مختصری از زندگینامۀ استاد فقید مرحوم عبدالرشید بینش

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 22 جولای 2017

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار22 جولای 2017

بحکم آیۀ مبارکه:«هرنفسی ذایقۀ مرگ را چشیدنی است!»

با تأسف شمعی دیگر از محفل هنردوستان و فرهنگیان ما دراین دیار هجرت خاموش شد.

از خاطر دلها نرود یاد تو هرگز

ای آنکه به نیکی همه جا ورد زبانی!

نگاهی به زندگینامۀ مرحوم بینش و تاریخ تولد او میرساند که: مقارن با اعلام استقلال افغانستان بوسیلۀ شاه امان الله غازی (بتاریخ 28 اسد 1298ش) دریک خانواده صاحب قلم و متدین منسوب به میرزا عبدالقیوم خان مسکونۀ گذر "سردار جانخان" شهر قدیم کابل پسری بدنیا آمد که نامش را عبدالرشید گذاشتند. سرگذشت زندگانی قریب یک قرن او شباهت به یک داستانی دارد که آغازش مملو از یأس و غم و اندوه و اما دنبالۀ آن امید بخش و پر از دست آوردها بود که دراثر تلاش و سعی مداوم و پشتکار جدی این مرد در طول زندگی چهره تبدیل کرد. هرمرحلۀ زندگی عبدالرشید که بعد ها تخلص "بینش" را برای خود اختیار کرد و در سالهای اخیر عمر دربین دوستان با لقب "استاد" شهرت یافت و مورد احترام و اکرام پیر و جوان قرار گرفت، از خود خصوصیاتی دارد که نه تنها به حیث یک ارادتمند و دوست دیرینۀ او، بلکه به نمایندگی از همه اعضای انجمن سالمندان افغان در بی ایریا میکوشم به پاس محبت های همیشگی و مکارم عالی این شخصیت وارسته و با فضیلت که یکی از بنیان گذاران این انجمن بود، این نوشته مختصر را بیاد او بنویسم و خدمت دوستان آن مرحوم تقدیم دارم:

اگر چه تاریخ تولد مرحوم استاد عبدالرشید بینش در رسمیات بروز 21 سپتمبر 1921میلادی مطابق به 31 سنبله 1300شمسی درج گردیده است، اما برطبق رسالۀ "سوانح عمری" شان که در 28 صفحه بقلم زیبای خود بتاریخ 25 اپریل 2002 نوشته است، طوریکه می نویسد:«شش سال داشتم که مرا به مکتب بردند و هنوز صنف چهارم ابتدائی بودم که در افغانستان انقلاب رخ داد و مردم شمالی نزدیک کابل که کوهدامن و کوهستان زمین یاد می شوند، به سرکردگی و رهبری حبیب الله کلکانی که بنام "بچه سقو" معروف بود، به تحریک و پشتیبانی انگلیسان حمله کردند و هنوز داخل کابل نشده بودند که امان الله شاه بخاطریکه مردم زیاد تلف نشده باشند، کابل را ترک گفت و بسوی قندهار فرار نمود.»

از آنجائیکه اغتشاش سقوی و اشغال کابل بتاریخ 28 جدی 1307ش (17 جنوری 1929م) صورت گرفت، باید موصوف در آنوقت ده ساله بوده باشد و با این اساس تاریخ اصلی تولد مرحوم بینش مقارن به اواسط سال 1919 م میرسد که اوهنگام وفات 98 سال عمرداشته است.

درآغاز دورۀ سقوی که دروازه همه مکاتب به روی شاگردان بسته شد، میرزا عبدالقیوم خان پدرعبدالرشید که شخص باتجربه در امور حسابی و دفتر داری بود، به مقام مستوفیت ولایت کابل ارتقا یافت. اما پس از سقوط این دورۀ قهقرائی 9 ماهه و رسیدن سپه سالار محمد نادرخان به سلطنت، مقام های دوره قبلی از وظیفه برکنار و تعدادی نیز به زندان افگنده شدند و حتی اطفال این اشخاص از مکتب اخراج گردیدند.

بینش در این ارتباط از زندانی شدن پدر خود در دوره اعلیحضرت محمد نادرشاه یاد آور میشود و می نویسد: «از آنجمله پدرم میرزا عبدالقیوم خان را که در زمان پادشاهی نُه ماهه امیرحبیب الله کلکانی به سِمت مستوفی ولایت کابل یعنی رئیس حسابداری دولت مرکزی افغانستان به حکم اجبار امیر حبیب الله اجرای وظیفه میکرد، پس از یک مدت کوتاه به زندان فرستاد و بعداً برادر ظالم او سردار محمد هاشم که صدراعظم مقتدر و قهار بشمار میرفت، فرمان داد تا تمام جایداد و هستی و ملک و مال پدرم و خانواده پدرم را در هر جائیکه باشد، ضبط و مصادر نمایند و حتی زیورات و ذخیره های نقدی زنها را در منزل ما جمع آوری و به قول خودشان به خزانه دولت نادرشاه که میگفتند خالی و مفلس است، تحویل کردند.»

بینش در رسالۀ "سوانح عمری من" به شرح خاطرات خود از رویداد فوق می پردازد که تفصیل آن دراین مختصر نمی گنجد و اما جریان محرومیت و اخراج او از مکتب قابل ذکر است. استاد بینش می نویسد: «مزید برفاجعۀ به زندان رفتن پدر و برداران بزرگم و بر مصادره رفتن جایداد و هستی و ملک و مال ایشان، چند هفته پس یک روز وقتی برحسب معمول ساعت 8 صبح به مکتب "نجات" [که تازه بجای "امانی" به آن نام جدید مسمی شده بود] رفتم، و به صنف چهارم داخل شدم، معلم زبان فارسی ما سیدحبیب الله خان که روحش شاد باد، مرا اشارت کرد و بسوی خود خواست. وقتی پیش رفتم، آهسته بمن گفت که خودت یکبار به دفتر مکتب برو که ترا خواسته اند. با شتاب دهلیز طویل عمارت را طی کرده به داخل دفتر شدم. معاون مکتب محمد ایوب خان ....از جایش برخاست و با لطف و محبت تمام بر فرقم دست کشید و مرا در گوشه اطاق برد و با آواز بسیار ملایم بمن گفت: رشید جان پسرم! تو پس بخانه برو و چند روز به مکتب نیا! »

«من با همان روحیۀ کودکانه خود درک کردم که این حکم یقییناً به محبوس شدن پدر و برادرانم ارتباط دارد. بناءً با یک جهان نا امیدی و اندوه ازاین فرمان ظالمانه دوباره راهی خانه شدم و عقدۀ درشتی در راه گلویم گره بسته بود. اشک ریزان و نفس زنان طبراق به پشت وارد منزل خود در گذر سردار جانخان شدم و یک راست بسوی مطبخ خانه مان که میدانستم مادرم در آنجا نان پخته میکند، داخل شدم. وقتی مادرم مرا دید، فریاد کشید و گفت: چرا زود آمدی؟ ناجور شدی؟ و وقتی اشک را در چشمانم دید که پیوسته به رویم می غلطتند، وارخطا شد و با یک جست مرا در بغل گرفت و رویم را ماچ کرد و باز پرسان نمود و علت بازگشت مرا از مکتب جویا شد. بالاخره عقده ام باز شد و با صدای گریه آلود گفتم: مادر! مرا از مکتب کشیدند و مدیر مکتب گفت که دیگر به مکتب نیائی... مادرم با تعجب و اضطراب پرسید که نگفتند چرا؟ گفتم نه...اما بخاطر بندی شدن پدرم شاید!! مادرم مرا بسیار نوازش داد و گفت: غصه نخور جانم! همه کارها را خدا آسان خواهد کرد!»

او در ادامه می نگارد: «زمانیکه پدرم را به زندان بردند و خانه و جایداد ما را ضبط کردند، مادرم دیگر زندگانی را در خانۀ پدری مان در گذر سردارجانخان که فضایش خفقان آور شده بود، برای خود دشوار دید و تصمیم گرفت تا یک مقدار لوازم ضروری را با کالای پوشاکه خودش و ما برادران جمع نموده و به منزل مادری شان در کوچه قاضی فیض الله خان نقل مکان نماید. این خانه که از مادرشان به ارث رسیده بود، درجوار منزل مامایم مهربانم در کوچه مذکور واقع بود و هرچند یک خانه خام کار و ناپخته و قدیمی بود، اما اطاقهای متعددی داشت و با یک سیستم کهنه و قدیمی اعمار یافته بود.»

بینش دراین خانۀ مادری از لطف مامای خود با حرمت فراوان یاد میکند و می افزاید: «مامای من عبدالرحیم نام داشت و یکی از شخصیت های فرهنگی و ادب دوست و اهل شعر و هنر و درعین زمان مرد رؤف و پرعاطفه و دلسور بود. وقتی دید که ما بچه ها را از مکتب و تعلیم محروم ساخته اند، بسیار اندوهگین شد و مادرم را تسلی داد و ما هردو برادر را در آغوش خود گرفت و گفت غصه نکنید! من دوست های دانشمند و تحصیل کرده زیاد دارم و همه ایشان به شما کمک خواهند کرد و در راه آموزش و دروس مکتب و خط و کتابت و دیگر پروگرامهای مدرسه شما همه روزه رسیدگی خواهند کرد و خودش نیز حاضر شد تا حمایت خود را درین راستا از ما دریغ نکند.»

به گفتۀ بینش: «هنوز یک سال ازاین حادثه نگذشته بود که همسایه منزل ما استاد محمد ابراهیم خلیل که خانمش چندسال قبل وفات نموده بود، از خواهر بزرگم طلبگار شد و باهم ازدواج کردند. این شخص که یک انسان عالم و دانشمند و ادیب و شاعر و هم خطاط و نویسنده بود، متوجه ذوق و استعداد فطری من در آموختن ادبیات و خط و کتابت گردید و مرا به صفت شاگرد خود دراین فنون زیر تربیت گرفت و شاید تعجب کنید اگر بگویم که پس از گذشت دو سال من در رشته خط و کتابت و آموزش های ادبی بقدری پیشرفت نمودم که مایۀ مسرت استادم گردید. بناءً مرا با خود به مؤسسۀ "بانک ملی" که در سال 1314 تازه بوسیلۀ عبدالمجید خان زابلی و رفقای سرمایه دارش تأسیس یافته بود، برد و من به صفت کاتب ابتدائی با یک معاش قلیل در حالیکه هنوز 14 سال داشتم مقرر و شروع بکار کردم. پیشرفت من دراین مؤسسه بسرعت صورت میگرفت، زیرا خط خوش و حسن کتابت و تحریر مرا از رئیس بانک گرفته تا مدیر شعبه نهایت می پسندیدند و در هرسال به معاش و حقوق اداری من می افزودند.»

استاد بینش می افزاید: «بیاد دارم که مادرم درهر ماه که معاشم را بحضورش تقدیم میکردم، ده افغانی اش را برای جیب خرچ من میداد و باقی معاشم را برای خرید مایحتاج روزمره زندگانی بمصرف میرسانید....دریک شب زمستان ناگهان مادرم به اغماء رفت و ضعف کرد ....و جان بحق سپرد....من مادرم را نهایت دوست داشتم و غصه مرگ ناگهانی او مرا مدت درازی اندوهناک ساخت.»

بعد از این همه غم ها و غصه ها، خانواده بینش را مژده رهائی پدرشان از زندان پس از ده سال سرحال آورد و خوشحال ساخت. او می نویسد: «اینکه شنیدیم سردار هاشم خان صدراعظم افغانستان از جانب محمدظاهر شاه پادشاه افغانستان از کار سبکدوش گردید و در عوض برادرش سردار شاه محمود خان به مقام صدارت افغانستان منصوب شد، او در اولین هفته تقرر خود به این مقام، وزیر داخله خود سردار غلام فاروق خان [عثمان] را مؤظف ساخت تا دوسیه محبوسین سیاسی را ملاحظه و کسانی را که جرم فاحشی نداشتند، از حبس رها سازد که خوشبختانه پدرم [میرزا عبدالقیوم خان] نیز دراین جمله رها گردید.»

هنگامی که بینش به سن پختگی رسیده بود، راجع به ازدواج اول خود می نویسد: «پدرم یک شب بمن پیشنهاد کرد که با دختر کرنیل شیراحمد خان که از خویشاوندان نزدیک مادراندرم بود، باید نامزد شوم و هرچه زودتر ازدواج کنم. من این دختر را می شناختم و عیبی در او نمی دیدم، لهذا قبول کردم و در ظرف یکماه باهم نامزد شدیم و هم ازدواج کردیم... تاریخ ازدواج من تا جائیکه بیادم مانده در ماه سرطان که مصادف با ماه جولای سال 1943 میلادی بود.»

بینش در ادامه می افزاید: «پس از یکسال خانمم پسری به دنیا آورد که نام او را عبدالظاهر گذاشتیم. هنوز شش ماه از عمر پسرم نگذشته بود که رئیس بانک ملی افغان مرا به حیث نماینده بانک ملی به شهر کویته مقرر نمود و این اولین سفرم بیرون از افغانستان بود.... بانک موتری را در اختیار ما گذاشت که با خانم و پسرم روانه ماموریت شدیم و خود را به شهری در بلوچستان که بنام "چمن" مسمی بود، رسانیدیم و من شروع به کار کردم. وظیفۀ من در آنجا معاملۀ ترانزیت مالهای مؤسسات و تجار افغان به صوب قندهار و کابل بود که از طریق راه آهن به شهر چمن وارد میگردید و به وسیلۀ بانک ملی مالها از خط آهن تحویل گرفته و به لاریها به صوب قندهار و از آنجا به کابل حمل میگردید.»

پس از دوسال اقامت دراین شهر غیرمدنی که غیر از یک هوتل غریبانه و یک سلسله دکانهای میوه فروشی و یک شفاخانه غیرمجهز دیگر وسایل تفریح و زندگانی نداشت، خانمم بیمار گردید... هرقدر در معالجه او کوشیدم و او را چند بار به شهر کویته برای تداوی و معالجه بردم، متأسفانه سودی نبخشید، تا آنکه بدبختانه در عنفوان جوانی یک روز چشم از این جهان پوشید و بسوی خدا رفت که روحش شاد باد. چون در آن فرصت نمیتوانستیم جنازه را به کابل بفرستیم، لاجرم او را به آرامگاه افغانها که در سرحد بلوچستان واقع بود، بخاک سپردم و خودم با یک دنیا غم و غصه، کاغذی به بانک نوشتم و درخواست تبدیلی کردم که بزودی قبول شد و به کابل برگشتم.»

بانک ملی افغان به پاس خدمات او که چند سال را در شرایط سخت در چمن کار کرده و خانمش را نیز از دست داده بود، بیک مأموریت دلچسپ و مقام بالاتر به حیث نماینده بانک ملی افغان درشهر زیبا و تاریخی "بمبی" در هند مقرر کرد. او در ماه جنوری سال 1948 به صوب ماموریت جدید خود حرکت نمود.

عبدالرشید بینش که هوا و فضای این ماموریت در بمبی برایش گوارا بود، توقع داشت تا مدت چهار سال معمول را در آنجا بکار ادامه دهد، اما برعکس پس از دو سال تلگرامی از رئیس بانک ملی عبدالمجید خان زابلی که در عین زمان عضویت کابینه را نیز داشت و شخص مقتدر و با دسپلین خاص بود، بدست آورد که باید هرچه زودتر به کابل برگردد. این تبدیلی بی موقع با آنکه بر او گران تمام شد، ولی ناچار باید می پذیرفت و فوری به کابل آمد.

بینش با کار و بار و ماموریت خود در بانک از همان روزهای اول که به حیث کاتب پایان رتبه شروع بکار کرده بود و به تدریج مراحل ارتقا را می پیمود، راضی و شکرگذار بود؛ زیرا طوریکه خودش می نویسد: «گردش روزگار در آنزمان حالتی را برای خانواده پدر بیگناه و معصومم بار آورده بود که ما همه دست نگر و محتاج و نیازمند بودیم، چون در زمان صدارت هاشم خان تذکار رفته بود که فرزندان و وابستگان نزدیک مستوفی میرزا عبدالقیوم به دوایر رسمی شامل کار شده نمی توانند، و تنها مؤسسه بانک ملی که یک دستگاه شخصی و غیردولتی بود، مرا به صفت کارمند خود پذیرفته بود. باید جداً مراقب کار و مسئولیت خود می بودم تا خدا نخواسته به فرمان والاحضرت صدراعظم مرا از کار جواب ندهند و آنوقت کجا میرفتم و چه خاکی را بر سر میکردم.»

بینش درهمان آغاز ماموریت از مشکلات اقتصادی خود با زبان قناعت و اجبار اعتراف میکند که: «من در آن زمان به صفت یک کاتب تحریر در دفتر رئیس بانک فقط 48 افغانی در ماه معاش میگرفتم و آن سال 1315 هجری شمسی بود و شاید امروز این سخن من یکنوع مبالغه تعبیر شود، اگر بگویم که با این تنخواه من قسمت زیادی از مخارج غریبانۀ خانواده ام را تأمین میکردم، چنانکه پس از سپری شدن سه ماه ماموریت، من قادر شدم یک دست دریشی از پارچه های جاپانی برای خود تهیه و خود را با آن لباس نو جالب تر جلوه دهم...»

بینش که در طبعش قناعت و در عملش پشتکار و صداقت در امور بود، پس از گذشتاندن دوره های سخت و دشوار قدم بقدم رو به ترقی گذاشت و طوریکه خودش می نویسد: «ماموریت من در بانک ملی ادامه و ارتقا یافت، به رتبه های بزرگ رسیدم و پس از بازگشت از شهر بمبی مرا به صفت مدیر مامورین بانک ملی منصوب داشتند و شهرت خاصی در بین مامورین و همقطارانم پیدا نمودم و منزلی را در قلعه فتح الله خان از کیسه عمرانی به قرضه 25 ساله خریدم و با پدرم در آنجا نقل مکان کردیم.»

بینش که چندین سال پس از وفات اولین همسرش مجرد باقی مانده بود وبا پدر پیر وپسر خورد سالش ظاهرجان زندگی میکرد، تصمیم گرفت دوباره ازدواج نماید. او به طلبگاری صبیۀ جوان مرحوم صاحبزاده عبدالغفورخان مجددی (محترمه سلطانه مجددی) شتافت که دوشیزۀ زیبا و درس خوانده بود و سالها بعد به حیث معلمه در لیسه ملالی در کابل ایفای وظیفه میکرد. خلاصه بینش پس از چندین سال تجرد با موصوفه درسال 1951 میلادی نامزد شد و سپس عروسی کرد، اما سال بعد پدرش که در سن کهولت قرار داشت، چشم از جهان پوشید.

بینش در رسالۀ "سوانح عمری" خود می نویسد: «پس از انقضای پنج سال به صفت مدیر مامورین بانک ملی افغان، یک روز هیئت مدیره بانک این خدمتگار را به حیث معاون شرکت صادراتی قره کل (قره قل) گماشتند.» بینش برای فروش این متاع در سال 1970به نیویارک سفر کرد و وقتی از این سفر به کابل برگشت، در ماه اپریل 1971 رئیس بانک آقای زابلی او را به حیث معاون موسسۀ "بیمه افغان" گماشت که این موسسه با شراکت کمپنی بیمه "رویال گاردن" انگلیسی در کابل جدیداً تأسیس شده بود و ریاست آنرا در شروع یک مامور انگلیسی کمپنی فوق الذکر بعهده داشت. بینش در سال 1972 جهت یک تریننگ مسلکی در امور بیمه به لندن رفت و پس از شش ماه و اتمام دوره مذکور بوطن برگشت و به حیث رئیس "بیمه افغان" شروع بکار نمود. او این وظیفه را با کمال شایستگی تا یکی دو ماه بعد از کودتای منحوس ثور یعنی اواسط سال 1978پیش برد و پس از آن نه تنها از وظیفه برکنار گردید، بلکه کار به تفتیش کشید و موضوع به محکمه ارجاع شد. خوشبختانه طوریکه خودش می نویسد: «پس از طی یک و نیم سال موفق شدم تا بیگناهی ام را در محاکم ثلاثه دولت جمهوری دموکراتیک خلق ثابت و حقوق معاش به تعویق افتاده ام را با حقوق تقاعد 12 ساله ام از وزارت مالیه حصول نمایم.»

تا اینجا صحبت از پایان دوران خدمت استاد عبدالرشید بینش در وطن بود و اما از این به بعد که موصوف دیگر تحمل امرار حیات در وطن را زیر فشارنظام کمونیستی حزب دموکراتیک خلق نداشت، بفکر مهاجرت افتاد و با اخذ یک پاسپورت مریضی به همراه دو فرزند خورد سال خود به دهلی آمد. متعاقباً خانمش نیز به نحوی در انجا رسید و همه مدت پنج ماه را به امید مهاجرت به امریکا انتظار کشیدند. تا آنکه در ماه می 1982 ویزه مهاجرت به امریکا را حاصل کرد و از آن تاریخ تا زمان وفات مدت 35 سال را در شهر "فریمانت" در شمال کالیفورنیا با فامیل خود که یکی بعد دیگر با او پیوستند، اقامت گزین شد.

دنیای مهاجرت ازیکطرف و ترک وطن ازطرف دیگر، بر روال زندگی بسیاری از هموطنان اثر گذاشت، چنانکه عده ای خود را غرق دراین طوفان دیدند و سر به زیر بردند و آنچه را در کمال و مسلک داشتند، یک سر بدست فنا سپردند و در عالم انزوا قرار گرفتند، اما بینش شخصی نبود که تسلیم ناامیدی ها در زندگی شود. او دراین دیار آرام نگرفت و استعداد نهفته هنری خود را در خوش نویسی بکار انداخت و در جمع دوستان همدل آغاز به تحرک کرد که این شیوه ای او تا زمان مرگش همچنان ادامه یافت.

بینش پس از گذشت چند سال در حلقه یک تعداد فرهنگیان مقیم بی ایریا درآمد که کوشیدند زیر چتر یک موسسۀ جدید التأسیس بنام "افغان سنتر" مجله ای را بنام "خراسان" در ماه اپریل 1988م به نشر برسانند. عمرنشراتی این مجله کوتاه بود و پس از دوسال به سقوط گرائید و اما بجای آن پس از یک مدت توقف، مجله ای دیگر به همان شیوه قبلی بنام "نامه خراسان" دراوایل سال 1990 در شهر فریمانت به نشرات آغاز کرد که آنهم دیر ماندگار نشد. بینش می نویسد: «اعضای "انجمن فرهنگی مهاجرین افغان" در فکر نشر یک جریده هفتگی افتادند، بنام "امید".... من از همان آغاز با این جریده همکاری قلمی نمودم و مدتی نوشته های این عاجز در زیر عنوان "سبکسریهای قلم" در آن به نشر میرسید.» او علاوه میکند که: «افزون بر نشریه هفتگی امید، ستارۀ دیگری در افق فرهنگی ما نیز طلوع کرد بنام مجلۀ "درد دل افغان". این مجله در ماه اکتوبر 1997 در بازار آمد و خوانندگان و قلم بدستان زیادی را به خود جذب کرد و از همان تاریخ بنده نیز نوشته ها و چرند و پرندهای خود را به همین مجله تقدیم میکنم.»

اثر ماندگار و نفیس استاد عبدالرشید بینش هماناکتاب "بارقه های بینش" است. استاد اسحاق نگارگردر تقریظ کوتاه خود دراین کتاب به این مطلب مهم اشاره میکند که: «نویسندۀ خاطره ها معمولاً محیط زندگی اجتماعی خود را با اثری که این محیط برفکرش داشته است، تصویر میکند، از این رو کار او برای تاریخ دان، جامعه شناس و حتی مردم شناس جالب و در خور توجه است.. من هنگامیکه خاطرات دوست گرانقدر خویش جناب بینش صاحب را جسته جسته این جا و آنجا خواندم، با اصرار از ایشان تقاضا کردم که آن خاطرات را باهم یکجا نموده در دسترس مردم بگذارند...»

بینش به تأسی از همچو توصیه های دوستان به گردآوری نوشته های خود پرداخت و آنرا در یک مجلد قطور چاپ کرد. کتاب "بارقه های بینش" که گذری در روزگاران گذشته و برگهایی از کتاب زندگانی مرحوم استاد عبدالرشید بینش است، در ماه مارچ 2002م در 427 صفحه در شمال کالیفورنیا به تیراژ 500 نسخه به چاپ رسید. دراین کتاب پس از یک مقدمه بقلم نویسندۀ کتاب، یک تقریظ ازمحترم استاد اسحاق نگارگر و دیگر ازمرحوم داکترعلی رضوی درج است و در فصل اول آن زیر 26 عنوان خاطرات عینی و چشمدید های نویسنده کتاب بطور داستانگونه گنجانیده شده که تا صفحه 258 آن را احتوا میکند؛ در فصل دوم سوانح بعضی از شعرای معاصر و گمنام ذکر گردیده؛ فصل سوم به شرح داستانهای زندگی و ماجراهای عشقی بعضی از امپراتورهای تیموری هند اختصاص یافته؛ فصل چهارم به اهمی ازغزوات پیغمبر والا مقام اسلام حضرت محمد(ص) از ولادت تا زمان رحلت اشاره گردیده و در فصل اخیر دو مقاله سیاسی نویسنده کتاب مربوط سالهای 1994 و 1995 درج گردیده است. علاوه برآن بین هر مقاله و متن هرعنوان یک کاپی از نمونه ای خطاطی استاد بینش نیز جلب توجه میکند که زیبائی خط او را به نمایش میگذارد.

راجع به شیوه و سبک نویسندگی استاد بینش باید گفت که او از آغاز جوانی و نیز در طول عمر اشتیاق فراوان به مطالعه داشت و در آن ایام که نشرات داخلی کم و انگشت شمار بود، بازار مجلات و کتاب های داستانی و ناولهای ادبی چاپ ایران در کابل به وفرت مورد استفاده علاقمندان و اهل مطالعه قرار میگرفت. گمان نکنم که یکی از این آثار وارده از نظر استاد بینش بدور مانده باشد. اواین آثار را با عمق ادبی آن مطالعه میکرد، چنانکه ادبیات داستانی آنوقت در شیوه نگارش استاد بینش بعدها تجلی پیدا کرد. در آنوقت استادان بزرگ ایران از جمله جمال زاده ، صادق هدایت، دشتی و عده ای دیگرنویسندگان درنثر فارسی شیوه ای تازه ایجاد کرده بودند که دربین نویسندگان جوان آن دیار به سرعت رایج گردیده بود، چنانکه آنها بجای کلمات ادبی با تخیلات شاعرانه متقدمین، می کوشیدند زبان عامیانه را با تمام باریکی ها و زیبائی های آن در سبک نگارش داستان های خود بکار برند.

علاوتاً باید گفت که استاد بینش با دیانت راستین خود به قلمی ساختن یک تعداد از احادیث منتخب حضرت محمد (ص) پرداخت که در یک رسالۀ جداگانه چاپ شده است. تعداد مقالات استاد بینش در نشرات برون مرزی افغانها زیاد است؛ پسربزرگش آقای ظاهر رشید که در خوش نویسی پیرو شیوه خطاطی پدر است، درنظر دارد این مقالات را جمع آوری کرده و دریک مجلد به چاپ برساند که کار نیکی است.

استاد بینش گاهی با نام اصلی و گاهی هم با نامهای مستعار از جمله "رواق"، "زبرجد"، "سالمند" و "ابو هارون" نوشته های خود را در مجلات و جراید برون مرزی به نشر میرسانیده است که با وجود این نامها، خواننده به سهولت از ورای شیوه نگارش او میتوانست نویسنده اصلی را بشناسد.

نا گفته نباید گذاشت که در اواسط سالهای 1995 استاد بینش بنا بردلائلی از همکاری با هفته نامۀ "امید" دست کشید و از آن وقت به بعد رابطه قلمی خود را با آن نشریه بکلی قطع کرد و اما همکاری خود را با سائر نشریه ها از جمله "درد دل افغان" ادامه داد که این همکاری با فزونی سن وسال دیر دوام نکرد.

از آن به بعد با تشکیل "انجمن سالمندان افغان در بی ایریا" در اواخر سال 2005 ایشان به حیث عضو مؤسس این انجمن بیشتر اوقات خود را تا یک سال قبل از وفات با این انجمن و با علاقمندی سرشار فعالانه ادامه داد. با تأسف که در یک سال اخیر نسبت کبر سن و دراثر یک "ستروک قلبی" زمینگیر شد که نتوانست به انجمن تشریف بیاورد. خاطرات فراموش ناشدنی این بزرگمرد که با تجارب دیرینه خود در مجموع حیثیت یک کتاب "زنده" را برای اعضای انجمن داشت و گفتارش همه مملو از راز های نهفته زندگی بود، همیشه در ذهن هریک از دوستان و علاقمندان او زنده و جاوید است.

انجمن سالمندان افغان نیز به هدف قدردانی از مقام فرهنگی و اجتماعی دو شخصیت چند بُعدی جامعه افغانی تصمیم گرفت تا محفل شانداری را در سال 2008 در یکی از سالونهای مجلل شهر فریمانت به اشتراک عده ای زیاد از علاقمندان و شخصیت های سرشناس این منطقه دائر کند و در حضور همه از استاد عبدالرشید بینش و استاد محمد یوسف کهزاد و خدمات فرهنگی و هنری شان تجلیل نماید. دراین محفل آثار خطاطی استاد بینش و تابلو های رسامی استاد کهزاد به نمایش گذاشته شدند که ثبت ویدیوئی آن محفل بزرگ به حیث یک خاطره نیک در دست است.

استاد بینش در هنر موسیقی، بخصوص راگها و مقامهای کلاسیک هندی نیز آشنا بود و در اکثرمحافل استادان بزرگ موسیقی حضور می یافت و با کمال احترام به روی زمین می نشست و همه حواسش متوجه آن استاد می بود. از دوستان بسیار نزدیکش مرحوم استاد شاه ولی ترانه ساز و نیز برادر زاده و دوست نزدیکش استاد لطیف پاکدل بود که کتابی نیز درباره موسیقی کلاسیک نوشته و از خود بیادگار گذاشته است.

استاد عبدالرشید بینش مرد متواضع، شرین کلام با فصاحت بیان، همیشه خندان و با ملاطفت خاص به خورد و کلان و نهایت با صفا، منزه، خوش لباس وشیک پوش بود. زبانش جز به نیکی و خوبی، هرگز به سخن زشت باز نمی شد. استعداد سرشار او در حفظ اشعار آنقدر قوی بود، که فی البدیهه میتوانست قصاید دراز را از یاد دیکلمه کند و عمق معلومات او در شعر و اوزان شعری به اندازۀ بود که بعضاً به تصحیح اشعار حاضرین مجلس می پرداخت. او این میراث را از استاد خود مرحوم ابراهیم خلیل در همان دوران جوانی آموخته بود. بینش در سالهای اخیر عضویت چند انجمن ادبی از جمله "انجمن نگارستان فرهنگی..." را در این منطقه داشت. علاوتاً استاد بینش یکی از اعضای بنیان گذار مرکز اسلامی "ابراهیم خلیل الله (ع)" در فریمانت بود و تا اخیر عمر عضویت دائمی هیئت مدیره آن مرکز را پذیرفته و در امور مهمه آنجا فعالانه اشتراک و ابراز نظر میکرد. استاد بینش دست خیر داشت و تاحد امکان از کمک با محتاجان دریغ نمیکرداینجانب برعلاوه پیوند خویشاوندی، افتخار دارم که با استاد بینش مرحوم در مدت بیش از 53 سال محشور و نزدیک بودم، بخصوص در طول 12 سال اخیر که هر هفته در روزهای پنجشنبه در مجالس انجمن سالمندان باهم یکجا بودیم و خاطرات بسیار بارزش از این بزرگمرد دارم که بیان هرخاطره از توان این نوشته بدور است.

حاصل دوبار ازدواج مرحوم استاد بینش دو پسر هریک به نامهای عبدالظاهر رشید و احمد هارون رشید و سه دختر بنامهای مهریه بینش البرت، رخشانه بینش و فرزانه بینش بیان دارد که همه با کمال، تحصیکرده و از هرنگاه ستودنی بوده و هریک نمونه ای ازامتزاج عالی و وجوه مشترک پدر و مادر بزرگوار خود میباشند.

خدای بزرگ استاد بینش را غرق رحمت بی پایان خود کناد، یادش همیشه گرامی و روحش شاد و جایگه اش در بهشت برین بادا.