قابل توجه جناب محترم باری جهانی

نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 13 اپریل 2024

نویسندهداکترسیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار13 اپریل 2024

(قسمت اول)

مقالۀ شما را تحت عنوان "بحث مختصر دربارۀ "چرا غبار از بیان حقایق طفره رفته اند" (منتشره ویبسایت افغان جرمن آنلاین، مورخ 7 اپریل 2024) مطالعه کردم که به ارتباط مقالۀ اینجانب تحت عنوان "چرا غبار از بیان حقایق در مورد توطئه قتل امیرحبیب الله خان سراج الملةوالدین طفره رفته است" که در سه قسمت از تاریخ اول تا پنجم اپریل 2024 در این ویبسایت وزین به نشر رسیده بود. اگرچه این بحث به سلسله مقالات اینجانب که در 23 قسمت درسالهای 2016 ـ 2017 دراین ویبسایت برمیگردد که سپس در اواخر 2019 به شکل یک کتاب درآورده و آماده چاپ گردید، اما انگیزه بحث مجدد برآن همانا مقالۀ اخیر دانشمند و محقق گرامی جناب محترم فواد ارسلا بود که دربارۀ نقش یک ایجنت برتانوی بنام "مصطفی ساگر[صغیر] درقتل امیرموصوف با ارائه اسناد معتبر به ادامه آنچه در سال 2017 نوشته بودند، اخیراً دراین پورتال به نشر رسید و اینجانب پیرامون همین موضوع مقالۀ فوق الذکر خود را بدون آنکه مخاطب مشخص داشته باشم، به نشرسپردم که مورد ارزیابی عاجل شما آنهم خطاب به اینجانب قرارگرفت و به همین دلیل ناگزیرهستم دراین نوشته شما را مخاطب قراردهم.

محترم جهانی صاحب! دردنیای امروز با استفاده ازحق آزادی بیان هرکس حق دارد درهر موردی به ابراز نظر بپردازد، به شرطیکه از توهین به دیگران خودداری شود. متأسفانه درمقالۀ شما درچند جا این اصل رعایت نشده و صراحتاً به توهین اینجانب پرداخته اید که شایسته یک شخصیت دانشمند مثل شما نمیباشد. اینک جهت تداعی خاطربعضی ازنکات نوشته شما را دراین ارتباط اقتباس میدارم:

جناب شما در آغاز مقاله خود نوشته اید: «محققین و نویسنده های زبده ما وقت طلایی، انرژی قیمتي و فهم و دانش خود را وقف کوبیدن یک خاندان نموده و خواهی نخواهی باید زمینه یی را یافته و برضد آنها قلمفرسایی نمایند و حتی کتابها را وقف این هدف بسازند.»

محترما! شما درمتن فوق به یک نکته بسیار مهم اشاره کرده اید، آنهم "یافتن زمینه تا برضد آن قلمفرسائی نمایند". واقعاً دراینجا یافتن زمینه و یا زمینه ها جان مطلب است که وظیفۀ هرمحقق تاریخ است که باید آنرا جستجو کند و در تحقیق پیرامون آن با ارایه اسناد و منطق ابرازنظرکند. اگر چنین نباشد، مطالعات تاریخی به حیث یک علم دینامیزم و تحرک خود را از دست میدهد و تاریخ شباهت به یک قصه و افسانه پیدا میکند که لزومی برای دریافت جواب به سؤال های چرا و چگونه درآن مسکوت گذاشته میشود.

بخاطر دارم که جناب شما در یک قسمت یکی از مقالات خود تحت "کیش شخصیت درتاریخ نگاری و تحلیل نگاری" منتشره این پورتال مورخ 27 اکتوبر 2021 نوشته بودید که: «تاریخ مطالعه ثبت وقایع زمانه های گذشته است. چون برگشتاندن دقایق گذشته از قدرت و توان بشری بیرون است به همین قسم نمیتوان وقایع تاریخ را از نو نگاشت. نه قصیده سرایی های ما به ارواح قهرمانان نفعی رسانده میتواند و نه هم هجو نگاری ما باعث ضرر رساندن میشود. تاریخ اصلاً نه قصیده سرایی و نه هجو نگاری بوده بلکه انعکاس بیطرفانه واقعیت های گذشته است؛ و درحقیقت همین انعکاس و ثبت نمودن بیطرفانه وقایع تاریخی است که رهنمود نسل های آینده وعلاقه مند مطالعه تاریخ کشور میگردد.»

در متن فوق وقتی گفته میشود که تاریخ مطالعه وقایع زمانه های گذشته است و نمیتوان وقایع تاریخ را از نو نگاشت، با این تعبیر تاریخ به یک پیکر منجمد در قالب آنچه یک بار نوشته شده است، درمی آید و خواننده باید آن وقایع گذشته را صرف مطالعه و قبول کند و اما حق تحلیل و بررسی صحت و سقم آنرا ندارد. در اینصورت تاریخ به بازگویی یک قصه و یک داستان مربوط به گذشته شباهت پیدا میکند که دیگر هیچکس حق پرسش چون و چرای آنرا ندارد و لزومی برای بحث و تحقیق مزید در آن دیده نمیشود، در حالیکه تاریخ یک علم است و رویداد ها با دریافت اسناد و مدارک جدید قابلیت بحث و ارزیابی مجدد را پیدا میکنند و بنا برآن میتوان برقضاوتهای تاریخی همیشه با ارائه اسناد و مدارک جدید به سؤالهای چگونه و چرا پاسخ داد و به نکاتی دست یافت که قبل از آن طور دیگر توجیه شده بودند.

با این شیوه است که مطالعات تاریخی مثل سایرعلوم در آستانه یک دینامیزم قرار میگیرد و این خصوصیت محققان تاریخ را همیشه مکلف به تحقیق و موشگافی های مستند و معتبر پیرامون رویداد های گذشته می سازد تا به کشف و درک حقایق تاریخی بیطرفانه و عاری ازحب وبغض های شخصی و قضاوت های قبلی بکوشند؛ لذا واقعبینی در این قضاوت را نباید "قصیده سرایی" و یا در صورت معکوس "هجونگاری" توصیف کرد. قضاوت سالم آنست که از کارهای مثبت و مفید به حال جامعه تقدیر و از کارهای منفی انتقاد نمود. این معیاربرای عروج و سقوط یک دوره نیز مداراعتبار میباشد که نباید ستودن و تقدیراز کارهای مثبت را به منزلۀ "کیش شخصیت" و برعکس آنرا به مثابه "دیوسازی" عنوان کرد. میگویند: «گِل خشک به دیوار نمی چسپد»، ادعای غیرواقعی و بهتان انگیرمصداق همین مقولۀ معروف است و اگر کسی بنام "تاریخ نگار" بخواهد با کتمان حقایق برسر رویدادهای تاریخی به اصطلاح کلاه بگذارد، جزآنکه خود را دربین مردم وجامعه ذلیل و بی اعتبار سازد، دیگر دستآوردی نخواهد داشت.

من آفرین به کسانی میگویم که با قبول توهین به اشکال مختلف بازهم در جهت جستجوی حقایق تاریخی "وقت طلائی، انرژی قیمتی و فهم و دانش" خود را صرف میکنند و برای شرح و بسط آن مآخذ معتبر را بررسی نموده و کتابها می نویسند، ولو که یافته های شان وجه انتقادی بریک شخص یا یک دوره داشته باشد. دراینجا وجه انتقادی به معنی کوبیدن یک خاندان نیست، بلکه برمیگردد به انتقاد به یک و یا چند شخص که در راس قدرت قرارداشته اند، نه همه خاندان او. وقتی دورۀ سلطنت محمدنادرشاه و صدارت 17 سالۀ برادرش محمدهاشم خان مطمح نظر باشد و نقاط انتقادی برآن دوره وارد گردد، به سائراعضای خانواده ربط نمیگیرد، مگرآنکه در مسئولیت شریک باشند؛ واما کسانی ازهمان خانواده که توانسته اند نام پرافتخار خود را در تاریخ کشور ثبت نمایند، باید از آنها قدردانی صورت گیرد، چنانکه شهید محمد داؤد صدراعظم دوران شاهی و اولین رئیس جمهور کشور یک مثال بارز محسوب میشود. همچنان شاه محمود خان غازی یکی از سران آن خانواده با آنکه در اجراآت دولت ازسال 1308 تا 1325 شریک بوده، اما در دورۀ پنج سال صدارت خود کارهای انجام داده که در خور تمجید بوده و درتاریخ به حیث یک شخص خیرخواه و فارغ ازعقده شهرت یافته است. لذا این ادعا که گویا هدف محققان و نویسندگان زبده "کوبیدن یک خاندان" باشد، یک ادعای بی اساس و یک اتهام ناوارد پنداشته میشود.

جناب شما در نوشته خود می افزائید: «بنده بصورت آشکار احساس میکنم و می بینم که زیر کاسه نیم کاسه است. مسله طفره رفتن مرحوم غبار از قضیه مصطفی صغیر را بهانه نموده و اصل مطلب فقط محکوم نمودن و ناسزا ګفتن به خاندان آل یحیی است، که محصول عقده شخصی میباشد.»

محترما! اینکه شما چه احساس میکنید و از زیر کاسه درجستجوی کدام "نیم کاسه" هستید، مربوط خود شما و ذهن شما است و اما توجیه اینکه هدف "محکوم نمودن و ناسزا گفتن به خاندان آل یحیی" باشد، واقعیت ندارد، زیرا گفتن حرف ناسزا کار یک محقق تاریخ نیست و اینجانب همیشه ازآن دوری جسته است که نمی توانید یک همچو کلمه را از قلم من در نوشته هایم پیدا کنید، لاکن پرده برداشتن از روی واقعیت های تاریخی که سالهای برای اختفای آن تلاش بعمل آمده است، جزء رسالت یک محقق محسوب میشود که اینجانببه استناد مآخذ معتبر در آثار خود به شرح آن پرداخته ام و آنرا نه تنها حق خود، بلکه وظیفه خود میدانم و دراین راه از هیچکس هراسی ندارم.

در جملۀ بعدی میفرمائید: «بنده به داکترصاحب کاظم، منحیث یک محقق دقیق، احترام قایل هستم و از جنابشان خواهشمندم که باعث ابهام و سردرګمی شاګردان تاریخ نګردند؛ و حقایق تاریخی را قرباني عقده های شخصی ننمایند.»

درمتن فوق تناقض منطقی به مشاهده میرسد: از یکطرف جناب شما لطف کرده و به این کمترین به حیث یک محقق دقیق احترام قایل هستید و اما ازطرف دیگر نوشته مرا باعث ابهام و سردرگمی شاگردان تاریخ شمرده و برمن اتهام می بندید که گویا "حقایق تاریخی را قربان عقده های شخصی" می سازم. در مورد این تناقض گوئی فقط میگویم: یاللعجب!

وقتی می نویسید که: «داکتر صاحب باید متوجه جملات احساساتی خود شوند که تنها به درد بچه های مکتب میخورند.»، باید به این موضوع عطف توجه فرمائید که آیا ذکراین مطلب که نوشته ام: «امان الله خان میدانست قوای نظامی او در برابر انګلیس ها ضعیف است، اما او با شجاعت بینظیر وعزم بالجزم کمر به استرداد استقلال کامل کشوراز یوغ انگلیس بسته بود و توانست آمادگی قوای ملی و مردمی را دراین جهاد به سادگی و موفقیت تام بسیج کند.» آیا ذکرموضوع یک جملۀ احساساتی است یا بیان یک واقعیت تاریخی که آگاهی ازآن به همه و بخصوص برای نسل جوان اعم ازبچه ها و دختران مکتب لازمی است؟ این قضائوت را میگذارم به خوانندگان واقعبین این سطور.

جناب جهانی صاحب شما می نویسید که: «داکتر صاحب محترم کاظم به استناد مضمون فواد ارسلا مینویسند که این شایعه را انګلیس ها پخش نموده بودند که امان الله خان قاتل پدر خود است و به این وسیله میخواستند که هم امان الله را بدنام سازند و هم نقش خودرا در قتل امیر حبیب الله پنهان نمایند و هم زمینه را خصوصاً بعد از اغتشاش بچه سقاو برای به قدرت رساندن شخص اعتباری شان جنرال نادر خان مساعد سازند.»

خدمت جناب شما عرض شود که اینجانب در نوشته های قبلی خود بارها این موضوع را مطرح کرده است که انگلیس ها درسقوط دورۀ امانی دست داشتند و کوشیدند تا درمرحلۀ اول حبیب الله کلکانی را به حیث یک دورۀ انتقالی بقدرت برسانند و اما درنهایت آنها به هدف بعدی یعنی انتقال سلطنت از خانواده امیردوست محمد خان به خانواده سردارسلطان محمد خان طلائی بخصوص خانواده سرداریحیی خان و در راس آن محمدنادرخان ازچند سال قبل پلان کرده و در تطبیق آن قدم بقدم آشکار و پنهان بطوربسیار زیرکانه فعالیت نمودند. خوشحالم که جناب ارسلا صاحب ویک تعداد دیگر ازمحققان آگاه ازحقایق تاریخ معاصر کشور دراین زمینه باهم متحدالنظرهستیم.

جناب شما در ادامه می نویسید: «برای داکترصاحب محترم شاید این منطق بسیار دلپذیر واقع شده باشد ولی بنده، با عفو خواستن از بی احترامی خود، بحال داکترصاحب، بخاطر قبول نمودن و استدلال نمودن به چنین منطق خود ساخته که هیچ دلیل و سندی را ارایه کرده نمیتواند تأسف میخورم.»

محترما! دراینجا «عفو خواستن از بی احترامی» مورد ندارد، اما "تأسف خوردن" به حال اینجانب سخنی است توهین آمیز، زیرا شما حق دارید نظر خود را ابراز دارید و بگوئید که با نظر طرف موافق نیستید، ولی درعین زمان به نظر دیگران، ولو مغایر نظرشما باشد، باید احترام گذاشت که رعایت این اصل شیوه ای معمول در بحثهای علمی و آفاقی است.

نکته مهم در نوشته شما اینست که با خطاب به اینجانب می نویسید: «متوجه هستید!»...«اګر تعصب وعقده شخصي و فامیلی نداشته باشیم؛ و به راستی هم کشور خودرا عزیز داشته باشیم، بایست به روح ان قهرمان استقلال و شجاعت آن راد مرد افغان درود بفرستیم نه آنکه انجناب را جاسوس و فرستاده کشوری بخوانیم که درمقابل آن به راستی، فداکاری و وطنپرستي جنګید و استقلال افغانستان محصول تدبیر آن جنرال وطنپرست است ومردم این سرزمین باید مدیون فداکاری های او میبودند که نیستند ».

اگرچه این موضوع را که تاکدام اندازه «استقلال افغانستان محصول تدبیر آن جنرال وطنپرست است...» درقسمت های بعدی این نوشته به استناد مآخذ معتبربه تفصیل مورد بررسی قرار میدهم، اما دراین قسمت صرف میخواهم توجه شما را به این نکته جلب نمایم که از یکطرف چندبار به صراحت مرا متهم به داشتن تعصب وعقده شخصی و فامیلی دربرابر خانواده به اصطلاح خود شما "آل یحیی" ساخته اید و از طرف دیگردرمورد حب الوطنی من شک و تردید نشان داده اید وبا اینکار چون دلیل دیگر نیافته اید، خواسته اید ذهنیت ها را دربرابرم مغشوش بسازید. باور کنید به اصطلاح عوام: «گِل خشک به دیوار نمی چسپد» و این کمترین امتحان خود را در طول زندگی بارها گذشتانده و از آن با شناختی که مردم از من دارند، الحمدلله موفقانه و سرفراز بدرآمده ام.

محترما! باید خدمت عرض کنم که وطنم را بالاتر از جانم دوست دارم و برای همین دوستی به وطن و مردم خود وقتی تحصیلاتم در اروپا به پایان رسید و زمینه کار درآنجا با معاش مناسب میسر بود، به آن اعتناء نکرده برای خدمت به مردم، بوطن برگشتم و ازامتیار کار واقامت دراروپا منصرف شدم و نیز وقتی وطن با کودتای ثور دچار آشوب شد، با یک تعداد استادان پوهنتون جزء اولین گروپی بودم که در راه نجات وطن و مردم کمرهمت بستیم و از مرگ نهراسیدیم، و اما اینکه ازمرگ قطعی نجات یافتیم و زندانی شدیم، البته آنرا لطف الهی می شمارم. بعد ازرهائی از زندان ناگزیر به مهاجرت شدم وطی 44 سال دوری از وطن، بدون آنکه در خدمت کدام دستگاه قرار بگیرم و بدست بوسی کسی رفته باشم و یا برای اخذ مقام و معاش تلاش کنم و خود را درخدمت این و آن قراردهم، آزادانه ومستقل تا حدتوان در راه نجات ازمصیبت های وارده بر کشوربه مبارزه قلمی پرداخته ام، چنانکه نشرآثارمتعددم درمهاجرت چه درقالب مقالات، رساله ها و کتاب ها جمعاً بیش از یک هزارعنوان شاهد این مدعا است، آنهم طوریکه استاد پژواک بزرگ می فرماید:

گذشت آن روزگارانی که روی روز میدیدم +++ شبستان شد جهان برما و با شبگیر می سازم

به پیری گر زدستم کار سرافشان نمی آید +++ رهین طبع خویشم خامه را شمشیر می سازم

کمان گر شد به پیری قامتم با تکیه برهمت +++ بجان دشمن میهن عصا را تیر می سازم

محترم جناب جهانی صاحب! اکنون برمیگردم به نکته دیگر که شما چندبار دراین نوشته ونیز در بعضی تبصره های خود تذکارداده اید که انگیزه بررسیهای اینجانب درمورد محمدنادرشاه و برادرش محمدهاشم خان ناشی از "تعصب، عقده شخصی و فامیلی" است، بدون آنکه دلیل آنرا بیان کنید. این اتهام بی اساس شما و بعضی دوستان شما را جداً رد میکنم، زیرا هرآنچه در مورد آن دو شخص نوشته ام مبتنی بر اسناد و مآخذ مشهود و معتبر اعم ازحامیان و مخالفان شان بوده و به استناد آن مآخذ به حیث یک محقق تاریخ به نتیجه گیری و ابرازنظر پرداخته ام. بسیار ممنون شما و دیگران خواهم بود که کتاب "نشیب و فراز خانواده سرداریحیی خان از تبعید تا سلطنت" را که اخیراً در 800 صفحه بزرگ درپشاور به چاپ رسیده و قبلاً در108 قسمت در پورتال افغان جرمن آنلاین نشر شده بود، شما و دوستان تبصره نویس شما به دقت مطالعه کنید و در رد هرمورد آن بطور مستند بنویسید تا نه تنها اینجانب، بلکه سایر خوانندگان از آن اطلاع یافته در مورد صحت و سقم آن قضاوت نمایند. کلی گفتن ها و ابراز نظردر یک یا چندجمله کوتاه کافی نیست که سیاه را از سفید جدا سازد.

میخواهم به صراحت خاطرنشان شما سازم که اینجانب نه عضویت احزاب راست و یا چپ افراطی را داشته و نه جزء کسانی بوده است که از تشدد قومی درآن دوره عقده بدل بوده باشد و نه خودم و یا پدرم صاحب مقام و جاه و جلال بوده است که از دست دادن امتیازات مادی و یا معنوی موجب عقده شخصی و یا فامیلی دربرابر خانواده سردار یحیی خان به گفته شما "آل یحیی" گردد و زبان به هجو آن دوره بگشایم. برعکس هنگامیکه جنگ های داخلی توسط گروه های تنظیمی در کشور رخ داد، با نوشتن چند مقالۀ مبسوط برنقش پادشاه سابق درحل معضله کشور تأکید کرده ام (مراجعه شود به مقاله: "نقش پادشاه سابق در استحکام وحدت ملی و آینده افغانستان"،، مجله ائینه افغانستان، شماره 13، مارچ ـ اپریل 1991، مقاله دیگر: "حالت اضطرار و لزوم زعامت ناجی" مجله آئینه افغانستان، شماره 35، اکتوبر ـ نوامبر 1993؛ و چند مقاله دیگر که به حمایت از پلان صلح پادشاه سابق از این قلم به نشر رسیده اند.)

در ضمن میخواهم به این موضوع اشاره کنم که درماه جوزای سال 1357 یعنی پس از گذشت چند هفته از کودتای ثور، روزی دونفر خبرنگار به خانه پدرم رفتند و از ایشان خواستند تا دربارۀ جریان شهادت پدرشان شهید میرهاشم خان وزیر مالیه امانی که مصادف با روز اول اعلام سلطنت محدنادرشاه درکابل بطور مرموز مسموم و به شهادت رسیدند، مصاحبه نمایند و آنرا در نشریه حققت ثور به نشر برسانند. پدرم که در سن بالا قرارداشت، به دلیل مریضی از مصاحبه درآنروز خودداری و آنرا به یک روز دیگر موکول کرد. شام همان روز وقتی به دیدن شان رفتم، موضوع را با من مطرح کردند و خدمت شان عرض نمودم که از همچو مصاحبه اجتناب نمایند، زیرا برای مخالفان آن دوره دادن سند تبلیغ کار مناسب نیست و یادآوری همچو مسایل درآنوقت پس ازگذشت نیم قرن لزومی ندارد و گذشته را باید فراموش کرد. پدرم با تائید این سخن وقتی دوسه روز بعد آنها مجدداً برای مصاحبه به خانه آمدند، پدرم به دلیل پیری و ضعف حافظه ازمصاحبه معذرت خواست. با این شرح مختصر واضح میشود که هیچ عقده شخصی و یافامیلی نزد ما وجود نداشته و ندارد و مثل رویداد شهادت پدرکلانم صد ها قضیه به مراتب فجیع تر بعداً صورت گرفت که دیگرانگیزه برای عقده باقی نماند.

بارها گفته ام و حتی در مقدمه یکی از کتابهایم نوشته ام که: دربین رجال بزرگ کشوراز آغاز قرن 20 تا اکنون به دو شخصیت، هریک شاه امان الله غازی و محمد داؤد شهید به دلیل خدمات بزرگ شان برای کشور و مردم احترام فوق العاده دارم وبه همین دلیل بیشترین وقت و نوشته های خود را وقف کارکردهای ملیگرایانه، مترقی وصادقانه این دو شخصیت متبارزنموده ام که دراثرتحولات وارده طی دوره های کاری ایشان، افغانستان به استقلال کامل خود رسید وبا جهان بیرون روابط همه جانبه برقرار کرد و چهره کشورازحالت قرون وسطائی بسوی یک کشور متمدن تغییرجهت داد. اینکه دیگران دراین باره چه فکر میکنند، مربوط خودشان است و درابراز نظر خود آزاد اند.

محترم جناب جهانی صاحب گرامی! دراین قسمت مقدماتی خواستم با صمیمت و ادب آنچه را جناب شما در مورد اینجانب با الفاظی که بوی توهین از آن به مشام میرسد، بیان فرموده اید، صرف به مقصد تداعی خاطر یادآور حضور شما شوم و بعد آنرا کاملاً به فراموشی بسپارم، اما در قسمت های بعدی این نوشته میکوشم بحث خود را صرف در مورد مسایل تاریخی آنچه در نوشته جناب شما تذکار یافته است، اختصاص دهم.

(ادامه دارد)

آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم