از کتابت تا وزارت :
میرهاشم خان یکی از شخصیت برجسته و نامدارعصر امانی بود که از9 سنبله 1301شمسی تا سقوط سلطنت شاه امان الله غازی مدت بیش از هفت سال به حیث وزیر مالیه با جدیت خاص ایفای وظیفه کرد. موصوف بنیان گذار نظام مالی جدید افغانستان و یکی از حامیان سرسپرده شاه امان الله و اصلاحات اداری آن عصر بود و به انکشاف معارف در کشور تأکید جدی داشت، چنانچه در آنوقت که همه از کتب و معارف در گریز بودند، اویگانه پسر خود را در یازده سالگی جز دومین گروپ شاگردان افغانی جهت تحصیل به جرمنی اعزام کرد و دختر خود خدیجه را شامل اولین گروپ دختران افغان به ترکیه فرستاد.
میرهاشم خان ازسادات کابل است که سلسله نسبی او برطبق شجره دست داشته به شخصیت مشهور دینی وعرفانی کشورـ سید مهدی«آتش نفس» علیه الرحمه میرسد. اودر سال 1245 شمسی در قریه هندکی (چهلستون) کابل بدنیا آمد، کتابت وعلوم مروجه را نزد بزرگان خانواده طورمعمول فرا گرفت. پدرش میرعبدالعزیزبا کاکایش بین بخارا و لاهور از طریق کابل به شغل تجارت مصروف بودند. هنگامیکه سردارعبدالرحمن خان در بخارا بود، همیشه از تجار افغانی طلب استعانت میکرد و اگر کوتاهی در زمینه از طرف تجار صورت میگرفت، سردارعقده مند می شد. به همین دلیل وقتی سردار به سلطنت رسید، میرعبدالعزیز را زندانی کرد که بعداً زنده و مرده او به اصطلاح گم شد و هستی و دارائی او همه برباد رفت. دراینحال میرهاشم خان که هنوز 16 سال داشت، متکفل اعاشه مادر، خواهر و یگانه برادر خوردسال خود بنام سیدحبیب (بعداً مستوفی ولایت کابل) گردید. او مجبور شد تا نزد دوستان پدر، از جمله عبدالجبار خان (برادرامیردوست محمدخان) وبخصوص محمد سرورخان (بارکزائی ـ شاغاسی خیل، بعداً مشهور به بابا که شخص نهایت دلسوز و مهربان و در دربار امیرعبدالرحمن خان با نفوذ بود) مراجعه کند تا دریک دفتر به کار گماشته شود. با وساطت همین دو شخص در دفتر حسابات ارگ به حیث کاتب مقرر شد و توانست درمدت چند سال در امور حسابی وکتابت خود را چنان وارد سازد که مورد توجه بزرگان و شخص امیر قرارگرفت و زمینه پیشرفت برایش مساعد گردید. او در عصر سراجیه نخست به امور حسابی "ماشینخانه" که یکی از مهمترین فابریکات اسلحه سازی و سائرضروریات صنعتی آنوقت بود، توظیف شد و تدریجاً به معاونیت و درسالهای اخیرآن دوره در راس امورآنجا قرارگرفت، چنانکه ضمن یک گزارش مفصل درباره تولیدات ماشینخانه منتشره سراج الاخبار افغانیه (13 ثور1291 ش) آمده است: «افسر بزرگ و کاردار عمومی ماشینخانه کابل برگد محمد سرورخان و سرافسرهمه ماشینخانه های افغانستان میر محمد هاشم خان بود».(برای شرح مزید دیده شود: کتاب : جنبش مشروطه خواهی در افغانستان، تألیف: پوهاند سید سعدالدین هاشمی، چاپ شورای فرهنگی افغانستان، 1380، پاورقی صفحه 149 و 150)
هنگامیکه امان الله خان بتاریخ 9 حوت 1297 ش به سلطنت رسید، پس از اعدام مستوفی الممالک محمد حسین خان اداره موصوف را که متکفل امور مالیاتی کشور بود، لغو کرد، امور مذکوررا به دفترجدید التشکیل "نظارت مالیه" سپرد و متعاقباً آنرا به وزارت مالیه مسما ساخت که برگد میرزا محمود خان پوپلزائی در راس آن قرار داشت. میرزا محمود خان در این مقام تا ماه سنبله 1301 ایفای وظیفه کرد و به دلیل متعدد، ازجمله داشتن روابط نزدیک با سردارنصرالله خان از کار کنار رفت و بجایش میرزا میرمحمد هاشم خان با تشکیل جدید به حیث وزیر مالیه مقرر شد که تا ختم دوره امانی (28جدی 1307) دراین مقام خدمت کرد.
اعضای کابینه اعلیحضرت غازی شاه امان الله در سال 1303 (1924)( فوتوی منتشره در جریده امان افغان)
وزیر حرب : محمد ولی خان
وزیر خارجه : محمود طرزی
وزیر داخله : عبدالعزیز خان بارکزی
وزیر مالیه : میرزا میرهاشم خان
وزیر تجارت : عبدالهادی خان داوی
وزیر عدلیه : حیات الله خان
وزیر معارف : فیض محمد خان زکریا
وزیر دربار : محمد یعقوب خان
رئیس شورا : شیر احمد خان
مدیر مستقل طبیه : محمد کبیر خان سراج
یاور اول حضور : محمود خان شاغاسی
خدمات ارزنده و ابتکارات :
باید گفت که شرح مفصل خدمات ارزنده و ابتکارات این وزیر با درایت دراین مبحث نمی گنجد و ایجاب نوشتن یک کتاب را مینماید، ولی با ذکر مختصر آن دراینجا بسنده میگردد:
1 ـ تشکیل وزارت مالیه به اساس سیستم جدید که کاملاً از شکل عنعنوی متفاوت بود، آنهم به استناد مواد مندرج "اصول اساسی دولت علیه افغانستان" در مبحث "امور مالی" از ماده 58 تا ماده 63 (دیده شود: جرگه های بزرگ ملی افغانستان، تألیف محمد علم فیض زاد، چاپ 1368، صفحه73)،
2 ـ تغییر در نظام مالیاتی افغانستان متکی به اساسات جدید، لغو انواع مختلف مالیات و محصول گمرکی، تغییر مالیات اراضی از جنس به نقد یعنی مالیه دهندگان مستقیماً و بدون ملاحظه خان و ملک با دفاتر مالی دولت مربوط گردید و دولت تمام مایحتاج خود را به پول نقد و خوش به رضا خریداری میکرد. بدینوسیله از بیگار و اجبار بر مردم به مقصد تحویل دهی مالیات بطور جنس که مشکلات زیاد داشت، جلوگیری بعمل آمد. (میرغلام محمدغبار، افغانستان درمسیرتاریخ، چاپ چهارم، ایران1378، جلد اول، صفحه 790)
3 ـ ترویج حساب عواید و مصارف دولت در چهار چوب بودجه سالانه به اتکا به "نظامنامه بودجه عمومی ـ مصوبه شورای دولت1301". ارقام بودجه یک ساله را که مجموع عواید و مصارف دولت را برای بار اول نشان میدهد، میتوان طور مثال در کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" مطالعه کرد. (غبار: مأخذ فوق ، صفحه 792)
4 ـ تسوید قوانین مالیاتی که بعد از تصویب نافذ و مرعی الاجرا گردید، ازجمله: "نظامنامه مالیه ـ مصوبه سال 1299"، "نظامنامه خزانه جات دولت ـ مصوبه سال 1303"، "نظامنامه وظایف مستوفیان و سررشته داران اعلی ـ مصوبه 1301"، "نظامنامه فروش املاک سرکار ـ مصوبه سال 1305"، "نظامنامه فروش اموال تحویلخانه های سرکاری ـ مصوبه "1305" ، "نظامنامه محصول مال مواشی ـ مصوبه 1306"، "نظامنامه اخذ رسوم گمرکی ـ مصوبه 1305" و یک تعداد دیگر نظامنامه های مربوط به امور مالی.
5 ـ انکشاف اولین مکتب مسلکی در رشته حسابی و امور دفتری بنام مکتب "اصول دفتری" که در راس آن یکی از میرزا های مجرب آنوقت غلام مجتبی خان مستمندی قرارداشت و به کمک یک متخصص ترکی پروگرامهای درسی آن تهیه و به تعداد زیادجوانان را در امور حسابی با شیوه جدید تربیه کرد که برای سالهای بعد همین اشخاص گردانندگان امور مالی کشور بودند. قدمهای نخستین این مکتب اساساً در دوره سراجیه گذاشته شد که بعداً رونق بیشتر یافت و بیک مهد مسلکی در امور دفترداری ومالیاتی تبدیل گردید. (شرح مزید: فرهنگ کابل باستان، تألیف عزیزالدین وکیلی فوفلزائی، جلد دوم، کابل ، 1387، صفحه 909)
6 ـ تصفیه امور باقیات گذشته که نسل به نسل بالای مردم انباشته شده و باعث اذیت و آزار مردم و نیزموجب سوء استفاده های وافر مامورین گردیده بود، آنهم به شکلی که به استیذان شاه و فیصله شورای دولت برطبق احکام "نظامنامه اجراآت تصفیه محاسبه ماضیه ـ مصوبه 1302" همه باقیات سالهای قبل مورد معافیت قرارگرفت واسناد آن بعد از بررسی در صحن ماشینخانه طی مراسم خاص و در حضورهیئت عالیرتبه دولت حریق گردید که اینکاررا سید مهدی فرخ نماینده رسمی ایران در کابل که از مخالفان سرسخت میرهاشم خان بود، در کتاب "کرسی نشینان کابل" به این عبارت عنوان کرد که گویا وزیر مالیه «کلیه دفاتر ماشین خانه را سوختاند!!»،
7 ـ تشکیل "دفتر کارگزاری مالیه" به استناد نظامنامه "کارگزاری مالیه ـ مصوبه سال 1300"؛ این دفتر در حقیقت همان "دیوان محاسبات" میباشد که به حیث تفتیش بعدی صورت درست عاید و مصرف دولت را در چهار چوب بودجه مورد بررسی قرار میدهد.
8 ـ نشر اولین جریده اقتصادی در کشور به نام "ثروت" به مدیریت مسؤل علامه صلاح الدین سلجوقی در ماه قوس 1303 (برای شرح مزید دیده شود: کتاب سیر ژورنالیزم در افغانستان ، تألیف پوهاند محمد کاظم آهنگ، چاپ دوم ، پشاور، 1379، صفحه 214 ـ216). این جریده بعداً در زمان وزارت عبدالملک خان عبدالرحیمزی بار دیگر به نام "وته ـ ثروت"» به نشر رسید و وزیر موصوف به پاس خدمات ارزنده میرهاشم خان به حیث مؤسس وزارت مالیه فوتوی بزرگ او را در سالون آن وزارت نصب کرد.
9 ـ نشر اولین پول کاغذی افغانستان مسمی به "افغانی" که درسال اخیر سلطنت امانی (1307) بخصوص حین اعمار قصر دارالامان به حیث وسیله پرداخت مزد کارگران به دوران انداخته شد و در دوره سقوی با ایزاد مهرهای متعدد دوباره به چلند افتاد. این بانک نوتها پنجاه، بیست، ده و پنج افغانی به ضمانت "دارالمضاربه ملیه افغانیه" بنام «دولت علیه شاهی افغانستان» و مزین با امضای وزیرمالیه درمطبعه صکوک کابل با کاغذ عالی و رنگهای مختلف به چاپ رسید. (نمونه یک نوت پنجاه افغانی، سال چاپ 1307، دارای شماره مسلسل 88102 که به روی آن مهر های دوره سقوی نیز دیده میشود)
10ـ تأسیس مطبعه سنگی به نام "مطبعه کاظمی" که اسناد و اوراق وزارت مالیه را به شمول جریده ثروت درآن چاپ میکرد، یکی دیگرازخدمات فرهنگی او است. این مطبعه اساساً یک مطبعه شخصی بود که به سرمایه خودش بکار افتاده بود.
11 ـ میرهاشم خان افتخار عضویت در معاهده کابل (مورخ 30 عقرب 1300 ش مطابق 22 نوامبر 1921) را داشت که دراثر آن حکومت برتانیه بعد جنجالهای زیاد مذاکرات راولپندی و مذاکرات منصوری، بالاخره استقلال کامل افغانستان را با عقد این معاهده نهائی به رسمیت شناخت و حاضر به تبادله سفرا و دفاتر دپلماتیک بین دولتین شد،( برای معلومات مزید دیده شود: غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، مأخذ فوق الذکر، صفحه 778 ـ 785).
12 ـ میرهاشم خان در ساختمان و انکشاف شهر جدید دارالامان نقش عمده داشت، چنا نکه از چهار محله مسکونی آن شهرجدید یکی بنام «محله هاشم» مسما گردید (سه محله دیگربنامهای هریک: محله محمود، محله طرزی و محله رضیه نام گذاری شده بود) ( برای شرح مزید دیده شود:فرهنگ کابل باستان، تألیف عزیز الدین وکیلی فوفلزائی، مأخذ فوق الذکر، صفحه896 ـ 897).
13 ـ میرهاشم خان به حیث وزیر مالیه در لویه جرگه های 1301، 1303 و 1307 اشتراک و در مباحثات پیرامون مسائل مختلف نقش فعال داشت. (طورمثال دیده شود : رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه، 1303)
14 ـ میرهاشم خان با صداقت در کار در طول سالهای خدمت موفق به اخذ مدالها و نشان های متعدد با ضمایم و امتیازات آن گردید، ازجمله نشان "ستور"، نشان "خدمت"، نشان "استقلال" و دو نشان دیگر؛ همچنان موازی دونیم جریب زمین درنفس شهر کابل عقب مقبره اعلیحضرت تیمورشاه طور بخشش جهت اعمار مسکن به فرمان اعلیحضرت امان الله خان به ایشان اعطا گردید که در آنجا با ساختن محل مسکونی مجلل برای خود تا آخر اقامت گزید.
شهید راه صدق و عدالت:
پس از آنکه حبیب الله کلکانی اعلام سلطنت کرد (28 جدی 1307)، دست اندرکاران رژیم جمعی از بزرگان دوره امانی به شمول میرهاشم خان را در یک محفل بزرگ در ارگ احضار کردند تا سندی را که قبلاً تهیه شده بود، ناخوانده به امضای آنها برسانند. حبیب الله با هریک از مدعوین کوتاه سخن می گفت و جهت امضای کاغذ هدایت میداد، تا آنکه نوبت میرهاشم خان رسید. مکالمه امیر حبیب الله کلکانی را با میرهاشم خان «ریه ستیوارت» نویسنده کتاب «آتش در افغانستان 1914 ـ 1929 » چنین بیان میدارد: «درحالیکه حاکم کوهستان را در درخت از یک پا آویزان کرده بودند، نوبت به میرهاشم وزیرمالیه رسید. حبیب الله به او خطاب کرد: «تو لاتی (کافر) بزرگ هستی!»، او در پاسخ گفت: «من لاتی نیستم، یک مسلمان حقیقی و سید هستم»، حبیب الله سؤال کرد: «آیا تو همان نبودی که بودجه را ساختی؟»، او در جواب گفت: «بلی! بودجه یک سیستم قدیمی حساب است، درخانه، دوکان و درهمه جا بودجه دارند. بودجه یک نام جدید است که به محاسبه داده اند»، حبیب الله گفت: «آیا این نام کفری نیست؟»، وزیر مالیه درجواب گفت: «نخیر». بعد امیر گفت: «برو با ما نان و نمک شو! وزیر دربار برای تان یک کاغذ را میدهد و شما باید به آن امضا کنید.»( ریه ستیوارت ، کتاب : آتش در افغانستان، ترجمه یار محمد کوهسار کابلی، چاپ پشاور، 1380 ش، صفحه 117)
این همان کاغذ طومار گونه بود که ناخوانده از طرف 75 نفر حاضرین مجلس امضا شد و اولین فرمانی بود که بغرض بطلان همه اجراآت دوره امانی تهیه و به نشر رسید. (متن مکمل اعلامیه دیده شود درکتاب:عبدالشکور حَکم، از عیاری تا امارت ـ امیر حبیب الله کلکانی، صفحه304 تا 310)
میرهاشم خان متعاقب این جلسه از کوشش های خود جهت اعاده مجدد سلطنت امان الله خان دست نکشید و خواست به شاه که هنوز در قندهار بود به نحوی در برگشت به کابل کمک کند، چنانکه خانم ریه ستیوارت می نویسد: «وزیر مالیۀ امان الله خان، محمدعمر پیلوت را به خانه خود دعوت نمود، وی میدانست که امان الله خان خیلی ها به طیاره نیاز دارد. میرهاشم وزیر مالیه یک خریطه مملو از طلا را به عمر پیلوت نشان داد و گفت : اگر طیاره را به قندهار ببری، همه این طلا ها از شماست. عمر صرف یک دانه طلا را که در آن نام امان الله خان حک شده بود، گرفت و آنرا بوسید و باقی را رد کرد..... طیاره او در میدان هوائی قندهار که همه منتظر وی بودند، فرود آمد، عمر را پذیرائی کردند، نه ازباعث طیاره که با خود آورده بود، بلکه به اساس خبرهائیکه با خود داشت....اولین وظیفه که به عمر ازجانب امان الله خان داده شد، این بود که اوراق حاوی اخبار تازه را درقرب وجوار غزنی پخش کند».(برای شرح مزید دیده شود: ریه ستیوارت، آتش درافغانستان، صفحه164 ـ 165)
با گذشت هر روز و فعالیت های مخفی میرهاشم خان به نفع امان الله خان سوء ظن سقوی ها بر او بیشتر و بیشتر شد، چنانکه یک نامه سپه سالارمحمدنادرخان که عنوانی میرهاشم خان نوشته شده بود و درآن ازاو تقاضای همکاری کرده بود، بدست اراکین سقوی افتاد و به همین دلیل در ماه های سرطان 1308 او را بازداشت کردند و به زندان ارگ زندانی ساختند. دراین زندان همه عائله محمد نادرخان اعم از زنان و اطفال به شمول اسد الله خان وعلیشاه خان زندانی بودند و هیچ سرپرست و غمخوار نداشتند. میرهاشم خان با آنها ملاطفت زیاد داشت و در تهیه ضروریات شان از هیچ نوع کمک دریغ نکرد، حتی یک بار که او را به مقصد اعدام با اسدالله خان و علیشاه بردند، با دادن پول حیات خود و دو جوان را خرید.( به روایت علیشاه خان در زندان پلچرخی درسال 1359ش با ابنجانب به تفصیل بیان کرد.)
بتاریخ 22 میزان 1308 (14 اکتوبر 1929) رژیم سقوی در اثر فشار قوای تحت امر شاه ولی خان (بعداً مارشال و ملقب به فاتح کابل) سقوط نمود و امیرحبیب الله کلکانی با جمعی از یاران خود بطرف کوهدامن فرار کرد. دراینوقت ارگ خالی ماند و میرهاشم خان با رهائی از زندان، ارگ را زیر نظر خود گرفت و به شاه ولی خان از فرار بچه سقو اطلاع داد. همان بود که شاه ولی خان با قوای خود به ارگ رسید و ارگ را از میرهاشم خان تسلیم شد. سرداراسدالله خان سراج در کتاب "رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه شهید" که سالها بعد نوشت و این کتاب در امریکا به چاپ رسید، در زمینه می نویسد: «ارگ ازسقوی ها خالی شده بود وهمه رفته بودند. مرحوم میرهاشم خان وزیرمالیه شخصاً رفت تا خزانه را بررسی نماید. دَرباز بود وهرکدام از سقویها مقدار پولیکه می توانستند، باخود برده بودند. وزیرمالیه دَر را بسته و قفل زد که درآن اثنا بمی انفلاق کرد، ولی صدمۀ به وی نرساند. سقوی ها فشنگ وقطارهای کارتوس خود را روی خیابانهای ارگ جاگذاشته بودند، وزیرمالیه آنها را جمع آوری کرده بین یک تعداد از محبوسین و عملۀ ارگ که از کابل و شش کروهی آن بودند و با سقاء نرفته بودند، تقسیم کرده ایشان را برای مدافعه به برج ها و دروازه ارگ گماشتیم تا مبادا سقاء عایله خود را جابجا نموده و دوباره برگردد. تعداد مدافعین به حدود صدنفر میرسیدند.»(شرح مزید کتاب: "رویدادهای مهم زندگی اعلیحضرت محمدنادرشاه شهید"، نوشته سردار اسدالله خان سراج، صفحه93 - 98)
وقتی حبیب الله با تعدادی ار عایله خود بطرف کوهدامن فرار کرد و ارگ توسط میرهاشم خان به قوای شاه ولیخان تسلیم داده شد، سپه سالار محمد نادرخان یکی دو روز بعد به چهلستون رسید و بروز 23 میزان 1308جمعی ازشخصیت ها به دیدن شان درقصر چهلستون رفتند. سید قاسم رشتیا درکتاب خاطرات خود دراین ارتباط می نویسد: «سپه سالار قبل از داخل شدن به کابل، در چهلستون توقف نموده و اشخاص روشناس کابل به ملاقات شان شتافتند که پدر(سیدحبیب خان بعداً مستوفی ولایت کابل ـ نویسنده) و کاکای من (میرهاشم خان ـ نویسنده) هم درمیان آنها بودند. بطوریکه از زبان پدرم و عده دیگری از اشخاص حاضرمجلس شنیدم، سپه سالار ازاهل مجلس درباره موقف خود راجع به زعامت آینده کشور استفسار نمود و اکثر حاضرین ایشان را مناسبترین شخص برای احراز مقام سلطنت وانمود کردند. اما چند تن محدود که در جمله آنها محمد ولی خان وکیل، شیر احمد خان رئیس شورا (شوهر خواهر محمد نادرخان ـ نویسنده) و میرهاشم خان وزیر مالیه شامل بودند، چنین نظریه دادند که مناسبترآن است که فعلاً سپه سالاربه حیث وکیل سلطنت شناخته شده و فیصله موضوع پادشاهی را به لویه جرگه واگذار نمایند. اما طوریکه جریان مجلس سلام خانه (24 میزان 1308 ـ نویسنده) نشان داد که دراثراظهارات چند تن اشخاص سرشناس امثال فیض محمد خان زکریا وزیرمعارف وعلی محمد خان بدخشی و غلام محمد خان وردک وزیر تجارت سابق و اصرار سران قبایل، بالاخره سپه سالار سلطنت را قبول نمود و این موضوع آغاز یک سلسله اختلافات و نا آرامی های مداوم گردید».
سید قاسم رشتیا در ادامه می نویسد: «قابل تذکر است که در کابینه اولی که بلافاصله بعد از اعلان پادشاهی اعلیحضرت نادرشاه اعلان شد، هیچکدام از سه شخص فوق الذکر که نظر دیگری ارائه کرده بودند، شامل نبودند و در حالیکه میرهاشم خان فردای روز اعلان پادشاهی نادر شاه بصورت فجائی (آنی و غیر مترقب ـ نویسنده) وفات یافت، دیری نگذشت که محمد ولی خان به محکمه کشانیده شد، شیر احمد خان با اینکه شوهرهمشیره شاه بود، تا مدت دراز بیکار ماند و عده دیگر از طرفداران اعلیحضرت امان الله خان تحت فشار قرار گرفته و بعضی از آنها حبس و برخی اعدام شدند و معلوم شد که یک تصفیه حساب اساسی شروع شده است که بیش از پیش فضای سیاسی افغانستان را مکدر و مغشوش گردانید».(کتاب : خاطرات سیاسی سید قاسم رشتیا ـ 1311 تا 1371، چاپ اول، 1376، صفحه 9)
با شرح فوق واضح میشود که وفات میرهاشم خان یک حادثه طبیعی نبود و ریشه عمیق سیاسی داشت و بسته به دلائلی بود که در زمان سلطنت اعلیحضرت امان الله خان نزاکتهایی بین میرهاشم خان به حیث یکی ازحامیان سرسخت شاه و سپه سالار محمد نادر خان و برادرانش موجود بود. با آنکه اتهام این قتل را به دوش ناظر میرهاشم خان شخصی بنام "مسجدی" انداختند تا راز اصلی افشا نشود، ولی واقعیت امر طور مشهود یک قتل سیاسی و پلان شده بود که منجر به شهادت یک فرزند صدیق و خدمتگار وطن گردید.
(آخرین فوتوی میرهاشم خان وزیر مالیه با ناظر مسجدی خان (درعقب سیت) و میر محمد کاظم خان پسر موصوف (راننده موتر) در ماه سنبله 1307)
عبدالصبورغفوری هنگامیکه درماه ثور 1310 در"توقیف خانه" زندانی شد، از تصادف با "مسجدی" مذکور هم اطاق گردید. او در کتاب خاطرات زندان خود شرحی دلچسپ دراین زمینه دارد و می نویسد: «مسجدی خان ملازم وزیر صاحب مالیه مرحوم که به اتهام قتل او محبوس شده، یک مرد بلند بالا دارای ریش سیاه و باریک اندام است که نسبت به تهمت قتل نهایت پریشان بوده و نزد ما ساعتی از بدبختی خود شکایت کرد و اظهار داشت که ده سال کامل خدمت وزیر مرحوم را از قبیل درایوری، پیشخدمتی و ناظری و غیره نموده و وزیر مرحوم به او نهایت مهربانی داشتند و اتهام قتل وزیر که به او نسبت داده اند، افترا مطلق است».
غفوری در ادامه می نویسد: «من اگر چه در موضوع مرگ وزیر مرحوم که با ما مناسبت خانوادگی دارند، قدری وارد هستم مگر با آنهم تفصیل مرگ میر محمد هاشم خان مرحوم را از مسجدی خان جویا شدم. مسجدی خان اظهار داشت که البته شما خبر دارید که وزیر صاحب مرحوم در نزد حکومت سقوی محبوس بود، وقتیکه کابل گرفته شد و حبیب الله بطرف سمت شمال گریخت، محبوسین از بندی خانه خلاص شدند. وزیر صاحب نظر به مهربانی که با من داشت، شب همرای شاجی عبدالله خان و عزیز جان پسر صوفی عبدالحمید خان و میرکاظم جان پسر شان ( که برای سپری نمودن ایام رخصتی از جرمنی به کابل آمده و دراثر غائله سقوی موفق به برگشت برای ادامه تحصیل به جرمنی نشده بودـ نویسنده) بخانه ما آمدند و شب به نان غریبی ما مهمان شدند. هرچهار نفر دریک غوری نان خوردند، میوه و چای نوش جان کرده خوابیدند. نزدیک صبح برای وزیر صاحب یک قسم درد معده و قسیان پیش شد که چندبار در لگن دست شوئی قسیان نموده و از درد معده شکایت میکرد. ماهمگی پریشان شدیم و داکتر قریشی را حاضر ساختیم. وقتیکه داکتر قریشی آمد، وضع وزیر صاحب خیلی خراب و بالاخره فوت نمودند. داکتر قریشی اظهار داشت که ممکن است که جناب وزیر صاحب مسموم شده باشد. مختصر اینکه خویشان و اقارب وزیر صاحب جمع شدند و جنازه بعد از تکفین و حضیره شان انتقال و بخاک سپرده شد. متعاقب آن (حکومت) بنده (مسجدی ـ نویسنده) را احضار و زولانه و توقیف کردند. اکنون یکنیم سال است که محبوس میباشم و به گناه خود نمیدانم». (کتاب: سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعه ارگ ـ خاطرات عبدالصبور غفوری، چاپ پشاور، 1380، صفحه 46)
با گذشت سه سال میرمحمد کاظم پسر وزیرمالیه که ازجریان واقعی موضوع آگاه بود و از ترس رژیم جرأت ابراز حقیقت را نداشت و اما میدانست که مسجدی بیگناه است، لذا به نمایندگی از ورثه با تهیه یک ابراء خط، درخواست رهائی مسجدی را کرد که مورد قبول حکومت قرار گرفت و مسجدی بیچاره از زندان رها شد.
میرمحمد کاظم (پدر نویسنده) سالها بعد زبان به کلام گشود و این راز نهفته را برای ما بیان کرد و خاطره خود را از آن شب اسرار آمیزچنین شرح داد: هنگامیکه سقو ارگ را ترک کرد، من با چندی از اقارب برای مشایعت پدرم به ارگ رفتیم و ایشان با ما بخانه آمد، مادر و خواهرانم و همه فامیل از دیدار مجدد پدرخوشحال شدیم. ساعتی بعد پدرم برایم گفت که میخواهد به دیدن شاه محمود خان (برادر نادر خان ـ بعداً وزیر دفاع و صدراعظم) که تازه به کابل رسیده و بطور مؤقت در خانه غلام نبی چرخی (عقب زیارت شاه دوشمشیره ولی) اقامت گزیده بود، جهت تبریکی برود و از من خواست تا او را همراهی کنم. حین خروج از حرم سرا با برادر خود سید حبیب خان برخورد و از او سخت انتقاد کرد و گفت : تو آبروی مرا ربودی و..و...؛ پدرم گفت: نمیدانستم که بین دوبرادر چه اتفاق افتاده بود، ولی بعداً فهمیده شد که کاکایم با حضرت نورالمشایخ و شاه محمود خان که همه در ضدیت با امان الله خان فعال بودند، ارتباط برقرار کرده بود. بهرحال هر دو یکجا برای دیدن شاه محمود خان رفتیم. شاه محمود خان ضمن صحبت و ابراز تشکر از غمخواری خانواده شان در زندان، از وضع صحی پدرم پرسید. پدرم شکایت از گوشهای خود کرد که آواز فیرمتواتر توپ ها در ارگ هنوز هم در گوشش طنین انداز است و او را اذیت میکند. شاه محمود خان گفت: من داکتر قریشی را می فرستم که برای شما دوا بدهد. ما به منزل ناظر ما مسجدی آمدیم. شب یکی دونفر مهمان آمدند و بعد از صرف غذا مهمان ها رفتند و هنوز سرشب بود که داکتر قریشی آمد و بعد از مصافحه کوتاه، گوش های پدرم را معاینه کرد و گفت چیزی مهمی نیست و با قطره چکان دوائی را که با خود آورده بود، در گوشهای پدرم چکاند و خود مرخص شد. شب من و پدرم در یک اطاق خوابیدیم. نیمه های شب بود که پدرم صدا زد و از شدت درد پشت و سینه می نالید و گفت که پشتش را قدری مالش دهم. من اینکار را کردم و گفت: «جزاک الله». پس از آن هردو به خواب رفتیم، صبح هنگام نماز منتظر شدم تا پدرم برای وضو برخیزد، ولی او همچنان آرام خوابیده بود. پریشان شدم و آهسته بربالینش رفتم تا او را برای ادای نماز بیدار کنم، دیدم که رمقی ندارد و جان بجان آفرین سپرده است و از دهنش آب زردگونه با قدری خون آمده است. داد و فریاد من بلند شد. خلاصه پدرم آرام و بدون صدا جان داده بود. وقتی وجودش را دیدم، قفس سینه و پشت او سیاهی و کبودی آورده بود. این وضع مرا نگران ساخت و اولین کاریکه کردم بالشت و مواد افراز شده را پنهان نمودم. بعد از طی مراسم فاتحه، مسجدی را به اتهام قتل توقیف کردند، ولی من یقیین داشتم که کار درجای دیگر بوده و بناً خاموشانه مواد افراز شده را دریک بوتل انداخته و آنرا به داکتر سفارت جرمنی که با او شناخت نزدیک داشتم، بردم تا معاینه لابراتوری نماید. داکتر سفارت یکی دو روز بعد مرا خواست و گفت که پدرت مسموم شده است. آنوقت برایم همه چیز روشن شد. موضوع را با کاکایم سید حبیب خان بطور خصوصی در میان گذاشتم، موصوف توصیه کرد که اکنون کار از کار گذشته و نباید جان خود را به خطر بیندازی! من توصیه کاکایم را قبول نموده خاموشی اختیار کردم و اما دلم به حال ناظر مسجدی می سوخت، تا آنکه در رهائی او از زندان وجدانم را چند سال بعد آرام ساختم.
اینکه چرا بین چشم دید پدرم و اظهارات مسجدی تفاوت وجود دارد، واضح است که مسجدی ادعای قتل را برخود تهمت و یک افترا مطلق میدانست و اما نمی توانست اصل قضیه را بیان کند. ذکر حضورشاه جی عبدالله که از دوستان محمد نادرشاه و بردارانش بود، آنشب به حیث مهمان و نیز آمدن داکتر قریشی اشاره های غیرمستقیم به اصل موضوع است، درغیرآن فرا خواندن داکتر قریشی در نیمه های شب بعد از دگرگونی وضع مزاج میرهاشم خان درشرایط آنوقت ممکن و میسر نبود. بهرحال هرچه بود، انجام شد.
پدرم میرکاظم آقا تا دم مرگ به انگیزه سیاسی شهادت پدر خود باور داشت، ولی حوادث بعدی و گیر و گرفت ها مانع افشای این موضوع می شد و نمی خواست آنرا آشکار سازد. حتی چندی بعد از کودتای ثور 1357 یک خبرنگار از یکی از روزنامه ها به دیدن پدرم به خانه شان آمد و میخواست راجع به شهادت پدرش میرهاشم خان طالب معلومات شود و آنرا به نشر بسپارد. اما پدرم به بهانه مریضی و ضعف حافظه ازهمچو مصاحبه معذرت خواست و اصلاً میل نداشت داستان ظلم گذشته را با ظالم های عصر جدید درمیان بگذارد.
طوریکه ذکر شد، میرهاشم خان وزیرمالیه صبح زود روز 24 میزان 1308 بطور «فجائی» یا به عبارت واضح تر شهید راه صدق و عدالت شد و نام نیک و پرافتخار از خود بجا گذاشت. جنازه مرحومی روز بعد از اعلان سلطنت محمد نادرشاه در شهدای صالحین به خاک سپرده شد و قاری عبدالله خان ملک الشعرا چند بیت ذیل را انشاء کرد که در میناره کوچک لوح مزارش حک گردید:
میر هاشم وزیر نام آور
آنکه گردد بنام نکو یاد
آنکه بود از نجابتش نَسَبی
سید نیک خوی نیک نهاد
آنکه چهل سال زندگانی خویش
برسر خدمت وطن بنهاد
آنکه بوده است چون نظام الملک
در امور محاسبه استاد
ناگهان در جمادی اول
رفت ازین تنگنای بی بنیاد
گرچه شست و سه عمر یافت، برفت
هم بیکدم ازین خراب آباد
خامه زین غم الف کشیده بگفت
(جای او در ریاض مینو باد)
1349 – 1 = 1348 ق
میرهاشم خان وزیر مالیه در زندان سقوی و سرنوشت آخر او
میرهاشم خان یکی از شخصیت برجسته و نامدارعصر امانی بود که از سال 1300شمسی تا سقوط سلطنت شاه امان الله غازی مدت هشت سال به حیث وزیر مالیه با جدیت خاص ایفای وظیفه کرد. موصوف بنیان گذار نظام مالی جدید افغانستان و یکی از حامیان سرسپرده شاه امان الله و اصلاحات اداری آن عصر بود.
پس از آنکه حبیب الله کلکانی اعلام سلطنت کرد (28 جدی 1307)، دست اندرکاران رژیم، جمعی از بزرگان دوره امانی به شمول میرهاشم خان را در یک محفل بزرگ در ارگ احضار کردند تا سندی را که قبلاً تهیه شده بود، ناخوانده به امضای آنها برسانند. حبیب الله با هریک از مدعوین کوتاه سخن می گفت و جهت امضای کاغذ هدایت میداد، تا آنکه نوبت میرهاشم خان رسید. مکالمه امیر حبیب الله کلکانی را با میرهاشم خان «ریه ستیوارت» نویسنده کتاب «آتش در افغانستان 1914 ـ 1929 » چنین بیان میدارد: «درحالیکه حاکم کوهستان را در درخت از یک پا آویزان کرده بودند، نوبت به میرهاشم وزیرمالیه رسید. حبیب الله به او خطاب کرد:
ـ تو لاتی (کافر) بزرگ هستی!
او در پاسخ گفت:
ـ من لاتی نیستم، یک مسلمان حقیقی و سید هستم.
حبیب الله سؤال کرد:
ـ آیا تو همان نبودی که بودجه را ساختی؟
او در جواب گفت:
ـ بلی! بودجه یک سیستم قدیمی حساب است، درخانه، دوکان و درهمه جا بودجه دارند. بودجه یک نام جدید است که به محاسبه داده اند.
حبیب الله گفت:
ـ آیا این نام کفری نیست؟
وزیر مالیه گفت:
ـ نخیر.
بعد امیر گفت:
ـ برو با ما نان و نمک شو! وزیر دربار برای تان یک کاغذ را میدهد و شما باید به آن امضا کنید.»
(ریه ستیوارت ، کتاب : آتش در افغانستان، ترجمه یار محمد کوهسار کابلی، چاپ پشاور، 1380 ش، صفحه 117)
این همان کاغذ طومار گونه بود که ناخوانده از طرف 75 نفر حاضرین مجلس امضا شد و اولین فرمانی بود که بغرض بطلان همه اجرأت دوره امانی تهیه و به نشر رسید (متن مکمل اعلامیه دیده شود درکتاب:عبدالشکور حَکم، از عیاری تا امارت ـ امیر حبیب الله کلکانی، صفحه304 تا 310)
میرهاشم خان متعاقب این جلسه از کوشش های خود جهت اعاده مجدد سلطنت شاه امان الله خان دست نکشید و خواست به شاه که هنوز در قندهار بود به نحوی در برگشت به کابل کمک کند، چنانکه خانم «ریه ستیوارت» می نویسد: «وزیر مالیهء امان الله خان محمد عمر پیلوت را به خانه خود دعوت نمود، وی میدانست که امان الله خان خیلی ها به طیاره نیاز دارد. میرهاشم وزیر مالیه یک خریطه مملو از طلا را به عمر پیلوت نشان داد و گفت : اگر طیاره را به قندهار ببری، همه این طلا ها از شماست. عمر صرف یک دانه طلا را که در آن نام امان الله خان حک شده بود، گرفت و آنرا بوسید و باقی را رد کرد..... طیاره او در میدان هوائی قندهار که همه منتظر وی بودند، فرود آمد، عمر را پذیرائی کردند، نه از باعث طیاره که با خود آورده بود بلکه به اساس خبر هائیکه با خود داشت. ...اولین وظیفه که به عمر از جانب امان الله خان داده شد، این بود که اوراق حاوی اخبار تازه را در قرب و جوار غزنی پخش کند». (برای شرح مزید دیده شود: ریه ستیوارت، آتش در افغانستان، صفحه 164 ـ 165)
با گذشت هر روز و فعالیت های مخفی میرهاشم خان به نفع امان الله خان سوء ظن سقوی ها بر او بیشتر و بیشتر شد، تا آنکه پس از سه چهار ماه او را بازداشت کردند و به زندان ارگ زندانی ساختند. دراین زندان همه عائله نادرخان اعم از زنان و اطفال به شمول سرداراسد الله خان(پسر امیر حبیب الله خان سراج الملت از بطن محبوب سلطانه بعداً ملقب به "علیا جناب"، صبیه سردار محمد یوسف خان و خواهر محمد نادرشاه) و سردارعلیشاه خان (پسر سردار سلیمان خان ـ پسر ارشد سردار محمد آصف خان) نیز آورده بودند که هیچ سرپرست و غمخوار نداشتند. میرهاشم خان با آنها ملاطفت زیاد داشت و در تهیه ضروریات شان از هیچ نوع کمک دریغ نکرد، حتی یک بار که سقوی ها میخواستند او را به مقصد اعدام یکجا با اسدالله خان سراج وعلیشاه خان ببرند، اوبا دادن پول حیات خود و آن دو جوان را خرید و از مرگ نجات داد.
شرحی از زبان سردار علیشاه خان:
در این ارتباط میخواهم جریان صحبت خود را با سردار علیشاه خان که باهم در زندان پلچرخی مدتی زندانی بودیم، به حیث یک روایت تاریخی بیان نمایم: بعد از کودتای ثور1357 و شهادت محمد داؤد خان وبیست تن از افراد فامیل او حکومت کودتایی خلقی ـ پرچمی تصمیم گرفت تا همه اعضای خانواده به اصطلاح خود شان "آل یحیی" را اعم از مرد و زن و پیر و جوان تاجائیکه توانستند، به زندان نیمه کارۀ پلچرخی زندانی کنند. دوماه و چندی بعد از کودتا اینجانب با جمعی از استادان پوهنتون نیز به آنجا زندانی شدم. در جملۀ زندانی های خاندانی یکی هم سردار علیشاه خان ـ مرد مسن و اغلب مریضی بود که بیشتر اوقات را در اتاق کوچک محبس می گذشتاند. پس ازیکسال که تاحدی شرایط در داخل دهلیزهای زندان از شدت اولی بازمانده بود و زندانی ها میتوانستند یکی به اتاق دیگر در عین دهلیز بروند، من هم روزی برای احوال پرسی به اتاق سردار علیشاه خان رفتم و باهم برای یک ساعت از هر طرف صحبت کردیم. او که میدانست من نواسه میرهاشم خان مرحوم هستم، ضمن تعریف و تمجید از کمکهای او هنگام حبس شان در زمان سقاوی به بیان مختصر خاطرات خود از آن وقت پرداخت و گفت:
روزهای دشوار را گذشتاندیم، وقتی سپه سالار و برادران شان همه به خارج و بعضی به اطراف کشور بودند و بچه سقو کابل را اشغال کرد، مال و منال همه بزرگان کابل از جمله خانواده های ما را چور و چپاول کردند، لذا تعدادی از ما به خانه حضرت صاحب و برخی به بعضی جا های دیگر پناه بردیم. وقتی به سقوی ها از ورود سپه سالار محمد نادر خان به هند و متعاقباً به خوست اطلاع رسید و مقابله با آنها آغاز شد، بچه سقو امر کرد تا همه افراد خانواده اعم از زن و مرد و طفل و پیر و جوان را در ارگ زندانی نمایند. از مرد ها تنها من و سردار اسدالله خان بودیم که هردو تازه پا به جوانی گذاشته بودیم.
سردار علیشاه خان افزود: در زندان از جملۀ بزرگان دورۀ امانی یکی هم جناب وزیر صاحب مالیه میرهاشم خان با ما بود که ازهر ناحیه با خانواده ما در آن وقت دشوار کمک و استعانت میکرد. تقریباً ماه های اسد 1308 بود که صبح وقت من و اسد الله خان را نفری سقوی زنجیر و زولانه کردند و از اتاق بیرون بردند و وقتی بیرون شدیم، چشمم به وزیر صاحب افتاد که او را نیز زنجیر و زولانه کرده و اطرافش را چند عسکر گرفته بودند. دیدم وزیر صاحب با یکی از کلانترهای سقوی به تنهائی صحبت میکند. در این وقت احساس کردیم که ما هرسه را برای اعدام می برند. بهرحال آن شخص بعد از صحبت با وزیر صاحب رفت و پس از دقایقی برگشت و وزیر صاحب را با زنجیر و زولانه بسوی یک دفتر با خود برد. ما دونفر فکر کردیم که تا چند دقیقۀ دیگر نوبت ما نیز میرسد، ولی دقایق می گذشت و پس از تقریباً نیم ساعت دیدیم که وزیر صاحب را دوباره آوردند، ولی زولانه در پا نداشت و امر شد که زولانه های ما را نیز باز کنند و ما را دوباره به اتاق بردند که از این معما هیچ نفهمیدیم.
روز بعد وقتی وزیر صاحب مالیه را در محوطه زندان دیدم، آهسته جریان را پرسیدم که چه شد؟ مختصر گفتند که پول کار خود را کرد و ما فعلاً از خطر فوری بدور ماندیم و سرش را شور داد و آهی کشید و چیزی دیگر نه گفت. دلم بسیار ناقرار بود، چند روز بعد با استفاده از فرصت بار دیگراز وزیر صاحب خواهش کردم که کمی در باره برایم معلومات دهد و پس از اصرار من گفت: آنروز که ما سه نفر را برای اعدام می بردند، پیامی به قلعه بیگی سقو فرستادم که قبل از اعدام میخواهم یک رمز را برایش بگویم. او مرا نزد خود خواست و باهم خصوصی صحبت کردیم و برایش گفتم که پولهایم نزد چند نفر است، اگر مرا اعدام کنید، آن پولها همه به هدر میروند. میخواهم شما این پولها را به نحوی ازآن اشخاص حصول نمائید و بعد هرچه تقدیر من باشد، به آن راضی هستم. با اینکار موافقه نمود و امر کرد که زولانه ها را از پاهایم باز کنند و کاغذی داد که عنوانی یکی از آن اشخاص بنویسم و طلب امانت خود را نمایم که بدست آورنده پرزه هذا تسلیم دارد.
علیشاه خان گفت: هنوز کلام وزیر صاحب مالیه تمام نشده بود که پرسیدم با برگشتن شما چرا زولانه های من و اسدالله خان را باز کردند و از اعدام ما منصرف شدند؟ در جواب همین قدر گفت که خدا کمک کرد و شما نیز نجات یافتید!
روزها گذشت واواسط ماه میزان بود و شنیدیم که گروه های مخالف سقوی در حاشیه شهر نزدیک شده اند و ارگ در محاصره قرار دارد. آواز فیرهای توپ از داخل ارگ به بیرون به شدت ادامه داشت و در داخل ارگ یک نوع بی نظمی به مشاهده میرسید و عساکر سقوی در حال حمله و قسماً گریز بودند. حوالی شام بود که وزیر صاحب مالیه به اتاق ما آمد که امر شده شما یک نامه امیر را به طرف مقابل برای مصالحه بین طرفین ببرید. ترسیدم که مبادا این یک دام باشد، ولی چاره دیگر نداشتم و آماده شدم. وقتی مرا سوار موتر کردند، چشمم به حضرت صاحب محمد صادق جان افتاد به من گفت که در کنارش بنشینم. در تاریک شب با سواری موتر همراه چند عسکراز ارگ بیرون شدیم و به سمتی رفتیم که ندانستم کجا بود. موتر توقف کرد و جمعیتی از مردان مسلح در آنجا بودند و ما را بردند نزد یک تعداد کسانیکه هیچ یک آنها را نمی شناختم، ولی معلوم می شد که از جمله بزرگان و سران مخالفین بودند. پس از احوال پرسی نشستیم و حضرت صاحب کاغذ را از دستم گرفت و به یکی آنها داد و گفت که منتظر احوال هستم و هر دو خداحافظی کردیم و دوباره مرا به ارگ آوردند.
سردارعلیشاه خان پس از مکث ادامه داد و گفت: فردا صبح وقت باز وزیرصاحب به دیدن من و اسدالله خان آمد و خبر فرار حبیب الله و اراکین او را از ارگ داد و گفت که همین حالا به شاه ولیخان پیغام فرستادم که حبیب الله از ارگ فرار کرده و در ارگ جز زندانی ها کسی دیگر نمانده و هرچه زودتر به اینجا آمده و ارگ را تسلیم شود و گفت که تا آمدن آنها من اینجا می مانم و بعد تسلیمی ارگ به خانه میروم.
علیشاه خان گفت: در این موقع از وزیر صاحب خواهش کردم که راز زنده ماندن ما دو نفر را بگوید. او گفت: هرهفته من یک کاغذ به یکی از کسانیکه پولهایم نزدش بود، می نوشتم و او آن مبلغ را به نفر اعزامی قلعه بیگی تادیه میکرد. در همان وقت که ما را برای اعدام می بردند، به قلعه بیگی سقوی گفتم که از مرگ این دو جوان بیگناه چه فایده ، بهتر است اول مرا بکشید بعد آنها را. قلعه بیگی که به طمع و حرص پول بود، اعدام هرسه ما را تا زمانیکه از پول استفاده کند، به تعویق می انداخت که تا حال اینکار ادامه داشت.
علیشاه خان این رویداد را در زندان پلچرخی در حالی برایم بازگو میکرد که در روی زمین در بستر خود پا ها را دراز کرده و دور چشمانش اشک حلقه زده بود و با یاد آن روز ها آهی کشید و گفت: رضای خدا نبود که بمیرم و زندگی من و اسدالله خان در عالم اسباب مرهون لطف پدرکلانت است که خداوند بزرگ او را رحمت کند و هر وقت آن روز ها یادم می آید، در حقش دعا میکنم.
با این شرح دیده شد که بتاریخ 22 میزان 1308 (14 اکتوبر 1929) رژیم سقوی در اثر فشار قوای مخالفین تحت امر شاه ولی خان (بعداً مارشال و ملقب به فاتح کابل) سقوط نمود و امیر حبیب الله کلکانی با جمعی از یاران خود بطرف کوهدامن فرار کرد. دراینوقت ارگ خالی ماند و میرهاشم خان با رهائی از زندان، ارگ را زیر نظر خود گرفت و به شاه ولی خان از فرار بچه سقو اطلاع داد. همان بود که شاه ولی خان با قوای خود به ارگ رسید و ارگ را از میرهاشم خان تسلیم شد.
چگونه میرهاشم خان شهید راه صداقت و عدالت شد؟
با گزارش صحبت فوق که با سردارعلیشاه خان مرحوم در زندان پلچرخی در اواسط سال 1359صورت گرفت، اکنون برمیگردم به شرحی مختصر که پس از آن روز بر سر میرهاشم خان وزیر مالیه چه آمد و با چه ترفند موصوف به شهادت رسید:
وقتی ارگ تحت تصرف شاه ولیخان درآمد، چند روز بعد سپه سالار محمد نادرخان به چهلستون رسیده بود و روز 23 میزان 1308 جمعی از شخصیت ها به دیدن شان در قصر چهلستون رفتند. سید قاسم رشتیا در کتاب خاطرات خود در این ارتباط می نویسد: «سپه سالار قبل از داخل شدن به کابل، در چهلستون توقف نموده و اشخاص روشناس کابل به ملاقات شان شتافتند که پدر[سیدحبیب خان بعداً مستوفی ولایت کابل ـ نویسنده] و کاکای من [میرهاشم خان ـ نویسنده] هم درمیان آنها بودند. بطوریکه از زبان پدرم و عده دیگری از اشخاص حاضر مجلس شنیدم، سپه سالار از اهل مجلس درباره موقف خود راجع به زعامت آینده کشور استفسار نمود و اکثر حاضرین ایشان را مناسبترین شخص برای احراز مقام سلطنت وانمود کردند. اما چند تن معدود که در جمله آنها محمد ولی خان وکیل، شیر احمد خان رئیس شورا [شوهر خواهر محمد نادرخان ـ نویسنده] و میرهاشم خان وزیر مالیه شامل بودند، چنین نظریه دادند که مناسبتر آن است که فعلاً سپه سالار به حیث وکیل سلطنت شناخته شده و فیصله موضوع پادشاهی را به لویه جرگه واگذار نمایند. اما طوریکه جریان مجلس سلام خانه [24 میزان 1308 ـ نویسنده] نشان داد که دراثر اظهارات چند تن اشخاص سرشناس امثال فیض محمد خان زکریا وزیر معارف و علی محمد خان بدخشی و غلام محمد خان وردک وزیر تجارت سابق و اصرار سران قبایل، بالاخره سپه سالار سلطنت را قبول نمود و این موضوع آغاز یک سلسله اختلافات و نا آرامی های مداوم گردید».
سید قاسم رشتیا در ادامه می نویسد: «قابل تذکر است که در کابینه اولی که بلافاصله بعد از اعلان پادشاهی اعلیحضرت نادرشاه اعلان شد، هیچکدام از سه شخص فوق الذکر که نظر دیگری ارائه کرده بودند، شامل نبودند و در حالیکه میرهاشم خان فردای روز اعلان پادشاهی نادر شاه بصورت فجائی [آنی و غیرمترقب ـ نویسنده] وفات یافت و دیری نگذشت که محمد ولی خان به محکمه کشانیده شد و شیر احمد خان با اینکه شوهر همشیره شاه بود، تا مدت دراز بیکار ماند و عده دیگر از طرفداران اعلیحضرت امان الله خان تحت فشار قرار گرفته و بعضی از آنها حبس و برخی اعدام شدند و معلوم شد که یک تصفیه حساب اساسی شروع شده است که بیش از پیش فضای سیاسی افغانستان را مکدر و مغشوش گردانید». (کتاب : خاطرات سیاسی سید قاسم رشتیا ـ 1311 تا 1371، چاپ اول ، 1376، صفحه 9)
در ارتباط با وفات آنی میرهاشم خان بیمورد نخواهد بود تا قدری روشنی انداخته شود و باید گفت که رویداد وفات مرحومی یک حالت طبیعی نبود و ریشۀ عمیق سیاسی داشت و اساساً برگشت میکرد به روابط سردی که از زمان سلطنت اعلیحضرت امان الله خان بین میرهاشم خان (به حیث یکی ازحامیان سرسخت شاه) از یکطرف و سپه سالار محمد نادر خان و برادرانش ازطرف دیگر ایجاد شده بود.
با آنکه اتهام این قتل را ظاهراً به دوش ناظر میرهاشم خان شخصی بنام «میرمسجدی» انداختند تا راز اصلی افشا نشود، ولی واقعیت امر طور مشهود یک قتل سیاسی و پلان شده بود که منجر به شهادت یک فرزند صدیق و خدمتگار وطن گردید.
عبدالصبورغفوری شاعر و فعال سیاسی هنگامیکه در ماه ثور 1310 در«توقیف خانه» زندانی شد، از تصادف با «مسجدی» مذکور هم اطاق گردید. او در کتاب خاطرات زندان خود شرحی دلچسپ در این زمینه دارد و می نویسد: «مسجدی خان ملازم وزیر صاحب مالیه مرحوم که به اتهام قتل او محبوس شده، یک مرد بلند بالا دارای ریش سیاه و باریک اندام است که نسبت به تهمت قتل نهایت پریشان بوده و نزد ما ساعتی از بدبختی خود شکایت کرد و اظهار داشت که ده سال کامل خدمت وزیر مرحوم را از قبیل درایوری، پیشخدمتی و ناظری و غیره نموده و وزیر مرحوم به او نهایت مهربانی داشتند و اتهام قتل وزیر که به او نسبت داده اند، افترا مطلق است».
عبدالصبورغفوری در ادامه می نویسد: «من اگر چه در موضوع مرگ وزیر مرحوم که با ما مناسبت خانوادگی دارند، قدری وارد هستم مگر با آنهم تفصیل مرگ میر محمد هاشم خان مرحوم را از مسجدی خان جویا شدم». غفوری از مسجدی نقل قول میکند و می نویسد که مسجدی خان اظهار داشت: «البته شما خبر دارید که وزیر صاحب مرحوم در نزد حکومت سقوی محبوس بود، وقتیکه کابل گرفته شد و حبیب الله بطرف سمت شمال گریخت، محبوسین از بندی خانه خلاص شدند. وزیر صاحب نظر به مهربانی که با من داشت، شب همرای شاجی عبدالله خان و عزیز جان پسر صوفی عبدالحمید خان و میرکاظم جان پسر شان [که برای سپری نمودن ایام رخصتی از جرمنی به کابل آمده و دراثر غائله سقوی موفق به برگشت برای ادامه تحصیل به جرمنی نشده بودـ نویسنده] بخانه ما آمدند و شب به نان غریبی ما مهمان شدند. هرچهار نفر دریک غوری نان خوردند، میوه و چای نوش جان کرده خوابیدند. نزدیک صبح برای وزیر صاحب یک قسم درد معده و قسیان پیش شد که چندبار در لگن دست شوئی قسیان نموده و از درد معده شکایت میکرد. ما همگی پریشان شدیم و داکتر قریشی را حاضر ساختیم. وقتیکه داکتر قریشی آمد، وضع وزیر صاحب خیلی خراب و بالاخره فوت نمودند. داکتر قریشی اظهار داشت که ممکن است که جناب وزیر صاحب مسموم شده باشد. مختصر اینکه خویشان و اقارب وزیر صاحب جمع شدند و جنازه بعد از تکفین به حضیره شان انتقال و بخاک سپرده شد. متعاقب آن [حکومت] بنده [مسجدی ـ نویسنده] را احضار و زولانه و توقیف کردند. اکنون یکنیم سال است که محبوس میباشم و به گناه خود نمیدانم». (کتاب: سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعه ارگ ـ خاطرات عبدالصبور غفوری، چاپ پشاور، 1380، صفحه 46)
با گذشت سه سال میرمحمد کاظم پسر وزیرصاحب که از جریان واقعی موضوع آگاه بود و از ترس رژیم جرأت بیان حقیقت را نداشت و اما میدانست که مسجدی بیگناه است، لذا به نمایندگی از ورثه با تهیه یک ابراء خط، درخواست رهائی مسجدی را کرد که مورد قبول حکومت قرار گرفت و مسجدی بیچاره از زندان رها شد.
میرمحمد کاظم (پدر نویسنده) سالها بعد زبان به کلام گشود و این راز نهفته را برای ما بیان کرد و خاطره خود را از آن شب اسرار آمیزچنین شرح داد: هنگامیکه سقو ارگ را ترک کرد، من با چندی از اقارب برای مشایعت پدرم به ارگ رفتیم و ایشان با ما بخانه آمدند، مادر و خواهرانم و همه فامیل از دیدار مجدد پدرخوشحال شدیم. ساعتی بعد پدرم برایم گفت که میخواهد به دیدن شاه محمود خان (برادر نادر خان ـ بعداً وزیر دفاع و صدراعظم) که تازه به کابل رسیده و بطور مؤقت در خانه غلام نبی چرخی (عقب زیارت شاه دوشمشیره ولی) اقامت گزیده بود، جهت تبریکی برود و از من خواست تا او را همراهی کنم. حین خروج از حرم سرا با برادر خود سید حبیب خان برخورد و از او سخت انتقاد کرد و گفت : تو آبروی مرا ربودی و..و...؛ پدرم گفت: نمیدانستم که بین دوبرادر چه اتفاق افتاده بود، ولی بعداً فهمیده شد که کاکایم با حضرت نورالمشایخ و شاه محمود خان که همه در ضدیت با امان الله خان فعال بودند، ارتباط برقرار کرده بود. بهرحال هر دو یکجا برای دیدن شاه محمود خان رفتیم. شاه محمود خان ضمن صحبت و ابراز تشکر از غمخواری خانواده شان در زندان، از وضع صحی پدرم پرسید. پدرم شکایت از گوشهای خود کرد که آواز فیرمتواتر توپ ها در ارگ هنوز هم در گوشش طنین انداز است و او را اذیت میکند. شاه محمود خان گفت: من داکتر قریشی را می فرستم که برای شما دوا بدهد. ما به منزل ناظر ما مسجدی آمدیم. شب یکی دونفر مهمان آمدند و بعد از صرف غذا مهمان ها رفتند و هنوز سر شب بود که داکتر قریشی آمد و بعد از مصافحه کوتاه، گوش های پدرم را معاینه کرد و گفت چیزی مهمی نیست و با قطره چکان دوائی را که با خود آورده بود، در گوشهای پدرم چکاند و خود مرخص شد. شب من و پدرم در یک اطاق خوابیدیم. نیمه های شب بود که پدرم صدا زد و از شدت درد پشت و سینه می نالید و گفت که پشتش را قدری مالش دهم. من اینکار را کردم و گفت: «جزاک الله». پس از آن هردو به خواب رفتیم، صبح هنگام نماز منتظر شدم تا پدرم برای وضو برخیزد ، ولی او همچنان آرام خوابیده بود. پریشان شدم و آهسته بربالینش رفتم تا او را برای ادای نماز بیدار کنم، دیدم که رمقی ندارد و جان بجان آفرین سپرده است و از دهنش آب زردگونه با قدری خون آمده است. داد و فریاد من بلند شد. خلاصه پدرم آرام و بدون صدا جان داده بود. وقتی وجودش را دیدم، قفس سینه و پشت او سیاهی و کبودی آورده بود. این وضع مرا نگران ساخت و اولین کاریکه کردم بالشت و مواد افراز شده را پنهان نمودم. بعد از طی مراسم فاتحه، مسجدی را به اتهام قتل توقیف کردند، ولی من یقیین داشتم که کار در جای دیگر بوده و بناً خاموشانه مواد افراز شده را دریک بوتل انداخته و آنرا به داکتر سفارت جرمنی که او را بعد از برگشتم از جرمنی خوب می شناختم، بردم تا معاینه لابراتوری نماید. داکتر سفارت یکی دو روز بعد مرا خواست و بطور خصوصی گفت که پدرت مسموم شده است. آنوقت برایم همه چیز روشن شد. موضوع را با کاکایم سید حبیب خان محرمانه در میان گذاشتم، موصوف توصیه کرد که اکنون کار از کار گذشته و نباید جان خود را به خطر بیندازی! من توصیه کاکایم را قبول نموده خاموشی اختیار کردم و اما دلم به حال ناظرما مسجدی می سوخت، تا آنکه در رهائی او از زندان وجدانم را چند سال بعد آرام ساختم.
پدرم میرکاظم آقا تا دم مرگ به انگیزه سیاسی شهادت پدر خود باور داشت، ولی حوادث بعدی و گیر و گرفت ها مانع افشای این موضوع می شد و نمی خواست آنرا آشکار سازد. اما اینکه چرا بین چشم دید پدرم و اظهارات مسجدی تفاوت وجود دارد، واضح است که مسجدی ادعای قتل را برخود تهمت و یک افترا مطلق میدانست و اما نمی توانست اصل قضیه را بیان کند. ذکر حضورشاه جی عبدالله که از دوستان محمد نادرشاه و بردارانش بود، آنشب به حیث مهمان و نیز آمدن داکتر قریشی اشاره های غیر مستقیم به اصل موضوع است، درغیر آن فرا خواندن داکتر قریشی در نیمه های شب بعد از دگرگونی وضع مزاج وزیر صاحب درشرایط آنوقت ممکن و میسر نبود. بهرحال هرچه بود، انجام شد.
با این ترتیب میر هاشم خان وزیر مالیه امانی صبح زود روز 24 میزان 1308 بطور «فجائی» یا به عبارت واضح تر شهید راه صدق و عدالت شد و نام نیک و پر افتخار از خود بجا گذاشت. جنازه مرحومی روز بعد از اعلان سلطنت محمد نادرشاه در شهدای صالحین به خاک سپرده شد و قاری عبدالله خان ملک الشعرا چند بیت ذیل را سرود که در میناره کوچک لوح مزارش حک گردید:
میر هاشم وزیر نام آور
آنکه گردد بنام نکو یاد
آنکه بود از نجابتش نَسَبی
سید نیک خوی نیک نهاد
آنکه چهل سال زندگانی خویش
برسر خدمت وطن بنهاد
آنکه بوده است چون نظام الملک
در امور محاسبه استاد
ناگهان در جمادی اول
رفت ازین تنگنای بی بنیاد
گرچه شست و سه عمر یافت، برفت
هم بیکدم ازین خراب آباد
خامه زین غم الف کشیده بگفت
(جای او در ریاض مینو باد)
1349 – 1 = 1348 ق
برگی از تاریخ ویادی از رجال نامدارکشور
از کتابت تا وزارت :
میرهاشم خان یکی از شخصیت برجسته و نامدارعصر امانی بود که از سال 1300شمسی تا سقوط سلطنت شاه امان الله غازی مدت هشت سال به حیث وزیر مالیه با جدیت خاص ایفای وظیفه کرد. موصوف بنیان گذار نظام مالی جدید افغانستان و یکی از حامیان سرسپرده شاه امان الله و اصلاحات اداری آن عصر بود و به انکشاف معارف در کشور تأکید جدی داشت، چنانچه در آنوق که همه از کتب و معارف در گریز بودند، اویگانه پسر خود را در یازده سالگی جز دومین گروپ شاگردان افغانی جهت تحصیل به جرمنی اعزام کرد و دختر خود خدیجه را شامل اولین گروپ دختران افغان به ترکیه فرستاد.
میرهاشم خان از سادات کابل است که سلسله نسبی او بر طبق شجره دست داشته به شخصیت مشهوردینی وعرفانی کشورسید مهدی«آتش نفس» علیه الرحمه میرسد. اودر سال 1245 شمسی در قریه اندکی (چهلستون) کابل بدنیا آمد، کتابت و علوم مروجه را نزد بزرگان خانواده طور معمول فرا گرفت. پدرش میرعبدالعزیزبا کاکایش بین بخارا و لاهور از طریق کابل به شغل تجارت مصروف بودند. هنگامیکه سردار عبدالرحمن خان در بخارا بود، همیشه از تجار افغانی طلب استعانت میکرد و اگر کوتاهی در زمینه از طرف تجار صورت میگرفت، سردارعقده مند می شد. به همین دلیل وقتی سردار به سلطنت رسید، میرعبدالعزیز را زندانی کرد که بعداً زنده و مرده او به اصطلاح گم شد و هستی و دارائی او همه برباد رفت. دراینحال میرهاشم خان که هنوز 16 سال داشت، متکفل اعاشه مادر، خواهر و یگانه برادر خوردسال خود بنام سیدحبیب (بعداً مستوفی ولایت کابل) گردید. او مجبور شد تا نزد دوستان پدر از جمله عبدالجبار خان (برادر امیر دوست محمد خان) وبخصوص محمد سرور خان (بارکزائی ـ شاغاسی خیل، بعداً مشهور به بابا که شخص نهایت دلسوز و مهربان و در دربار امیر عبدالرحمن خان با نفوذ بود) مراجعه کند تا دریک دفتر به کار گماشته شود. با وساطت همین دو شخص در دفتر حسابات ارگ به حیث کاتب مقرر شد و توانست در مدت چند سال در امور حسابی و کتابت خود را چنان وارد سازد که مورد توجه بزرگان و امیر قرار گرفت و زمینه پیشرفت برایش مساعد گردید. او در عصر سراجیه نخست به امور حسابی « ماشینخانه» که یکی از مهمترین فابریکات اسلحه سازی و سائر ضروریات صنعتی آنوقت بود، توظیف شد و تدریجاً به معاونیت و درسالهای اخیر آن دوره در راس امور آنجا قرار گرفت، چنانکه ضمن یک گزارش مفصل در باره تولیدات ماشینخانه منتشره سراج الاخبار افغانیه (13 ثور1291 ش) آمده است: «افسر بزرگ و کاردار عمومی ماشینخانه کابل برگد محمد سرورخان و سر افسر همه ماشینخانه های افغانستان میر محمد هاشم خان بود».(برای شرح مزید دیده شود: کتاب : جنبش مشروطه خواهی در افغانستان، تألیف: پوهاند سید سعدالدین هاشمی، چاپ شورای فرهنگی افغانستان، 1380، پاورقی صفحه 149 و 150)
هنگامیکه امان الله خان بتاریخ 9 حوت 1297 ش به سلطنت رسید، پس از اعدام مستوفی الممالک محمد حسین خان اداره موصوف را که متکفل امور مالیاتی کشور بود، لغو کرد، امور مذکوررا به دفتر«ناظر مالیه» سپرد و متعاقباً آنرا به وزارت مالیه مسما ساخت که برگد میرزا محمود خان پوپلزائی در راس آن قرار داشت. میرزا محمود خان در این مقام تا ماه سنبله 1301 ایفای وظیفه کرد و به دلایل چند و داشتن روابط نزدیک با سردار نصر الله خان خود را از کار کنار کشید و بجایش میرزا میر محمد هاشم خان با تشکیل جدید به حیث وزیر مالیه مقرر شد که تا ختم دوره امانی (28جدی 1307) دراین مقام خدمت کرد.
اعضای کابینه اعلیحضرت غازی شاه امان الله در سال 1303 (1924)
( فوتوی منتشره در جریده امان افغان)
وزیر حرب : محمد ولی خان
وزیر خارجه : محمود طرزی
وزیر داخله : عبدالعزیز خان بارکزی
وزیر مالیه : میرزا میرهاشم خان
وزیر تجارت : عبدالهادی خان داوی
وزیر عدلیه : حیات الله خان
وزیر معارف : فیض محمد خان زکریا
وزیر دربار : محمد یعقوب خان
رئیس شورا : شیر احمد خان
مدیر مستقل طبیه : محمد کبیر خان سراج
یاور اول حضور : محمود خان شاغاسی
خدمات ارزنده و ابتکارات :
باید گفت که شرح مفصل خدمات ارزنده و ابتکارات این وزیر با درایت دراین مبحث نمی گنجد و ایجاب نوشتن یک کتاب را مینماید، ولی با ذکر مختصر آن دراینجا بسنده میگردد:
1 ـ تشکیل وزارت مالیه به اساس سیستم جدید که کاملاً از شکل عنعنوی متفاوت بود، آنهم به استناد مواد مندرج «اصول اساسی دولت علیه افغانستان» در مبحث «امور مالی» از ماده 58 تا ماده 63 (دیده شود: جرگه های بزرگ ملی افغانستان، تألیف محمد علم فیض زاد، چاپ 1368، صفحه73)،
2 ـ تغییر در نظام مالیاتی افغانستان متکی به اساسات جدید، لغو انواع مختلف مالیات و محصول گمرکی، تغییر مالیات اراضی از جنس به نقد یعنی مالیه دهندگان مستقیماً و بدون ملاحظه خان و ملک با دفاتر مالی دولت مربوط گردید و دولت تمام مایحتاج خود را به پول نقد و خوش به رضا خریداری میکرد. بدینوسیله از بیگار و اجبار بر مردم به مقصد تحویل دهی مالیات بطور جنس که مشکلات زیاد داشت، جلوگیری بعمل آمد( میرغلام محمدغبار، افغانستان در مسیر تاریخ، چاپ چهارم، ایران1378، جلد اول، صفحه 790)
3 ـ ترویج حساب عواید و مصارف دولت در چهار چوب بودجه سالانه به اتکا به «نظامنامه بودجه عمومی ـ مصوبه شورای دولت1301». ارقام بودجه یک ساله را که مجموع عواید و مصارف دولت را برای بار اول نشان میدهد، میتوان طور مثال در کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» مطالعه کرد(غبار: مأخذ فوق ، صفحه 792)
4 ـ تسوید قوانین مالیاتی که بعد از تصویب نافذ و مرعی الاجرا گردید، ازجمله: «نظامنامه مالیه ـ مصوبه سال 1299»، «نظامنامه خزانه جات دولت ـ مصوبه سال 1303» ،«نظامنامه وظایف مستوفیان و سررشته داران اعلی ـ مصوبه 1301»، «نظامنامه فروش املاک سرکار ـ مصوبه سال 1305»، « نظامنامه فروش اموال تحویلخانه های سرکاری ـ مصوبه 1305» ، «نظامنامه محصول مال مواشی ـ مصوبه 1306»، «نظامنامه اخذ رسوم گمرکی ـ مصوبه 1305» و یک تعداد دیگر نظامنامه های مربوط به امور مالی،
5 ـ انکشاف اولین مکتب مسلکی در رشته حسابی و امور دفتری بنام مکتب «اصول دفتری» که در راس آن یکی از میرزا های مجرب آنوقت غلام مجتبی خان مستمندی قرار داشت و به کمک یک متخصص ترکی پروگرامهای درسی آن تهیه و به تعداد زیادجوانان را در امور حسابی با شیوه جدید تربیه کرد که برای سالهای بعد همین اشخاص گردانندگان امور مالی کشور بودند. قدمهای نخستین این مکتب اساساً در دوره سراجیه گذاشته شد که بعداً رونق بیشتر یافت و بیک مهد مسلکی در امور دفترداری و مالیاتی تبدیل گردید (شرح مزید: فرهنگ کابل باستان، تألیف عزیز الدین وکیلی فوفلزائی، جلد دوم، کابل ، 1387، صفحه 909)،
6 ـ تصفیه امور باقیات گذشته که نسل به نسل بالای مردم انباشته شده و باعث اذیت و آزار مردم و نیزموجب سوء استفاده های وافر مامورین گردیده بود، آنهم به شکلی که به استیذان شاه و فیصله شورای دولت برطبق احکام «نظامنامه اجرأت تصفیه محاسبه ماضیه ـ مصوبه 1302) همه باقیات سالهای قبل مورد معافیت قرار گرفت و اسناد آن بعد از بررسی در صحن ماشینخانه طی مراسم خاص و در حضور هیئت عالیرتبه دولت حریق گردید که اینکاررا سید مهدی فرخ نماینده رسمی ایران در کابل که از مخالفان سرسخت میرهاشم خان بود، در کتاب «کرسی نشینان کابل» به این عبارت عنوان کرد که گویا وزیر مالیه «کلیه دفاتر ماشین خانه را سوختاند!!»،
7 ـ تشکیل «دفتر کارگزاری مالیه» به استناد نظامنامه «کارگزاری مالیه ـ مصوبه سال 1300»؛ این دفتر در حقیقت همان «دیوان محاسبات» میباشد که به حیث تفتیش بعدی صورت درست عاید و مصرف دولت را در چهار چوب بودجه مورد بررسی قرار میدهد،
8 ـ نشر اولین جریده اقتصادی در کشور به نام «ثروت» به مدیریت مسؤل علامه صلاح الدین سلجوقی در ماه قوس 1303 (برای شرح مزید دیده شود: کتاب سیر ژورنالیزم در افغانستان ، تألیف پوهاند محمد کاظم آهنگ، چاپ دوم ، پشاور، 1379، صفحه 214 ـ216). این جریده بعداً در زمان وزارت عبدالملک خان عبدالرحیمزی بار دیگر به نام «وته» به نشر رسید و وزیر موصوف به پاس خدمات ارزنده میرهاشم خان به حیث مؤسس وزارت مالیه فوتوی بزرگ او را در سالون آن وزارت نصب کرد،
9 ـ تأسیس مطبعه سنگی به نام «مطبعه کاظمی» که اسناد و اوراق وزارت مالیه را به شمول جریده ثروت در آن چاپ میکرد، یکی دیگر از خدمات فرهنگی او است. این مطبعه اساساً یک مطبعه شخصی بود که به سرمایه خودش بکار افتاده بود،
10 ـ نشر اولین پول کاغذی افغانستان مسمی به «افغانی» که در سال اخیر سلطنت امانی بخصوص در اعمار قصر دارالامان به حیث وسیله پرداخت مزد کارگران به دوران انداخته شد و در دوره سقوی با ایزاد مهرهای متعدد دوباره به چلند افتاد. این بانک نوتها پنجاه، بیست، ده و پنج افغانی به ضمانت «دارالمضاربه ملیه افغانیه» بنام «دولت علیه شاهی افغانستان» و مزین با امضای وزیر مالیه در مطبعه صکوک کابل با کاغذ عالی و رنگهای مختلف به چاپ رسید،
نمونه یک نوت پنجاه افغانی، سال چاپ 1307، دارای شماره مسلسل 88102
(به روی آن مهر های دوره سقوی نیز دیده میشود)
11 ـ میر هاشم خان افتخار عضویت در معاهده کابل (مورخ 30 عقرب 1300 ش مطابق 22 نوامبر 1921) را داشت که دراثر آن حکومت برتانیه بعد جنجالهای زیاد مذاکرات راولپندی و مذاکرات منصوری، بالاخره استقلال کامل افغانستان را با عقد این معاهده نهائی به رسمیت شناخت و حاضر به تبادله سفرا و دفاتر دپلماتیک بین دولتین شد،( برای معلومات مزید دیده شود: غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، مأخذ فوق الذکر، صفحه 778 ـ 785)،
12 ـ میرهاشم خان در ساختمان و انکشاف شهر جدید دارالامان نقش عمده داشت، چنا نکه از چهار محله مسکونی آن شهرجدید یکی بنام «محله هاشم» مسما گردید (سه محله دیگربنامهای هریک: محله محمود، محله طرزی و محله رضیه نام گذاری شده بود) ( برای شرح مزید دیده شود:فرهنگ کابل باستان، تألیف عزیز الدین وکیلی فوفلزائی، مأخذ فوق الذکر، صفحه896 ـ 897)،
13 ـ میرهاشم خان به حیث وزیر مالیه در لویه جرگه های 1301، 1303 و 1307 اشتراک و در مباحثات پیرامون مسائل مختلف نقش فعال داشت (طور مثال دیده شود : رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303، چاپ مطبعه سنگی وزارت حربیه، 1303)
14 ـ میرهاشم خان با صداقت در کار در طول سالهای خدمت موفق به اخذ مدالها و نشان های متعدد با ضمایم و امتیازات آن گردید، ازجمله نشان «ستور»، نشان «خدمت»، نشان «استقلال» و دو نشان دیگر؛ همچنان موازی دونیم جریب زمین در نفس شهر کابل عقب مقبره اعلیحضرت تیمورشاه طور بخشش جهت اعمار مسکن به فرمان اعلیحضرت امان الله خان به ایشان اعطا گردید که در آنجا با ساختن محل مسکونی مجلل برای خود تا آخر اقامت گزید.
میر هاشم خان با لباس رسمی و نشانها (سال 1306)
شهید راه صدق و عدالت:
پس از آنکه حبیب الله کلکانی اعلام سلطنت کرد (28 جدی 1307)، دست اندرکاران رژیم جمعی از بزرگان دوره امانی به شمول میرهاشم خان را در یک محفل بزرگ در ارگ احضار کردند تا سندی را که قبلاً تهیه شده بود، ناخوانده به امضای آنها برسانند. حبیب الله با هریک از مدعوین کوتاه سخن می گفت و جهت امضای کاغذ هدایت میداد، تا آنکه نوبت میرهاشم خان رسید. مکالمه امیر حبیب الله کلکانی را با میرهاشم خان «ریه ستیوارت» نویسنده کتاب «آتش در افغانستان 1914 ـ 1929 » چنین بیان میدارد: «درحالیکه حاکم کوهستان را در درخت از یک پا آویزان کرده بودند، نوبت به میرهاشم وزیرمالیه رسید. حبیب الله به او خطاب کرد:
ـ تو لاتی (کافر) بزرگ هستی!
او در پاسخ گفت:
ـ من لاتی نیستم، یک مسلمان حقیقی و سید هستم.
حبیب الله سؤال کرد:
ـ آیا تو همان نبودی که بودجه را ساختی؟
او در جواب گفت:
ـ بلی! بودجه یک سیستم قدیمی حساب است، درخانه، دوکان و درهمه جا بودجه دارند. بودجه یک نام جدید است که به محاسبه داده اند.
حبیب الله گفت:
ـ آیا این نام کفری نیست؟
وزیر مالیه گفت:
ـ نخیر.
بعد امیر گفت:
ـ برو با ما نان و نمک شو! وزیر دربار برای تان یک کاغذ را میدهد و شما باید به آن امضا کنید.»( ریه ستیوارت ، کتاب : آتش در افغانستان، ترجمه یار محمد کوهسار کابلی، چاپ پشاور، 1380 ش، صفحه 117)
این همان کاغذ طومار گونه بود که ناخوانده از طرف 75 نفر حاضرین مجلس امضا شد و اولین فرمانی بود که بغرض بطلان همه اجرأت دوره امانی تهیه و به نشر رسید (متن مکمل اعلامیه دیده شود درکتاب:عبدالشکور حَکم، از عیاری تا امارت ـ امیر حبیب الله کلکانی، صفحه304 تا 310)
میرهاشم خان متعاقب این جلسه از کوشش های خود جهت اعاده مجدد سلطنت امان الله خان دست نکشید و خواست به شاه که هنوز در قندهار بود به نحوی در برگشت به کابل کمک کند، چنانکه خانم «ریه ستیوارت» می نویسد: «وزیر مالیهء امان الله خان محمد عمر پیلوت را به خانه خود دعوت نمود، وی میدانست که امان الله خان خیلی ها به طیاره نیاز دارد. میرهاشم وزیر مالیه یک خریطه مملو از طلا را به عمر پیلوت نشان داد و گفت : اگر طیاره را به قندهار ببری، همه این طلا ها از شماست. عمر صرف یک دانه طلا را که در آن نام امان الله خان حک شده بود، گرفت و آنرا بوسید و باقی را رد کرد..... طیاره او در میدان هوائی قندهار که همه منتظر وی بودند، فرود آمد، عمر را پذیرائی کردند، نه از باعث طیاره که با خود آورده بود بلکه به اساس خبر هائیکه با خود داشت. ...اولین وظیفه که به عمر از جانب امان الله خان داده شد، این بود که اوراق حاوی اخبار تازه را در قرب و جوار غزنی پخش کند».(برای شرح مزید دیده شود: ریه ستیوارت، آتش در افغانستان، صفحه 164 ـ 165)
با گذشت هر روز و فعالیت های مخفی میرهاشم خان به نفع امان الله خان سوء ظن سقوی ها بر او بیشتر و بیشتر شد، تا آنکه او را در همان ماه اول بازداشت کردند و به زندان ارگ زندانی ساختند. دراین زندان همه عائله نادرخان اعم از زنان و اطفال به شمول اسد الله خان وعلیشاه خان زندانی بودند و هیچ سرپرست و غمخوار نداشتند. میرهاشم خان با آنها ملاطفت زیاد داشت و در تهیه ضروریات شان از هیچ نوع کمک دریغ نکرد، حتی یک بار که او را به مقصد اعدام با اسدالله خان و علیشاه بردند، با دادن پول حیات خود و دو جوان را خرید.( به روایت علیشاه خان در زندان پلچرخی در سال 1359 ش با نویسنده)
بتاریخ 22 میزان 1308 (14 اکتوبر 1929) رژیم سقوی در اثر فشار قوای تحت امر شاه ولی خان (بعداً مارشال و ملقب به فاتح کابل) سقوط نمود و امیر حبیب الله کلکانی با جمعی از یاران خود بطرف کوهدامن فرار کرد. دراینوقت ارگ خالی ماند و میرهاشم خان با رهائی از زندان، ارگ را زیر نظر خود گرفت و به شاه ولی خان از فرار بچه سقو اطلاع داد. همان بود که شاه ولی خان با قوای خود به ارگ رسید و ارگ را از میرهاشم خان تسلیم شد. دراین موقع سپه سالار محمد نادرخان به چهلستون رسیده بود و روز بعد جمعی از شخصیت ها به دیدن شان در قصر چهلستون رفتند.
سید قاسم رشتیا در کتاب خاطرات خود در این ارتباط می نویسد:
«سپه سالار قبل از داخل شدن به کابل، در چهلستون توقف نموده و اشخاص روشناس کابل به ملاقات شان شتافتند که پدر(سیدحبیب خان بعداً مستوفی ولایت کابل ـ نویسنده) و کاکای من (میرهاشم خان ـ نویسنده) هم درمیان آنها بودند. بطوریکه از زبان پدرم و عده دیگری از اشخاص حاضر مجلس شنیدم، سپه سالار از اهل مجلس درباره موقف خود راجع به زعامت آینده کشور استفسار نمود و اکثر حاضرین ایشان را مناسبترین شخص برای احراز مقام سلطنت وانمود کردند. اما چند تن محدود که در جمله آنها محمد ولی خان وکیل، شیر احمد خان رئیس شورا (شوهر خواهر محمد نادرخان ـ نویسنده) و میرهاشم خان وزیر مالیه شامل بودند، چنین نظریه دادند که مناسبتر آن است که فعلاً سپه سالار به حیث وکیل سلطنت شناخته شده و فیصله موضوع پادشاهی را به لویه جرگه واگذار نمایند. اما طوریکه جریان مجلس سلام خانه (23 میزان 1308 ـ نویسنده) نشان داد که دراثر اظهارات چند تن اشخاص سرشناس امثال فیض محمد خان زکریا وزیر معارف و علی محمد خان بدخشی و غلام محمد خان وردک وزیر تجارت سابق و اصرار سران قبایل، بالاخره سپه سالار سلطنت را قبول نمود و این موضوع آغاز یک سلسله اختلافات و نا آرامی های مداوم گردید».
سید قاسم رشتیا در ادامه می نویسد: «قابل تذکر است که در کابینه اولی که بلافاصله بعد از اعلان پادشاهی اعلیحضرت نادرشاه اعلان شد، هیچکدام از سه شخص فوق الذکر که نظر دیگری ارائه کرده بودند، شامل نبودند و در حالیکه میرهاشم خان فردای روز اعلان پادشاهی نادر شاه بصورت فجائی (آنی و غیر مترقب ـ نویسنده) وفات یافت، دیری نگذشت که محمد ولی خان به محکمه کشانیده شد، شیر احمد خان با اینکه شوهر همشیره شاه بود، تا مدت دراز بیکار ماند و عده دیگر از طرفداران اعلیحضرت امان الله خان تحت فشار قرار گرفته و بعضی از آنها حبس و برخی اعدام شدند و معلوم شد که یک تصفیه حساب اساسی شروع شده است که بیش از پیش فضای سیاسی افغانستان را مکدر و مغشوش گردانید».(کتاب : خاطرات سیاسی سید قاسم رشتیا ـ 1311 تا 1371، چاپ اول ، 1376، صفحه 9)
با شرح فوق واضح میشود که وفات میرهاشم خان یک حادثه طبیعی نبود و ریشه عمیق سیاسی داشت و بسته به دلائلی بود که در زمان سلطنت اعلیحضرت امان الله خان بین میرهاشم خان به حیث یکی ازحامیان سرسخت شاه و سپه سالار محمد نادر خان و برادرانش موجود بود.
با آنکه اتهام این قتل را به دوش ناظر میرهاشم خان شخصی بنام «مسجدی » انداختند تا راز اصلی افشا نشود، ولی واقعیت امر طور مشهود یک قتل سیاسی و پلان شده بود که منجر به شهادت یک فرزند صدیق و خدمتگار وطن گردید.
آخرین فوتوی میرهاشم خان وزیر مالیه با ناظر مسجدی خان (در عقب سیت)
و میر محمد کاظم خان پسر وزیر صاحب (راننده موتر) در ماه سنبله 1307
عبدالصبورغفوری هنگامیکه در ماه ثور 1310 در«توقیف خانه» زندانی شد، از تصادف با «مسجدی» مذکور هم اطاق گردید. او در کتاب خاطرات زندان خود شرحی دلچسپ در این زمینه دارد و می نویسد: «مسجدی خان ملازم وزیر صاحب مالیه مرحوم که به اتهام قتل او محبوس شده، یک مرد بلند بالا دارای ریش سیاه و باریک اندام است که نسبت به تهمت قتل نهایت پریشان بوده و نزد ما ساعتی از بدبختی خود شکایت کرد و اظهار داشت که ده سال کامل خدمت وزیر مرحوم را از قبیل درایوری، پیشخدمتی و ناظری و غیره نموده و وزیر مرحوم به او نهایت مهربانی داشتند و اتهام قتل وزیر که به او نسبت داده اند، افترا مطلق است».
غفوری در ادامه می نویسد: «من اگر چه در موضوع مرگ وزیر مرحوم که با ما مناسبت خانوادگی دارند، قدری وارد هستم مگر با آنهم تفصیل مرگ میر محمد هاشم خان مرحوم را از مسجدی خان جویا شدم. مسجدی خان اظهار داشت که البته شما خبر دارید که وزیر صاحب مرحوم در نزد حکومت سقوی محبوس بود، وقتیکه کابل گرفته شد و حبیب الله بطرف سمت شمال گریخت، محبوسین از بندی خانه خلاص شدند. وزیر صاحب نظر به مهربانی که با من داشت، شب همرای شاجی عبدالله خان و عزیز جان پسر صوفی عبدالحمید خان و میرکاظم جان پسر شان ( که برای سپری نمودن ایام رخصتی از جرمنی به کابل آمده و دراثر غائله سقوی موفق به برگشت برای ادامه تحصیل به جرمنی نشده بودـ نویسنده) بخانه ما آمدند و شب به نان غریبی ما مهمان شدند. هرچهار نفر دریک غوری نان خوردند، میوه و چای نوش جان کرده خوابیدند. نزدیک صبح برای وزیر صاحب یک قسم درد معده و قسیان پیش شد که چندبار در لگن دست شوئی قسیان نموده و از درد معده شکایت میکرد. ماهمگی پریشان شدیم و داکتر قریشی را حاضر ساختیم. وقتیکه داکتر قریشی آمد، وضع وزیر صاحب خیلی خراب و بالاخره فوت نمودند. داکتر قریشی اظهار داشت که ممکن است که جناب وزیر صاحب مسموم شده باشد. مختصر اینکه خویشان و اقارب وزیر صاحب جمع شدند و جنازه بعد از تکفین و حضیره شان انتقال و بخاک سپرده شد. متعاقب آن (حکومت) بنده (مسجدی ـ نویسنده) را احضار و زولانه و توقیف کردند. اکنون یکنیم سال است که محبوس میباشم و به گناه خود نمیدانم». (کتاب: سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعه ارگ ـ خاطرات عبدالصبور غفوری، چاپ پشاور، 1380، صفحه 46)
با گذشت سه سال میرمحمد کاظم پسر وزیرصاحب که از جریان واقعی موضوع آگاه بود و از ترس رژیم جرأت ابراز حقیقت را نداشت و اما میدانست که مسجدی بیگناه است، لذا به نمایندگی از ورثه با تهیه یک ابرا خط، درخواست رهائی مسجدی را کرد که مورد قبول حکومت قرار گرفت و مسجدی بیچاره از زندان رها شد.
میرمحمد کاظم (پدر نویسنده) سالها بعد زبان به کلام گشود و این راز نهفته را برای ما بیان کرد و خاطره خود را از آن شب اسرار آمیزچنین شرح داد: هنگامیکه سقو ارگ را ترک کرد، من با چندی از اقارب برای مشایعت پدرم به ارگ رفتیم و ایشان با ما بخانه آمد، مادر و خواهرانم و همه فامیل از دیدار مجدد پدرخوشحال شدیم. ساعتی بعد پدرم برایم گفت که میخواهد به دیدن شاه محمود خان (برادر نادر خان ـ بعداً وزیر دفاع و صدراعظم) که تازه به کابل رسیده و بطور مؤقت در خانه غلام نبی چرخی ( عقب زیارت شاه دوشمشیره ولی) اقامت گزیده بود، جهت تبریکی برود و از من خواست تا او را همراهی کنم. حین خروج از حرم سرا با برادر خود سید حبیب خان برخورد و از او سخت انتقاد کرد و گفت : تو آبروی مرا ربودی و..و...؛ پدرم گفت: نمیدانستم که بین دوبرادر چه اتفاق افتاده بود، ولی بعداً فهمیده شد که کاکایم با حضرت نورالمشایخ و شاه محمود خان که همه در ضدیت با امان الله خان فعال بودند، ارتباط برقرار کرده بود. بهرحال هر دو یکجا برای دیدن شاه محمود خان رفتیم. شاه محمود خان ضمن صحبت و ابراز تشکر از غمخواری خانواده شان در زندان، از وضع صحی پدرم پرسید. پدرم شکایت از گوشهای خود کرد که آواز فیرمتواتر توپ ها در ارگ هنوز هم در گوشش طنین انداز است و او را اذیت میکند. شاه محمود خان گفت: من داکتر قریشی را می فرستم که برای شما دوا بدهد. ما به منزل ناظر ما مسجدی آمدیم. شب یکی دونفر مهمان آمدند و بعد از صرف غذا مهمان ها رفتند و هنوز سر شب بود که داکتر قریشی آمد و بعد از مصافحه کوتاه، گوش های پدرم را معاینه کرد و گفت چیزی مهمی نیست و با قطره چکان دوائی را که با خود آورده بود، در گوشهای پدرم چکاند و خود مرخص شد. شب من و پدرم در یک اطاق خوابیدیم. نیمه های شب بود که پدرم صدا زد و از شدت درد پشت و سینه می نالید و گفت که پشتش را قدری مالش دهم. من اینکار را کردم و گفت: «جزاک الله». پس از آن هردو به خواب رفتیم، صبح هنگام نماز منتظر شدم تا پدرم برای وضو برخیزد ، ولی او همچنان آرام خوابیده بود. پریشان شدم و آهسته بربالینش رفتم تا او را برای ادای نماز بیدار کنم، دیدم که رمقی ندارد و جان بجان آفرین سپرده است و از دهنش آب زردگونه با قدری خون آمده است. داد و فریاد من بلند شد. خلاصه پدرم آرام و بدون صدا جان داده بود. وقتی وجودش را دیدم، قفس سینه و پشت او سیاهی و کبودی آورده بود. این وضع مرا نگران ساخت و اولین کاریکه کردم بالشت و مواد افراز شده را پنهان نمودم. بعد از طی مراسم فاتحه، مسجدی را به اتهام قتل توقیف کردند، ولی من یقیین داشتم که کار در جای دیگر بوده و بناً خاموشانه مواد افراز شده را دریک بوتل انداخته و آنرا به داکتر سفارت جرمنی بردم تا معاینه لابراتوری نماید. داکتر سفارت یکی دو روز بعد مرا خواست و گفت که پدرت مسموم شده است. آنوقت برایم همه چیز روشن شد. موضوع را با کاکایم سید حبیب خان بطور خصوصی در میان گذاشتم، موصوف توصیه کرد که اکنون کار از کار گذشته و نباید جان خود را به خطر بیندازی! من توصیه کاکایم را قبول نموده خاموشی اختیار کردم و اما دلم به حال ناظر مسجدی می سوخت، تا آنکه در رهائی او از زندان وجدانم را چند سال بعد آرام ساختم.
پدرم میرکاظم آقا تا دم مرگ به انگیزه سیاسی شهادت پدر خود باور داشت، ولی حوادث بعدی و گیر و گرفت ها مانع افشای این موضوع می شد و نمی خواست آنرا آشکار سازد. اما اینکه چرا بین چشم دید پدرم و اظهارات مسجدی تفاوت وجود دارد، واضح است که مسجدی ادعای قتل را برخود تهمت و یک افترا مطلق میدانست و اما نمی توانست اصل قضیه را بیان کند. ذکر حضورشاه جی عبدالله که از دوستان محمد نادرشاه و بردارانش بود، آنشب به حیث مهمان و نیز آمدن داکتر قریشی اشاره های غیر مستقیم به اصل موضوع است، درغیر آن فرا خواندن داکتر قریشی در نیمه های شب بعد از دگرگونی وضع مزاج وزیر صاحب درشرایط آنوقت ممکن و میسر نبود. بهرحال هرچه بود، انجام شد.
طوریکه ذکر شد، میر هاشم خان وزیر مالیه صبح زود روز 23 میزان 1308 بطور «فجائی» یا به عبارت واضح تر شهید راه صدق و عدالت شد و نام نیک و پر افتخار از خود بجا گذاشت. جنازه مرحومی روز بعد از اعلان سلطنت محمد نادرشاه در شهدای صالحین به خاک سپرده شد و قاری عبدالله خان ملک الشعرا چند بیت ذیل را سرود که در میناره کوچک لوح مزارش حک گردید:
میر هاشم وزیر نام آور
آنکه گردد بنام نکو یاد
آنکه بود از نجابتش نَسَبی
سید نیک خوی نیک نهاد
آنکه چهل سال زندگانی خویش
برسر خدمت وطن بنهاد
آنکه بوده است چون نظام الملک
در امور محاسبه استاد
ناگهان در جمادی اول
رفت ازین تنگنای بی بنیاد
گرچه شست و سه عمر یافت، برفت
هم بیکدم ازین خراب آباد
خامه زین غم الف کشیده بگفت
(جای او در ریاض مینو باد)
1349 – 1 = 1348 ق
داکترسیدعبدالله کاظم 17 سپتمبر2015
توضیحی دربارۀ یک موضوع تاریخی
پس از نشر مقاله "نگاهی به عروج و افول ستارۀ اقبال عبدالملک عبدالرحیمزی" از این قلم در پورتال وزین افغان جرمن آنلاین بعضی از دوستان گرامی از جمله محترم آقای عظیم عظیمی در فیسبوک بتاریخ 29 آگست با شرحی از علاقمندی خود در موضوع، از من پرسیده اند که اولین وزیر مالیه در دورۀ شاه امان الله غازی کی بود؟ اگر چه من این موضوع را قبلاً طی یک مقالۀ مبسوط خود تحت عنوان "برگی از تاریخ و یادی از رجال نامدار کشور _ میرزا میر محمد هاشم خان وزیر مالیه" که بتاریخ 6 جون 2012 در پورتال وزین افغان جرمن آنلاین به نشر رسیده است، به تفصیل نوشته ام، ولی جهت تداعی خاطرچند سطری آنرا در اینجا اقتباس میدارم: «هنگامیکه امان الله خان بتاریخ 9 حوت 1297 ش به سلطنت رسید، پس از اعدام مستوفی الممالک محمد حسین خان ادارۀ موصوف را که متکفل امور مالیاتی کشور بود، لغو کرد و امور مذکور را به دفتر "ناظر مالیه" سپرد . متعاقباً آنرا به وزارت مالیه مسما ساخت که برگد میرزا محمود خان پوپلزائی در راس آن قرار داشت. میرزا محمود خان در این مقام تا ماه سنبله 1301 ایفای وظیفه کرد....و بجایش میرزا میر محمد هاشم خان با تشکیل جدید به حیث وزیر مالیه مقرر شد که تا ختم دورۀ امانی (28 جدی 1307) در این مقام خدمت کرد.»
از اینکه به جواب سؤال ایشان نسبت مسافرت و بعضی مصروفیت های شخصی کمی دیرتر پرداخته میشود، امید است مرا معذور دارند، ولی قبل از همه دراین ارتباط لازم به تصریح میدانم که شاه امان الله غازی اندکی بعد از اعلام سلطنت برای بار اول در تاریخ کشور در فکر تشکیل قوای اجرائیه افتاد و ادراتی را بنام "نظارت امور" در ساحات ذیل تأسیس نمود: نظارت امور حربیه، نظارت امور خارجیه، نظارت امور داخلیه، نظارت امور عدلیه، نظارت امور مالیه، نظارت امور تجارت، نظارت امور معارف، نظارت امور زراعت و نظارت امور نقلیه (بعد از مدتی لغو گردید) و نیز مدیریت مستقلۀ صحیه. در راس هریک از ادارات مذکور شخصیت های گماشته شدند که بنام "ناظر" آن اداره یاد می شدند، چنانکه در اولین تشکیل صالح محمد خان سپه سالار به حیث "ناظرامور حربیه"، محمود خان طرزی "ناظرامور خارجیه"، علی احمد خان شاغاسی "ناظر امور داخلیه"، میرزا محمود خان "ناظر امور مالیه" (سابق امین نظام)، غلام محمد خان وردک "ناظر امور تجارت" (سابق پنچات باشی "قاضی محکمه تجارتی")، محمد ابراهیم خان بارکزائی "ناظر امور عدلیه" و عبدالحبیب خان شاغاسی "ناظر امور معارف" و برای مدت بسیار کوتاه سردار عبدالقدوس اعتماد الدوله بنام "صدراعظم" گماشته شد که همۀ این ادارات جمعا ً تحت ریاست شاه کار میکردند.
این تشکیل تا اواسط سال 1300 ش به همین نام فعال بود، با آنکه در راس بعضی از این مقام ها اشخاصی تغییر و تبدیل شدند. در جوار این تشکیل مجمع دیگری بنام " شورای دولت" ایجاد گردید که ناظران امور برعلاوه بعضی شخصیت های مهم دیگر در آن عضویت داشتند و این شورا در حقیقت متکفل طرح پالیسی ها در امور اجرائیوی و تقنینی بود. قابل ذکر است که مرحوم غباردر کتاب "افغانستان در مسیر تاریخ" (جلد اول، صفحه 795 ) بجای آنکه از کلمه معمول آنوقت "نظارت و ناظر" کار گیرد، از کلمه "وزارت و وزیر" که تا آنوقت رسمیت نداشت و قابل تصحیح میباشد، استفاده کرده است.
طی همین دوره به هدایت شاه امان الله و به کمک بعضی از متخصصین ترکی مسوده "نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان" که در حقیقت طرح اولین قانون اساسی کشور است به شمول "نظامنامه تشکیلات اساسی افغانستان" و بعضی دیگر از نظامنامه های تدوین گردید و پس از غور و تصویب شورای دولت تصمیم برآن شد تا تدویر لویه جرگه مصوبه های آن نظامنامه ها بوسیلۀ امر شاه یعنی به اصطلاح امروز توسط "فرامین تقنینی" نافذ گردند. لذا در اواسط سال 1300 ش به استناد دو نظامنامۀ فوق الذکراولین کابینه افغانستان به شکل مدرن تشکیل گردید که اسم "نظارت " به "وزارت" تبدیل شد و "ناظران امور" نیز هریک مسما به "وزیر" شدند. همچنان در آنوقت هر شخص در راس مقامات فوق در جوار امضا، مهر رسمی نیز داشتند که این شیوه نیز بعد از تحول دنبال شد و در مهر هریک بجای "ناظر" کلمه "وزیر" حک گردید.
اکنون برمیگردم به موضوع اولین وزیر مالیه، طوریکه فوقاً تذکر رفت از شروع سلطنت اعلیحضرت امان الله خان تا اواسط سال 1300 ش محترم برگد میرزا محمود خان پوپلزائی به سمت "ناظر امور مالیه" و بعد از نیمه سال مذکور با تغییر نام مقام به حیث "وزیر مالیه" ایفای وظیفه کرد. در زمستان سال مذکور ایشان به دلائلی از این مقام کنار رفتند و تا اخیر زندگی به هیچ مقامی دیگر منسوب نگردیدند و حتی اسم شان در جمله وکلای لویه جرگه 1303 نیز دیده نشد. در زمستان 1300 ش بعوض ایشان میرزا میر محمد هاشم خان به حیث وزیر مالیه مقرر و تا ختم دورۀ امانی مدت تقریباً هفت سال در این مقام کار کردند.
اینکه چرا میرزا محمود خان در سن تقریباً کمتر از چهل سال ، از کار کناره گرفتند، معلومات دقیق در دست نیست و ظاهراً گفته میشود به دلیل تکلیف چشم، اما فرزند معزز شان جناب محترم حامد محمود از قول سیدقاسم خان (باجه اعلیحضرت امان الله خان) که در آنوقت در وزارت خارجه کار میکرد، دلیل استعفی را حمایت از پیشنهاد حکومت برتانیه مبنی بر اعطای کمک های پولی بطور غیرعلنی برای بعضی پروژه مهم دولت افغانستان میداند که در شورای دولت مطرح گردید و عده زیاد اعضای شورا از آن حمایت نکردند و آنرا مغایر با سیاست متوازن دولت افغانستان دانستند که در آنوقت متمرکز به برقراری یک سیاست دوستانه دولت افغانستان با انگلیس و شوروی بود. به اساس روایت مرحوم سید قاسم خان همین موضوع موجب شد که میرزا محمود خان از مقام وزارت مالیه استعفی دهد. (دیده شود مقاله محترم حامد محمود: "آزموده را آزمودن خطاست؟"، منتشره مجله "درد دل افغان"، شماره 43، صفحه 47 و 48 )
این توضیح با واقعیت وفق ندارد، زیرا هیچگاه موضوع کمک های پولی برتانیه درآنوقت بعد از حصول استقلال و عقد قرار داد طی جلسه سوم افغان و انگلیس اصلاً مطرح نبود و انگلیس ها صرف در صورت ادامه پیمان دوستی به شکل قبل حاضر به ادامه کمک پولی بودند و شاه امان الله شرایط زمان پدر خود را مردود دانست و اعلام استقلال نمود. به رویت اسناد حینیکه موضوع شروع جنگ در سه جبهه در مجلس وزاء طرح شد، وزیر مالیه میرزا محمودخان با چند نفر دیگر مخالفت خود با آغاز فوری جنگ ابراز کرده و خواستند تا آماده شدن برای جنگ، اعلام جنگ را برای یک سال به تعویق اندازند. امان الله خان با این نظر موافق نبود و می گفته انتظار تا یک سال انگلیس ها را موقع میدهد تا با دسایس نظر مردم را که با احساسات آماده جهاد استقلال بودند، به نحوی تضعیف نمایند و آنوقت ما دچار مشکل خواهیم شد. (شرح مزید: عزیز الدین وکیلی پوپلزائی...)
دلائلی دیگری نیز احتمالاً در اینکار موجود بوده، از جمله روابط نزدیک میرزا محمود خان از قدیم با نائب السلطنه نصرالله خان و بخصوص هنگامیکه موصوف در جلال آباد پس از شهادت امیر حبیب الله خان اعلان پادشاهی کرد، ولی بزودی از آن منصرف و به امان الله خان بیعت نمود. با آنکه روابط اعلیحضرت امان الله خان با نائب السلطنه نصرالله خان پس از این رویداد خوب نبود و نصرالله خان در ارگ زیر نظارت قرار داشت، گفته می شد که میرزا محمود خان روابط دوستانه خود را با موصوف ادامه داده و این وضع بر روابط او و شاه امان الله خان سایه افگنده بود(والله اعلم). به هرحال و به هر دلیلی که بود، مدت کار میرزا محمود خان پوپلزائی در مقام وزارت مالیه فقط تا سنبله1301 دوام کرد و پس از از وظیفه برکنار شد. و بجای شان میرزا میرهاشم خان که در آنوقت "امین نظام" و آمر همه "ماشینخانه حربی افغانستان" بودند و نیزبه حیث معین وزارت مالیه کار میکردند، مقرر شدند.
اینکه میرزا میر محمد هاشم خان در مدت 7 سال خدمت به حیث وزیر مالیه چه خدمات بزرگی را در امور مالی کشور انجام داد و تا اخیر زندگی به حیث یک حامی استوار نهضت امانی جانبازانه سعی و تلاش کرد، موضوعیست که شرح آن در این مختصر نمی گنجد. اینجانب به حیث نواسۀ ایشان با افتخارکامل فشرده ای از کارنامه های شانرا و اینکه چگونه در اولین روز سلطنت اعلیحضرت شهید محمد نادرشاه بطور مرموز و فجائی به شهادت رسیدند، طی یک مقاله مستند که در آغاز این نوشته از آن یاد کردم، به نشر رسانیدم. تطبیق این همه نوآوریها در عمل و تبدیل آن به یک سیستم قابل اجراء با تمام مشکلاتی که در تصفیه معاملات قبلی وجود داشت، توأم با بعضی کار شکنی ها، بخصوص سیستم جدید مالیات تغییر از جنس به نقد و نیز ترتیب بودجه سالانه دولت وبررسی های حسابی آن چه بطور قبلی و چه بطور بعدی که درآن عصر جدیداً رویدست گرفته شد، کار ساده نبود و از عهده ای هرکس بدر شده نمیتوانست. این تحول بنیادی در حقیقت تهداب گذاری نظام مالی کشور بود که آنقدر به دقت در جزئیات مورد تطبیق و اجراء قرا ر گرفت که تا سالهای بعد همان سیستم ادامه یافت.
اعضای کابینه اعلیحضرت غازی شاه امان الله دراوائل سال1303 ش (1924میلادی)
( فوتوی منتشره در جریده امان افغان)
وزیر حرب : محمد ولی خان
وزیر خارجه : محمود طرزی
وزیر داخله : عبدالعزیز خان بارکزی
وزیر مالیه : میرزا میرهاشم خان
وزیر تجارت : عبدالهادی خان داوی
وزیر عدلیه : حیات الله خان
وزیر معارف : فیض محمد خان زکریا
وزیر دربار : محمد یعقوب خان
رئیس شورا : شیر احمد خان
مدیر مستقل طبیه : محمد کبیر خان سراج
یاور اول حضور : محمود خان شاغاسی
به دلیل همین خدمات بزرگ و تاریخی میرزا میرهاشم خان در امور پولی و مالی کشور بود که وزیر مالیه عبدالملک خان عبدالرحیمزی در زمان صدارت شهید محمد داؤد خان در سال 1356 تصمیم گرفت تا یک فوتوی بزرگ آن خدمتگار صدیق وطن را به حیث بنیان گذار واقعی آن وزارت و مجری تحولات بنیادی در امور مربوطه در دهلیز آن وزارت نصب نماید و نیز فوتوی میرزا میرهاشم خان را در اولین شماره جریده "ثروت" که پس از انقطاع پنجاه سال باردیگر در سال 1356 ش بنام "وته ـ ثروت" انتشار یافت، با ذکر مختصر کارکردهای شان به نشر برساند.
در ادامه این نوشته برای معلومات مزید علاقمندان موضوع خالی از دلچسپی نخواهد بود تا بعضی از مواد دو نظامنامه مهم را که فوقاً ذکر شد، یعنی "نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان" که اولین قانون اساسی کشور میباشد و نیز "نظامنامه تشکیلات اساسی افغانستان" را درارتباط با تشکیل قوه اجرائیه و نحوه کار آن مختصر ذکر نمایم: یکی از تحولات عمیق دوره امانی همانا تدویر لویه جرگه به حیث یک نهاد تقنینی کشور بود که باید در هر دو سال یکبار بطور منظم دائر میگردید و تمام قوانین "نظامنامه" ها و نیز خط مشی اساسی دولت را مورد غور و تائید و یا تعدیل قرار میداد. اولین لویه جرگه بتاریخ دوشنبه 7 حوت سال 1301 (مطابق 25 فبروری 1923 میلادی) در شهر جلال آباد (در حوالی مقبرۀ امیر حبیب الله خان شهید) با اشتراک 872 نفر وکلای ملت که به دلیل زمستان و سرما بیشتر از وکلای سمت مشرقی متشکل بودند، تحت ریاست شاه امان الله غازی دائر گردید و در آن مصوبه بعضی از نظامنامه ها از جمله دو نظامنامه فوق الذکر که قبلاً به تصویب شورای دولت رسیده و به اثر فرمان تقنینی نافذ گردیده بود، مورد تصویب قرار گرفت و پس از تائید پادشاه نافذ شد.
"نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان" که بار اول بتاریخ 20 حمل 1302 در "مطبعه دائره تحریرات مجلس عالی وزراء" به شکل "چاپ سنگی" به طبع رسید، جمعاً دارای 73 ماده میباشد که مشتمل به بخش عمومی، حقوق عمومیه تبعۀ افغانستان، وزراء، مأمورین، مجالس مشاوره و شورای دولت، محاکم، دیوان عالی، امور مالیه، ادارۀ ولایات و مواد متفرقه است و در ذیل آن نوشته شده است: «مواد این نظامنامۀ اساسی که باتفاق آراء وزرای دولت و تمامی وکلای ملت در مجلس لویه جرگه سمت مشرقی برای اساس دولت علیه افغانستان تصویب شد و 872 نفر اعیان مجلس مذکور در موفقیت [موافقت] آن مهر و امضأ کرده اند، منظور است، ادخال[انفاذ] آنرا در جملۀ نظامات دولت و اجرای احکام موادش را امر و اراده میکنیم (مهر اعلیحضرت امان الله غازی)
در مورد وزراء این نظامنامه از ماده 25 تا 35 شالودۀ قوه اجرائیه یعنی حکومت را بیان میدارد، چنانکه ماده 25 آن مشعر است: «در افغانستان وظیفۀ ادارۀ حکومت مفوض است به هیئت وزراء و ادارۀ مستقله؛ در حین اجتماع هیئت ورزاء ریاست مجلس را ذات ملوکانه ایفا مینمایند و اگر ذات شاهانه تشریف نداشته باشند، صدراعظم بوظیفۀ ریاست می پردازد و اگر صدراعظم اثبات وجود نداشت، ازجملۀ وزراء وزیر اول وظیفۀ ریاست را اجرا میدارد.»
در ماده 28 آمده است : «صدراعظم و دیگر وزراء ازطرف قرین الشرف پادشاهی انتخاب و تعین میشوند.» ماده 29 حاکی از اینست که: «مجلس وزراء مرجع مهمۀ امور داخلی و خارجی دولت است، مذاکرات مجلس وزراء و قرارداد هائیکه محتاج تصدیق میشوند، بعد امضای اعلیحضرت همایونی در معرض اجراء گذاشته میشوند.»
در مورد صلاحیت وزراء ماده 30 حکم میکند که : «وزراء امورات مربوطۀ وزارت متعلقۀ خود را به اندازۀ که در حوصلۀ اختیارات خود شان است، اجراء و مافوق آنرا آنچه راساً بحضور اشرف ملوکانه تقدیم میشود بحضور اعلیحضرت پادشاهی و آنچه موافق تفصیل لایحۀ وظایف مجلس وزراء مواد متعلقۀ مجلس مذکور باشد، به مجلس عالی وزراء تقدیم و القا مینمایند. مجلس وزراء در مورد مواد مقدمه موافق نظامنامۀ مخصوصۀ مجلس وزراء مذاکره و مباحثه نموده حل و فصل و آراء خود را امضا مینمایند.»
ماده 31 مشعر است که : «هریک از وزراء در سیاست عمومیۀ دولت مشترکاً و در امور وظیفۀ وزارت متعلقۀ خود خصوصاً بحضور اشرف ملوکانه مسئول شناخته میشوند.» ماده 35 راجع به تشکیلات هر وزارت چنین حکم میدارد که: «مقدار وزارات و تشکیلات دوائر و وظایف شان در نظامنامۀ تشکیلات اساسیه توضیح یافته.»
در مبحث مجالس مشاوره و شورای دولت که از ماده 39 تا 49 نظامنامۀ مذکورادامه می یابد، در ماده 39 آن آمده است: «در مرکز دارالسلطنه یک هیئت شورای دولت و در نائب الحکومه گی ها و حکومتهای اعلی و حکومتهای درجه اول، دوم و سوم و علاقه داری ها یک یک مجلس مشوره موجود است.»
ماده 40: «اعضای مجالس مشوره و شورای دولت از اعضای طبیعیه و اعضای منتخبه مرکب میباشند.»
ماده 41: «اعضای طبیعیه مجالس مشاوره از مامورینی که در نظامنامه تشکیلات اساسیه توضیح یافته، تشکیل می یابد و اعضای طبیعیه شورای دولت بالمساوی تعداد اعضای منتخبۀ شورا، راساً از طرف قریب ا لشرف اعلیحضرت همایونی منتخب و تعین کرده میشوند، اعضای منتخبه تماماً از طرف اهالی معین و مقرر میشوند. درباب صورت انتخاب آنها در نظامنامۀ تشکیلات اساسیه مواد جداگانه موجود است.»
ماده 42 : «مجالس مشاوره و شورای دولت علاوه بر وظایفی که در نظامنامۀ تشکیلات اساسیه نشان داده شده، به وظایف ذیل مؤظف هستند: الف ـ برای ترقی صناعات، تجارت، زراعت، معارف همۀ تکالیفی که لازم ببینند، بدولت عرض مینمایند؛ ب ـ در خصوص مالیات و محصولات و دیگر معاملات حکومت، اگر مخالف اصول نظامات معاینه نمایند، بمقصد اصلاح اینچنین امور بحکومت عرض و الحاح نموده میتوانند؛ ج ـ اگر در حقوق که موافق این نظامنامه برای اهالی داده شده، ازیکطرف اخلال و اضاعه ملاحظه کنند، در نزد حکومت صلاحیت عرض و استغاثه را دارند.»
میر هاشم خان با لباس رسمی و نشانها (سال 1306)
از آنجائیکه محتوای این نوشته بیشتر برمحور امور مالی دولت می چرخد، و اولین بار است که صورت عواید و مصارف دولت طی یک سال (مالی) در بودجه تثبیت و برطبق آن اجراء میگردد، لذا لازم است تا مواد مربوط به مالیات در این نظامنامه را که یک تحول بزرگ در امور مالی کشور محسوب میشود، نیز از نظر گذشتاند:
ماده 58: «همه محصولات [مالیات] دولت مطابق قانون مخصوص آن اخذ کرده میشود.»؛ ماده 59: «هرسال برای واردات[عواید] و مصارفات دولت یک بودجه تنظیم کرده میشود. این بودجه برای واردات و مصارفات دولت اساس بوده همه واردات و مصارفات از روی آن اخذ و صرف میشود.»؛
ماده 60 : «بعد از تطبیق و اجرای بودجه سالانه یک محاسبۀ قطعیه تنظیم کرده میشود. این محاسبۀ قطعیه مقدار حقیقی واردات و صرفیات این سال را حاوی میباشد.»؛
ماده 61: «برای تحقیق و تدقیق اینکه آیا واردات و مصارفات دولت حقیقتاً موافق نظامنامه بودجه ایفا گردیده است یا نه، یک دیوان سنجش تشکیل می یابد (در خصوص دیوان سنجش نظامنامۀ مخصوص موجود است)»؛
ماده 62 : «برای تنظیم محاسبه قطعیه و برای تنظیم بودجه و صورت تطبیق و اجرای آن نظامنامۀ مخصوصه موجود است.»
دومین نظامنامه همانا "نظامنامۀ تشکیلات اساسیه افغانستان" بوده و یکی از مهمترین و پیچیده ترین نظامنامه های آن عصر است که بعضی مواد آن بالترتیب در مراحل بعدی مورد تعدیل و توضیح قرار گرفته و از نظر اجرائیوی مهمترین رهنمود فعالیت حکومت محسوب میشود. این نظامنامه در چندین باب و فصل و در مجموع مشتمل بر 243 ماده است که بار اول بتاریخ 14 ثور 1302 پس از تصویب لویه جرگه به چاپ رسیده و بتاریخ اول جوزا ی همان سال از طرف پادشاه توشیح و نافذ گردیده است. در ماده اول آن به تأسی از ماده 25 نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان آمده است که: «در افغانستان وظیفۀ ادارۀ حکومت مفوض است به هیئت وزراء و ادارۀ مستقله.» که برطبق همین ماده در فصل اول زیر عنوان "هیئت ادارۀ مرکزیه" در ماده 4، 5 و 6 چنین آمده است :
«ادارۀ مرکزیه مرکب است از وزارت ها و ادارۀ مستقله»؛ «وزارات بر وجه ذیل میباشند: اول ـ وزارت حربیه،
دوم ـ وزارت خارجیه، سوم ـ وزارت داخلیه، چهارم ـ وزارت عدلیه، پنجم ـ وزارت مالیه، ششم ـ وزارت معارف، هفتم ـ وزارت تجارت، هشتم ـ ریاست شورای دولت»؛ «اداره مستقله طبیه مانند دیگر وزارات براه راست [مستقیماً] در حضور اشرف همایونی مسئول شناخته میشود.»
در مواد بعدی تشکیلات، وظایف و نحوه کار هریک از وزارات فوق الذکربطور جداگانه توضیح و تنظیم گردیده و درفصل دوم "ادارات ولایات" و به همین ترتیب در فصول و ابواب بعدی موضوعات دیگر گنجانیده شده است. در مورد "وزارت مالیه"، طرز کار و تشکیل آن از ماده 40 تا 46 مطالبی گنجانیده شده که بررسی جزئیات آن از حوصله این نوشته بدور است.
در اینجا قابل ذکر میدانم که چاپ اول نظامنامه های فوق بسیار کمیاب است و متأسفانه کمترمطالبی در مورد رویدادهای اولین لویه جرگه عصر امانی سال 1301 منعقده شهر جلال آباد که از اهمیت خاص برخوردار میباشد، به نشر رسیده است و اما خوشبختانه که بسیار موضوعات مورد بحث این لویه جرگه بار دیگر در لویه جرگه 1303 ش منعقده پغمان مورد بحث قرار گرفته و جریان رویداد های آن به قید قلم آمده است. نویسنده خود را بسیار خوشبخت میداند که این مجموعه های نفیس و کمیاب را درعالم هجرت در اختیار دارد.
دراین ارتباط یک نکته مهم قابل یادآوری اینست که محقق محترم محمد علم فیض زاد وقتی کتاب مشهور خود را بنام "جرگه های بزرگ ملی افغانستان (لویه جرگه)..."(طبع اول میزان 1368، چاپ لاهور ـ پاکستان) تألیف نمود و معلومات در زمینه ارائه کرد، در مورد متن "نظامنامۀ اساسی دولت علیه افغانسان" دچار یک اشتباه بزرگ شده است، به این زعم که عبارات متن اصلی را که به شیوه ادبیات مروجه آن عصر تحریر گردیده بود، به عبارات معمول امروز تبدیل کرده و از اینطریق به اصالت متن اولی صدمه رسانیده است. او اگر میخواست درک متن را برای خوانندگان امروزی آسان سازد، بهتر بود که در جوار متن اصلی، متن "ممثل" را به قلم خود می نوشت تا از یکطرف امانتداری تحقیق رعایت میگردید و ازطرف دیگر خواننده میدانست که ترکیب کلمات درمتن اصلی و متن ممثل از نظر ادبیات چگونه است. طور مثال آقای فیض زاد ماده 25 نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان را چنین در قید عبارت آورده است: «مسئولیت ادارۀ حکومت بدوش شورای وزراء و ریاست های مستقل است. رئیس شورای وزرا شخص اعلیحضرت است. در غیاب اوشان نائب شان مقام صدارت عظمی را اشغال خواهد کرد و یا درغیاب اوشان وزیر عالی درین سمت خواهد بود.»، در حالیکه متن اصلی به این عبارات رقم یافته است: «در افغانستان وظیفۀ ادارۀ حکومت مفوض است به هیئت وزراء و ادارۀ مستقله؛ در حین اجتماع هیئت ورزاء، ریاست مجلس را ذات ملوکانه ایفا مینمایند و اگر ذات شاهانه تشریف نداشته باشند، صدراعظم بوظیفۀ ریاست می پردازد و اگر صدراعظم اثبات وجود نداشت، ازجملۀ وزراء وزیر اول وظیفۀ ریاست را اجراء میدارد.» به این اساس دیده میشود که متأسفانه در متن مرتبه ای آقای فیض زاد بعضی نارسائی ها به مقایسۀ متن اصلی وجود دارد و چون نسخه اولی نظامنامه فوق بسیار مهم و درعین حال بسیار کمیاب میباشد، لذا کوشش میکنم متن مکمل و اصلی این نظامنامه تاریخی و مهم را که حیثیت اولین قانون اساسی کشور را دارا است، در یکی از نوشته های بعدی خود برای اهل تحقیق و تدقیق تقدیم دارم.
(یادداشت: یکی از مشکلات عمده در اکثر نوشته ها و تراجم همانا تغییر سنوات وقایع از سنه شمسی به میلادی و برعکس میباشد که اغلب با افزودن 621 بر سنه شمسی مطابقت آنرا با سنه میلادی و برعکس محاسبه میکنند، در حالیکه اگر وقایع از اول ماه جدی تا اخیر حوت صورت گرفته باشد، باید 622 بر عدد علاوه گردد تا مطابقت با سنه میلادی بدست آید و برعکس اگر وقایع در ده روز اخیر ماه دسمبر تا ده روز اخیر ماه مارچ رخ داده باشد، با کم کردن عدد 622 میتوان معادلت آنرا با سنه شمسی بدست آورد.) پایان
میرهاشم خان وزیر مالیه در زندان سقوی و سرنوشت آخر او
میرهاشم خان یکی از شخصیت برجسته و نامدارعصر امانی بود که از سال 1300شمسی تا سقوط سلطنت شاه امان الله غازی مدت هشت سال به حیث وزیر مالیه با جدیت خاص ایفای وظیفه کرد. موصوف بنیان گذار نظام مالی جدید افغانستان و یکی از حامیان سرسپرده شاه امان الله و اصلاحات اداری آن عصر بود.
پس از آنکه حبیب الله کلکانی اعلام سلطنت کرد (28 جدی 1307)، دست اندرکاران رژیم، جمعی از بزرگان دوره امانی به شمول میرهاشم خان را در یک محفل بزرگ در ارگ احضار کردند تا سندی را که قبلاً تهیه شده بود، ناخوانده به امضای آنها برسانند. حبیب الله با هریک از مدعوین کوتاه سخن می گفت و جهت امضای کاغذ هدایت میداد، تا آنکه نوبت میرهاشم خان رسید. مکالمه امیر حبیب الله کلکانی را با میرهاشم خان «ریه ستیوارت» نویسنده کتاب «آتش در افغانستان 1914 ـ 1929 » چنین بیان میدارد: «درحالیکه حاکم کوهستان را در درخت از یک پا آویزان کرده بودند، نوبت به میرهاشم وزیرمالیه رسید. حبیب الله به او خطاب کرد:
ـ تو لاتی (کافر) بزرگ هستی!
او در پاسخ گفت:
ـ من لاتی نیستم، یک مسلمان حقیقی و سید هستم.
حبیب الله سؤال کرد:
ـ آیا تو همان نبودی که بودجه را ساختی؟
او در جواب گفت:
ـ بلی! بودجه یک سیستم قدیمی حساب است، درخانه، دوکان و درهمه جا بودجه دارند. بودجه یک نام جدید است که به محاسبه داده اند.
حبیب الله گفت:
ـ آیا این نام کفری نیست؟
وزیر مالیه گفت:
ـ نخیر.
بعد امیر گفت:
ـ برو با ما نان و نمک شو! وزیر دربار برای تان یک کاغذ را میدهد و شما باید به آن امضا کنید.»
(ریه ستیوارت ، کتاب : آتش در افغانستان، ترجمه یار محمد کوهسار کابلی، چاپ پشاور، 1380 ش، صفحه 117)
این همان کاغذ طومار گونه بود که ناخوانده از طرف 75 نفر حاضرین مجلس امضا شد و اولین فرمانی بود که بغرض بطلان همه اجرأت دوره امانی تهیه و به نشر رسید (متن مکمل اعلامیه دیده شود درکتاب:عبدالشکور حَکم، از عیاری تا امارت ـ امیر حبیب الله کلکانی، صفحه304 تا 310)
میرهاشم خان متعاقب این جلسه از کوشش های خود جهت اعاده مجدد سلطنت شاه امان الله خان دست نکشید و خواست به شاه که هنوز در قندهار بود به نحوی در برگشت به کابل کمک کند، چنانکه خانم «ریه ستیوارت» می نویسد: «وزیر مالیهء امان الله خان محمد عمر پیلوت را به خانه خود دعوت نمود، وی میدانست که امان الله خان خیلی ها به طیاره نیاز دارد. میرهاشم وزیر مالیه یک خریطه مملو از طلا را به عمر پیلوت نشان داد و گفت : اگر طیاره را به قندهار ببری، همه این طلا ها از شماست. عمر صرف یک دانه طلا را که در آن نام امان الله خان حک شده بود، گرفت و آنرا بوسید و باقی را رد کرد..... طیاره او در میدان هوائی قندهار که همه منتظر وی بودند، فرود آمد، عمر را پذیرائی کردند، نه از باعث طیاره که با خود آورده بود بلکه به اساس خبر هائیکه با خود داشت. ...اولین وظیفه که به عمر از جانب امان الله خان داده شد، این بود که اوراق حاوی اخبار تازه را در قرب و جوار غزنی پخش کند». (برای شرح مزید دیده شود: ریه ستیوارت، آتش در افغانستان، صفحه 164 ـ 165)
با گذشت هر روز و فعالیت های مخفی میرهاشم خان به نفع امان الله خان سوء ظن سقوی ها بر او بیشتر و بیشتر شد، تا آنکه پس از سه چهار ماه او را بازداشت کردند و به زندان ارگ زندانی ساختند. دراین زندان همه عائله نادرخان اعم از زنان و اطفال به شمول سرداراسد الله خان(پسر امیر حبیب الله خان سراج الملت از بطن محبوب سلطانه بعداً ملقب به "علیا جناب"، صبیه سردار محمد یوسف خان و خواهر محمد نادرشاه) و سردارعلیشاه خان (پسر سردار سلیمان خان ـ پسر ارشد سردار محمد آصف خان) نیز آورده بودند که هیچ سرپرست و غمخوار نداشتند. میرهاشم خان با آنها ملاطفت زیاد داشت و در تهیه ضروریات شان از هیچ نوع کمک دریغ نکرد، حتی یک بار که سقوی ها میخواستند او را به مقصد اعدام یکجا با اسدالله خان سراج وعلیشاه خان ببرند، اوبا دادن پول حیات خود و آن دو جوان را خرید و از مرگ نجات داد.
شرحی از زبان سردار علیشاه خان:
در این ارتباط میخواهم جریان صحبت خود را با سردار علیشاه خان که باهم در زندان پلچرخی مدتی زندانی بودیم، به حیث یک روایت تاریخی بیان نمایم: بعد از کودتای ثور1357 و شهادت محمد داؤد خان وبیست تن از افراد فامیل او حکومت کودتایی خلقی ـ پرچمی تصمیم گرفت تا همه اعضای خانواده به اصطلاح خود شان "آل یحیی" را اعم از مرد و زن و پیر و جوان تاجائیکه توانستند، به زندان نیمه کارۀ پلچرخی زندانی کنند. دوماه و چندی بعد از کودتا اینجانب با جمعی از استادان پوهنتون نیز به آنجا زندانی شدم. در جملۀ زندانی های خاندانی یکی هم سردار علیشاه خان ـ مرد مسن و اغلب مریضی بود که بیشتر اوقات را در اتاق کوچک محبس می گذشتاند. پس ازیکسال که تاحدی شرایط در داخل دهلیزهای زندان از شدت اولی بازمانده بود و زندانی ها میتوانستند یکی به اتاق دیگر در عین دهلیز بروند، من هم روزی برای احوال پرسی به اتاق سردار علیشاه خان رفتم و باهم برای یک ساعت از هر طرف صحبت کردیم. او که میدانست من نواسه میرهاشم خان مرحوم هستم، ضمن تعریف و تمجید از کمکهای او هنگام حبس شان در زمان سقاوی به بیان مختصر خاطرات خود از آن وقت پرداخت و گفت:
روزهای دشوار را گذشتاندیم، وقتی سپه سالار و برادران شان همه به خارج و بعضی به اطراف کشور بودند و بچه سقو کابل را اشغال کرد، مال و منال همه بزرگان کابل از جمله خانواده های ما را چور و چپاول کردند، لذا تعدادی از ما به خانه حضرت صاحب و برخی به بعضی جا های دیگر پناه بردیم. وقتی به سقوی ها از ورود سپه سالار محمد نادر خان به هند و متعاقباً به خوست اطلاع رسید و مقابله با آنها آغاز شد، بچه سقو امر کرد تا همه افراد خانواده اعم از زن و مرد و طفل و پیر و جوان را در ارگ زندانی نمایند. از مرد ها تنها من و سردار اسدالله خان بودیم که هردو تازه پا به جوانی گذاشته بودیم.
سردار علیشاه خان افزود: در زندان از جملۀ بزرگان دورۀ امانی یکی هم جناب وزیر صاحب مالیه میرهاشم خان با ما بود که ازهر ناحیه با خانواده ما در آن وقت دشوار کمک و استعانت میکرد. تقریباً ماه های اسد 1308 بود که صبح وقت من و اسد الله خان را نفری سقوی زنجیر و زولانه کردند و از اتاق بیرون بردند و وقتی بیرون شدیم، چشمم به وزیر صاحب افتاد که او را نیز زنجیر و زولانه کرده و اطرافش را چند عسکر گرفته بودند. دیدم وزیر صاحب با یکی از کلانترهای سقوی به تنهائی صحبت میکند. در این وقت احساس کردیم که ما هرسه را برای اعدام می برند. بهرحال آن شخص بعد از صحبت با وزیر صاحب رفت و پس از دقایقی برگشت و وزیر صاحب را با زنجیر و زولانه بسوی یک دفتر با خود برد. ما دونفر فکر کردیم که تا چند دقیقۀ دیگر نوبت ما نیز میرسد، ولی دقایق می گذشت و پس از تقریباً نیم ساعت دیدیم که وزیر صاحب را دوباره آوردند، ولی زولانه در پا نداشت و امر شد که زولانه های ما را نیز باز کنند و ما را دوباره به اتاق بردند که از این معما هیچ نفهمیدیم.
روز بعد وقتی وزیر صاحب مالیه را در محوطه زندان دیدم، آهسته جریان را پرسیدم که چه شد؟ مختصر گفتند که پول کار خود را کرد و ما فعلاً از خطر فوری بدور ماندیم و سرش را شور داد و آهی کشید و چیزی دیگر نه گفت. دلم بسیار ناقرار بود، چند روز بعد با استفاده از فرصت بار دیگراز وزیر صاحب خواهش کردم که کمی در باره برایم معلومات دهد و پس از اصرار من گفت: آنروز که ما سه نفر را برای اعدام می بردند، پیامی به قلعه بیگی سقو فرستادم که قبل از اعدام میخواهم یک رمز را برایش بگویم. او مرا نزد خود خواست و باهم خصوصی صحبت کردیم و برایش گفتم که پولهایم نزد چند نفر است، اگر مرا اعدام کنید، آن پولها همه به هدر میروند. میخواهم شما این پولها را به نحوی ازآن اشخاص حصول نمائید و بعد هرچه تقدیر من باشد، به آن راضی هستم. با اینکار موافقه نمود و امر کرد که زولانه ها را از پاهایم باز کنند و کاغذی داد که عنوانی یکی از آن اشخاص بنویسم و طلب امانت خود را نمایم که بدست آورنده پرزه هذا تسلیم دارد.
علیشاه خان گفت: هنوز کلام وزیر صاحب مالیه تمام نشده بود که پرسیدم با برگشتن شما چرا زولانه های من و اسدالله خان را باز کردند و از اعدام ما منصرف شدند؟ در جواب همین قدر گفت که خدا کمک کرد و شما نیز نجات یافتید!
روزها گذشت واواسط ماه میزان بود و شنیدیم که گروه های مخالف سقوی در حاشیه شهر نزدیک شده اند و ارگ در محاصره قرار دارد. آواز فیرهای توپ از داخل ارگ به بیرون به شدت ادامه داشت و در داخل ارگ یک نوع بی نظمی به مشاهده میرسید و عساکر سقوی در حال حمله و قسماً گریز بودند. حوالی شام بود که وزیر صاحب مالیه به اتاق ما آمد که امر شده شما یک نامه امیر را به طرف مقابل برای مصالحه بین طرفین ببرید. ترسیدم که مبادا این یک دام باشد، ولی چاره دیگر نداشتم و آماده شدم. وقتی مرا سوار موتر کردند، چشمم به حضرت صاحب محمد صادق جان افتاد به من گفت که در کنارش بنشینم. در تاریک شب با سواری موتر همراه چند عسکراز ارگ بیرون شدیم و به سمتی رفتیم که ندانستم کجا بود. موتر توقف کرد و جمعیتی از مردان مسلح در آنجا بودند و ما را بردند نزد یک تعداد کسانیکه هیچ یک انها را نمی شناختمف ولی معلوم ی شد که از جمله بزرگان و سران مخالفین بودند. پس ار احوال پرسی نشستیم و حضرت صاحب کاغذ را از دستم گرفت و به یکی انها داد و گفت که منتظر احوال هستم و هر دو خداحافظی کردیم و دوباره مرا به ارگ آوردند.
سردارعلیشاه خان پس از مکث ادامه داد و گفت: فردا صبح وقت باز وزیرصاحب به دیدن من و اسدالله خان آمد و خبر فرار حبیب الله و اراکین او را از ارگ داد و گفت که همین حالا به شاه ولیخان پیغام فرستادم که حبیب الله از ارگ فرار کرده و در ارگ جز زندانی ها کسی دیگر نمانده و هرچه زودتر به اینجا آمده و ارگ را تسلیم شود و گفت که تا آمدن آنها من اینجا می مانم و بعد تسلیمی ارگ به خانه میروم.
علیشاه خان گفت: در این موقع از وزیر صاحب خواهش کردم که راز زنده ماندن ما دو نفر را بگوید. او گفت: هرهفته من یک کاغذ به یکی از کسانیکه پولهایم نزدش بود، می نوشتم و او آن مبلغ را به نفر اعزامی قلعه بیگی تادیه میکرد.در همان وقت که ما را برای اعدام می بردند، به قلعه بیگی سقوی گفتم که از مرگ این دو جوان بیگناه چه فایده ، بهتر است اول مرا بکشید بعد آنها را. قلعه بیگی که به طمع و حرص پول بود، اعدام هرسه ما را تا زمانیکه از پول استفاده کند، به تعویق می انداخت که تا حال اینکار ادامه داشت.
علیشاه خان این رویداد را در زندان پلچرخی در حالی برایم بازگو میکرد که در روی زمین در بستر خود پا ها را دراز کرده و دور چشمانش اشک حلقه زده بود و با یاد آن روز ها آهی کشید و گفت: رضای خدا نبود که بمیرم و زندگی من و اسدالله خان در عالم اسباب مرهون لطف پدرکلانت است که خداوند بزرگ او را رحمت کند و هر وقت آن روز ها یادم می آید، در حقش دعا میکنم.
با این شرح دیده شد که بتاریخ 22 میزان 1308 (14 اکتوبر 1929) رژیم سقوی در اثر فشار قوای مخالفین تحت امر شاه ولی خان (بعداً مارشال و ملقب به فاتح کابل) سقوط نمود و امیر حبیب الله کلکانی با جمعی از یاران خود بطرف کوهدامن فرار کرد. دراینوقت ارگ خالی ماند و میرهاشم خان با رهائی از زندان، ارگ را زیر نظر خود گرفت و به شاه ولی خان از فرار بچه سقو اطلاع داد. همان بود که شاه ولی خان با قوای خود به ارگ رسید و ارگ را از میرهاشم خان تسلیم شد.
چگونه میرهاشم خان شهید راه صداقت و عدالت شد؟
با گزارش صحبت فوق که با سردارعلیشاه خان مرحوم در زندان پلچرخی در اواسط سال 1359صورت گرفت، اکنون برمیگردم به شرحی مختصر که پس از آن روز بر سر میرهاشم خان وزیر مالیه چه آمد و با چه ترفند موصوف به شهادت رسید:
وقتی ارگ تحت تصرف شاه ولیخان درآمد، سپه سالار محمد نادرخان به چهلستون رسیده بود و روز بعد جمعی از شخصیت ها به دیدن شان در قصر چهلستون رفتند.
سید قاسم رشتیا در کتاب خاطرات خود در این ارتباط می نویسد:
«سپه سالار قبل از داخل شدن به کابل، در چهلستون توقف نموده و اشخاص روشناس کابل به ملاقات شان شتافتند که پدر[سیدحبیب خان بعداً مستوفی ولایت کابل ـ نویسنده] و کاکای من [میرهاشم خان ـ نویسنده] هم درمیان آنها بودند. بطوریکه از زبان پدرم و عده دیگری از اشخاص حاضر مجلس شنیدم، سپه سالار از اهل مجلس درباره موقف خود راجع به زعامت آینده کشور استفسار نمود و اکثر حاضرین ایشان را مناسبترین شخص برای احراز مقام سلطنت وانمود کردند. اما چند تن محدود که در جمله آنها محمد ولی خان وکیل، شیر احمد خان رئیس شورا [شوهر خواهر محمد نادرخان ـ نویسنده] و میرهاشم خان وزیر مالیه شامل بودند، چنین نظریه دادند که مناسبتر آن است که فعلاً سپه سالار به حیث وکیل سلطنت شناخته شده و فیصله موضوع پادشاهی را به لویه جرگه واگذار نمایند. اما طوریکه جریان مجلس سلام خانه [23 میزان 1308 ـ نویسنده] نشان داد که دراثر اظهارات چند تن اشخاص سرشناس امثال فیض محمد خان زکریا وزیر معارف و علی محمد خان بدخشی و غلام محمد خان وردک وزیر تجارت سابق و اصرار سران قبایل، بالاخره سپه سالار سلطنت را قبول نمود و این موضوع آغاز یک سلسله اختلافات و نا آرامی های مداوم گردید».
سید قاسم رشتیا در ادامه می نویسد: «قابل تذکر است که در کابینه اولی که بلافاصله بعد از اعلان پادشاهی اعلیحضرت نادرشاه اعلان شد، هیچکدام از سه شخص فوق الذکر که نظر دیگری ارائه کرده بودند، شامل نبودند و در حالیکه میرهاشم خان فردای روز اعلان پادشاهی نادر شاه بصورت فجائی [آنی و غیرمترقب ـ نویسنده] وفات یافت و دیری نگذشت که محمد ولی خان به محکمه کشانیده شد و شیر احمد خان با اینکه شوهر همشیره شاه بود، تا مدت دراز بیکار ماند و عده دیگر از طرفداران اعلیحضرت امان الله خان تحت فشار قرار گرفته و بعضی از آنها حبس و برخی اعدام شدند و معلوم شد که یک تصفیه حساب اساسی شروع شده است که بیش از پیش فضای سیاسی افغانستان را مکدر و مغشوش گردانید». (کتاب : خاطرات سیاسی سید قاسم رشتیا ـ 1311 تا 1371، چاپ اول ، 1376، صفحه 9)
در ارتباط با وفات آنی میرهاشم خان بیمورد نخواهد بود تا قدری روشنی انداخته شود و باید گفت که رویداد وفات مرحومی یک حالت طبیعی نبود و ریشۀ عمیق سیاسی داشت و اساساً برگشت میکرد به روابط سردی که از زمان سلطنت اعلیحضرت امان الله خان بین میرهاشم خان (به حیث یکی ازحامیان سرسخت شاه) از یکطرف و سپه سالار محمد نادر خان و برادرانش ازطرف دیگر ایجاد شده بود.
با آنکه اتهام این قتل را ظاهراً به دوش ناظر میرهاشم خان شخصی بنام «میرمسجدی» انداختند تا راز اصلی افشا نشود، ولی واقعیت امر طور مشهود یک قتل سیاسی و پلان شده بود که منجر به شهادت یک فرزند صدیق و خدمتگار وطن گردید.
عبدالصبورغفوری شاعر و فعال سیاسی هنگامیکه در ماه ثور 1310 در«توقیف خانه» زندانی شد، از تصادف با «مسجدی» مذکور هم اطاق گردید. او در کتاب خاطرات زندان خود شرحی دلچسپ در این زمینه دارد و می نویسد: «مسجدی خان ملازم وزیر صاحب مالیه مرحوم که به اتهام قتل او محبوس شده، یک مرد بلند بالا دارای ریش سیاه و باریک اندام است که نسبت به تهمت قتل نهایت پریشان بوده و نزد ما ساعتی از بدبختی خود شکایت کرد و اظهار داشت که ده سال کامل خدمت وزیر مرحوم را از قبیل درایوری، پیشخدمتی و ناظری و غیره نموده و وزیر مرحوم به او نهایت مهربانی داشتند و اتهام قتل وزیر که به او نسبت داده اند، افترا مطلق است».
عبدالصبورغفوری در ادامه می نویسد: «من اگر چه در موضوع مرگ وزیر مرحوم که با ما مناسبت خانوادگی دارند، قدری وارد هستم مگر با آنهم تفصیل مرگ میر محمد هاشم خان مرحوم را از مسجدی خان جویا شدم». غفوری از مسجدی نقل قول میکند و می نویسد که مسجدی خان اظهار داشت: «البته شما خبر دارید که وزیر صاحب مرحوم در نزد حکومت سقوی محبوس بود، وقتیکه کابل گرفته شد و حبیب الله بطرف سمت شمال گریخت، محبوسین از بندی خانه خلاص شدند. وزیر صاحب نظر به مهربانی که با من داشت، شب همرای شاجی عبدالله خان و عزیز جان پسر صوفی عبدالحمید خان و میرکاظم جان پسر شان [که برای سپری نمودن ایام رخصتی از جرمنی به کابل آمده و دراثر غائله سقوی موفق به برگشت برای ادامه تحصیل به جرمنی نشده بودـ نویسنده] بخانه ما آمدند و شب به نان غریبی ما مهمان شدند. هرچهار نفر دریک غوری نان خوردند، میوه و چای نوش جان کرده خوابیدند. نزدیک صبح برای وزیر صاحب یک قسم درد معده و قسیان پیش شد که چندبار در لگن دست شوئی قسیان نموده و از درد معده شکایت میکرد. ما همگی پریشان شدیم و داکتر قریشی را حاضر ساختیم. وقتیکه داکتر قریشی آمد، وضع وزیر صاحب خیلی خراب و بالاخره فوت نمودند. داکتر قریشی اظهار داشت که ممکن است که جناب وزیر صاحب مسموم شده باشد. مختصر اینکه خویشان و اقارب وزیر صاحب جمع شدند و جنازه بعد از تکفین به حضیره شان انتقال و بخاک سپرده شد. متعاقب آن [حکومت] بنده [مسجدی ـ نویسنده] را احضار و زولانه و توقیف کردند. اکنون یکنیم سال است که محبوس میباشم و به گناه خود نمیدانم». (کتاب: سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعه ارگ ـ خاطرات عبدالصبور غفوری، چاپ پشاور، 1380، صفحه 46)
با گذشت سه سال میرمحمد کاظم پسر وزیرصاحب که از جریان واقعی موضوع آگاه بود و از ترس رژیم جرأت بیان حقیقت را نداشت و اما میدانست که مسجدی بیگناه است، لذا به نمایندگی از ورثه با تهیه یک ابراء خط، درخواست رهائی مسجدی را کرد که مورد قبول حکومت قرار گرفت و مسجدی بیچاره از زندان رها شد.
میرمحمد کاظم (پدر نویسنده) سالها بعد زبان به کلام گشود و این راز نهفته را برای ما بیان کرد و خاطره خود را از آن شب اسرار آمیزچنین شرح داد: هنگامیکه سقو ارگ را ترک کرد، من با چندی از اقارب برای مشایعت پدرم به ارگ رفتیم و ایشان با ما بخانه آمدند، مادر و خواهرانم و همه فامیل از دیدار مجدد پدرخوشحال شدیم. ساعتی بعد پدرم برایم گفت که میخواهد به دیدن شاه محمود خان (برادر نادر خان ـ بعداً وزیر دفاع و صدراعظم) که تازه به کابل رسیده و بطور مؤقت در خانه غلام نبی چرخی (عقب زیارت شاه دوشمشیره ولی) اقامت گزیده بود، جهت تبریکی برود و از من خواست تا او را همراهی کنم. حین خروج از حرم سرا با برادر خود سید حبیب خان برخورد و از او سخت انتقاد کرد و گفت : تو آبروی مرا ربودی و..و...؛ پدرم گفت: نمیدانستم که بین دوبرادر چه اتفاق افتاده بود، ولی بعداً فهمیده شد که کاکایم با حضرت نورالمشایخ و شاه محمود خان که همه در ضدیت با امان الله خان فعال بودند، ارتباط برقرار کرده بود. بهرحال هر دو یکجا برای دیدن شاه محمود خان رفتیم. شاه محمود خان ضمن صحبت و ابراز تشکر از غمخواری خانواده شان در زندان، از وضع صحی پدرم پرسید. پدرم شکایت از گوشهای خود کرد که آواز فیرمتواتر توپ ها در ارگ هنوز هم در گوشش طنین انداز است و او را اذیت میکند. شاه محمود خان گفت: من داکتر قریشی را می فرستم که برای شما دوا بدهد. ما به منزل ناظر ما مسجدی آمدیم. شب یکی دونفر مهمان آمدند و بعد از صرف غذا مهمان ها رفتند و هنوز سر شب بود که داکتر قریشی آمد و بعد از مصافحه کوتاه، گوش های پدرم را معاینه کرد و گفت چیزی مهمی نیست و با قطره چکان دوائی را که با خود آورده بود، در گوشهای پدرم چکاند و خود مرخص شد. شب من و پدرم در یک اطاق خوابیدیم. نیمه های شب بود که پدرم صدا زد و از شدت درد پشت و سینه می نالید و گفت که پشتش را قدری مالش دهم. من اینکار را کردم و گفت: «جزاک الله». پس از آن هردو به خواب رفتیم، صبح هنگام نماز منتظر شدم تا پدرم برای وضو برخیزد ، ولی او همچنان آرام خوابیده بود. پریشان شدم و آهسته بربالینش رفتم تا او را برای ادای نماز بیدار کنم، دیدم که رمقی ندارد و جان بجان آفرین سپرده است و از دهنش آب زردگونه با قدری خون آمده است. داد و فریاد من بلند شد. خلاصه پدرم آرام و بدون صدا جان داده بود. وقتی وجودش را دیدم، قفس سینه و پشت او سیاهی و کبودی آورده بود. این وضع مرا نگران ساخت و اولین کاریکه کردم بالشت و مواد افراز شده را پنهان نمودم. بعد از طی مراسم فاتحه، مسجدی را به اتهام قتل توقیف کردند، ولی من یقیین داشتم که کار در جای دیگر بوده و بناً خاموشانه مواد افراز شده را دریک بوتل انداخته و آنرا به داکتر سفارت جرمنی که او را بعد از برگشتم از جرمنی خوب می شناختم، بردم تا معاینه لابراتوری نماید. داکتر سفارت یکی دو روز بعد مرا خواست و بطور خصوصی گفت که پدرت مسموم شده است. آنوقت برایم همه چیز روشن شد. موضوع را با کاکایم سید حبیب خان محرمانه در میان گذاشتم، موصوف توصیه کرد که اکنون کار از کار گذشته و نباید جان خود را به خطر بیندازی! من توصیه کاکایم را قبول نموده خاموشی اختیار کردم و اما دلم به حال ناظرما مسجدی می سوخت، تا آنکه در رهائی او از زندان وجدانم را چند سال بعد آرام ساختم.
پدرم میرکاظم آقا تا دم مرگ به انگیزه سیاسی شهادت پدر خود باور داشت، ولی حوادث بعدی و گیر و گرفت ها مانع افشای این موضوع می شد و نمی خواست آنرا آشکار سازد. اما اینکه چرا بین چشم دید پدرم و اظهارات مسجدی تفاوت وجود دارد، واضح است که مسجدی ادعای قتل را برخود تهمت و یک افترا مطلق میدانست و اما نمی توانست اصل قضیه را بیان کند. ذکر حضورشاه جی عبدالله که از دوستان محمد نادرشاه و بردارانش بود، آنشب به حیث مهمان و نیز آمدن داکتر قریشی اشاره های غیر مستقیم به اصل موضوع است، درغیر آن فرا خواندن داکتر قریشی در نیمه های شب بعد از دگرگونی وضع مزاج وزیر صاحب درشرایط آنوقت ممکن و میسر نبود. بهرحال هرچه بود، انجام شد.
با این ترتیب میر هاشم خان وزیر مالیه امانی صبح زود روز 23 میزان 1308 بطور «فجائی» یا به عبارت واضح تر شهید راه صدق و عدالت شد و نام نیک و پر افتخار از خود بجا گذاشت. جنازه مرحومی روز بعد از اعلان سلطنت محمد نادرشاه در شهدای صالحین به خاک سپرده شد و قاری عبدالله خان ملک الشعرا چند بیت ذیل را سرود که در میناره کوچک لوح مزارش حک گردید:
میر هاشم وزیر نام آور
آنکه گردد بنام نکو یاد
آنکه بود از نجابتش نَسَبی
سید نیک خوی نیک نهاد
آنکه چهل سال زندگانی خویش
برسر خدمت وطن بنهاد
آنکه بوده است چون نظام الملک
در امور محاسبه استاد
ناگهان در جمادی اول
رفت ازین تنگنای بی بنیاد
گرچه شست و سه عمر یافت، برفت
هم بیکدم ازین خراب آباد
خامه زین غم الف کشیده بگفت
(جای او در ریاض مینو باد)
1349 – 1 = 1348 ق