالی وزراء، کابل ، مورخ 21 جدی 1302ش)

در مقدمه فوق دو موضوع جلب توجه میکند: یکی ـ فراهم آوری زمینه تحصیل بالاتر از ابتدائیه برای همه اتباع کشور و دیگرـ برای شاگردان مستحق که نادار و بی بضاعت باشند با شمولیت در لیلیه تاحد توان و امکانات دست داشته دولت مساعدت بعمل آمد. این اولین بار است که دولت در آنوقت با تشکیل این اداره ولو به پیمانه محدود در تعمیم معارف اقدام میکند و تهداب اول را دراین مسیر می گذارد.

تأسیس مکاتب دخترانه و مشکلات آن:

طرزی: "زنان نیمی از پیکرۀ مردان اند":

طرزی تلاش کرد به مردم واضح سازد که علوم جدیده مخالف اسلام نیست. او مثالهای زیاد ارائه کرد که چگونه علوم معاصر از انکشاف علوم توسط مسلمانها در قرون وسطی بهره مند شده است و اکنون زمان آن رسیده که کشورهای اسلامی از علوم و اختراعات اروپائی استفاده نمایند. او معتقد بود که: برتری اروپائی ها در عصر حاضر ناشی از پیشرفت آنها در زمینه های اقتصادی، علمی، تکنالوژیکی و فرهنگی است. افغانستان و سائر کشورهای اسلامی وقتی با آنها برابری میتوانند که جامعه را بشناسند، ساینس و تکنالوژی جدید را درآن بکار بگمارند و به انکشاف صنایع بپردازند. طرزی تقلید کورکورانۀ اروپائی را نمی خواست و مثال جاپان را میداد که چگونه با حفظ ارزشهای ملی خود توانست از مزایای تکنالوژی اروپائی بهره مند شود.

طرزی با تأکید برنقش برجستۀ زنان در دوران خلافت عباسی می گفت: زمانیکه تمام زنان و مردان اروپا بیسواد بودند، زنان مسلمان به حیث شاعر و هنرمند و حتی درمقامهای اداری کار میکردند. او در مورد اهمیت تعلیم و تحصیل زنان استدلال میکرد که: فقط زنان تعلیم یافته و منور میتوانند همسران و مادران خوب باشند و همین زنان استند که اطفال را که آینده متعلق به آنها است، بار می آورند. طرزی به استناد حدیث مبارک که "زنان نیمی از پیکرۀ مردان اند"، استدلال میکرد که بدون پیشرفت این نیمۀ اجتماع نمیتوان نیمۀ دیگر آنرا بطور کامل و سالم انکشاف داد. او می گفت که اسلام برمبنای مساوات بین همه اعم از زن و مرد استوار است و میخواست بدینوسیله احساس خودآگاهی و اعتماد به نفس را به منظور تقویۀ تفکر معقول و "دفاع از خود" بین زنان کشور ایجاد نماید. به نظر او: این هدف وقتی برآورده می شود که زنان تعلیم یافته و آگاه شوند تا بتوانند برای فامیل، فرزندان ودرنهایت برای جامعه عناصر مفید و فعال بار آیند. اوحتی اصرار میکرد که نقش تعلیم و تربیۀ زنان اگر بالاتر ازمردان نیست، به هیچ وجه کمتر از آنان نمی باشد. اینجاست که طرزی اولین مرد متفکر درنهضت زنان کشوربشمار میرود و برلزوم کسب علم و دانش جدید برای زنان افغان تأکید و اصرار میکرد. نظریات او سرلوحۀ اساسی اقدامات رژیم امانی را در مورد زنان تشکیل میداد.

اینک به شرح مختصر اقدامات شاه امان الله غازی و ملکه ثریا پرداخته میشود که زیر نظر محمود طرزی هر دو را میتوان پیشتاز نهضت زنان، مدافع حقوق شان و بانی معارف برای طبقه اناث در کشور دانست. جای هزارتأسف است که دشمنان پیشرفت و ترقی افغانستان یعنی انگلیسها نگذاشتند افغانستان راه خود را بسوی ترقی و آرامش باز کند و به طرق مختلف سد راه شدند، چنانکه دست ویرانگر آنها از آستین خود ما دراز گردید و به تحریک آنها عناصر محافظه کار زیرعنوان دین به مقابله پرداختند علیه حقوق حقه زنان و بخصوص تعلیم و تربیه شان موانع ایجاد کردند.

ملکه ثریا ـ خانم پیشتاز قرن در امور زنان افغان:

درفرهنگ کهن ما به «معلم» مقام «پدرمعنوی» را میدهند و این مقام شایستۀ همه کسانی است که در راه اعتلای علم و معارف به نحوی خدمت کرده ومیراثی از خود بجا گذاشته اند که اخلافش ازآن فیض برده و راه آنها را نسل به نسل تعقیب نموده اند. اگر به گذشته ای نهضت زنان کشور و به تلاش زنان و دختران وطن در راه کسب علم و دانش درطی چند دهۀ اخیر نگاه مختصر اندازیم، درمی یابیم که این شمع فروزان با وجود نشیب و فراز های فراوان مرهون فدا کاری یک زن قهرمان کشور است که با شهامت و شجاعت زاید الوصف دریچۀ علم و دانش را دریک محیط نامساعد و مملو از تاریکی های عنعنوی بار اول در تاریخ به روی زنان افغان گشود. این زن را به حق میتوان بانی نهضت زن در کشور و مادر معنوی همه زنان کشور دانست که از آنوقت تا امروز به مکتب رفته و دانش آموخته و نیز از فیض دانش راه خود را در سهمگیری فعال اجتماعی بیرون از منزل باز کرده اند. این زن نامدارکسی دیگرنیست، جز ملکه ثریا.

ملکه ثریا میان ۱۰۰ زن قدرتمند جهان برگزیده شد. مجله تایم گفته است که در سال های ۱۹۲۰ملکه ثریا منحیث پرقدرت ترین شخص در خاورمیانه و برای افکار مترقی اش مشهورترین زن در جهان بود. تصویر ایشان یک قرن بعد امروز با این همه شان و شوکت در تایم نشر گردیده است

TIME chose Queen Soraya as one of the 100 women who defined the last century. As the first Queen Consort of Afghanistan, she became one of the most powerful figures in the Middle East in the 1920s & was known throughout the world for her progressive ideas.https://ti.me/2vxZao

عکس ملکه ثریا (عکس وسط) با زیورات رسمی که به هدف استفاده در محافل با خود به اروپا برده بود، میتوان با عکس تقلبی ملکه (عکس طرف راست) مقایسه کرد.(در افغانستان همچو جواهرات به سبک اروپائی قطعاً وجود نداشت و طوریکه در عکس وسط دیده میشود، زیورات سلطنتی تا آنوقت همه ساخت هند و به سبک شرقی بودند). عکس تقلبی ملکه ثریا هنگام سفر اروپا بوسیلۀ دشمنان افغانستان مونتاژ شده و به هزارها کاپی آنرا درداخل کشور و ماورای سرحد و حتی در بین مسلمانان هندوستان از طریق زمین و هوا پخش کردند تا این روحیه را خلق نمایند که گویا ملکه درانظارعامه بدون رعایت ستر و حجاب ظاهر شده است و بدینوسیله آتش قیام و آشوب را شعله ور سازند. مردم عوام که در آنزمان نه ملکه را دیده بودند و نه از تخنیک تقلب در عکس آگاهی داشتند، با دیدن این وضع باور کردند که موضوع واقعیت دارد. این دسیسه بر سرعت تا آنجا پیش رفت که حتی بعضی حلقات حکم تکفیر ملکه را صادر کردند. ناگفته نماند که دراین سالها عکس تقلبی ملکه ثریا در رسانه های داخلی و خارجی به حیث گویا عکس رسمی او به نشر میرسد. (برای شرح مزید دیده شود: مقالۀ از این قلم: "عکس تقلبی و تبلیغاتی ملکه ثریا..."، افغان جرمن آنلاین، 12 آگست 2019)

ملکه ثریا سومین دختر علامه محمود طرزی است که درسال 1276 ش (1897) در صالحیه دمشق (شام) پا بعرصۀ وجود گذاشت و به سن شش سالگی در سال 1281 ش (1907) به معیت فامیل خود به افغانستان آمد. از آنجا که علیا حضرت مادرشاه امان الله غازی با مادر محمود طرزی قرابت قومی داشت و طرزی نیز یک شخصیت بزرگوار بود، بزودی فضای روابط خانوادگی بین آنها گرمترشد و درنهایت به ازدواج دو شهزاده با دو دختر طرزی انجامید. شهزاده امان الله (عین الدوله) به خواهش خود و موافقه والدین به سن 23 سالگی از ثریا طرزی (17 ساله) طلب ازدواج کرد و عروسی شان بتاریخ 19 عقرب 1293 ش در قصر شهرآراء در کابل برگزار شد. ثریا نخست به «شهزاده خانم» و بعد از رسیدن شوهربه مقام سلطنت (1297 ش) به «شاه خانم» و درلویه جرگه 1307 رسماً ملقب به «ملکه ثریا» گردید. حاصل ازدواج ملکه با شاه امان الله دو پسر و جمعاً هفت دختر بود که همه با پدر و مادر بعد از سقوط سلطنت به ایتالیا مهاجر شدند وهمه درآنجا ازدواج کردند. ملکه ثریا درماه ثور 1348 ش به عمر 72 سالگی در روم وفات کرد و جنازۀ این علمبردار نهضت زنان به افغانستان انتقال یافت و در جلال آباد در جوار همسرش بخاک سپرده شد.

ملکه ثریا از بدو طفولیت در دامان پردانش پدر و مادر (اسما رسمیه که از اهل شام بود و درکابل به بی بی شامی شهرت داشت) تربیت یافت و زن سخنور، مردم دوست، با شهامت، دراک ومتین و باوقار بار آمد که این خصلت ها را در طول سلطنت شوهر و بعداً در ایام مهاجرت با صبر و قناعت به اثبات رسانید. او خودش شیفته تر از شوهر، عاشق تجدد و نوآوریها بود، مخصوصاً وضع زنان افغانستان که زیر بار چادری و درحصار خانه ها، بدون دسترسی به علم و دانش اسیر ارداۀ مردان خود بودند، او را بیش از هرچیز دیگر رنج میداد. افکار میهن دوستانه و تجددگرایانه پدر، رهنمای بزرگ او در مبارزه علیه قیمومیت زن در افغانستان بود که سجایای نیکو و میراث پربار این زن قهرمان برای نسل های بعدی را نمیتوان در این مختصر گنجانید، ولی دراینجا ازذکرمختصرکارنامه های او در ساحه معارف زنان کشور بسنده میکنم:

مکتب مستورات – اولین گهوارۀ تعلیم برای زنان کشور:

شاه وملکه هردو برتعلیم تربیه نسوان جداً تاکید داشتند وآنرا در صدرپروگرام های اصلاحی خویش قرار دادند. وقتی درسال 1298 ش ادارۀ "نظارت معارف" تشکیل گردید که بعداً "وزارت معارف" نامیده شد، انجمنی بنام "انجمن معارف" که در آن 19 نفر از شخصیت های سرشناس و دانشمند آن عصر اشتراک داشتند، برنامه عمومی انکشاف معارف را طرح نمودند. طوریکه قبلاً به تفصیل ذکرشد، این برنامه مشتمل بر11 پیشنهاد بود که همه مورد تائید شاه امان الله غازی قرار گرفت. در فقره ششم این پیشنهاد ها یکی از مهمترین اقدام در مورد "تأسیس مکاتب نسوان در شهر کابل" بود. به تأسی از این فقره پروگرام درسی نسوان توسط "انجمن علمیه" زیر نظر ملکه ثریا "درآنوقت ملقب به شاه خانم" روی دست گرفته شد که در ختم همان سال با تاسیس اولین مکتب نسوان درافغانستان بنام "مکتب مستورات" دروازه تحصیل دریک مکتب رسمی بار اول در تاریخ کشوربه روی طبقه اناث افغان بازگردید.

مکتب مستورات بتاریخ 20 جدی 1299ش (10 جنوری 1921م) با مراسم خاص توسط ملکه ثریا افتتاح شد و ملکه در یک بیانیه کوتاه حین افتتاح مکتب فرمود: «الحمدلله برای ما زنان الیوم یک یوم نهایت خوب است که به سایۀ اعلیحضرت غازی ما مکتب دختران را افتتاح می کنیم. امید است که ولاد وطن ما ازین مکتب فایده یاب شده جهت دین و دولت و ملت خود حتی الوسع خدمت نمایند و به همه حاضرین عصمت مآبان معلوم است که فرضیت علم به مرد و زن یکسان لازم است و این فضیلت مکتب که جهت ما زنان عاید شده از توجهات معارف خواهی اعلیحضرت جوان غازی ما و همت و کوشش جناب ناظر معارف ما [درآنوقت محمد سلیمان خان بود] است. اول دعای حیات اعلیحضرت علم جوی خود را نموده، عزت و نیکنامی جناب ناظر معارف خود را از خدای بزرک نیاز میکنم.» (وکیلی پوپلزائی: "سلطنت شاه امان الله"، جلد اول، صفحه 320)

در بارۀ اداره امور مکتب باید گفت که: مکتب توسط زنان خانواده شاهی اداره میشد؛ ملکه ثریا باحمایت معنوی شوهر و والدین خود بعنوان "مفتشه" از امورمکتب وارسی می نمود؛ مادرش "اسمارسمیه - خانم محمودطرزی" مدیره مکتب وخواهرملکه (خیریه خانم معین السلطنه) به حیث معاونه ایفای وظیفه میکرد. مکتب مستورات بیرون قصرشاهی درناحیه "شهرآراء" درخانه علی احمدخان "بعداً والی" واقع بود که بیشترشاگردان آنرا درسال اول (درحدود 50 نفر) دختران خاندان شاهی تشکیل می دادند.

(دراین فوتو24 نفر از شاگردان مکتب مستورات درسال 1923 دیده میشوند. اینها خواهران ناسکۀ برادرزاده ها وعموها و دختر شاه امان الله غازی بودند.)

درمدت کوتاه شاگردان مکتب چنان افزایش کرد که درپنج صنف ابتدائی تقسیم شدند ومکتب نیزبه یک عمارت بزرگتردرقلب شهرمسمی به "ده افغانان" در نزدیک محل مشهور به (حوض مرغابی ها) و دریک عمارت بزرگ بنام (گلستان سرای) که ازطرف (بوبوجان) ملکه امیر عبدالرحمن خان به مکتب اهداء شده بود، انتقال یافت. معلمه های اولی این مکتب آنعده خانم های بودند که درخانه سواد خواندن ونوشتن را آموخته وقدری از علوم دینی وادبی آگاهی داشتند. درهمین وقت هیئت اداری مکتب مشتمل بردوخانم ازعموزاده های ملکه بنامهای بلقیس و روح افزا یکی به حیث مدیره ودیگری به حیث کاتبه (منشیه) وهمچنان یکی از زوجه های امیرشهید فیروزه ملقب به "بدرالسراری" به حیث مبصره جدیداً مقررگردیدند. خانم می سکینازی (فرانسوی) در رسالۀ کوچک تحقیقاتی خود زیرعنوان "زنان افغان- تعلیم وفعالیت های اجتماعی درعصرامانی (1919-1929)" اسمای نخستین معلمان داخلی وخارجی این مکتب را ذکرکرده وآنها را "پیشتازان گمنام تعلیم وتربیت نسوان درافغانستان" لقب داده که بخاطر قدردانی ازاین مربیان پیشتاز نسوان به ذکر اسمای شان ذیلاً پرداخته میشود:

--- مریم (صبیه عبدالباقی خان اهل سرخاب میمنه)معلمه دری و تاریخ (سابق معلمۀ حرم شاهی)؛

--- حمیرا (صبیه پروفیسور غلام محمد خان میمنگی رسام شهیرکشور)؛

--- امنته الرسول (والده میرغلام حضرت شایق جمال) معلمه دری؛

--- فاطمه معلمه دری؛

--- خدیجه (دخترعموی ملکه) معلمه خیاطی وموسیقی؛

--- عایشه ملقب به بی بی خوری معلمه قرآن مجید ودنیات؛

--- بی بی خاجو وبی بی کومعلمه های آشپزی.

معلمین مرد که درمکتب نسوان تدریس میکردند، عبارت بودنداز:

--- پروفیسور غلام محمد میمنگی رسام؛

--- صوفی عبدالحق بیتاب (بعداً ملک الشعرا)؛

--- قاری عبدالله (بعداً ملک الشعرا)؛

--- فیض محمد زکریا (بعداً وزیرمعارف و وزیرخارجه)؛

--- سیدجمال الدین (هندی) معلم ریاضی؛

--- محمد عزیز "نادر" معلم ریاضی.

ازجمله معلمان خارجی:

--- عادله حیدر (ازترکیه همسریکی از ضاحب منصبان اردو)؛

--- خانم ایفان (ازجرمنی همسرمدیرمکتب جدید"امانی" معلمه آشپزی وتدبیرمنزل)؛

--- خانم الف خان(؟)؛

--- خانم کولین (سویسی) معلمه دربار ویک تعداد خانم های هندی که همسران مهاجران هندی مقیم کابل بودند.

دراینجا قابل ذکراست که گاه گاه شاه امان الله غازی نیز به مکتب رفته وبه تدریس دری می پرداخت واصول خود را بنام "اصول غازی" برای تدریس دری استفاده می کرد.

مکتب مستورات تا ختم دوره سلطنت شاه امان الله خان بروی دختران بازبود، البته به استثنای چند ماه درسال 1303 (1924) که بنابرشورش علیه اصلاحات بخصوص دربرابرنهضت تعلیم نسوان درخوست برپاشد، مکتب مسدود گردید که شرح مختصر آن بعداً می آید. سه ماه بعد دوباره دختران درجاده های شهردیده شدند که به مکتب می رفتند، اما این بارمکتب در داخل قصرشاهی ونخست به حیث مکتب خانگی و بعداً بصورت رسمی فعال گردید. ازسال1305 (1926) مکتب مستورات ازابتدائیه به متوسطه (رشدیه) ارتقا کرد وتعداد شاگردان نیز درآن سال بالغ به 300 نفر شد و درسال 1928 تعداد به 800 شاگرافزایش یافت. (مادرنویسنده درهمین مکتب تاصنف سوم ابتدائیه درس خوانده وخاطرات کم وبیش خود را از مکتب تازمان بسته شدن آن دراواخر سال 1928 برایم بیان داشته است).

دراغازفقط دختران خاندان شاهی وفامیلهای اشرافی کابل امتیازرفتن به مکتب را داشتند، ولی دیری نگذشت که به اثرتقاضای مردم مکاتب جدید نسوان افتتاح شد ومردم عامه نیز درآن راه یافتند. مکتب (عصمت) دومین مکتب نسوان بود که بتاریخ 31 حمل 1300ش (19 اپریل 1921) درکابل گشایش یافت وبعدا به لیسه "ملالی" مسمی گردید و همچنان مکتب دیگری درناحیه چنداول بنام مکتب "سه دکان" وجود داشت که سرمعلم آن خانمی بنام رابعه صبیه منشی نذیرهندی بود. (اسکینازی، می: "زنان افغان ـ تعلیم و فعالیتهای اجتماعی در عصر امانی 1919 ـ 1929"، مترجم: رقیه (ابوبکر) حبیب، چاپ اول، لیموژ ـ فرانسه، 1998، صفحه 47)

دریک اعلامیه شاهی به امضای ملکه ثریا که اصل آن در آرشیف ملی افغانستان تحت شماره 197، 37 قید است، در یک قسمت مقدمۀ آن مبنی بر لزوم "منطقی وقانونی" تحصیل زنان چنین آمده است: «بدون کسب تعلیم و تربیت مناسب برای زنان، ناممکن است تا یک مادر چنین یک مسئولیت مهم را در تربیت اطفال انجام دهد. زنها مؤظف اند نسلهای آینده را تربیت نمایند که این خود یکی از مهمتریم مسئولیتهای زندگی بشمار میرود. وقتی ما زنان را از تعلیم و تربیت محروم کنیم، در واقع نیمی از وجود خود را ناتوان نموده وسیلۀ مهیشت خود را بدست خود از بین برده ایم.»

در اعلامیه تذکررفته است که: درپاسخ به یک ضرورت عاجل، سال گذشته دو مکتب دخترانه یکی مکتب مستورات در سرای علیا ودیگری مکتب "عصمت" درقلعه باقرخان کابل تاسیس شدند که اولی کمی دورتر از شهر و دومی کوچک بود، لذا تصمیم گرفته شد تا هردو مکتب یکجا شده درگلستان سرای جابجا شوند که اتاقهای فراوان برای بیش از 800 شاگرد دارد. بدن ترتیب متعلمه ها میتوانند دریک محل درس خوانده و از لباس، غذا، چادر و کتاب که از طرف دولت تهیه میگردند، بصورت مساوی استفاده نمایند. یک عده معلمان داخلی وخارجی به آنها درساحات اقتصاد خانواده، تربیت طفل، خیاطی، بافت وآشپزی درس میدهند. این مکاتب برای تدریس دختران بین سنین هشت تا ده اختصاص دارند و برای خانم های بزرگتر مکاتب مسلکی جهت تعلیم آنها دررشته آشپزی، خیاطی وساختن گلهای مصنوعی تاسیس شده است. هدف این مکاتب رهایی زنان از وابستگی اقتصادی شوهران شان و کمک به اقتصاد فامیل می باشد. درسال 1301 شاگردان نمبراول، دوم وسوم این مکاتب موفق به دریافت جوایز1000 روپیه، 700 روپیه و400 روپیه خواهند شد که البته اول نمبرعمومی جایزه 1500 روپیه را دریافت خواهد کرد. مکتب مسلکی "صنایع اناثیه" نیز درگلستان سرای به فعالیت شروع خواهد کرد..... معلمین با معاش لازم استخدام میشوند..... هدف این اعلامیه اطلاع به کسانی است که خواهان شمول در مکتب مستورات ویا مکتب صنایع اناثیه باشند وهمچنان کسانکه بخواهند به حیث معلم درآنجا ایفای وظیفه کنند، درخواست های خود را بامختصرسوانح به مدیره مکتب مستورات بسپارند. دراین مرحله شاگردان به چند صنف به اساس سویه شان تقسیم خواهند شد. اعلامیه از طرف ناظرمکاتب زنان، ملکه ثریا "شاه خانم" نشر و ممهور شده است.(نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی در افغانستان 1919 ـ 1929"، مترجم: محمد نعیم مجددی، هرات، 1388ش، ضمیمه سوم، صفحه 280 ـ 282)

"ارشادالنسوان":

بعد از حصول استقلال هدف عمده دولت امانی تنویراذهان عامه از طریق تعلیم وتربیه نسل جوان وفعالیت های فرهنگی واطلاعاتی از جمله انتشار بیش از 23 جریده واخبار بود تا مردم را ازرویداد های خارجی وداخلی اگاه سازد وشالوده یک نظام عصری را درجامعه پی ریزی کند. این حرکت را محمود طرزی بانشر "سراج الخبار" درزمان سلطنت امیرحبیب الله خان اغاز کرد ودرعصر امانی آن را باتلاش بیشترادامه داد. یکی از مسائل مهم که محمود طرزی درسراجالاخبار برآن اکیدا توصیه میکرد، همانا "ضرورت بیشرفت زنان" درکشوربود که طی مقالات متعدد مطرح بحث ساخت. موصوف در یکی از نوشته های خود تحت عنوان نقش زن درعائله چیست به صراحت بیان کرد که زن اصل واساس وخمیرمایه عائله است وتا زمانکه آنها تعلیم یافته نشوند، ترقی وپیشرفت ناممکن است" (سراج الاخبار شماره 23 مورخ سنبله 1291) نشر مطالب انتقادی بروضع زندگی زنان موجب مشاجرات قلمی فراوان بین یک عده علمای دینی وطرزی میگردید که همه درسراج الاخبار منعکس می شدند. (روان فرهادی صفحات 494 تا506)

درعصرامانی جریده هفتگی "ارشادالنسوان" در27 حوت1299 (17 مارچ 1921) به نشر اغازکرد که اولین نشریه اختصاصی برای نسوان کشورمحسوب میشود. این جریده به مدریت اسمارسمیه معروف به " بی بی شامی" همسرمحمود طرزی ومعاونیت روح افزا (دخترمحمد زمان خان"خازن الکتب" خواهر حبیب الله طرزی) نشر می شد ومطالب آن بطورعموم شامل اخبارمربوطه به امورنسوان از جمله میله ها وسرگرمی های اجتمانی زنان انوقت بود که قسمت زیاد آنرا نوشته های انتقادی بروضع زنان درکشور تشکیل میداد، طورمثال جریده بر وضع اسارت بارزنان انتقاد داشت وبرعلیه خرید وفروش زنان مبارزه میکرد ومی کوشید با توضیح حقوق زنان درپرتو اسلام، آنها را از تحکم ارزش های عنعنوی مردسالاری که درجامعه افغانی جدا حاکم بود، رها سازد. واضح است که در انوقت جر وبحث روی این مسائل با عکس العمل های فراوان علمای متعصب دینی مواجه می شد وموجب برخوردها می گردید. برخی به این عقیده بودند که مطالب عمده ومهم این نشریه را شخص محمود طرزی می نوشت وآنرا بنام دیگران به نشر می سپرد.

"شفاخانه مستورات":

از اواخر قرن 19 بدانسو طبابت عصری درافغانستان قدم بقدم رایج شد. نخست این امتیاز تنها برای امراء کشور با استخدام یک یا چند داکترخارجی (نخست ازهند وبعد از ترکیه) منحصربود و بیشترشامل حال مردان واطفال می شد و زنان بطورکل ازآن محروم بودند. درجنوری 1924 برای اولین باردرکشورشفاخانه مخصوص نسوان تاسیس گردید که درآن دو نفر داکتر زن و دو قابله ـ یکی جرمنی و دیگرایتالوی ونهیز یک داکترنسائی ایتالوی بنام داکتر ریجنولی بکارآغاز کردند.

البته رسیدگی به امور ولادت ها قبلاً همیشه درمنزل وبه کمک زنان باتجربه محلی بنام "دایه" صورت میگرفت وتوأم باخطرات بسیار برای نوزاد ومادران بود. عمارت شفاخانه متعلق به اُخت السراج (عمه شاه امان الله) واقع قلعه باقرخان بود که نخست امور آن توسط سراج البنات (خواهرشاه) وبعداً اُخت السراج وسرداربیگم یکی از عمو زاده های او اداره می شد. این شفاخانه تاریخی تا امروز بشکل انکشاف یافته آن هنوزهم درهمان محل فعال است. (اسکینازی، می: "زنان افغان...، صفحه8)

آغاز جنگ "علم و جهل":

طوریکه در مباحث گذشته خاطر نشان شد، شاه امان الله غازی بعد از حصول استقلال فکر کرد که کشور دیگر زیر تهدید خارجی قرار ندارد و وقت آن رسیده است تا به به تحولات اساسی بپردازد. طی دوره اول (1919 تا1924) شاه کوشید تا برخرابه های نظام کهنه قبایلی شالوده یک دولت عصری را برمبنای قانون ونظم به وجود آورد: اصلاحات اداری درداخل اورگان حکومت، انفاذ قانون اساسی واحترام به آزادیهای فردی، وضع قوانین ونظامنامه ها درساحات مختلف (تا آنوقت بیش از50 نظامنامه نافذ شده بودند)، رجوع به نظرمردم وفراخواندن لویه جرگه به حیث یک مرجع عالی تقنینی، اصلاحات امورمالی، توجه به امورمعارف وبرای اولین بار افتتاح مکاتب نسوان و تساوی حقوق زن ومرد، ازبین بردن امتیازات ومعاشات مستمری بعضی خانواده ها والقاب شان، همه از جملۀ نوآوریهای مهم و بسیار بحث انگیز بودند. مسلم است که بسیاری ازاین تحولات عمیق به منافع کلی طبقات صاحب امتیاز ازجمله خوانین، زمین دارها، خانواده های اشرافی وبه خصوص یک عده روحانیون متعصب صدمه رسانید وبه تحریک انگلیس ها که از استقلال خواهی شاه امان الله واثرات آن در سرزمین هند درصدد انتقام از او بودند، قیام خوست را براه انداختند وآنرا به یک جنگ تمام عیار درمقابل دولت تبدیل کردند تا بدانوسیله افغانستان را از مسیر تحول مزید باز دارند وبار دیگراتش جنگ داخلی را درکشور شعله ورسازند.

در سال 1303ش (1924) شماری از ملاءها و روحانیون افراطی به تحریک انگلیس‌ علیه دولت دست به تبلیغ زده مردم را به شورش واداشتند. آنان تمامی اصلاحات دوره امانی را خلاف دین اسلام خوانده، این شاه مترقی و وطندوست را کافر وجهاد علیه او را فرض اعلان کردند که موجب بروز شورش درسمت جنوبی گردید. اکثر محققان سیاسی به این نظر اند که عمده ترین بهانه ویا دلیل شورش خوست همانا ازیک طرف موضوع تعلیم وتربیه نسوان وازطرف دیگرمحتوای قانون اساسی درمورد آزادی های فردی ومسئله جلب واحضارعسکربه رویت قانون "هشت نفری" وهمچنان محتوای نظام نامه نکاح عروسی ودادن حقوق برای زنان بوده است که همه ای این اقدامات منتج به تضعیف قدرت همیشگی مردها درجامعه عنعنوی مردسالار افغانستان میشد.

آستا اولسن درکتاب "اسلام و سیاست د افغانستان" در زمینه می نویسد: «شورش خوست در مارچ 1924 بر ضد اصلاحات اجتماعی دولت امانی برهبری ملا عبدالله مشهور به "ملای لنگ" و سایر ملاهای آن سمت به تحریک و رهنمایی روحانیون پرنفوذ مرکز به راه افتاد. در شورش خوست یکی از مریدان حضرت صاحب شوربازار بنام عبدالغنی، قبایل سلیمان‌خیل را در کنار ملاءعبدالله و ملاء عبدالرشید سهاکی قرار داد. این دو ملاء در دستی قرآن و در دست دیگر قانون جزا را گرفته در میان قبایل که متأسفانه از سواد و دانش بی‌بهره بودند، فریاد میزدند: "کدامیک را قبول دارید! قرآن یا قانون را؟" و طبعاً مردم میگفتند: "قرآن را" و سپس مردم را بشورش دعوت میکرد».(اولسن، آستا: "اسلام و سیاست در افغانستان، ترجمه خلیل الله زمر، دنمارک، 2001 ، صفحه131 ـ 132) [عکس ملاء عبدالله مشهور به "ملای لنگ"]

از آنجائیکه امروز وطن بعد از گذشت صدسال باردیگر دچار مبارزه با "علم وجهل" است و طالبان با ادعای "اسلام ناب و خالص محمدی" همان روند یک قرن قبل را مثل ملاءعبدالله و ملاءعبدالرشید در پیش گرفته و خواهان برگشت به عقب می باشند و بازهم می گویند: «تعلیم زنان درست، اما نه درصنف های مختلط با پسران!» که این ادعا بازهم محروم ساختن نیمی ازپیکر اجتماع را از حق حقه شان درقبال دارد؛ و از انجائیکه درافغانستان این بار بجای انگلیس در آنوقت، اکنون دست های دراز بیرونی دیگر، بخصوص پاکستان وتغییر موقف ایالات متحده امریکا در حمایت مستقیم و غیرمستقیم از گروه طالبان عقبگرا دراز شده و افغانستان را در آستانه عین حالت سال 1924 قرار داده است، لذا ایجاب میکند تا بارۀ این "برگشت تاریخ به عقب" یعنی غائله جنوبی ـ مسمی به شورش ملای لنگ و ورود عبدالکریم" و فعالیت دست های مرموز اعم از داخل و خارج کشور کمی به تفصیل پرداخته شود:

استیوارت نویسنده کتاب "آتش درافغانستان" درباره می نویسد: درسال 1924 شورش در خوست شروع گردید، مردم منگل که درعصرامیرحبیب الله خان سراج نیز شوریده بودند، باردیگراعلام کردند که نظامنامۀ امان الله خان و قانون ساخت وی که به عوض شریعت تطبیق میگردد، خلاف دین اسلام است و با این دلیل به قیام آغاز نمودند. دولت عساکر را به خوست اعزام کرد. شاه ولیخان قوماندان آنجا به مردم باغی گفت که چند نفر از علمای دین می آیند و با شما صحبت میکنند. ملاها به ریاست شیرآقا حضرت شوربازار [نورالمشایخ فضل عمر مجددی] به شهرک "متون" در خوست رسیدند و حضرت شیرآقا نامۀ امان الله خان را برای شان قرائت کرد و گفت که اگر نظامنامه ضد شریعت است، حکومت آنرا لغو میکند و شورشیان موافقه کردند. اما وقتی این پیام را حضرت شیر آقا به امان الله خان رسانید، مورد قبول شاه واقع نشد. در این اثناء شاه از محمد نادرخان [سپهسالار] خواست که با قبایل در مورد بحث نماید و آنها را به قبولی خواسته های دولت قانع سازد، اما نادرخان نپذیرفت و شانه خالی کرد، زیرا وی در باطن شورش را دامن می زد. نادرخان گفت که وی باین قبایل خود را مواجه نمیسازد، زیرا قبلاً حکومت با آنها خلاف وعده عمل کرده بود.»[ریه تالی در ادامه از تماس نادر خان با سفیرانگلیس درسفارت آن کشور درکابل و نا رضایتهای وی از شاه امان الله شرح میدهد که خارج موضوع بحث این نوشته میباشد. ـ کاظم] (برای شرح مزید دیده شود: استیوارت، ریه تالی: "جرقه های آتش در افغانستان"، مترجم: یار محمد کوهسار کابلی، پشاور، 1380، صفحه 41 ـ 43)

تدویر لویه جرگه 1303 در پغمان ـ کابل:

هنوز جنگ بین قوای دولت و باغیان در سمت جنوبی به شدت ادامه داشت که شاه امان الله به دلیل جنگ درجنوبی دومین لویه را با اشتراک 1054 نفر بتاریخ 20 سرطان 1303 (24 جولای 1924) کمی زودتر از وقت معینه در کابل دائر کرد(برطبق فیصله لویه جرگه 1301 باید هر سه سال لویه جرگه دائر میگردید)، تا بدانوسیله با تائید لویه جرگه نظامنامه های دولت را برطبق موازات دین اسلام مشروعیت ببخشد. لویه جرگه تا 9 اسد دوام کرد و یکی از پرشورترین جرگه ها بود و علمای دینی بر تعدیل بعضی مواد چند نظامنامه تأکید و اصرار داشتند و شاه امان الله که در طول جلسات حاضر بود و در هر مورد تشریحات لازم در برابر سؤالهای اعضا ارائه میکرد، با مدارا و تفاهم با وکلاء از نرمش کار میگرفت و ناگزیر بود تا از بعضی خواسته های آنها با مسامحه بگذرد و به خواست علمای دینی تن دهد. البته هدف اصلی شاه امان در این عقبگردها حصول تائید علمای دینی بود مبنی براینکه نظامنامه با مسایل دینی منافات ندارد و مطابق به شریعت است. با اینکارعلمای دینی و در مجموع همه اعضای لویه جرگه پس از پارۀ تعدیلا ت این موضوع را تصویب و اعلام کردند که دست آویز مهم برعلیه ادعاهای شورشی های جنوبی بود. لویه جرگه بعد از مباحثات طولانی تحت تأثیرجنگ درخوست و تلفات زیاد قوای حکومتی کوشید تا نرمش اختیارکند وبعضی از اقدامات را به طبق خواست نماینده گان تعدیل نماید. این برگشت عبارت بود از بسته شدن دروازه تعلیم برای دختران، جواز نکاح دخترصغیر، اعاده صلاحیت قاضی درتعزیرات، کشتن سارق درتکرار عمل، شرکت قاضی وملاء درمحکمه مامورین دولت، گماشتن محتسبان برای امراحتساب، تنظیم امورملاء ومؤذن بدوش دولت، مقید ساختن آزادی فردی محض به امورشخصی که امورسیاسی وعقیده وی را شامل نمیشد، اعاده حق ازدواج مرد باچهار زن، جواز تادیه نقدی ویاعوض برای خدمت زیرپرچم، تاسیس دارالعلوم عربی ودارالحفاظ و چند فقره دیگر. (برای شرح مزید درموارد قابل مناقشه دیده شود: کتاب "رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303"، مهتمم وگردآورنده: برهان الدین کشککی، چاپ سنگی در مطبعۀ دائره تحریرات شاهی، دلو 1303، صفحه 300 تا 341؛ قابل ذکر است که چون این کتاب مهم سالها بعد از سقوط رژیم امانی به نحوی نایاب گردید، لذا اینجانب تصمیم گرفت تا به باز نشر آن از روی یک نسخه که از آرشیف هند بدست آمده بود، بپردازد و متن مکمل آنرا سر از تاریخ10 آگست 2016 به سلسله در 28 قسمت در افغان جرمن آنلاین به نشر سپرد. علاقمندان میتوانند در آرشیف نویسندگان تحت نام اینجانب آنرا مطالعه بفرمایند.)

«ضرورت تعلیم نسوان در نشیمنهای شان»:

اگر ازذکر دیگر موضوعات مورد مناقشۀ لویه جرگه بگذریم، جا دارد که در اینجا به موضوع تعلیم زنان که پس از مباحثات زیاد شاه مجبور گردید نظر خود را در مورد تعلیم نسوان تغییر دهد و به اراده و نظر وکلای لویه جرگه که در همچو مسایل علمای دینی و ملاء ها به استناد روایات فقهی با جدیت و اصرارسخن می گفتند، قبول نماید، چنانچه لویه جرگه در زمینه به حضور شاه پیشنهاد کرد:

لویه جرگه: «ما علماء و سادات و مشائخ ملت افغانستان بحضور اعلیحضرت غازی مان عریضه پردازیم. چون ذات همایونی جهت رفاهیت و ترقی ملت و دولت جد و جهد بلیغی را بکار برده و میبرند حتی که از کمال توجهات عالیه شاهانه شان مکتب مستورات را نیز مقرر کرده اند. الله تبارک تعالی وجود مبارک اعلیحضرت غازی را پاینده داشته باشد که همواره ترقیات ملت و دولت را ملحوظ داشته باشد. اما قرار مسائل مسلمه و روایات مفتی بها فقه شریف بائستی تعلیم و تحصیل نسوان در خانه های خود از اقارب خود محارم شان باشد تا ازآن تعلیم دینی که فرض منصبی ما ملت افغان است، محروم نمانند. بنابرآن از شریعت پروری اولی الامر خود مختار غیور ما امید میشود که تعلیم جمعیت نسوان در مکتب ها نشود تا مسئله حجاب و ستر که یک فرض ضروریست، برای نسوان اسلامی خوبتر و بهتر حاصل شود. آنچه معلومات شرعیه درین موضوع به نزد این خادمان دین مبین بود، عرض شد. اگر حضور والا را تسلی واطمینان بر نوشته مایان بشود، بهتر و الی درین مسئله ازدیگرعلمای اسلامی ممالک خارجه هم معلومات وافره و فتواهای موثقه را نیز حاصل فرمایند.»

اعلیحضرت در جواب فرمود: «اگر چه در موضوع تعلیم نسوان گفت و شنید ما و شما قبلاً به پایان رسیده و مفکوره تانرا درین مسئله قبول کرده ام، لاکن باز هم میخواهم که توجه شما علمای اعلام و فضلای کرام ملت عزیزم را بسوی این نکته مهمه بنمایم که درین مورد باید ما و شما از عقل و فکر و طرز عمل عموم عالم اسلام کار بگیریم و مزید برآن روا دار نشویم که طبقه اناثیه ما در یک عالم جهالت و نادانی و فرومایگی زندگانی کنند. تعلیم طبقه اناثیه از حد ضروریست و نباید ما و شما به مخالفت حدیث (طلب العلم فریضته علی کل مسلم و مُسلمته) برائیم و نباید بگوئیم که ما افغانیم باید زنان ما از راه خدا و رسول و مبداء و معاد خود بیخبر بوده در یک عالم جهالت و نادانی باشند. بایستی ما برحال آن اطفال خود که تقریباً تا بعمر هشت سالگی در اطراف و جوانب مادر و خواهر و خاله و عمه و دیگر اقارب اناثیه خود زندگانی مفیده اولیه خود شانرا بسر میبرند، ترحم کنیم و محض جهت تعلیم و تربیه آن اطفال درین مکتب نخستین که مکتب آغوش مادر گفته میشود، آنها را از مسايل ضروریه مطلع کرده اطفال خود را ازین فیض عموم محروم نداریم. بالای ما و شما لازم است که طبقه نسوان خود را عالم و دانسته و مطلع از فرائض و واجبات و سنن و مندوبات و دیگر ضروریات بنمائیم. تا اولاده ما و شما در همان صغارت که تعلیم آنرا پیغمبر ما (کالنقش فی الحجرٹ) گفته است و اهل سلف همین تعلیم را میگویند :«با شیر اندرون شده با جان بدر شود»، از اخلاق و عادات و اطوار خوب مستفیض و با آداب و صفات خجسته، متحلی [آراسته] شوند.»

اعلیحضرت در ادامه فرمود: «گاهی طرفدار این امر نبوده و نمیباشم که صبیاتی که قریب به مراهقی [بلوغ] باشند، در مکتب آمده تعلیم گیرند بلکه مفکوره و نظریۀ من نظر به مفاد بزرگ و ملحوظات سترگی که به شمۀ ازآن در فوق اشاره شده بود، چنانکه صبیات خورد سال با همه گونه مراعات ستر و پرده در مکتبی که کاملاً محفوظ و مستور است و معلمات آنها نیز نسوانند، آمده تعلیم گیرند. اکنون که شما علماء میگوئید که خروج صبیات نیز برای تعلیم مستحسن نیست، بالفعل ما درین مفکوره تان با شما محض مراعات شرع شریف متفقیم، اما گمان نمیکنم که دیگر علمای عالم اسلام و فُضلای هند و سند، مصر، مکه معظمه، مدینه منوره، شام، بیت المقدس، بغداد، بصره، کوفه و ترکیه درین نظریه با شما متفق باشند، زیرا که در هر یکی ازین بلاد معظمه اسلامیه بتعداد غیر واحده مکاتب اناثیه موجود است.» {درینجا وزیر صاحب معارف و محمد اکرم خان مدیرنیز به تائید این مقولۀ همایونی یکی بعد از دیگری مقالات مشرح و موضحی را ایراد داشتند، ازینرو علماء گمان نمودند که شایدان مبحثی را که قبلاً ما فیصله نموده بودیم، باز سر از نو اعاده میشود. لهذا از هر گوشه و کنار باز دروازه بحث و گفتار مفتوح شد. بنابرآن ذات جهانبانی قطع کلام متعرضین و مدافعین را نموده گفتند. ب.د}

اعلیحضرت برای خاتمه بحث علاوه کرد: «این مبحث چنانچه مذکور شد فیصله شده خودم بالفعل بر طبق مفکوره همین حضرات تعلیم صبیات را در خانهای شان امر و اراده میکنم. در میان شما غلط فهمی واقع شده، بحث نکنید. من میخواهم که درین ضمن این علمای محترم را بیک امر دیگر دعوت و تکلیف کنم و آن اینست که باید این حضرات معظم که دعوی خانه نشینی صبیات معصوم و طفل های خورد سال ما را میکنند و ما سمعاً و طاعتاً محض احترام احکام شرع شریف که برای ما درین موضوع ازآن نام میبرند، او را قبول میکنیم. در قُری و اطراف و قشلاقها بر نسوان نو جوان و دوشیزگان و دیگر زنان کوچی و افغانه کوه نشین و عموم سکنه افغانستان نیز بقوه تبلیغیه و وعظ و نصایح لازمه ستر و حجاب را حتمی و لازمی قرار بدهند و تا لویه جرگه آینده در سرتاسر افغانستان آن ستر و حجابی را که شریعت پاک برای زنان مسلمانان مقرر داشته است، جاری و حکم فرما نمایند. اگر درین باب از حکومت اجازت و تسهیلات بخواهند، دریغ نمی شود. فاما اگر تا بموعد لویه جرگه آینده حجاب و ستر در بین عموم رائج نشد و یا احدی ازین زنان که هر روزه به صدها نفرآنها بی حجابانه بنظر میخورند، دیده شده، بار مسولیت آن به همراه ناغگی به گردن شما حضرات معظم است». [این راه گریز بود که بعداً چون علما و وکلاء نمیتوانستند زنان اطراف را مجبور بررعایت حجاب کامل سازند، لذا شاه خواست با این وسیله برای باز کردن مجدد مکتب دختران دلیلی در دست داشته باشد. ـ کاظم]

علمای لویه جرگه: «ازین تقریر سراپا تاثیر همایونی تحت رقت مزید آمده ازین طرفداری همایونی آثار شادمانی را نشان داده متعهد شدند که حتی الوسع در ترویج ستر و حجاب در بین عموم طبقه اناثیه افغانیه به وعظ و نصایح و تبلیغات مذهبی کامیابی حاصل خواهند کرد و تا موقع انعقاد لویه جرگه آینده در سرتاسر افغانستان زنی بی پرده انشاء الله تعالی بنظر نخواهد خورد.»

پس از آن لویه جرگه موضوع اعزام شاگردان را به خارج مطرح کرد، با این عبارات:

لویه جرگه: «ما تعلیمات طلبۀ موجوده افغانی را که بالسنه اجنبی جهت اخذ فنون عالی و تعلیم علوم مروجه حالی مشغولیت دارند، محض بغرض حصول ترقیات حاضره و تعالیات موجوده دنیای امروزه که افغانستان را ما بدان بسیار محتاج و شائق مینگریم، بنظر استحسان نگریسته جائز میشماریم، مشروط بر اینکه در عقیده های متبرکه و اصولات مقدسه دینیۀ این نو باوگان وطنیه ما خلل و نقصانی وارد نگشته بیشتر از رفع احتیاجات خویش درآن تعلیمات مشاغلت نورزند و هم در اصول اسلامیه و عقائد و روایات مذهبیه خود قبلاً کسب اطلاعات نموده باشند.»

اعلیحضرت: «بسیار خوب! حکومت شما نیز بتحصیل و تعلیم السنه غیرمسلم را محض برای رفع ضرورت و دفع احتیاجات ملت و مملکت و دولت جائز می پندارد و بیشتر مترقب و نگران است که درعقائد و اصول دینیات این فرزندان افغانیه اسلامیه ما خلل و نقصانی بوقوع نه انجامد. برای طلبۀ مکتب امانیه و امانی که السنه فرانسه و آلمانی می آموزند، در همان مکاتب تعلیمات اسلامی نیز مانند قرائت، دینیات، فارسی، عقاید و حُسن خط اسلامی نیز تعلیم داده میشود و نگران و مترقب حرکات و افعال شان اساتذۀ وطنی شان میباشند و برای آن طلبه افغانی که بخارج جهت تعلیم رفته اند، بهمه شما معلوم است که علاوه بر نگرانی وزراء مختار و سفراء افغانی مفتش علیحده و نگران جداگانه و معلمین اسلامیه نیز مقرر است تا در اخلاق و عادات شان نقص و سوئی وارد نشود.» {مسرت لویه جرگه و غلغله تکبیر و آواز های دعا گوﺉی عمومی} (کتاب "رویداد لویه جرگه..."، صفحه 330 تا 334)

در پایان مباحثات شاه بر اهمیت تعلیم برای جوانان بار دیگر خطاب به وکلاء تأکید کرد و فرمود:

اعلیحضرت: «دو توصیه را خواهشمندم که برای تان بنمایم که درآن هیچ فکر کردن لازم نیست و اجراء آن حتمی و لازمیست: یکی ـ آنکه بچه های خویش را بسوی علوم و فنون تشویق بدهید، چرا که خود میدانید ترقیات دینی و دنیوی ما وابسته بعلم است که "بیعلم نتوان خدا را شناخت"، میباید در هر نقطه و هر جائیکه باشید اولاد های تان در آنجا درس بخوانند و فنون لازمه را بیاموزند و بدین الفاظ مختصر که من بحضور شما عرض کردم بیشتر بیشتر تا که میتوانید در تعلیمات اولاد و عائله خود بکوشید درهر جای که رفتید از طرف من وکیل هستید که این توصیه ام را بعموم ملتم ابلاغ دارید و دیگر اینکه از منسوجات وطن برای خود لباس تهیه کنید...» لویه جرگه: «ازین معارف خواهی و عرفان پروری همایونی اظهار تشکرات مزیدی را نموده تماماً متعهد شدند که در ترویج علوم و تشویق اهالی بسوی تعلیم تا جان در بدن و روح در تن مان باشد، مساعیات اسلامیت کارانه خود ها را مبذول میکنیم.» ("رویداد لویه جرگه.."، صفحه 354)

همچنان جرگه بعد از پارۀ تعدیلات فیصله و رسماً اعلام کرد که قانون اساسی کاملا مطابق شرعیت اسلام است وکسانیکه برعلیه آن قیام کنند، باغی ومستوجب جزاء پنداشته می شوند. دریک قسمت این اعلامیه چنین آمده است: «مجلس لویه جرگه که عبارت از علماء و سادات و مشایخ عظام و وکلاء و روساء کرام کل مملکت محروسۀ مان افغانستان (صانها الله تعالی عن التزلزل و الحد ثان) بغرض تحقیق و تدقیق در امور شرعیه حنفیه و مسائل جزئیه و کلیۀ فقهیه مطهره و انجاح و بهبود مهمات ملکیه و سیساسیه در مرکز دولت علیه متبوعه مان دارالسلطنه کابل تحت ریاست اعلیحضرت پادشاه غازی معظم مان منعقد گردیده و در تحت نظر غور و تدقیق مجلس عالی لویه جرگه درآمد، مخصوصاً مهمات شرعیه مبارکه که در نظامات دولت دخل داده شده بود، از نظر عموم ما علما و مشائخ لویه جرگه گذارش یافت. ما خادمان و پیروان دین مبین متین اسلام فرمایشات و نیات و نظریات پادشاه محبوب القلوب خود مان را یگان یگان بگوش خود ها شنیده و بچشم خود ها مشاهده نموده قلباً احساس کردیم که عموم نظامات موضوعه دولت مستند بر اساس شریعت غرای محمدی (ص) و اجرای احکام قرآن مطابق مذهب مهذب حنفی بوده و هست و میباشد و بعضی روایات ضعیفه که در نظامات دولت مطابق آرا و فتوای علمای مرکزیه قبلاً فتوی داده شده در محل اجرا آمده بود، آن گونه مسائل نتیجه روایات ضعیفه بود که از طرف علماء تجویز گردیده بود و ما علمای لویه جرگه آن مسايل را مطابق احکام شرعیه حنفیه و روایات قویه فقهیه اصلاح نمودیم که هیچگونه شبهه در قلب و خاطرهای عموم ما علمای افغانی باقی نمانده و مسائل مشتبهه را در ذیل اعلان هذا تذکار نمودیم(۱) تا باعث اطمینان کلیه خاطرها و قلوب عموم اسلامیان شود و ما علماء، سادات، مشایخ، وکلاء، روساء و عموم برادران دین و اسلامی خود مان را اخبار مینمائیم که هر فردیکه بر خلاف حکومت و دولت معظمه و یا نظامات موضوعۀ دولت علیه مان به تشبثات خائنانه و یا غرضات شخصیانه بالذات و یا تحریکاً اقدام نماید، اولی الامر در اجرای هر گونه مجازات از حبس و ضرب و نفی الی اعدام در باره اش شرعاً مأذون و مختار است و ما عموم علماء، سادات، مشائخ، روساء و وکلاء برای رفع و دفع آنگونه خائنان که لکه در تاریخ حیات باشان و شرف ما افغانیان میگذارند، بهر گونه فداکاری حاضر و آماده بودیم و هستیم و میباشیم.» (متن مکمل اعلامیه دیده شود: "رویداد لویه جرگه...، صفحه346 تا349)

گفتار تاریخی شاه امان الله غازی دربارۀ شورشیان سمت جنوبی:

(این گفتار را باربار خوانده ام، وهربار بیشتر اشک احساس و افتخار به چشمانم جاری شده و بیاد این پادشاه عادل و فداکار وطنم افتاده ام که با این وطندوستی و ملت پروری، شفقت و مهربانی توأم با بزرگواری به حیث پادشاه کشور و یک خدمتگار میهن و مسلمان واقعی ازطی دل سخن می گفت ـ روحش شاد و یاد این ابر مرد تاریخ کشورجاودانی بادا ـ کاظم)

اگرچه این گفتاربا موضوع بحث ما یعنی انکشاف معارف ارتباط ضمنی دارد، ولی نظر به اهمیت تاریخی این گفتار که از یک طرف عمق معلومات و قدرت بیان و نحوه استدلال شاه موصوف را نشان میدهد وازطرف دیگر برحقایق قیام و نتایج آن بهترازهرکس دیگر روشنی دست اول می اندازد، میخواهم متن مکمل این بیانیۀ تاریخی شاه امان الله غازی را که درآخرین روز لویه جرگه در مورد خواهش اعضای جرگه جهت عفو باغیان ایراد کرده است، عیناً از کتاب "رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303" با کمی اختصار اقتباس کرده و تقدیم علاقمندان موضوع نمایم و امیدوارم که آنرا سرتاپا بدقت مطالعه بفرمایند، از اینقرار:

رئیس شورای دولت درپایان لویه جرگه یک تعداد اعضای لویه جرگه از جمله ملاء صاحب چکنهو، استاد صاحب هده، میرصاحب گازرگاه، سید آقای خاکسار وباقی مشایخ و سادات را بحضور اعلیحضرت از باعث سوء تفهیم و بعضی ازاغراض ذاتی و شیطانی خارجی یا داخلی در سمت جنوبی چنین عرض کرد: «اکنون که لویه جرگه بانجام رسیده و ما بعزم رفتن مقامات خود ها میباشیم، بعرض میرسانیم و نمیخواهیم که آن برادرهای گنهگار گول خورده ما اضافه برین گرفتار گمراهی و گناه باشند. اگر امر و اجازه اعلیحضرت غازی ما باشد، میرویم و بایشان پند و نصائح میکنیم چه رضاء اعلیحضرت بقتل و قمع آنها نرفته و در عرائض خویش که قلباً بحضور اعلیحضرت تاجدار ما کرده اند، تائب [پشیمان] شده اند. اما خوف میکنند و تأمین میخواهند ما میرویم و آنها را حاضر میکنیم. هرگاه اوشان توبه ننمودند و برما اعتماد نکردند ویا دانستیم که آنها بکدام تحریک داخلی و خارجی بهمین کردارنادانی خود محکم ایستاده اند، ما علماء و مشایخ بهر گونه اقدامات حتی به قتل و قمع ایشان با اقوام و عشائر و تبعه خود حاضر و آماده هستیم.»

اعلیحضرت در جواب چنین فرمود:

«اگرچه آرزو نداشتم که درین خصوص با شما چیزی بگویم اما چون شما درین مبحث طولانی پیچیدید و گفتید که آنها عفو خواستند و تائب شدند، عرض میکنم که من آنها را تائب گفته نمیتوانم! چرا از یکطرف قرآن پاک را روانه میکنند و از طرف دیگر هتک عزت و حرمت کلام الهی را نموده بجنگ و مقابله میبرایند؟ اگر ما آنها را تائب بگوئیم گویا که خود را ظالم قرار داده ایم، استغفرالله من ذالک!

میخواهم یکقدری اولاً از کارستانی هائیکه آنها به حکومت شما کرده اند با احسانات و اشفاق و مراحمیکه بآنها نموده ام و از ابتداء الی الان او شان را تسلی داده ام، بیان کنم: هفت یا هشت ماه پیشتر ازین چند احوال خفیه برایم رسید که در معاملات حکومت جنوبی باین سمت بعضی سخن ها گفته میشود. بنابرین برای حاکم آنجا نوشتم که کیفیت چیست؟ در جواب از طرف حاکم مرقوم شد که این اطلاع غلط بشما رسیده است، درینجا کاملاً خیرت است، مطمئن باشید. حالانکه اساس این مسئله در همان زمان طرح یافته بود. از اصل حقیقت این شورش احدی اطلاع ندارد که اساس آن چند بندی بود که همیشه از سبب رهائی آنها اقوام شان به نزد حاکم عرض میکردند و مقصد شان خلاصی آن مجرمین بود. چون میدانید که حکومت موجوده شما غیرعدل کاری نکرده و نمیتواند که از مجرمین چشم پوشی کند. لهذا طرفداری هیچکس را درین مورد قبول نمیکند، زیرا که گفته اند:

ترحم بر پلنگ تیز دندان+++ ستم گاری بود بر گوسفندان

چون طرفداری و عریضه پردازی آنها سودمند نشد، بصورت حالیه مخالفت شانرا جلوه داده اند. از اساس این معامله هیچکس حتی مامورین شما هم خبر ندارند. چند روز بعد یک مکتوبی از سمت جنوبی بمن رسیده درآن نوشته بود که درین اطراف افواه شدید است که اساس قانون و نظامهای حکومت نعوذ بالله خلاف شریعت است. باز برای حکومت آنجا خبر دادم و تفصیلات این مسئله را خواستار شدم در اثر آن یکروز جمعه از آنجا به تیلیفون برایم زنگ زده شد و حاکم خبر داد که در جواب مکتوب نمبر فلانی شما که درینجا رسید، عرض میکنم که خیرت است. بعد از چند روز یک مکتوب دیگری به پوسته از طرف بعضی اشخاص برایم رسید درآن نوشته بود که ما در معاملات دولتی با حکومت چیزی گفتگو داریم. من از خواندن آن بسیار خوش شدم و بدل خود تشکر کنان گفتم لله الحمد که حال ملت من باین درجه احساس پیدا کرده که در امورات دولتی بحث میکنند و برای حکومت خود رأی [نظر] میدهند. بجواب شان نوشتم که من ازین اظهار شما تشکر میکنم، بسم الله بکابل بفرمائید بحث و مذاکره نمائید، ممکن است که رأی تان اگر چه مردم صحرا نشین اطراف میباشید، قابل قبول باشد.

در بیشه گمان مبر که خالیست +++ شاید که پلنگ خفته باشد!

من نمیگویم که تنها در شهر اشخاص روشن فکر است و در اطراف نیست، زیرا که الماس ها، جواهر ها در دشتها و کوه ها بزیر خروار های خاک میباشد. ممکن است که از افکارعالی شما یک منفعت برای دولت و ملت ما حاصل شود، (چنانچه این عاجز و حکومت تان چندی قبل برین در مناسبات خارجه خود اکثریه از رأی یک آهنگر نیز صرف نظر نمیکرد) و برای آنها نوشتیم که خرچی و تسهیلات سفریه شما از طرف دولت تهیه میشود تا شما بکمال خاطرجمعی حاضر مرکز شده معلومات درست بدهید و توضیحاتی را برای خویش درلویه جرگه امساله بهمراه دیگر وکلای محترم افغانستان برای خود اکتساب کنید، لکن از خیانتی که آنها در دل داشتند ترسیدند، بدل گفتند که ما را شاید حکومت به بهانه میخواهد و میکُشد. اگر غداری و خیانت در دل شان نمیبود، چون فرمان من بدست شان موجود بود، چرا میترسیدند. در سلطنت یک پادشاه و عهد حکومتش اگر بفرمانش اعتماد نباشد، دیگر بچه چیز اعتماد خواهد بود؟ بالفرض و التقدیر اگر مطلب حکومت ازآن زمان الی الآن حتی تا چندی بعد ازین نیز بکشتن آنها میبود و یا باشد، درآنجا و اینجا فرقی نداشت. خلص اینکه ترس و خوف بدوشان باندازۀ مستولی شد که به نزد طرفداران همان محبوسین رفته مسئله باین درجه بوخامت رسانیدند که اصلاح آن بحکومت مقامی آنجا صعب معلوم شد. لهذا برای تفهیم و اصلاح این معامله یک جمعیت اصلاحیه و یک قوه عسکریه فرستادیم. آن هئیت نیز نتوانستند که اصلاح فوری مینمودند. در عقب آن بعضی از علماء و آخند زاده صاحب موسهی را با یک فرمان شفقت بنیان و نصیحت توأمان خویش فرستادم. از خواندن آن فرمان در بین رعایا یک جوش و خروش فوق العاده تولید شد. دفعه دوم شاید شما هم خوانده باشید که یک اعلان رقت آور دیگری را انتشار داده درآن تحریر داشتم که باطمینان بیائید و مطمئن باشید که برای شما هیچ تکلیف نیست و اگر خائن باشید، مسئول من نیستم. بخیال اینکه ممکن است که این خائنان دوست ما خواهند بود چون نادانند و نمیتوانند که این شفقت و مرحمت و نوازش حکومت را نسبت بخود بفهمند.

دشمن دانا بلندت میکند +++ بر زمینت میزند نادان دوست

هر چند بآنها مدارات و مواسات و مفاهمه بعمل آمد و نظریات مراحم آمیزانه حکومت بدانها دانانده شد، فائده نه بخشید بلکه غلیان جهالت بنیان شان بدبختانه زیاده تر شد.

درصورتیکه من معززانه او شانرا بمرکز خواستم و نیامدند، خود تان فکر کنید و منصف شوید که قصور از کیست؟ آیا خود من دنبال هر کدام بروم یا شما راست که بنزد من بیائید. اگر شما نفری لویه جرگه اینجا نمی آمدید، من دنبال هر کدام تان در هر ده و هر شهر آمده میتوانستم؟ نی! معلوم است یکنفر نمیتواند که بجای رسیده بتواند.

درعقب آن بازبرای رفع سوء تفهیم و مزید داناندن آن جهال را ازحقائق، حضرت صاحب شور بازار و وزیر صاحب عدلیه و عبدالحمید خان معین داخلیه و سردار محمد عثمان خان و چند نفر دیگری بدانجا فرستاده شدند تا آنها رفته با آن جهال بحث و مذاکره کرده آنها را براه هدایت و صلاحیت بیاورد. من ازین هئیت تشکر میکنم که آنها رفته این معامله را بجای اینکه انجام میدادند، دیگر اشکالاتی را در پیشگاه حکومت عائد نمودند که حکومت متبوعه تان ابداً برای قبولیت و تحمل و برداشتن آن اوضاع خجالت آور حاضر و آماده نبوده و نه هست و نخواهد شد. بعون الله تعالی بلکه از معاونت خداوندی و برکت روحانیت حضرت رسالت پناهی و قوه سر نیزه این افواج ظفر امواج افغانی مغز جهالت را از کله های پر از نخوت آنها اگر نصائح و اندرز های خود نا کامیاب ماندیم، خواهیم کشید. شرافت یک سلطنت عزت و وقار یک حکومت گاهی اینچنین ذلت را قبول نمیکند و نکرده توانست که یک خائن و غدار بنابر تعلیم و هدایت اغیارمطالبات شخصی خود را بنام شریعت و مذهب گلت کاری کرده از یک حکومت اسلامیه مانند سلطنت موجوده افغانیه پیش ببرد. والله اگر به نادانی خود تا آخر ماندند، عقیده دارم که خداوند پاک لایزال و برکات انفاس پیغمبر ستوده خصال ما بواسطۀ سر شمشیر و نوک برچه های عساکر ظفر مآثرمان آن خائنان اجانب پرست را برباد و تباه میکنند. نه تنها در دنیا این مذلت و نکبت اگر نصیحت این بهی خواه خود را نشنیدند و شفقت مرا بنظر قدر و قیمت ننگریستند، برای شان عائد بلکه معتقدم که در آخرت نیز ملول و مخجول و شرمسار خواهند بود، (خسر الدنیا و الاخره ذالک هو الخسران المبین ط) و باید که در دنیا و آخرت بهمین مصیبت گرفتار باشند، زیرا این جهال نا عاقبت اندیش سد راه ترقیات ملت و مملکت اسلامیه خود گردیده اند و آن عسکری را که من هر فرد آنرا به مقابله و تعرض و مدافعه دشمن دین خود مثل اولادم تربیه داده ام و تربیه میدهم، این ظلام بدبخت او را بیشتر تر از دشمن بلا [بدون]هیچ یک سبب مشروعه هدف میسازند. احسان و خوبی و نیکی های که من بالای سمت جنوبی که فی الحال بمقابل من برخاسته اند، کرده ام والله بخاندان پدر خود بقوم محمد زائی نکرده ام. برای یک اتن ملی اگر کدام هئیت آنها در کابل می آمدند، در بدل آن بسیار روپیه ها میبردند. حتی اکثریه منوره های عسکری از افراد این قوم بدبخت ترتیب و بدشمن نشان داده میشد. بلآخره نسبت بعموم ملت افغانستان برای حفاظت خودم این قوم را اختصاص داده نگهبان سر من اینها بودند. درجائیکه از دور یکنفر را از سمت جنوبی میدیدم، آواز میدادم:عزیزه! چیرې ئې؟ رازه! هر کله راشې. سینه های ملعون شان از اعطای نشانهای وفای بی وفائي مثل ریگ پراست، مالیه دیگر اشخاصی را که در جهاد خدمت کرده بودند، یکسال و ازین احسان فراموش ها را تا سه سال معاف کردم. وقتیکه بمقابل اینهمه احسانهای من این قوم بد بخت جاهل محسن کُش بر روی من میزنند، لعنت بر ایشان باد! {غلغله عموم جرگه آمین بهزار بار بر آنها لعنت}

درین پنجسال حکومت تان چقدر خون جگر خورد و زحمت کشید تا چیزی کارطوس و چند دانه تفنگی خریداری کرد و حتی گفت و شنید و قیل و قالیکه درین زمستان با انگلیس داشتیم، سببش غیر آوردن همین اسلحه را به افغانستان دیگر چیزی نبود، زیرا که آنها این اسلحه ما را قید کرده بودند. آرزو داشتیم که این کارطوس ها اول بسینه های آن دشمنان ما که به شأن و عزت مملکت ما حمله کنند، بخورد و این برچه های براق بشکم های بد خواهان مملکت مان فرو برود. بدا بحال سمت جنوبی که امروز اولین اسلحه که از آنطرف می آید، راه براه برای قتل سمت جنوبی میرود.

برچه های عسکر شجاع ام بسینه هائیکه فرو میرود، بسینه های مردم منگل. عسکر دلیرم کی را میکشد؟ جهال سمت جنوبی را. خوب است تا چندی نصیحت میکنم و درد دلم را برای این جهال میدانانم. اگر فهمیدند، زهی سعادت شان و الا عسکر را اجازه میدهم که این خیره سران شوخ چشم را بکیفر کردار شان برسانند.

بلی! بعد ازینکه نصیحت من کارگر نشد و شفقت و رأفت من بدلهای سخت آنها اثری نیفگند، ضرور امر است که عسکرم آن کافر نعمتان بی ایمان را بکشند. دراعطای گوشمالی و سرزنش و مجازات این طوائف جهالت پیشه سمت جنوبی تا حال تأخیر رفته و تا چندی بعد ازین نیز انتظار هدایت و براه صلاحیت آمدن شانرا بواسطه پند و نصیحت داریم، زیرا که بدانها احسان کرده ایم و او شانرا پرورده دست خود انگاریم.

چوب را آب فرو می نبرد حکمت چیست؟+++ شرمش آید ز فرو بردن پرورده خویش

افسوس برین ملت جاهل و این عشائر نادان که خود شان تیشه بریشۀ خود شده اند. جای حسرت است که این جهال را بدست شفقت پیوست خود، خودم پروش کردم و عقل دادم حال شاگردان بی وجدان چوب را بمقابل استاد و مربی خود گرفته اند. این چه جهل است و اینچه نادانی!! افسوس میکنم بر حال این اقوام جاهل و نادان که تمام خدمات مرا که برای رفاه و ترقی شان نموده ام، خیانت نشان داده و عدالت مرا که برای ترفیه [رفاه] و آسودحالی شان مینمودم، بزبان ظلم و زحمت معرفی نمودند. جان کنی و زحماتی را که من برای آسایش و خوبی شان در نظر داشتم، از دسیسه اغیار ظلم و ستم میدانند، بلی!

گر قلم در دست غداری بُوَد +++ لا جرم منصور بر داری بُوَد

از حق تعالی خواسته ام کسانیکه این اشخاص نادان و ملت جاهلم را از راه برده اند و چنین تعلیم و تحریک داده اند، شرمنده گردند.

باز بهمان وجدانی که خدا بمن داده و به آن حبل المتینی که چنگ زده ام و بهمان ایمان و صدق که من بخدا و رسول خود دارم، هیچ گاهی از دشمن خود اگر چه قوی باشد، پروا و باکی ندارم و بغیر از خدای خود به هیچکس پناه نمیبرم و بغیر از ذات پاک الهی از هیچکس امداد و معاونت نمیخواهم، زیرا این کار و زحمت و عرق ریزیهای را که مینمایم، برای مفاد ذاتی خویش نمیکنم بلکه یگانه نقطه نظر و آرزو و تمنای من بهبودی و ترقی و تعالی ملت عزیزم و بلندی عالم اسلام و سرسبزی و آبادی مملکت محبوبم است و بس.

وقتیکه آرزو و تمنای من ترقیات و بلندی مملکت و ملت و عالم اسلامی است و من محض جهت نائل شدن بدین مقاصد مقدسۀ خویش خدمت میکنم، اگر درین راه سرم برود و سلطنتم برباد شود، هیچ پروا ندارم. در راه این خدمت مقدس بهزارها کله خاک شد، اگر[(سر] امان الله هم در راه حصول این مطلب مقدس پاک برود، پروا نیست. باز اگر عزت، شرافت وآرامی و آبادی شما ملت در مد نظرم نباشد، از سلطنت توبه، ستین سنه توبه، چرا که همیشه آرزوی من عزت و ترقی شما و عالم اسلام است. نه سلطنت، نه عزت، نه آرامی خودم، چون مطلبم عیش و عشرت نیست، فقط خوشنودی خدا و خدمت شما قوم و عالم اسلام است، عقیده دارم که هیچ دست بالای دست من نخواهد بود.

از ابتدای این بغاوت الی الآن بهمه وزراء و مامورینم معلوم و تمام تیلیفونچی ها اطلاع دارند که برای وزیر حربیه و عموم قوماندانهای نظامی خود پیام داده ام و او شان از تعرض نمودن و اذیت دادن و به کیفر رسانیدن این فرزندان نادان خود مانع شده ام و نگذاشته ام. البته اگر نقصاناتی برای شان رسیده است، آنهم بصورت پیشقدمی و انتقام خواهی نبوده، زیرا نمیخواهم نیکیها واحسان هائیکه با اینقوم کرده ام، ضائع شود. چنانچه اگرخرابی شانرا میخواستم، در صورتیکه عموم علماء و فضلاء و سائر ملت افغانستان آنها را باغی گفتند و برعلیه آنها از قندهار و ترکستان و قطغن و بدخشان و سمت مشرقی و سائر نقاط مملکت افغانی اهالی شوریدند و اجازه گوشمالی و سر کوبی آنها را بکمال عذر و معذرت از حکومت خواستار شدند و هر فرد ملت از هر گوشه مملکت به بسیار جوش و خروش برای قتل و بربادی آنها حاضر و آماده اند، من جوش و خروش آنها را نمی نشاندم و بدانها اجازه سر زنش شانرا نمیدادم. بلی! من قطع نمودن این عضو ملتم را تصمیم ننموده ام و نمیخواهم که آنها را تباه کنم، ورنه بیک لحظه عسکر دلیر و غیور مردانه ام که نام خدمت اسلامیت و ملت و مملکت و این خادم تانرا شنیده، جان خود را فدا میکنند، برباد شان میکند.

بنابرین مسائلیکه گفته شد و نظر به مقاصدیکه بشمۀ ازآن اشاره رفت، دست وزارت حربیه خود را گرفته ام که نکُش نکُش. بنابرین توصیه و هدایتم تا حال عسکر ماسوای مدافعه بآنها هیچ معامله و مقابله ننموده است. اگر تا آخرین مرحله دیدیم که این جهال اصلاح نشدند، خواهید دید که چه نشان شان میدهم. چون عزم جنگ ما در صورت ضرورت با یکی از دول معظمه دنیا بالجزم شود و تصمیم نمائیم که باید با یکی از آنها بجنگیم از محاربه آنها هیچ یک خدشه را بدل راه نداده با آنها داخل محاربه شده چنانچه بار بار داد شجاعت و حماست و مردانگی خود ها را داده ایم. بار دیگر نیز میدان را از حریفان پر زور و شور میبَریم. پس چنانچه برخی از کوتاه فکران گمان میکنند از منگل و جدران چگونه ترس خواهیم خورد.

بالفرض و التقدیر اگر این نفری سمت جنوبی واقعاً در بعضی نظامات دولتی گفت و شنید و یا تعدیل و تصویبی را در نظر داشتند، پس بایستی قرار اطلاعی که مکرراً برای شان داده شده، مانند شما در لویه جرگه که انعقاد شدنی بود، حاضر میشدند و بحث و مذاکره میکردند و الا ریش حکومت بدست بچه ها نیست که یکی بطرف خود کش کند و دیگری بطرف خود. یکی بگوید این طور کن و دیگری بگوید اینطور و نه حکومت مجبور است که بخیال هر کس و ناکس رفتار کند.

اگر درین لویه جرگه از طرف کدام ملاء صاحب و یا کدام وکیل صاحب در یک مقصد حکومتی بر خلاف شرع شریف و مقاصد منیف من که در راه ترقیات ملت و مملکت و عالم اسلام آنرا مکنون ضمیر خویش داشته ام، ناخن زده میشد والله هر قدر که میگفتید من آن نظریۀ تانرا قبول نمیکردم. چرا که زمام مهام سلطنت را خداوند عالم بدست من داده و من خودم بنزد خداوند و رسول و عموم دنیا مسئولم، نه اینکه اقتدار و اختیار حکومت را بدست هر ملاء و هر وکیل داده است. فقط همینقدر گفته میتوانم که برای کدام فائده مادی و یا رفع بعضی اشکالات عمومی از راه مقررات دینی و دنیوی اگر در یک مجلس بزرگ مانند این مجلس لویه جرگه بعد از مشوره و آرای متکاثره کدام مفکوره و نظریه بکثرت آراء تصویب گردد، البته حکومت برای قبول کردن آن حاضر است و بس (فاذا عزمت فتوکل علی الله) پس ازآن که بکاری قصد کردیم، توکل بر خدا میکنم، از هیچکس خوف و ترس ندارم.

ثبت فرامینی را که برای این جهال سمت جنوبی از اول الی الآن مکرراً روانه کرده ایم، بشنوید تا اندازۀ رأفت و شفقت و دریادلی و عفو و مسامحه مرا که باین گروه باغیه مرعی و مأمول داشته ام، بخوبی بدانید. {درینجا کتاب خصوصی ثبت فرامین شاهی خواسته شد و آقای حافظ نور محمد خان بکمال طلاقت و سلاست اکثری ازآن اعلانات و فرامینی را که ذات ستوده صفات جهانبانی از ابتداء این غائله الآن برای آن جمعیت نادان بیعقل ارسال داشته بود و آنها را بالفاظ نهایت رقت آور و دلنشین بسوی اصلاح و اسلامیت و مطاوعت حکومت اسلامی دعوت کرده بود، قرائت نموده تمام حضار لویه جرگه از استماع این فرامین رأفت و شفقت قرین بیک عالم آه و افغان و یک غلغله سر دچار شده باز ذات جهانبانی آنها را امر با سکات داده کلام خود را سر از نو شروع و ادامه فرمودند. ب.د}

افسوس که من بکدام اندازه این ملت جاهل را دوست داشتم. حتی لباس اینقوم را به فخر میپوشیدم که اینها قوم شجاع و بهادرند درهرمیله و هرجای بهر طرف که آنها میرفتند، من در پهلوی شان می نشستم که دل شان خوش شود. در مانورهای عسکری اینها را بدوست و دشمن نشان میدادم حتی پیسه، دولت، عزت و هیچ چیز را از ایشان دریغ نکردم. باز هم تباهی شانرا آرزو ندارم و تا چندی او شانرا نصیحت و اندرز میدهم تا باشد که بدین خطای خود بدانند و ازین سهو و خطای خود کسب آگاهی کنند. باز هم اگر مسلمانان نشدند و براه صلاحیت و اسلامیت و مطاوعت حکومت نشتافتند و تسلیم نشدند، والله اگر باز از هیچ زبان لفظ صلح را در بارۀ آنها بشنوم و یا قبول کنم، به جُز اینکه جمهور شانرا بسوزانم و بگویم که ای وزارت حربیه تو میدانی و این قوم تا خاک شانرا بتوبره بکشند.»

لویه جرگه: «تماماً بیک غلغله و صدا های بلند بر خواسته بعرض رسانیدند: ایکاش اگر اعلیحضرت از مزید نصیحت گوئی و شفقت گستری این اقوام نادان سمت جنوبی صرف نظر فرموده تصمیم سرکوبی جدی شانرا بنماید و بما ملت وفاکیش خود اجازه گوشمالی آنها را بدهند. تا ما بیک سرعت ساعقه نما جان شانرا از جسد بیرون و زمین را از خونهای شان لاله گون ساخته نام و نشانی از آنها را باقی نگذاریم.»

اعلیحضرت: «مطلب من این نیست که اینها را قتل کنیم و یا هستی شانرا دفعتاً برباد بدهیم ورنه بتوکل خداوند عسکر غیرتمندم بیک ساعت تمام شانرا پاره پاره میکند و این چند روز محض از بی اهمیتی این مسئله بود که ما حرفی از آنها را در میان نیاوردیم و حال هم درین بحث، شما داخل شده اید. فقط جهت آگاه نمودن و داناندان شما از حقائق اینقدر بیانات کرده میشود و الا یک مفسد چیست و بغاوت آن چه اهمیت خواهد داشت. باینقوم شریر احسانهای که من کردم اگر یکایک بگویم وقت میگذرد. عسکر شانرا که از سالهای دراز در سمت جنوبی بیک تعداد مکفی میبود، شش یک بلکه ده یک نماندم. وزارت حربیه هر قدر اصرار کرد که عسکر سمت جنوبی را کم مکن نظر به محبت و یگانگی که بآنها داشتم، قبول نکردم و گفتم تمام این قوم عسکرند. پس پابند بودن شان در صنف نظام چه حاجت دارد. در زمان احتیاج دولت همه آنها خدمت عسکری را بخوبی ایفا میکنند، تا آنزمان پیسه که بآنها میدهم برای آبادی معابر وانهار و پلها آنرا بصرف میرسانم.

نظر بدین عزت و توقیر[دادن وقار] و اعتمادیکه حکومت بر آنها مینمودند، پس چقدر بدبخت و کافر نعمت میباشند. این قوم که امروز برعلیه حکومت خود کار روائی میکنند، در نتیجه بجز از خواری و زبونی و بیخ کنی و پریشانی خویش معلوم است دیگر فائده را بخود عائد نخواهند کرد. چنانچه حال بدرجه رسیده اند که از گرسنگی برگ میخورند. بلی مشتی زدند و به لغت [لگدی] گیر آمدند. در هر دفعه که بر عسکر ما غدارانه و جهالت کارانه حمله کرده اند و فقط سپاهیان ما مدافعه نموده اند. بسیار نفر شانرا بروی خاک انداخته اند که آنها نتوانسته اند که مرده های خود را جمع میکردند بلکه سپاهیان شجاع و غیور ما باز بمراسم تدفین پرداخته اند.

درین روز ها شما هم مطلع خواهید بود که چیزی عسکر خود را از آنجا پس طلبیدیم. والله آن سپاه ما بخانهای خود نمی رفتند. هر فرد عسکر ما باین درجه جوش و خروش دارد که بجز از خوردن خون شان بدیگر هیچگونه تسکین شان نمیشود. آخر ای نادان! تو چرا اینطور میکنی که این جوش و خروش طرفین بجای اینکه بر دشمن صرف شود، در بین خود ما صرف میشود. چرا هر دو قوت را جمع کرده بمقابل دشمن شرف و ناموس مملکت خود کاری نمیکنید. این را هم نا گفته باید نگذاریم که در همین سمت بعضی چنان اقوام هستند ګه نامهای اکثر از اوشان را فی الحال بخاطر ندارم و از بعضی که بیاد من است ، نمیخواهم که بگویم تا دیگران ازین نام من دق نشوند که سر خود را فدای دین و اسلام و فدای دولت و ملت خود میکنند. لکن هزار لعنت باد بر کسان بد بخت و شریر شان که سپاهی دلیر و شجاع مانرا هدف گله [گلوله] خیانت خود نموده به بغاوت ایستاده اند.

یکوقتی جهال تیره روزگار، عسکر ما را در یکجای تنگ بروز عید احاطه کرده بودند که نان برای شان چند وقت ممکن نشد که میرسید، گفتم تا برای عسکرم نان نرسد من هم نمیخورم والله چهل وهفت ساعت هیچ چیز نخوردم، حتی نزدیک بود که از خود بروم. رئیس ارکان حربیه و دیگر نفری هر قدر که گفتند یکقدری نان بخورید که فردا مامورین می آیند چه طور نطق خواهید کرد و بمراسم دربار چگونه پرداخته خواهد شد. گفتم در چهارپائی ببرندم. باز در گفتار خود اصرار کردند که سپاهی ها بگرسنگی عادت دارند، گفتم بلی! درینوقت بزحمت گرسنه هستند. من بآسایش از یکطرف سفیر روسی که جدید آمده بود، بحضورم نطق میکرد و از طرف دیگر خودم ضعف میکردم. تا برنج و روغن برای آنها بهمت و شجاعت دیگر برادران عسکری شان رسید، باز من هم طعام خوردم.

تا حال این عاجز و حکومت تان تصمیم بانقطاع و انقلاع [قلع کردن] این فرزندان جاهل افغانستان ننموده ایم و مکرراً دست عسکر و وزارت حربیه را از تعرض و جنگیدن باوشان گرفته ام و گمان میکنم که بلآخره نصائح شفقت کارانه و اندرز های پدرانه ام کارگر شده اگر خواست خدا باشد، براه هدایت خواهند گرائید. لهذا برای او شان یکفرمان هدایت قوامان [امر محکم] دیگری را مینویسم و درآن برای شان یک وعدۀ قطعی را جهت تائب شدن و براه صلاح و مطاوعت آمدن معین میکنم. اگر تا آنزمان براه راست آمدند، فنعم المطلوب و الا بعسکر غیور و وزارت حربیه خود امر میدهم تا او شانرا بکیفر کردار شان برسانند.

دشمن آتش پرست بادپیما را بگو+++ خاک بر سر کن که آب رفته باز آمد بجو

{درین موقع در تمام لویه جرگه چندان آشوب و غوغا برپا و باندازۀ غیظ و غضب و حس انتقام خواهی ازین باغیان سمت جنوبی هویدا شد که ابداً یکنفر مستمع بیچاره مانند این نگارنده بیاد داشت نویسی و یا شنیدن کلمات مقررین غیر واحده و داوطلبان متکاثره این حفله عالی عطف توجه کرده نمیتوانست. وکلای هر مقام علیحده و مشائخ أن جداگانه و سادات از یکطرف و علماء از دیگر جانب تماماً برپا خواسته استدعای شمولیت شانرا مخصوصاً از حضور ملوکانه برای سر کوبی این طائفه باغیه مینمودند. اعلیحضرت غازی هنوز بجواب یکی پرداخته نمیبود که دیگری تقدم جسته خود را بدین خدمت مستحق میشمرد و هکذا بالجمله چیزیرا که این مسکین بخاطر دارد و درین فُرصت گفته شده حسب ذیل است. ب.د}

اعلیحضرت: «مطلبم ازین مذاکرات شنیدن چنین عرائض و دیدن این داوطلبیها و معلوم کردن احساسات شما نبود، زیرا که از محبت و عقیدت و علاقمندی عموم حضار باین خادم اسلام بهتر مسبوقم. حتی یاد نمودن این مطالب را درین مجلس عالی خودم مفید نمی پنداشتم، چون شما در مبحث داخل شدید، منهم قدری ازان نیکیهای خود که باین طائفه ناسپاس چه درحال و چه در گذشته کرده ام، بیان کردم تا بخوبی همه شما بدانید که حکومت شما با آنها سراسر گذشت و مرحمت کرده است و تا یک زمانی از همین شیوه رأفت و شفقت خود نخواهد گذشت. اگر با وجود آنهم ازین کردار بد خود دست نبرداشتند، حکومت شما بایشان یک معامله سخت و شدید خواهد کرد.» (کتاب "رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303" ، صفحه 378 ـ 404)

(نوت: در جاهائیکه حروف "ب.د" نوشته شده ، تبصرۀ از قلم مهتمم کتاب یعنی برهان الدین خان کشککی است)

پایان جنگ "علم و جهل":

سرآغاز شورش و برخورد با مقامات دولتی در خوست وقتی آغاز شد که فردی از قبیلۀ منگل بمقابل شخصی دیگر از همان قبلیه دعوی روی نامزدی یک دختر بود که گفته میشد در طفولیت نامزد یکی از طرف بود. حاکم محل خواست این دعوی را ازطریق نظامنامه جدید که بر رضائیت دختر اتکاء میکرد، حل کند. طرف مقابل ماده نظامنامه را مغایر عنعنه و شریعت خواند و با حاکم محل درگیر شد. ملاء عبدالله که به اصطلاح "اوقی" امور محل و قبیله بود وبا انفاذ قانون جدید صلاحیت حل منازعات محل را ازدست داده بود، به این قضیه دامن زد و با جمع دیگر ملاها بر ساحه تبلیغ خویش علیه نظامنامه های دولت افزود، طوریکه همه ملاهای طرفدار او به هرجا که رسیدند، در یک دست قرآن مجید و در دست دیگر نظامنامه را گرفتند و از مردم در همه جا پرسیدند که کدام یک را قبول دارند؟

مسلم است که مردم با این ترتیب حمایت خود را از قرآن مجید ابراز داشتند و در صف ملاها پیوستند که بزودی فعالیت شان علیه دولت گسترده شد و ملاهای قبایلی نیز احساسات دینی و غیرت قومی را برعلیه اصلاحات دولت دامن زدند. به این اساس ساحه فعالیت شورشی ها تا اوایل ماه جوزای 1303ش(می1924) در محلات دیگر جنوبی و مشرقی کشورتوسعه یافت و به شدت آن افزوده شد. دولت چندین بار کوشید تا با اعزام هیئت های مصلح با شورشیان به تفاهم برسد، ولی ملاها که در راس شورش قرار داشتند، نه تنها حاضر به مذاکره نشدند و حتی از این فرصت برای تقویه خود استفاده نمودند و هیئتهای اعزامی که متشکل از حضرات، علما ، مشایخ و عده ای از بزرگان بودند، متهم ساختند که گویا از طرف حکومت تطمیع شده اند.

دولت ناگزیر شد از قوه کار گیرد و واولین برخورد نظامی بروز 2 جوزا 1303 درکوتل "تیرا" درحواشی لوکر صورت گرفت که در نتیجه قوای دولت با شکست روبرو شد، اما در برخورد دوم که بوسیلۀ "قطعه نمونه" انجام یافت، قوای حکومت شورشی ها را شکست دادند و منطقه را از نفوذ شان خالی کردند و یک ماه بعدتر باردیگر قوای دولت در جنگ با شورشیان با ضعف مواجه شد و با این شکل در اواخر ماه سرطان شورش به کتواز و غزنی انتشار یافت و بعضی اقوام آنجا با شورشیان پیوستند.

با این وضع در حالیکه لویه جرگه بتاریخ 20 سرطان در پغمان با اشتراک بیش از یکهزار نفر درحال تدویر بود و در پایان جرگه البته پس ازبعضی تعدیلات مواد بعضی از نظامنامه ها، همه به اتفاق نظر برمشروعیت دینی نظامنامه ها مهر تائید گذاشتند و ادامه سرکوبی شورشیان را در صورت عدم پذیرش توصیه های دولت، یک راه حل مشروع دانستند. بعد ازختم لویه جرگه باردیگر هیئت های صلح نزد شورشیان اعزام شدند، اما آنها بدون نتیجه برگشتند. بنابرآن دولت تصمیم گرفت تا در برابر شورشیان به شدت هرچه بیشتر از قوه کار گیرد. دراین موقع حساس دو معضلۀ دیگر نیز براغلاق اوضاع افزود: یکی ـ پخش یک شایعه که گویا شاه پیرو مذهب "قادیانی" شده است و دیگر ظهور شخصی بنام عبدالکریم که خود را از احفاد امیرمحمد یعقوب خان معرفی و وارث مقام سلطنت موروثی در کشور وانمود میکرد.

شایعات "قادیانی شدن" شاه که با انتشار یک کتاب تحت عنوان"تحفة الملوک ـ دعوت الامیر" که ازطرف صاحبزاده میرزا بشیرالدین محمود امام جماعت احمدیه قادیان درهند برتانوی نوشته شده و درسال 1924 با ایزاد گویا یک نامه عنوانی امیرامان الله خان مندرج صفحات اول کتاب درکابل و دیگرجاها توزیع گردیده بود، مورد بهره برداری شورشی ها قرار گرفت؛ آنها این ذهنیت را که گویا شاه امان الله قادیانی شده و گفته است که: «تعلیمات پیامبران و نیز پیامبر اسلام درعصرجاری قابل تطبیق نمیباشند و نظامنامه ها باید مطابق به شرایط عصر ترتیب گردند!» دربین مردم شایع ساختند. مگر دولت در تعقیب این شایعه شخصی را بنام "ملاء نعمت الله" که یکی از پیروان غلام احمد قادیانی در کشور بود و درتبلیغ این افکار و احتمالاً در رابطه با توزیع این کتاب دست داشت، گرفتار و به اساس حکم محکمه ثلاثه بتاریخ 2 اسد 1303 درکابل اعدام کرد. با آنکه این اقدام تاحدی شایعه فوق را در بین مردم تضعیف وخاموش ساخت، اما هنوزهم اتهام مذکور وسیلۀ تبلیغ عناصر شورشی علیه شاه قرارداشت. از اوضاع چنین برمی آمد که کتاب مذکوربا ایزاد نامه عنوانی امیرامان الله خان یک توطئه دیگر علیه شاه بوده و به تحریک انگلیس ها چاپ و درآن موقع حساس پخش گردید. (یک نسخه این کتاب را که چاپ سنگی و در 445 صفحه بزبان دری (فارسی) درسال 1924 در هند برتانوی چاپ واکنون نایاب شده و هیچ محقق و مؤرخ افغان تاحال از آن درآثار خود یاد نکرده است، خوشبختانه در آرشیف خود دارم. اما راجع به چگونگی رویداد اعدام ملا نعمت الله مذکور دیده شود ـ وکیلی پوپلزائی: "سلطنت شاه امان الله..."، جلد دوم...، صفحه186 ـ 189)

موضوع دوم رسیدن عبدالکریم نام از هند به خوست که شورشیها او را به حیث امیر خویش شناختند و به او بیعت کردند، موجب ناآرامی حکومت شد. استیوارت درباره می نویسد: « در هند پسرامیرمحمد یعقوب خان بنام عبدالکریم خود را وارث تاج و تخت کابل میدانست، باصدها مشکل خود را به "بنو" در بلوچستان رساند و از آنجا به "میرانشاه" رفت؛ در آنجا با افغانها دیدن نمود و خود را معرفی کرد. آنها گفتند که در خوست شورش است و باید خود را به آنجا برساند. عبدالکریم اعلامیه صادر کرد که میتواند عوض امان الله خان امیر شود. ملای لنگ دید که شخصی که نواسه امیر شیرعلی خان است میتواند که عوض امان الله خان امیر شود، سه نفر ملاء را از جدران، منگل و احمدزائی تعیین نمود که با عبدالکریم به تماس شوند و به وی پیشنهاد عروسی دخترانی را نمودند که بتوانند عبدالکریم را مصروف نگهدارند. به این اساس ورود عبدالکریم به شورش جاری شکل جدید داد.» (استیوارت، ریه تالی: "آتش در افغانستان"، مترجم: یار محمد کوهسار کابلی...، صفحه45)

دراین وضع وقتی دولت زیر فشار چند جانبه قرار گرفت و شورش شکل مغلق پیدا کرد، شاه امان الله ناگزیر متوسل به اقدام نظامی گردید. سنزل نوید اقدام دولت را چنین شرح میدهد: «مواصلت یک تعداد طیاره های "جنکر" به کابل در اوایل سبنله 1303(اواخراگست 1924) با وجود فقدان پیلوتهای ورزیده، موقف نظامی دولت را مستحکم ساخت. مقارن با همین وقت عساکر دولتی در چهار جبهه با شورشیان درگیر جنگ بودند: جبهه گردیز تحت قومانده محمد ولی خانه وزیر حربیه، جبهه جلال آباد تحت قومانده علی احمد خان والی کابل، جبهه غزنی تحت فرماندهی عبدالعزیز خان معین وزارت حربیه و جبهه وردک تحت رهبری مشترک اعتمادالدوله عبدالقدوس خان و جنرال شاه ولی خان، غلام نبی خان چرخی و جنرال عبدالوکیل خان نورستانی. شمولیت این اشخاص مهم در جنگ عزم جدی و راسخ دولت را برای خاتمه دادن اغتشاش نشان میداد.» (نوید سنزل: " واکنش های مذهبی.."، صفحه 146)

همزمان با عملیات شدید نظامی به مقابل شورشیان، رژیم کوشش داشت که رهبران شورش را بنام اشخاص خاین که به منافع انگلیس درافغانستان خدمت میکنند، بی اعتبار سازد. بخصوص از آمدن عبدالکریم از هند و بار دیگر بقدرت رساندن سلاله امیرمحمد یعقوب خان بر تخت کابل را یکی از اهداف انگلیس وانمود کرد و از اینطریق احساسات ضد انگلیسی مردم در تمام کشور علیه شورشیان تحریک و همه آماده شدند تا در برابر آنها بجنگند. شاه امان الله نخواست پای قوه های قومی را در میان بکشد، از آنها ابراز امتنان کرد و گفت که قوای نظامی و اردوی ما اینکار را وظیفۀ خود میدانند. بدینوسیله شاه نخواست اختلافات قومی را بین اقوام کشور از اینطریق ایجاد کند. شاه به قوای هوائی جدید التشکیل هدایت تا یک اعلامیه رسمی چاپی را از هوا به مناطق شورشی پراگنده سازد که در یک قسمت آن آمده بود: «ای اولاد نادان من! این طیاره ها که در بالای سر شما پرواز کرده و کاغذ های مِهر و شفقت مرا بالای شما می اندازند، گلوله های آتشین خود را نیز بالای شما ریختانده میتوانند، مگر من شما را اولاد بدعمل افغانستان میدانم. با این همه بی اعتدالی هائیکه کرده یاید، آغوش محبت من برای شما باز و صدای نصیحت دولت تان بلند است که باز شما را اولاد صالح افغانی ببینم.» (متن مکمل اعلان شاهی دیده شود ـ وکیلی پوپلزائی: "سلطنت شاه امان الله"، جلد 2، صفحه 175 ـ 177)

جابجا سازی اردو درمحلات مختلف از یکطرف و پرواز طیاره ها ازطرف دیگر، هم روحیه شورشی ها را تضعیف کرد و هم رابطه عبدالکریم را با شورشی ها برهم زد و او راه فرار را بسوی هند درپیش گرفت. دولت با اشاعه دست داشتن انگلیس دراین شورش و کسب حمایت مردم و بخصوص که علما و مشایخ، ازجمله پاچاصاحب اسلام پوری، حاجی ترانکزی، ملا صاحت چکهنور و دیگر شخصیت های سرشناس دینی، شورشیان را یاغی و باغی خطاب کردند و از موقف دولت حمایت نمودند، موفق به تقویه موقف خود گردید. تعدادی بیش از 500 تن از شورشی ها از کار پشیمان و خود را تسلیم دولت کردند و عده ای پا به فرار گذاشته بطرف قبایل آزاد روی آوردند، از جمله ملاء عبدالله مشهور به "ملای لنگ" و ملا عبدالرشید (داماد ملا عبدالله) سرکرده شورشی ها با چند نفر از همکاران شان درحواشی سرحد گرفتار و فوری به کابل انتقال داده شدند وتعداد دیگر نیز به همین ترتیب در دست حکومت افتادند. (برای سرح چگونگی جریان گرفتاری ملای لنگ دیده شود: مأخذ بالا، صفحه 257 تا 262)

با این ترتیب دولت توانست مشروعیت و قدرت خود را تثبیت و زمام اداره را در مناطق شورشی بدست گیرد و علمای سمت جنوبی باردیگربیعت خود را به شاه امان الله غازی با صدور یک فتوا در اوایل ماه عقرب 1303 ارسال داشتند. شورش به پایان رسید، اما با تأسف که در نتیجۀ آن از یکطرف تلفات زیاد نظامی و ملکی بار آمد و ازطرف دیگر صدمه بزرگ به بنیۀ اقتصادی کشور وارد شد.

با آنکه درمطبوعات آنوقت کشوربطور واضح از دست داشتن انگلیس ها در راه اندازی این شورش به تکرار تذکار رفته وحتی شاه دریکی از بیانیه های خود در لویه جرگه نیز به نقش "دشمنان داخلی و خارجی" اشاره کرده است، اما بعضی ازمحقیقین (ازجمله پوهاند داکترحسن کاکر) به این نظراند که هیچ سندی مبنی بر دخالت انگلیسها در اینکار در دست نیست، چنانچه مقامات رسمی درآنوقت عدم دخالت انگلیسها را در قیام تائید کرده است. در این ارتباط باید خاطر نشان ساخت که انگلیسها مثل همه کشورهای استعماری درهمچومواقع جداً سعی میکردند که هیچ مدرک وسندی را مبنی بردخالت خویش در زمینه بدست ندهند تا مبادا موجودیت سند، موجب بی اعتماد شدن شخص مورد نظرشان نزد مردم عوام گردد. لذا فقدان سند معنی عدم مداخله را نمیدهد و اینکه چراحکومت افغانستان دخالت انگلیسها را در قیام بعداً تردید کرد، واضح است که حکومت نمی خواست پس از سرکوبی قیام، مناسبات سیاسی خود را با انگلیسها تحت الشعاع آن قضیه قراردهد، زیرا پالیسی رژیم امانی درآنوقت داشتن روابط حسنه وعاری از تشنج با انگلیسها بود. هرگاه مداخله انگلیسها دراغتشاش رد شود، این سؤال پیدا می شود که عبدالکریم چگونه به افغانستان آمد، ازکدام منبع مصارف فراوان قیام را تدارک کرد وبعد شکست هنگامیکه به هند برگشت، چرا انگلیس ها به تقاضای حکومت افغانستان از استرداد او غرض محاکمه به بهانه عدم رویۀ بالمثل خود داری کردند؟؟ (بررسی مزید موضوع دراین بحث نمی گنجد).

منار یادگارِ جنگِ "علم و جهل":

عساکر چون مدتی را در صفوف جنگ گذرانیده و در ایفای خدمت جان نثاری کرده بودند، شاه امان الله حین برگشت فاتحانه عساکر به کابل هدایت داد تا از هرقطعه بطور خاص پذیرائی صورت گیرد. بروز 28 اسد 1303 (19 آگست 1924) مردم کابل به استقبال سربازان در حواشی وزارت حربیه گردهم آمدند و طلاب معارف با استادان و هیئت اداری وزارت معارف همه حمایل گلها را آماده ساخته و حین ورود موترهای حامل عساکر و صاحب منصبان پس از آنکه دسته موزیک به ایشان ادای احترام کرد، ازطرف وزیر حربیه عبدالعزیز خان از این برگشت فاتحانه به آنها ضمن یک بیانیه خوش آمدید گفته شد و گلها را نثار قدوم شان کردند که شرح مزید آن در این مختصر نمی گنجد و اما در ازای این خدمت بزرگ برای احیای قانون و علم و معارف شاه امر کرد تا آبده ای یادگاری برای قدردانی از خدمات این سربازان و شهدای این واقعه اعمار گردد.

بنای یادگار جنگ "علم وجهل" مناریست که درمحل تلاقی کوه "شیردروازه" و "آسمائی" بروی سخره ای بلندی اعمار گردیده که نشانه امتداد این دو کوه در جوار فرو رفتگی معبردریای کابل در ساحه "دهمزنگ" است که کار اعمار آن در اواخر 1303 آغاز و در 23 جوزای 1304 تکمیل و با بیانیۀ شاه امان الله غازی جلوه گر شهر و مردم گردید. (عکس طرف راست نمایی از منارعلم و جهل و عکس چپ مراسم پرده برداری از روی منار حین ایراد بیانیۀ افتتاحیه شاه غازی)

در پای این منار، نام و مشخصات تمامی کسانی که در"مقابله جهل وعلم" شهید شدند، درج است و در قسمت بالایی منار متن ذیل به چشم می‌خورد: «نظر به فداکاریهای قیمتدار فرزندان رشید وطن و شیرمردان غیور ملت که در محاربۀ جهال بغاوت‌پیشۀ سمت جنوبی که فی‌الواقع یک مقابلۀ جهل وعلم بود، در سنه ١٣٠٣هجری شمسی عصر اعلیحضرت، محیی ملت افغان پادشاه ترقیخواه افغانستان الغازی (امیرامان‌الله خان) بمقابل ارتقای ملی و اعتلای علم و تمدن رخنمود بکمال متانت و پایداری در حفاظه شرف و عزت دولت متبوع خودها و طرفدار علم و معرفت بمدافعه اشرار بغاوت شعار و محاربۀ گمراهان تبۀ روزگار و ازالۀ ارادات باطله شان کوشیده داد همت و غیرت اسلامی را دادند و حیات خود را فدای ترقیات مملکت و قربانی اولوالامر مقدس خودشان کرده برای خود حیات جاوید و نکونامی تاریخی حاصل کردند. این یادگار باسعادت و افتخار بتاریخ ۲۳ جوزا ۱۳۰۴ شمسی تاسیس یافت تا وطن‌ دوستیها و معارف‌خواهی‌های آن فداکاران راه حقانیت را اولاد آینده وطن بنظر تمجید و بازماندگان شانرا بنگاه احترام دیده افراد حساس و احفاد {فرزندزادگان} حق‌پرست افغان را دلیل رفتار و سرلوح افتخار باشد.»

خوشبختانه این منار یادگار با گذشت تقریباً یک قرن و با وجود نشیب و فرازهای سیاسی و تغییر رژیم ها و بخصوص در دورۀ جنگهای کابل در سالهای 90 قرن گذشته، بازهم بدون آنکه صدمه ببیند، همچنان مثل کوه های دو طرف خود استوار و پایدار مانده است و این خود نشانه ای از پیروزی علم بر جهل است. اینکه چرا این منار در طی این مدت در گوشه ای از "فراموشی" سپرده شده و چندان توجه را به خود جلب نکرده است، دلیل آنرا میتوان از یکطرف در محافظه کاری بیش از حد بعضی از رژیم های بعدی دانست و ازطرف دیگر احتیاط در حساسیت های قومی عامل دیگر آن بوده میتواند. توقع نمیرود که این پیکرۀ سنگی از این به بعد نیز به خود عطف توجه نماید، زیرا سرنوشت آینده کشور نامعلوم است که آیا باردیگر"ملاهای لنگ" معاصر بقدرت خواهند رسید و تاریخ را بار دیگر تکرارخواهند کرد و یا مردی پیدا خواهد شد که دین مقدس اسلام را از چنگال تاجران دین رهائی بخشد و اسلام واقعی را که محی و حامی علم و عقل است، مجدداً احیاء کند.

دراینجا قابل ذکر میدانم که منار علم و جهل یگانه یادگار معارف پروری شاه امان الله غازی نیست، بلکه آبده ای مهم دیگر نیز که به مناسبت استقلال کشور به تصویب لویه جرگه 1301 رسیده بود و بر مبنای آن کار اعمار"تاق پر افتخار ظفر" در پغمان در محل تولد شاه امان الله در سال 1302 آغاز و به تقریب لویه جرگه 1303 در پغمان با مراسم شاندار نظامی توسط شاه افتتاح گردید، همزمان با آن یک آبده دیگر تاریخی از طرف اهل معارف کشوربه پاس قدردانی از معارف پروری آن شاه اعمار گردید.

(نمایی از آبده ای یادگار اهل معارف در پغمان)

درقسمت فوقانی بین دو پایه سنگی روی لوح سنگ این متن حک گردیده بود:

«این تذکار سعادت و یادگار شهامت دراین زمین بیاد روز مولود آن رهنمای راه ترقی و مقتدای معرک0ۀ استقلال چتر ارتقا زده که خاک پاک این مولود از ریاحین بخشی وجودش حیات بیزی میکند و از فیض قدومش طراوت انگیزی یعنی قهرمان معرکۀ روز نو و شهسوار میدان اقبال امیر معارف سمیر المجاهد الغازی اعلیحضرت امیرامان الله خان ابن اعلیحضرت امیر حبیب الله خان شهید ابن اعلیحضرت امیرعبدالرحمن خان مرحوم که عِلم و ثروت درعصرش توأم رسیده و تمدن و ترقی باین عهد کمر خدمت بست. چون مرکز قوای جامعه از طاقت این بخت جوان نیرومند گردید، ما زمرۀ فدائیان وطن از متعلمین و معلمین و مامورین معارف برای تائید مولود مسعود شاهانه که لیل پنجشنبه پنجم ذیقعده سنه 1309 هجری [قمری] به منزل حاجی اسدخان قریب درۀ زرگر واقع پغمان به وقوع آمد، این یادگار را با نشان معارف در مقام هذا رکز و ثبت نموده برای آیندگان خود این خاطرۀ استقبال و مولود استقلال را یادگار گذاشتیم.»

ختم شورش و آغاز دورۀ دیگر:

از جمله 500 نفر شورشی فقط 52 نفر محکوم به اعدام شدند و دیگر زندانی های مردم منگل، جدران و غلزائی را عفو و رها نمودند و عده ای را به ترکستان تبعید و در آنجا برایشان زمین دادند. ملاعبدالله و ملاعبدالرشید سران و محرکان اصلی شورش و تعدادی 9 نفراز همکاران شان بروزاول ماه دلو 1303 (21 جنوری1925) بحضور شاه امان الله در ارگ آورده شدند و این همان روزی بود که شاه رساله شاهی را بحضورمی پذیرفت و مورد نوازش و تفقد قرار میداد. شاه امان الله طی مراسم خاص نظامی درحضوراعضای دولت و بزرگان دربار از خدمات اردو در فرونشاندن شورش با آب و تاب خاص سخن گفت و از فرزندان نیک بخت و بدبخت خود یاد کرد و گفت: «این دو نفر و جمیع اعوان و طرفدارانش را به هرجائیکه باشند، عام از اینکه من آنها را بشناسم، به قهر پروردگار و غضب جبار که سخت ترین مجازات است، می سپارم...»

بعد ازختم بیانیه شاه، رساله شاهی مرخص گردیدند و اما سران شورشی همچنان درجاهای خود ایستاده ماندند و شاه روی به دو ملا کرد و در حضور وزراء و اهل دربار از آنها پرسید: «در نظامات دولت چه اعتراضات داشتید و چگونه مردم را و به چه مقصد تحریک به بغاوت کردید، واسطه طلب کردن عبدالکریم فراری بخاک افغانستان کی بود و کدام نفر ها برای وی از اهالی جنوبی بیعت می گرفتند، کدام حاکم و مأمور دولت با شما دست داشت؟ شما دلایل خود را با بسیار درستی بیان کنید و علماء را قانع سازید!»؛ اما هر دو حرفی به زبان نیاوردند و شاه امر کرد که 11نفر مذکور در ارگ محبوس شوند و هیئت مؤظف از ایشان استنطاق نماید که کارتحقیق همه متهمان که تعداد شان زیاد بود، تا ماه جوزای 1304 ادامه یافت.(شرح مزید دیده شود ـ وکیلی پوپلزائی: "سلطنت امان الله شاه"، جلد دوم، صفحه262 تا265)

عده ای ازخوانین شینوارکه طرف لشکر جهل ملای لنگ را گرفتند، اما به زودی سرکوب شدند.

روزنامه "حقیقت" در شماره 121 مورخ چهارشنبه 6 جوزای 1304بعد ازطی مراحل و اکمال تحقیقات از متهمان متن ذیل را در مورد جزای تعدادی از سرگردگان و محرکان شورش جنوبی با این عبارات به نشر سپرد:

عین متن: « مجلس مجازات خائنین سمت جنوبی در وزارت حربیه

روز دوشنبه 4 جوزاعموم مامورین بزرگ و کوچک ملکی و نظامی م عامه اهالی شهر و ششکروهی از طبقۀ ادنا تا عالی برای ملاحظۀ اینمجلس ومعاینۀ نتیجۀ "مقابلۀ علم و جهل" با یک حس انتقام جویانه در وزارت حربیه و اطراف و جوانب و سرکهای و چمن های دور و پیش وزارت بیک هجوم و ازدحام بی پایانی احضار یافته بودند. ذات اعلیحضرت غازی ساعت نه و نیم تشریف فرمای محفل مزبور گردیدند و پس از ایراد نطقی که مشتمل بر اظهار تأسف ذات ملوکانه بر وقوع این واقعه و ذکر احسان و نوازش شانرا که به این قوم احسان فراموش فرموده بودند با شرحی از حرکات... و اقدامات قبیحۀ بغاوت پیشگان سمت جنوبی و حوصله و شفقت و رأفت و حلم خسروانه بود، برای حضار دانانند و جوابهای متعددۀ بغات را باریاب حضور اشرف خویش فرموده برای حضار از حرکات ناصواب و عملیات سراپا ... آنها توضیحاتی میدادند و سپس از آن مجازاتی که در ....از نقطۀ نظر سلطنت و رأفت شخص... دست رعیت پرور می بودند، برای انها نموده احکام آنرا امر و اراده میفرمودند:

الجمله ملای لنگ و رفیق ...او را با جمیع اعوان و انصار و عدۀ از سرغنه های بغاوت سمت جنوبی که تعداد آنها بیش از پنجاه و چند نفر نبود، حکم باعدام فرمودند و امر فرمودند تا علی الفور چانماری شوند. لهذا به تپ مرنجان در موقعیکه یک جمعیت از اهالی که بهیچ صورت کمتر از 12 هزار نفر نبودند، اطراف شانرا حلقه نموده بودند برده شده و چانماری شدند. و اشخاصیکه حکومت از حرکات آتیه آنها نسبتاً نمی اندیشید، محکوم به نفیه بلد شده بوزارت حربیه امر شد که آنها را بولایات و حکومتی های افغانستان فرار داشته برای شان در آنجا زمینداری و خانه داده شود و جمعی از جوانان قابل کار شانرا بقسم یرغمل امر داشته که بکابل مانده و در معابر و نیاز تعمیرات کار کرده و از حق الزحمه خود امرار حیات نمایند و بر تعداد دیگر پس از تحویل نمودن .... نقد بقسم ضمانت اصلاح اعمال آتیه واپس بر ملک شان روانه و جایداد شان واپس داده شود.» (چون خواندن چند کلمه در متن فوق مغشوش بود، لذا ... گذاشته شد، ولی مفهوم خبر کاملاً واضح میباشد ـ کاظم)

نگاهی مختصر به دورۀ دوم اصلاحات امانی:

چنانچه قبلاً تذکر رفت، دوره اصلاحات عصرامانی را میتوان به سه دوره تقسیم کرد: دوره اول از1298 ش (1919) تا 1302(1923)، دوره دوم از 1925 تا 1927 که البته اغتشاش خوست دوره اول و دوم را ازهم جدا کرد و دورۀ سوم بعد ازعودت شاه و ملکه ازسفر اروپا (جون 1928) تا ختم دورۀ سلطنت (جنوری 1929)

عمده ترین مشخصه دوره اول بعد ازاستقلال کشورهمانا تلاش شاه برایجاد تحولاتی بود که در ساحه قانون گذاری و معارف در پیش گرفت و بدانوسیله خواست تا برخرابه های نظام کهنه قبایلی تهداب یک دولت عصری را بر مبنای قانون و نظم اداری اساس گذارد، ولی قیام خوست شاه امان الله را متوجه خطری ساخت که آینده را تهدید میکرد وسرعت عمل در اصلاحات، حربه مخربین را برعلیه دولت تیزترمی ساخت. لذا شاه مجبور گردید درلویه جرگه 1303 (1924) ازیک قسمت اصلاحات منصرف شود. با کسب این تجربه شاه در دورۀ دوم کمی محتاط شد وبا آنکه تحول درساحه قانون گذاری را بطی ساخت، اما بیشترین توجه خود را به اداره کشور و تطبیق قوانین نافذه و همچنان هدف بزرگ خود یعنی انکشاف معارف و باسواد ساختن نسل جوان درسطح کشورمعطوف کرد و نیز کوشید تا برحمایت خود ازحقوق زنان ادامه دهد. علاوتاً شاه خواست تا تجدد را درساحه عمرانات مدرن با برنامه احداث شهرجدید کابل بنام "دارالامان" آغازکند وبه شهرکابل به حیث پایتخت کشور چهره نوین ببخشد؛ اعمار سرک بزرگ دارالامان و تمدید یک خط آهن از مسجد شاه دو شمشیره تا شهر جدید کابل یک قدم نو دراین راه بود. از همه مهمتر با ورود متخصصین خارجی، بخصوص دراعمار قصر دارالامان و تاج بیگ و دیگرعمارات در پغمان، در واقع تحول بزرگ دراسلوب معماری به وجود آمد و شیوه های عنعنوی جای خود را روشهای جدید سپردند. با نصب یک دستگاه فرستنده امواج رادیو باراول مردم کابل ازآنطریق اخبار و موسیقی را شنیدند و با اعمار سینما برای مردم قدم دیگر بسوی تمدن جدید گذاشته شد. اولین کتابخانه عامه زمینه استفاده از کتب را برای همه فراهم کرد، برنامه های ورزشی مدرن درپهلوی ورزش های عنعنوی برای جوانان رویدست گرفته شد و جراید آزاد به نشرات آغاز نمود. خواهران ملکه ثریا کوشیدند تا لباس های مخصوص زنان را با حفظ حجاب شرعی انکشاف دهند و نیز سعی گردید تا برای زنان خانه صنف های تعلیم "صنایع دستی" ازقبیل ساختن گلها، خیاطی، گلدوزی و مشاغلی که زنان بتوانند درخانه با آن مصروف شده و ضمناً ازطریق فروش آن کمی پول بدست آورند و در پی استقلال اقتصادی خود برآیند.

شرح هریک اقدامات مهم فوق ازموضوع بحث این نوشته بیرون است، لذا دراین مبحث با اختصار به ذکرچند موضوع مهم موضوع بسنده میشوند که مستقیم ویا غیرمستقیم با انکشاف معارف ارتباط میگیرد، از جمله:

1 ـ سفر به ولایات بغرض تفتیش امور:

(عکس مقابل: سفر تفتیشی شاه امان الله به ترکستان مورخ 22 ثور 1308ش)

شاه امان الله با یک هیئت بزرگ برای تفتیش اجراآت امورحکومت در ولایات شمالی(ترکستان)، مرکزی، شرقی و جنوب شرقی سفر کرد و در هرولایت مدت چند هفته را به وارسی پرداخت و از امورصحی، معارف، زراعت، محاکم، قطعات نظامی و کارکردهای آن ها برطبق نظامنامه ها تدقیق و تحقیق بعمل آورد؛ به کسانیکه در وظایف محوله موفق بودند، پاداش و به کسانیکه در وظیفه اغفال کرده بودند، جزاهای متناسب داد و در مورد کمبودها و نواقص اجرائی به مشوره مشترک در حدود امکان راه های حل رفع معضله را جستجو کرد. متأسفانه به استثنای کتبی که از جریان بازدید امور درقندهار بقلم خود شاه بدست نشر سپرده شد، دیگر گزارش مشرح از سائر ولایت (به استثنای گزارشهای مختصر در جراید آنوقت) در دست نیست. از حبیب الله رفیع محقق افغان باید ممنون بود که این نسخه مهم را با نوشتن یک مقدمه عالی پس از تصحیح و تعلیق زیر نام "حاکمیت قانون در افغانستان" از فراموشخانه روزگار بیرون آورد و در سال 1378 در پشاور به چاپ رسانید که میتوان آنرا نمونه یک بررسی و وارسی امور در سائر ولایات شمرد، چنانکه از این کتاب بر می اید شاه برعلاوه تفتیش ادارات مختلف، یک روز را برای مردم اختصاص داد و نتایج تفتیش را در ساحات مورد نظر به اطلاع عامه رسانید و برای مردم وعده اصلاح فوری نقایص را سپرد. همچنان شاه درچهارنماز جمعه درقندهار اشتراک و مطالبی بس ارزشمندی را در بارۀ اسلام، وحدت ملی، و حفظ ارززش های اسلامی و افغانی، حریت و نظم و همچنان اخوت و برادری درخطبه های نماز بیان کرد که ذکر همه مطالب در این مختصر نمی گندجد.(علاقمندان میتوانند به اصل کتاب رجوع و متن مکمل خطبه ها را از صفحه 171 تا 197 مطالعه فرمایند)

شاه امان الله در گزارش نهائی ازنتایج بررسی ها درمورد معارف به مطالبی اشاره کردند که جا دارد نکاتی مهم آن با اختصار تذکار یابد. شاه میفرماید: بعد از آنکه لایحۀ تفتیشیه معارف به من رسید، خودم بالذات در مکاتب قندهار رفتم و از هر صنف و هرجماعۀ طلبه آن رقم رقم امتحان گرفتمن سؤالاتی متعددی از هر طالب العلمی که نسبت به دیگران کند ذهن و غبی به نظر می امد، میکردم، لیکن جوابات بسیار خوب و در درست از آنها می شنیدم.

تکلیف طلبه قندهار در آن بود که تمام کتب درسی آنها به فارسی تهیه شده بود، ولی وقتی به انها پارچه های اخبار را در جیب داشتم میدادم، روان می خواندند و میتوانستند محتوی آنرا به پشتو ترجمه نمایند... باید وزارت معارف در تهیه کتب و موادر درسی به زبان پشتو برای آنها اقدام کند...

با اینکه برای آنها ازطرف پدران و آمران و خانها و اعزۀ آنها که اکثریه دشمن معارف هستند، هیچ یک رقم تشویق و ترغیبی نشده و نه اسباب دلگرمی و محبت آنها با مکاتب ازطرف احدی بعمل آمده است، بازهم بچه های بسیار خورد که در مکاتب مدت کمی تعلیم گرفته اند، نسبت به جوانای که به نزد آخوند ها و ملاهای روی کوچه و بازار گلستان و بوستان و مثنوی را از مدت زیاد تعلیم گرفته اند خوبتر و بهترولایق تر به نظرآمدند. وقتی درشیشه خاک آلود موتر خود با انگشت مطلبی نوشتم، جوان به درستی خوانده نتوانست و اما بچه های مکتب در جواب همچو سؤالها چندین نفر دست بالا میکردند.... اشخاصی را که مانع رفتن فرزندان شان به مکتب شده بودند، نزد خود خواستم و برای شان توصیه های لازم کرده و هر یک آنها را پنج پنج روپیه جریمه نمودم و آنها تعهد کردند که مانع شمول پسران خود در مکتب نشوند....

درمکتب اهل هنود قندهارتعداد شاگردان روبه کاهش بود و آنهم به دلیل اینکه یک معلم کوشیده بود دو نفر طلبه اهل هنود را مجبور به تغییر دین و مسلمان سازد. اینکار درست نبود؛ باید کوشش ما از عالم بودن و دانسته شدن تمام افراد افغانستان باشد، اگرچه مسلمان باشد و یا هندو و یا کسی دیگر باشد؛ اگر مسلمان باشد، کوشش کنیم که یک مسلمان صاحب دیانت و با تعلیم و فهمیده شود و اگر هندو یا کسی دیگر باشد، باید او را ما یک هندوی مکمل صاحب تعلیم بسازیم تا از هر واحد آنها حسب الزوم برای افغانستان خدمات بگیریم. یک غلطی دیگر در مکتب اهل هنود دیدم که آنها دینیات خود را تعلیم درست نمی گرفتند و برای آینده امر کردم که در ساعتی که بچه های مسلمان دینیات اسلامی خود را میخوانند، باید طلبۀ هندو نیز دینیات مذهب خود را بخوانند.

امر کردم تعداد مکاتب در قندهار افزوده شود و تعداد موجود شاگردان که به 700 نفر میرسد باید از 600 تا 800 شاگرد دیگر بران علاوه شود و وزارت معارف وسایل را تدارک نماید. چون شرح مزید این موضوع به درازا میکشد، لذا طور نمونه دراینجا به ذکرهمین فشرده از بیانات شاه امان الله بسنده میشود. (برای شرح مزید دیده شود: کتاب "حاکمیت قانون درافغانستان" به اهتمام حبیب الله رفیع، پشاور 1378، صفحه 20 تا 54 و نیز صفحه 208 تا 213)

یقیین است که سفرهای تفتیشی شاه امان الله درولایت دیگرکشور نیزبه عین شکل بوده و نتایجی خوبی در راه تطبیق قوانین و اجراآت دوایر مربوطه داشته است. برعلاوه شاه طی این سفرها کوشیده بود تا با مردم تماس مستقیم برقرار کند و درمواقع مختلف چه بطور جمعی و چه به شکل انفرادی و گروپی مسایل مهم مملکتی را در میان بگذارد و برای تنویراذهان شان جهت همسویی با نوآوریها و تحولات لازمی در کشور مذاکره و مفاهمه نماید. سنزل نوید در زمینه می نویسد: «امان الله خان میخواست که ضمن این سفرها مردم ولایات را از اهمیت اصلاحات اداری و ترقی معارف بدون مداخلۀ رهبران دینی آگاه سازد و روابط نزدیک بین دولت و ملت را برقرار سازد...در عین زمان شاه با این سفرها توانست با اشتراک درجرگه های قومی و ملاقات با سران متنفذ قبایل، اعطای بخشش ها به رهبران مذهبی و فبیلوی و تعمیر مجدد مساجد و زیارت ها به مصرف دولت رابطه اش را با مردم بالخصوص مردم قبایلی استحکام بخشد.» (نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی..."، صفحه 155 ـ 156)

2 ـ افزایش تعداد مکاتب ابتدائیه و رشدیه:

دراین دوره بر تعداد مکاتب ابتدائیه در کابل و نواحی دور و نزدیک آن و نیز در ولایات کشور سریعاً افزوده شد و در بسا نقاط کشور مکاتب ابتدائیه به رشدیه ارتقا کردند. درکابل مکاتب امانیه و امانی در سطح رشیدیه یعنی بالاتر از صنف پنجم توسعه یافت، همچنان در جلال آباد، قندهار، هرات، مزار شریف وقطغن مکاتب به سطح رشدیه بالا رفت و مکتب موزیک، مکتب پولیس و مکتب تدبیر منزل برای زنان در کابل تأسیس شد. در سال 1327 تعداد مکاتب ابتدائیه به 322 باب در مرکز و ولایات رسید و تعداد شاگردان مکاتب ابتدائیه بالغ به 51هزار تن و در مکاتب رشدیه و مسلکی به 3 هزار شاگرد افزایش کرد.(غبار، میرغلام محمد: "افغانستان در مسیر تاریخ"، جلد اول، چاپ ایران، صفحه 792 ـ 793)

3 ـ بازگشائی مکاتب دخترانه و پیگیری مجدد حقوق زنان:

در لویه جرگه 1303 بنا بر اصرار مکرر و جدی علمای محافظه شاه مجبور گردید از عزم خود در مورد معارف نسوان و حقوق حقه آنها بگذرد و لویه جرگه از شاه درخواست کرد که: «قرارمسائل مسلمه و روایات مفتی بها فقه شریف بائستی تعلیم و تحصیل نسوان در خانه های خود از اقارب خود محارم شان باشد تا ازآن تعلیم دینی که فرض منصبی ما ملت افغان است، محروم نمانند... تعلیم جمعیت نسوان در مکتب ها نشود تا مسئله حجاب و ستر که یک فرض ضروریست، برای نسوان اسلامی خوبتر و بهتر حاصل شود. آنچه معلومات شرعیه درین موضوع به نزد این خادمان دین مبین بود، عرض شد. اگر حضور والا را تسلی واطمینان بر نوشته مایان بشود، بهتر و الی درین مسئله ازدیگرعلمای اسلامی ممالک خارجه هم معلومات وافره و فتواهای موثقه را نیز حاصل فرمایند.»

شاه امان الله ناگزیر شد به دلیل فشار وارده به دلیل اوج شورشدر سمت جنوبی به خواست این علماء تن دهد و آنرا قبول کند اما ضمن قبولی پیشنهاد آنها تصریح کرد و در جواب گفت: ««اگر چه در موضوع تعلیم نسوان گفت و شنید ما و شما قبلاً به پایان رسیده و مفکوره تانرا درین مسئله قبول کرده ام، لاکن باز هم میخواهم که توجه شما علمای اعلام و فضلای کرام ملت عزیزم را بسوی این نکته مهمه بنمایم که درین مورد باید ما و شما از عقل و فکر و طرز عمل عموم عالم اسلام کار بگیریم و مزید برآن روا دار نشویم که طبقه اناثیه ما در یک عالم جهالت و نادانی و فرومایگی زندگانی کنند. تعلیم طبقه اناثیه از حد ضروریست و نباید ما و شما به مخالفت حدیث (طلب العلم فریضته علی کل مسلم و مُسلمة) برائیم و نباید بگوئیم که ما افغانیم باید زنان ما از راه خدا و رسول و مبداء و معاد خود بیخبر بوده در یک عالم جهالت و نادانی باشند. بایستی ما برحال آن اطفال خود که تقریباً تا بعمر هشت سالگی در اطراف و جوانب مادر و خواهر و خاله و عمه و دیگر اقارب اناثیه خود زندگانی مفیده اولیه خود شانرا بسر میبرند، ترحم کنیم و محض جهت تعلیم و تربیه آن اطفال درین مکتب نخستین که مکتب آغوش مادر گفته میشود، آنها را از مسايل ضروریه مطلع کرده اطفال خود را ازین فیض عموم محروم نداریم. بالای ما و شما لازم است که طبقه نسوان خود را عالم و دانسته و مطلع از فرائض و واجبات و سنن و مندوبات و دیگر ضروریات بنمائیم. تا اولاده ما و شما در همان صغارت که تعلیم آنرا پیغمبر ما (کالنقش فی الحجرٹ) گفته است و اهل سلف همین تعلیم را میگویند :«با شیر اندرون شده با جان بدر شود»، از اخلاق و عادات و اطوار خوب مستفیض و با آداب و صفات خجسته، متحلی [آراسته] شوند.»

شاه درادامه اضافه کرد: «گاهی طرفدار این امر نبوده و نمیباشم که صبیاتی که قریب به مراهقی [بلوغ] باشند، در مکتب آمده تعلیم گیرند بلکه مفکوره و نظریۀ من نظر به مفاد بزرگ و ملحوظات سترگی که به شمۀ ازآن در فوق اشاره شده بود، چنانکه صبیات خورد سال با همه گونه مراعات ستر و پرده در مکتبی که کاملاً محفوظ و مستور است و معلمات آنها نیز نسوانند، آمده تعلیم گیرند. اکنون که شما علماء میگوئید که خروج صبیات نیز برای تعلیم مستحسن نیست، بالفعل ما درین مفکوره تان با شما محض مراعات شرع شریف متفقیم، اما گمان نمیکنم که دیگر علمای عالم اسلام و فُضلای هند و سند، مصر، مکه معظمه، مدینه منوره، شام، بیت المقدس، بغداد، بصره، کوفه و ترکیه درین نظریه با شما متفق باشند، زیرا که در هر یکی ازین بلاد معظمه اسلامیه بتعداد غیر واحده مکاتب اناثیه موجود است.»

با وجود این قبولی این موضوع بازهم وقتی شورش سرکوب شد و موقف شاه و سلطنت مجدداً استحکام یافت، شاه و ملکه در سال 1305 (1926) هردو در مورد بازگشائی مکتب دختران علی الرغم انچه در لویه جرگه به تصویب رسیده بود، اقدام و مکاتب دخترانه را تدریجاً باز کردند. در آغاز قرار شد که دختران زیر نظر ملکه ثریا در ارگ به شکل مکتب خانگی به تعلیم و درس بپردازند و نیز در جهت معارف نسوان و حقوق زنان اقدامات دیگر اما با احتیاط صورت گیرد، چنانچه شاه دریک خطبه نماز جمعه حین سفر تفتیشی در جلال آباد بتاریخ 7 جوزا 1305 (28 می 1926) حضار را تشویق نمود تا در رابطه با حقوق ازدواج اصول شرعی را که عدالت است، پیروی نمایند و به زنهای بیوه اجازه دهند به میل خود آزادانه به ازدواج مجدد بپردازند. همچنان در اواخر همان سال مکاتب نسوان در کابل رسماً دوباره افتتاح گردیدند و شاه و ملکه رسماً از آن دیدار کردند و دختران را به مسئولیت های شان در آینده آشنا ساختند و آنها را از حقوق مساوی شان با مردان آگاهی دادند تا آنها خود را برای سهمگیری فعال در حیات آینده آماده سازند. در یک دیدار دیگر بتاریخ 7 جولای 1926 شاه خطاب به دختران گفت که: «رسم حجاب در افغانستان به نحو مبالغه آمیز بر زنان تحمیل شده است. حجاب در صورتی که به حد اعتدال رعایت شود، رسم بسیار خوب است، اما حجاب واقعی در قلب و روح زن است. نباید اجازه داد که حجاب ظاهری مانع ترقی ملی گردد....یکسال بعد شاه در بیانیه خود به مناسبت افتتاح مراسم جشن استقلال زنان کابل را مخاطب ساخته وظایف شانرا در برابر ملت بعنوان مادران نسل آینده افغان به انها روشن ساخت و درهمان سال عده ای قابل ملاحظه از خانم های پایتخت با حجاب اندک در فعالیتهای مربوط به جشن استقلال سهم گرفتند.» (نوید سنزل: مأخذ بالا ... صفحه158 و 159)

4 ـ مطبوعات ـ نیم رخ دیگر انکشاف معارف:

با انکشاف معارف دراین دوره مسلماً انکشاف مطبوعات نیز یکی نیازمندی ها بود و و بین این دو رابطه مستقیم وجود دارد. دریک جامعه فاقد سواد، مطبوعات بازار ندارد و نمیتواند انکشاف کند. سواد آموزی خود موجب تشویق و انکشاف مطبوعات میگردد، به عبارت دیگرانکشاف معارف بنیاد مطبوعات را استحکام می بخشد.

پوهاند محمد کاظم آهنگ درکتاب "سیر ژورنالیزم درافغانستان" فصل مشرح در زمینه انکشاف مطبوعات درعصر امانی دارد و ضمن نظرانداری به محتویات کلی جراید، مجلات و روزنامه های آن دوره چنین می نویسد: «درفرآیند این پیشرفت ها وانکشافات دربخش مطبوعات، طباعت و بطور عموم"صحافت" هم انکشافات چشمگیری به میان آمد. هدف عمده از گسترش مطبوعات آن بوده است که نخست از همه ارتباط بین مردم که حقوق و آزادی های شان درقانون اساسی تسجیل شده بود، به نیکی تأمین گردد؛ دست آوردهای مهم دولت ازطریق مطبوعات به اطلاع مردم رسانیده شود و مردم خود بتوانند در امور کشوری با آگاهی سهم بگیرند.... مطبوعات انکشاف کرد تا روحیۀ حفظ آزادی و استقلال ملی را در تار و پود مردمان این سرزمین بدماند و در عین حال روحیه ضد سلطۀ خارجی به هر شکلی که باشد، در روح و دماغ مردم تزریق گردد.» (آهنگ، پوهاند محمد کاظم: "سیر ژورنالیزم در افغانستان"، چاپ دوم، پشاور، 1379، صفحه 138)

(نمونه دو کتاب درسی که درسال 1306 در لاهور چاپ شده اند)

پالیسی عمده نشرات و مطبوعات که در دورۀ دوم بیشتر از پیش انکشاف کرد، اغلب برمحور استقلال سیاسی، وطندوستی و ملت خواهی، اتحاد و اصلاحات می چرخید و با انفاذ نظامنامه مطبوعات راه نشرات آزاد نیز بروی همه باز شد و در کابل و اکثر ولایت کشور جراید و روزنامه ها به نشرآغاز کردند که مهمترین آنها عبارت بودند از: آئینه عرفان، ابلاغ، اتحاد خان آباد، اتحاد مشرقی، اتفاق اسلام، اردو، ارشاد النسوان، اسلام، اصلاح، افغان، الغازی، امان افغان، انیس، بیدار، پشتون ژغ، ثروت، جریدۀ مکتب، حقیقت، ستارۀ افغان، سراج اطفال، طلوع افغان، عسکری، مجموعۀ صحیه، معرف معارف، نسیم سحر و نوروز. پوهاند آهنگ در بارۀ محتوی، اهداف، کارمندان و تاریخ نشر و محل نشرو نمونه یکی از نوشته های منتشره هریک از نشرات فوق الذکر در حدود جمعاً صد صفحه کتاب خود را وقف بررسی این موضوع کرده و این اثر پربار را از خود به یادگار گذاشته است. (برای شرح مزید دیده شود: آهنگ، محمد کاظم: مأخذ فوق از صفحه139 تا 239)

تمام نشریه های فوق الذکر در مطابع ذیل در کابل و ولایات کشور به طبع میرسیدند که همه درعصر امانی شروع به فعالیت کرده بودند: مطبعه دولتی در ماشینخانه، مطبعه "امان افغان"، مطبعه شرکت رفیق، مطبعه انیس، مطبعه وزارت معارف، مطبعه دارالتحریرمجلس عالی وزراء، مطبعه کاظمی (این مطبعه به سرمایه شخصی میرهاشم خان وزیر مالیه تأسیس شد و بنام پسرش میرمحمدکاظم که مصروف تحصیل در جرمنی بود، ـ پدر نویسنده ـ نام گذاری گردید و درآن جریده ثروت ـ اولین جریده اقتصادی افغانستان منتشره وزارت مالیه و بعضی اوراق آن وزارت طبع میگردید)، که همه در شهر کابل قرار داشتند. همچنان در ولایات کشور مطبعۀ طلوع افغان در قندهار، مطبعه اتفاق اسلام در هرات، مطبعه بیدار در مزارشریف، مطبعه اصلاح در خان اباد، مطبعه غازی درخوست، مطبعه ننگرهار در جلال آباد و مطبعه نسیم سحر درجبل السراج. با این ترتیب حلقۀ انکشاف معارف، با مطبوعات و مطابع پیوند یافت و همه دربالا بردن سطح دانش مردم درحد امکان اثر مهم بخشید و درحقیقت انکشاف مزید این سه رکن بیشترطی همین دورۀ دوم اصلاحات روبه تکامل گذاشت.

5 ـ "دارالامان" ـ نه یک قصر، بلکه یک مکتب پربار معماری!

وکیلی پوپلزائی در کتاب "کابل باستان" تحت عنوان "آغاز شهر جدید کابل" می نویسد: «در شروع سلطنت مستقل امانیه، برج حوت سال 1297 شمسی در جملۀ نخستین اقدامات مهمۀ دولت افغانستان یکی هم مسئلۀ تأسیس شهر جدید کابل مدنظر گرفته شد و چنین سنجیده شد که اصول مهندسی قصرها و جاده ها و خط سیر موتر و واگون [ریل شهری] مطابق به اصول افغانی و اسلامی و هم از لحاظ مسائل تخنیکی و فن ساختمانی براساس دول مترقی اروپائی شباهت داشته باشد و افغانستان مستقل در قسمت خریداری و تورید هرگونه سامان و لوازم و قبول هریک انجنیر و متخصص و مهندس، خودش مختار مطلق است تا هرچه مناسب داند، درپرتو استقلال کامل بپذیرد و براستحضار آن موافقت نماید.»

وکیلی دراین ارتباط تصریح میکند که شاه امان الله غازی: «درهمین وقت به هیئت سفارت فوق العادۀ "ابلاغ افغانستان مستقل" تحت ریاست محمد ولی خان در کابل فرمود: حینیکه به آلمان میرسید، ازطرف پادشاه افغانستان به "ایفرنس ایبرت" رئیس جمهور آلمان بگوئید که برای ما یک نفر سرمهندس بدارالسلطنه کابل بفرستد تا برای طرح شهر جدید کابل فهرست مهندسین و متخصصین و انجنیران آلمانی را بدهد و هیئت مهندسین آلمانی تحت ریاست سرمهندس آن کشور شهر جدید کابل را مطرح نماید. به این اساس پروفیسور "پریکس" ـ مستشار عالی معلم مدرسۀ عالی تخنیکی برلین مؤظف طرح نقشه دارالامان کابل از ابتدای تأسیس و ترتیب امور مهندسی آن گردید.»

وکیلی در ادامه می نویسد: «تاریخ تهداب گذاری رسمی قصر دارالامان کابل 24 میزان سال 1302 ش است، مسترهارتل مطابق نظر و مشورت رئیس بلدیه برلین به امور دارالامان گماشته شد و موسیو کودار فرانسوی قصر دارالامان را نقشه نمود.» (وکیلی: "کابل باستان"، جلد دوم، کابل،1387، صفحه 951 تا 953)

نمایی از ساختمان اولی قصر دارالامان قبل از حریق اول

راجع به مراحل اکمال ساختمان قصر وکیلی می افزاید: اولین مرحله اکمال قصردر فصل بهار و تابستان 1307 ش مصادف به ایام بازگشت اعلیحضرت امان الله شاه ازسفرهای رسمی دوازده کشور آسیائی و اروپائی میباشد که اولتر از همه قصر شاهی که در قسمت شرقی و غربی منزل سوم قرار داشت، در سال 1306 به پوشش رسید و حصص شمالی قصر که بزرگترین قسمت را تشکیل میداد، تا ختم 1307 تکمیل شد. کلکین ها، نل های مرکز گرمی و آب آشامیدنی، تشناب ها و آب گرم در سال 1306 شروع و در سال 1308 امور عمرانی آن به پایۀ اکمال رسید. (مأخذ بالا، صفحه 895)

شاه مان الله با استخدام مهندسان ورزیدۀ آلمانی خواست به شهر جدید "دارالامان" از لحاظ ساختمانی یک چهره ای مدرن بیشتر به سبک و شیوه قصرهای اواخرقرن نزدهم اروپا را بدهد و ضمناً درنظر داشت تا یک تحول بارز را در فن معماری معمول در افغانستان به وجود آورد. این خصوصیات را میتوان از روی عکس های اولی آن عمارت به وضاحت مشاهده کرد که قبل از آن در افغانستان قصری با چنین سبک و عظمت ساخته نشده بود.

ریل شهری که از شهر قدیم کابل تا شهر جدید دارالامان همه روزه چند بار در رفت و آمد بود و

کارگران را از شهر به انجا انتقال میداد ـ سال 1306 شمسی

آنچه در ساختمان این قصر بیشتر قابل توجه است، همانا استفاده از مواد ساختمانی موجود در کشور بود، البته به استثنای مواد صنعتی که باید از خارج وارد میگردید از قبیل مواد فلزی، لوازم برقی، تشناب ها و غیره. سعی در آن بود تا برای ساختن دروازه ها و کلکین ها وغیره تاحد امکان از مواد ساختمانی داخل کشور استفاده بعمل آید و تولید آن بوسیلۀ نیروی کار افغان به رهنمائی متخصصان آلمانی در خود محل صورت گیرد. حاصل کار این پروژه تنها اعمار یک قصر با شکوه نبود، بلکه در مدت تقریباً شش سالیکه مراحل اکمال آن دوام کرد، در حقیقت این پروژه حیثیت یک مکتب مدرن مسلکی را در ساحات مختلف ساختمانی داشت که از آنطریق به تعداد صدها استاد کار و کارگران ماهر در رشته های بنائی، نجاری، سنگتراشی، استرکاری، طرح و دیزاین و اندازه گیری، مراقبت های ساختمانی، شناسائی با مواد ساختمانی مدرن، نل دوانی، امورتنویر و تسخین برق، امور تزئیناتی، پوشش، قیچی بندی آهن پوش، رنگمالی، و غیره و غیره تربیه گردیدند.

محصول پربار این پروژه در ساحۀ ساختمانی، تربیه همین قشر مسلکی بود که برای نیم قرن آنها توانستند صدها شاگرد دیگر را تربیت کنند و بدون کمک مزید خارجی آنها بتوانند امور ساختمانی را خودشان به پیش برند و از این ناحیه کشور دریک حالت "اکتفا بخود" قرار گرفت. ناگفته نباید گذاشت که اثرات مسلکی پروژه قصر دارالامان منحصر به شهر کابل باقی نماند، بلکه به سرعت در تمام افغانستان، بخصوص در شهرهای بزرگ گسترش پیدا کرد و استادان کار به سائر شهر ها شتافتند و در ضمن اکمال پروژه های خورد و بزرگ، به تربیه ماهران مسلکی در دیگر نقاط کشور پرداختند. در آنوقت ماشین و الات ساختمانی در کشور موجود نبود و مهندسین آلمانی کوشیدند تا بجای تورید وسائل پیشرفته تخنیکی از خارج، بیشتر از نیروی بشری استفاده نمایند. لذا آنها روزانه صدها نفر را در ساحات مختلف بکار گماشتند و ضمن آنکه به ایشان در هرساحه آموزش مسلکی میدادند، زمینه امرار معیشت نیز برای آنها فراهم میگردید. پرداخت معاش بالاتر از معمول از یکطرف و داشتن یک شغل دوامدار از طرف دیگر و نیز آشنا شدن با طرز کار مسلکی و جدید، ازجمله عواملی بودند که بر روحیه همکاری و اشتیاق کارگران و حتی رضائیت خانواده های شان اثربسیارمثبت گذاشت. مخصوصاً آشنا شدن با دسپلین و نظم کار، دقت در اجرای امور و احساس مسئولیت در برابر وظیفه محوله که ازطرف مهندسین و متخصصین آلمانی به جدیت پیش برده می شد، فضای جدید محیط کار را نخست در داخل پروژه و بعد به حیث یک دسپلین کاری بطورعموم تقویه و استحکام بخشید و این میراث مهمی بود که برای پیشه وران در ساحۀ ساختمانی برای سالهای مدید بعدی بجا ماند.

اعمار قصر دارالامان یک پدیده جدید دیگر را که تا قبل از آن در کشور بطور رسمی معمول نبود، به وجود آورد یعنی تشکیل اولین شرکت سهامی به شکل مدرن آن. در 14 برج حوت 1303 دولت نظامنامه یک شرکت ساختمانی سهامی را بنام "شرکت عمران دارالامان" در 47 ماده نافذ کرد. دراینجا باید خاطر نشان ساخت که تا اوائل سال 1307 که قسماً پروژه دارالامان رو به اکمال بود، تادیه مزد به استادان و کارگران به وسیله پول مضروب یعنی سکه های افغانی صورت میگرفت، اما حینیکه دولت امانی برای بار اول در تاریخ کشور تصمیم به نشر پول کاغذی گرفت، اولین پرداخت ها به پول کاغذی درهمین پروژه آغاز یافت و با وجود نا آشنائی مردم با پول کاغذی، بازهم این پول ها به خوشی ازطرف کارگران پروژه دارالامان قبول شد و ازاین طریق پول کاغذی راه خود را در بازار و بین مردم باز کرد. (برای شرح مزید دیده شود: "قصر دارالامان ـ یادگار بزرگ عصر تجددگرائی"، از این قلم، منتشره افغان جرمن آنلاین، در سه قسمت، مورخ 13 تا 15 مارچ 2016)

آرامش قبل از طوفان:

همه به این نظراند که دورۀ دوم اصلاحات پس از سرکوب شورش خوست یک دورۀ آرامش محسوب میشد و شاه امان الله چنانچه بیان شد، در این دوره کوشید تا بر اجراآت دوایردولتی برطبق قوانین نافذه نظارت کند و در راه انکشاف مزید معارف سعی نماید. همچنان باردیگر توجه را به تعلیم دختران وتأمین عدالت بین زن و مرد با وجود فشارهای وارده از جانب محافظه کاران مذهبی معطوف دارد، درساحه انکشاف مطبوعات و اطلاعات عامه و ارتقای ذهنیت ها قدم های استوار بگذارد و در راه مدرن ساختن شهر بکوشد. واقعاً تا اینجا شاه در طول این دوره دست آوردهای چشمگیر داشت که یک دورۀ پر از آرامش را بیان میکرد، اما درعین زمان رویداد هایی درزیر پرده در جریان بودند که قدم بقدم این آرامش را بیک "آرامش قبل ازطوفان" مبدل میکردند. این رویداد ها هم ریشه قدیمی داشتند و هم با اقدامات جدید گره خورده بودند و همه به نحوی آتشی را در کشور شعله ور ساختند که تمام دست آوردها را به یکبارگی نیست و نابود کردند. دراینجا میخواهم به مختصری از این انگیزه ها اشاره کنم:

1 ـ کینه قدیمی انگلیس با شاه امان الله از زمان شهزادگی او آغاز گردید و حتی قبل از آن انگلیسها میخواستند تا سلسلۀ سلطنت را از خانواده امیر دوست محمد خان به خانواده سلطان محمد خان طلائی انتقال دهند و در این راه از قبل سرمایه گذاری کرده بودند. شهادت امیرحبیب الله خان سراج وامارت شش روزه نصرالله خان در جلال آباد که درآن خانواده مصاحبان شریک السلطنه نصرالله خان بودند، یکی ازهمین قدم ها بشمار میرود که نام ازامیر ضعیف الاراده نصرالله خان و اما درصورت دوام سلطنت او قاطعانه کام از خانواده مصاحبان در راس آن سپهسالار محمد نادرخان باشد. اما وقتی بخت به امان الله خان یاری کرد و درکابل اعلام سلطنت نمود، این تیر به خطا رفت. پس از استرداد استقلال کامل کشور انگلیس ها دست از براندازی شاه امان الله برنداشتند. شعله ور ساختن شورش خوست و اعزام عبدالکریم یکی دیگر ازاین دسایس بود. سرکوب این شورش انگلیس را از هدف اصلی منصرف نساخت و بازهم در زیر پرده بطور نامحسوس در تلاش سقوط سلطنت او بودند و زیرکانه دراین راه فعالیت های ضد رژیم را تقویه و رهبری می کردند.

2 ـ پس ازسقوط ترکیه عثمانی و رویکار آمدن کمال اتا ترک در 1924در ترکیه، موضوع "پان اسلامیزم" که مبنای فعالیت علیه استعمار انگلیس در منطقه بود، رو به ضعف گذاشت و بین حلقات محافظه کار دینی ـ مذهبی این روحیه تقویه گردید که شاه امان الله به حیث یک شخصیت استعمار شکن باید عهده خلافت اسلامی را بدوش گیرد. مسلمانان هند وهمچنان علمای مشهور دینی افغانستان سخت به این موضوع پافشاری داشتند. این موضوع حین بررسی معاهده افغانستان و ترکیه که اساساً در دوره خلافت عثمانی امضا شده بود و بعد از تحول در ترکیه در لویه جرگه 1303 مطرح شد، عکس العمل های جدی را در پی داشت که علمای لویه جرگه مخالف ادامه آن با رژیم جدید ترکیه بودند و بر شاه امان الله فشار می آوردند تا عهده خلافت جهان اسلام را متقبل شود. شاه امان الله با دلایل چند قبول آنرا برای خود دشوار میدانست، زیرا از یکطرف دولت افغانستان در موقفی قرار نداشت که اینکار بزرگ را پیش برده بتواند و ازطرف دیگر نمیخواست افغانستان را زیرفشار دو قدرت همجوار یعنی روس و انگلیس که از ایجاد جنبش خلافت درافغانستان نگران بودند و منافع شانرا تهدید میکرد، قرار دهد. همچنان قبولی خلافت اسلامی مشکل عمده را در برابر اهداف ملی افغانستان بار می آورد و سد راه یک تعداد اهداف شاه مبنی بر ایجاد تحولات جدیده و مدرن در کشور میگردید، زیرا پای شاه در این راه زیر پای محافظه کاران مذهبی قرارمیگرفت. یکی دیگر ازاین مشکلات همانا تحول عمده درسقوط بخارا درسال 1922 و تأسیس جمهوریت های ازبکستان و ترکمنستان تحت ادارۀ روسیه شوروی در خزان سال 1924 بود و نیز ضعف جنبش "بسماچی" و در عین زمان مرگ دو نفر از رهبران بسیار فعال این جنبش یعنی انورپاشا و جمال پاشا ضربه جدی برجنبش پان اسلامیزم در منطقه وارد کرد. لذا شاه در قبال این رویدادها مجبور شد تا از حمایت جنبش پان اسلامیستی دست بکشد و بیشتر به منافع ملی افغانستان فکر کند، چنانچه به صراحت بیان کرد که: «مسئولیت من درمقابل ملت از مسئولیت در برابر علماء بیشتر است.»

3 ـ تجارب شاه امان الله ازشورش خوست و برداشت او ازمباحثات باعلمای لویه جرگه برضد تحولات جدید در موارد مختلف موجب شد تا اختلاف نظرعمیق بین شاه ویک تعداد علمای محافظه کاربه وجود آید. اگرچه شاه زیر فشارهای وارده مجبور به قبول نظر آنها شد، اما بعد ازلویه جرگه این موضوع بین آنها یک حد فاصل را ایجاد کرد و شاه کوشید نقش علمای دینی، بخصوص تعدادی از خانواده مجددی را در امور مملکتی تقلیل دهد و آنها را تا حدی به حاشیه براند. این دسته علما نیز بر شاه مظنون شده بودند که شاه برطبق موازات اتا ترک حرکت میکند. بعضی از این علماء ازاینکه موقف خود را درامور رسمی از دست داده بودند، در صدد مخالفت با شاه برآمدند و دست به تبلیغات علیه او زدند و او را متهم به بیرون شدن از دائره اسلام ساختند و کوشیدند تا باردیگر زمینه های شورش را درجنوبی و نقاط دیگری تحت نفوذ خود با تبلیغ وسیع در بین ملاها و مردم آنجا که از شورش قبلی عقده مند شده بودند، مساعد سازند.

4 ـ مخالفان به چند موضوع درتبلیغ خود علیه شاه امان الله و رژیم او تمسک می جستند: یک ـ انصراف شاه امان از قبولی عهده خلافت اسلامی که علمای دینی آنرا دال بر بی اعتنائی شاه با اسلام توجیه میکردند؛ دو ـ باز کردن مجدد مکاتب به روی دختران، چیزی که شاه در لویه جرگه از آن انصراف کرده بود؛ سه ـ توجه مجدد به حقوق زنان و ادعای برابری حقوق زن و مرد؛ چهار ـ اعزام جوانان افغان به ممالک کفر جهت تعلیم؛ پنج ـ مخالفت شاه با بعضی سران مذهبی؛ شش ـ حمایت شاه از اهل تشیع و اهل هنود (هندو باوران) ؛ هفت ـ تبلیغ اینکه شاه با بلشویک ها و فعالان سیاسی هندی، مخصوصاً انقلابیون هندی در کابل روابط نزدیک دارد؛ هشتم ـ دست کشیدن شاه از حمایت قبایل ماورای سرحد، بخصوص بعد از وفات حاجی عبدالرزاق که از طرفداران فعال و جدی جنبش خلافت و مخالف انگلیس در ساحات قبایلی بود؛ نهم ـ برقراری روابط نزدیک با ترکیه کمالی و ورود تعداد زیاد ترک های طرفدار کمال اتاترک به افغانستان به حیث مشاوران دولت افغانستان و تقویه روحیه تجددگرائی درافغانستان؛ دهم ـ توجیهه اینکه گویا هدف شاه ازاعمارمنار"علم و جهل" معنی جاهل خطاب کردن علمای دینی و تحقیر آنها را میدهد.

5 ـ به نقل قول از داکتر نوید سنزل: «از جملۀ اقدامات دولت برعلیه علمای دینی آنچه از همه بیشتر اهمیت داشت، دور کردن حضرت نورالمشایخ از افغانستان بود. شاه امان الله در جریان شورش خوست از شمولیت شیخ موصوف در طرح پلان برعلیه دولت مظنون شده بود. ازطرف هم موقف آشتی ناپذیر نورالمشایخ در مورد نکاح صغیره و تعدد زوجات و اعتراضات او به نظریات شاه درمحضر عام، شاه را خشمگین ساخت. بنا بر گزارشی یکی از منابع، نورالمشایخ خودش و بصورت دواطلبانه افغانستان را به علامت اعتراض برعلیه ساست های شاه ترک نمود، ولی غبار می نویسد که شاه نورالمشایخ را مجبور ساخت افغانستان را ترک کند و از مجازات بیشتر او بخاطر احترامی که به برادر بزرگش شمس المشایخ داشت، منصرف شد....نورالمشایخ که در دیرۀ اسماعیل خان (ناحیه سرحد شمال غربی هند) در جوار افغانستان اقامت اختیار نموده بود، به فعالیت های ضد دولت در هردو طرف سرحد آغاز نمود.» (نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی"،... صفحه 168 ـ 169)

با دلایل و انگیزه های فوق که در زیر پرده دست های مرموز و اما فعال انگلیس در آن زیرکانه نقش بازی میکرد، قدم بقدم فاصله بین شاه و علمای دینی زیاد شد و فضای آرام دورۀ دوم اصلاحات را بطور محسوس تحت الشعاع خود قرار داد و دراینوقت حساس شاه عزم سفر طولانی به دوازده کشور آسیائی و اروپائی کرد که غیابت شاه فضا را برای مخالفان و دست های مرموز دشمنان وطن و پیشرفت و تبلیغات سوء آنها علیه شاه و ملکه بسیار مساعد ساخت.

سفر شاه و ملکه به دوازده کشور آسیا و اروپا و تأثیرات آن:

بعد از استرداد استقلال کشور، هنگامیکه شهرت شاه امان الله بحیث اولین شاه استعمار شکن شرق در همه جا پخش گردیده بود، بعضی از کشورهای اروپایی از شاه برای بازدید از کشورشان رسماً دعوت کردند که البته این دعوت در یک وقت مساعد مورد قبول شاه واقع شد. در دورۀ دوم اصلاحات شاه برای انکشاف مزید کشوربخصوص در ساحه معارف، مطبوعات، عمرانات و مخابرات و نیز خریداری اسلحه در تلاش بود و برای این منظور باید هیئتی برای تهیه وسایل و جلب کمک ها به بعضی کشورهای اروپایی اعزام میگردید. وقتی موضوع در مجلس وزراء و سپس درشورای دولت جهت تعیین هیئت با صلاحیت مطرح شد، هر دو مجلس از شاه تقاضا کردند تا ریاست این هیئت و رنج سفر را بدوش گیرد. در سال 1306 تدارکات مقدماتی این سفر، پروگرام و دیگر امور لازمه آن مورد غور قرار گرفت و لست های مواد مورد ضرورت و غیره ترتیب گردید. این اولین بار در تاریخ کشور بود که یک پادشاه افغانستان فراتر از ساحات همجوار به جهان متفاوت و پیشرفته عصرسفر رسمی و قسماً شخصی میکرد و ازهمه مهمتر اینکه دراین سفر ملکه ثریا با سه خانم همراه خود در معیت شاه بود وبه حیث اولین زن افغان پا به خارج کشور میگذاشت و در محافل رسمی و درباری اروپا اشتراک می نمود.

شاه امان الله در روز وداع که کابل را به عزم سفر اروپا ترک میکرد، در حضور جم غفیری به سخنرانی پرداخت و ضمناً گفت: «هندو، هزاره، شیعه، سنی، احمدزی، پوپلزی نداریم، بلکه همه یک ملت هستیم و آن افغان... اولین نعمتی که افغانستان نائل آمده است، استقلال است، پس استقلال خود را همیشه حمایت کنید و برای محافظت آن بیدار باشید، چه دشمن های استقلال تان همیشه از آن راهی که شما را ازطرف آن بی خبر میداند، به شما پیش خواهند آمد.» و علاوه کرد: «ملت عزیز! من برای شما قانون ترتیب دادم. ما ملت قانونی هستیم، جز مطابق قانون دیگر حکمی را برخود قبول نکنید...حیات غیرمیعن است، ولی به هرحال میخواهم چند نصیحتی بشما گویم تا آنها را همیشه مدنظر داشته باشید و آن اینکه شمولیت پسران در مکاتب و هم اتحاد و اتفاق ملت و حفظ و حمایت استقلال...چیزیکه مرا در اروپا می فرستد، ذوق و شوق خودم نمیباشد و مجلس وزراء برفتن من تصویب کرده است..».(وکیلی پوپلزائی: "سفرهای غازی امان الله شاه در دوازده کشور آسیا و اروپا 1306 ـ 1307"، پشاور، چاپ دوم، 1379، صفحه 2 ـ 3)

سفربه تاریخ هفت قوس 1307 ش (29 نوامبر1927) آغاز وبتاریخ 10 سرطان 1307 (اول جولای 1928) با برگشت شاه به وطن مدت هشت ماه را در برگرفت. شاه وهمراهان دراین مدت ازکشورهای هند، مصر، ایتالیا، فرانسه، بلژیک، آلمان، سویس، انگلستان، پولند، روسیه، ترکیه وایران دیدن کردند، باسران حکومات آن کشورها درساحات مختلف ملاقات وبا بعضی ها قراردادهای تجارتی وغیره عقد نمودند. این سفرازلحاظ روابط خارجی با اهمیت بود که درنهایت افغانستان را به حیث یک کشورآزاد شامل نقشه جهان ساخت. شاه وملکه درممالک اروپایی به شمول انگلستان مورد استقبال شاهانه قرارگرفتند که دیگرشکی برای آزادی افغانستان درهیچ جا باقی نماید. این پذیرائی و ابراز حسن نیت با علاقمندی زیاد در دو کشور فرانسه و جرمنی بسیار شاندار و پر از صمیمیت کم نظیر بود، مگرپذیرائی گرم درلندن معنی دوستی واقعی آن کشور را با شاه امان الله نداشت. راجع به جریان مکمل این سفر هیچ کتاب مفصلتراز کتاب "سفرهای غازی امان الله شاه در دورازده کشور آسیا و اروپا..."بقلم وکیلی پوپلزائی در زبان دری دردسترس نیست، اما چون شرح و بسط آن از موضوع بحث این نوشته بدور است، لذا صرف به ذکر یکی دو نکته مهم در زمینه بسنده میشود و شرح مزید به مطالعۀ مأخذ فوق حواله میگردد:

دراین سفر برعلاوه دیدار و ملاقاتهای رسمی دوستانه سیاسی با شاهان، رؤسای جمهور و شخصیت مهم کشورها حین سفر، موضوع مهم دیگرهمانا دیدن مؤسسات فرهنگی از قبیل پوهنتونها، مراکزمتعدد تعلیمی، موزیم ها، فابریکات از هرنوع، آشنائی به پیشرفتهای تکنالوژیکی، مشاهدات مانورهای هوائی، فابریکات اسلحه سازی و در مجموع معرفت با نحوه ای زندگی مردم و مشاهده دربارهای مجلل و شاندارآن ممالک بود که دربرابر پیشرفت های آنجا وقتی شاه به کشور خود می اندیشید، این احساس که کشور خودش چنان در قعرعقب ماندگی فرو رفته بود که حتی مردم از فرستادن فرزندان خود به مکتب ممانعت میکردند ونفوس کشوریعنی زنان در جهل و فقر و در چهار دیوار خانه زندانی بودند. این احساس ازیکطرف برایش تأثر ومأیوسیت بارمی آورد و اما از طرف دیگر مبارزه را در راه رفع و دفع آن در ذهنش تقویه میکرد. اینکه چگونه وضع وطن را تغییر دهد و از کجا شروع کند، او را در طول سفرش به خود مصروف ساخته بود و وقتی به وطن برگشت با همین احساس فوری دست بکار شد، بی خبر از آنکه دست های مرموز و فعال انگلیس درعقب پرده از آستین یک تعداد کسانی برآمده بود که با استفاده از توجیهات و تبلیغات سوء دینی و مذهبی علیه شاه در بین ملاها و بدانوسیله در بین مردم بیسواد کشور از مدتی بدانسوفعالیت میکردند و این شایعه را پخش می نمودند که گویا شاه ازدائره شریعت بیرون و برضد علمای دینی قرار گرفته و به تقلید ازاتاترک میکوشد یک نظام "سیکولر" را جانشین نظام اسلامی سازد. این انتقادات نه تنها بر شاه، بلکه شامل حال ملکه ثریا نیز بود، چنانچه عکس نیم تنه قسماً برهنه او را در هند برتانوی مونتاژ کرده و هزاران کاپی آنرا بقسم پستکارد چاپ و در سرتاسر افغانستان و حتی در قبایل آزاد پخش نمودند.

این ادعا که گویا شاه امان الله میخواست به تقلید از اتا ترک دین را از سیاست جدا کند و در پیشبرد اصلاحات خود شریعت را کنار گذارد، حقیقت نداشت و جزء تبلیغ دشمنان بود. برعکس او سعی داشت که تحول را در بنیاد مؤسسات مذهبی عنعنوی کشور که بدست یک تعداد و خانواده های شان رهبری می شد، آغاز کند و میکوشید تا مذهب را از خرافات و ذهنیت های ماورای دینی ـ مذهبی که به شکل دساتیر شرعی در ذهن مردم عامه بوسیلۀ ملاهای کم سواد و عناصر سیاسی که در لباس رهبران دینی درآمده بودند، پاک سازد. سنزل نوید به تائید این موضوع می نویسد: که شاه امان الله برای رسیدن به این هدف مانند جدش عبدالرحمن خان مصمم شد که قدرت و نفوذ گروه های مذهبی را تضعیف کند، اما به این تفاوت که هدف امیرعبدالرحمن خان از انهدام قدرت طبقات روحانی استحکام قدرت مرکزی و ارتقای موقف شاهی بود، درحالیکه شاه امان الله میخواست با محدود ساختن نقش محافظه کاران مذهبی راه پیشرفت و ترقی افغانستان را به موازات و معیارهای مدرن و جدید برطبق روحیه و اصول اسلامی باز کند.(نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی..."، صفحه172)

همانطوریکه در دورۀ اول اصلاحات موضوع معارف و بخصوص مکاتب دختران و نیز تلاش برای تأمین حقوق زنان یکی از اهداف عمده شاه و ملکه بود و اما دراثر فشارهای وارده ناشی از شورش خوست و مباحثات جدی علمای محافظه کار مذهبی درلویه جرگه 1303 شاه به قبول خواست آنها تن داد، همینکه در دورۀ دوم (1326) دوباره بر اوضاع مسلط شد، راه اولی را در پیش گرفت ومکتب مستورات را باز گشائی کرد و بار دیگردختران خوردسال هر روز رفتن به مکتب را شروع کردند.

(ملکه ثریا با دو خواهرش هریک خیریه و حوریه در سال 1925 با چادری های نمونه جدید "چادری قندهاری" طراحی خودشان)

درعین زمان برای سهولت زنان در رعایت "ستر و حجاب اسلامی" ملکه به کمک مادر و خوهران خود و یک تعداد دیگر خانمهای دربار نخست به فکر تعدیل چادری دولاق برآمدند و کوشیدند چادری نسبتا آزادتر را بین زنان مروج سازند و یک نوع چادری مکتبی را برای دختران نیمه جوان انکشاف دادند که شامل یک پیراهن و یا دامن دراز و یک چادر بزرگتر در سر بود. خواهران ملکه نمونه دیگر چادری را از تکه کم وزن به رنگ سیاه برای دختران جوان و زنان طراحی کردند که مشتمل بود بر: دامن دراز تا بند پاها و یک یالان فراخ نیم تنه بدون آستین که به روی شانه ها انداخته میشد و یک روسری ازعین تکه و رنگ که موها را می پوشانید. جرابهای ضخیم و رنگ روشن و دستکشها بدست، واقعا یک ابتکار بسیار جالب و در عین زمان عملی و سهل بود. این چادری را بنام "چادری قندهاری" نیز می نامیدند. این ابتکارات تا مدتی دوام کرد و اما نتوانست عمومیت پیدا کند.

همراهی ملکه با چند خانم دیگر در معیت شاه به خارج یک گام بزرگ در راه تحولات بعدی بود. ملکه در هند از جمعیت مردان فاصله گرفت و فقط در مهمانی های رسمی زنانه اشتراک کرد، در مصر هنگام پیاده شدن از کشتی فقط یک روپوش سیاه رنگ به روی خود گذاشت و موهایش را زیر کلاه پنهان کرد. درآنجا نیزملکه با جمعیت مردان خلط نشد (البته به استثنای یکی یا دو جا)، اما وقتی به ایتالیا رسید، مثل یک زن اروپائی با لباس اشرافی کلاه و بالاپوش دراز در بیرون و در دعوت ها با لباس معمول رسمی که هیچگاه تنش برهنه نبود، با شاه و دیگران یکجا اشتراک نمود. حین برگشت در ایران بازهم فقط یک روپوش نازک سیاه رنگ به روی گذاشت، با شاه یکجا به بازار رفت و دراجتماع مردم ظاهر شد که ملکه ایران براین وضع انتقاد کرد و نخواست ملکه افغان را درهمه دعوتها همراهی کند، اما دوسال بعد ملکه ایران عین روش ملکه ثریا را پیروی کرد. وقتی شاه و ملکه به وسیله موتر ازایران به وطن برگشتند و از را ه هرات به قندهار آمدند، درآنجا نیز ملکه با یک روبند و کلاه ظاهر شد و حین ورود به کابل شاه و ملکه مورد استقبال عده کثیراهالی به شمول یک عده زیاد زنان قرار گرفتند و آنها برا ی اولین بارچهره ملکۀ خویش را از زیر روبند مشاهده کردند. (شرح مزید ـ وکیلی پوپلزائی: "سفرهای..."، صفحات متعدد)

شاه امان الله بعد از عودت به وطن در قندهار ضمن سخنرانی به مردم گفت: «من شخصا در اروپا مشاهده نمودم که زنان دوش بدوش مردان کار میکنند و در تمام ساحات زندگی و در همه امورسیاسی، اجتماعی و تجارتی سهم فعال میگیرند. شما میتوانید زنان را در دفاتر، در کارخانه ها و در فابریکه ها بیابید ....خلاصه در هر جا بروید، زن هست، مگر در افغانستان زنان تنها این را میدانند که بیکار درخانه بنشینند و بخورند». آن وقت شاه روی خود را به چند زن حاضر کرده گفت: «پس شما چه میتوانید بکنید؟ بکوشید شما خود پول بدست بیاورید. شما در مملکت تان هرگونه معدن دارید، آنها را استخراج کنید و از آن استفاده نمائید، شرکتها، فابریکات و کارخانه تاسیس کئید و کمی زحمت و شجاعت به خرج دهید، درآنصورت مبالغ هنگفت پول بدست خواهید آورد». (سید رسول: نگاهی به عهد سلطنت امانی، از انتشارات کمیته فرهنگی اتحاد اسلامی مجاهدین افغان، چاپ اول، پشاور 1405 هجری قمری، صفحه 189)

شاه وملکه هردو به این نظربودند که دراسلام روی وکف دستها شامل ستر وحجاب نمیباشد و به این اساس پوشیدن برقع یا چادری برای زنان اساس اسلامی ندارد و عرف مردم درطول زمان به آن وجه دینی داده است، چنانچه جریده امان افغان یک مقاله ملکه ثریا را بعد از سفر اروپا به نشر سپرد که در یک قسمت مقاله چنین نوشته بود: «بصورت عموم دیده میشود که رسم و رواجها بعد از طی چند ایام بصورت یک اصل مذهبی درآمده است و این درتمام مذاهب واقع شده، همین موضوع درمورد حجاب هم صدق میکند. درابتداء این مسئله خیلی ساده و یک معمول عنعنوی بود، مگربه مرور زمان به حیث یک اصل مذهبی درآمده است.» او درادامه مقاله نوشت: «اگر مسئله حجاب به شکل فعلی ادامه پیدا کند، امکانات پیشرفت وترقی ملل شرق مخصوصاً مسلمانان ناممکن است. زنان در تمدن بشری نقش عمده داشته اند و من به جرأت میگویم تا زمانیکه طبقه اناث شرق تربیه لازم به اساس اصول جدید بدست نیاورند، در زندگی مفید بوده نمیتوانند. آنانیکه با نظرتنگ میگویند که زنان حتی با داشتن حجاب نیز تعلیم وتربیه راکسب نموده میتوانند، مفهوم تعلیم و تربیه را ندانسته اند. تعلیم و تربیه محض به خواندن و نوشتن اطلاق نمیگردد، بلکه تعلیم وتربیه به مفهوم وسیع آن عبارت ازآمادگی عملی انسان ازطریق درس، تجربه و آزمایش های است که فقط ازطریق مراکزعمومی تعلیم و دارالفنون ها میسر شده میتواند که این آمادگی درزیر پرده (چادری) ممکن نیست. بهرصورت من برای منفعت مردم شرق خویش به آنها توصیه می نمایم که روپوش های شانرا دورانداخته، راهی را انتخاب نمایند که قرآن توصیه نموده است.» (امان افغان، مؤرخ 25 جولای 1928)

لویه جرگه 1307 و اهم مصوبات آن:

وقتی اعلیحضرت پس ازسفر به دوازده کشور که تقریباً هشت ماه بطول انجامید، از راه قندهار به کابل مواصلت کرد، مردم کابل برای سه روز بازگشت او را جشن گرفتند و از او و هیئت معیتی او به گرمی استقبال کردند. بعد ازآن شاه امان الله برای استراحت چندروز به پغمان رفت، اما زود برگشت و برای تدویر لویه جرگه که قبلاً هدایت داده بود، آماده شد. شاه لویه جرگه را بتاریخ 6 سنبله1307ش (29 آگست1928) مشتمل بریک هزارنماینده جهت ارائه راپور سفر و اقدامات بعدی دولت درپغمان دایر کرد. دراین جرگه نمایندگان مجبور شدند تا بجای لباس ملی ومحلی، با لباس اروپائی مشتمل بردریشی ونکتائی وکلاه شاپوه ملبس شوند واین لباس را دولت به آنها تحفه داد. جرگه پنج روز دوام کرد که بطور کل بحث های آزاد وجدی بین اعضای لویه جرگه و دولت درمسائل مختلف صورت گرفت.

عمارت "تیاتر و سینما" درپغمان ـ محل برگزاری لویه جرگه های 1303 و 1307 وتعدادی از وکلاء با لباسهای مخصوص

متأسفانه گزارش مفصل دربارۀ رویدادهای مکمل این لویه جرگه در دست نیست و شاید به دلیل اینکه این لویه جرگه درحالی برگزار شد که کشور دریک نوع آرامش قبل ازطوفان قرارداشت وجریان لویه جرگه و سپس تدویر کنفرانس ها درقصرستور ازیکطرف و نارضایتی نمایندگان وحلقات محافظه کارمذهبی ازطرف دیگر فرصت تدوین و نشر رویداد را میسر نساخت و اگر اسنادی هم در دست بود، با وقوع اغتشاش سقوی و سقوط سلطنت امانی ازبین برده شدند.

جریده امان افغان دریک شماره مخصوص خود مختصر جریان رویداد های روز اول، دوم و سوم لویه جرگه را به نشر سپرد: شاه امان الله غازی در روز اول لویه جرگه پس از مراسم افتتاحیه ضمن سخنرانی مبسوط خود در بارۀ ایجاد تحولات جهت ترقی و تعالی کشور از لزوم تبدیل شورای دولت به شورای ملی سخن گفت و فرمود: «منتظر بودم، همینکه قابلیت مملکت قدری پیش برود و وکلای ملت بتوانند شورای مملکت را اداره کنند، این حق را باوشان بدهم. اینست که امروزاین قابلیت را در وکلاء ملاحظه کرده و این حق را بملت میدهم». سپس قانون انتخابات وکلاء طرح و لایحۀ آنرا سرمنشی حضورقرائت کرد که بعد ازبحث و مذاکره "نظامنامه شورای ملی" به تصویب رسید وازطرف جرگه تصدیق شد. (متن نظامنامه شورای ملی و نیز برای شرح مزید در زمینه دیده شود ـ آهنگ، پوهاند محمد کاظم: "سیر ژورنالیزم در افغانستان"، چاپ دوم، پشاور، 1378، صفحه 277 ـ 288، به نقل از: جریده امان افغان، شماره فوق العاده از جریان لویه جرگه سوم 1307 در پغمان)

مأخذ دیگری که بر رویدادهای لویه جرگه1307 بصورت فشرده و اما جامع روشنی انداخته، کتاب "روابط خارجی افغانستان درنیمه اول قرن بیست"، اثرافغانستان شناس معروف امریکائی ـ اطریشی "لودویک آدامک" است که دریک قسمت فصل چهارم زیرعنوان "سفر و شکست امان الله" مطالبی دارد که اهم آن ذیلاً اقتباس میشود:

آدامک می نگارد: «در جلسه اول فیصله شد که شورای دولت باید با یک پارلمان یا شورای ملی که توسط ملت آزادانه انتخاب شود، تعویض گردد. اشخاص رسمی حکومت نمیتوانند به عضویت شورای ملی انتخاب شوند. شورای ملی باید با لویه جرگه هم آهنگی داشته باشد».

درجلسه روزدوم مورخ 7 سنبله 1307 (30 آگست 1928) نخست راپور فعالیت های وزرای مختلف در ظرف سه سال گذشته خوانده شد وبعد از آن بحث درباره چند موضوع صورت گرفت. آدامک خلاصه این تصاویب را چنین بیان میکند: «لویه جرگه قیود و شرایطی را وضع کرد که قدرت عفو از قضات و حکام گرفته شود و این قدرت تنها برای پادشاه تفویض گردد؛ از رشوه، سوء استفاده و زجر و دشنام دادن جلوگیری شود؛ یک هیئت تحقیق و تفتیش مستقل تشکیل گردد تا به مظالم و شکایات ولایات رسیدگی کند؛ مدت خدمت عسکری از دوسال به سه سال تمدید یابد و برای همه اجباری باشد، در آن استثناء نمیگنجد و نه عوضی گرفتن مجاز دانسته میشود؛ تطبیق تعزیر ممنوع شود زیرا ساحه آن بسیار وسیع است ازپیشانی ترشی تا حکم قتل را در برمیگیرد، لذا جزا ها باید بصورت قاطع تعریف و مشخص گردند؛ بالاخره به تقاضای اعضای لویه جرگه و تطبیق درست مالیات برمواشی، لازم دیده شد تا هرسال سرشماری و احصائیه گیری مواشی صورت گیرد.»

در اجلاس روز سوم لویه جرگه (مورخه 9 سنبله مطابق 31 اگست) فیصله بعمل آمد که:«جمله عناوین و القاب رسمی را از بین بردارند و همچنان القاب اجتماعی را ملغی سازند و بنابرآن همه اشخاص رسمی را بدون درنظر داشت مقام و منزلت به کمال سادگی "عزیز" خطاب نمایند، مثل عزیز محترم، وزیرعزیز و امثالهم. حتی امان الله پادشاه نیز میخواست او را هم "پادشاه عزیز" خطاب کنند، اما اعضای لویه جرگه این پیشنهاد او را قبول نکردند و اصرار ورزیدند که امان الله لقب خود یعنی "اعلیحضرت" را حفظ نمایند. همچنان فیصله شد که لباسهای مجلل رسمی و یونیفورم های قیمتدار باید ازبین برود و دراوقات رسمی و مراسم اجتماعی باید لباسهای ساده برای اشخاص ملکی دریشی سیاه و برای اشخاص نظامی دریشی خاکی تخصیص داده شود. علاوه برآن جمیع مدالها و نشانهای تزئیناتی ازبین برداشته شود، به استثنای نشان استقلال که برای اشخاص بسیار فعال و نافع ملی و فاتحان و قهرمانان نظامی اعطا میشود. یکی ازموضوعات حساس همانا در مورد کسانی بود که به حیث امام ، معلم یا واعظ در امور دینی توظیف می شدند که باید تابع امتحان دانسته شوند و بعد از امتحان و اخذ تصدیق نامه اجازه دارند تا وظایف خود را انجام دهند. علاوتاً ملاهائیکه از خارج بودند، بخصوص آنهائیکه ازمدرسه دیوبند هند فارغ التحصیل شده بودند، برای شان اجازه داده نشود که داخل افغانستان به گردش بپردازند، زیرا آنها مردمان بد و شریر و پروپاگندچی خارج و خائن شمرده میشوند. کسانیکه از چنگ قانون فرار کرده اند و یا فرار میکنند، باید توسط نمایندگان ملت برحسب قانون دستگیر شود و نیز محاکم عصری که درحال تأسیس اند، باید قرار خود را به اساس سند و شواهد صادر کنند، نه آنکه توسط اصول قدیمه گواهی و شهادت...»

آدامک در ادامه می نویسد: «درپایان جلسه امان الله اعلام کرد که او 53 هزارتفنگ خریداری کرده و اراده دارد تا 50 هزار دیگر هم با 50 میلیون گلوله [هرتفنگ با یک هزار کارتوس] و مهمات دیگرآن خریداری کند و قیمت آن از درک کمک و اعانه جمیع افراد کشور که بالاتر از سن پانزده باشد فی نفر پنج افغانی و تادیه یک ماهه معاش مامورین دولت برای یک مرتبه پرداخته خواهد شد.» آدامک می افزاید: «برطبق اخبار منتشره درمطبوعات افغانستان این اعلان امیر با شوق و ذوق پذیرفته شد و نماینده کابل ـ غلام محی الدین گفت که او حاضر است برای این هدف مقدس یک لک افغانی اعانه بدهد و از دیگران هم خواهش کرد تا از او پیروی کنند.»

در جلسه روز چهارم (مورخه دهم سنبله مطابق اول سپتمبر) یک قسمت زیاد وقت صرف مباحثه پیرامون قانون مامورین و مسایل مربوط آن گردید، طوریکه آدامک می نگارد: برای جلوگیری از تخطی باید مامورین دولت در شروع مأموریت، دارائی خود را با عاید سالانه آن ثبت نمایند. این اوراق باید بدسترس هیئت تفتیش گذاشته شود و آنچه اضافه ازمصارف آنها باقی می ماند، یا چشمۀ عایداتی آنها وانمود گردد و یا آنکه حاصل تخطی و اختلاس آنها بشمار رود که دراینصورت موجب تنبیه و جزاء پنداشته میشود. همچنان قانون مامورین که زیربحث بود، دربارۀ ترفیعات و مصارف سفریه حین انجام وظیفه، نیز مطالبی را در برداشت که دراین مجلس روی آن بحث صورت گرفت و درعین زمان فیصله شد که معاش مامورین دولت توسط شورای ملی تعیین گردد. از همه مهمتر تصمیم گرفته شد که مامورین دولت نمیتوانند بیش ازیک زن داشته باشند. علاوتاً پیشنهاد شد تا حداقل سن ازدواج برای پسران 22 و برای دختران 18 سالگی تعیین گردد، اما این نظر بعد ازمباحثات زیاد به اکثریت مطلق آراء رد شد، زیرا با اصول اسلامی همخوانی نداشت. دراخیر مجلس چهارم، امان الله شاه پیشنهاد کرد که خانم او به حیث ملکه و پسرش شهزاده رحمت الله را که درآنوقت شش ساله بود، به حیث وارث تاج و تخت و ولیعهد افغانستان بشناسند. این پیشنهاد اخیر با کف زدنها و هلهله زیاد پذیرفته شد و تصویب گردید. (شرح مزید: آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان در نیمۀ اول قرن بیست"،(چاپ اول به زبان انگلیسی، پوهنتون اریزونا، 1974)، مترجم: پوهاند محمد فاضل صاحبزاده، چاپ دوم، پشاور، 1377، صفحات 189 تا 193)

یکی از پر جنجال ترین اقدامات عصر امانی موضوع رفع حجاب بود که حتی درسقوط رژیم نقش بسیارعمده بازی کرد. درنتیجه همین طرز فکر بود که شاه امان الله دراین لویه جرگه ازملکه ثریا خواست تا به حیث اولین زن افغان روپوش خود را درحضور نمایندگان مردم بطور رسمی از چهره بردارد و بدینوسیله به رفع حجاب رسمیت دهد. لویه جرگه نه تنها به رفع حجاب مهر تائید گذاشت، بلکه اکثرنمایندگان ازاین پیش آمد شاه و ملکه منزجر گردیدند و حتی بعضی ها صدای اعتراض را نیز بلند کردند. رفع حجاب بزعم شاه امان الله برداشتن برقع (چادری) بود که برطبق عنعنه زنان مکلف به پوشیدن آن بودند. او ستر شرعی را که شامل کف دستها و روی زن نیست و بارعایت آن زن میتواند بکار و مشغله متناسب به حال خود بپردازد، قبول داشت و حتی به قول وکیلی پوپلزائی شاه درلویه جرگه پغمان گفت:«من مسئله حجاب را آزاد میگذارم» وعلاوه کرد: «تنها چیزیکه رعایت آنرا مینمایم مسئله سترشرعی است، یعنی اگردیدم بیشتر ازحدودیکه درشرع انورآمده است مثلا دستها الی بند و روی الی زنخ، اگر بیش ازاین بی ستری دیدم، مجازات و ازآن جلوگیری خواهم کرد». (وکیلی پوپلزائی: "سفرهای غازی..."، صفحه 277) قابل ذکراست که به تعداد12 نفرازخانم ها ازجملۀ اعضای "انجمن حمایت زنان" درلویه جرگه 1307 پغمان به حیث وکلای طبقه نسوان تعیین شدند؛ این اولین باردرتاریخ کشوربود که زنان کشور درمجمع بزرگ ملی و تقنینی در کنار مردان با حقوق مساوی، البته در صف جداگانه اشتراک کردند.

مسلم است که مخالفت و برخورد عنعنه گراها و عناصر محافظه کار دربرابر تجدد و نوآوریها درجوامع مختلف همیشه با یکنوع مقاومت برضد تحول همراه بوده که حتی بعضاً با قیامهای مسلحانه و سقوط رژیم ها و حکومت کشورها منتج شده است. در جامعه مردسالارافغانستان که زنان جز ملکیت شخصی مرد شناخته میشوند و قادربه دفاع از حقوق خود نیستند، هرنوع تلاش برای رهائی آنها از طرف دولت و اصلاحات دستوری از بالا بطورعموم با مقاومت های نسبی مواجه گردیده است. این مقاومت ها درعصر امانی بیشتر ازآنکه در سطح ملی و مردمی تبارز کند، در سطح قشری و توسط گروپهای علاقمند به قدرت براه انداخته شدند که بدون شک درعقب آن دست قوی انگلیس ها بطور محسوس و اما نامرئی فعال بود.

در روز اخیر اجلاس لویه جرگه (مورخه 11 سنبله مطابق دوم سپتمبر) اعلیحضرت از لویه جرگه تقاضا کرد تا بیرق ملی جدید افغانستان را تصویب نمایند. به اساس پیشنهاد او بیرق کشور حاوی سه رنگ سیاه، سرخ و سبز باشد که در آن سمبول آفتاب سرکشیده از قله های پربرف و به دوطرف آن خوشه های از گندم و در وسط آن نام "الله" به حیث نشان بیرق ثبت شود. (برای شرح مزید دیده شود ـ آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان درنیمۀ اول قرن بیست"،چاپ اول به زبان انگلیسی، پوهنتون اریزونا، 1974، مترجم: پوهاند محمد فاضل صاحبزاده، چاپ دوم، پشاور، 1377، صفحات 189 تا 193)

با این ترتیب لویه جرگه 1307 به پایان رسید، اما اعلیحضرت فرصت نیافت یا لازم ندید تا راجع به دیگر نکات مورد علاقه خود در لویه جرگه ابراز نظر کند و شاید هم به دلیل اینکه فکر میکرد اعضای لویه جرگه به آن چندان علاقمند نخواهند بود. لذا او تصمیم گرفت ادامه موضوعات را دریک فضای دیگر به سمع مردم و به خصوص مامورین عالیرتبه نظامی و ملکی دولت، اعضای شورای دولت وتعدادی از روشنفکران و معاریف و بزرگان شهر کابل با خانم های شان برساند. به همین دلیل اعلیحضرت یک ماه بعد از ختم لویه جرگه بتاریخ 10 میزان (2 اکتوبر) برای چهار روز متواترالی 13 میزان (5 اکتوبر) جلسات دیگر را با اشتراک درحدود 600 نفر به شمول اعضای کوردپلماتیک و خانم های شان در قصر ستور (وزارت خارجه) دائر کرد.

انجمن "حمایت نسوان" و اشتراک در لویه جرگه

شاه و ملکه بعد از برگشت از سفر اروپا، یکعده خانمها را تشوق کردند تا انجمنی رابرای دفاع از حقوق زنان تشکیل دهند. این انجمن بنام "انجمن حمایت نسوان" در ماه سرطان 1307 (جولای 1928) تاسیس شد و در راس آن یکی از خواهران شاه قرار داشت و تعداد اعضای آن بالغ بر 22 زن بودند. انجمن درحقیقت شکل یک مرجع دفاعی و نیمه قضائی را داشت که شکایات زنان را از شوهران شان بررسی میکرد، از جمله طور مثال ندادن نفقه کافی برای زن و یا لت وکوب زن از طرف شوهر و یا طلاق بدون موجب وغیره. انجمن یک هیئت رسیدگی به حال زنان را توظیف کرد تا به زنان مستقیماً به تماس شده و مشکلات شانرا دریافته و در صدد رفع آن برآید و حتی از زنان پیر خواسته شد تا بخانه ها بروند و جویای احوال زنان گردند. (ریه تالی، ستیوارت: آتش در افغانستان 1914 ـ 1929، مترجم : یار محمد کوهسار کابلی، چاپ اول، پشاور 1380 ، صفحه 71)

همچنان به تعداد12 نفر ازبین اعضای این انجمن درلویه جرگه 1307 پغمان به حیث وکلای طبقه نسوان تعیین شدند؛ این اولین باراست که زنان کشور در مجمع بزرگ ملی و تقنینی درکنار مردان با حقوق مساوی، البته در صف جداگانه اشتراک کردند. نمایندگان مشتمل بودند بر: - شاهره ملقب به شرینجان خانم حبیب الله خان طرزی؛ - سامیه همسر محمد کبیرخان سراج؛ - شهزاده بیگم ملقب به بی بی گل همسر محمد حیدر خان اعتمادی خواهر محمد نادر خان؛ - حضرت بیگم ملقب به شاه کوکو والده فیض محمد خان زکریا ؛ - محبوب ملقب به ماه گل همسر احمد علی خان سلیمان؛ - حمیرا ملقب به کوکوجان همسر محمد رفیق خان؛ - فخری همسر محمود خان یاور؛ - شهناز همسر امین الله خان؛ - حبیبه ملقب به بوبوگل همسر محمد یونس خان؛ ـ همسر عبدالله خان بلوکمشر؛ - همسر محمد حسین خان تولیمشر؛ - بوبوگل والده سردار بی بی همسر امین الله خان. نکته قابل ذکر آنست که بیشترین این خانمها منسوب به آنعده خانواده های افغان بودند که در زمان امیرعبدالرحمن خان به هند برتانوی تبعید شده و درآنجا بدنیا آمده و با تمدن عصری آشنا بودند و هم زبان خارجی رامیدانستند.

(برای شرح مزید دیده شود: اسکینازی، می: زنان افغان...، صفحه 11 و12)

اعزام دختران به ترکیه

برعلاوه فراهم آوری زمینه های تعلیم برای نوجوانان افغان درداخل، شاه امان الله تلاش کرد تا عده ای از پسران و دختران را جهت تحصیل به خارج کشور نیز اعزام دارد. چنا نچه قبلاً در خزان 1921 به تعداد 90 پسر جوان از جمله48 نفر به جرمنی ، 36 نفربه فرانسه و 6 نفر به ایتالیا فرستاده شدند. در نظر بود تا در موقع مساعد یکعده دختران جوان نیز جهت فراگیری طبابت زنانه به یکی از کشورهای اسلامی اعزام شوند. این پروگرام به روز 8 میزان 1307 (30 سپتمبر1928) با اعزام جمعاً 116 شاگرد از جمله 16دخترعملی شد و اما برای اینکه این موضوع به تصویب وکلای ملت برسد، در برج سنبله سال مذکور حین لویه جرگه موافقت وکلای ملت حاصل گردید.

در آنروز جهت وداع با شاگردان محفل بزرگی در جلو قصر ستور به هدایت شاه برگزار شد که در آن برعلاوه وزراء و مامورین عالرتبه تعداد زیاد از کوردپلماتیک مقیم کابل حضور بهمرسانیده بودند. شاه و ملکه بساعت 9:30 صبح تشریف آوردند و هریک از شاگردان را مورد تفقد شاهانه قرار داده و ملکه نیز در جمعی دختران رفته و هریک را نوازش دادند و دوباره به ستیج مخصوص خود برگشتند. سپس شاگردان از جلو ستیج با نظم خاص و برای قدردانی از اقدام شاه عبور نمودند که همه حضار در این موقع به پا ایستاد و کف زدند و در اخیر محمد اسمعل خان قونسل (سابق مدیر مکتب حکارم) که به حیث مبصر آنها تعیین شده بود، نیز از حضور شاه و ملکه خدای حافظی کرد.

دراین موقع شاه به پا خاسته و روی بطرف حضار کرد و گفت: «یکصد محصل است که اینها امسال دورۀ ابتدائیه را طی کرده و شانرده محصله است که اینها در سال روان رشیدیه دوم مستورات وطن خود را طی کرده اند» و گفت : « وقتی من به ترکیه رسیدم ، حکومت دوست و برادر ما ترکیه این طلبای ما را به خرچ خود حکومت ترکیه قبول فرمود که درمکاتب مختلف آن مملکت درس بخوانند. البته پسران بعد از طی مراحل رشدیه و اعدادیه به تحصیل فنون حربی مشغول میشوند و هکذا محصلان عزیز ما چند نفرداکترس و قابله و چند نفرشان در دارالمعلمات ترکیه داخل شده، برای وطن خود داکترس و قابله ها و معلمات ماهر و فاضل خواهند شد و انشاء الله بعد از موفقیت و برگشت بوطن خواهر های وطن خود را از بلای مبرم دردهای مخصوصه و ولادت های مهلک نجات خواهند داد. ما باید دعا کنیم خداوند متعال اولاد ما را کامیاب نمایند و از حکومت ترکیه هم باید تشکر کنیم.» شاه امان الله اضافه کرد که: «هر وقت اطلاع می یابم که از باعث نبودن قابله ها و داکترس ها در وطن ما ده ها زن در اوقات ولادت اطفال از بین میروند و وقتی که من به ترکیه رسیدم از حکومت آنجا خواهش کردم معلمات بکابل بفرستند تا مکتب داکتری زنانه و مکتب قابله گی را تدریس نمایند، کمال پاشا [اتاترک] و عصمت پاشا گفتند که : "اولتر یک تعداد متعلمات که سنین شان از 12 بیشتر نباشد، به ترکیه بفرستند، تا در اینجا و با مصارف این دولت تعلیم و تربیه شوند و این یک اقدام زود ثمر بحال افغانستان است و من مشورت برادرانه و دوستانۀ آنها را به خوشی پذیرفتم و دو ما پیش به وزارت معارف هدایت دادم، زیرا تا وقتی که عمارت و سامان و وسایل تدریسی آماده گردد و معلمات ماهر استحضار یابند، وقت زیاد میگذد و اما در کابل مکتب طبابت زنانه و مکتب قابله گی عنقریب تأسیس خواهیم نمود و این یک اقدام عاجل است که در حال مفید دانسته و شانزده نفر محصله را به ترکیه فرستادم.» ( وکلیل پوپلزائی: "سفرهای غازی امان الله شاه..."، 281 ـ 283)

در این موقع ملکه ثریا به خانم سفیر افغانستان در ترکیه هدایت داد تا ازاین دختران که در انقره سرپرستی و مواظبت نماید و از پیشرفتهای علمی آنها وارسی نموده بکابل خبر دهد. سرپرستی کرده و ازآنها درهمه امورمراقبت جدی بعمل آورد.

اسامی دختران از اینقرار بودند: صالحه دخترنصرالله خان نائب السلطنه، زینب دخترعبدالحمید خان کواسه امیرشیرعلی خان ، خدیجه دخترمیرهاشم خان وزیرمالیه، روح افزا دختر عزیزالله خان قتیل، زهرا دختر دین محمد خان، هاجره دختر عبدالعزیز خان وزیرداخله، زینب دختر میرزا فیض محمد خان، زهرا دخترمحمد بشیر خان، مریم دخترملاداود خان، گوهر دخترغلام علی خان، سردارو دختر...، زهرا دختر محمد سعید خان، حلیمه دختر عبدالعلی خان نواسه امیرمحمد خان یعقوب خان. (اسکینازی، می : زنان افغان...، صفحه 17 ـ 18)

پسران با لباسهای سفید و دخترها با لباسهای آبی (بالاپوش و کلاه و روپوش نوع مصری) با حضور جمعیت زیادی از رجال دولتی و اعضای فامیل، سوار موترها شده جانب پشاور حرکت کردند. چون در طول راه مشرقی امنیت آنقدر وجود نداشت و بعضی دسته های ناعاقبت اندیش به تحریک اجنبی مانع اعزام طلاب میگردیدند، یک تعداد عساکر به مواظبت پسران و دختران از کابل تا تورخم بصورت بدرقه و محافظه مامور شدند. سپس آنها با قطار نخست به بندرکراچی رفتند و ازآنجا ذریعه کشتی بطرف استانبول براه افتادند. امورسرپرستی دختران را در طول سفر محمد اسمعیل خان قونسل بعهده داشت و در بندراستانبول توسط سفیر افغانی (غلام جیلانی خان چرخی) و خانم شان استقبال شدند.

دختران افغان در یکی از مکاتب دخترانه انقره

متأسفانه یک ماه بعد ازعبوراین جمعیت از سرحد، اولیناواز شورش و قیام از درۀ "سنگوخیل" انجا بلند گردید و گفته میشد که امان الله این دخترهای مسلمان را به کافرها میدهد و پسران کافر شده بوطن می آیند و خبر این شرارت بروز 14 عقرب رسماً به نشر رسید. قابل ذکر است که یک تعداد پسران اعزامی برای تحصیل در سالهای بین 1316 و 1318 بعد از ختم تحصیل موفقانه به وطن برگشتند و بیشتر آنها شامل خدمت در ساحه نظامی شدند و اما دختران پس از مدت چند ماه مجبور به برگشت بوطن گردیدند و صرف دو سه نفر آنها به ادامه تحصیل در آنجا پرداختند. (شرح مزید: مأخذ بالا...، صفحه 284)

جلسات در قصر ستور:

بعدازختم لویه جرگه شاه تصمیم گرفت تابعضی از اصلاحات مورد نظر را که در لویه جرگه فرصت ابلاغ نیافته بود، طی یک تعداد جلسات یومیه درقصرستور(عمارت وزارت خارجه) باحضورتعداد کثیراراکین دولت اعم ازملکی ونظامی و کوردپلماتیک مقیم کابل که با زنان شان دعوت شده بودند، بیان نماید. شاه طی این مجالس که پنج روز دوام کرد خود را "پادشاه انقلابی" خواند و درباره پوشیدن لباس اروپائی درشهرکابل سخن گفت، ازتوسعه هنرومکتب موسیقی یاد کرد، تشکیل حزب جدید بنام "فرقه استقلال وتجدد" را بریاست خود اعلام نمود، سنین ازدواج را برای نوجوانان (دختران 18 ساله وپسر22 ساله) تعیین کرد، تغییرروز رخصتی از جمعه به پنجشنبه، تعلیم مختلط دختران وپسران زیر سن 11 ساله، الغای تعدد زوجات برای مامورین دولت، تاسیس مکتب امورمنزل برای نسوان بنام مکتب "راضیه" را به اطلاع حضار رسانید. اما درصدرهمه موضوعات بازهم رفع حجاب قرارداشت که ملکه ثریا روبند نازک خود را رسما ازروی برداشت وبه تعقیب آن زنان حاضردرمجلس که همه باشوهران خود آمده بودند، از این اقدام ملکه پیروی کرده روبند های خود را از روی کنار زدند. لذا روز 20 میزان 1307ش (12 اکتوبر 1928) درحقیقت اولین روز تاریخی برای آزادی زنان از قید چادری است که البته با تأکید شاه وملکه اینکار اختیاری بود و گفته شد که موضوع به شخص ارتباط دارد. طی همین جلسات فلم های سفرشاه وملکه نیز به نمایش گذاشته شد. (استیوارت، ریه تالی: "آتش درافغانستان 1919 ـ 1929"، مترجم: یارمحمد کوهسارکابلی، چاپ اول، پشاور، 1380، صفحه 68)

درجلسه روز اول قصر ستور اعلیحضرت بیشتر به شرحی دربارۀ سفرخود و موفقیت حاصله از آن پرداخت و نتایج سیاسی سفر خود را چنین بیان کرد: «عقد پیمان دوستی با مصر، ترکیه، سویس، پولند، جاپان، فنلند، لاتویا، لایبیریا و همچنان پیمان ترانزیتی با پولندعقد شد. پیمانهای دیگری آماده امضاء با آستریا، هالند، دنمارک، سویدن، ناروی، چین، یمن، حجاز و مکسیکو شده است. از امان الله درهمه جا پذیرائی های شاندار ازطرف خانواده های شاهی برتانیا و نیز کشورهای دیگر به شمول بلشویک های اتحاد شوروی صورت گرفت.» (آدامک: روابط خارجی ...صفحه 194)

در گزارش مربوط به مصارف سفر و خریداری اسلحه، ماشین آلات و وسائل تخنیکی و فابریکات اعلیحضرت نیز ارقامی را ارائه کرد و گفت که همه اسناد مربوطه جهت غور و تدقیق حسابی به وزارت مالیه ارائه گردیده و مصارف سفر (بدون خریداریها) به 19 لک و پنجاه و یک هزار افغانی (1.9 میلیون افغانی) میرسد، درحالیکه به ارزش مبلغ یک کرور و 28 لک و 88 هزار افغانی (12.9 میلیون افغانی) ازطرف مقامات رسمی کشورها به حیث تحفه و هدایا بما داده شده که بعد از وضع مصارف سفر، به مبلغ یک کرور و 9 لک و 38 هزار افغانی (تقریباً 11 میلیون افغانی) عاید حال ما گردیده است. (برای شرح مزید دیده شود: گزارش مختصر این سفر برگرفته از بیانات شفاهی اعلیحضرت که بعداً به قید تحریر درآمد و به نشر رسید و متن آن با لست مکمل خریداریها درکتاب "سفرهای غازی امان الله شاه در دوازده کشورآسیا و اروپا"، ....صفحه208 تا220 نیز درج است. آدامک مبالغ خریداری ها را برحسب محاسبه آلمانها به مبلغ 14 میلیون مارک نقد در ایتالیا و فرانسه و درحدود 6 میلیون مارک در جرمنی وانمود میکند، صفحه 194)

در روز دوم اجلاس درقصر ستوراعلیحضرت نخست درمورد تعلیمات عسکری صحبت کرد و اراده و نیت خود را مبنی بر انکشاف مکتب حربیه و توسعه تشکیلات آن بیان نمود و گفت که صاحب منصبان عسکری از مرید شدن و دست پیرگرفتن ممنوع میباشند؛ عساکر باید مهارتهای حیاتی و صنعتی را در دورۀ عسکری خود فرا گیرند که بعد از ختم دورۀ مکلفیت بتوانند آنرا تطبیق و به دیگران بیاموزند و عضو مفید و صالح جامعه شوند. همچنان او بر صاحب منصبان عسکری دستور داد تا یک ماه معاش خود را برای خریداری اسلحه جدید و همچنان یک ماه معاش خود را برای تأسیس کلوپ عسکری اعانه دهند. اعلیحضرت راجع به تزئید معاشات عسکری نیز سخن گفت و در بارۀ انکشاف معارف در ولایات کشور به شکل شعب مکاتب عالی آلمانی و فرانسوی که در کابل قبلاً تأسیس شده بودند، نیز مطالبی اظهاد کرد. در پایان این اجلاس او باردیگر به حداقل سن ازدواج برای جوانان اشاره کرد و گفت که شاگردان در دورۀ مکتب ازدواج کرده نمیتوانند.

موضوع مهم و جنجال برانگیز را اعلیحضرت در روزسوم اجلاس مطرح کرد و آن عبارت بود ازبحث بر لزوم برقع یا چادری برای زنان و گفت: در ظرف دوماه چادری معموله زنان باید به شکل دیگر تعویض گردد، زیرا این چادری مانند "خیمه" بوده و هنگام راه رفتن آنها را با خطر افتادن و به زمین خوردن مواجه می سازد. بجای آن زنان میتوانند به مثل زنان ترکی روبندی را که مثل یک دستمال است و قسمت پایانی آن روی را می پوشاند، استفاده کنند که البته پوشیدن آن اختیاری خواهد بود. او علاوه کرد که چادری و حتی روبند از وجایب اسلامی نیست و با این تذکر از ملکه ثریا خواست تا روبند خود را بردارد و خطاب به خانم های حاضر مجلس گفت تا آنها نیز از ملکه پیروی نمایند، ولی ملکه با تأنی اینکار را کرد وحضار مجلس به استقبال این امر کف زدند. در پایان اعلیحضرت باردیگر گفتار خود را متوجه ملاها ساخت و از تعصب و جاهلیت آنها سخن گفت و علاوه کرد که آنها مسئول جمله عوام فریبی ها و منبع تمام تعصبات بیجا و پخش نادانی در جامعه میباشند.

در خطابه روز چهارم که بروز 13 میزان ادامه یافت اعلیحضرت اعلام کرد که قبلاً شیراحمد خان (رئیس شورای دولت) را به حیث صدراعظم تعیین کرده بود تا کابینه خود را تشکیل و برای شورای ملی معرفی دارد، اما چون موصوف موفق نشد تا افغانهای نخبه را شامل کابینۀ خود سازد، لذا خودم داوطلب اینکار میشوم و تشکیل کابینه را نموده و آنرا به شورای ملی معرفی میدارم. به نقل از آدامک، اعلیحضرت گفتار خود را با چنین جملات خاتمه داد: «من پادشاه انقلابی هستم و آرزو دارم تا انقلاب را درهرجهت زندگی کشور خود به وجود آورم و ازجمله مامورین دولت، کسانیکه بصورت شعوری جرأت نمیکنند با من همکاری نمایند، باید از کار شان استعفی دهند.». دراین محفل یکی از کسانیکه استعفی خود را اعلام کرد، عبدالرحمن خان لودین ـ رئیس عمومی گمرکات بود. (درباره جریانات قصر ستوردیده شود ـ آدامک: "روابط خارجی افغانستان... صفحه 193 تا 196)

انکشاف معارف و نهضت زنان در محراق قیام:

مخالفت و برخورد عنعنه گراها و عناصر محافظه کار در برابر تجدد و نوآوریها یک موضوع تازه نیست. همیشه همچو مقاومت ها در جوامع مختلف برضد تحول صورت گرفته که بعضا با قیامهای مسلحانه و سقوط رژیم ها و حکومت کشورها توام بوده است. جامعه مردسالارافغانستان که از تعمیم معارف عصری هراسان بوده و آنرا از یکطرف ضد عنعنه و از طرف دیگرموجب تبارز حقوق و آزادیهای فردی میدانند و درعین زمان تلاش برای احقاق حقوق زنان که متأسفانه آنها را جزء ملکیت شخصی مردانۀ خود می شمارند، هرنوع تلاش برای رهائی آنها از قید "روپوش" که نام حجاب را برآن گذاشته و وجهه شرعی داده اند، از طرف دولت و اصلاحات دستوری از بالا بطورعموم با مقاومت های نسبی مواجه میشود. این مقاومت ها درعصر امانی بیشتر ازآنکه در سطح ملی و مردمی تبارز کند، در سطح قشری و توسط گروپهای علاقمند به قدرت براه انداخته شد که درعقب آن دست قوی انگلیس ها بطور محسوس و اما غیر مرئی فعال بود.

هرگاه نقش بعض شخصیتهای سرشناش مذهبی را در تحریک مردم به قیام علیه رژیم امانی بدقت بررسی کنیم، واضح میگردد که بیشترین تلاش آنها برای اعاده مجدد نفوذ شان در دستگاه دولت به حیث شریک السلطنه بود. آنها دلیل ضد اسلامی بودن اصلاحات را وسیلۀ نیل به هدف خود قرار دادند. چون شاه امان الله معتقد بود که عناصر محافظه کار و قدرت طلب قومی در برابر اصلاحات او سنگ اندازی میکنند، بناءً در صدد آن شد تا از نفوذ آنها در امور دولتی بکاهد. الغای وقف، از بین بردن عنعنه پیروی و مریدی دربین منسوبین عسکری، منع فعالیت ملاهای تحصیل کرده در مدرسه " دیوبند" هند و محدود ساختن صلاحیت قضات در جزاهای تعزیری و غیره جزء همین پالیسی شاه بود.

بعضی ها فکر میکنند که اختلاف نظر شاه با قشر محافظه کار مذهبی بعد از سفراروپا تقویه شد، این نظر درست نیست، شاه بعد از قیام خوست به مخالفت عناصر مذکور پی برد و بارها علنا در برابر آنها موقف گرفت. حتی در روز حرکت به صوب اروپا، هنگامیکه از سلطنت دست کشیده بود، خطاب به مردم چنین گفت: " سفرم به خارج خاص برای منفعت شما است و بس. اگرنیامدم، بیاد داشته باشید که از وطن تان دفاع کنید و یک ملت واحد باشید، زیر سلطه و حکمرانی پادشاه مستبد به سر نبرید، به هدایات من گوش کنید ، به خرافات عقیده نداشته باشید، زیرا بعضی ملاهای بی خرد دین را یک زنجیر برای تان ساخته و چیزهای غلط برای تان میگویند و شما را فریب میدهند، مطابق اوامر خدا و رسول (ص) رفتار کنید به چیزهائیکه ملاها میگویند، باور نکنید. در مقابل زنان از مدارا و ترحم کاربگیرید، شما همه از یک کشور هستید و با هم برادر میباشید، زنان مانند شما حق دارند و انسان اند، بیشتر از یک زن نگیرید و اطفال تانرا به مکتب بفرستید و ثروت تانرا در تعلیم و تربیه اولاد تان بمصرف برسانید." (استیوارت، ریه تالی: "آتش در افغانستان..."، صفحه 51)

استیوارت در این مورد می نویسد: «به تاریخ 18 دسمبر1927(7 قوس 1307) حضرت شیرآغا [نورالمشایخ] به دیره اسمعیل خان وارد شد وبا هزارها کوچی دیدن نمود واخبارترجمان سرحد، موضوع آمدن حضرت را چاپ و نشرکرد و افغانها وهندیها گفتند که آمدن و دیدار وی به اشاره برتانوی ها صورت گرفته است....وی به علتی درآنجا مسکن گزید که اغلباً پروپاگندها علیه حکومت افغانستان از آنجا شایع و نشر میشد و میخواست برضد اصلاحات امان الله خان پروپاگند نماید. وی در دیره اسمعیل خان دو خانه داشت که با کوچیها و دیگران دیدار میکرد داشتن دوخانه یک موضوع تصادفی نبود و توسط ایجنیت سیاسی برتانیه خانه برایش داده شده بود.» استیورات می افزاید: «با آنهم برتانوی ها در مورد روابط شیرآغا با بعضی رجال حکومت کابل که در صدد توطئه علیه حکومت بودند، شک وتردید داشتند. گفته میشد که عده از ملاها از کابل نزد حضرت می آمدند و عده دیگر نیز در کابل بودند. حضرت به اطرافیان خود گفته بود که این گریزی های شاهی، سلطنت را برای خود میخواهند... او دراین توطئه علیه حکومت نام از چند نفر برد از جمله: شاه محمود خان نائب الحکومه مشرقی، عبدالعزیر خان وزیر حرب و محمد عثمان خان نائب الحکومه سابق قندهار. " (مأخذ بالا...، صفحه 53 و 54)

فعالیت نورالمشایخ در ماورای سرحد تا آنجا پیش رفت که برادرش محمد صادق مجددی (ملقب به گل اغا) با فضل الرحیم خواهرزاده خود بتاریخ 28 سپتمبر 1928 کاغذی ترتیب داد و در آن امضای 400 ملاء و عالم دین را گرفت و به شاه گسیل کرد. دراین کاغذ آنها اصلاحات امانی را مخالف اصول اسلام دانستند و شاه را متهم به انحراف از اصول دین ساختند که این تحرک با زندانی شدن گل اغا و خواهر زاده اش و اعدام چند نفر از پیروآن شان ظاهراً پایان یافته تلقی شد و اما خموشی بود قبل از طوفان . (عکس مقابل : حضرت فضل عمر مجددی ملقب به "نورالمشایخ")

مدت چند نگذشت که آواز قیام از شینوار بلند شد و دامنه آن برق آسا گسترش پیدا کرد و سمت جنوبی و مشرقی را فرا گرفت. دونفر از رهبرآن قیام شینوار درماه جدی 1307 (جنوری 1929) یک اعلامیه مشتمل بر12 ماده را از طرف مردم و علمای آنجا علیه دولت پخش کردند که در آن اهداف قیام، دلایل و اقدامات خویش را شرح دادند در ماده دوم اعلامیه چنین امده است: «گامهای اولی را که آنها (مقصد از مردم و علمای شینوار) برداشته اند، تغییر حکمروایان که آنها معتاد به رشوه خوری و فساد بوده و فرامین مخالفت شرعیت را که جلوگیری از عبادت، منع گذاشتن ریش و بروت، برداشتن چادری وحجاب زنان است وبه شرعیت احترام ندارند، صادر میکنند»؛ ماده سوم اعلامیه مشعربود که : «قبایل مشرقی به توافق رسیدند آن اصلاحات را که مخالف شریعت است، فسخ نموده و امیر امان الله شکست خورده را به قتل برسانند»؛ و اما ماده ششم بیشتر به جزئیات دلالیل قیام می پردارد وآنرا چنین بیان میدارد: «عامل تمام این نا آرامی ها کدام محرک شخصی در برابر استبداد زمامدارآن نبوده، بلکه فسخ اصلاحات کفرآمیز و تقویت دین است، زیرا قوانینی که توسط امیرامان الله تدوین شده، درامور مذهب حنفی مداخله نموده و قوانین شریعت مقدس را از نظر انداخته است».

بعداً نویسنده اعلامیه فوق بی قانونی های امیرامان الله را چنین بر می شمارد: «ـ امیر امان الله از شریعت صرف نظر نموده و قوانین مختص به خود را تدوین نموده است؛ ـازدواج با چهارزن که در قرآن اجازه داده شده، بیک زن محدود گردیده است؛ ـ برای مامورین دولت طلاق اجباری زنان معین شده است؛ - قطع موی و از بین بردن چادر زنان و برهنه نگهداشتن بازو و پستآنهای آنها؛ - از بین بردن چادری زنان؛ - فرستادن دختران جوان به اروپا؛ ـ تغییر رخصتی روز جمعه و روز عرفه؛ ـ تشویق رشوه وفساد؛ ـ - باز نمودن تیاتر و سینما وسایر محلات برای سرگرمی؛ - روز لویه جرگه امیرامان الله در حضور همه بزرگان افغانستان کلمات توهین امیز به حضرت محمد (ص) ادا نموده که بنابرآن اوکافرشده وسزاوار مرگ است».

این اعلامیه که ظاهرا از طرف سید محمد علم شینواری- خادم اسلام تهیه شده و توسط شخصی بنام محمد افضل تحریر گردیده، به نظر بعضی محققین حاصل دست کسانی دیگر خواهد بود که درپشت پرده فعالیت داشتند. (دیده شود: اولسن، استا: "اسلام و سیاست در افغانستان"، مترجم خلیل الله زمر، دنمارک، 2001، صفحه 147 تا 150)

اندکی بعد از این اعلامیه ، علمای قندهار نیز درخواست خویش را تحت 9 فقره در کابل به نشر سپردند که در آن عزل شاه مطرح نبود، بلکه آنها از شاه خواهان بعضی تعدیلات شدند از اینقرار: 1 – تمام شایعات مبنی بر بی حرمتی به پیغمبر اسلام باید ازطرف شاه تکذیت گردد، 2 – یک شورای دائمی علما به منظور بررسی تمام قوانین که از طرف شورا تصویب میشود، ایجاد گردد، 3- دخترهائیکه به منظور تحصیل به ترکیه فرستاده شده اند، باید دوباره خواسته شوند، 4- قدمهای جدی برای جلوگیری از ارتشا برداشته شود، 5- حجاب زنان باقی ماند و موهای شان نباید کوتاه شود، 6- هرملا بدون مشکل حق تدریس داشته باشد(یعنی مکلف به گذشتاندن امتحان نباشد)،7- نظام هشت نفری ملغی و جلب عسکری طورگذشته به اساس قبیلوی صورت گیرد،8- مکاتب دخترانه لغو گردند 9- هیچ محدودیت براستقراض پول وضع نگردد."

با ملاحظه دو اعلامیه فوق که طور نمونه ذکرشد، آشکارمیگردد که مسئله رفع حجاب و تعلیم وتربیه دختران بطور کل حساس ترین موضوع نه تنها برای محافظه کارآن، بلکه برای عامه مردم نیز در رابطه با نوآوریها و تجدد محسوب میشد. مردم این اقدامات را به مثابه یک تهدید و تحریف اساس فامیل، اخلاق و آداب و از همه مهمتر عنعنه خود می شمردند. اگرچه انتقادات وارده از نظر خالص دینی چندان موجه به نظر نمیرسید که آنرا قاطعانه مغایر اصول شرعی دانست، ولی اصلاحات مذکور بصورت جدی با تعامل مذهبی و عنعنات مردم، مخصوصا به اتکای اصول پشتونوالی و نظام قبایلی برخورد و اصطکاک میکرد وبه قدرت حاکمه مرد در جامعه مردسالار افغانستان شدیدا صدمه میرسانید. ازاینجاست که تبلیغات گروپهای محافظه کارمخالف دولت وکسانیکه به تحریک انگلیسها برای سرنگونی رژیم امانی تلاش میکردند، به سرعت مورد قبول مردم عوام قرار گرفت وموجب گسترش قیام در کشور گردید.

فرمان شاه مبنی برمسامحه و برگشت

با گسترش روزافزون و همگانی شدن قیام، ستاره سلطنت شاه امان الله درحال افول میرفت، با آنکه دیرشده بود اما شاه کوشید آخرین تلاش را بخرج دهد تامردم ناراض رابه حمایت از خود برانگیزد. لذا راه مسامحه وبرگشت را در پیش گرفت و طی یک فرمان طویل شامل 18 ماده ، به نکات مورد اعتراض مخالفان تماس گرفته و قسما الغاو قسما تعدیل آنرا اعلام کرد. شاه در مقدمه فرمان از خسارات مالی و جانی که در اثر قیام قبایل سمت مشرقی به آنجا وارد گردیده بود، یادآور شد و علاوه کرد که عزم مجازات مخالفان را ندارد و حاضر به عفو آنها میباشد. سپس او به رفع بعضی شایعات مبنی بربی حرمتی به پیغمبر(ص) پرداخت و آنرا یک افواه نادرست خواند و بر ایمان و پابندی خود به اصول اسلام تاکید کرد. در فقرات بعدی به هر یک از موضوعات مورد اختلاف تماس گرفت که ما دراینجا فقط به ذکر مواردی اکتفاء میداریم که بیشتر به موضوعات معارف و امور زنان ارتباط میگیرد و عینا نقل میشود:

ماده 4- «دخترهائیکه در خارج برای تعلیم فرستاده شده اند، به خیال بعضی ها رسیده است که آنها به ممالک غیر اسلامی فرستاده شده اند. حاشا و کلا آنها درممالک غیراسلامی نرفته، فقط درترکیه برای تحصیل طبابت مخصوص زنانه که در وقت ضرورت، زنهای مسلمان مجبور به علاج از طرف طبیب های مرد نباشند. مکتبی که آنها در آن درس میخوانند، خود من بالذات دیده ام ، مکتب مذکور درترکیه مخصوص تعلیم زنان است و طالبات مذکور به زیر نگرانی خصوصی عیال سفیر افغانی درانقره ...میباشند. چون این مسئله درنظر عموم سؤ تلقی شده است و گمان میکنند که آنها درممالک اروپا بصورت هائیکه برای خانم های افغانی نامناسب است، امرارحیات میکنند ، لذا محض ممانعت از سؤ تفاهم و نیز تشتت و تفرق ملت، آنها را پس خواستیم.»

ماده 7- «درمسئله ستردرلویه جرگه امسال چنان فیصله شده بود که حکومت اشخاص و طوایفی راکه مثل کوچی ها و غیره عادت به برقع و ستر ندارد، اجباربه پوشیدن برقع نکند ونیز زنان شهری را مجبور برفع حجاب ننماید. من نیز همین مقررات جرگه راعینا تعمیل و پیروی میکردم. تنها به موجب فتوای بعضی علما که به آیه کریمه "ولایبدین زینتهن الا ما ظهرمنها" جواز داده بودند، فقط چند نفردست و روی خود را نمی پوشیدند. چون بعضی مخالفین صاحب غرض این مسئله را بزرگ نشان دادند که گویا من جبراً روی خانمها را برهنه ساخته ام و همچون تولید سوء تفاهم نموده است وبد تلقی گردیده، من تماما ممانعت نمودم که همانقدر دست و روی نیز برهنه ننمایند وموی های خود را قطع نکنند ونکرده اند.»

ماده 13- «نسبت به برقع چین دار نیز که به برقع کندهاری یا شامی تبدیل آن مناسب دیده شده بود، قید مذکور را لغو نمودم. هر زن میتواند که چادری چین دار نیز بپوشد، ولی لباس اروپائی نباید پوشید.»

ماده 15- «درباب منع ازدواج طلبه ای که دوره تحصیل خود را پوره نکرده باشند، فکر این بود که تاهل مانع تکمیل تحصیلات میشود. حالانکه این مسئله هم درست فهمیده نشد، این قید را نیز برداشتم.»

ماده 16- «مکتب مستورات به فتوای علما تاسیس شده بود، ولی در حال تا مجلس وکلا و مجلس اعیان مندرجه ماده 2 که ترتیب صحیح آنرا میسازند، مشغول تنظیم آن شوند، معطل باشد، همچنان ریاست حمایت نسوان.»

ماده 18 – «درباب لباس چنان فهیمیده شد که این حکم برای هر کس و جبری بوده است، این حکم تنها برای شهر کابل بود، نه افغانستان. چون این مسئله موجب زحمت و آزردگی مردم دیده شد، منظور نمودم که قید لباس برای عموم رعایا نباشد و به هر طرز و قسمی که پوشاک جایز شرعی بپوشند و استعمال کنند، جایز است.»

متعاقب این اعلامیه که حیثیت فرمان را داشت، اعلامیه علمای دینی و بزرگان اقوام به تاسی از اطاعت از پادشاه و رفع اختلاف بین ملت و دولت نیز به نشر رسید که البته هر دو در نهایت بی نتیجه ماند. این عقبگرد شاه بجای آنکه بعنوان یک وسیله تفاهم ومصالحه تعبیر شود، برعکس یک تلاش مذبوحانه جهت نجات تاج وتخت تلقی گردید و مخالفان را در مخالفت شان جسورتر ساخت. دراینموقع غلام صدیق خان چرخی که قبلاً جهت مذاکره با مردم شینوار به آنجا رفته بود، بکابل برگشت و شرایط شینواریها را برای آتش بس با خود آورد که چنین بود: 1) طلاق ملکه ثریا، 2) تبعید فامیل طرزی ، 3) لغو هیئت های نمایندگی خارجی به استثنای انگلستان ، 4) لغو تمام قوانین جدید، 5) تخفیف مالیات و6) شمولیت علما در امور دولت . (نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی...، صفحه215)

به این اساس همه ورقها به نفع کسانی بازی شد که میخواستند به هر وسیله ممکن شاه امان الله را از قدرت خلع کنند. موقف شاه روزبروز ضعیف تر میشد، تعدادی از اراکین دولت و افسران اردو که تا آن وقت به شاه وفادار بودند، نیز یکه یکه با مخالفان نزدیک شدند. بتاریخ 13 جنوری یک تعداد علمای دینی در قلعه حسین کوت اجتماع کردند اخندزاده تگاب حبیب الله کلکانی را به حیث قوماندان اعلی و امیر المؤمنین اعلام کرد و از قوای کوهستانی که بیش از 16 هزار نفر بودند، خواست تا بطرف کابل یورش برند. در این موقع که اوضاع روبه وخامت میرفت ، شاه به نفع برادر خود از سلطنت استعفی داد و دلیل آنرا چنین نوشت : «خیر مملکت مقتضی همین است که باید دست خود را از کار بکشم ، زیرا تمام خونریزی و انقلاباتیکه در مملکت است، به سبب برخلافی بامن میباشد» (انیس، محی الدین: "بحران و نجات"، چاپ دوم، 1378، صفحه 84)

شاه پس از استعفی مجبور به ترک پایتخت گردید و بتاریخ 24 جدی 1307 (12 جنوری 1929 ) توسط موتر به قندهار رفت (البته فامیلش سه هفته قبل به آنجا رفته بودند) و برادرش سردار عنایت الله خان معین السطنه به پادشاه رسید که سلطنت او چند روزی بیش دوام نکرد و موصوف نیز با فامیل خود توسط طیاره انگلیسی کشور را به عزم هند ترک گفت.

شاه امان در قندهار به تدارک قوا پرداخت و تا غرنی پیش آمد، اما وقتی دید که تلاش مزید او برای اعاده مجدد سلطنت نتیجۀ جز خونریزی و کشتار برادر توسط برادر بار نمی آورد، از ادامه جنگ منصرف شد و تصمیم گرفت کشور را ترک کند. اومردم قندهار را جمع کرد و آخرین پیام خود را به ملت افغانستان چنین ابلاغ نمود: «اکنون ثابت شد که دشمنان اجنبی میخواهند دربین قبایل ما فساد و جنگ اندازند، تا ما بدست خود یکدیگر خود را بکشیم و مسبب اصلی این عمل ناجائز من خواهم بود که برای بازستانی تخت و تاج من، کشت و خون روی دهد. پس ای مردم عزیز من! به یقین بدانید که من این مناظر دلشکن جنگ داخلی وقبیلوی را تحمل کرده نمیتوانم ونمیخواهم شما برای بازگشت تخت و تاج من به چنین کاردست یازید. پس باید از بین شما بروم تا من موجب چنین کشتارو خونریزی نباشم. شما ملت عزیز زنده و افغانستان باقی خواهد ماند، ولی روسیاهی ابدی مسؤلیت این هنگامه ناشایست به نام من ثبت میشود، درحالیکه من از روز اول شاهی خود تعهد سپرده بودم که برای حفظ استقلال و تمامیت مملکت و سعادت و وحدت شما مردم افغانستان کار کنم. چون اکنون می بینم که شما به جنگ داخلی و قبیلوی گرفتار می شوید، اینک من میخواهم میدان را به مردم خود افغانستان اعم از موافقان و مخالفان خود بگذارم. شما باید با همدیگر جور بیائید، من مسئولیت جنگ خانگی شما را ، برای بازستانی تخت شاهی به ذمت خود گرفته نمیتوانیم، یکی آن در دروازه من در پاره چنار رسیده (مقصود نادرخان است ) و دیگر برادر روحانی من در همین جا نشسته و جنگ خانگی را در میدهد (منظور حضرت شوربازار"نورالمشایخ" است)، ولی من مرد اینکار نیستم و توصیه من به شما اینست که با همدیگر کنار بیائید، اتفاق کنید، استقلال خود را نگهدارید و وطن خود را به دشمنان خارجی مسپارید. من فردی از شما هستم، اگر شما سعادتمند باشید، عین سعادت و مسرت من است، اگر چنین به خاک و خون بغلتید، موجب بدبختی وملال دائمی من خواهد بود». شاه در ختم بیانات خود این شعر را خواند:

جنگ تو صلح، صلح توجنگ است +++ من به قربانت ، این چه نیرنگ است

میروم تا تو نشنوی نامم+++ اگر از نام من، ترا ننگ است

شاه وطن دوست و مردم پرور که آرزویش آزادی و ترقی کشور بود، چاربیت واقف لاهوری را با سوز دل و چشم پراشک خواند و گفت : «فی امان الله» (اقتباس از کتاب "آتش در افغانستان"، به قول پوهاند عبدالحی حبیبی، صفحه 238 - 239)

دراینجا باید خاطر نشان کرد که توطئه علیه شاه امان الله غازی ـ این بزرگمرد تاریخ معاصر افغانستان از بیرون طوری تنظیم شده بود که با قیام در سمت مشرقی، دولت مجبور شود قوای نظامی را به آنجا متمرکز سازد و بنیه دفاعی درکابل ضعیف شود، آن وقت قوای کوهدامنی به سرکردگی حبیب الله کلکانی که از مدتی در برابر دولت در فعالیت بود، به سهولت بتواند برکابل مسلط گردد که همین طور هم شد. ناگفته نباید گذاشت که نقش حضرات مجددی مقیم کوهدامن، مخصوص حضرت بزرگ جان مجددی مشهوربه "ملا بزرگ" و اخندزاده تگاب درتقویه و تشویق حبیب الله کلکانی بسیاز مؤثربود. (برای شرح مزید ‌دیده شود: نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی..."، صفحه 208 ـ 214)

بااین ترتیب حبیب الله کلکانی بتاریخ28 جدی 1307 (17 جنوری 1928) پادشاهی خود را در کابل اعلام داشت. (چگونگی و شرح حال سقوط رژیم در کتب متعدد بحث شده و بیان آن در اینجا ازموضوع بحث ما دور است، اما به حیث حسن ختام دربخش اخیراین سلسله نظری مختصر به ارزیابی عمومی این دوره طلائی کشور و نیزعلل عمده سقوط آن انداخته میشود)

زمینه سازی ها برای سقوط دورۀ امانی:

بدون شک این دوره ده ساله با آنکه عمرش کوتاه بود، ولی تأثیرات طولانی از خود بجا گذاشت، چنانکه کشور اکنون بعد از گذشت تقریباً یک قرن هنوز هم نتوانسته است از چند خم و پیچ این بزرگ راه بگذرد. دراین راستا یکی از مسائلی که همیشه پیرامون آن بحث های جالب و داغ و نظریات متفاوت بخصوص در سالهای اخیر ابراز گردیده همانا علل و انگیزه های سقوط این دوره است. اینجانب قبلاً مقالۀ در باره نوشتم تحت عنوان "نگاهی به علل و انگیزه های سقوط دورۀ امانی" که در پورتال وزین "افغان جرمن آنلاین" بتاریخ اول سپتمبر 2012 اقبال نشر یافت. اینک در ارتباط با سؤال فوق لازم میدانم به نکات عمده موضوع مختصراً اشاره نمایم:

بطور کل ریشه مشکل را میتوان در برخورد عنعنه و تجدد جستجو کرد، طوریکه دریک جامعۀ عنعنوی و محافظه کار که ذهنیت عامه تحت الشعاع ارزش های قبیلوی قرار دارد و برای مشروعیت و پایداری این ارزشها، رنگ و خصلت دینی و مذهبی داده میشود و اعتبار آن تا سرحد تقدس بالا میرود، هرنوع نوآوری و اصلاحات تجددگرایانه به مثابه نفی این ارزشها و درنهایت توهین به ذهنیت عامه و عنعنات مربوطه تلقی میگردد. درقبال این وضع وقوع برخوردها و جدال عمیق عنعنه گرایان و تجددخواهان که بعضاً تا سرحد جنگ و خونریزی بین آنها پیش میرود، یک پدیده واضح و غیرقابل انکار محسوب میشود، مگر آنکه جناح تجدد گرا چنان قوی و مجهز با وسائل و امکانات جهت تطبیق نوآوریها باشد که توان قیام و مقاومت را از محافظه کاران سلب نماید.

در دهه دوم قرن بیستم هنگامیکه سه کشور مسلمان هریک ترکیه، ایران و افغانستان تقریباً همزمان راه تحول و تجدد را پیش گرفتند، دو کشور اول الذکر با استفاده از قدرت نظامی و سرکوب گر دولت، اصلاحات را به منصۀ اجراء گذاشتند و عنعنه گراها نتوانستند برضد آن قیام کنند. درافغانستان شاه امان الله بدون توجه اساسی به استحکام قوت نظامی، خواست فقط به استدلال و منطق از طریق صحبت و ارشاد پروگرام های اصلاحی خود را عملی سازد که متأسفانه به تحریک و زمینه سازی بیگانگان با مخالفت عنعنه گراها و محافظه کاران مذهبی مواجه شد.

شاه امان الله به این نظر بود که : «امروز وقت قلم است، نه شمشیر!» واما این روش او در جامعۀ عنعنوی آنوقت افغانستان که چشم مردم هنوز در روشنی تمدن عصری باز نشده و حتی ضدیت شان با استعمار انگلیس در ضدیت با تجددگرائی غرب بازتاب یافته بود، هرنوع نوآوری بزعم غربی معادل به کفر پنداشته می شد، لذا برعلیه آن موقف خصمانه اتخاذ میگردید. به گفته اولسن: «هرگاه لباس غربی برای شاه و حامیان تجدد طلب او معرف اشاعه تجدد بود، برای عامه مردم هرگاه صریحاً در تشابه با کفر نبود، حداقل اهانت به عنعنات آنها تلقی می شد» (اولسن، آستا: اسلام و سیاست در افغانستان، مترجم خلیل الله زمر، دنمارک، 2001، صفحه 130) ؛ خاصتاً وقتیکه نو آوریها و اصلاحات منافع گروپی و شخصی سران قبایل و رهبران مذهبی و علمای دینی را بطورمستقیم یا غیرمستقیم تهدید میکرد، آنوقت همۀ آنها دربرابر تجدد دست بهم داده مجدانه درامحای آن وارد میدان عمل می شدند. در افغانستان دورۀ کوتاه ده ساله سلطنت شاه امان الله مواجه با همین حالت گردید.

دراینجا باید به یک نکته مهم اشاره کرد که: اگرهمیشه دورغ گفته شود و تبلیغ نادرست صورت گیرد، نتیجه اش این نیست که به دروغ ها باور کرد، بلکه این است که از بس دروغ دیگر هیچکس هیچ چیز را باور نمیکند. دراین حال ملتی که دیگر نتواند چیزی را باور کند، نمیتواند تصمیم گیرد. چنین ملتی نه تنها از توانائی تفکر و قضاوت بی بهره می ماند، بلکه با چنین ملت هرکاری را دشمنان بخواهند انجام دهند، می توانند به آن مبادرت ورزند، زیرا دروغ های فاحش بوسیلۀ همچو تبلیغات وسیع بخصوص که به آن وجه دینی داده شوند، ازطرف مردم عامه و خوشباور به مثابه واقعیت پنداشته میشوند. متأسفانه کم سوادی مردم از یکطرف و نفوذ علمای دینی محافظه کار جهت ذهنیت سازی منفی علیه رژیم امانی ازطرف دیگر، عمده ترین وسیلۀ قیام بود که کلید اصلی آن در دست دشمنان بیرونی رژیم قرار داشت.

دلائل سقوط این دورۀ پربار را هرمحقق ازیک زاویه خاص بررسی کرده است، بعضی آنرا در جریانات داخلی خلاصه کرده و علل سقوط را در ضعف نظامی دولت، درخیانت اراکین دولت، درتهدید منافع سران قبایل و رهبران و علمای دینی و درطبیعت عجول و تجددگرای شاه جستجو نموده اند و اما برخی دیگر جریانات داخلی فوق الذکر را ناشی ازعوامل بیرونی و رقابت دوهمسایه بزرگ دانسته اند، بخصوص انگلیس ها که روی منافع سیاسی و منطقوی خویش عمداً و برطبق یک پلان منظم قدم بقدم جهت سرنگونی رژیم امانی تلاش کردند، درحالیکه دلایل سقوط رژیم امانی یک پدیدۀ مغلق و متأثر از عوامل مختلف خارجی و داخلی بود که ذیلاً با اختصار به هریک آن اشاره میشود:

الف ـ عوامل بیرونی سقوط:

1 ـ نقش انگلیس ها:

دلیل عمده اقدامات آشکار و نهان انگلیس ها علیه شاه امان الله از همان روزهای اول سلطنت او ریشه میگیرد که با اعلام استقلال افغانستان و بعد با شکست آنها در جنگ سوم افغان و انگلیس ضربه محکم برحیثیت سیاسی شان در منطقه و حتی جهان وارد شد. افغانستان با اینکار به حیث اولین کشور استعمار شکن در شرق به دنیا معرفی گردید که شاه قهرمان این معرکه بود. انگلیس ها از همان روزهای اول در صدد انتقام بودند تا رژیم امانی را هرچه زودتر سرنگون کنند و قدرت سرکوب گر خود را به کشورهای تحت استعمار خود نشان دهند. ازقیام خوست و اعزام عبدالکریم تا قیام شینوار و اغتشاش حبیب الله کلکانی همه جزء توطئه های پیهم بودند که ریشه های عمیق آنرا به وضاحت میتوان در ماورای سرحد جستجو کرد که همه این ریشه ها فقط از یک منبع یعنی انگلیس ها آب میخوردند. ما دیدیم که انگلیس ها چگونه سران قبایلی، روحانیون مذهبی و علمای دینی را به اشکال مختلف علیه اصلاحات دولت بسیج کردند و چگونه تبلیغات زهرآگین را در برابر اصلاحات دولت براه انداختند و مردم ساده دل را مغز شوئی نمودند و به قیام واداشتند.

نمایی از افغانستان 90 سال قبل: در روزها ی که لویه جرگه 1307در پغمان دائر گردیده بود، شاه و ملکه (از راست به چپ، قطار دوم، نفر سوم و چهارم در میان جمعیت و نه در یک لوژ مخصوص) و عده ای از خانمهای افغان، مامورین عالیرتبه ملکی و نظامی، نمایدندگان لویه جرگه با دریشی و کلاه های اروپائی و اعضای کوردیپلماتیک مقیم کابل با خانمها برای تماشای یک برنامه ورزشی در ستدیوم سرباز آنجا حضور بهمرسانیده بودند

انگلیس ها با ملاحظه دو دلیل مهم سیاسی دوام رژیم امانی را تحمل نداشتند: یکی گسترش فعالیت های آزادی خواهانه در هند و خطر قیام قبایل سرحدی برعلیه آنها و دیگر حمایت سیاسی شوروی از رژیم امانی و خطر فعالیت های تخریبی آنها برضد منافع سیاسی انگلیس در هند. همچنان عامل دیگر پایان دادن به سیاست استفاده از رقابت دو قدرت بزرگ (انگلیس و شوروی) بود که شاه امان الله برای منافع افغانستان از آن استفاده میکرد و این روش انگلیس ها را ناراحت ساخته بود. (پولادا، لیون: "اصلاحات و اغتشاش در افغانستان ـ 1919 ـ 1929" چاپ یونیورستی کرونل، 1937، صفحه 231 تا 235)

بحث مزید در موضوع نقش انگلیس ها را در سقوط دورۀ امانی که یک مبحث وسیع است، حواله میدهم به تحقیقات مفصل و مستند جناب داکترعبدالرحمن زمانی که اولین و مهمترین بررسی دراین راستا میباشد. (زمانی، داکتر عبدالرحمن: "بازنگری دورۀ امانی و توطئه های انگلیس"، چاپ اول، جلال آباد، 1391، در 640 صفحه) [به علاقمندان موضوع جداً توصیه میدارم تا مطالعه دقیق این کتاب مهم و مستند تاریخی را فراموش نفرمایند]

2 ـ نزدیکی با روسیه (شوروی) :

شاه امان الله بعد از موفقیت نظامی در جبهۀ پکتیا، درحالیکه جنگ با انگلیس ها هنوز دوام داشت، فوراً پیشنهاد متارکه را قبول کرد و باب مذاکره را با آنها باز نمود. هدف شاه آن بود تا با استفاده از دست آورد نظامی، موضوع استقلال را از طریق سیاسی حل کند.( برای شرح مزید در این موضوع دیده شود: کاظم، سیدعبدالله : «تجلیل از سالگرد استقلال کشور یک وجیبه ملی»، منتشره پورتال افغان ـ جرمن آنلاین، مورخ 18 آگست 2010 )

در این موقع دولت بلشویکی روسیه اولین کشوری بود که استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت و از آن به بعد روابط افغانستان و روسیه بخصوص بعد از امضای معاهده دوستی تقویه گردید. سیاست خارجی شاه امان الله که برمبنای حفظ توازن بین دو قدرت رقیب (شیر و خرس) استوار بود، ایجاب میکرد تا روابط حسنه با روسیه و برتانیه تشئید گردد و شاه از صدمه رساندن به منافع آنها اجتناب کند. چنانچه طفره رفتن از حمایت قبایل سرحدی از یکطرف و انصراف از پشتیبانی جدی از جنبش های آزادی خواهان آسیای مرکزی از طرف دیگر و همچنان دوری جستن از موضوع خلافت، همه روی همین مصلحت های سیاسی پیش گرفته شد.

نزدیکی با روسیه بلشویک وسیله ای بود که مخالفین برشاه امان الله اتهام وارد کردند که گویا او کمونیست و کافر شده و از دائره اسلام بیرون گردیده است. این افواه با ملاحظه بعضی ازاصلاحات عجولانه شاه پس از سفر اروپا تبر محافظه کاران و علمای دینی را البته با تحریک انگلیس ها چنان دست قوی داد که کمتر کسی به سخنان شاه در مورد پابندی او به شریعت باور میکرد. مخصوصاً سفر شاه به روسیه و پذیرائی شاندار از طرف زعمای آن کشور، براین اتهام قوت می بخشید. درحالیکه مقامات روسیه اعتراف کردند که شاه امان الله در نتیجه مسافرت به اروپا به کلی تغییرنظر داده و توجه او از روسیه به سمت کشورهای غربی معطوف شده بود.( مک چسنی، رابرت : "کابل در محاصره ـ یادداشت های فیض محمد کاتب در باره قیام 1929 "، پرنستن، 1998، صفحه 30)

ب ـ عوامل درونی سقوط:

1 ـ نفوذ مجدد رهبران و علمای مذهبی :

امیرعبدالرحمن خان کوشید به وسیلۀ جذب یک عده علمای دینی و قراردادن موقف پادشاه به حیث «سایۀ خدا در روی زمین»، پیوند سران قبایل را با رهبران مذهبی وعلمای دینی سست سازد و با فشار نظامی و استبداد شدید هرگونه قیام را علیه دولت سرکوب کند، تا بدانوسیله قدرت مرکزی دولت و اصلاحات مطلوبه را درسرتاسر کشور تعمیم بخشد. شاه امان الله درشرایطی قرار داشت که رهبران مذهبی وعلمای دینی با روش نرم پدرش دوباره نفوذ از دست رفته را بازیافته بودند، بخصوص که رهبران وعلما درجنبش ضد استعمارانگلیس به قیادت سردارنصرالله خان نائب السلطنه دربین قبایل سرحدی شدیداً به فعالیت آغاز کردند و مردم را به قیام درآنجا تشویق نمودند. شاه امان الله نیزبه منظورحصول استقلال ناگزیر بود ازنقش رهبران وعلمای دین درموضوع دعوت به جهاد استفاده نماید.

علاوتاً گسترش مفکوره پان اسلامیزم درکشورهای اسلامی و سقوط خلافت عثمانی موضوعات دیگر بودند که برنفوذ و اقتدار مجدد رهبران محافظه کار دینی در افغانستان افزودند. بعد از حصول استقلال و رویدست گرفتن اصلاحات، شاه احساس کرد که رهبران دینی آرزومند قدرت سیاسی به حیث «شریک السلطنه» در دولت میباشند و میخواهند که دولت را به سمت مطلوبه خود رهبری کنند. اینجاست که فاصله بین شاه و رهبران مذهبی ایجاد شد و با هرقدم که بسوی اصلاحات گذاشته میشد، این فاصله بزرگتر میگردید، تاحدی که مخالفت ها، جای خود را به تحریکها، توطئه ها و بالاخره برخوردها داد. (مثالهای زیاد دراین مورد از جریان لویه جرگه 1303 و شوش خواست و بعداً مخالفت علنی علمای محافظه کار در راس َن حضرت نورالمشایخ و دیگران وجود دارد)

2 ـ تأسیس یک جبهۀ مشترک مخالف رژیم:

مدل مشروعیت پادشاه در عصر امانی به مقایسۀ دوره های پدر و پدرکلانش که برمبنای اصل «سلطان سایه خدا» قرار داشت، متفاوت بود. شاه امان الله برای باراول با انفاذ اولین قانون اساسی کشور، منبع مشروعیت قدرت پادشاه را از «ملت» مطرح کرد، طوریکه شاه با رعایت اصول اسلام به اساس رأی مردم در کشور عمل نماید. بناءً تدویر لویه جرگه در فواصل هرچند سال به حیث یک مرجع عالی ممثل ارادۀ مردم در امور تقنینی ازهمین جا الهام میگرفت. مسلم است که وضع قوانین فرعی که در آن وقت «نظامنامه» یاد میشد، با تائید نمایندگان ملت در چار چوب قانون اساسی یک اصل عمده در مدل جدید مشروعیت قدرت برمبنای نظر ملت محسوب میشد. این اولین بار است که در افغانستان زمینه تشکیل یک نظام سیاسی جدید که امروز بنام نظام «ملت ـ دولت» یاد میشود، فراهم گردید که تا آنوقت در هیچیک کشور همجوار و حتی فراتر از آن چنین تغییر کلی مطرح نشده بود.

دراثر این تحول بنیادی بسیاری از صلاحیت های که قبلاً روی تعامل و عنعنه در حیطه صلاحیت سران قبایل و رهبران دینی قرار داشتند، برطبق قانون محدود گردیدند و صلاحیت ها به اورگان های مربوط دولت سپرده شدند. حتی در جرایم تعزیری که از نظر شرعی تعیین جزا از صلاحیت کامل قاضی بود، نیز با تدوین "نظامنامۀ جزا" تابع قانون گردید. علاوتاً با انفاذ قوانین، نقش عنعنوی جرگه های قومی که از سالها بدانسو درحل و فصل قضایای محلی برطبق عرف هر محل مرجع معتبر محسوب می شد، نیز دچار محدودیت و حتی فاقد اعتبار رسمی گردید که در نتیجه موجب تضعیف قدرت سران قومی در محل شد. گذشته از آن تعمیم مکلفیت خدمت زیر بیرق به حیث وجیبه ملی برای همه جوانان، بازهم به قدرت سران قبایل که خود را وسیلۀ تهیه عسکر برای ضرورت عندالموقع دولت میدانستند، صدمه رسانید و به همین ترتیب منع رابطه «پیری و مریدی» در ساحه نظامی موجب تقلیل نفوذ رهبران مذهبی در بین قوای نظامی شد. این عوامل در مجموع از یکطرف فاصله دولت را با سران قبایل، رهبران محافظه کار مذهبی و علمای دینی زیاد ساخت و ازطرف دیگر اتحاد و همبستگی آنها را برضد دولت تقویه کرد که درنتیجه یک جبهۀ مشترک و قوی مخالفان دولت و بخصوص برعلیه شخص شاه که عامل اصلی این تحول بود، فعال گردید.

3 ـ برخورد با عرف و عنعنه :

رفع حجاب، تعلیم و تربیه زنان با شعاراینکه زنان نیمی از جامعه اند و باید نقش مساوی در حیات اجتماعی با مردان داشته باشند و همچنان الغای تعدد زوجات برای مأمورین دولت و غیره که از سالها بدانسو جزء عنعنه مردم بود و بخصوص درعرف «پشتونوالی» در بین اقوام پشتون کشور حتی بالاتر از اصول شرعی پنداشته میشد، موجبات دیگر نارضایتی های مزید در جامعۀ عنعنوی و قبایلی کشور گردید و در انتشار تبلیغات علیه دولت و شاه نقش بسیار مؤثر بازی کرد. با آنکه مردم عادی از منع بیگاری و آزادی کنیز و غلام استقبال شایان کردند، اما این استقبال در زیر تبلیغ سوء مخالفان و زمینه سازی ایجنت های انگلیس به زودی به فراموشی سپرده شد و مردم عوام خاصتاً اقوام پشتون در ساحات جنوبی و مشرقی کشور که همجوار و نزدیک به مرکز تبلیغ یعنی قبایل ماورای دیورند بودند، زیر تأثیر تبلیغات گستردۀ رهبران مذهبی فعال در آن ساحات قرا رگرفتند. (آغاز شورش شینوار، خوست و بعداً غلجائی ها درغزنی)

4 ـ اختلاف و رقابتها بین اراکین ارشد دولت:

یکی از نتایج مدل «ملت ـ دولت» همانا بکار گماشتن یک عده شخصیت های «غیرخاندان سلطنتی» در راس امور بود. درنظامهای قبلی مقامات حساس بیشتر بدست برادران، پسران و اقارب بسیار نزدیک شاه قرار داشت. شاه امان الله این شیوه را به حداقل تقلیل داد و اغلب وزراء و مأمورین عالیرتبه دولت را از بین مردم آگاه و غیرخاندان شاهی برگزید، طورمثال محمد نادرخان و برادران، محمد ولی خان دراوزی، برادران چرخی، شجاع الدوله خان، میرهاشم خان، عبدالهادی خان داوی و دیگران. دراین موقع که تازه افکار سیاسی جدید و مشروطه خواهی به کشور راه یافته بود، اکثر شخصیت های منور به گروپهای سیاسی خاص منسوب و یا علاقمند بودند و مدل «ملت ـ دولت» این ذهنیت را نزد هریک آنها خلق کرده بود که میتوانند روزی خود شان در مقام زعامت کشور قرار گیرند. از اینجاست که برای کسب منزلت و اعتبار نزد مردم، بین شخصیت های خواهان قدرت میدان رقابت گشوده شد و اراکین دولت بجای آنکه متحدانه در استحکام پایه های نظام جدید بکوشند، برعکس در فکر خود شدند و دراین عرصه با دلایل مختلف در صدد رقابت و همچشمی و حتی تخریب یکدیگر برآمدند؛ طورمثال از سال 1924 به بعد اختلاف بین محمود طرزی، نادرخان و محمد ولی خان روبه شدت گذاشت و شاه امان الله برمحمد نادرخان سؤظن پیدا کرد و او را به دلایلی از کشوردور کرد. محمودطرزی نیز از نقش فعال خود کاست. درعین زمان لیبرالها (مشروطه خواهان و جمهوری خواهان) نیز از شاه توقعاتی داشتند که درآنوقت چندان عملی نبود. خلاصه این اختلاف ها و رقابت ها صدمه کلی بر استحکام دولت و استقرار رژیم وارد کرد و شاه دربین این رقابتها تنها ماند که گاهی بیک سو و گاهی بسوی دیگر تکیه میکرد و این روش، شاه را در تصمیم و اراده اش سست می ساخت. دراین میان تعدادی کمی از بزرگان دولت بودند که با شاه تا آخرین لحظه وفادار ماندند و حتی جان خود را در حمایت از او فدا کردند.

5 ـ فساد اراکین دولت :

مسلم است که با گسترش روزافزون مخالفت ها و احتمال سقوط رژیم، بین مدعیان قدرت در دستگاه دولت تلاش بعمل آمد تا در راه رسیدن بقدرت برای خود زمینه سازی کنند و همچنان کسانیکه حفظ مقام را آرزومند بودند و یا رسیدن به مقام بالاتر را درنظر داشتند، همه کوشیدند روابط و پیوندهای جدید را با گروپهای مخالف و قدرتمندان احتمالی آینده برقرار سازند. این وضع در اواخر سلطنت شاه امان الله دربین مدعیان قدرت و هم علاقمندان مقام اعم از ملکی و نظامی سرعت گرفت و یک عده شخصیت های مهم دولتی برای رسیدن بقدرت برای خود دست بکار شدند و در صدد همکاری با مخالفان برآمدند. نام بعضی از این اراکین بزرگ درج اوراق استخباراتی انگلیسها است که با حضرت شوربازار فضل عمر مجددی نورالمشایخ در دیره اسمعیل خان در تماس بوده و در توطئه علیه شاه امان الله همکاری میکردند. به هراندازۀ که احتمال سقوط رژیم محسوس تر گردید، به همان اندازه این دائره وسیعتر شد.(راجع به فعالیت های حضرت نورالمشایخ مشهور به «شیرآقاجان» در دیره اسمعیل خان و اشخاصیکه از جمله اراکین دولت بودند و با موصوف ارتباط داشتند، دیده شودبه گزارشات یک ایجنت مخفی استخبارات انگلیس در بلوچستان که بتاریخ 27 جنوری 1928 به مرجع مربوطه خود اطلاع داده است؛ نوید، سنزل: واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی در افغانستان 1919 ـ 1929، ترجمه : محمد نعیم مجددی،1388 شمسی،هرات، ضمیمه پنجم، صفحه285 ـ 292)

6 ـ «مفاهمه بجای شمشیر» :

شاه امان الله در برابر مخالفان بجای استفاده از شمشیربه استفاده از زبان و قلم تأکید میکرد و درحل مشکلات به اصل مفاهمه، مصالحه و آشتی بیشتر معتقد بود که مشاوران ارشد و حتی سفیر انگلیس همیشه او را در اینکار تشویق و ستایش میکردند. به گفته غبار: «این نصایح داخلی و خارجی بود که شاه را حتی المقدور از استعمال قوه بازداشت و برای جان گرفتن شورشیان درهر کنج و کنار کشور راه را باز گذاشت که بالاخره منجر به سقوط دولت گردید». غبار می افزاید: «چنانیکه رؤسای تنظیمه ننگرهار و کاپیسا (شیراحمد خان و والی علی احمد خان و احمد علی خان) همه از این پالیسی منفی پیروی کردند، وگرنه دولت میتوانست با قوت اغتشاش کوچک را اول در شینوار و بعد در کوهدامن خاموش نماید، درحالیکه دولت تا آخر به وضع دفاعی باقی ماند و حتی به استعمال قوه هوائی خود نیز متوسل نشد؛ آنوقت دولت دارای یازده طیاره بود». (غبار، میرغلام محمد: افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، چاپ چهارم، ایران، 1378، صفحه 819 )

7 ـ ماهیت اصلاحات و عجله شاه :

اینکه شاه امان الله یک زعیم ملیگرا و ترقیخواه در تاریخ کشور بود، جای شک نیست. اصلاحات عمیقی را که او در مدت کوتاه رویدست گرفت، تاامروز ادامه دارد و هنوز بسا آرزوهای او برآورده نشده است. اصلاحات دوره امانی را میتوان بدو بخش کلی تقسیم کرد: یکی اصلاحات عمیق در ساحات مختلف و دیگر اصلاحات سطحی به منظور نمایش تجدد و ترقی در کشور. (درباره اصلاحات اساسی و مهم دوره امانی که به شکل چارت ارائه شده است، دیده شود: کاظم، سیدعبدالله: زنان زیر فشار عنعنه و تجدد ـ یک بررسی تحلیلی تاریخی، کابل، 2005، صفحه 129 ـ 133)

اصلاحات عمیق که بیشتر شامل تغییر فکری و سطح دانش مردم با توجه به انکشاف تعلیم و تربیه و بیرون شدن از عنعنه های بی لزوم بود، ماهیت دراز مدت داشت که متأسفانه شاه میخواست آنرا در فرصت بسیار کوتاه ازطریق وضع نظامنامه، هدایات شفاهی و سخنرانی ها در عمل پیاده کند. اقدامات عجولانه دراین زمینه بدون رعایت شرایط عینی و ذهنی مردم، موجب اصطکاک و برخورد ها در برابر رژیم و شخص شاه گردید. اقدامات سطحی و نمایشی از قبیل تغییر در لباس برای زنان و مردان، تعدیل رخصتی از روز جمعه به پنجشنبه، موضوع تعدد زوجات، تعیین مَهر شرعی برای زنان، نکاح دختر صغیره و غیره از جمله مسائلی بودند که در ارتقای کشور کمتر و حتی هیچ اثر فوری نداشتند و اما ضرر آن به حیث وسیله تبلیغ علیه دولت بسیار جدی و مؤثر بود. شاه باید میدانست که با تقلید و تغییر درظاهر، نمیتوان واقعتیهای باطن جامعه را پنهان کرد. شاه به این مقوله که باید: «اول کله های مردم را تبدیل کرد، بعد کلاه های شانرا» عمیقاً توجه نکرد و هردو را دریک وقت چنان ممزوج نمود که حاصل اقدامات مثبت و بس مهم، تحت الشعاع ابتکارت منفی خنثی شد و روحیه مردم را با تبلیغات سوء مخالفان به سمت نارضایتی از اصلاحات و تحولات تقویه کرد. همین تحولات سطحی و نمایشی بود که بطور عموم مردم را به نارضایتی از اجرأت دولت متقاعد و درعین زمان ممد قیام ساخت.

درمورد اینکه چرا شاه امان الله به تحولات سطحی اقدام کرد، میتوان با اختصار گفت که تحول در ترکیه از یکطرف و چشمدیدهای او از سفر هشت ماهه (1928) در دوازده کشور ازطرف دیگر، چنان او را فریفته تمدن اروپائی ساخت که بدون توجه به توان اقتصادی و نظامی کشور و رعایت شرایط ذهنی و عینی مردم به مجرد برگشت به وطن بسرعت دست بکار شد، درحالیکه وضع کشور در غیاب او رو به انحطاط رفته و آتش قیام و اغتشاش در حال اشتعال بود. (ملاقات شاه امان الله غازی ـ نشسته به دور میز بدون کلاه با عده ای از نمایندگان مردم در لویه جرگه 1307 منعقده پغمان)

اغتشاش – یک طرح پلان شده!

در اثنای اغتشاش "سقوی" و بعد از آن، این ذهنیت روزبروز قوت گرفت که براه انداختن قیامهای پی در پی برعلیه رژیم امانی بیشتر ریشه های سیاسی داشت و اصلاحات فقط بهانه و وسیلۀ تحریک مردم علیه دولت بود که درپشت پرده دست دراز انگلیس ها فعالانه نقش بازی میکرد. این ذهنیت نه تنها در حلقات داخلی روی زبان ها بود، بلکه بازتاب آن در مطبوعات خارجی ازجمله نشرات آزاد هند، جرمنی ، فرانسه ، ایتالیا ، روسیه و ترکیه بسیار گسترده بود. مخصوصاً بعد از آنکه "دیلی نیوز لندن" درشمارۀ مؤرخ 5 دسمبر1928 حضور "کلونل لارنس" معروف را در ماورای سرحد افغانستان به نشر سپرد و پرده از روی فعالیت های او زیرنام "پیرکرم شاه" برداشت، باور براینکه انگلیس ها درقیام شینوار و همچنان تقویه گروپ کلکانی در شمال کابل دست دارند، بیشترشد.(برای شرح مزید دیده شود: نوید، سنزل: "واکنش های مذهبی و تحولات اجتماعی در افغانستان.."، صفحه 178 تا 180)

درباره دلایلی که چرا انگلیس ها در تلاش سقوط هرچه زودتر رژیم امانی بودند، قبلا بحث کردیم و اما اینکه آنها از میان چندین مدعی قدرت علی احمد خان والی، غلام نبی خان چرخی، محمد ولی خان و محمد نادر خان چه کسی را میخواستند بجای شاه امان الله به سلطنت برسانند، نیز وضاحت وجود داشت، زیرا هیچیک به اندازه محمد نادر خان مناسبتر برای انگلیس ها نبود و اما مشکل کار درآن بود که محمد نادر خان و دو برادرش برای چند سال از وطن دور و ازحلقۀ مستقیم قدرت درکشور بیرون بودند و در داخل نیز قدرت لازم نداشتند. بناءً انگلیس ها پلان تاکتیکی را برای این منظور طوری طرح کردند که نخست باید به ایجاد یک دورۀ انتقالی کوتاه مدت بپردازند تا رژیم امانی را سقوط دهند. انگلیس ها و ایجنت های شان در قدم اول کوشیدند تا توسط راه اندازی قیامها درشینوار و جلال آباد دولت مجبور شود قوای نظامی بیشتر به آنجا اعزام دارد و بدانوسیله بنیۀ دفاعی را در کابل ضعیف سازند و در عین حال زمینۀ پیشرفت قوای کلکانی را بطرف کابل مساعد کنند. علاوتاً کوشیدند در اثر جذب قبلی بعضی از اراکین پرقدرت دولت بسوی مخالفین، باید ازیکطرف اطراف شاه را خالی کنند و از طرف دیگر مقاومت قوای دولت در برابرگروپ کلکانی خنثی گردد. واضح بود که دراین حال شاه راه دیگر نخواهد داشت، جز آنکه یا تسلیم شود، یا فرارکند ویا درمقاومت کشته شود. لذا انگلیس ها در پشت پرده با تطبیق این سناریو مطمئن بودند که قدرت بدست حبیب الله کلکانی می افتد و آن وقت کنار زدن او از قدرت کار دشوار نخواهد بود.

همچنان دراین تاکتیک، قبلاً سنجیده شده بود که اگرقوای کلکانی به شکست مواجه شود وسلطنت شاه امان الله ازحادثه مصئون بماند، درآنصورت هیچ صدمه به شخص مورد نظر شان یعنی محمد نادر خان نمیرسد وحتی پس از آن او ادعا کرده میتوانست که هدف از آمدنش قبول دعوت شاه و مقابله دربرابر شورشیان بود که دراینصورت احتمال داشت او قدرت ازدست رفته را در دولت باز یابد. اینکه آًیا محمد نادرخان قبلاً در زمینه با انگلیس ها درتماس بود، جواب آن بروی اسناد و مآخذ متعدد واضح است که در مقالات دیگر از این قلم به تفصیل بررسی و بیان شده است.

امیر حبیب الله کلکانی کی بود؟

او پسرامین الله از قریه کلکان کوهدامن و از قوم تاجیک بود که هنگام جلوس برتخت امارت چهل سال داشت . این دهقان زاده ای ماجراجو و با شهامت که از نعمت سواد تا آخر زندگی محروم مانده بود و هرگز تصور نمیکرد که روزی دست زمانه او را برصریر سلطنت بنشاند، نخست دراملاک محمد ولی خان دروازی در "قلعه مراد بیگ" کوهدامن خدمت میکرد، بعد در قطعۀ نمونه شامل عسکری شد، پس از دو سال خدمت، با تفنگ خود فرار کرد و در پشاور در دکان سماوارچی مشغول کارشد. از آنجا به "پاره چنار" رفت و به اتهام سرقت زندانی گردید، در قیام خوست (1924) به کمک مخالفان دولت شتافت، ازآنجا بسوی بخارا رفت تا در جنگ علیه روسها شرکت کند. از آن به بعد در وطن بزعم بعضی ها به دزدی و قطاع الطریقی و بزعم دیگربه عیاری پرداخت به این مفهوم که او برفقراء و بینوایان مهربان و با سخاوت بود و در برابر صاحبان قدرت بیرحم و سخت گیر.

شهرت حبیب الله به جائی رسید که حکومت امانی با او کنار آمد، پول و اسلحه برایش داد تا با یاران هم پیمانش علیه شورشیان سمت مشرقی بجنگند،‌ ولی او این پول وسلاح را علیه حکومت بکار بست و به تحریک گماشتگان بیگانه، حمله برکابل را پیش گرفت و دراثر فشار قوای او، مقاومت قوای دولت از هم پاشید و شاه امان الله مجبور به استعفی و ترک کابل گردید و عازم قندهار شد. قوای سقوی بتاریخ 28 جدی 1307 ش (17 جنوری 1929) ارگ کابل را اشغال کردند وحبیب الله کلکانی خود را امیرافغانستان خواند و به سلطنت رسید.

هدف انگلیس ها از بقدرت رسانیده امیر حبیب الله کلکانی چه بود؟

سقوط رژیم امانی درکابل یکی از اهداف اولی انگلیس ها بود که برای نیل به این هدف آنها قوای سقوی راتشویق و تقویت نمودند، چنانچه وقتی حبیب الله درجنگ کابل زخمی شد، سفارت انگلیس فوری به مداوای او پرداخت. سفیر انگلیس "همفریز" در همین راستا کوشید تا با آماده ساختن طیارۀ انگلیسی زمینۀ خروج عنایت الله خان معین السلطنه سابق و پادشاه جدید را به هند فراهم سازد و سلطنت حبیب الله کلکانی را رسمیت دهد. همچنان هنگامی که قوای طرفدار شاه امان الله (اکثرمتشکل از اقوام هزاره) در غزنی رو به پیشرفت گذاشتند، انگلیس ها به وسیلۀ حضرت شوربازار اقوام سلیمان خیل را علیه شان شورانید و طیاره های انگلیسی به طرفداری قوای سقوی داخل فعالیت شدند. درعین زمان کوشش انگلیس ها درآن بود تا هر چه زودتر به حکومت سقوی پایان دهند تا راه را برای سلطنت نادرخان بازنمایند. روی همین انگیزه بود که همفریز– سفیرانگلیس کوشید تا 586 نفراعضای کورد پلماتیک مقیم کابل را (البته به استثنای آلمان ها و ترک ها) در ظرف مدت دوماه در 28 پرواز طیاره انگلیسی به پشاور برساند وآنها را از آنجا به کشورهای شان برگرداند. چون حبیب الله پایتخت را در تصرف داشت و به این ترتیب حیثیت دولت را بدست آورده بود، انگلیس ها درهراس بودند که مبادا با موجودیت سفارت ها و اعضای آن درکابل رژیم سقوی از طرف کشورهای دیگر به رسمیت شناخته شود. لذا همفریز به بهانۀ خطر جانی برای خارجی ها، آنها را جهت خروج فوری از کابل قناعت داد و بدینوسیله احتمال شناسائی رژیم را از بین برد(آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان در نیمۀ اول قرن بیست" ، صفحات 226 تا230)

درعین زمان حکومت انگلیس با حکومت شوروی به تماس شد و تقاضای بیطرفی وعدم مداخله را در امور افغانستان نمود و چنان نشان داد که گویا انگلیس ها نیز بیطرفی را حفظ خواهند کرد. همین بود که شوروی ها نیز از حمایت و تقویه قوای غلام نبی خان چرخی که برای اعاده مجدد سلطنت امانی درشمال کشوربه فعالیت آغاز کرده بودند، طفره رفتند واین تلاش با بیرون شدن شاه از کشور بی نتیجه ماند. (شرح مزید: آدامک، لودویک: "روابط خارجی افغانستان...، صفحات 230تا233)

با دلایل فوق دیده میشود که این تاکتیک انگلیس ها مثل شمشیر دو تیغه بود که از یکطرف قوای سقوی را در برابر شاه امان الله تقویه میکرد و اما از طرف دیگر سعی میشد تا عمر حکومت سقوی را هر چه کوتاه تر و زمینه آمدن محمدنادر خان را در کابل مساعدتر سازد. (شرح مزید در این باره به یکی از سلسله مقالات از این قلم تحت عنوان: "نقش انگلیسها درعروج و سقوط رژیم سقوی و پایه گذاری سلطنت محمد نادرشاه شهید"، منتشره "افغان جرمن آنلاین" مورخ 8 جنوری 2016 در سه قسمت مراجعه شود).

(پایان)