نگاهی مختصر به سقوط و عروج خانواده سردار یحیی خان

نویسنده: داکتر سیدعبدالله کاظم | تاریخ انتشار: 7 نوامبر 2022

نویسندهداکتر سیدعبدالله کاظم

تاریخ انتشار7 نوامبر 2022

سلطنت محمدظاهرشاه و صدارت محمدهاشم خان

(بخش نود و ششم)

تعیین سرنوشت عبدالخالق قاتل محمدنادرشاه و دیگرکسان به حیث اولین اقدام حکومت:

بعدازظهر روز16عقرب1312ش(8 نوامبر1933) متعلمین صنوف اعدادیه و رشدیه معارف و بعضی از استادانی که دعوت شده بودند، درچمن جنوب غربی قصردلکشا حاضرآمدند. متعلمین به انتظار ورود محمدنادرشاه دریک صف طولانی دوقطاره ایستاده بودند. درنظر بود که بعد از توزیع انعامات یک مسابقۀ فوتبال بین تیم لیسه های استقلال و نجات صورت گیرد. عبدالخالق درجملۀ فوتبال بازان مکتب نجات با لباس سپورت آمده بود و درردیف دوم قطارلیسه نجات قرارداشت. وقتی موتر شاه به مقابل موضع متعلمین رسید وتوقف کرد، شاه از موتر پیاده شد و بطرف صف متعلمین آمد.

همینکه نادرشاه نزدیک صف لیسه نجات رسید، عبدالخالق که تفنگچه خود را با پوشاندن دستمال در جیب پنهان کرده بود و درقطار دوم درعقب دوستانش محمد اسحاق شیردل و محمود ایستاده بود، ازقطارعقبی جلو آمد و برمحمدنادرشاه فیرکرد. گلولۀ اول بر رخسارشاه اصابت کرد و گلوله های دوم و سوم قلب و سینۀ او را شگافت، شاه بزمین افتاد و درهمانجا آخرین نفس ها را کشید و جان به حق سپرد. گلولۀ چهارم به بازوی یاور شاه خورد. با دیدن این منظر، عبدالخالق تفنگچه خود را به زمین انداخت و یاور شاه به او حمله کرد و او را کشاکشان بطرف ارگ برد. لحظۀ بعد جسد بیجان شاه را به موتر گذاشتند و به قصر بردند. لحظات حساسی بود و شاه محمود خان برادرشاه نخست تصمیم گرفت جمعیت تقریباً 400 نفری شاگردان و استادان لیسه ها را زیرنظارت شدی و حتی تهدید به قتل قراردهد، اما کمی بعد به آنها اجازه داد که به خانه های خود بروند.

پس ازآنکه درعصرهمان روز، محمدظاهرشاه به حیث جانشین پدر به پادشاهی رسید و روز بعد تحت مراقبت نظامی شدید بدون حضورهیچیک ازخانواده شاهی، ولی با مشایعت جم غفیری ازمردم در دو طرف سرک، مراسم رسمی ادای نماز جنازه در مسجدعیدگاه و سپس تدفین شاه در حضیرۀ آبائی شان در تپه مرنجان به پایان رسید، شاه جدید خط مشی خود را به تأسی از خط مشی پدرشهید خود رسماً اعلام و سردارمحمدهاشم خان عموی خود را باردیگربه حیث صدراعظم، به تشکیل کابینه توظیف نمود که درکابینه جدید، بازهم شاه محمودخان به حیث وزیر حربیه مقام خود را حفظ نمود.

از آنروز به بعد موضوع تحقیقات دامنه دار از قاتل شاه عبدالخالق وچند نفر ازهمصنفان و دوستانش آغازگردید. با آنکه موضوع قتل شاه هیچ نوع تحقیقات مزید را ایجاب نمیکرد، چون قاتل صراحتاً به ارتکاب قتل اعتراف کرده بود، اما حکومت میخواست تا بداند که درپس این عمل کی ها و چه دست های مرئی و نامرئی قرار داشته و نیز انگیزه های قتل چه بوده است، تا به آن بهانه گلیم یک تعداد شخصیت های مظنون دیگر را نیز بنام دست داشتن در قضیه جمع نماید.

عبدالخالق که بین دوستان به "خالقو" شهرت داست، متولد سال 1916م(1295ش) درشهرکابل و مسکونه محلۀ "شنهشاه" مربوط ناحیه "چنداول" بود و پدرش ازهزاره های مقیم کابل و خداداد خان نام داشت. به این اساس اوهنگام قتل نادرشاه 16ـ17 ساله ومتعلم صنف یازدهم لیسه نجات بود.

خالدصدیق درکتاب خاطرات خود می نویسد: «خدادادخان پدرعبدالخالق شخص معتمد وناظر شخصی کاکایم غلام نبی خان چرخی و مولادادخان کاکای عبدالخالق شخص معتمد و ناظرشخصی غلام جیلانی خان و پدرم غلام صدیق خان بودند که درتمام امورعاید ومصرف خانه صلاحیت و اختیارعام وتام داشتند و بعضی اوقات درمسافرت های خارج مملکت، آنها را همراهی میکردند و اعضای خانواده آنها را "خدادلالا" و "مولادادلالا" می نامیدند. وقتی خانواده ما بعد از قتل غلام نبی خان بتاریخ 16عقرب1311 زندانی شدند، خدادادخان و مولادادخان نیز همراه خانواده زندانی گردیدند. دراین روز عبدالخالق بعد از فراغ مکتب به منزلی یکی از رفقای مکتبی خود رفته و بخانه نیامده بود و به این ترتیب دست قدرت او را به منظور انجام یک وظیفۀ دیگری نجات داده بود. یکی دو روزبعد قربانعلی خان، مامای عبدالخالق که درمحلۀ "نخاس" زندگی میکرد، نیز درارگ محبوس گردید».(خالد صدیق: "ازخاطراتم"، کالیفورنیا،2007، صفحه 17ـ 18)

با همچوارتباط نزدیک که خانواده عبدالخالق با خانوادۀ برادران چرخی داشت، بعضی ها اقدام او را در مورد قتل محمدنادرشاه یک عمل "انتقام جویانه" پنداشته که به هدف خونخواهی غلام نبی خان چرخی صورت گرفته بود. حتی بعضی نویسندگان عبدالخالق را پسر"ناشرعی" غلام نبی خان وانمود میکردند که این اتهام نادرست از تبلیغات سوء مطبوعات دولتی افغانستان منشاء میگرفت و گذشته از آن چنان شایع شده بود: تفنگچه ای که او درکشتن نادرشاه استفاده کرد، غلام نبی خان به او تحفه داده بود.(به حواله ازکتابهای: سر فریزر تتلر، صفحه241 و گریگوریان، صفحه339 که میرمحمدصدیق فرهنگ درکتاب: "افغانستان درپنج قرن اخیر"، صفحه631 به آن اشاره کرده است،)

اما فرهنگ و بعضی دیگر ازمحققان افغان بیشتر به این نظراند که انگیزه اصلی قتل محمد نادرشاه توسط عبدالخالق کمترشیوه انتقامجویانه، بلکه بیشترناشی ازاستبدادعصرنادری وقتلهای پیهم شخصیت ها و رجال سرشناس افغان بوده و نیز روابط محمدنادرشاه و برادرانش با انگلیسها و درعین زمان پیمان شکنی او در مورد انتقال سلطنت به شاه امان الله از جمله عواملی بشمار میرفتند که در ذهن جوانان علیه محمدنادرشاه جا گرفته و ازهمان آغاز سلطنت او، موجب بروزعقده ها گردیده بود، چنانچه قتل محمد عزیزخان توسط سیدکمال در برلین و اقدام محمدعظیم منشی زاده و قتل سه نفر درسفارت انگلیس درکابل که هریک به فاصله های کوتاه با قتل محمدنادرشاه بوقوع پیوستند، مثالهایی ازاین عقده مندی را نشان میدهند. فرهنگ به این نظراست که بین عبدالخالق و محمدعظیم منشی زاده که معلم مکتب نجات بود، ازنظر فکری پیوندی وجود داشته است. حتی او می نویسد که: «این ها در سالهای 1931 و 1932 غالباً درکافه ای که یک نفرانقلابی هندی به نام "مته سنگهـ" درکابل تأسیس کرده بود، جمع شده به صحبتهای سیاسی می پرداختند وافکارضد دولت خودکامه را پخش میکردند.» ( مأخذ بالا...صفحه 631)

فرهنگ درمورد تماس افغانها درکافه "مته سنگهـ" اشتباهاً آنرا درکابل تذکرداده است، درحالیکه این کافه دربرلین بود، نه درکابل، چنانچه قبلاً درمباحث گذشته تذکرداده شد که داکترکارپنتیر(Dr.J. Charpentier) درپایان کتاب "فرار ازحرم" نوشت که: «ارورا نیلسون [خانم محمدعظیم منشی زاده] گاهگاهی به رستورانت هندی "میتا سنگهـ" میرفت که محل دید وبازدید محصلین افغان دربرلین بود و درهمانجا بود که با عظیم جوان خوش سیمای افغان که ازخانواده های خوب بود، آشنا گردید و داستان "حرم" آغازشد». لذا در شرایط استبدادی آنوقت افغانستان، مردم حتی از سایه ای خود می ترسیدند، چه رسد به آنکه باهم در کافه رستوانت یا یک محله عام در مخالفت با رژیم صحبت نمایند. بهرحال به نظر اینجانب درتصمیم عبدالخالق درراستای قتل محمدنادرشاه، هردو انگیزه ذیدخل بود: هم فضای عمومی استبداد و اختناق آن دوره که با کشتن و زندانی ساختن شخصیت های سرشناس کشورتوأم بود و هم عنصرانتقام شخصی که ازقتل و زندانی ساختن خانواده چرخی، همچنان پدر، کاکا و مامای او بشمول مادر، خاله و خواهرخوردسالش نشأت کرده و درذهن عبدالخالق از مدتی جا گرفته بود و حتی میخواست این تصمیم خود را بروز جشن استقلال درمسجد عیدگاه عملی سازد که نتوانست درآن محفل راه یابد.

حکومت درقضیۀ محمدعظیم منشی زاده به دلیل ارتباط موضوع با انگلیسها و وقوع محل حادثه در سفارت آن کشور، موضوع محاکمه قاتل را به سرعت انجام داد و درظرف چند روز قاتل را ازطرف گویا یک محکمه به اعدام محکوم و حکم محکمه به سرعت مورد تطبیق قرارداد و نخواست آن موضوع را دنباله دار بسازد، اما محاکمه عبدالخالق تقریباً چهل روزادامه یافت که طی آن مدت عبدالخالق با شدید‌ترین شکنجه‌ها مواجه شد و هرشب و هرروز برای شکنجه در زندان ارگ شاهی برده می‌شد و وقتی از رفتن بازمیماند، او را در زنبیل می‌بردند و می‌پرسیدند: «بگو! دیگر کی با تو بود؟ بگو! چه کسی به تو گفته بود اعلیحضرت را بکش؟» پاسخ عبدالخالق یک پاسخ بود: «خودم زدم. کسی با من نبود. خودم تصمیم گرفته بودم.»

هیئت تحقیق زیرنظرمحمدهاشم خان صدراعظم و شاه محمودخان وزیر حربیه با حضور الله نوازخان ملتانی ازدوستان وفادار محمدنادرشاه و خانواده او، فیض محمدخان زکریا وزیرخارجه و میرزا محمد شاه خان رئیس ضبط احوالات همه روزه دائر وبا تطبیق اقسام شکنجه های طاقت فرسا امور استنطاق را به پیش می بردند و عبدالغنی خان قلعه بیگی و طره بازخان قوماندان کوتوالی تحت امر شان باعده ای ازعساکرهدایات را به منصۀ اجراء می گذاشتند و نیز درصورت لزوم قاضی وشهودی هم حضور بهم میرسانیدند تا اعترافات اجباری متهمین و هم شهادت شهود ساختگی را بشنوند.

با آنکه میرغلام محمد غبارـ مؤرخ شهیر کشور درآن ایام با تعداد کثیردیگر از رجال سرشناس در زندان "سرای موتی" زندانی بود و شخصاً به حیث سامع در جریان محاکمه که مدت چهل روز ادامه یافت و اشخاص با گناه و بی گناه مورد اسطنتاق قرار گرفتند، شاهد عینی رویداد های مربوطه نبود، اما با کسب اطلاعات مؤثق از منابع دیگر، جریانات محاکمه وتطبیق جزای ها را از اعدام تا حبس دوام، درجلد دوم کتاب خود "افغانستان درمسیرتاریخ" به تفصیل نگاشته است که دراینجا به ذکرنکات مهم آن عیناً پرداخته میشود.

غبار می نویسد: «طی آن مدت عبدالخالق را آنقدر شکنجه کردند که رانهایش شارید و خودش از حرکت بازماند، معهذا او تا آخر زندگی، هیچ فردی از رفقای خود را افشاء نکرد و گفت که من به تنهائی عزم کشتن نادرشاه نمودم و کشتم. وقتیکه رفقای او را زیر شکنجه قرار دادند، بازهم یگان یگان آنان از معرفی کردن رفقای خود انکار نمودند. یکنفر محمد اسحاق خان[هزاره] گفت: من از اصل نقشه مطلع استم و اگر مرا با عبدالخالق مواجه کنید، تمام را به تفصیل بیان خواهم کرد. شاه محمودخان، عبدالخالق را روی چارپائی بخواست و همینکه عبدالخالق رسید، رفیق مجروحش بجانب عبدالخالق مجروح تر نگریست و با تأثر و هیجان شدید گفت: "ای رفیق ناجوان! چرا بمن و رفقایت اعتماد نکردی و عزم خود را پنهان نمودی؟ واگراینطور نمیکردی، حالا ازاین حکومت یکنفرهم زنده نمی بود. سخن آخرین خود را به تو گفتم، خدا حافظ"؛ عبدالخالق خان جواب داد: "راست میگوئی رفیق، احتیاط من بیجا بود، ازتو عفو میخواهم"؛ از مشاهده چنین صحنه جوانمردانه، رنگ از رخسار هیئت تحقیق پرید.» (غبار، "افغانستان در مسیرتاریخ"، جلد دوم، 1999، صفحه 163)

غبار می نویسد: «وقتیکه از میرسیدقاسم خان (معین وزارت معارف) پرسیدند که: "شما که معین یک وزارت بودید، چگونه از سلوک و افکارشاگردان مدارس مطلع نشدید تا شاه را بکشتند؟"؛ میرصاحب جواب داد: "این سلطنت بمثابۀ سقائی است که مَشکش را با پف متورم ساخته و دهنش را میدوزد، آنگاه رویش نشسته بقدری می فشارد تا مَشک بترقد. این حادثه نتیجۀ اعمال و روش خود شما نسبت بمردم افغانستان است. اگرعبدالخالق اینکار را نمیکرد، دیگری مینمود؛ درآینده نیزچنین خواهد بود."» (صفحه 164 مأخذ فوق)

غبار می افزاید: «بالاخره یکماه بعدتر ازین ماجراها و فاجعه ها، روزنامه اصلاح در شماره 104 تاریخی قوس[1312] خود چنین نوشت که: "تحقیقات ابتدائیه عبدالخالق و رفقای او را پولیس تکمیل کرده و عنقریب به محکمه عدلیه می سپارد." همین روزنامه اضافه نمود که پولیس دراثنای تحقیقات عبدالخالق، منبع بعضی نشریاتی را که برخلاف حکومت میباشد، نیز درک و عاملین آنرا گرفتار نمود. ناشرین نشریات مضره هم بعد تجسس و تحقیقات زیاد بسیار بجرم خود اعتراف نموده اند. همچنان برهان الدین کشککی متعاقباً در شماره 14 تاریخی 26 قوس زیرعنوان "محکومیت مفسدین" نوشت که میرعزیز، میرمسجدی، محمود، محمدزمان، امیرمحمد و میرزا محمد در محکمه وزارت عدلیه محکوم به اعدام شدند و مدعی اثبات جرم عبدالغنی خان فرقه مشر (قلعه بیگی ارگ) بود. در همین شماره اصلاح زیرعنوان "اجرای امراعدام" گفته شده که: "فیصلۀ اعدام عبدالخالق جانی و دیگر اشقیاء" که قبلاً از طرف محاکم ابتدائی و مرافعه و تمیز صادر شده بود و به امضای شاه هم رسید و امروز در محل اجراء گذاشته میشود. اما حکومت قبل از اجرای امر اعدام محکومین، محفل بزرگی مشتمل برتقریباً یکهزار نفر مرکب از کابینه وزراء، افسران نظامی تا درجه کندکمشر، روسا و مامورین ملکی، اعضای مجالس شورا و اعیان و جمعیت العلما، کلانترها و روشناسان شهرکابل و ماحول آن، حتی مامورین معزول را درمیدان قصرصدارت عظمی تشکیل وقضیه محکومین را مطرح کرد. روسای این مجلس محمدهاشم خان صدراعظم و شاه محمودخان وزیر حرب و بحیث مدعیان اثبات جرم احمدعلی خان لودین رئیس اردو، فضل احمد خان مجددی وزیرعدلیه، عبدالغنی خان گردیزی قلعه بیگی، سربلندخان جاجی نائب سالار، اصیل خان فرقه مشر، سرکی خان فرقه مشر پکتیایی، محمدغوث خان نائب سالار و عبدالله خان فرقه مشر طوطاخیل شمرده می شدند.»

غبارمی نگارد: «محمدهاشم خان صدراعظم بایستاد وگفت: "وزیرصاحب حربیه سردارشاه محمود خان که رئیس هیئت تحقیق قاتلین اعلیحضرت شهید بودند، اینک برای شما تفصیل قضایا را داده و اشخاص قابل کشتن و یا زنده ماندن را مشخص مینماید تا رأی شما نیزمعلوم گردد."؛ متعاقباً شاه محمودخان برخاست وگفت: "محاکم شرعی قاتلین شاه شهید را محاکمه و محکوم کرده است. ما تفصیل آنرا به شما عرضه مینمائیم و نظریه شما را میخواهیم"؛ بعد عبدالاحد خان مایار رئیس شورا بایستاد و نتایج مختصر نظریۀ تحقیق و هم فیصلۀ محکمه شرعی را در سه ورق بخواند. این نظریه هیئت تحقیق و فیصلۀ محکمه شرعی را از جهتی بهم مخلوط کرده بودند که محکمه شرعی تنها دونفر را محکوم به اعدام و دونفر را محکوم به حبس دوام نموده بود و بس، درحالیکه حکومت میخواست یکعدۀ زیاد را اعدام نماید، پس حکومت توسل به اوراق تحقیقات شاه محمودخان، و اخذ آرای یکدسته جیره خواران خود مینمود. طبق اوراق تحقیق توأم باشکنجه، بایستی نفری ذیل کشته می شدند: عبدالخالق هزاره کشنده نادرشاه، محمودخان معاون عبدالخالق خان، محمد زمانخان کابلی، محمودخان کابلی، میرزا محمدخان کابلی، محمداسحق خان شیردل، محمداسحق خان هزاره، مولادادخان هزاره، خدادادخان هزاره، قربانعلی خان هزاره، مصطفی خان چرخی، عبدالطیف خان چرخی، ربانی خان چرخی، علی اکبرخان غندمشر، عزیزخان توخی، عبدالله خان کابلی، محمدایوب خان معاون لیسه نجات، زمانخان دوم، اعظم خواجه رئیس شرکت تنویرات، میرمسجدی خان، میرعزیزخان، امیرمحمد خان، و میرسیدقاسم خان معین وزارت معارف.» (صفحه 165 و 166 مأخذ فوق)

(هنگامیکه عبدالخالق و محمود و اسحق شیردل و یکنفر دیگر از رفقای عبدالخالق را جهت تحقیق از زندان ارگ به محل تحقیق می بردند و هرچهار نفرمذکوربا زنجیرو زولانه درعکس دیده میشوند.)

دراین میان از جمله حضار یک نفر قاضی بنام عبدالملک به پا خاست و گفت :«برطبق شریعت اسلام فقط قاتل و معاونش مستوجب اعدام اند و بس». این گفته با شرارت مباحثات حامیان نظرحکومت افزود و سردار شاه محمود خان برای اینکه پای اشخاص نا مرتبط به قتل شاه را در موضوع بکشاند و آن بیچاره ها را نیز محکوم به اعدام سازد، از جایش بلند شد وگفت: «در نتیجۀ تحقیقات شبانه به کمک دونفر محبوس محمدعزیزتوخی و محمداسحق هزاره معلوم کردیم که خانوادۀ غلام نبی خان با خانواده عبدالخالق درین اقدام متحد و همکار بودند، لهذا همه اینها واجب القتل اند، تنها عزیز توخی واسحق هزاره گرچه محکوم به اعدام شده اند، باید کشته نشوند، زیرا با ما قسم قرآن نموده اند.»

دراین وقت جنگ زرگری میان رجال حکومت شروع شد ودر ضمن راجع به حکم اعدام میرسیدقاسم خان نیز بحث صورت گرفت و علاوه برآن صحبت از اعدام چهارنفر دیگر بدون ذکر نام آنها نیز مطرح شد که بعداً معلوم گردید آنها مشتمل بودند بر: محمدانوربسمل، میرغلام محمدغبار، سرور جویا و عبدالهادی داوی که همه آنها قبلاً در زندان ارگ و سرای موتی زندانی شده بودند.

بالاخره بعد از رد و بدل شدن سخنان برله و برعلیه بعضی ها، نتیجه برآن شد که به تعداد 15 نفر به اعدام و چند نفردیگر به حبس دوام محکوم شدند: عبدالخالق قاتل شاه، محمود معاون قاتل، خداداد، مولاداد و قربانعلی هریک پدر، کاکا و مامای عبدالخالق (درحالیکه مادر، خاله وخواهرصغیر او در زندان سرای بادام قبلاً یکجا با خانواده چرخی زندانی شده بودند)،علی اکبرخان غندمشر کاکای محمود، غلام ربانی، مصطفی وعبدالطیف جوانان خانواده چرخی، محمد ایوب خان معاون لیسه نجات، میرعزیز، میرمسجدی، محمودخان دوم، محمد زمانخان، میرزا محمدخان و امیرمحمدخان ناشران شب نامه ها. از جمله کسانیکه به حبس دوام محکوم شدند: یکی محمداسحق شیردل بود (او پسرمحمدعلی خان ـ نواسه شاغاسی شیردل خان لویناب که این خانواده درآغازسلطنت محمدنادرشاه مواجه با مشقات زیاد گردیدند و با آنکه گفته می شد که تفنگچه مورد استفاده عبدالخالق متعلق به همین محمد اسحاق خان بود، ولی به دلیل جلوگیری ازعملیات انتقام جویانه احتمالی این خانواده بزرگ، ازاعدام اوانصراف بعمل آمد ومدت14 سال را با برادرزاده خوردسال خود محمدامان شیردل در زندان گذرانید) و دیگر عبدالله خان، اعظم خواجه و میرسیدقاسم خان بودند که به شمول داودی، غبار، بسمل وجویا که البته با محمداسحق هزاره ومحمدعزیز توخی نیز به حبس دوام محکوم شدند.

مهمترین فیصله حکومت دراین محفل بزرگ که در فضای آزاد درمحوطه قصرصدارت دائر گردید، این بود که: «درآینده احدی درافغانستان به جرم سیاسی کشته نشود، البته مجرمین سیاسی درحبس نگهداشته میشوند که عفوایشان نیز ازاختیارات شاه است».

باید اعتراف کرد این فیصلۀ مهم ناشی از ترسی بود که حکومت از دوام عملیات ترور خانواده سلطنتی توسط مخالفان احساس کرد و ناگزیر شد تغییر روش دهد. فیصله فوق در واقع یک نقطۀ چرخش را درسیاست حکومت برای سرکوبی مخالفان بار آورد که حکومت درادامۀ دورۀ صدارت محمدهاشم خان وبا موجودیت شاه محمودخان در وزارت حربیه، ناگزیر شد بجای اعدام های بدون محاکمه و یا محکمه های خود ساخته و پرتقلب قبلی، به زندانی ساختن مخالفان و مظنونین احتمالی، مبادرت ورزد و اشخاص مورد نظر را بدون ارتکاب کدام جرم و یا عمل خلاف برای مدتهای طولانی در زندانهای پرمشقت نگهدارد، چنانچه بسیاری از این اشخاص درزندان جان بحق سپردند. با این تغییر روش، زندان درعین زمان عملاً به یک کشتارگاه تدریجی مبدل گردید.(برای شرح مزید دیده شود: مأخذ بالا، صفحه166ـ 169)

با این احساس محفل با فیصلۀ فوق پایان یافت و شاه محمود خان امر کرد که اعدامی ها را به دهمزنگ برده و حکم محکمه را به منصۀ اجراء گذارند. برطبق این امربتاریخ 26 قوس1312 (18 دسمبر1933) به وقت عصراین دستورعملی گردید و14 نفرمذکور به پایه دارکشانیده شدند، تنها عبدالخالق بطور فجیع قبل از آویختن به دار دراثر جراحات وارده جان به حق سپرد.

درموردچگونگی این اعدام ها، عبدالصبورغفوری که در زندان ارگ به اتهام شب نامه نویسی درسال 1310 زندانی شده بود، درکتاب خاطرات زندان خود از قول مامور سراج الدین یکی از زندابان های زندان ارگ می نویسد که او درهمان روز 26 قوس تعدادی از زندانی های محکوم به اعدام را به جانب کشتارگاه دهمزنگ همراه میکرد و شاهد صحنه اعدام آنها بود. مامور مذکورجریان را چنین بیان کرد: «دیروز همرای یک تولی عسکرعبدالخالق را با دیگرنفری که حکم اعدام شان برآمده بود، به وزارت عدلیه بردیم. ازآنجا قاضی ها و مفتی ها آمده، امراعدام را خواندند و نفری را بطرف دهمزنگ همراه عسکری بردیم. در دهمزنگ ازطرف قوماندان طره بازخان ترتیبات گرفته شده و غرغره ها ایستاده کرده بودند. بهزارها نفر از مردم جمع شده بودند. وقتیکه ما رسیدیم نفری را تسلیم قوماندان طره بازخان کردیم. جلادهای فخری بسیار بود. اول پدرعبدالخالق، ماما و کاکای او را پیش چشمش غرغره کردند. عبدالخالق هیچ بطرف شان ندید. هرقدر که همراه برچه او را چکه کردند و گفتند پدرت را تماشا کن، مامایت را ببین، کاکایت را سیل کن، عبدالخالق هیچ نمی گفت و چشم خود را از زمین بالا نکرد. بعد ازآن محمودجان رفیق او را بدار کشیدند و گفتند رفیقت را ببین، او را هم ندید. بالاخره بچه های غلام جیلانی خان و نیز محمدایوب معاون مکتب و میرعزیز و میرمسجدی و میرزا محمد را به دار آویختند. تنها میر سید قاسم خان معین را وقتیکه میخواستند غرغره کنند، امر عفو او از طرف اعلیحضرت محمظاهرشاه رسید و از کشتن معاف شد.»

مامورسراج الدین به جواب سؤالی که قاتل را غرغره کردند؟، گفت: «نی بابا چند نفر مثل سیدشریف خان سریاور و چندنفر ازمنصبداران سمت جنوبی همراه خود چاقوهای تیزکمان دار آورده بودند، سید شریف خان انگشت دست راست او را که همراه آن فیر کرده بود، برید و یکنفر چشم راست او را که همراه او نشان گرفته بود، همراه چاقو از کاسه خانه بیرون کرد و یک نفر جاجی بینی او را همراه چاقو برید. یکنفر دیگر که او را نشناختم ـ یک چاق سیاه جرده بود، هردو گوش او را برید. خون مثل جوی از وجود او جاری شد و مثل یک گنجشک جِرجِر میکرد و سپاهی های گاردشاهی با برچه های خود او را پاره پاره کردند و بشکل یک پارچه گوشت خون آلود در خون شور می خورد تا آخر کم کم جان داد و به جزای اعمال خود رسید.» دربارۀ اینکه مرده های آنها را چه کردند، مامور سراج الدین گفت: «پیش از پیش جر کنده بودند، مرده ها را سربه سر در جَر انداختند، بعداً بالای شان خاک انداختند آنها را دفن کردند. میرسیدقاسم خان را باخود واپس به زندان آوردیم.» (غفوری، عبدالصبور: "سرنشینان کشتی مرگ یا زندانیان قلعه ارگ"، پشاور، 1380، صفحه 276 ـ 277)

درمورد اینکه چگونه حکم اعدام میرسیدقاسم خان به حبس دوام تبدیل و این اطلاع در لحظۀ مواصلت کرد که موصوف در قتلگاه دهمزنگ درصف اعدامی ها منتظر سرنوشت خود بود، نظریات مختلف موجود است: بعضی ها به این نظر اند که محمدظاهر شاه بوسیلۀ فیض محمدخان زکریا به عموهای خود پیام فرستاد تا ازاعدام او منصرف شوند و اما محمدهاشم خان سالهای بعد حینیکه در سال 1951 به لندن رفته بود، ضمن صحبت خصوصی با سید مسعود پوهنیار سکرتر اول سفارت افغانستان در لندن(پسرمیرسیدقاسم خان) کریدت اینکار را به خود گرفته وچنین گفته است: «من بسیار کوشیدم که میرصاحب محکوم به اعدام نشود، اما ازحیث اینکه اعلیحضرت نادرشاه برادرسکۀ سردارشاه محمود خان بود، من بنابر موجودبودن آن نزاکت (که او برادراندراست) مداخلۀ مستقیم برای جلوگیری از اعدام میرصاحب ننمودم. اما به سردار فیض محمدخان خوب تفهیم کردم که نگذارد میرصاحب را محکوم به اعدام سازند اما بهرترتیبی که شد بالاخره حکم اعدام او را تصویب کردند. لکن من برخاسته توسط تیلفون به اعلیحضرت ظاهرشاه گفتم که میرصاحب شخص بزرگ است، نباید اعدام شود و برای جلوگیری آن اینک من فرمان عفو او را به مکافات شهادت و خدمات برادرش نوشته برای شما میفرستم که باید فوری به توشیح شما برسد. همان بود که میرصاحب ازاعدام نجات یافت.»

پوهنیار درادامه می افزاید که : «سردارمحمدهاشم خان علاوه کرده گفت که: "من اصلاً طرفدار کشته شدن هیچکس نیستم. هرگاه شخصی بسیار مجرم و گنهگار هم باشد، قید و زندان برای او کافی است، زیرا قید وحبس اصلاحگرخوب است، هرگنهکار کج روش را بمرور زمان اصلاح می نماید.» (پوهنیار، سیدمسعود: "ظهورمشروطیت وقربانیان استبداد درافغانستان"، جلد اول، چاپ سوم، صفحه 163) البته این گفته را محمدهاشم خان چندسال بعد ازآنکه او ازمقام صدارت برکنارشد، بیان کرد، درحالیکه درطول چهارسال اول صدارت خود در دورۀ سلطنت محمدنادرشاه از قتل تعداد زیاد از مخالفان رژیم حتی بدون محاکمه دریغ نکرد. او با این نوع اظهارات میخواست مسئولیت قتل های آن دوره را صرف بدوش محمدنادرشاه بیندازد و خود را از مسئولیت بیرون کند.

موضوع بسیار مهم درارتباط با انگیزه قتل محمدنادرشاه، کشانیدن پای خانواده غلام نبی خان چرخی و برادرانش دراین رویداد است که با دستنویس یک "اقرارنامه" ازعبدالخالق قاتل شاه به نشر رسیده است، درحالیکه او با وجود همه شکنجه ها باربارگفته بود که: «خودم زدم. کسی با من نبود. خودم تصمیم گرفته بودم.» اما هئیت تحقیق ورقی را در روزنامه اصلاح شماره 116 مورخ 29 قوس 1312 که گویا به قلم عبدالخالق نوشته شده است ونیز فیصلۀ محکمه درمورد قاتل و معاونین او را چاپ نمود که به یقین یک سند جعلی بوده و این سند بعداً بوسیلۀ حزب همبستگی به نشر رسید که متن آن چنین است:

«درمورد جرم سنگین و افعال ناشایسته که ازمن به شما وتمام ملت افغانستان بلخصوص خود را خسرالدنیا و آخرت ساختم، شخصیکه من را به این جرم مجبور و وادار گردانیده و من را بازی داده و روی سیاه نمود و دراین وقت باید اقرار و برهمه پوشیده نمانده و دراین تحریرهذا واضح بنویسم. اگرچه برای خودم هم خیلی بدنامی است، مگر در حقم تعدی نمودند، من هم باید اسرار او را بگویم. من ازمدت چند سال است که با عیال غلام صدیق خان که همشیره محمدیعقوب وزیردربار سابق است، دوستی و محبت داشتم، بلکه این حرکت ازطرف خود زن شروع شده و بنده را در قید محبت خود گرفتار نمود و به هروقت ازطرف شب وغیره اوقات مخصوص، بخانه خصوصی زن میرفتم. دربعضی اوقات عیال مذکور به بهانه اینکه بخانه پدرخود میروم، بخانه مامای من می آمد و شب ها را باهم گذشتانده صحبت های ناجایز میکردیم، چنانچه دروقت امان الله اکثراً او را به بهانه دارالامان بگادی بطرف دارالامان و چهاردهی می بردم. چنانچه مصارف من و لباس من اکثراً ازطرف خانم مذکور بود، گویا تا امروز معیشت حیات خود را ازطرف او دیدم، بلکه رفتار من و خانم مذکور را اکثر خاندان ایشان هم میدانستند، چنانچه ازطرف عیال غلام جیلانی چند دفعه برای پدرم گفته شد و پدرم بصورت شدید من را منع میکرد و لیک چون حرکت شیطانی بود، از رفتار خود مانع شده نمی توانستم. لهذا مقصودم ازهمین بیان این است که این اقدام اعلیحضرت شهید که بفکر من جای گرفت و من این ظلم را به خود روا داشتم، بلخصوص رفاقت و صحبت من با این خانم بود و دراین وقت که غلام نبی خان و غلام جیلانی خان کشته شد، همین خانم چند مرتبه برایم همین تکلیف کرد که تو اگر اعلیحضرت نادرخان را بقتل برسانی، البته بعد ازآن در افغانستان یک غالمغال خواهد شد، یا امان الله یا غلام صدیق پادشاه خواهد شد و ترا خیلی عزت میدهند، چنانچه یک روز عیال غلام صدیق و عیال غلام جیلانی و عیال غلام نبی دربین دروازه آمده و مرا دراین خصوص تشویق میدارد، چنانچه این اسرار خود را وعده داد آنها را بازی نمیدادم که یک شب را همراه این خانم بودم او برایم گفت که تو بسیار نامردهستی و این کلمه نامردی بسیار مرا مجبور کرد. بعد از این دروازه را محکم کردم و این خانم برایم گفت که تو اگر اینکار را نکنی دیگر همراه تو صمیمیت نخواهم داشت.... خود را عرض کردم لهذا چون بیچاره شدم... آن خانم مرا مجبور کرد لهذا من هم حقیقت...» (متن فوق از روی دستنویس "اقرارنامه" تهیه گردیده و اما دوسطر آخرآنرا که در حاشیه نوشته شده است، با تمام دقت خوانده نتوانستم، ولی مطلب اصلی را میتوان به وضاحت از ورای متن فوق دریافت. بسیاری نقطه و کامه گذاریها درمتن فوق از این قلم است ـ کاظم)

از"اقرارنامه" جعلی فوق معلوم میشود که حکومت نه تنها کوشید تا در قتل محمدنادرشاه عامل سیاسی و یک توطئه مهم را بوسیلۀ تحریکات خانواده چرخی براه اندازد وبدانوسیله اعدام اشخاص بیگناه و نا مربوط به قضیه را عملی سازد، بلکه با این طریق به عفت و ناموس خانواده چرخی نیز تجاوز نموده و زنان عفیف و پاکدامن آن خانواده محترم را که همه با اطفال شان متعاقب قتل فجیع غلام نبی خان یک سال قبل از آن به زندان سرای بادام زندانی کرده بودند، نیز به نحوی داخل ماجرا نماید که اینکار واضحاً مغایرعنعنات افغانی و ارزش های اسلامی بوده است.

(ادامه دارد)