نویسنده: داکترسیدعبدالله کاظم
تاریخ انتشار: 19اپریل 2024
(قسمت سوم)
چرا قتل امیر مهم بود و چه فایده و حاصلی برای انگلیس ها داشت؟
جناب جهانی صاحب می نویسند: «یک پهلوی سوال بنده دراینجاست که چرا مسله قتل امیر حبیب الله خان را، بعد از ګذشت بیش از صد سا ل، چنین جدی ګرفته ایم؟ آیا در تاریخ سیاست، بخصوص تاریخ رژیم های شاهی، پدرکشی، برادرکشی، فرزند کشی، بیګناه کشی و.... اندک و نایاب هستند؟»
مسلم است که قتل امیر حبیب الله خان یکی از رویدادهای مرموزی است که باوجود گذشت بیش از یک قرن هنوزهم ابعاد گسترده این توطئه بزرگ پوشیده مانده و نظریات پیرامون انگیزه ها و دلایل قتل دراستحالۀ یک موضوع پیچیده چرخیده و آنهم دراثر تبلیغات بعدی، بخصوص پس از تغییر رژیم امانی که بیرون کشیدن پای زمینه سازان این رویداد تاریخی و انداختن مسئولیت بردوش کسانی دیگر که درقدرت نبودند وخاموش ساختن زبان کسانی که حقیقت را میدانستند، ولی جرأت بیان آنرا از ترس جان نداشتند و نیز اگر یکی از میان آنها خواست به نحوی دراین رویداد روشنی اندازد و به بعضی نکات اشاره کرد، ولی درنهایت بازهم مجبور بود، آنچه را بگوید که حاکم زمان برآن حکم کرده بود. هنوز که هنوز است و صد سال از واقعه قتل گذشته و فشار حاکم دیگر مانع بیان حقیقت نمیشود، بازهم کسانی هستند که همان ساز کهنه را به نوا درآورده و چندی هم برای آن کف می زنند. اینجاست که جستجوی حقایق تاریخی به حیث یک رسالت وجدانی تبارز میکند تا برای نسل جوان و نسل های فردا باب حقیقت بینی را باز نماید و زمینه قضاوتهای سالم را فراهم سازد، درغیر آن تاریکی ها همچنان ادامه خواهد یافت و حقایق تاریخی درآن پنهان خواهد ماند.
قتل امیرحبیب الله از واقعات قبلی که در کشور و جنگ های برادر با برادر در گذشته ها فرق دارد. دراین رویداد دستان نامرئی به مقصد یک تغییرمهم به نفع خود نقش ماهرانه را بازی کردند و پادشاه کشور را هنگام خواب ودر یک محل دوردست با وجود کمربند بزرگ امنیتی بدست ایجنت خود وبا همکاری یاران خود بطور مرموز چنان عاملانه به قتل رسانیدند که اثری از خود بجا نگذاشتند. ولی مرور زمان و پیدا شدن اسناد جدید گره های ازاین اسرار مرموز را اکنون بازمیکند و باز نویسی تاریخ را دراین مورد و واقعات مربوط به آنرا به یک ضرورت مبرم مبدل می سازد که شرح مختصر آن ذیلاً تقدیم میشود:
وقتی شاه امان الله از قتل پدرخود درکابل آگاهی یافت، طی یک اشتهار نامه به صراحت راجع به عاملان شهادت پدر خود از دوحالت نام برد که قتل: « یا به تحریک مدسسین [دسیسه سازان] خارجه به وقوع آمده و یا از اغراض خئنۀ [خائنانه] داخله که آنهم ازطرف چنان کسی خواهد بود که مدعی سلطنت باشد، تا آن مرحوم را از میان برداشته خود به جایش بنشیند». دراینجا اشاره به دسیسه سازان خارجی، بجز انگلیس ها هیچ کشور دیگر بوده نمی تواند.
دراینجا فوراً این سؤال مطرح میشود که چگونه انگلیس ها به فکر کشتن کسی می افتند که دربین دشمنان وافرآنها درافغانستان و نیز درقبایل سرحد آزاد، مهمترین و پرقدرت ترین دوست آنها بود که در راس قدرت افغانستان قرار داشت و از قتل او چه فائده و حاصلی برای انگلیس ها متصوربود؟
برای پاسخ به این سؤال باید توجه را به ملحوظاتی معطوف کرد که در سیاست های انگلیس درآنوقت مطمح نظر بود و آنها در بسا موارد منافع کوتاه مدت و آنی خود را قربان منافع طویل المدت خود کرده و بیشتر به آینده می اندیشدند تا به حال.
تا زمانیکه انگلیس ها زمام نیم قارۀ هند را دردست داشتند و"بازی بزرگ" بین دو قدرت رقیب ـ روس و انگلیس دوام داشت، افغانستان دچار آشوب خانه جنگی ها گردید و یک قسمت ازساحات شرقی امپراتوری درانی را چه بزور وچه درقید معاهدات از بدنه افغانستان جدا کردند و حتی می خواستند که سرحد هند برتانوی را تا جنوب هندو کش وسعت دهند. اما شرایط سیاسی حاکم در آنوقت بین روس و انگلیس این نظر را تغییر داد و با شکست انگلیس ها طی جنگ های اول و دوم افغان ـ انگلیس امکان پیشرفت نظامی به روی آنها در افغانستان بسته شد و ناگزیر شدند افغانستان را به یک کشورحایل بین خود و روسها مبدل سازند.
افغانستان به حیث یک کشور حایل برای انگلیسها از اهمیت بسزا برخوردار بود و چون دیگر زمینه لشکرکشی برای آنها میسر نبود، لذا درآن فکر بودند که این کشور را زیر اداره یک حکومت قوی مرکزی و اما دوست و طرفدار خود نگهدارند که درامور داخلی آزاد و در امور خارجی وابسته به خود شان باشد. برای این هدف انگلیسها از زمان امیرعبدالرحمن خان سعی وتلاش داشتند و برای تداوم آن نیزهمیشه درصدد اقدام بودند. درسال 1273 ش (1894م) وقتی جورج کرزن (بعداً لارد کرزن) از مریضی امیرعبدالرحمن خان آگاه شد، فوری به افغانستان سفر کرد و طی یک نشست از امیر که تا آنوقت نخواسته بود در بارۀ جانشین خود اظهار نظر کند، صریحاً پرسید که جانشین او کی خواهد بود؟ امیر راز دل خود را مبنی برگماشتن سردارحبیب الله خان به او گفت. کرزن ظاهراً آرام شد. (امیر عبدالرحمن خان: "تاریخ افغانستان ـ تاج التواریخ"، جلد اول و دوم، چاپ جدید، پشاور 1375، صفحه 292)
اما چون انگلیس ها براحفاد امیرازجمله سردارنصرالله خان و فرزند ارشد او سردارحبیب الله خان چندان اعتماد نداشتند، لذا آنها ازهمان وقت درجستجوی یک بدیل مورد اطمینان و مطلوب خود برای سلطنت آینده افغانستان برآمدند که آن بدیل باید از سلالۀ محمدزائی، اما رقیب با دودمان امیردوست محمد خان باشد. با این مأمول هیچ خانواده ای مساعدتر از خانوادۀ سرداریحیی خان نبود.
صف نشسته از راست به چپ: سردار شیر احمد خان و پدرش سردار فتح محمد خان (ابن سردار ذکریا خان )، سردار یحیی خان، سردار محمد سلیمان خان (پسر ارشد سردار آصف خان)، سردار محمد عزیز خان (پسر ارشد سردا یوسف خان)؛ صف ایستاد از راست به چپ: سردار شاه محمود خان، سردار نور احمد خان، سردار محمدهاشم خان، سردار محمد نادرخان، سردار شاه ولیخان، سردار محمد علی خان، سردار احمدشاه خان (این عکس در 1277ش در هند گرفته شده و بار اول در کتاب "نادر افغان" به چاپ رسیده است)
وقتی مریضی امیرعبدالرحمن خان کسب شدت کرد، انگلیس ها در خفا کوشیدند تا موافقت امیر را مبنی بر مراجعت خانوادۀ سرداریحیی خان از تبعید گاه شان درهند حاصل کنند. امیر درآخرعمربا اینکارموافقت کرد وهمان بود که سردار موصوف با دو فرزند خود ـ هریک سردارمحمد یوسف خان وسردارمحمد آصف خان به شمول خانوادۀ سردار زکریا خان (برادرسرداریحیی خان) وهمه فرزندان شان درسال 1901 از"دیره دون" هند که مدت 23 سال در آنجا زیر نظر انگلیسها در تبعید بسر می بردند و همه فرزندان شان در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده بودند، به وطن برگشتند. (برای شرح مزید در بارۀ تقاضای برگشت به وطن و چگونگی آن گزارشات مفصل در سراج التواریخ، جلد چهارم، بخش اول، صفحه 503 ـ 505 و نیز صفحه 737 ـ 738)
بعد از وفات امیرعبدالرحمن خان فضای خانواده گی بخصوص پس از ازدواج امیرحبیب الله خان با صبیه سرداریوسف خان (محبوب سلطان نورالحرم ـ بعداً ملقب به علیا جناب) بسیار صمیمی گردید و هردو برادر به حیث مصاحبان خاص امیر و فرزندان شان که تعلیم دیده وجوان بودند، هر یک به مقام های بلند دربارعز تقرر حاصل کردند. از آن به بعد با زیرکی و احتیاط که خاصۀ این خانواده بود، ستاره اقبال همه جوانان شان خاصتاً محمد نادر خان فرزند دراک این خانواده که در سن جوانی به مقام عالی سپهسالاری ارتقا یافت و در راس قوای نظامی قرار گرفت، روبه عروج گذاشت و مدارج ومقام های نظامی وملکی را در دورۀ امیرحبیب الله خان سراج الملة هر یک از اعضای این خانواده به سرعت یکی پی دیگر پیمودند.
انگلیسها که اوضاع افغانستان را به وسیلۀ گماشتگان خود به دقت زیرنظرداشتند وازاختلافات فکری بین رقبای قدرت درداخل خانواده سلطنتی واعیان و بزرگان دربارآگاهی داشتند، بخصوص اختلاف نظر بین امیر و برادرش سردار نصرالله خان ونیزحمایت شهزاده عنایت الله خان از پدر و ضدیت با عم خود از یکطرف و نزدیکی سردارنصرالله خان با شهزاده امان الله خان با وجود تفاوت درشیوه های فکری شان ازطرف دیگر مایه نگرانی آنها از آینده افغانستان بر طبق پالیسی های انگلیس می شد، آنهم وقتی متوجه شدند که موقف امیرحبیب الله خان دربین مردم روبه ضعف است و حتی مخالفان دوبار تصمیم به کشتن او گرفته بودند، انگلیس ها را بیشتراز پیش نگران ساخته بود.
عکس سرداران محمد زائی مشهور به "یحیی خیل" یا "خانواده مصاحبان" در سالهای اخیر سلطنت امیر حبیب الله سراج الملة: قطار اول از چپ به راست : سردار محمد عزیز خان، سردارمحمد یوسف خان، سردار محمد آصف خان فرزندان سرداریحیی خان، سلیمان خان، محمد نادر خان،
ردیف استاده از چپ براست: شاه محمودخان، محمد هاشم خان، احمد شاه خان، شاه ولیخان و محمدعلی خان
انگلیس ها میدانستند که ازجمله کسانیکه پس ازامیراحتمال بقدرت رسیدن شان ازهمه بیشتراست همانا سردارنصرالله خان نائب السلطنه و شهزاده امان الله خان عین الدوله میباشند که هردو از جملۀ مخالفان سیطره انگلیس درافغانستان محسوب می شدند. انگلیسها دربین دو جانشین قوی امیر راهی دیگرنداشتند، جزاینکه ازبین آنها یکی را برای آینده انتخاب نمایند. آنها میدانستند که شهزاده امان الله خان جوان جدی و صاحب اندیشه ملی است که در صورت رسیدن بقدرت نه تنها در برابر انگلیسها جهت استرداد استقلال قدعلم خواهد کرد، بلکه افغانستان را به سمت یک تحول نوین سوق خواهد داد و دست دوستی به نظام جدید سوسیالیستی در روسیه دراز خواهد کرد و نیزتحولات افغانستان نمونه ای برای آزادی خواهان هند خواهد شد. با این نگرانی و اندیشه انگلیس ها دراین فکر بودند که بقدرت رساندن سردارنصرالله خان نائب السلطنه را با وجود ضدیتش در برابر خود و نفوذش در مناطق سرحد آزاد مرجح دانند، بخصوص اینکه او نظر به تعصب دینی هیچگاه بسوی روسها تقرب نخواهد جست، اما با وجود علمیت مرد نسبتاً ضعیف الاراده و فاقد شهامت و شجاعت بود، چنانکه بعداً دیده شد اودرظرف شش روز امارت خود با احساس کوچکترین فشار سه بار خواست خود را از سلطنت خلع کند. انگلیس ها به همین دلیل خواستند قبل از آنکه شهزاده امان الله خان به این مقام دست یابد، سردار نصرالله خان نائب السلطنه را به امارت افغانستان برسانند و اما در کنارش سپهسالارمحمد نادرخان، برادران و بنی اعمامش را جا دهند و قدرت نظامی را کلاً در حیطه نفوذ آنها درآورند که در اینصورت برای مدتی نام از نصرالله خان و کام ازخانواده مصاحبان و در راس شان سپهسالارمحمدنادرخان باشد. به همین ترتیب طوریکه بعداً دیده شد، این هدف قدم بقدم تحقق پذیرفت وهمین ها بودند که بعد از40 سال انتظار(از زمان برگشت به وطن تا رسیدن به سلطنت) وتلاش صبورانه قدرت را درافغانستان بدست گرفتند.
یقییناً در اینجا این سؤال مطرح میشود که چرا انگلیسها انتظارمرگ طبعی امیررا نکشیدند ودریک مرحله بسیار حساس برای قتل امیردست بکار شدند؟ برای پاسخ به این سؤال میتوان برعلاوه نکات فوق ازچند انگیزه دیگر نیز یادآور شد:
یک ـ طوریکه در بالا ذکر شد، امیرحبیب الله خان هئیت ترک، آلمان و اطریش را مدت هشت ماه بدون جواب به کابل نگهداشت تا دراین مدت انگلیس ها را وادار به شناسائی استقلال افغانستان سازد، چنانچه امیر متعاقب ختم جنگ عمومی از انگلیس ها خواست تا نماینده امیر را در کنفرانس صلح پاریس جا دهند و او بتواند موضوع استقلال کشور را مطرح نماید و نیز برعلاوه ای کمک سالانه در حدود 20 ملیون کلدار، مبلغ 60 ملیون کلدار حق السکوت را (به قول غبار) بگیرد. با اخذ این تعهد از یکطرف و لزوم دید بیطرفی افغانستان درجنگ عمومی ازطرف دیگر انگلیسها پس ازختم جنگ خود را مکلف به ایفای تعهدات فوق در برابرامیر دیدند و چون آنها قلباً حاضر به شناسائی استقلال افغانستان نبودند و نیز نسبت ضعف اقتصادی ناشی از جنگ توان پرداخت مبلغ گزاف فوق الذکر را نداشتند، لذا خواستند با دگرگون ساختن اوضاع درافغانستان به اصطلاح "با یک تیر دو فاخته را شکار کنند" یعنی هم خود را از ایفای تعهدات فارغ گردانند و هم یک قدم خود را به برای تطبیق پلان اصلی خود نزدیکترسازند.
دو ـ چنانکه گفته شد، در سالهای جنگ عمومی اول یک تعداد زیاد مردم درداخل افغانستان و هم درقبایل آزاد سرحد به تأسی از شرکت دولت عثمانی درجنگ و برطبق درخواست "خلیفة المسلمین" که همانا سلطان عثمانی بود، در راه اندازی داعیه جهاد علیه انگلیس ها فعالیت میکردند. بخصوص با اوج گرفتن قیام ها و مقاومت های مردم قبایل آزاد که بیشتربه وسیلۀ سردارنصرالله خان وهمکارانش تقویه، تجهیز و تمویل می شد، انگلیس ها فکر میکردند که در پشت پرده دست امیر حبیب الله خان شریک است و کمتر به حرفهای او اعتماد داشتند، ولو که درظاهر امیر از دوستی با آنها سخن می گفت و حتی بیطرفی افغانستان را به نفع انگلیس ها اعلام داشته بود.
علامه فیض محمدکاتب درزمینه گزارشات متعدد در سراج التواریخ دارد که ذکر هریک دراین مختصر نمی گنجد، اما میتوان آنرا بطورخلاصه چنین بیان کرد: امیرعبدالرحمن خان درخاموش کردن قیام ها و پاسخ های توجیهه گرانه به قبایل وعلماء موفق بود و البته به هیچکس در درون قلمرو خود اجازه نمی داد که احساسات مردم کشور را علیه انگلیس ها برانگیزد، اما امیرحبیب الله خان دراین وضع با آزمونی بسیار دشوار روبرو بود، ازیکطرف باید مواد قرارداد راولپندی (1905) را مراعات میکرد تا حامیان را دل سرد نکند و از طرف دیگر در داخل دربار او کسانی مثل سردارنصرالله خان و ناظرمحمد صفرخان و حاجی عبدالرزاق خان بودند که به آتش قیام علیه انگلیس در سرحدات دامن می زدند و کا ر را برامیر روز بروز دشوارتر وعرصه را تنگ ترمی ساختند.
درعین حال اعلام حمایت مردمان تگاب و نجراب و کوهدامن و حتی کابل جهت پیوستن به قیام گران آن سوی دیورند، امیر را در موقفی قرار داد که ناظر محمد صفرخان وحاجی عبدالرزاق خان را زندانی کرد تا از پیوستن مردم با یکصدهزار نفر قیام کنندگان که در راس آن قبایل مهمند و افریدی قرار داشتند، منع کند و برای نظارت براین امور خودش به جلال آباد رفت. با آنکه امیر درباب پابندی تمام به مواد و مفاد قرارداد راولپندی ده ها نامه به سران قبایل وعلمای که درتحریکات علیه انگلیس درآنجا فعال بودند، نوشت، اما سوء ظن انگلیس ها در مورد دخالت امیر و درباریان او دراین قیام برطرف نگردید و آنها برامیرمشکوک بودند. همین طورمردم نیز امیر را به سرسپردگی و دوستی با انگلیس ها متهم میکردند و کینۀ او را به دل میگرفتند که به نظرفیض محمد کاتب این سوء اعتماد مردم چه دربین مردم قبایل و چه در داخل کشور برامیریکی از موجبات قتل او را فراهم نمود. ناگفته نماند که انگلیس ها نیز با اقدامات نظامی و تشدد آمیزخود، مردم قبایل را دربرابرخود به قیام وادار می ساختند و مردم با مشاهده ای شدت عمل انگلیسها خود بخود به قیام تحریک می شدند. (برای شرح مزید دیده شود: سراج التواریخ...، جلد چهارم ـ بخش سوم، صفحه 323 تا 326)
امیرنصرالله خان و درباریانش پس ازآنکه جسد امیر شهید را در گوشۀ غربی ضلع غرب و جنوب میدان گلف ....دفن کرده، هنگام شام درباغ شاهی مراجعت نمود، «به میرزا محمدعمرخان کشمیری منشی حضور خود که از فوت میرزا عبدالحسین خان قزلباش به این رتبه نائل و واصل آمده بود، امرکرد که نامه ای مشعر برقتل امیر مرحوم و برحال و برقرار بودن معاهدۀ او که در بین دولتین افغانستان و انگلیس مرتبط و منعقد است، به نام وایسرای کشور هند مبنی بر بیعت خاندان شاهی و معین السلطنه و عامۀ رجال دولت و علماء و اعیان ملت برامارت او رقم کند. و این امر را نموده خودش در ورندۀ عمارت بزرگ برکرسی امارت نشسته.... پس از ساعتی میرزا محمدعمر خان نامه ای را که به نام ویسرای، مأمور رقم کردن شده بود، نوشته حاضر آورد و به امضای خاص رسانیده...» (صفحه 641 ـ 642)
قابل توجه اینست که سردارنصرالله خان با تمام ضدیت که با انگلیسها درگذشته داشت، به مجرد رسیدن به امارت بنابر توصیه دوستان وفاداربه انگلیس یکصد وهشتاد درجه تغییرموقف داده معاهده ای را که امیر قبلی با انگلیسها امضا کرده بود، تائید نمود و خواست بدینوسیله استرداد استقلال کامل کشور را باردیگر در بدل حمایت انگلیس وپرداخت مبالغ مستمری به معامله بکشاند تا درقبال آن پایه های سلطنت خود را استحکام بخشد.
بنابردلایل فوق انگیسها هم برطبق منافع کوتاه مدت شان و نیز برای زمینه سازی برای اهداف درازمدت یعنی جانشین ساختن یک رژیم دوست با خود در افغانستان با قتل امیر در ایجاد یک تحول اقدام دارند و اینکه این قتل بوسیلۀ یک ایجنت کار آزموده شان طوری صورت گیرد که نه اتهام را مستقیماً متوجه شخصیت های مورد نظر شان سازد و درعین زمان از عروج شهزاده امان الله به سلطنت جلوگیری نمایند. اما چرخ زمان روی تصادف طور دیگر به گردش افتاد و آنچه را انگلیس ها از آن در تشویش و نگرانی بودند، رخ داد و شهزاده امان الله بقدرت رسید و بساط امارت شش روزه امیرنصرالله با وجود آمادگی های مندرج فقرات ده گانه میرزا محمد حسین خان مستوفی الممالک درجهت اقدامات نظامی برای سرنگونی امیرامان الله خان طرح کرده بود، به ناکامی گرائید و امیر نصرالله خان از امارت به نفع امان خان استعفی داد و با دو شهزاده دیگر هریک سردارعنایت الله خان و سردارحیات الله خان به امان الله خان بیعت نمودند و هرسه عازم کابل شدند.
سپهسالارمحمد نادرخان و استحکام پایه های قدرت:
همانطورکه اشاره شد، انگلیس ها میخواستند به حمایت سپهسالارمحمد نادرخان و برادرانش و به همکاری بعضی ازمخالفان امان الله خان، برادر امیر سردار نصرالله خان نائب السلطنه را به امارت برسانند که با اینکار از یکطرف بقدرت رسیدن شهزاده امان الله خان را که شخص مطلوب انگلیس ها نبود، سد راه شوند و ازطرف دیگر با امارت نصرالله خان زمینه رسیدن قدرت را بدست سپهسالارمحمد نادر خان و برادرانش بدون رقیب میسر سازند تا در قدم بعدی او بتواند در راس قدرت افغانستان قرار گیرد.
دراین ارتباط اسنادی ارائه شده اند که میتوان این حدس را به یقیین تبدیل نماید. یکی از این اسناد را در سال 2001 رسالۀ در پشاور به چاپ رسید تحت عنوان "نادرخان و خاندان او" که نویسنده آن بنام مستعار "مهاجر افغان" خود را معرفی کرده و اما در آغاز آن نوشته شده است که:«اقتباس از شماره اول "جمهور اسلام"، اول سپتمبر1951، طبع پشاور، صفحه 10 تا 18 و زمان یادشده مصادف با زمانی است که محترم عبدالحی حبیبی ـ آنوقت وکیل شهرقندهاردر شورای ملی دوره هفتم که بنا برضدیت با نظام شاهی به پاکستان رفت و به نشرجریده "افغانستان آزاد" درپشاورپرداخت؛ به این اساس گفته میتوانیم که نویسنده اصلی رسالۀ فوق الذکر به احتمال قوی همانا مرحوم پوهاند عبدالحی حبیبی بوده باشد. والله اعلم
در صفحه 17 این رساله برمبنای اسناد جنرال تاج محمد خان بلوچ راجع به دست داشتن سپهسالار محمد نادرخان در موضوع شهادت امیرحبیب الله خان سراج الملت چنین آمده است: «واقعۀ کله گوش لغمان شب 18 جمادی الاول 1337 ق رخ داد و امیر حبیب الله خان را درین مسئله که چند دست سپهسالار درین حادثه دخیل بود، اسنادی موجود است که حاضر وناظر وقایع نوشته اند، از آن جمله کتاب "اسرار در مورد افغانستان" نوشتۀ سردارشیراحمد خان و یکی از نزدیکان خاندانی نادرخان [شوهرخواهرش] است که علت مهم وقوع آن فاجعه را شخص نادر خان می پندارد، زیرا این شخص از همانوقت طمع و چشم به تخت و تاج کابل داشت و پلانهای عمیقی برای این کار در دهلی و کابل طرح شده بود. یک قطعه مکتوب سپهسالار محمدنادرخان مزین به امضای او که به ذریعه جنرال تاج محمد خان دیده شده، این طرح مخفی را واضح می سازد و نقل آن اینست:
«عالیجاه عزت و شجاعت همراه برادر بجان برابرم صالح محمد خان نائب سالار صاحب را واضح باد اینکه: ازین طرف خیریت است، شمایان خاطر خود را جمع دارید، کوایف جلال آباد را آرندۀ این خط بشمایان خاطر نشان خواهد کرد. کارها بر وفق مرام است، آنچه با شمایان گفته شده بود، بهمان قسم شد. بعد از تدفین میت [منظورمیت امیرحبیب الله خان است ـ کاظم] برادرش را [مقصد سردارنصرالله خان است] امیر ساختیم و مایان تجویز کردیم که معامله بهمین قسم باقی نمی ماند. ارجمندم رکاب باشی [مقصد از شاه ولی خان است] متوجه احوال است وعالیجاه عزت مآب مستوفی الممالک صاحب [مقصد میرزا محمد حسین خان پدراستاد خلیلی است] درین معامله شریک مایان است و انشاءالله تعالی درین روز از راه تگاب بالای دارالسلطنة [مقصد کابل است] با قوم خود می آید. عساکر دارالسلطنة را به آن برادر بجان برابر[مقصد صالح محمد خان نائب سالار است] بسپاریده ایم. باید متوجه احوال باشید که معامله از دست عساکر و شمایان بیرون نشود. انشاءالله تعالی سمت جنوبی از خود مایان است. از آن جهت خاطر جمع داشته باشید. در جلال آباد و کابل هرکس که مدعی سلطنت شود، برای چند روز است. آخر کار بدست مایان و شمایان است. به نفری خود از طرف ما خاطر جمعی بدهید. باقی در حفظ الهی باشید. فقط مورخه 19 جمادی الاول 1337ق ـ امضا: محمد نادر».
در ادامه موضوع در صفحه 19 رساله فوق الذکرچنین آمده است: «این مکتوب از جلال آباد روز دوم قتل امیر بنام نائب سالار عساکر کابل [مقصد صالح محمد خان است] نوشته شد، ولی معلوم نیست که به مکتوب الیه [صالح محمد خان] رسید یا نه، زیرا مکتوب الیه در کابل بین عساکر کابل نقشی را در بیعت سلطنت اعلیحضرت امان الله خان در 9 حوت 1297 ش بازی کرد و در نتیجه در کابینه اول بحیث سپه سالار درجه اول و ناظر حربیه نیز مقرر گردید و ازین برمی آید که صالح محمد خان این پلان نادر خان را تعقیب نمیکرد و درجمع طرفداران سلطنت امانی شامل گردیده بود».
(ادامه دارد)
آرشیف: مطالب دیگر محترم داکتر سید عبدالله کاظم